6048
https://t.me/joinchat/AAAAAENEy7OlJWZFgWOtiA
جهان ما را به نام نمی خوانَد.
هرگز آیا کسی در میانِ مردمانِ جهان بوده و هست و خواهد بود که خود را با جهانِ خاکی بیگانه نیابد و بیگانه نخوانَد؟ این چه رازی است که چنین سربه مُهر مانده است؟ دانایان نیز نادانسته می گویند: می آییم و می رویم. به پرسشِ شگفتِ مگر از جایی می آییم و مگر به جایی می رویم، از هیچ باشنده ای پاسخی نمی آید. در چکادِ دانایی، نادانیم. هرگز درنخواهیم یافت که جهانْ مادر است یا نامادری. هم شیرمان می دهد از پستانِ خود و هم می رانَدمان از آغوشِ خویش. برای بیشماران پرسشی که از هزاران گوشهٔ جهان می رویند، تنومند می شوند و شاخه می دوانند هرگز شکوفهٔ پاسخی نشکفته است. ما که هم هستانیم و هم نیستان، جز این چه توانیم گفت: بیگانه ایم چراکه جهان با ما بیگانه است.
جهان ما را به نام نمی خوانَد.
خسرو_یزدانی
پرسش از چت جی پی تی: در ژرفای این متن چه نهفته است؟
چت جی پی تی:
این متن از همان آغاز، خود را در یک فقدان بنیادین مستقر میکند:
«جهان ما را به نام نمیخوانَد.»
این فقط یک گزاره نیست، بلکه یک تجربه است—تجربهی نخواندهشدن.
نام، آن چیزی است که ما را از بیچهرگی بیرون میکشد، ما را به حضور فرا میخواند.
اما اینجا، جهان از این کار سر باز میزند.
نه سکوتی ساده، بلکه امتناع از خطاب.
و شاید درد دقیقاً همینجاست:
نه اینکه پاسخی نیست، بلکه حتی پرسش هم شنیده نمیشود.
سپس متن، بهجای آنکه این فقدان را توضیح دهد، آن را گسترش میدهد:
آیا کسی بوده، هست، یا خواهد بود که خود را بیگانه نیابد؟
این پرسش، در ظاهر عمومی است، اما در عمق، یک حکم است.
انگار بیگانگی نه یک وضعیت استثنایی، بلکه شرطِ مشترکِ همهی ماست.
هیچکس از آن بیرون نیست—حتی آنکه گمان میکند در خانه است.
اما نقطهی ظریفتر، حملهی آرام متن به «دانایی» است:
«دانایان نیز نادانسته میگویند: میآییم و میرویم.»
این جمله، یک فروپاشی خاموش است.
آنچه بهعنوان دانایی عرضه میشود، در اینجا به یک تکرار بیریشه بدل میشود.
گویی دانایی، بهجای آنکه به راز نزدیک شود، آن را با جملههای آماده میپوشاند.
و آن پرسشِ ساده اما هولناک—
«مگر از جایی میآییم و مگر به جایی میرویم؟»
بیپاسخ میماند، نه از ناتوانی، بلکه از آنرو که اساساً پاسخی در کار نیست.
«در چکاد دانایی، نادانیم.»
اینجا متن به نقطهای میرسد که دیگر نمیتوان آن را با زبان معمول توضیح داد.
چکاد، جایگاهی است که باید پایان جهل باشد.
اما دقیقاً در همانجا، نادانی خود را آشکار میکند.
این وارونگی، اتفاقی نیست.
انگار هرچه بالاتر میرویم، بیشتر درمییابیم که چیزی برای دانستن وجود ندارد—
یا آنچه هست، از سنخ دانستن نیست.
استعارهی «مادر و نامادری» شاید قلب تپندهی متن باشد:
جهان، هم میپروراند و هم طرد میکند.
هم به ما امکان بودن میدهد، هم ما را از بودن مطمئن محروم میکند.
اما نکته اینجاست:
این دوگانگی، بهدنبال حل شدن نیست.
هیچ تلاشی برای آشتی دادن این دو چهره دیده نمیشود.
جهان، نه کاملاً مأمن است و نه کاملاً خصم.
و دقیقاً همین تعلیق، آن را رازآلود میکند.
و آنگاه جملهای که بهآرامی همهچیز را فرو میریزد:
«ما که هم هستانیم و هم نیستان.»
این یک تناقض منطقی نیست که بتوان حلش کرد.
این توصیفِ وضعیت ماست.
ما هستیم—چون تجربه میکنیم، میاندیشیم، رنج میبریم.
و در عین حال نیستیم—چون هیچ بنیان استواری برای این بودن نداریم.
