2788
حقیقت هر امری را باید بیرون از آن جستجو کرد فلسفه : الهیات: روانکاوی : ادبیات و سینما: @Ahmadi_Reza
سیاست زمانی به مرز نابودی میرسد که دیگر قادر نیست میان زندگیِ انسانی (که با سخن و روایت گره خورده) و زندگیِ صرفاً طبیعی (که تنها رنج را حس میکند) تمایزی قائل شود. در این نقطه، فلاکتِ همگانی چنان بر جامعه چیره میشود که سوژهها از هرگونه ویژگیِ متمایز تهی شده و تنها به بدنهایی رنجور بدل میگردند که هیچ قصهای برای روایت ندارند.
در این فضای تودهوار، اعتراض دیگر نه یک عملِ آگاهانه، بلکه صرفاً واکنشی غریزی و یکسان به دردی مشترک است. وقتی اعتبارِ سخنِ اندیشمند و فردِ عامی یکی میشود، نه به معنای دستیابی به برابری، بلکه به معنای آن است که هر دو به یک اندازه از "حقِ داشتنِ زبان" محروم شدهاند. در این وضعیت، گفتارِ انسانها به "نالهای بیپایان" تقلیل مییابد که تنها یک حقیقتِ واحد را فریاد میزند: وجودِ نظمی که انسان را تا سرحدِ یک موجودِ بیآینده و فاقدِ روایت، بیارزش کرده است. این سکوتِ پنهان در پسِ فریادهای همشکل، گویای نظمی است که در آن زندگی دیگر نه قابل زیستن، بلکه صرفاً آزمونی از تحملپذیری است.
✍ رضا احمدی
/channel/lookingawry
🔺زمانی که مراجع با پرسش اینکه؛ من بهتر خواهم شد؟ از فرجام خویش و امکان بهبودی سوال میکند. پاسخ روانشناس این است که تلاش کن خوب شوی، این حق توست؛ هیچکس و هیچ چیز نباید تو را از حال خوب دریغ کند. اما روان پزشک در پاسخ میگوید تو باید خوب شوی در غیر اینصورت انتخاب دیگری جز تيمارستان نخواهی داشت. واکنش روانکاو در برابر چنین درخواستی این است که چرا میخواهی بدانی؟
🔺در اینجا مساله این نیست که هر سه کار يکسان را با شیوه متفاوتی انجام میدهند. پاسخهای متفاوت روانشناس، روانپزشک و روانکاو، در واقع پرده از نگاه آنها به ماهیت آزادی برمیدارند. روانشناس خود را کسی میداند که اصول و استانداردهای کلی برای بهبودی را در اختیار دارد و تصمیم درست برای بیمار زمانی است که به وضعیت مناسب او منتهی گردد. در مقابل، روانپزشک با تهدیدِ ضرورت (تیمارستان)، هرگونه امکانِ انتخاب را از میان میبرد و انسان را به ماشینی بیولوژیک بدل میکند که یا باید درست کار کند یا قرنطینه شود. اما روانکاو با پرسشِ «چرا میخواهی بدانی؟»، به جای پاسخ، به پرسشهای دیگری دامن میزند، آیا می خواهی من آن دیگری باشم که میدانم نهایتا خوب بودن چیست؟ آیا اگر این سلامت به بهای سازش در برابر آزادیات نیز باشد، مطلوب است؟ روانکاو بیمار را بین بهبودی و آزادی قرار میدهد تا از «حقِ او برای آزاد بودن»، صیانت کند. او میداند که تقاضایِ تضمین، در واقع التماسی برای سلبِ آزادی است تا سوژه مجبور نباشد با پیامدهای انتخابهایش روبرو شود.
🔺 آزادی برای انسان یک امر از پیشداده و اولیهای نیست که او با توسل به آن مسیر خویش را تعیین کند، آزادی تجربهی بحرانی است و زمانی از آن بهرهمند خواهم شد که بپذیرم زندگیام تنها یک نمونه، مورد خاص و صرفا معیاری از خودش است. همواره باید توجه داشت انسان حیوانی است که از مدارِ طبیعت بیرون زده و آزادیاش نه از کمال، بلکه از ناتوانیِ بنیادینِ طبیعت در کامل کردنِ او سرچشمه میگیرد. ما یک پروژهی ناتمام و یک اختلالِ ساختاری در نظمِ جهان هستیم که میتوانیم حتی به بقای خویش «نه» بگوییم. بنابراین، آزادی نه یک پاداشِ دلپذیر، بلکه یک «ترومایِ هولناک» است که هیچ «دیگریِ بزرگی» (نه علم و نه تقدیر) بهبودیِ آن را امضا نکرده است. انسان بودن یعنی زیستن در این پارادوکس که فرد درست در لحظهای که هیچ تضمینی برای درستیِ مسیرش ندارد، بیش از همیشه آزاد است. روانکاوی با نپذیرفتنِ نقشِ تضمینگر، سوژه را در برابر استبدادِ «حالِ خوب» مجهز میکند تا او بتواند مجددا از مسیر بیماریاش انتخابی فراتر از سلامت را در زندگیاش ممکن سازد.
✍ رضا احمدی
/channel/lookingawry
🔺اگرچه نمیتوان شیوهی کلی برای خشنودی یافت، اما بیتردید میتوان نسخهای کلی برای «بد زیستن» تجویز کرد: و آن چیزی نیست جز «تلاش برای سازگاری با جهان». آنچه در کتابها و آموزشها به عنوانِ «شیوههایِ زندگیِ مناسب » عرضه میشود، در نهایت نوعی نیرنگ متمدنانه است. این کتابها به ما میآموزند که چگونه با واقعیتِ موجود مصالحه کنیم، چگونه زوایدِ میلِ خود را ببُریم تا در چارچوب تنگِ نظمِ نمادین جا شویم. اما حقیقتِ ماجرا تلختر است: جستجو برای «زندگیِ صحیح»، در نهایت تلاشی برای انکارِ این حقیقت است که «جهان، از اساس، از جایِ خود در رفته است».
🔺بر این اساس، میتوان خوشبختی را نه نوعی فضیلت بلکه مقولهای عمیقاً غیراخلاقی دانست. این عبارت نه یک طنز روشنفکرانه، بلکه یک ضرورتِ بالینی است. خوشبختی، آنگونه که امروزه فهمیده میشود، اصلیترین راه برای گریز از مازاد ناخوشایندی است که ما را به امری فراتر از محدودیتهای فردی سوق میدهد. وقتی خوشبخت هستیم، یعنی توانستهایم میلِ ویرانگر و بیحدومرزِ خود را در قالب «اصلِ لذت» حبس کنیم. در نتیجه جستجوی خوشبختی بسیار حقیرانه است. همچنان که لکان در سمینارِ اخلاق بر آن صحه گذاشت، «خوب زیستنِ» متعارف در سطحِ پدیدارها، در تضادِ بنیادی با «اخلاقِ میل» قرار دارد. خیر (The Good) چیزی نیست جز یک مصالحهیِ حقیرانه؛ راهی برای ماندن در حاشیهیِ امنِ قانون و اجتناب از آن «مازادِ» خطرناکی که لکان آن را رانه مینامید. کنشِ معنادار نه در آرامش، بلکه در مواجههای تروماتیک با آن چیزی رخ میدهد که فراتر از خیر قرار دارد؛ یعنی همانجایی که سوژه خود را بعنوان کمبودی از خویش برملا میکند.
