4376
رنجور عشق به نشود جز به بوی یار... سعدی 『 میشه نری؟ 』 بهارِ عشق💜 https://t.me/boost/lovespring0 چهارشنبه، ۲۷ دی ۱۳۹۶
سالهای دوری به کندی میگذرد.
امید بازگشتن نیست اگر هم باشد..
نه من آنم که بودم و نه ایران همانست که بود.
#روزها_درراه📚
#شاهرخ_مسکوب🖊️
☕️
از های و هوی صلح بزرگان دلم گرفت
یک قهر کودکانه بیاور برای من....
#جواد_زهتاب
ما راه می رفتیم
وزندگی نشستن بود
ما می دویدیم وزندگی
راه رفتن بود
ما می خوابیدیم و
زندگی دویدن بود...🩵
حسین پناهی
.
حضورتون ناب عزیزانم...
شب زیباتون پر از آسایش خیال
نظر
انتقاد
پیشنهاد
ارتباط با من "سحر" لینک ناشناس👇🏻
/channel/TeleCommentsBot?start=sc-6cc759664e
همون حکومتی که ورود واکسن آمریکایی رو
ممنوع کرد، دستاوردش از پیروزی تو جنگ،
یونجهی آمریکاییه
#سهم_من_از_عاشقانه_هایت
#قسمت363
چهارچوب در قامت دوست داشتنیش رو قاب گرفته
بود. سامان پشتش ظاهر شد. ازش خجالت می
کشیدم. بهم گفته بود از سیاوش
دست بکشم، اما من نمی تونستم. همیشه هر چی که
بخوای، این طور نیست که قدرت انجامش رو هم
داشته باشی. خوب بود که از
سیاوش بگذرم، اما توانش رو هیچ وقت نداشتم.
انگار تازه سیاوش رو دیده بودم، حضورش اینجا و
این نگاه بی تاب و نگرانش جا ی شکر داشت.
کفشش رو از پاش در آورد. نگاهش میخ صورتم
بود، من هم بهش زل زده بودم.
داخل اومد و بدون اینکه از من نگاه بگیره، به لیلا
سالم داد. جلو اومد، دستش رو دو طرف بازوم
گذاشت، بدون توجه به سامان، به
شهرام، سرم روی سینه ش گذاشتم و دستم رو دور
کمرش حلقه کردم. اون هم دستش رو دور کمرم
حلقه کرد و امید وار ترین حرف
دنیا رو زیر گوشم زمزمه کرد:
-من بهادری رو نکشتم سارا. من روحمم خبر نداره.
صورتم رو عقب بردم و با گریه گفتم:
-وای، خدا رو شکر. مردم و زنده شدم.
با لبخندی غمگین گفت:
-فقط به خاطر تو اومدم ای نجا .
آروم و با اکراه دستم رو از دور کمرش جدا و
نگاهی به پشت کردم. شهرام و آرش ظاهرا با هم حرف می زدند، لبخندی محو هم
روی لب شهرام بود.
سامان سرش پا یین بود، معلوم نبود به آرین نگاه می
کنه که پازل توی دستش رو روی پارکت ریخته بود
و یا حواسش جا ی دیگه ای
بود. قطعا هیچ کدومشون انتظار این حرکت رو از
ما نداشتند. فقط لیلا بهمون زل زده بود و حاالا اونم
صورتش بازتر شده بود.
به کل دست هام رو از سیاوش جدا کردم، اما دست
خودش هنوز دور کمرم حلقه بود. کمی خودم رو
عقب تر کشیدم، یه دستش رو
ازم جدا کرد، ولی دست دیگه اش هنوز پشتم بود.
بدون اینکه دستش رو برداره، به طرف عقب
چرخید. همه به خودشون اومدن!
شهرام زودتر از همه راهش رو به سمت سالن
گرفت و گفت :
-بیا ید بشینید.لیلا حرفش رو گوش کرد و به طرف سالنش رفت،
اما سامان سر جاش خشکش زده بود، آرش به
طرفش رفت و دستش رو پشتش
گذاشت و به طرف سالن هدایتش کرد.
من و سیاوش کمی عقب کشیدیم و از مقابلمون بدون
حتی یه نیم نگاه رد شد و روی مبل نشست.