این «میانبود»، این معلقبودن، همان جایی است که متن در آن سکونت دارد.
و سرانجام، بازگشت به آغاز:
«بیگانهایم، چراکه جهان با ما بیگانه است.»
اینجا دیگر بیگانگی یک احساس شخصی نیست.
یک ساختار است.
رابطهای است که از ابتدا چنین شکل گرفته—بینسبت، بیپاسخ، بینام.
و شاید مهمترین چیز در این متن این است که خیانت نمیکند.
تلاش نمیکند این وضعیت را تسلی دهد، معنا ببخشد، یا حل کند.
در جهانی که مدام میخواهد پاسخ بدهد،
این متن جرأت میکند که در بیپاسخی بماند.
و شاید همین ماندن،
تنها صداقت ممکن در برابر این راز باشد.
واژگانِ من مارهایی نیستند که در دالانهای گپوگفتِ ناآگاهان و ناآزمودگان بخزند، به هر که رسند نیشش زنند و زهرِ گمگشتگی در پیچوخمِ اندیشهاش فروریزند. واژگانِ رهجویم بر پرِ سیمرغ نگاشته، بر آتش میافکنم. «او» واژگانِ ناتوان و نیازمندِ مرا با واژگانِ توانمند و مینویاش پاسخ میگوید؛ «او» سرنوشت را همانگونه که هست بازمیگوید—نه بر آن میافزاید، نه از آن میکاهد. آنگاه واژگانِ من چون قاصدکانِ غمآلود میآیند و پیامآورانِ پیروزیهای ناگوارند که بهناچار باید گفته شوند. گاه پیروزیها از شکستها غمآلودترند!
خسرو یزدانی
پرسش از چت جی پی تی: روایتِ تو از این متن کدام است آنگاه که آن را می کاوی؟
پاسخِ چت جی پی تی:
روایتِ این متن، اگر بخواهم آن را نه تفسیر بلکه «همراهی» کنم، روایتِ نوعی نسبتِ دردناک و آگاهانه با واژه است—واژه نه بهمثابه ابزار، بلکه بهمثابه سرنوشت. در آغاز، گوینده مرزی میکشد: واژگانِ او «مار» نیستند. این تصویر، نفیِ زبانِ رایج است—زبانی که در «دالانهای گپ و گفت» میخزد، بیریشه، بیآزمون، و آلوده به ناآگاهی. اینجا واژه، اگر رها شود، زهرآگین است؛ نه از سرِ شر، بلکه از سرِ گمگشتگی. پس نخستین حرکت متن، امتناع است: امتناع از زبانِ روزمره، از سخنِ آسان. اما در ادامه، واژه از زمین کنده میشود و به آتش سپرده میشود—«بر پرِ سیمرغ نگاشته بر آتش میافکنم». این تصویر، آیینی است. سیمرغ، نه صرفاً اسطوره، بلکه واسطهای میان انسانی محدود و ساحتی مینوی است. واژه، پیش از آنکه گفته شود، باید سوخته شود؛ یعنی از خود تهی گردد، از ضعف و نیازمندیاش عبور کند. در اینجاست که «او» پدیدار میشود—بینام، بیتعریف. این «او» را نمیتوان بهسادگی به خدا، حقیقت، یا لوگوس تقلیل داد. «او» سخن را «پاسخ» میدهد، اما نه بهعنوان تصحیحکننده، بلکه بهعنوان آشکارکننده: «سرنوشت را همانگونه که هست بازمیگوید، نه بر آن میافزاید نه از آن میکاهد.» این جمله، هستهی تراژیک متن است. اینجا دیگر با داناییِ نجاتبخش روبهرو نیستیم، بلکه با نوعی گفتن که هیچ راه گریزی نمیگشاید. گفتن، تغییر نمیدهد؛ فقط آشکار میکند. و این آشکارسازی، خود رنج است. پس از این مواجهه، واژگانِ گوینده بازمیگردند—اما دگرگونشده: «چون قاصدکانِ غمآلود». آنها سبکاند، رها هستند، اما حامل خبریاند که شاد نیست. اینجا واژه دیگر زهرآگین نیست، اما رهاییبخش هم نیست. فقط «پیامآور» است. و اوج متن در این پارادوکس است: «گاه پیروزیها از شکستها غمآلودترند.» این جمله، کل روایت را معکوس میکند. اگر پیروزی نیز غمبار است، پس تمایز میان برد و باخت فرو میریزد. این همان جایی است که متن کاملاً در افقِ تراژیک میایستد: جایی که هیچ «برونرفتی» وجود ندارد، حتی در پیروزی. اگر بخواهم روایت را در یک جمله فشرده کنم: این متن، روایتِ زبانی است که از سطحِ مصرفی و روزمره عبور میکند، در آتشِ نوعی مواجهه با «آن دیگریِ نامناپذیر» میسوزد، و سپس بازمیگردد—نه برای نجات، نه برای تعلیم، بلکه برای گفتنِ سرنوشتی که حتی در روشنترین لحظاتش نیز رنگِ اندوه دارد. و شاید مهمتر از همه: این متن به واژه اعتماد ندارد—مگر آنگاه که واژه از خود عبور کرده باشد.