🔺در پایان، تنها یک مسیرِ رادیکال برای سوژه باقی میماند: اصرار بر آنچه در نگاهِ اول «غلط» به نظر میرسد. این همان منطقِ «رانهیِ مرگ» است. فرد باید بر آن جنبهیِ منحصربهفرد، بر آن راهِ خاص و حتی بیمارگونهیِ خود تأکید ورزد؛ راهی که نظمِ اجتماعی آن را «ناهنجار» یا «اشتباه» میخواند. فقط از طریقِ همین پافشاری بر یک نقطهیِ خاصِ گسست است که فرد میتواند از محدودیتهایِ بیولوژیک و اجتماعیِ خود فراتر رود. این نه یک «خوب زیستن»، بلکه یک «زیستنِ والا» است که در آن سوژه، به جای مصالحه با جهان، بر بودن از طریق کمبودِ خود اصرار میورزد. لذا انتخاب همواره میان این دو چیز است: نقابی برچهره که کمالِ دروغین دیگری و زندگی را نمایش میدهد یا اینکه جلوهای از حقیقت ناکافی و ناقص خودمان باشیم. یک تیک عصبی هرچند رفتارِ غیرارادی و نشانهای از ناهماهنگی است اما فرد تنها بواسطه آن نوع از ریختافتادهگی، وجود دارد.
✍ رضا احمدی
/channel/lookingawry
🔺 تقابل میان سلطنتطلبی و جمهوری اسلامی، نه یک تقابل واقعی، بلکه یک «تضادِ هماهنگ» درون یک افق واحد است. هر دو نیرو با تکیه بر یک «نوستالژیِ برساخته»، میکوشند میل جامعه را به سمتِ یک «ارباب» جدید سوق دهند. در حالی که به گذشته ایران تعلق دارند، تلاش میکنند خود را بعنوان آینده ایران جای دهند. استدلال آنها این است که تنها یکی از این دو نسخه برای ایران امکانپذیر است و اگر ما را نمیخواهید لاجرم باید به آن دیگری تن دهید. مبارزه هژمونیک و ایدئولوژیک همواره خود را در قالب دو گزینه اجتنابناپذیر منحصر میکند. در این انحصار سازی، توان، ظرفیت و خواست حقیقی جامعه از ابتدا فیلتر، تحریف و وارونه میگردد و آنچه شکل میگیرد یک تحمیل بیرونی و منقادسازی جدید است. سرسپردگی به این دوگانهگی صرفا ظهور ارباب جدید را تضمین میکند. لکان تاکید داشت بنده از طریق اجتناب از مرگ، پیشاپیش بردهگی را انتخاب کرده است، بدون اینکه با اربابی در ستيز واقعی باشد.
قدرت هژمونیک همواره با ایجاد یک «توتولوژیِ بنبستگونه» عمل میکند: «یا ما یا فاجعه». این دو قطب، در واقع دو روی یک سکه هستند که برای بقا به یکدیگر نیاز دارند. آنها با اشغالِ تمامیتِ فضایِ نمادین، اجازه نمیدهند که «امر واقعی» خواستِه جامعه ظهور کند.
🔺 اما «عمل» حقیقی، نه انتخاب میان دو گزینه موجود، بلکه برهم زدنِ خودِ مختصاتِ انتخاب است. مبارزه حقیقی، تلاشی است برای گشودنِ یک «خلاء» (Void) در قلبِ این نظامِ اشباعشده؛ فضایی تهی که در آن هیچیک از اربابانِ حاضر، پاسخی برای آن ندارند.
ژیژک انقلاب هائیتی را یک مثالِ اعلا از گشودنِ فضایِ تهی میداند. در اواخر قرن هجدهم، جهان میان دو قطب گیر کرده بود: استعمارگرانِ اشرافیِ قدیمی و بورژوازیِ انقلابیِ فرانسه که شعار «آزادی، برابری، برادری» میداد اما این شعار را فقط برای سفیدپوستان میخواست. بردگان هائیتی، به جای اینکه بین «اربابان قدیمی» (طرفداران پادشاهی) و «اربابان جدید» (جمهوریخواهانِ فرانسوی که همچنان بردهداری را حفظ کرده بودند) یکی را انتخاب کنند، خودِ منطقِ برابری را جدی گرفتند. آنها با شورش خود، «فضایی خالی» ایجاد کردند که در هیچکدام از دو گزینه نمیگنجید. آنها به جمهوریخواهان فرانسه گفتند: «اگر واقعاً به برابری معتقدید، ما تجسمِ حقیقتِ شعارِ شما هستیم». این عملِ آنها، مختصاتِ قدرتِ آن زمان را ویران کرد. آنها نه به گذشته بازگشتند و نه به آیندهای که اربابانِ پاریسی برایشان ترسیم کرده بودند تن دادند؛ آنها «امر ناممکن» را به واقعیت تبدیل کردند.
✍ رضا احمدی
/channel/lookingawry
ویس نشست پیش نگری خوانش سمینارهای لکان
در این ویس مقدمه ای جامع بر جایگاه و مسیر خوانش سمینار لكان و اهمیت آن در مسیر فکری لکان و چارچوب کلی دوره ارائه و بررسی شد.
ویژه علاقه مندان :
کسانی که میخواهند پیش از شروع دوره با ساختار ، اهداف و محورهای اصلی جلسات آشنا شوند.
جهت دریافت شرایط دوره و ثبت نام به ای دی زیر پیام دهید.
@Janusgroup_admin
@psychoanalysis_classical
🎯 شنیدهام که میگویند لکان چیزی بیشتر از این نمیگوید که: "پادشاه لُخت است." شاید منظورشان خود من بودهام، اما بیایید بهترین حالت را در نظر بگیریم؛ یعنی اینکه منظورشان آموزههای من بوده است. البته، من کمی با رویکرد شوخطبعانهتری تدریس میکنم تا آنطور که منتقدم فکر میکند. در این شرایط نیازی نیست به انگیزههای پنهان او فکر کنم. اگر من میگویم "پادشاه لخت است"، نه به آن شیوهای است که کودکی [در داستان معروف] توهم جهانی را افشا کرده است، بلکه بیشتر شبیه به آلفونس آله (Alphonse Allais) است؛ کسی که با صدایی رسا جمعیتی را دور خود جمع کرد و اعلام نمود: "چقدر شرمآور! آن زن را ببینید! زیر لباسش کاملاً لخت است!" با این حال، من حتی این را هم نمیگویم. اگر پادشاه واقعاً لخت باشد، این فقط تا جایی است که زیر تعدادی لباس اینگونه است—لباسهایی که بدون شک ساختگی و نمادین هستند، اما با این وجود برای برهنگی او ضروری هستند. و در ارتباط با همین لباسها، همانطور که یکی دیگر از داستانهای خوب آلفونس آله نشان میدهد، ممکن است خود برهنگی او هرگز به اندازه کافی برهنه نباشد. آخر، پوست یک پادشاه را میتوان به آسانی یک رقاصِ زن از بدنش کَند.
ژاک لکان
/channel/lookingawry
📣 نشست آنلاین
🎙 با موضوع: روانکاوی و علم؛ تمایز یک گفتمان
با حضور دکتر رضا احمدی
🗓 تاریخ: ۲۰ مرداد
🕰 زمان: ساعت ۱۸
📍 بستر: آنلاین در گوگل میت
🔹 این نشست به بررسی نسبت بین روانکاوی و علم اختصاص دارد؛ اینکه روانکاوی دقیقاً در کجای نقشهی دانش قرار میگیرد، چرا نمیتوان آن را کاملاً در چارچوب علم گنجاند، و چه تفاوتی با گفتمانهای دیگر، از جمله روانشناسی علمی یا علوم اعصاب دارد.
🔹 دکتر احمدی با نگاهی تاریخی به روانکاوی، تلاش میکند این تمایز را صرفاً به تفاوت در روش محدود نکند و آن را در نسبت روانکاوی با سوژه، زبان و ناخودآگاه توضیح دهد.
🔸 فرصت پرسش و گفتوگوی آزاد با مخاطبان نیز در پایان نشست فراهم است.
📌 شرکت در این جلسه برای عموم آزاد و رایگان است.