سعی کردم از سیاوش جدا بشم، اما دستم رو گرفت
و روی مبل دونفره کنار خودش نشوند.
شهرام نگاهی به سیاوش کرد و گفت:
-تو راه که حرفی نزدی، بگو ببینم دیروز چه اتفاقی
افتاد؟
سیاوش اول ن یم نگاهی به من کرد و بعد به سامان،
که همونطور مثل قبل سرش تو الک خودش بود. با
صدایی شبیه صدای دیشبش
گفت:-من فقط باهاش درگیر شدم، بعد هم یه خرده تو
خیابون گشتم و رفتم خونه.
آرش یهو پرسید:
-چه ساعتی رسیدین آقا سیاوش؟
دستم تو دست سیاوش بود، تلاش من هم برای
کشیدن دست م بی نتیجه موند، فشاری به انگشت هام
داد و گفت:
-بعد یازده بود، دقیقا نمی دونم چه قدر از یازده
گذشته بود.
آرش سری تکون داد و دوباره پرسید:
-چه ساعتی درگیر شدین؟
سیاوش از این جو راضی نبود، این رو من از نگاه
ناراضیش و تکون خوردنها ی پاش فهمیدم:
-من که مدام ساعت چک نمی کردم، حدود ها ی
هشت بود فکر کنم شهرام خودش رو وسط بحث انداخت و گفت:
-یعنی عملا بین نه تا یازده شاهدی نداری که کجا
بودی؟
نگران نگاهی به سیاوش کردم، عصبی شد:
-یه سر به اردالان هم زدم .
شهرام جا ی آرش رو پر کرد و گفت:
-تا چند پیش اردالان بودی؟
سیاوش با لحن کلافه و شاکی گفت:
-چرا اینقدر از من ساعت می پرسین، اصلا برام
مهم نبود ساعت چنده که مرتب به ساعتم نگاه کنم.
سامان سر بلند کرد و با داد گفت:
-خب احمق بهادری رو بین ده تا یازده کشتن، تو هم
که هیچ خری نیست بگه پیشش بودی. االان اگه
بگیرنت همین ها رو روزی ده
هزار بار ازت میپرسن. آرش آروم تر ین و مسلط ترین آدم جمع بود، با
همون آرامش ذاتیش گفت:
-ببین آقا سیاوش، شما مطمئنی که بین ده تا یازده
پیش کسی نبودی، شاهدی نداری؟
سیاوش پوزخندی زد و گفت:
-شما ها که از بازپرس هم بدترین، نخیر آرش خان
من مطمئنم بین ده تا یازده تو خیابون بودم. هیچ
شاهدی هم ندارم، ولی یه چیزی
می گم تا دیگه اینجوری مثل جانی ها بهم نگاه
نکنید. من بهادری رو نکشتم. خیلی دوست داشتم
خفه ش کنم، مطمئن باشین اگه قصد
کشتنش رو داشتم، بی بروبرگرد خفه ش می کردم،
ولی کار من نیست. هر کی هم کشته دمش گرم!
سامان عصبانی از جاش بلند شد و گفت:
-آره هنوز هم کله شقی کن، اصلا تو می فهمی چه
خاکی بر سرت شده؟ برادر من تا خرخره تو
💔 ادامه دارد....
#سهم_من_از_عاشقانه_هایت
#قسمت361
تموم اینا فقط کاری بود که هنگام انجام دادنش
کوچکترین تمرکزی نداشتم.
قیافه ی لیلا خیلی رو به راه نبود.
بدون گفتن حرفی بهش نگاه کردم. با ید ناگفته ها رو
می فهمید. فهمید و با ناراختی ازم نگاه گرفت.
ساکم رو رها کردم و به طرفش رفتم. تازه متوجه
لباس هاش شدم. تونیک آستین بلند با شلوار پوشیده
بود. غیر از من کسی نبود که
حجاب گرفته بود. با نگرانی گفتم:
-چی شده لیلا چرا اینطور ی نگاهم می کنی؟
هنوز جمله م به انتهاش نرسیده بود که آ رش از سالن
بیرون اومد. با دیدنش و نگاه ماتش، سر جام خشک
شدم و با داد گفتم -تو رو خدا بگید چی شده.