اینجا سرزمینِ زخم های همهٔ روزگاران، ایران است.
شگفتا از شکیباییِ مردمانِ این سرزمینِ اندوه!
چرا این همه درد؟
چرا این همه رنج؟
اینجا سرزمینِ پرسش های دیرین و بی پاسخِ خیام است.
۲۶-۴-۲۰۲۵
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را به دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!
خدایان با کالبد و در کالبدِ نوزادان می آیند!
خسرو یزدانی
گاه، در میانِ خارهایی که همهٔ روزگاران بر دلم فرو میبارند، اخگری میافتد؛ آتشی میافروزد،
و من در روشنایِ خونآلودِ آن، فریادهایم را مینویسم.
خسرو_یزدانی
۳۰-۱۲-۲۰۲۵
چت جی پی تی:
این سطرها از جنسِ «اعترافِ سوخته»اند؛ نه صرفاً درد، بلکه تبدیلِ درد به نوشتار.
در آن، رنج فقط تحمل نمیشود، بلکه به آتشِ زبان بدل میگردد.
اگر بخواهم دقیق و جدی با آن مواجه شوم، باید بگویم که متن شما بر سه محور میایستد:
۱) «خارها»؛ رنجِ ممتد، نه حادثهای گذرا
«خارهایی که همهٔ روزگاران بر دلم فرو میبارند»
اینجا رنج، یک اتفاقِ لحظهای نیست؛ ساختارِ بودن است.
«همهٔ روزگاران» یعنی زخمْ نه از یک شخص، نه از یک خاطره، بلکه از خودِ زمان میآید.
این همان جاییست که متن از شکایتِ عاطفی عبور میکند و به افقِ تراژیک نزدیک میشود.
۲) «اخگر»؛ نجات نیست، لحظهٔ انکشاف است
بسیار مهم است که نگفتهاید «نوری آمد و نجاتم داد»، بلکه گفتهاید:
«اخگری میافتد».
اخگر در اینجا وعدهٔ رستگاری نیست؛ یک لحظهٔ گشایشِ خونین است.
یعنی حقیقت، نه در آرامش، بلکه در سوختن خود را نشان میدهد.
این تصویر بسیار قوی است، چون از ابتذالِ امید فاصله میگیرد.
اینجا آتش، درمان نیست؛ کشفِ زخم است.
۳) «فریادهایم را مینویسم»؛ نوشتن بهمثابهٔ شهادت
این زیباترین و عمیقترین ضربهٔ متن است.
فریاد معمولاً شنیده میشود، اما شما آن را مینویسید.
یعنی آنچه در جهان گوشی برای شنیدنش نیست، در متن ثبت میشود.
این دیگر صرفاً شعر نیست؛ نوعی شهادتِ وجودی است.
گویی نوشتن، شکلِ مکتوبِ همان فریادیست که جهان تابِ شنیدنش را ندارد.
این متن میگوید:
رنج، وقتی به نهایتِ خود میرسد، دیگر ناله نیست؛ نوشتار میشود.
و این، دقیقاً همان نقطهایست که انسان، نه از درد میگریزد، نه آن را حل میکند، بلکه در نورِ خونینِ آن، شهادت می دهد.
ایران یک یادآوری ست.
یادآوریِ یک استوره.
استوره ای که در آن «گذشته»، «آینده» را در «اکنون» می رهانَد.
#خسرو_یزدانی
#تکانه
۸-۱-۲۰۲۶
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید.
در نیمه های شب که میلیاردها انسان در خوابِ خوش اند منِ کابوس زده از خواب می پرم. در تاریکی کورمال دنبالِ گوشی ام می گردم تا ببینم آنچه در کابوسِ من بود واقعیت دارد یا نه.
من ناخواسته با این کابوس یکی شده ام.
من ۹۰ میلیون انسانم.
من ۹۰ میلیون کابوس ام.
آیا می دانید من کیستم؟
من ایرانی ام.
من ایران ام.
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید.
