1338
@kootah_beshnavim ارتباط با ادمین: @Leila_toufani
ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم!
Читать полностью…
قصه،قصهای آشناست
حتمن شما هم شنیدهاید
قصهای در بارهی
دفتری که دلش میخواست کتاب باشد
درختی که دلش میخواست میوه باشد
مدادی که دلش میخواست پاک کن باشد
دکمهای که دلش میخواست لباس باشد
فرشی که دلش میخواست اتاق باشد
صندلی که دلش میخواست درخت باشد
کلیدی که دلش میخواست در باشد
دری که میخواست کلید باشد
آبنباتی که دلش میخواست آدامس باشد
گردویی که دلش میخواست پسته باشد
بارانی که دلش میخواست ابر باشد
جاده ای که دلش میخواست کوه باشد
کوچهای که دلش میخواست خیابان باشد
سکوتی که دلش میخواست فریاد باشد
ماهی که دلش میخواست دریا باشد
آفتابی که دلش میخواست مهتاب باشد
سکهای که دلش میخواست اسکناس باشد
برفی که دلش میخواست پارو باشد
کوهی که دلش میخواست دشت باشد
و ...
لیلا طوفانی
#داستانک
@kootah_beshnavim
نیکی و بدی که در نهاد بشراست
شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است
خیام
@kootah_beshnavim
تو اگر
بسته ای بار سفر،
تو اگر
نیستی دیگر،
پس چرا از همه جا،
من صدای تپش قلب تو را
می شنوم.
عمران صلاحی
حکایت
مردی در يك باغ ، درخت خرمایی را به شدت تكان می داد و خرماها بر زمين می ريخت. صاحب باغ آمد و گفت:" ای نادان ! چه می کنی ؟" دزد گفت: "چه ایرادی دارد؟ بنده ی خدا از باغ خدا خرمایی را بخورد و ببرد كه خدا به او روزی كرده است. چرا بر سفره گسترده نعمتهای خداوند حسادت می كنی؟" صاحب باغ به غلامش گفت: "آهای غلام! آن طناب را بياور تا جواب اين مرد را بدهم."
آنگاه دزد را گرفتند و محكم بر درخت بستند و با چوب بر ساق پا و پشت او می زد. دزد فرياد برآورد، از خدا شرم كن. چرا می زنی؟ مرا می كشی. صاحب باغ گفت: "اين بنده خدا با چوب خدا در باغ خدا بر پشت بنده خدا می زند. من اراده ای ندارم كار، كار خداست. دزد كه به جبر اعتقاد داشت گفت: "من اعتقاد به جبر را ترك كردم تو راست می گویی ای مرد بزرگوار نزن. بر جهان جبر حاكم نيست بلكه اختيار است اختيار است اختيار."
جهد کن کز جام حق یابی نوی
بیخود و بیاختیار آنگه شوی
آنگه آن می را بود کل اختیار
تو شوی معذور مطلق مستوار
مثنوی معنوی
@kootah_beshnavim
من شيفته ی خوشی های ساده ام؛
آنها آخرين پناه
جان های محزون اند...
اسكار وايلد
@kootah_beshnavim
هرکسی در درون خویش یک هسته نبوغ دارد که همان نطفهٔ رسالت زندگی اوست، اگر توفیق یافت که آن را بیابد و بشکفاند، به زندگی تمام دست یافته است، مهم نیست که در چه درجهای از درجات اجتماعی باشد.
زندگی تمام آن است که هرکسی پیمانهٔ خود را پر کند؛ چه دراز عمر باشد و چه کوتاه عمر، چه برجسته و چه گمنام.
محمدعلی اسلامی ندوشن
@kootah_beshnavim
باید بیش از اینها مراقب افکار و حالمان باشیم.
چرا که اگر ذرهذره ناامیدی در ما رسوخ کند خیلی زود کِشتی وجودمان به گِل خواهد نشست.
لیلا طوفانی
#جمله_نویسی
عکس خانهی استیو جابز که سال 1982 گرفته شده و استیو گفته من برای زندگی کردن چیز زیادی نمیخواهم به جز کتاب و نور و قهوه!
بررسی کردن دکور پشتش برای عکاسی 8200 دلار خرج برداشته.
اون چراغ هم عتیقه است برای شرکت تیفانی و قیمتش خدا تومنه !
یعنی برای نمایش ساده زیستی هم باید پولدار باشی !
@kootah_beshnavim
قورباغه را بخور
گوینده : لیلا طوفانی
کوتاه بشنویم
@kootah_beshnavim
درخت را نگاه کن
از ما دو تن غمگینتر است...