همان روز لینک در کانال تلگرامی ارسال خواهد شد . لطفاً وارد کانال تلگرامی زیر شوید
/channel/psychoanalysis_classical
🎯غالباً در گپ و گفتهای دوستانه، افراد میخواهند راهنماییهایی فراتر از پیچیدگیهای روانکاوی ارائه دهم تا اندکی در زندگی، جهتگیری صحیح را نشان دهد. هرچند در روانکاوی از پاسخهای مستقیم پرهیز میشود، اما نوشته حاضر پاسخ به چنین درخواستی است:
🔺 لکان در توضیح مالیخولیا میگوید: "فرد مالیخولیایی خود را با ابژهی دورریز، تفاله، زائد و پسماند این همان و یکسان میسازد و به همین دلیل میخواهد خود را از صحنه میل دیگری حذف کند. در این راستا به مورد بالینی و مشهور فرویدی در مقاله "The Psychogenesis of a Case of Homosexuality in a Woman"، ارجاع میدهد که مربوط به زن همجنسگراست؛ زنی که گرایش جنسی "ممنوع" او در آن زمان، عامل رسوایی خانوادهاش شده بود. این زن، زمانی که همراه معشوقهاش در خیابان در حال قدم زدن بود، با نگاه خشمگین پدر مواجه میشود و خود را از بالای دیواری به قصد خودکشی به سمت ریل راهآهن پرتاب میکند.
🔺آنچه احتمالا در حیطهی فردی به آن نیازمندیم نوعی تجربه دورریز بودن است، تصور اینکه لزومی ندارد برای امری سودمند باشیم و خود را در برابر انتظاراتی قرار دهیم. پرسش فردی مالیخولیایی این است، وقتی برای آنچه خود و دیگران انتظار دارند، کارآمد نیستم، به چه کاری میآیم؟ ضرورت، پشت سر گذاشتن چنین تجربه ای است، نه ماندن و دائمی کردن آن. اشیاء زمانی رستگاری پیدا میکنند که از هدفی که برای آن طراحی شدهاند، جدا شوند. دستکم هنر مدرن در بسیاری از موارد فعالیت بر روی اشیایی است که کارکرد اولیه خود را ندارند. هنر مدرن شئای که لازم و غیر کافی است را به امر کافی و غیر لازم بدل میکند.
🔺 این منطق دگرگونی است که میتوانیم در وضعیت بحرانی از آن پیروی کنیم. به همین ترتیب، بهترین اقدامات ما اغلب در زمانی رخ میدهد که با "زمان و فرصت دورریز بودن" روبرو هستیم؛ یعنی فرصت و زمانی که برای فعالیتی خاص تنظیم شده بود، اما دیگر به آن احتیاجی نیست. تجربهی دورریز بودن میتواند به ما کمک کند تا تلاش کنیم آنچه بیفایده به نظر میآید را برای منظوری دیگر به کار ببریم. برای فرد محکوم به اعدام که زندگی خود را از دست رفته میبیند، نجات ناگهانی، بازپس گیری زندگی نیست، فرصت ابداع و خلق خواستی است که از دل چنین خسرانی فراهم میگردد. لذا پرسش اساسی را می توان این گونه صورتبندی نمود؛ اگر لازم نیست زندگی در خدمت مقاصد از پیش تعریف شدهای قرارگیرد، با اتصال به چه چیزی کافی و غیر ضروری خواهد بود؟
✍ رضا احمدی
/channel/lookingawry
🎯فراسوی اختلال و درمان
🔺 درسگفتار حاضر، نه یک ارائه کسلکننده از آنچه ممکن است دربارهی رویکرد لکانی وجود داشته باشد، بلکه تلاش شده، شیوهی خاصِ لکان در بستری پویا و انضمامی بیان شود. امیدوارم این جلسات بتواند تا حدی به نیاز کسانی که در پی یادگیری کاربستِ نظریهی لکان در فضای تحلیل روانکاوی هستند، پاسخ دهد. علاوه بر این، مضامین و مباحث این درسگفتار بصورت کلی برای آشنايي با لکان و روانکاوی نیز مفید خواهد بود.
🔺خلاصهی محتوای این جلسات:
1- تمایز خاص گفتمان روانکاوی از گفتارهای دیگر
2- مفهوم درمان و تحلیل در روانکاوی( بازیابی میل، اینهمانی، انتخاب ناممکن،...)
3- ساختاری های روانی و نشانهشناسی لکان در تمایز ساختارها و اختلالات روانی
4- میل روانکاو و انتقال
5- ناخودآگاه و تفسیر در نظریه لکان
6- پایان روانکاوی
7- فراسوی اختلال و درمان
8- دیالکتیک و تکنیک
9- خواست نامشروط و پيامد اخلاقی تحلیلِ روانکاوی
🎙 برای دریافت ده جلسه فایل صوتی این درسگفتار، مبلغ چهار میلیون تومان به حساب زیر پرداخت و از طریق آی دی زیر درخواست خودتان را ارسال بفرمایید.
6037-9973-9836-8192
(رضا احمدی)
@Ahmadi_Reza
/channel/lookingawry
🔺 تنها عرصهای که قدرت نمی تواند آن را تسخیر و از آنِ خود سازد، تفکر در معنای رادیکال کلمه است؛ هنر، ادبیات و علم به میزانی که از تفکر بهرهمند باشند از مصادرهی قدرت فاصله دارند. اما در مواردی که هنر، ادبیات و علم از فرآیندهای تولید وجوه زیبایی شناختی، سبک زندگی و تکنیکهای عقلانی هستند در ذیل رویههای قدرت قرار دارند. آثار آدورنو، والتر بنیامین، فوکو و پیر بوردیو توضیح مناسبی از این همبستگیها ارائه میدهند. تفکر را باید یکسره از مفاهیمی چون بازنمایی، همسانسازی، هدفگذاری، بهینهسازی زندگی، انباشت دانش، آرمانگرایی و جستجویِ اوتوپیا جدا نمود. لذا تفکر نوعی تعهد به امری نیست، تفکر پایهریزی تفاوت است. بوگدان وولف از دلایل تلاش لکان برای جدایی از علمگرایی عصر خود، ارائه مفهوم ابژه کوچک a میداند. در نظریهی لکان ابژهی a بیانگر تفاوت محض (Pure difference) است، یعنی در تمايلات خودمان همواره به این نقطه می رسیم که "این، آن" نیست. ابژهیa نه تنها تفاوت ریشهای در مطلوب میل را توضیح میدهد، بلکه خود° تجسمِ نابِ تفاوت است. ابژهی a چیزی نیست، جز اینکه توضیح دهد امری وجود دارد که با خود همسان و برابر نیست. ابژهی a مشخصهی تفاوت دو چیز در سطح فانتزی و واقعیت نیست؛ بلکه نفسِ تفاوتی است که با علامت جبری و بیمعنی از همه ابژههای دیگر متمایز گردیده است.
🔺 در نگاه دلوز تفاوت در فرآیند صیرورت و شدن بیاثر و محو میگردد و به تبعات ثانویه صیرورت تقلیل مییابد. ولی تفاوت در نگاه لکان امری است که بر اینهمانی و حتی خودِ تفاوت، تمایز، دیگر بودگی و ناهمگونی تقدم دارد. به تعبیر دقیقتر ( تفاوت حتی با خودش اینهمان نیست و گزارهی (تفاوت= تفاوت) نیز صحیح نیست. هنرمندی که از نو اثری را بازآفرینی میکند، خلق دوباره، کپی و مقلدانه است، اما آنچیزی که سبب میشود اثر اولیه یک اثر هنری باشد، تفاوت محض است. هیچ مشخصهی ایجابی درونِ اثر برای این تمایز گذاری کافی نیست. اما برای لکان هر اصلی از همان ابتدا کپی است، همواره اثر اولیه رونوشت چیزی است که وجود ندارد. تقریر لکان این است که هیچ شئای با خود این همان نیست. ابژهی a از همان ابتدا هر چیزی را از آغاز از ریخت میاندازد. ابژهی a ردپا و اثر سوژه بعنوان امر منفی، درونِ ابژه است و آن را دوپاره میکند. تفکر جریانی وابسته به چنین تفاوتی است؛ به همین دلیل در انديشيدن با شکل خاصی از پیکربندی تفاوت سروکار داریم. مقصود از تفاوت معنای ابتدایی از این مفهوم نیست که هر چیزی میتواند به سادگی بر حسب مجموعهای از ویژگیها از امور دیگر متمایز گردد. این عدمِ همسانیِ یک شئ با خودش است که توسط هیچ نوع مقولهبندی به اینهمانی تقلیل نمی یابد. تفکر ناهمسانی را آشکار و بازنمایی نمیکند، زیرا خودِ ناهمسانی است.