۲۳-۳-۲۰۲۶
هرُسْتراتُس—هراکلیتُس
بسیارانی امروز بر آنند که به هر بهایی پُرآوازه گشته و نامی ماندگار از خود بجا گذارند. در هر گوشه از جهان و در هر نهادِ دینی یا سیاسی یا اقتصادی و یا هنری این چنین کسانی را می توان یافت. این کسان خود میوهٔ درخت تنومندی هستند که بر خاکِ پوچ آیینی و پوچ منشی ریشه دوانده است…
در آن روزگارانِ دور، شهر و مردمانی بودند که هراکلیتُس را با پوچ آیینی ها و پوچ منشی ها می آزردند. او از آنان بیزار بود. شهر و اورنگِ فرمان را نپذیرفت، وانهاد و رفت. او مردِ نیایش بود نه پوچ آیین و پوچ منش. او داشتنِ نام و نشان و ماندگاریِ نام به هر بهایی را خوارمی داشت. ولی سده ای به ما نزدیکتر میانِ همان پوچ آیینی ها و پوچ منشی ها کسی می زیست که به سانِ ویرانگرانِ روزگارِ ما به هیچ چیز بهایی نمی داد جز به ماندگاریِ نامِ خویش. او Ηρόστρατος هرُسْتراتُس نام داشت.
هرُستراتُس برآن شد، به گفتهٔ پلوتارک در زاد روزِ اسکندر، نیایشگاهِ آرتِمیس در شهرِ اِفِسُس را آتش زند تا نامِ او به آوایی سترگ بلند شود، در کوه های هر گوشه از جهان بپیچد و پژواکش بر مردمانِ همهٔ زمان ها و زمانه ها برسد. او چنان کرد و چنین نیز شد؛ نامِ او به بدنامی ماندگار گشت…
هراکلیتُس سخن از گذرا بودن می گفت، نه در پِی نام بود و نه در تبِ ماندگاریِ نام و نشانش می سوخت. با اینهمه، نام و نشان و سخنِ هراکلیتُس به نیکی ماندگار شد.
اکنون این دو نامِ ماندگار در افقِ زمانهٔ ما پدیدارند.
در نامِ هرُسْتراتُس آتش و دود و ویرانیِ نیایشگاه و بدنامی جاویدان است.
در روشنای آذرخشِ هراکلیتُس مردمانی را می توان دید که در آنسوی پوچ آیینی، سنگ بر سنگ می نهند تا نیایشگاه و نیک آیینی را بازسازند.
هر کدامینِ این دو راه همه کسان را به سوی خود می خوانَد و به سوی خود می کشانَد.
اکنون و اینجا، کدامین راه ما را با خود خواهد برد؟
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید!
سدسال بود که هوا تیره و بی اندازه آلوده بود. برف که می بارید به رنگ سیاه بود. همه بسیار جوان می مردند و از آن گذشته های دور هیچ نمی دانستند. چوپانِ بسیار پیری بود که بیشتر در کوه ها به سر می برد و تنها کسی بود که از گذشته های دور چیزهایی شنیده بود. همهٔ مردمِ ده او را دروغگو می خواندند. هربار که برف می بارید به این سو و آن سو می رفت، با چوب دستی اش بر برف می کوبید و می گفت: من هم چون شما این بارشِ سیاه را می بینم ولی پدربزرگِ من همیشه در داستان هایش از گرگ ها و روباه هایی می گفت که مانندِ برف سپید بودند. مردم هم گلوله های برفِ سیاه را به سوی او پرتاب می کردند و می خندیدند…
نیمه شب بود که با رگباری باور نکردنی همه از خواب پریدند. شگفت زده بودند. سال های بسیاری سپری گشته و توفانی این چنین ندیده بودند. آذرخش و تندر چشمانِ مردمِ ده را خیره کرده بود. باران تا نزدیکی های نیمروز بارید. هوا سردتر و سردتر شد. دلهره جان گرفت. درست نیمروز بود که باران بند آمد و برفِ سنگینی بارید. سپید بود. مردمِ دِه از ترس فریاد برآوردند و از خدای آسمان یاری خواستند. دِه را نفرین شده دانستند و گفتند گناهکار همان چوپانِ دروغگوست که همیشه می گفت برف سپید است. او که تنها پیرِ دِه است بی گمان فرستادهٔ ابلیس است. همه یک دل از میانِ برفِ سنگین گذشتند و پیرمرد را از کلبه اش بیرون کشیدند. خواستند از دِه بیرونش کنند. چوپان ایستادگی کرد. داد می زد و می گفت من تنها از شنیده ها گفتم. مرا از دِه نرانید، من دروغگو نیستم. نفرین کنان سنگی به سینهٔ چوپان کوبیدند و سر او را در برفِ سپید فرو بردند تا جان داد.
