1338
@kootah_beshnavim ارتباط با ادمین: @Leila_toufani
سید علی صالحی
کمی صبر کن
حوصله کن
پایان کتاب را با هم خواهیم خواند
حالا بخواب
تا فردا صبح
فرصت برای گریستن بر این روزگار بسیار است
سهشنبههای #داستان_کوتاه
عنوان کتاب: آدمها
نویسنده: احمد غلامی
نشر: ثالث
راوی: علی فیضی
موضوع: مجموعه داستان کوتاه
💯 کاری از کتابخانه آبان 💯
اینستاگرام | TarikhDrama">یوتوب | تاریخ دراما
/channel/kleidartarikhdrama
📗#باید_از_دست_زنم_خلاص_بشم
✍#جیمز_توربر
📻نمایش رادیویی
جیمز تربر طنزنویس و هنرمند موفق آمریکایی در سال ۱۸۹۴ در شهر کلمبوس ایالت اوهایوی آمریکا به دنیا آمد. چشمهای او در کودکی در تصادفی آسیب دید و به تدریج ضعیف شد تا اینکه نابینا شد و در سال ۱۹۶۱ درگذشت، از او میراثی باارزش از نوولها و قصههای کوتاه فراوان بجا ماندهاست. اوج فعالیت نویسندگی او مصادف با دورهٔ بحران اقتصادی آمریکا (۱۹۲۹–۱۹۳۹) بود. اینکه چرا طنز تربر با توجه به وضعیت بینایی و شرایط جامعهٔ معاصرش سیاه نیست شاید به این مسئله بازمیگردد که او یک آمریکایی میهنپرست بود.
🔸داستان ، درباره مردی است که از دست زنش خسته شده است تا اینکه...
#کتاب_های_دوست_داشتنی_من
@nazaninenshaei
هنر کلید فهم زندگی است .☘
اسکار وایلد
ضربالمثلها
این روزها دیگر دیگ به دیگ هم نمیگوید رویت سیاه.
هیچکس اعتراض و انتقادی ندارد و به فکر تغییر و تحولی نیست.
به نظر میرسد همه با هر چیزی که میبینند کنار میآیند.
و تنها در پیِ هرکسی بار خودش کار خودش آتیش به انبار خودش هستند.
نتیجه اینکه در بازی خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو گوی سبقت را از هم ربودهاند.
شاید همه یک جورهایی از اینکه مثل هم نباشند استرس پیدا میکنند.
برای همین راحت و بیدردِسر همرنگِ جماعت میشوند.
در این میان هرکس تا میتواند پایاش را از گلیماش درازتر میکند.
چرا که میدانند مشکلی پیش نخواهد آمد.
چون همه یک روز همچون عبدالباقی متروپل ناغافل بدون هیچ حساب و کتابی میمیرند و همه چیز به خوبی تمام میشود.
و مصداقِ این مثل معروف میشوند که: آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است.
هرچند زمستان میرود.
ولی رو سیاهیاش به زغال میماند و مردم که این همه تهمت زدند!
شرح این قصه دراز است.
پس سخن کوتاه باید والسلام.
و خلاصه به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است.
لیلا طولانی
#یادداشت
قطار هفته
شنبه با قطار واژههایش از راه رسید
واژهها از سر و کول کوپهها بیرون آمدند
و از در و دیوار قطار بر دفترم هجوم آوردند
لیلا طوفانی
#داستانک
منِ نوازشگر
اغلب به جان خودم میافتم.
دچار خودسرزنشگری هستم.
چپ و راست از هر طرف کم میآورم با خودم درگیر میشوم.
باور کنید دیگر از جان خودم سیر شدهام.
از شما چه پنهان دیگر حتا چشم دیدن خودم را هم ندارم.
سالهاست اشتباهاتم را نمیبخشم و به مهربانی دستی بر شانهی خودم نمیزنم و روحم را نوازش نمیکنم.
از دیگران انتظاری نیست.
افسردگی چون هیولایی پیش آمده و به جانم افتاده و دست برگلویم میفشارد و چشم در چشم من ایستاده و امانم را بریده.