🔺بنابراین نباید اندیشه و تفکر را یکی از مجموع تلاشها برای کسب قدرت سیاسی لحاظ کرد؛ اندیشه به دلیل خصیصه تفاوتگذار واجدِ نیروی است که با قدرت، فاصله انتقادی دارد. در حالی که هدف قدرت همانندسازی است. گفتمانِ چپ به جهت سابقهی تاریخیاش و هم به جهت ظرفیتی که دارد؛ از قدرت دورتر و به امکانِ انديشيدن نزدیکتر است. نیروی چپ در شرایط کنوني برای حفظ انسجام و نیروی اثرگذارش صرفا میتواند در جانب یکی از دو سویهی تفکر یا قدرت سیاسی باشد و انتخاب هر دو امکانپذیر نیست. اگر جریان چپ بخشی از مبارزه سیاسی برای کسب قدرت باشد، تنها یک حزب سیاسی است. از آنجا که مبارزهی راستین، مبارزه با تمام اشکال قدرت است که نمود عینی آن امروز سرمایهداری است، لذا مبارزه حقیقی در جهان کنونی ستیز با سرمایهداری است، نه به این دليل که محو سرمایهداری تمام بحرانهای انسانی را حل می کند، بلکه چنین ضدیتی مختصات تمام مبارزات دیگر را تعیین میکند. از اینرو گرایش چپ صرفا می تواند به تسخیر فضایی بیاندیشد که توسط قدرت به تصاحب درنیامده است تا در نهایت تحلیلِ قدرت را از درون رقم بزند.
✍ رضا احمدی
/channel/lookingawry
🎯 گاهی توهمات ایدئولوژیک چنان هستهی سختی پیدا میکنند که خود را بعنوان تنها واقعیت موجود نشان میدهند. واقعيت ازلی و ابدی که باید از ابتدا کشف میشدند و تا بینهایت باید استمرار یابند. زمانی که تمام امکانات مادی و اجتماعی صَرف استقرار چنین توهماتی میگردند، در برابر خودمان سطح غیر قابل نفوذی میبینیم که هر گفتاری علیه آن، حتی برای گوینده به شکل نوعی هذیان تجربه میشود. سالها پیش که در دانشگاه برای سخنرانی و تدریس حضور داشتم، هر کلامی با مضمون اینکه میتوان با آمریکا و غرب رابطه برقرار کرد یا اینکه هیچ لزومی ندارد حجاب اجباری وجود داشته باشد، به بهای ساقط شدن از هستی و نیستی تمام میشد. جالب اینکه بعضا اساتید و کارکنانی این هزینه گزاف را برای فرد ایجاد میکردند که خود در زندگی شخصیشان به این توهمات باور نداشتند. همچنان میتوان به این اندیشید که در جنبههای دیگر، کدام پندارهای ایدئولوژیک ما را احاطه کرده است که حاضر نیستیم اندکی در آنها تردید کنیم.
لذا ضروریترین اقدام در شرایط کنوني برای جامعه ایرانی اولا تردید در روایتی است که نظام سیاسی از زندگی اجتماعی برای ما بهوجود آورده است و دیگر، زيستن به شیوهای است که گویا این روایت وجود ندارد.
✍ رضا احمدی
/channel/lookingawry
🎯فراسوی اختلال و درمان
🔺اغلب برای درمانگران و تحلیلگرانِ روانکاوی کاربست نظریهی لکان در حیطهی بالینی امری دشوار به نظر میرسد. اینکه اصولا لکان چگونه براساس رويکرد خودش فعالیت بالینی را انجام میداد بسیار ابهام دارد. برای نزدیکی به رویکردی لکانی در حيطهی تحلیل لازم است ذهنیت خود را نسبت به مقولهی درمان و اختلالِ روانی کاملا بازبینی کنیم. مفاهیمی نظیر تفسیر، ناخوداگاه، میلِ روانکاو، انتقال، ساختارهای روانی، اینهمانی، ژوئیسانس، رانه و بسیاری مضامین دیگر از نو صورتبندی جدیدی پیدا میکنند. برای آشنايي با این مضامین لازم است از نو تمام آنها را در کلیت نظریه لکان لحاظ بکنیم. هرچند لکان تعاریف متفاوتی از درمان در دورههای مختلف ارائه میدهد، اما شاید بتوان با توجه به دههی آخر مباحثش نشان داد که لکان همواره تلاش نموده است نظریه و پراکسیسِ روانکاوی را در فراسوی درمان و اختلال قرار دهد. نتیجه همه این کوششها این است که در نهایت روانکاو یک وظیفه کلی دارد. این وظیفه زمانی موفقیت آمیز خواهد بود که روانکاو بتواند روایت مراجعهکننده را از نو درون ماجراهاي گذشته او بگنجاند. تحليلشونده میخواهد بیرون از آنچه در گذشته سپری کرده، ایستاده و گذشته را گزارش دهد. در حالی که همین نقطه نظر و چشماندازِ او حاصل فرآیند همان تجربهی گذشته است.
🔺برای آموزش رویکرد لکانی یک دورهی ده جلسهای برای درمانگران و روانشناسان در نظر گرفتم تا بتوانم تا حد قابل توجهی کاربست چنین رویکردی را برای علاقهمندان تسهیل کنم.
🔺این دوره بصورت ارائه آنلاین براي روانشناسان و روانپزشکان طراحی شده، هرچند میتواند برای سایر علاقهمندان نیز مفید باشد. برای ثبتنام و دریافت اطلاعات بیشتر لطفا از طریق آیدی زیر پیام خودتان را ارسال بفرمایید.
@Ahmadi_Reza
/channel/lookingawry
یک باور کلیشهای دربارهی زندگی در زندان وجود دارد، مبنی بر اینکه من ( بعنوان زندانی ) حقیقتا در آن ادغام شده، توسط آن تباه میشوم، زمانی که سازگاریام با آن از حد فراتر میرود دیگر نمیتوانم آزادی، زندگی بیرون از زندان را تحمل کنم یا حتی تصور نمایم، به نحوی که آزادیام باعث یک فروپاشی روانی کامل میشود، یا دستکم موجب حسرتی برای امنیت از دست رفتهی زندگی در زندان میگردد. اما دیالکتیک واقعی زندگی در زندان، کمی پیچیدهتر است. زندان در واقع من را نابود میکند، سلطهای کامل بر من پیدا میکند، دقیقاً زمانی که من با این واقعیت که در زندان هستم موافقت کامل نمیکنم، بلکه فاصلهای درونی از آن حفظ میکنم، به این توهم میچسبم که "زندگی واقعی جای دیگری است" و مدام در رویاپردازی دربارهی زندگی بیرون، دربارهی چیزهای خوبی که پس از آزادی یا فرارم در انتظار من هستند، غرق میشوم. بدین ترتیب، در یک چرخهی معیوب از خیالپردازی گرفتار میشوم، به طوری که وقتی نهایتا آزاد میشوم، ناهماهنگی وحشتناک بین خیال و واقعیت من را در هم میشکند. تنها راه حل واقعی این است که قوانین زندگی در زندان را به طور کامل بپذیریم، و سپس، در جهانی که توسط این قوانین اداره میشود، راهی برای غلبه بر آنها پیدا کنیم. به طور خلاصه، فاصلهی درونی و رویاپردازی دربارهی "زندگی در جای دیگر" در واقع من را به زندان زنجیر میکند، در حالی که پذیرش کامل این واقعیت که من واقعاً آنجا هستم، و توسط قوانین زندان محدود شدهام، فضایی برای امید واقعی باز میکند.