من مدام از درخت یاد میکنم
تا تابستان بماند
تا ما تمام تابستان را
زیر سایهاش گمان زندگی داشته باشیم
احمدرضا احمدی
جستجو
امروز شنبه است و طبق برنامه هفتگی باید قیمه بپزم.
کارهای زیادی میخواهم انجام بدهم برای همین با خودم فکر میکنم الان چه کاری مهمتر از کارهای دیگر است؟
به میز صبحانه نگاه میکنم هنوز وسایلش را جمع نکردهام، وای کره دارد آب میشود.
اما فکرم درگیر دفترچه تلفن است از همان اول صبح انگار همه چیز به هم ریخته بود.
از صبح چند بار در جستجوی آن تمام کشوها را گشتهام ولی انگار نیست که نیست.
چند تلفن ضروری دارم که باید حتمن دفتر تلفن را پیدا کنم و گرنه برنامههای امروز عقب میافتد.
با خودم فکر کردم نکند مادر بزرگ جمع و جور کرده باشد!
از وقتی که آلزایمر به سراغش آمده کارهای عجیب و غریب زیادی میکند.
دوباره به میز نگاه میکنم.
شاید فعلن مهمترین کار این باشد که وسایل صبحانه را داخل بخچال بگذارم و بعد به سراغ کارهای دیگر بروم.
بالاخره به سراغ یخچال رفتم در را که باز کردم ناگهان دفترچه تلفن از طبقه بالای آن بال بال زنان به زمین افتاد!
لیلا طوفانی
#داستانک
@kootah_beshnavim
کسی به عیادت بیماری رفت و زیاد نشست .
در این میان به بیمار گفت : از چه شکایت داری ؟
گفت : " از زیاد نشستن تو . "
کشکول شیخ بهایی
غریبگی نکن
نکن غریبگی پسرم!
اینجا خاورمیانه است
و هر کجای خاک را بکَنى
دوستی، عزیزی، برادری
بیرون میزند
گروس عبدالملکیان
@kootah_beshnavim
به نظر من وظیفهٔ همهٔ رماننویسها، نقاشها، تمام موسیقیدانها و همهٔ افرادی که برای به حرکت در آوردن هنر تلاش میکنند، یکی است و آن: به دنبال چیزی باشند که به درستی حس میکنند، بدون اینکه به سبکها توجه کنند. بدون اینکه به تئوری توجه کنند: چسبیدن به آنچه حس میکنند قابل اعتماد است.
چیزی که مجبورشان میکند فرمی بیابند، فرمی که مال خودشان باشد، که در نتیجه، فرمی زنده خواهد بود نه فرمی آکادمیک و محدود.
ناتالی ساروت
50 روش برای رسیدن به شادی واقعی
از کتاب : بهتر از شکلات
گوینده : لیلا طوفانی
کوتاه بشنویم
@kootah_beshnavim
دلهره
عصری دلگیر بود و زن در خانه تنها.
کارهای ناتمام حال خوشی برایش نگذاشته بود.
دست و دلش به هیچ کاری نمیرفت.
نمیدانست از کجا شروع کند.
دلش میخواست به سراغ دفترش برود و از این همه نگرانی بنویسد.
افکارش به خاطر این خبر بههم ریخته بود.
فکر هر چیز را میکرد جز این.
نمیدانست چطور همسرش را از ماجرا باخبر کند!؟
با خودش فکر کرد شاید اصلن اشتباه شده باشد.
اما باز با خودش میگفت غیر ممکن است.
بالاخره تصمیم گرفت با آزمایشگاه تماس بگیرد.
به آنها گفت میخواهد آزمایش همسرش را تکرار کنند چرا که ممکن است اشتباهی پیش آمده باشد.
شب به همسرش گفت: " از آزمایشگاه تماس گرفتهاند و گفتهاند مشکلی پیش آمده و برای اطمینان از نتیجهی آزمایش باید دوباره نمونهگیری انجام شود."
میخواست یک بار دیگر شانس خودش را امتحان کند در دلش هزار بار آرزو کرد که آزمایشگاه اشتباه کرده باشد.
لیلا طوفانی
#داستانک
@kootah_beshnavim
تفکر، عمیق و بیصدا
پنجبار همان جمله را در ذهن خود مرور کردم:
«اگر آن حرف را نگفته بودم، شاید اکنون وضعیت جور دیگری بود...»
در آغاز، تصورم بر این بود که در حال تفکر هستم، اما در حقیقت، تنها در گرداب افکار خود گرفتار شده بودم.
این دیگر تفکر نبود؛ نوعی گرفتار شدن بود—نشخوار ذهنی.
میان تفکر و نشخوار ذهنی، تفاوتی آشکار وجود دارد:
تفکر، مسیری دارد، هدفی دارد و در نهایت به نتیجهای منتهی میشود.