تا نیمه شب رنگِ همهٔ برف های باریده تیره و تیره تر گشت. آسمان دودآلود شد. مردم رو به آسمانِ تیره نیایش کردند و خدای را سپاس گفتند. آنگاه آرام گرفتند و به کلبه هاشان رفتند. هر سال برای پیشگیری از باریدنِ برف سپید خروسی را سرمی بریدند و خونش را به کلبهٔ چوپانِ دروغگو می پاشیدند.
سالها گذشت. آیین، برفِ سپید، چوپانِ دروغگو، همه از یادها رفتند.
یک شب آن چنان سرد شد که همگان از سرما مُردند. توفانِ سهمگینی به دِه تاخت و همهٔ مرده ها را با خود بُرد.
روز شد. برف بارید، سپید بود و هرگز آب نشد.
#خسرو_یزدانی
#تکانه
۱۹-۱۲-۲۰۲۵
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید.
کابوس؟
باید بیدار میماندم اما خوابم برده بود.
کابوسی سراغم آمد:
نیمه تاریک بود و من نیمه بیدار! آسمانِ ابری را از پنجره مینگریستم. پرندهای، که هم به زن میمانست و هم به مرد، در پرواز بود. ریش بلند و خاکستریاش تا پستانهای چروکیدهاش آویزان بود. بالهایی چون پارو داشت و ابرها را پارو زنان در دوسوی خود میپراکند. ابرها بههم میخوردند و آذرخش و تندر، قاصدکهای توفانی دهشتبار بودند. آن پرنده بر هر چنگِ پنجههایش پنج فرمان میدرخشید. در برابرش چکاد کوهی که سر به آسمان میسایید، پدیدار شد. بالهای پاروسان خود را بست و بر چکاد آن کوه نشست. آنجا مردان و زنانِ شگفتی بودند که بهمانندِ دیگر مردمان نبودند. ویژگیهاشان آشکار بود. چشمانی سرخ داشتند، بر هر دست ده انگشت داشتند اما پاهایشان بیانگشت بود. به زبانی سخن میگفتند که ناآشنا بود و هنگام سخن گفتن زبانشان را بیرون میآوردند. زبانهایی دوشاخه داشتند. مردان، بسیار پُر پشم بودند و زنان پستانهایی مانند همان پرنده، آویزان و چروکیده داشتند. چشمهای زنان در گودی بود و بهوارونه چشمهای مردان بیرون زده بودند. پرنده بالهایش را باز کرد و بست و در این هنگام همه به زانو نشستند و خاموش شدند. پرنده با همان زبانِ ناآشنا با آنان سخن میگفت. آنگاه که یکی از پنجههای خود را بلند میکرد و به مردمانش نشان میداد، آنان دستانِ ده انگشتیِ خود را که ناخنهای بلند و سیاهی داشتند، مشت کرده و آنگاه پایینِ کوه را مینگریستند و صدایی بیمآور از بینیِ منقار مانندشان بیرون میدادند. هنگامیکه سخنانِ شگفت و دلهرهآورِ پرنده به پایان رسید، مردان و زنان برخاستند و در این هنگام توفانی آغاز شد که تا آن زمان دیده نشده بود. ناگهان بالهای پرنده به دو نیزه و چشمانش به دو گلولهی آتشین دگر گشتند و ناخنهای زنان و مردان ریختِ دشنه گرفتند و از شانههاشان چترهایی بیرون آمده و گشوده شدند. این بار پرنده از چکادِ کوه برخاست و هر دو پنجهی خود را به مردماناش نشان داد و با شتاب در دلِ توفان و آذرخش و تندر، بهسوی پایینِ کوه به پرواز در آمد و بهدنبالِ خود، همهی آن مردان و زنان را به پریدن از کوه فرمان داد…
این پایین در کوهپایهها، روستاها و شهرها، زنان و مردانی بودند که همانندِ آن پرنده و مردمانش نبودند. هم چهرهای دیگر داشتند و هم تنهاشان دیگرسان بود. به زبانهای آشنا باهم سخن میگفتند. مردمانِ این پایین از چکادِ آن کوه و از آن مردان و زنانِ شگفتاش آگاهی نداشتند و از داستانهای خونبار آنها هیچ نشنیده بودند. من که، نمیدانم چرا، این همه را دیدم، ترسان و لرزان پنجره را بستم و با شتاب بیرون آمدم. با رنگی پریده و صدایی بریده به هر کس که رسیدم آنچه دیده بودم را گفتم و خواستم از توفانِ خونباری که در راه است آگاهشان کنم. هیچکس مرا باور نکرد.