اسلاوی ژیژک
/channel/lookingawry
🔺دوگانهای که امروزه مناسبات جهانی را توضیح میدهد جنگ و صلح، توسعه و عقبماندگی یا همبستگی و خصومت نیست، شاید این دوگانگی، زیادهخواهی یا هیچ نخواستن است. در این میان، سرمایهداری مهمترین شکل زیادهخواهی است که در آن به اندازه خواستن ناممکن شده است. سرمایهداری فُرم غایی است که هر گونه زمینهی میانهروی و تعادل را از زنجیرهی روابط انسانی کنار میگذارد. در زندگی فردی و حیات جمعی، خواستن، سریعا به زیاده خواستن منتهی میگردد. سرمایهداری نوعی عدم توازن، ناپایداری و عدم تعادل بنیادینی است که اصرار بر تعادل و امر ميانه در آن عبث و بیهوده خواهد بود. به همین دلیل، مختصات اخلاقِ ارسطویی که بر اعتدال استوار است، کاملا برچيده و ناپدید شده است. بر این اساس، سیاست و منازعات جهانی دائما بین گرایشهای راست افراطی، چپ افراطی و بنیادگرایی در حال دست به دست شدن است. هرچند در تحلیل ژیژک رواج افراطگرایی از پیششرطهای بازگشت امر سیاسی است، اما این بازگشت هیچ زمانی، بازگشت "همان" نخواهد بود. چنین بازگشتی، مستلزم کنار نهادن پرسشهای کلاسیک اندیشهی سیاسی و تجدید نظر در خودِ مسائل فلسفه سیاسی است.
🔺ماجرای نزاع فلسطینیها و اسرائیلیها را لازم نیست به تاریخ یک صدهی اخیر ارجاع دهیم، زیرا در ارجاع به تاریخ، درپی به چنگ آوردن یک موقعیت خنثی و بیطرف برای داوری هستیم. مانع اصلی این است که نمیتوانیم بخشی از واقعیت امروزی باشیم، الا اینکه پیشاپیش دربارهی واقعیت موضع سوگیری و جانبداری را اتخاذ کرده باشیم. در اینجا لازم است فرم غایی مناسبات قدرت در عرصه جهانی را مدِّ نظر قرار دهیم. شکست حماس در مقابل اسرائیل یک شکست اخلاقی بود، اما پیروزی اسرائیل، نه یکپیروزی نظامی بلکه نوعی غلبه توحش و بدخواهی مطلق است. جهان جنونآمیزی که در آن پیروزی شرّ بواسطه سرمایهداری تضمین یافته، جریانی که خودش را با این شَرّ اهریمنی همسان میسازد، در تمام نبردها برتری دارد.
پیش از حمله هفت اکتبر، صلح برای گروه حماس یک انتخاب اخلاقی بود، اما پس از آن، ادامه جنگ نه برای دستآورد مشخص، بلکه انتخاب مرگ و حتی شکست کامل، یک وجه کاملا اخلاقی داشت. این انتخاب اخلاقی ریشه در این حکمت عامیانه ندارد که مرگ با شرافت بهتر از زندگی ذلیلانه است، زیرا حماس از پیش میان دو انتخاب زیاده از حدِّ، صلح یا جنگِ بیهدف محصور بود.
🔺ظهور ترامپ و حتی اشتیاق مردم برای حضور او در صحنهی سیاست، تلاش برای تجربهی زیادهخواهی از طریق یک فیگور خلافآمد و کجخلق است. ترامپ احتمالا آخرین زور لیبرال سرمایهداری آمریکا برای بازیابی سیطرهی از دسترفته است. زمانی که گفتمانی به پیامدهای مخرب خودش نزدیک میگردد، واکنش متقابل نه تجدید نظر، بلکه شکلگیری سماجتی است تا آن گفتمان ارزشهای اولیهاش را از نو بازپس گیرد. اگر بنیادگرایی را نوعی واکنش به لیبرال سرمایهداری لحاظ کنیم، راست افراطی تلاش میکند این نیرو را پسگرفته و با تکرار آن، خود را از نو مستقر سازد. استالین، خروشچف و دیگر رهبران شوروی میخواستند یک قدم به سوسیالیسم واقعی نزدیکتر گردند، ولی آنچه عملا رخ میداد یک قدم دورتر شدن بود. آیا این بدین معنی نبود که سوسیالیسم جلوتر تحقق یافته و آنها ازش عبور کرده بودند؟هر چند در گمانهزنیشان، سوسیالیسم در آینده تحقق کاملی پیدا میکرد. در حالی که سوسیالیسم یک رخداد آنی بود و آنچه بعدا تداوم یافت زیست و اشباع ساختن آن یک لحظه بود. تحول اجتماعی و سیاسی ایران در سال ۵۷ را نیز باید یک رویداد و گسست لحظهای دانست که تمام حوادث و اتفاقات بعدی، مصرف آن بود. در پسِ رخدادهای سیاسی، نباید در انتظار نسخهی کاملتری از آن رویداد باشیم، الا اینکه بر رویداد سبقت گرفته و آن را سپری میکنیم. لیبرال سرمایهداری نیز آرمانی نیست که در آینده در جستجوی آن باشیم، فعلیت کاملش در جایی از گذشته رقم خورده است.
🔺واپسین لحظههای حیات یک گفتمان، بنبستی است که در آن هر تصمیمگیری حتی به نفع مخالفان، نادرست خواهد بود. این چیزی است که با حقیقت نظم سیاسی در جامعه ایران انطباق دارد. این مخمصه از عدم اعتماد عمومی و بدبینی به اقدامات یک نظام سیاسی ناشی نمیشود. چنین محدوديتي بهاندازهای ریشهای است که حتی تصمیم جمعی برای خوشبینی نیز کارکردی ندارد. در واقع آنکس که قادر نیست باور کند، خودِ گفتمان و دیگری بزرگ است. در اینجا کافی است آن دیالوگ مشهور مسیح بر صلیب که میگوید؛ "پدر نمیبینی که دارم رنج میکشم؟" را بیاد بیاوریم. پاسخ پدر میتوانست چنین چیزی باشد؛ نه نمی بینم، چون من مردهام. امری که بر جمعی از متفکران پوشیده نبوده این است که مسیحیت، آیین خدای مرده است. گفتمان خدایی که باور ندارد زنده است. اگر میخواهیم، خدایی را باور کنیم که خودش اعتقادی ندارد که زنده است، صرفا میتوانیم یک مسیحی باشیم.
✍ رضا احمدی
t.me/lookingawry
🎙بخشی از درسگفتار هگل برای درمانگران
رضا احمدی
/channel/lookingawry
🔺جورجو آگامبن در کتاب " زمانی که باقی میماند" انسان را حیوانی میداند که هیچ "تکلیف" (مشغله) خاصی ندارد. هیچ کار ویژهای وجود ندارد که ماهیت انسانی را تعریف کند؛ هیچ رسالت بیولوژیکی یا تاریخیای وجود ندارد که ملزم به تحقق آن باشیم. از نظر او سیاست و مذهب همواره کوشیدهاند تا زندگی انسان را به تکلیفی خاص پیوند بزنند: شهروند بودن، کارگر بودن یا بنده خدا بودن. اما تجربه واقعاً انسانی تنها زمانی آغاز میشود که این تکالیف از-کار-افتاده شوند.
🔺این همان چیزی است که آگامبن آن را "یوم السَبت" (روز تعطیل/شنبه) امر انسانی مینامد: لحظهی توقف کامل، جایی که ماشینِ قانون و ماشینِ اقتصاد به ایست کامل میرسند. در این "بدون- وظیفه-بودن"، زندگی دیگر وسیلهای برای رسیدن به یک هدف نیست. بلکه به یک "صورتِ-زندگی" (Form-of-life) بدل میشود که از "بالقوگی" خویش جداییناپذیر است. وقتی دیگر با آنچه "انجام میدهیم" یا آنچه "باید انجام دهیم" تعریف نشویم، به آنچه "میتوانیم" باشیم بازگردانده میشویم.