اما نشخوار ذهنی، تنها در تکرار و چرخهای بیپایان از اندیشهها سیر میکند و انسان را از حرکت بازمیدارد.
تفکر، آگاهانه است؛
در حالیکه نشخوار ذهنی، همچون رانندگی در مه است—فرد تنها در مسیر گم میشود، بیآنکه هرگز به مقصدی برسد.
هرچند برای حل مسائل باید اندیشید،
اما گاهی تنها کافیست از افکار خود فاصله بگیریم...
زیرا آنچه در ظاهر «تفکر» نامیده میشود، گاه چیزی نیست جز نوعی خودآزاری.
پس چگونه میتوان میان این دو تمایز نهاد؟
با چند پرسش ساده از خود، میتوان مسیر رهایی را یافت:
«آیا این تفکر است، یا تنها تکرار بیپایان یک اندیشه؟»
و پرسشی دیگر:
«آیا این فکر به نتیجهای میانجامد؟ یا تنها مرا بیشتر درگیر خود میکند؟»
اگر دریافتیم که تنها در حال چرخیدنیم و حاصل آن چیزی نیست، باید متوقف شویم.
نفس عمیقی بکشیم، گامی فاصله بگیریم، و شاید حتی آن اندیشه را بر کاغذ بنویسیم.
باید بتوانیم صدای ذهن خود را بشنویم، نه آنکه در آن غرق شویم.
نشخوار ذهنی، صدای بلندی دارد.
اما تفکر، آوایی آرام است که تنها در سکوت شنیده میشود.
پس برای رهایی از این چرخهی ملالآور چه باید کرد؟
به گمان من، نخست باید به خود یادآوری کنیم:
«آیا اکنون در حال اندیشیدنم، یا تنها گرفتار تکرارم؟»
لیلا طوفانی
#یادداشت
اصول و شروع نوشتن
• تداوم به جای کمالگرایی: ایدهها معمولاً پیش از نوشتن کامل نیستند؛ با نوشتن مداوم شکل میگیرند.
• تمرینهای ساده: نوشتنِ یادداشت روزانه، پرسشنویسی و آزادنویسی از بهترین راهها برای تقویت مهارت است
نظرتان راجعبه خودتان بهعنوان یک نویسنده چیست؟
فاکنر: اگر من به دنیا نمیآمدم، یک نفر دیگر آثار مرا به وجود میآورد، مثلاً همینگوی، داستایفسکی، یکی از ما. دلیل این مدعا هم این است که محققان نمایشنامههای شکسپیر را تقریبا به سه نفر نسبت دادهاند. در حالیکه آنچه مهم است نمایشنامههای هاملت و رویای نیمهشب تابستان است، نه اینکه چه کسی آنها را نوشتهاست. هنرمند مهم نیست، آنچه میآفریند مهم است. چرا که هیچ حرف تازهای وجود ندارد تا کسی بزند. شکسپیر، بالزاک و هومر، همگی دربارهی چیزهای واحدی نوشتهاند و اگر آنها یکی دو هزار سال بیشتر عمر میکردند، ناشران به نویسندهی دیگری احتیاج نداشتند.
از مصاحبه با چند نویسنده
ای.ام.فورستر، ویلیام فاکنر، ارنست همینگوی، ژرژ سمینون
اینجا درون سینهی من
زخم کهنه ایست
که میکاهدم مدام ...
حمید مصدق
یادداشت روز
من یادگرفتهام دنیا به خوبی یک آموزشگاه است و من همواره انواع مهارتها را در آن میآموزم.
مهارتِ صبوری و عشقورزی و شجاعت و سختکوشی و صداقت و ....
من یادگرفتهام زندگی سخت است و با صبوری و تلاش باید اوضاع را بهتر کنم.
من یادگرفتهام در زندگی مهربان باشم اما از مهربانی دام نسازم که در آن گرفتار شوم.
من یادگرفتهام برای هر کاری از صددرصد توانم استفاده کنم و درگیر نتیجه کار نشوم.
من یادگرفتهام برای موفقیت در هر کاری نظم داشته باشم.
من یادگرفتهام با حرکت حلزونوار به نتایج بهتری میرسم تا حرکت جهشی شتر آهسته میرود شب و روز.
من یادگرفتهام برای تمرینِ نویسندگی باید در نوشتن استمرار داشته باشم و روزانه تایمِ مشخصی را برای نوشتن در نظر بگیرم.
من یادگرفتهام در هر شرایطی آرامش داشته باشم حتا زمانی که طوفان حوادث از راه میرسد و گهگاه آرامش را بر هم میریزد.
من یادگرفتهام که برای رزق و روزی نباید دلهره داشت و همیشه با تلاش در انتظار بهترینها از جانب خدا هستم.