لیالا بغض کرد و از کنارم رفت. باورم نمی شد،
شبیه خواب بود. هیچی نبود تا بهش فکر کنم و
رفتار متفاوت لیلا رو بهش ربط بدم.
آرش جلوتر اومد، با همون داد اول، حنجره م تموم
توانا ییش رو گذاشته بود، به ته رسیده بود.
با صدایی خفه از آرش پرسیدم:
-چی شده آرش؟
دستش رو تو هوا تکون داد و گفت:
-بهت می گم، فقط از صبح با سیاوش تماس
نگرفتی؟
اسم سیاوش، حناق شد و بیخ گلوم رو چسبید. تکرار
کردم:
-سیاوش!
-آره سیاوش.سرم رو به معنی نه تکون دادم.
چرخید و بهم راه سالن رو نشون داد:
-بیا بشین یه تماس باهاش بگیر.
رک و راست حرف نمی زدند، سردرگم پرسیدم:
-چرا با ید باهاش تماس بگیرم؟
آرش آدم با حوصله ای بود، با طمانینه جواب داد:
-سارا جان تو یه تماس باهاش بگیر، بگو بیاد اینجا؛
بعد من کامل برات همه چیز رو توضیح می دم.
گوشیم رو از کیفم بیرون کشیدم. سریع شماره ی
سیاوش رو گرفتم. منتظر صدای بوق بودم، اما به
ثانیه نکشیده، " مشترک مورد
نظر خاموش است." باعث پوف کلافه ی آرش و
نگرانی بیشتر من شد. هیچی نمی فهمیدم. همه چیز
در هاله ای از یه معما ی پیچیده
رفتم و راه آرش رو سد کردم:
-چی شده آرش بهم بگو.
نیم نگاهی به لیلا که روی مبل نشسته بود، کردم.
آرین رو تو بغلش گرفته و از نگاه کردن به من
خودداری می کرد. زنگ ها ی خطر
بیخ گوش من، روی موج نگرانی، فرکانس می
فرستادند.
هیچی مهم نبود اگه صدای سیاوش رو می شنیدم.
دلم به سمت بدترین اتفاق ها کشیده شد. دوباره
شماره ی سیاوش رو گرفتم و دوباره
بدترین تکرار دنیا تکرار شد.
صدای زنگ گوشی آرش به صدا دراومد، آرش
نگاهی به گوشیش انداخت و بعد به سمت لیلا
برگشت:
-شهرامه.
از من دور شد، ناخودآگاه دنبالش رفتم. لبخند رو به شهرام که پشت خط بود گفت:
-واقعا پیداش کردین؟ چرا گوشیش خاموشه؟
نیم نگاهی به من کرد و ادامه داد:
-سارا هم اینجاست، بیارینش اینجا . فعلا از همه جا
امن تر خونه ی ماست.
قطع کرد. نگاهی به لباس ها ی لیلا انداختم. پس
منتظر مهمون بودند.
آرش به طرفم اومد و با لبخند گفت:
-شهرام با سیاوش دارن می آن اینجا .
درک نمی کردم چرا شهرام با سیاوش باید بیان
خونه ی آرش؟ نمی فهمیدم پیدا شدن سیاوش چرا
با ید باعث خوشحالی آرش بشه؟ فقط
من می تونستم از سالم بودنش خوشحال باشم. من
بودم که به بودن سیاوش محتاج بودم. لیلا و آرش
من رو وسط یه قصه رها کرده،
هیچی هم بروز نمی دادند.با نگاهی پر از سوال ها ی جور واجور به لیلا و
آرش نگاه کردم، خیالم کمی راحت تر شده بود:
-چی شده؟ چرا سیاوش داره میآد اینجا؟
آرش بدون حرف مبل رو بهم نشون داد.
حرف گوش کن ترین آدم دنیا شدم و رو ی مبل
نشستم. به آرش نگاه کردم. اومد و روبه روم ایستاد:
-ببین سارا، د یشب بهادری رو توی بنگاهش کشتن!
صورت آرش نمی دیدم. کور کور شدم.