پرنده و مردمانش در دلِ توفان رسیدند. همهی آنچه کردند را، با واژهها نمیتوان گفت. خون بود و درد، خون بود و فریاد، خون بود و مرگ. چنگالهای بزرگِ پرنده ناگهان در سینهام فرو رفتند. با فریادی از خواب پریدم.
بلند شدم، پنجره را باز کردم و نگاهی به آسمان انداختم. نیمه تاریک بود و لشکری از ابرهای تیره، چونان قاصدک توفانی، آسمان را پوشانده بود. دهانام تلخ بود و سینهام درد میکرد…
۲۹ ژانویه ۲۰۲۰
کانالِ فلسفیِ « تکانه »
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
زین پیش از دور می نگریستم و چنین می پنداشتم که عباپوشانِ چیره بر ایران سازمان ها و سامانی هستند که سیم های خارداری برای پاسداری از خویش پیرامونِ خود کشیده اند. نزدیک و نزدیکتر آمدم و باریک بینانه تر نگریستم. جز خودِ سیم های خار دار هیچ ندیدم. سامانی در کار نیست. تنها خارهایی هستند که برخی به هم نزدیک و برخی از هم دور به هم پیچیده اند. سیم های خاردار را که پاره کنیم و برداریم با سامانی روبارو نخواهیم بود. تنها ایرانِ خسته و زخمی از خارها را خواهیم یافت. از هم اکنون می باید به درمانِ زخم های ایرانِ خسته اندیشید.
#خسرو_یزدانی
#تکانه
۱۴ ژوئیه ۲۰۲۴
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را به دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!
هر اندیشه ای ولو از دیرباز به ذهنِ ما خطور کرده باشد- تنها در لحظه ای زنده می شود که چیزی که دیگر نه اندیشه است و نه منطق، در کنارش بنشیند. به این شکل حقیقتِ آن بر ما محسوس می شود و ورای همهٔ توجیه ها، به مانندِ لنگری در گوشت و خون مان می نشیند… شناخت های بزرگ نقشی ناقص در سطحِ روشنِ مغزِ ما می بندند. یک بخش از آنها در تاریکیِ عمیقِ ضمیرمان پنهان است. مقدم بر هر چیز آن حالتِ روحیِ ما است که اندیشه را مثلِ شکوفه ای بر نوکِ خود می رویانَد.
[آشفتگی های تُرلِسِ جوان، روبرت موزیل، ترجمهٔ محمود حدادی، صفحهٔ ۱۸۷]
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید!
خشخشِ خُشکبَرگهای زیر پای روندگان از روزهای پایانیِ پاییز و از شنیده شدنِ صدای پای زمستان میگفتند، ولی این هشدار در هیاهو و شادیِ روندگان که از بهار میگفتند گم شد. بهار آن سوی زمستانیست که از آن نمیتوان جانِ رها به در برد.
خسرو یزدانی
چت جی پی تی:
این قطعه، با تکیه بر تقابل حسی و زمانی، میان «نشانه» و «توهم»، تصویری تراژیک از وضعیت انسانی میآفریند. خشخشِ خشکبرگها، نه صرفاً یک تصویر طبیعی، بلکه آوای هشدار است؛ صدایی که از «پایان» خبر میدهد، از فرسودگی، از زوالِ ناگزیر. این صدا، حامل نوعی آگاهی است: آگاهی به آمدن زمستان، به مثابه امری گریزناپذیر. در برابر آن، «روندگان» قرار دارند؛ کسانی که در حرکتاند، اما نه به سوی فهم، بلکه در هیاهو و شادیای که خود نوعی کوریِ انتخابشده است.
در اینجا، تقابل اصلی میان «شنیدن» و «نشنیدن» نیست، بلکه میان «شنیدنِ نشانهها» و «غرق شدن در روایتِ دلخواه» است. روندگان، به جای گوش سپردن به آنچه هست، به آنچه میخواهند باشد دل میسپارند: بهار. اما این بهار، نه یک فصل واقعی، بلکه وعدهای است که تنها از دلِ انکارِ زمستان زاده میشود. در نتیجه، بهار به یک افقِ فریبنده بدل میگردد، افقی که حقیقتِ پیشرو را میپوشاند.
جملهٔ پایانی، گرهگاهِ معنایی متن است: «بهار آن سوی زمستانیست که از آن نمیتوان جانِ رها به در برد.» این عبارت، امکان هرگونه رستگاری را زیر سؤال میبرد. اگر زمستان مرحلهای گذرا بود، بهار میتوانست نویدِ تجدید باشد؛ اما وقتی زمستان به وضعیتی بدل میشود که عبور از آن ناممکن است، بهار دیگر یک تحقق نیست، بلکه صرفاً یک خیال است—خیالی که در بهترین حالت، انسان را تسکین میدهد و در بدترین حالت، او را از مواجهه با واقعیت بازمیدارد.