امروز با خودم گفتم هی چه میکنی؟
هیچ حواست هست؟
چرا دست از خودت کشیدهای؟
دیگران نامهربانی میکنند توقعی نیست اما خودت چرا چنین بیرحمانه بر خود زخم میزنی؟
خود دوستیات کجا رفته؟
خودت که میتوانی باخودت مهربان باشی.
میخواهم خودم را در آغوش بگیرم و بگویم عزیزم غصه نخور هر اتفاقی بیفتد من تا آخرش کنارت هستم.
قول میدهم بابت هیچ ماجرایی هم دیگر تو را سرزنش نکنم.
✍نویسنده:لیلا طوفانی
#داستانک
داستانهای کوتاه☕️🖊
@best_stories
@best_stories
بهترین خیاط🪡
تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند…همیشه با هم بحث میکردند.. یک روز، اولین خیاط یه تابلو بالای مغازه اش نصب کرد. روی تابلو نوشته بود “بهترین خیاط شهر”
دومین خیاط روی تابلوی بالای سردر مغازش نوشت “بهترین خیاط کشور”
سومین خیاط نوشت “بهترین خیاط دنیا“
چهارمین خیاط وقتی با این واقعه مواجه شد روی یک برگه کوچک با یه خط معمولی نوشت “بهترین خیاط این کوچه”
قرار نیست دنیایمان را بزرگ کنیم که در آن گم شویم در همان دنیایی که هستیم.
میشود آدم بزرگى باشیم!
@kootah_beshnavim
با همان چشمهای کودکیتان ببینید
برای نویسنده عمل طبیعی دیدن حتی از توان فکر کردن هم مهمتر است و معمولاً این مهم نادیده گرفته میشود.
جزئیات بصری میتواند به کمک نویسنده بیاید و در زیبایی نوشتههای او تأثیر عمیقی بگذارد. جزئی که به دقت انتخاب شده باشد این توانایی را به خواننده میدهد که به نحوی سحرآمیز محیط پیرامون آن جزء را بازسازی کند.
برای تمرین میتوانید چیزی را انتخاب کنید و با دقت هر چه تمامتر نگاهش کنید. بعدازاینکه چند دقیقه با جدیت به آن شیء نگاه کردید، آن را با کلمات خود تصویر کنید.
کتاب: عادت روزانۀ نوشتن، مارگرت جراوتی
ضربالمثلها
هر که نان از عمل خویش خورد
با آنکه شش ماه از تمام شدن سربازی رضا میگذشت.
اما هنوز موفق به پیداکردن کار نشده بود.
دوستان دانشگاهیاش اغلب همه سر کار بودند. حالا بعضی کارهای مرتبط و عدهای هم کارهای غیر مرتبط داشتند.
رضا اما نگاههای منتظر مادر و پدرش طاقتش را طاق کرده بود.
هر روز از صبح میرفت و شب ناامید و دست از پا درازتر به خانه بر میگشت.
روح و جسماش از اینهمه آمد و شدِ بدون نتیجه خسته بود.
حسنآقا هم در این مدت در به در دنبال کار پیداکردن برای رضا بود .
به هر کسی که میدید رو میانداخت.
دست به دامن خیلیها شده بود با خودش میگفت عاقبت جوینده یا بنده بود آنقدر این در و اون در میزنیم تا دری باز بشه.
برادرش میگفت کار خوبه خدا درست کنه سلطان محمود خرِ کیه.
اما حسنآقا میگفت نَفَسات از جای گرم در میآید گرفتار نشدی نمیدانی چقدر سخت است پسر جوانات بیکار باشد.
من به فکر آیندهاش هستم باید تشکیل خانواده بدهد و هزار تا آرزوی دیگر دارد.
برادرش گفت پس بهتر است دست بذاری رو زانوی خودت بلندشوی موافقت کن بیاید پیش خودت و با هم باشید.
این روزها دیگر هیچکس برای آدم کاری انجام نمیدهد به قول معروف کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من.