🔺این حالتی از تنبلی یا انفعال نیست؛ بلکه برعکس، والاترین شکل فعالیت است: فعالیتِ بیفایده کردنِ دستگاههای اسارتگر. تنها در این آستانه است که دیگر نقش خود را درون ماشین اجتماعی نمیشناسیم و میتوانیم در نهایت، "کاربستِ" خود و جهان را به مثابه شکلی از برخورداری و آزادی تجربه کنیم. این تنها آستانهی زندگیای است که صرفاً "بقا و حیات بیولوژیک" نیست، بلکه یک "زیستِ سیاسی" در خالصترین معنای آن است.
/channel/lookingawry
🔺در وضعیت شک، سوژه همان چیزی است که لکان آن را سوژه دوپاره Split Subject مینامد. این دوپارگی به این معناست که همیشه یک «شاید» یا یک «دالِ دیگر» وجود دارد که پاسخ نهایی را به تأخیر بیندازد. شک به سوژه اجازه میدهد که در دنیای بیپایانِ معانی باقی بماند. تا زمانی که شک وجود دارد، حقیقتِ عریان پنهان میماند؛ زیرا زبان با خاصیتِ لغزندگیِ خود، همیشه راه فراری برای سوژه باز میگذارد. شک نوعی دفاع علیه مواجهه با آن چیزی است که در زندگی ما «تغییرناپذیر» و «واقعی» است. سوژه با شک کردن، زمان میخرد تا با «واقعیتِ خام» وجودش روبرو نشود.
🔺اما اضطراب لحظهی فروپاشیِ تمام این پناهگاههای کلامی است. اضطراب زمانی رخ میدهد که دیگر هیچ دالی نمیتواند حقیقت را پنهان کند یا آن را به تأخیر بیندازد. ژاک-آلن میلر معتقد است که اضطراب برعکسِ شک، سوژه را «یکپارچه» میکند. در لحظهی اضطراب، تمام آن بازیهای ذهنی، دیالوگهای درونی و شکهای کلامی متوقف میشوند. سوژه دیگر نمیتواند خود را در پشتِ تفسیرهای گوناگون پنهان کند. او با یک حقیقتِ صلب، فشرده و غیرقابلانکار روبرو میشود که هیچ فضایی برای «تفسیر» باقی نمیگذارد. میلر در بیانی دیگر، اضطراب را «یقینِ بدن» میداند. این یقین، یک یقینِ معرفتشناختی نیست؛ بلکه یقینی هستیشناختی است که در تپش قلب، تنگی نفس و لرزش دستها ثبت میشود.
🔺اضطراب، لحظهی حقیقتی است که در آن سوژه میان میل و تقاضا معلق میماند: میلِ خودش که هنوز برایش ناشناخته است، و تقاضای (دیگری) که نوعی تقاضايِ مطلق و بی قید و شرط است. میلر این وضعیت را در سه ساحت تبیین میکند:تقلیل سوژه به ابژه: اضطراب نشانه آن است که سوژه دیگر «فاعل» نیست، بلکه به یک «شیء» در دستان دیگری تقلیل یافته است. دوم آنکه، هر عاطفهیِ دیگری مانند غم و خشم یک استعاره است، ولی اضطراب تنها عاطفهای است که استعاره نیست. و دیگر اینکه در اضطراب «آینده» در «اکنون» حضور مییابد و ما شیوهای جهت برنامهریزی برای دلخوشی به اینکه آرزومندی ما در آینده ارضاء خواهد شد، پیدا نمیکنیم.
🔺لکان در سمینار دهم اضطراب را نقطهای میداند که دیگران میخواهند من حقیقتاً همان نقابی باشم که بر چهره دارم. تصور کنید به یک میهمانی دعوت شدهاید و ماسک زدهاید. در حالت عادی، نقاب (ماسک) ابزاری است که سوژه پشت آن پنهان میشود تا «میل» خود را حفظ کند. نقاب به ما فاصله میدهد؛ فضایی برای نفس کشیدن و پنهان شدن. اما اضطراب زمانی رخ میدهد که دیگر «فاصلهای» بین شما و تصویری که از خود ارائه میدهید وجود ندارد. لکان میگوید اضطراب زمانی رخ میدهد که «شکافِ بینِ تصویر و واقعیت بسته شود. وقتی «دیگری بزرگ» از ما میخواهد که حقیقتاً همان نقاب باشیم، در واقع حقِ «دوپاره بودن» را از ما میگیرد. آنها میخواهند هیچ فضای خالی یا پنهانی پشت نقاب نداشته باشیم. این همان تعریف لکان از اضطراب است: نبودِ فقدان. اگر شما دقیقاً همان نقابی باشید که زدهاید، دیگر «سوژه» نیستید، بلکه تبدیل به یک "شیء" شدهاید که کاملاً برای دیگری شفاف و در دسترس است.
🔺در اتاق درمان، انتقال از شک به اضطراب، انتقال از دفاع به حقیقت است. رهایی از این اضطراب، نه با «بهتر کردنِ نقاب»، بلکه با ایجاد دوبارهی آن «شکاف» (Gap) ممکن میشود؛ پذیرفتنِ این حقیقت که دیگری (The Other) هرچقدر هم که متجاوز به نظر برسد، خودش هم دارای فقدان است و نمیتواند سوژه را به طور کامل در یک تصویر یا نقاب محبوس کند.
✍ رضا احمدی
/channel/lookingawry
چرا نمی توانیم شبها بخوابیم
بخشی از درسگفتار سمینار اول لکان
🎙 رضا احمدی
/channel/lookingawry
📘 مروری بر سمینار اول لکان
(مقالات فروید در مورد تکنیک)
🔹 مدرس: دکتر رضا احمدی
«دکتری فلسفه، مترجم و پژوهشگر فلسفه، روانکاوی و الهیات»
🔹 پژوهشگر همراه: فرشته عباسی
«روان درمانگر تحلیلی ؛فعال در حوزهی روانکاوی فرویدی_لکانی»
🔹 شروع: ۳۰ آبان
🔹 مدت دوره: ۱۲ جلسه
🔹 زمان برگزاری: چهارشنبهها، ساعت ۱۸ تا ۱۹:۳۰
🔹 محل برگزاری: آنلاین در زوم
🔹 امکان پرداخت به صورت اقساطی وجود دارد
در سمینار اول، لکان از خلال بازخوانی متون فروید، راه ورود به دال، انتقال و جایگاه تحلیلگر را میگشاید.
این دوره فرصتیست برای مواجههای دوباره با زبان فروید و آغاز فهم دستگاه اندیشهی لکانی.
👥 مناسب برای:
رواندرمانگران، روانکاوان، دانشجویان و علاقهمندان به روانکاوی، بهویژه کسانی که میخواهند مسیر نظری و بالینی خود را با متون اصلی فروید و لکان پیوند دهند.
برای ثبتنام و دریافت اطلاعات بیشتر، به @Janusgroup_admin در تلگرام پیام بدهید.
«نشست پرسش و پاسخ و پیشنگری سمینار اول لکان»
میخواهیم پیشاز شروع دوره، فرصتی فراهم کنیم برای گفتوگو و پاسخ به پرسشهای شما ....
🔹 اگر کنجکاو هستید درباره ساختار دوره، موضوعات، زمانبندی یا سبک تدریس اطلاع کسب کنید ، این جلسه برای شماست.
🔹 در این فرصت میتوانید از نزدیک با ما آشنا شوید و تصویری روشنتر از مسیر پیشِ رو به دست بیاروید
🔹 این نشست برای عموم آزاد و رایگان است ...
⏰: چهارشنبه ۳۰ مهر ساعت ۱۸
🌀:همراه باش تا شروعی مطمئنتر داشته باشیم...
لینک ورود به جلسه
https://us05web.zoom.us/j/86424443458?pwd=0DUq8w5SWRFoJ0MgV72aJTjT2Jlg02.1
منتظر حضورتان هستم🍀
@psychoanalysis_classical
«روانکاوی و علم ، تمایز یک گفتمان»
🎙رضا احمدی
@psychoanalysis_classical
ایران برای ما همه چیز است.