در این خوانش، متن به نوعی نقدِ بنیادینِ امید بدل میشود؛ نه امید به عنوان یک احساس، بلکه به عنوان یک سازوکارِ گریز. امید، در اینجا، چیزی است که گوش را بر هشدار میبندد و انسان را در «هیاهو» نگه میدارد. این همان لحظهای است که در تراژدی رخ میدهد: نه در خودِ زمستان، بلکه در ناتوانی یا امتناعِ انسان از شنیدنِ آمدنِ آن.
در نهایت، این قطعه را میتوان بیانی از وضعیتِ انسانی دانست که در آن، «نشانهها» همواره حضور دارند، اما «تفسیر» آنها تابع میل است، نه حقیقت. تراژدی، از همین فاصله میان آنچه هست و آنچه خواسته میشود، زاده میشود؛ فاصلهای که نه با دانستن پر میشود و نه با امید، بلکه همواره باقی میماند.
من که کاشانه و نام و نشانی داشتم به ناچار میهنم را وانهادم و در پِیِ کاشانه ای دیگر به چارسوی جهان رفتم. در هر سرزمینِ ناآشنایی دَمی ایستادم و با این پندار به خود گفتم: سرانجام رسیدم. ولی آن بوم بوی میهنم نمی داد و همه چیز و همه کس با من بیگانه بود. باز رفتم و رفتم. در این رفتن های بی آماج نامم را از یاد بردم. اکنون به هر ناکجایی که می رسم نامِ مرا می پرسند و منِ نامِ خود زِ یاد بُرده، هربار و دگربار می گویم: نامِ من «اوتیس» است. و من هنوز گُمِ راه ام بی مام و بی نام…
Sans patrie et sans nom
J’avais une demeure, un nom, un signe.
Mais, contraint, j’ai abandonné ma patrie
et, en quête d’une autre demeure,
je suis parti aux quatre coins du monde.
Dans chaque terre inconnue je me suis arrêté un instant,
me disant dans l’illusion : enfin, je suis arrivé.
Mais cette terre n’avait pas le parfum de ma patrie,
et tout, et tous, m’étaient étrangers.
J’ai poursuivi ma route, encore et encore.
Dans cette errance sans but, j’ai oublié mon nom.
À présent, dans chaque « nulle part » où j’arrive,
on me demande mon nom.
Et moi, qui ai perdu mémoire de mon nom,
chaque fois et encore je réponds :
« Mon nom est Outis ».
Et je demeure encore égaré sur la route,
sans patrie, sans nom…
————-
Senza patria e senza nome
Avevo una dimora, un nome, un segno.
Ma, costretto, ho abbandonato la mia patria
e, in cerca di un’altra dimora,
mi sono messo in cammino per i quattro angoli del mondo.
In ogni terra sconosciuta mi sono fermato un istante,
dicendomi con illusione: finalmente sono arrivato.
Ma quella terra non aveva il profumo della mia patria,
e tutto, e tutti, mi erano estranei.
Ho continuato ad andare, ancora e ancora.
In questo errare senza meta ho smarrito il mio nome.
Ora, in ogni «non-luogo» dove giungo,
mi chiedono il nome.
E io, che il mio nome ho dimenticato,
ogni volta e ancora una volta rispondo:
«Il mio nome è Outis».
E io sono ancora perduto sulla via,
senza patria, senza nome…
اوتیس = هیچکس
#خسرو_یزدانی
#تکانه
۲۶-۳-۲۰۲۴
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را به دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!
چیرگیِ «تئولوژی» بر «فلسفه» نزدِ افلاتونِ «قانون ها»!
Читать полностью…
پیران و دانایان، مرگ را پیش از مُردن می زیند.
ای داد! چه دهشتزاست همآغوشِ مرگ مُردن.
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید.
۲۳-۳-۲۰۲۶
سالِ نو فرخنده باد!
این است آنچه را که می خواهم و آنچه از برای آن می زیم: پایندگی، سربلندی و مِهرگستری برای ایران - پایداری، شادمانی و خود افزایی برای ایرانی!
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را به دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!
تنها آن هایی که همراهِ زخم هاشان سراغِ نیاکان می روند با آموزه ها بازخواهند گشت.
امروز بر لبهٔ تیغ است که ره می پوییم. باید با یادِ نیاکان، زخم ها را تاب آورد. نیاکان نوشداروی زخم ها را با خود دارند ولی نه به رایگان.
زمان تنگ است و زخم ها مرگ آفرین.