حالا از ما گفتن بود و از شما نشنیدن زبانم مو درآورد از بس که گفتم.
رضا هم از مادرش خواسته بود پادرمیانی کند تا در کارخانه دایی استخدام بشود.
مادر دلخور گفت مهندس شدی بروی موزائیک سازی کار کنی؟
حسنآقا از آن طرف گفت چه اشکالی دارد برادرت پسر هم ندارد رضا جای پسرش را میگیرد.
خدا را چه دیدی شاید آخر دامادش هم بشود.
مادر گفت چشمات به مال برادر من است.
دندان طمع کَن که شود درد تو درمان.
رضا گفت مامان میدانی چیه اصلن میگن هرکه نان از عمل خویش خورد منت حاتم طایی نبرد بهتر است از دایی درخواست نکنیم.
حسنآقا فکری کرد و گفت رگخوابِ حمیدخان را من میدانم حتماً یادش هست پارسال برایش چه کاری انجام دادم.
حالا وقتش است من هم از او چیزی بخواهم غافل از اینکه از این امامزاده کسی معجزه نمیبیند.
اما وقتی از حمیدخان هم ناامید شد یاد این مثل افتاد که اکبر ندهد خدای اکبر بدهد.
ناگهان فکری به سرش آمد و گفت اگه علی ساربونه میدونه شتررو کجا بخوابونه حجره علیآقا داماد برادرم بهتر از هر جایی است.
حتمن روی من را زمین نمیاندازد.
دل به دریا زد و این بار از او کمک خواست اما علیآقا چنان پشت چشمی نازک کرد که حسنآقا از ناراحتی گفت از مردی تا تا نامردی یک قدم است.
مادر گفت حسنآقا دیدی این همه دویدن و درزدن آخرش آب در هاون کوبیدن بود.
چوب دو سر طلا شدیم از بس به هر کسی رو انداختیم و آخر هم به جایی نرسید.
بیا از خر شیطون بیا پایین بگذار فعلن رضا بیاید مغازه ابزارفروشی خودت کار کند چه اشکالی دارد.
خدا بزرگ است شاید بعد از مدتی کار بهتری پیدا کرد.
حسنآقا سکوت بلندی کرد و گفت انگار جز این راه دیگری برای ما باقی نمانده است.
لیلا طوفانی
#داستانک
ناگهان
دل به دلش داده بود و همانطور که گرمای آفتاب را نوش جان میکرد، چشم از دهان او برنمیداشت.
چنان غرق شنیدن بود که همه محو تماشای او بودند، نه حرفهای گوینده.
اما درست همانجا که ماجرا داشت اوج میگرفت و هیجانی تازه از راه میرسید، دندان مصنوعی پیرمرد درآمد و به زمین افتاد.
لیلا طوفانی
#داستانک
شايد باور نكنيد
اما آدم هايى پيدا مى شوند
كه بى هيچ غمى
يا اضطرابى زندگى مى كنند
خوب مى پوشند
خوب مى خورند
خوب مى خوابند
از زندگى خانوادگى لذت مى برند
گاهى غمگين مى شوند
ولى خم به ابرو نمى آورند
و غالبا حالشان خوب است
و موقع مردن
آسان مى ميرند
معمولا در خواب
لب چشمه
بوکوفسکی
@kootah_beshnavim
چه تجربهای از سرمایهگذاری دارید؟
در کجا سود بیشتری داشتهاید در کجا سودکمتر؟
آیا شما هم به فرصتها و زمانهایتان حساس هستید؟
با ۲۴ ساعت پیش روی خودتان چه میکنید؟
ما میتوانیم زمان را ذخیره کنیم.
شما چه فکر میکنید؟
من این روزها به یک سرمایهگذاری تازه فکر میکنم.
سرمایهگذاری روی لحظه به لحظههای شبانهروز که بزرگترین اندوخته من است .
مطمئن هستم با این روش از من انسانی برتر و بهتر ساخته خواهد شد.
کسی که هدفها و رویاهایش را از یاد نمیبرد و لحظههایش را در شلوغی افکارش گم نمیکند.