در شرایط کنوني جز اینکه یک ایرانی متعصب و کلهپوک باشیم انتخاب دیگری نداريم.
/channel/lookingawry
🔺حقیقت این است که انسان بیش از هر چیز، در دام فانتزی خود اسیر است. این رؤیابافی عرصهی تجربهی آزادی نیست، بلکه نخستین و درونیترین زندان و محدودیتی است که انسان میآفریند. چرا که به محض آغاز خیالپردازی، خود را در قلمرو میلِ دیگری جای میدهد. ما در واقع سوژههایی هستیم که میلمان از دیگری نشأت میگیرد، از آن نگاهی که به ما میگوید چه چیزی خواستنی است.
در جهان جدید و سرمایهداری، این منطقِ فانتزی به اوج انحراف خود میرسد. ما با یک دوگانهی فریبنده روبرو میشویم: یا باید بیوقفه ابژه و قربانی خیالپردازی دیگری شویم، یا به کلی از هر فانتزی و میل تهی گردیم. هرچند در منطق سرمایهدارانه، قربانی شدن برای رؤیای ارباب بر فقدانِ کامل خیالورزی و مواجهه با هیچ مطلق ارجحیت دارد. این همان پویایی رعبآور است که توضیح میدهد چرا تودهها، با وجود اینکه سهم ناچیزی از مزایای این سیستم میبرند، همچنان در شیفتگی و اشتیاق کورکورانه به آن غرقاند. آنها ترجیح میدهند در مدار آرزوهای تحمیلی (داشتن فلان کالا، رسیدن به فلان جایگاه نمادین) حرکت کنند تا با نیهیلیسم ناشی از "بیرویایی" محض مواجه گردند.
🔺تنها گسست رادیکال از این جبر چیست؟ پاسخ احتمالا نه یک انقلاب کلاسیک که صرفاً به جایگزینی یک ارباب با ارباب دیگری منتهی میگردد. راهکار واقعی، دستشستن از هر رؤیایی است. نباید در توهم یک "جهان بهتر" غرق شد؛ زیرا جهان آرمانی، عملاً تحقق یافته است—همین جهان سرمایهداری است که در آن، تمامی لذتها و امکانات مادی به ظاهر برای همه در دسترس هستند. مشکل این است که تنها دورنمای جهان فعلی ظهور اربابان جدید است. ارباب میخواهد کسی باشد که فالوس (دال تمامیت و قدرت نمادین) را در اختیار دارد و دیگران در خدمت رؤیای او قرار گیرند. او میخواهد این توهم را ایجاد کند که میتواند تمام فقدانها را پر کند.
اما قهرمان حقیقی، بر خلاف ارباب، تجسم فقدان و اختگی خودِ دیگری است. او نمادی از این حقیقت است که هیچ دالی نمیتواند تمامیت را تضمین کند و هیچ اربابی نمیتواند تمام فقدان را پر کند. قهرمان کسی نیست که نقص را برطرف کند، بلکه کسی است که خودِ نقص را به رسمیت میشناسد و با آن زیست میکند.
🔺تن دادن به رؤیای دیگری صرفا ژوئیسانس و لذت مازاد تولید میکند. باقيماندهای که به تعبیر لکان تقسیم ناپذیر است. اوتوپیای حقیقی نمی تواند بر این ژوئیسانس استوار گردد، زیرا لذت مازاد همواره در فضای نابرابری میان افراد حضور دارد. به لحاظ مکان شناختی اوتوپیایِ حقیقی را باید در جایی نظیر ویرانههای شهری پس از جنگ جستجو کرد. چنین ویرانههای نمایش پایان و فروپاشی رؤیاهاست، جایی که زندگی سابق در شکل امر از خودبیگانه تجربه میشود و از سوی دیگر، فضایی را برای آنچه که در حال حاضر غیرممکن به نظر میرسد، گشوده میکند. هانا آرنت در توضیح ویرانی برلین پس از جنگ جهانی دوم میگوید: "ویرانیهای شهر، بدل به مکانی شدهاند که به راستی در آن میتوان زندگی کرد. برای اینکه ویرانیها، دیگر از آنِ گذشتهای نیستند که به پایان رسیده باشد؛ آنها خود زندگیاند، شکل واقعی زندگی". در این شرایط، زندگی امر درخودی است که در خدمت چیزی نیست.
✍ رضا احمدی
/channel/lookingawry
بخشی از درسگفتار فراسوی اختلال و درمان
🎙 رضا احمدی
/channel/boost/lookingawry
🔺 اسلاوی ژیژک سالها پیش در مصاحبهای به کشورهای غربی پیشنهاد داد که اجازه دهند ایران سلاح هستهای داشته باشد، چون پس از این مرحله است که مسائل واقعیِ ایران در نظم بینالمللی آشکار خواهد شد. تنش هستهای نقطهی تعارض ایران با غرب را در یک موضع بسیار ساختگی و تحریف شده قرار میدهد. کافی است توجه کنیم دوستانِ راهبردی ایران از قبیل چین و روسیه در نداشتنِ سلاحهستهای از سوی ایران، سختگیرتر هستند. با این منطق، در گذشته نوشتم که نه تنها زنان در جامعه حجاب را رعایت کنند، بلکه مردان نیز برقع( روبند) بپوشند تا گامی فراتر از آنچه نظم سیاسی در نظر دارد پیش رویم. بر همین اساس اجازه دهیم حکمرانی سیاسی استمرار یابد و در پی نابودیاش نباشیم. پس از کنار گذاشتن اصرار بر فروپاشی، می توانیم به این مساله فکر کنیم؛ تدوام جمهوری اسلامی به چه دلیلی مطلوب خواهد بود؟ دستکم تنها دلیلی که خواست جمهوری اسلامی را هنوز موجه میسازد این است که با خيال راحت میتوانیم فاسد باشیم. بنابراین در شرایط کنوني، دو انتخاب وجود دارد: فاسد باشیم دربارهی اخلاقیات حرف بزنیم، یا در غیر اینصورت، ناچاریم درستکار باشیم و مخفیانه به شیادی فکر کنیم. این دوگانگی، بسان تفاوت دوزخ و بهشت است؛ زیرا بهشت جایی است که همه غرق در خوشی هستند، اما قادر نیستند از خوشی بگویند و جهنم جایی است که در عذابیم اما می توانیم از خوشیها سخن بگوییم.
🔺علاوه بر این، هر گفتمانی سلاح مخربتری برای نابودی خودش در اختیار دارد. جمهوری اسلامی نمیتواند آن چیزی بشود که میخواهد و این بمنزلهی محدودیت درونی چنین گفتمانی است. مقاومت ما در برابر او، صرفا آن محدودیت را بیرونی میسازد. بیرونی کردن یک محدودیت درونی همواره ترفندی است که ما را در یک دام و معضل بزرگتری می اندازد. زنی که در شروع یک رابطهی پیچیده و پر از ابهام قرار دارد، از خود میپرسد که آیا این مرد من را برای سکس میخواهد یا حقیقتا عاشق من است؟ من بعنوان روانکاو صرفا میتوانم این ابهام را دو چندان کنم و متقابلا میپرسم چرا تن به سکس نمیدهی تا چیزی باشی که در واقع آن مرد انتظار دارد؟ در اینجا یک امری کاملا مسلم است، امتناع زن در برابر سکس، او را از این خودآگاهی که صرفا برای رابطه جنسی خواستنی است محافظت میکند. فرد ثروتمندی که گمان میکند اطرافیانش چشم به اموال او دوختهاند، به جهت بدبینی، از پرداخت هر پولی خودداری میکند، نه برای اینکه پول برای او لزوما اهمیت دارد، بلکه نمیتواند با این واقعیت رودرو شود که او صرفا برای پول مورد توجه دیگران است. به همین دلیل لکان اصرار داشت که درپی سلامتِ روانی بودن، یک تمنای پاتولوژیک و بیمارگون است. زیرا ما را از فهم محدودیتهای درونیمان و زندگی دور میکند.