آیا بهنگام و با پرداختِ بهایی که نیاز است سراغِ نیاکان خواهیم رفت؟
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید.
در نیمه های شب کسی به در می کوبید. از خواب پریدم.
با شتاب به سوی در رفتم. بازکردم و آن که به در می کوبید را زود شناختم. خدا بود. با چهره ای تکیده یاری خواست و گفت یا باورم بدار و مرا پیشِ خود نگه دار یا جای من نشین و بگذار بمیرم به جای تو . گیج وخواب آلود بودم و بی آنکه از او چند و چونِ خواست هایش بپرسم جانشینی اش را پذیرفتم. خدا مُرد. و من ناگهان در هزارتویی فروافتادم.
اکنون مردمانِ سراسرِ گیتی مرا به نام می شناسند ولی باورم نمی دارند. نه پیشِ من می آیند و نه مرا نزدِ خود می خوانند. جاودانه پشیمان، روز و شب درِ خانه ها را می کوبم، جانشینی می جویم. همه در پسِ پرده های سیاه پنهانند. هیچ جا چراغی روشن نیست. از پشتِ دیوارها آواهای غم آلود را می شنوم. هیچ کس در به رویَم نمی گشاید. مردمان به هزارتوی بی خدا خو گرفته اند. و من جانشینِ نازیبندهٔ آن خدای راستین، به ناچار در آتشِ ناروشنای این جهانِ بی پس و پیش جاودانه می سوزم !
#خسرو_یزدانی
#تکانه
۲۷-۷-۲۰۲۳
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را به دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!
فرقهٔ عباپوشان ایران را به سوی جنگِ خانگی و تباهی می برند.
افلاتون می نویسد:
گفتم: اگر برای کسی که باید حکومت کند زندگیِ بهتری از فرمانرانی را بیابی، سامانهٔ دولتِ تو بهترین خواهد بود، زیرا تنها دولتی خواهد بود که در آن کسانِ براستی توانگر حکومت خواهند کرد، نه توانگر از اندوختنِ زر و سیم بلکه از آن داراییِ که آدمی را نیکبخت و زندگی را درستکارانه و بر خرد استوار می سازد. به وارون اگر گدامنشانی، که دستشان از داراییِ راستین تهی ست و گمان می برند که با رسیدنِ به فرمانرانی می توانند آن را بدست آورند، زمامداری نیک شدنی نخواهد بود: زیرا اینان بر سرِ زمامداری با یکدیگر به ستیز برخواهندخاست و جنگ داخلی هم خودِ آنان و هم حکومت را تباه خواهد ساخت.
گفت: کاملاً درست است.
جمهوری، کتابِ هفتم 521a، ترجمهٔ محمد حسن لطفی، دستکاری ها از من است
#خسرو_یزدانی
#تکانه
۳۱-۵-۲۰۲۴
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را به دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!
«متفکّر تابع متفکّری دیگر نیست بل به گاهِ فکر کردن تابع آنی است که بناست به آن اندیشیده شود؛ و آن همان هستی است. و تنها تا آن جا که وی وابستهٔ هستی است، باب تفکّرش نیز برای ورود اندیشیده های پیشینِ متفکّران باز می تواند بود. هم از این رو، این حقّ انحصاری برای متفکّرانِ بزرگ محفوظ است که بگذارند موردی برای وارد آمدنِ [تأثیر] دیگران باشند. برعکس، متفکّرانِ کوچک صرفاً در بند اصلیّتِ (originalität) فروبستهٔ خویش مستأصل و گرفتارند و از این رو راهِ ورودِ هر جریانی را که از دوردست ها می آید بر خود می بندند.»
[ مارتین هایدگر، چه باشد آنچه خوانندش تفکر؟ درسگفتارِ ۹، ترجمهٔ سیاوش جمادی، صفحاتِ ۲۱۹-۲۱۸]
#خسرو_یزدانی
#تکانه
۶-۱۱-۲۰۲۲
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را به دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!
اسب پیر و خستهٔ تاریخ در خواب است.
کِلک ها دهان بگشایید، از خوابِ گرانِ زمانه بگویید.
کِلک ها فریاد برآرید و یاری بخواهید؛ فریادی که از فراسوی ویرانه های تاریخ بگذرد و به کاخِ استوره ها برسد.
کِلک ها فریاد برآرید و از استوره ها بخواهید زمانه را بیدار کنند.
از بیداری نشسته بر پشتِ توسنِ استوره ها بخواهید به دادمان برسد.
اسب پیر و خستهٔ تاریخ در خواب است.
#خسرو_یزدانی
#تکانه
۱۰-۱۰-۲۰۲۳
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را به دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!