چنین فردی به توسعه فردی بسیار توجه دارد و باخودمراقبتی مسئولیت همه چیز را میپذیرد.
لیلا طوفانی
#یادداشت
@kootah_beshnavim
نورمن کازینز که بود ؟
کوتاه بشنویم
خوانش : لیلا طوفانی
@kootah_beshnavim
باران
برگ برنده پاییز است.
چراغ را روشن کردم
شب خاموش شد.
لیلاطوفانی
#کاریکلماتور
آنچه میجويی تويی
و آنچه میخواهی تويی
پس ز تو
تا آنچه گم کردی
ره بسيار نيست
عطار
@kootah_beshnavim
📗#باید_از_دست_زنم_خلاص_بشم
✍#جیمز_توربر
📻نمایش رادیویی
#کتاب_های_دوست_داشتنی_من
@nazaninenshaei
ایدههای بزرگ از لحظههای کوچک میآیند
خیلی از داستانهای خوب
از اتفاقهای خیلی ساده شروع شدهاند.
یک سوءتفاهم
یک تصمیم
یا یک ملاقات کوتاه.
بازمانده
قرارمان این بود من زرد شوم، تو نارنجی و هر دو با هم یک روز بیفتیم.
اما نه من زرد شدم و نه تو نارنجی.
طوفان آمد و تو که هنوز سبز بودی از درخت جداشدی و به زمین افتادی.
اما من آنقدر روی شاخه ماندم تا تنها برگ جامانده از پاییز شدم.
برگی قهوه ای که یک روز بالاخره تنهای تنها از درخت جدا شد و به زمین افتاد.
لیلا طوفانی
#داستانک
@kootah_beshnavim
تفکر، عمیق و بیصدا
پنجبار همان جمله را در ذهن خود مرور کردم:
«اگر آن حرف را نگفته بودم، شاید اکنون وضعیت جور دیگری بود...»
در آغاز، تصورم بر این بود که در حال تفکر هستم، اما در حقیقت، تنها در گرداب افکار خود گرفتار شده بودم.
این دیگر تفکر نبود؛ نوعی گرفتار شدن بود—نشخوار ذهنی.
میان تفکر و نشخوار ذهنی، تفاوتی آشکار وجود دارد:
تفکر، مسیری دارد، هدفی دارد و در نهایت به نتیجهای منتهی میشود.
اما نشخوار ذهنی، تنها در تکرار و چرخهای بیپایان از اندیشهها سیر میکند و انسان را از حرکت بازمیدارد.
تفکر، آگاهانه است؛
در حالیکه نشخوار ذهنی، همچون رانندگی در مه است—فرد تنها در مسیر گم میشود، بیآنکه هرگز به مقصدی برسد.
هرچند برای حل مسائل باید اندیشید،
اما گاهی تنها کافیست از افکار خود فاصله بگیریم...
زیرا آنچه در ظاهر «تفکر» نامیده میشود، گاه چیزی نیست جز نوعی خودآزاری.
پس چگونه میتوان میان این دو تمایز نهاد؟
با چند پرسش ساده از خود، میتوان مسیر رهایی را یافت:
«آیا این تفکر است، یا تنها تکرار بیپایان یک اندیشه؟»
و پرسشی دیگر:
«آیا این فکر به نتیجهای میانجامد؟ یا تنها مرا بیشتر درگیر خود میکند؟»
اگر دریافتیم که تنها در حال چرخیدنیم و حاصل آن چیزی نیست، باید متوقف شویم.
نفس عمیقی بکشیم، گامی فاصله بگیریم، و شاید حتی آن اندیشه را بر کاغذ بنویسیم.
باید بتوانیم صدای ذهن خود را بشنویم، نه آنکه در آن غرق شویم.
نشخوار ذهنی، صدای بلندی دارد.
اما تفکر، آوایی آرام است که تنها در سکوت شنیده میشود.
پس برای رهایی از این چرخهی ملالآور چه باید کرد؟
به گمان من، نخست باید به خود یادآوری کنیم:
«آیا اکنون در حال اندیشیدنم، یا تنها گرفتار تکرارم؟»
لیلا طوفانی
#یادداشت
یادِ "تو"
افتادن هم دارد...!