ولی مغزم فعال شد، تموم رفتار و گفتار متفاوت لیلا
از صبح و االان، آرش و سوال هاش، همه برام معنی
پیدا کرد.
"دیشب بهادر ی رو توی بنگاهش کشتن "
تکه ای از پازل بود که جای تموم پازل ها ی قبلی
رو مشخص می کرد.آرش دنبال جا ی امن برای سیاوش می گشت و من
دنبال ربطش به سیاوش. ربطش واضح بود. چشم
هام بینا شد و فریاد زدم:
-سیاوش قاتل نیست.
بلند تر تکرار کردم:
-سیاوش قاتل نیست.
با سستی خودم رو به آرش نزدیک کردم و با فریاد،
ولی شمرده گفتم:
-سیاوش نکشته. سیاوش بهادری رو نکشته!
به عقب برگشتم و به لیلا نگاه کردم، گلوم می
سوخت، اما باز فریاد زدم:
-کار سیاوش نمی تونه باشه.
لیلا بلند شد و من رو تو آغوشش گرفت.
توی آغوشش ضجه زدم و "کار سیاوش نیست" رو
تکرار کردم از آغوشش اومدم بیرون. د یگه کاری به لیلا و آرش
نداشتم. با خودم بلند بلند حرف زدم.
"دیشب حالش بد بود، صداش گرفته بود "
سرم رو تکون دادم:
-اعصابش به هم ریخته بود، وقتی داشت از پیشم می
رفت.
زمزمه وار ادامه دادم:
دیشب جواب تلفنم رو نمی داد. گوشیش رو توی
ماشین جا گذاشته بود.
آرش و لیلا کنار هم، روبروم ایستاده بودند و به
حرف هام گوش می کردند.
اشک هام رو پاک کردم و رو بهشون گفتم:
░⃟⃟🌸
«خانم هایده شکوه و شکایتشم به سبک خودش خیلی قشنگه و شنیدنی.»
Читать полностью…
«خوبم» را فقط
به غریبهها میگوییم
آنانی را که دوست میداریم
در آغوش میگیریم
و گریه میکنیم
- لاادری؛ فارسیِ سعید هلیچی.
یه جمله ی قشنگ خوندم که میگه:
من آدم رفتن نیستم
اما اگر رفتم و نماندم
بدان تو بسیار قلب مرا آزردی...
#زادروز 🌱
#صدیقه_سامی_نژاد (روحانگیز)
(۳ تیر ۱۲۹۵ بم – ۱۰ اردیبهشت ۱۳۷۶ تهران)
بازیگر پیشگام سینمای ایران و نخستین بازیگر زن سینمای ناطق فارسی. او با ایفای نقش «گلنار» در فیلم دختر_لر، نخستین فیلم ناطق سینمای ایران، نام خود را در تاریخ هنر ایران جاودانه کرد. از دیگر آثار او میتوان به فردوسی و شیرین_و_فرهاد اشاره کرد.
#امرالله_شاه_ابراهیمی
(۳ تیر ۱۳۰۲ – ۵ فروردین ۱۳۸۲، صحنه کرمانشاه)
مقامدان، مقامخوان، نوازندهٔ برجستهٔ تنبور و تار و از چهرههای اثرگذار موسیقی آیینی کردستان. او را «اسطورهٔ تنبور کرد» مینامند. تلاشهای وی موجب احیای جایگاه تنبور و معرفی این ساز کهن در ایران و محافل بینالمللی شد. #سیدخلیل_عالینژاد و #کیخسرو_پورناظری از شاگردان نامدار او بودند.
#سالروز_درگذشت 🥀
#جهانگیرخان_صوراسرافیل
(۱۲۵۳ شیراز – ۳ تیر ۱۲۸۷ تهران)
روزنامهنگار، آزادیخواه و فعال سیاسی عصر مشروطه. مدیر مسئول روزنامهٔ «صور اسرافیل» که از تأثیرگذارترین نشریات دوران مشروطیت بهشمار میرفت.
#عبدالعلی_وزیری
(۱۲۸۶ – ۳ تیر ۱۳۶۸ تهران)
خوانندهٔ موسیقی اصیل ایرانی و نخستین خوانندهٔ مرد برنامهٔ ماندگار گلها. صدای او در سالهای آغازین رادیو ایران از محبوبیت فراوانی برخوردار بود و در حفظ و گسترش موسیقی سنتی ایران نقش داشت.