✍ رضا احمدی
/channel/lookingawry
🎯فراسوی اختلال و درمان
🔺 درسگفتار حاضر، نه یک ارائه کسلکننده از آنچه ممکن است دربارهی رویکرد لکانی وجود داشته باشد، بلکه تلاش شده، شیوهی خاصِ لکان در بستری پویا و انضمامی بیان شود. امیدوارم این جلسات بتواند تا حدی به نیاز کسانی که در پی یادگیری کاربستِ نظریهی لکان در فضای تحلیل روانکاوی هستند، پاسخ دهد. علاوه بر این، مضامین و مباحث این درسگفتار بصورت کلی برای آشنايي با لکان و روانکاوی نیز مفید خواهد بود.
🔺خلاصهی محتوای این جلسات:
1- تمایز خاص گفتمان روانکاوی از گفتارهای دیگر
2- مفهوم درمان و تحلیل در روانکاوی( بازیابی میل، اینهمانی، انتخاب ناممکن،...)
3- ساختاری های روانی و نشانهشناسی لکان در تمایز ساختارها و اختلالات روانی
4- میل روانکاو و انتقال
5- ناخودآگاه و تفسیر در نظریه لکان
6- پایان روانکاوی
7- فراسوی اختلال و درمان
8- دیالکتیک و تکنیک
9- خواست نامشروط و پيامد اخلاقی تحلیلِ روانکاوی
🎙 برای دریافت ده جلسه فایل صوتی این درسگفتار، مبلغ پنج میلیون تومان به حساب زیر پرداخت و از طریق آی دی اینجانب درخواست خودتان را ارسال بفرمایید.
6037-9973-9836-8192
(رضا احمدی)
@Ahmadi_Reza
/channel/lookingawry
🔺 هگل در بستر مرگ گفته بود " تنها یکتن سخنان مرا فهمید، ولی او هم نفهمید" این جمله را باید اینگونه تعبیر کرد؛ "تنها یک نفر مخاطب من است، ولی آن هم وجود ندارد". گویا سخنان اساسی صرفا یک شنوندهی ناممکن دارد و حتی خودِ گوینده نیز قادر به شنیدن آنها نیست. آنچه گفته میشود ولی هیچ زمانی شنیده نمیشود کلام ناخودآگاه است. بنابراین، آن جمله مشهور ویتگنشتاین که "دربارهی آنچه نمیتوان سخن گفت باید سکوت کرد"، تفسیر روانکاوانهای به این مضمون دارد؛ " دربارهی آنچه شنیده نمیشود، باید سخن گفت". لکان آنگونه که برخی علاقهمند هستند تا روانکاوی را شیوهی مناسب گوش دادن تعبیر کنند، در نظر نمیگیرد. روانکاوی ایجاد موقعیتی است تا کلامی از سوی تحليلشونده بیان گردد که هیچکسی قادر نیست آن را گوش دهد و از طریق چنین گفتاری است که چیزی را بیان میکنیم و خودمان بعنوان گوینده قادر به شنیدن آن نیستیم و به دیگریِ کلام یعنی ناخودآگاه متصل می گردیم. تمام نظر لکان این است که کلام حول ناممکن شکل میگیرد، ولی این امر محال، نه در سمت آنچه بیان میگردد، بلکه در جانبِ مخاطب و کسی است که آن را دریافت میکند.
🔺این ساختاری است که وضعیت تمايلات عاشقانهی ما را توضیح میدهد؛ "با اینکه من دوست داشتنی نیستم، دوست داشتن کسی را میخواهم که من را دوست ندارد". در گام اول، دوست داشتن کسی را میخواهم که نمیتواند مرا دوست داشته باشد. در قدم بعدی، برای اینکه چنین دوست داشتنی را بدست آورم، از طریق دوست داشتن یک فرد، متقابلا آن را تقاضا میکنم. اساس خودشیفتگی در عشق بدین صورت نیست که خود را شایسته عشق میدانم و آن را از دیگری طلب میکنم، بلکه با وجود اینکه خود را مستحق چنین عشقی نمیدانم، آن را از کسی درخواست میکنم که نمیتواند پاسخ مثبت دهد. بدین ترتیب، کلامی را بیان میکنم که خودم قادر به شنیدن آن نیستیم، ولی میخواهم کسی که وجود ندارد آن را بشنود.
🔺پرسش اساسی این است؛ آیا این ناممکن بودن باید ممکن گردد؟ هگل تلاش نمیکند این ناممکن را ممکن سازد، تقلای او از نو درج و ثبت کردن این امر در صورت و فرم آگاهی است. این بهمانند روایتگری در آثار ساموئل بکت است، زمانی که او متوجه میگردد روایت کردن امر شکست خوردهای است، نفسِ این شکست را فرم جدید آثار ادبی خود قرار میدهد. همچنان که در فیلم راشومون، نمی توان با معیار قراردادن مضمون و محتوای فیلم حقیقت را آشکار کرد، حقیقتی وجود دارد که هیچکس آن را کشف نخواهد کرد، جز اینکه فرم سینمایی، همین عدم دسترسپذیری را روایت کند.
✍ رضا احمدی
/channel/lookingawry
گعده: فروید در آشپزخانه
🎙رضا احمدی
/channel/lookingawry
🔺تعامل انسان با زبان همواره رابطه التماس است؛ التماس برای اینکه شاید هر بار که سخن میگوید مناسبتر از زمان دیگر بیان کرده باشد. اما به هر میزان که سخن بیشتری بگوییم، بیش از پیش از خود بیگانهتر میشویم و اگر سکوت کنیم سرگشتهتر خواهیم بود. مانند متهم و مجرمی که زیادهگویی در دفاع از بیگناهیاش، عذرش را ناموجهتر میسازد و اگر سکوت کند اتهامش را پذیرفته است. به همین دلیل هیچ رستگاری برای موجود سخنگو وجود ندارد. انسان تنها میتواند عملش را رستگار سازد، عمل و اقدامی که از قصد فردی فراتر میرود و دامنهی وسیعتری پیدا میکند. فرق است میان عملی که تلاش داریم خودمان را از آن تبرئه کنیم و عملی که دلالتهای بی پایانی مییابد و کوشش ما برای تصاحب دوباره آن شکست میخورد. هر چند تمام مختصات چنین اقدامی به فرد وابسته نیست، فرد صرفا میتواند در یک مواجههی مخاطره آمیز و تضمین نشده یکی از پیششرطهای آن باشد.
🔺هیچ زمانی باورم این نبوده که روانکاوی شیوهای برای رستگاری و رهایی انسان است، روانکاوی بازسازی خواست و ارادهای مطلقی است که حتی سیهروزی و بدبختی را نیز روا میداند. چهبسا لازم نیست درپی این باشیم که از خودبیگانگی را درمان کنیم، بلکه صرفا می توانيم با دوچندانکردن از خودبیگانگی، گامی فراتر رویم. از این رو هدف روانکاوی با شکل خاصی از اخلاق پیوند دارد. در این رویکرد، اقدام اخلاقی، آن اقدامی است که تابع هیچ معیار بیرونی نیست، بلکه خودش معیار است و سوژه انسانی و عامل اخلاقی درپیاش از نو زاده میشود. در رفتارهای متعارف، سوژه بر فعل خودش تقدم دارد، اما در کنش اخلاقی به معنای روانکاوانهاش، سوژهگی تنها یکی از پیامدهای آن است. چنین کنشی به محض تحقق، عامل اخلاقی را نیز دستخوش تغییر قرار میدهد.
🎯 این مختصر، محور بخشی از گفتگوی من در این جلسه است.
📍برای شرکت در این گعده به وبسایت [جیوگی] مراجعه کنید:
🌐 https://jivegi.school/products/Freud-meeting
🎯 یادداشتهای رامین اعلایی به مثابه بایگانی فلسفی از اسناد و محتوای موضوعات پراکنده و مغفول ماندهاست. هر صورتبندی منسجم نظری به چنین نگاشتههای محتاج خواهد بود. مطالب این مجموعه فهرستی جذاب از سرفصلهای شایسته اندیشه است.
Читать полностью…