علی صالحی بافقی
📷سقوط اثر سورئال هربرت
@kootah_beshnavim
محبوبم!
چگونه عشق را پنهان کنم؟
چنانکه چهرهٔ عاشق را نمیتوان از روی او برداشت.
ای کاش دل من مثل اتوبوسهای دوطبقه بود.
یکی هنگاهی که کنارم بودید بیقراری میکرد، یکی هنگامیکه نبودید بیقراری میکرد.
ای کاش دو دهان داشتم؛ با یکی خیالبازیهای شفاهیام را شرح میدادم با یکی دیگر این محبوبِ منها را میگفتم.
محبوبِ منها که خودآموز عشق به زبانی ساده است، راهنمای پیشدبستانیِ عشق.
محمد صالح علاء
حیف حوصلهام پیر شده
@kootah_beshnavim
سرینا و ونوس ویلیامز
گوینده : لیلا طوفانی
کوتاه بشنویم
@kootah_besnavim
لوییز هی خالق کتاب شفای زندگی میگوید:
می توانیم گرایشی را که در برابر گذشته داریم عوض کنیم. گذشته تمام شده و پی کار خود رفته است.
اکنون دیگر نمی توانیم گذشته را عوض کنیم
اما می توانیم اندیشه هایی را که درباره ی گذشته داریم عوض کنیم.
زندگی واقعا بسیار ساده است.
از هر دست که بدهیم از همان دست می گیریم.
هرگونه درباره ی خود بیندیشیم،
برایمان به واقعیت در می آید و هر اندیشه ای که از ذهن ما می گذرد، آینده ی ما را می آفریند!
@kootah_beshnavim
آفتاب عمر
کولهباری از جوانی
گم شده
در پسِ
پسکوچههای زندگی
در کنار روزهای رفتهام
بینصیب از لحظهها جا ماندهام
خاطرات تلخِ آن دوران گذشت
قلب من میلرزد از یادش، چه سخت
سایههای خندهای بیرنگ و رو
روی دیوار زمان افتاده بود
ماندهام در حیرت از این روزگار
آفتاب عمر ما کوتاه بود
رفته اینک از دلم رنجِ سفر
باز من در فکر فردا ماندهام
لیلا طوفانی
#شعر
احساسات باید همواره آزاد باشد.
نباید با رنج گذشته ؛
درباره ی عشق آینده قضاوت کرد.
پائولو کوئلیو
@kootah_beshnavim
حق السکوتش را خوردند فریاد کشید.
لیلا طوفانی
#کاریکلماتور
"حرکت یک رمان نویس در هنگام نگارش رمان ، از تاریکی مطلق به سمت روشنایی مطلق است."
از کتاب:حرکت در مه
نوشته:محمدحسن شهسواری
من در مقام عشق
قوانین خودم را مینویسم
و یک تنه
حکومت میکنم
آیا
برگ پیش از آنکه بروید
از درخت برای رستنش
اجازه میگیرد؟
آیا
کودک پیش از تولد
برای متولد شدن از مادرش
اجازه میگیرد؟
یا
سینه پیش از آنکه گرد شود
اجازه میگیرد؟
اکنون
عشق من باش
و دگر هیچ مگو!
چون
عشق در نظر من آیینیست
در باب آیین عشق
با من مخالفت مورز
من
خود این آیین را مینویسم
و اجرا میکنم !
نزار قبانی
@kootah_beshnavim
ژوزه ساراماگو هم وبلاگ مینوشت
۱۴۰۰-۰۳-۱۸شاهین کلانتری از نوشتن, کشکول کلانتری
ژوزه ساراماگو، نویسندۀ کتاب معروف «کوری» چند سالی منظم و مرتب وبلاگ مینوشت و بعدها مجموعهای از وبنوشتهایش در قالب کتابی با به اسم «نوت بوک» منتشر شد. بسیار از یادداشتهای ساراماگو دربارۀ مسائل سیاسی و اجتماعی روز است.