سلام بر کسانیکه
میان ازدحام دغدغهها
هنوز بذر دانایی را در خاک میکارند.
#محسن_شکراللهی
۲۴ ژوئن #روز_جهانی_زنان_در_دیپلماسی
پیشبرد اقدامات برای افزایش مشارکت زنان در دیپلماسی و فرآیندهای صلح و سیاست برای از میان برداشتن تبعیض جنسیتی از اهداف این روز است.
دلم مے خواست ڪسے باشد
ڪه مرا " بلد " باشد ...
بلد بودن مهم تر از عاشق بودن ،
یا حتے دوست داشتن است. ...
ڪسے ڪه تو را " بلد " باشد ،
با تمام پستے بلندے هایت ڪنار مے آید ،
مے داند ڪے سڪوت ڪند ،
ڪے دزدڪے نگاهت ڪند ،
ڪے سرت داد بزند ،
و ڪے در اوج عصبانیت ،
محڪم در آغوشت بگیرد ...
ڪاش ڪسے باشد
ڪه مرا " بلد " باشد ...🩵
ارمغان_مهدیقلی
هر جای تاریخ بشر رو نگاه کنی امید وجود داشته، امیدهایی که همه بهطرزی فاجعهبار متلاشی و نابود شدن، و ما امروز باید بپذیریم که امید چیزی غیر از توهم نیست، که برای ما فقط سرکشی از هر امید باقی مونده.
Читать полностью…
.
من
شاعرِ همین ایامِ پُر عبارتام.
مرا این همه حرف،
مرا این همه دروغ،
مرا حرف و دروغِ این همه کهنگی کُشته است.
اینها کیستند
در این آستانه
که نه صبح دارند و نه عصر
نه روز دارند و نه شب،
آخر...چقدر دروغ!
یا حضرتِ هرچه امید!
من
اولادِ عاری از آزارِ آدمی ام
کمک ام کن!
دُرُست نیست این همه درد
دُرُست نیست این همه حرف
دُرُست نیست...
من گفته باشم شما را
باور کنید!
.#سید_علی_صالحی
به هر که عشق به من میدهد سلام ..
سلام میکنم به باد،
به بادبادک و بــوسه،
به سکــوت و سوال ..
و به گــلدانی
که خواب ِگل همیــشه بهــار میبیند ..
#یغما_گلرویی
روزتون_بهترین_دوستان❤️
آخر هفته خوبی براتون آرزو دارم
دوستات دارم با آگاهی هراسانگیزی
که به خوبی میداند که سرانجام،
تو ویرانی من خواهی بود و با این همه،
به سوی تو پیش میآیم.
چونان کسی که با ارادهیی راسخ و سری برافراشته
به سوی هلاکتِ خویش میرود.
#غسان_کنفانی
شبتون دل انگیز🌿🌺
«و آیا این نقشی بود که سرنوشت برایش برگزیده بود
تنها لحظهای در زندگی او
تا به قلب تو نزدیک باشد؟
یا این که طالعش از نخست این بود
تا بزید تنها دمی گذرا را
در همسایگی دل تو؟»
- ایوان تورگنیف.
#سهم_من_از_عاشقانه_هایت
#قسمت362
-هیچ کدوم اینا دلیل نمی شه که سیاوش اون رو
کشته باشه، مگه نه؟ید هر دو تا یید می کردن، و گرنه من جون می
دادم!
هیچی نمی گفتند و با سکوتشون آتیشم می زدند.
کؾ دست هام رو روی گوشم گذاشتم و گفتم:
-خدایا، فقط سیاوش نکشته باشه، من دیگه نمی
خوامش. بره پی زندگی خودش.
روی زمین نشستم. سردی کف پارکت رو که لمس
کردم، سرم رو هم خم کرده و روی پارکت گذاشتم.
صدای آرش اومد:
-سارا خودت رو اذیت نکن. االان سیاوش با شهرام و
داداشش دارن میآن اینجا . شهرام پشت تلفن نگفت
که کار سیاوشه.