من یادگرفتهام در زندگی نگران هیچ چیز نباشم چرا که کوهِ استرس بر وجودم سایه میاندازد.
من یادگرفتهام منفیها من را غافل از دیدن مثبتها نکند.
من یادگرفتهام نگران ناملایمات زندگی نباشم ودر عین حال برای بهدستآوردن بهترینها تلاش کنم.
من یادگرفتهام از تنهایی نترسم و تنهایی را به عنوان بخشی از زندگی بپذیرم.
من یادگرفتهام نگران آینده نباشم اما برای آینده برنامهریزی کنم.
من یادگرفتهام واقعیتها را بپذیرم و حقایق را انکار نکنم.
من یادگرفتهام عجله را از زندگی حذف کنم تا با صبوری در مسیرم به هدفهای عالیتری برسم.
من یادگرفتهام داشتنِ صداقت بزرگترین خدمت به انسانیت است.
شما از زندگی چه یاد گرفتهاید؟
لیلا طوفانی
#یادداشت
@kootah_beshnavim
روزی مردی از پسربچهای که زار زار گریه میکرد، علتِ ناراحتیاش را پرسید. پسرک گفت: «من دو سکه برای رفتن به سینما جمع کرده بودم، اما پسری آمد و یکی از آنها را از دستم قاپید».
و به پسری که دورتر ایستاده بود اشاره کرد. مرد پرسید: «مگر با داد و فریاد از مردم کمک نخواستی؟!»
پسربچه به هقهق افتاد و جواب داد: «چرا، اما کسی به کمکم نیامد».
مرد با مهربانی به نوازشِ او پرداخت و دوباره سؤال کرد: «شاید کسی صدایت را نشنیده، نمیتوانی بلندتر از این فریاد بزنی؟»
پسرک با امیدواریِ تازهای در نگاهش گفت: «نه».
آنوقت مرد لبخندی زد و گفت: «پس حالا که اینطور است، آن یکی سکه را هم بده».
و آخرین سکه را از دست پسربچه قاپید و بدون ترس به راه خود ادامه داد.
برتولت برشت
فیل (داستانکهای فلسفی )
@kootah_beshnavim
مگر نمیبینیدم؟
بر برگی کاغذ
مصلوب شدهام
میخهایم
کلمه
ولادیمیر مایاکوفسکی
برگردان: مدیا کاشیگر
@kootah_beshnavim
«هیچچیز هنرمندانهتر از دوستداشتن آدمها نیست.»
ونسان ونگوگ
عادت نویسندگان | ۱۰
مایا آنجلو هنگام نوشتن روی تخت دراز میکشید و روی کاغذ مینوشت.
اتاق هتل برایش محل کار بود نه استراحت؛ صبح به آنجا میرفت و تا ظهر یا اوایل بعدازظهر کار میکرد.
از تو دور شدم
مثل ابر از دریا
اما هر جا رفتم باریدم
رسول یونان
@kootah_beshnavim
#نقطه_سرخط
برای چه به این جهان آمدهام و رسالت من چیست؟
هر کسی رسالت خاصِ خودش را دارد و روزی نیست که ذهنم درگیر این سوال نشود.
پاسخ به این سوال آسان نیست.
شاید اگر تعداد زیادی از افراد همزمان به آن فکر کنند سکوتی سنگین بر زمین حاکم شود.
زکجا آمدهام آمدنم بهر چه بود؟
اگر همه انسانها در پی کشف علت وجودشان بر این کره خاکی باشند فرصتی برای تلفکردن باقی نمیماند و همه هدفمندانه زندگی خواهند کرد.
سوالی تکراری که در عین حال هیچوقت تازگیاش از بین نمیرود و همیشه ذهن بشر را اشغال میکند.
پرسشگری ذهنم را فعال میکند.
و با فکرکردن به سوالها روزم ساخته میشود.
از این راه روز به روز بیشتر و بهتر از گذشته سر از کار خودم و زندگی در میآورم.
با تفکر ویژه در این باره میتوانیم دنیا را جای بهتری کنیم.
جای خوبتری که ارزش زیستن داشته باشد.
جایی برای سپاسگزاری از خالق هستی
جایی برای بخشش و مهرورزی
جایی برای ابراز عشق و محبت
جایی برای شادی
جایی برای موثرتر عملکردن
جایی برای پرورش اندیشههای برتر
جایی برای آرامش و امنیت
جایی برای آزادی و رفاه
جایی برای رهایی و نجات بشر از رنجهای بیشتر
جایی برای سلامتی بشر و اکوسیستم
جایی برای شکوه و عظمت بیشتر زندگی
جایی برای قدردانی بیشتر از کائنات
لیلا طوفانی
#یادداشت
@kootah_beshnavim