االان میآد، خودش همه چیز رو بهت میگه. منطقی
باش یه خرده.وقتی حقیقتی به نام مرگ بهادری وجود داشت، چه
جا ی منطق؟ اونم وقتی که هنوز یه بیست و چهار
ساعت هم نگذشته بود که من به
سیاوش در مورد مزاحمت بهادری گفته بودم.
حتی با مرگش هم شرش از سرم کم نشده بود، بلکه
بیشتر هم من رو گرفتار کرده بود. نه فقط من،
عزیزترین آدم زندگیم رو!
آرش رو به لیلا گفت:
-نمی تونم اینجا منتظر بمونم، میرم پا یین.
آرش رفت و من ظاهرا به پا یه ی استیل مبل
روبروم زل زده بودم، اما پرنده ی خیالم، رویا ی
شوم می بافت. به گمونم جغد بود، پرنده
ی نامانوس خیالم.
دستمال سفیدی رو که لیلا از پشت به طرفم گرفته
بود رو از دستش چنگ زدم و صورتم رو پاک کردم. اومد و چهار زانو روی
زمین کنارم نشست.
با لبخندی که هیچیش مناسب حال من نبود گفتم:
-وقتی چیزی هویت و ماهیتش، نشدنه؛ به زور شدش
کنی، خدا می زنه پس سرت.
خودم رو خم کردم و سرم روی دوش لیلا گذاشتم:
-مگه من چی خواستم لیلا؟ من یه بار اشتباه پریده
بودم، این بار می خواستم امتحان کنم و یه پرش
دیگه داشته باشم. این همه آدم
اشتباه می کنند و دوباره امتحان می کنند، تا بهتر از
اولین بارشون باشن. پس چرا من همیشه روی دور
بدشانسی میچرخم؟
سرم رو از روی شونه ش برداشتم و گفتم:
-تو بگو لیلا، من چرا این قدر بدشانسم!نمی دونم چرا لیلا هیچی نمی گفت، فقط بهم زل زده
بود. حساس بود، همیشه مشکالت بقیه روش تاثیر
می ذاشت.
دوست داشتم یکی باشه و بپرسم: " حاالا چی می
شه" و با اطمینان جواب بده " همه چی خیلی زود
حل می شه. نگران نباش "
کمی به خودم مسلط شدم و از لیلا پرسیدم:
-کی بهت گفت، بهادری رو کشتن؟ چرا همه تون
فکر کردین که ممکنه سیاوش این کار رو کرده
باشه؟
پلک زد و با ناراحتی گفت :
-شهرام به آرش زنگ زد؛ آرشم صبح به من گفت.
مثل اینکه با چاقو کشتنش.
مکث کرد، دستم رو روی پاش گذاشتم و گفتم:
-بقیه ش رو بگو -دیروز سیاوش رفته بنگاه بهادری باهاش درگیر
شده...
وسط حرفش پریدم و با لکنت لب زدم:
-کشتش؟
لیلا سری تکون داد و گفت:
-نه بابا، فقط درگیر شدن، بقیه جداشون کردن. بعد
هم شاگرد بنگاهی به مامورا گفته که دیشب با یکی
درگیر شده. مثل اینکه نشونی
ها یی که شاگرد بنگاهی داده، با سیاوش یکی بوده که
شهرام شک می کنه. خود عموئه که سیاوش رو نمی
شناسه. واسه همین االان
مامورا دنبال سیاوشن. عموی شهرام که توی دفتر
مجله ش کار میکردی، اینا رو به شهرام گفته.
با التماس به لیلا زل زدم و گفتم:
-تو فکر می کنی کار سیاوشه؟
-من اصلا فکرم کار نمی کنه سارا، هی چی نمی تونم
بگم.
ازش فاصله گرفتم و گفتم:
-حتی اگه کشته باشه، برام مهم نیست. من هر
جوری باشه دوستش دارم.
دارم می سوزم لیلا، سیاوش به خاطر من داره تاوان
میده. از خودم متنفرم متنفر.
باز سکوت اختیار کرد و فقط من رو به آغوشش
گرفت.
سیاوش دیروز وقتی مست بوی سینه ش بودم بهم
گفت که، " من هستم، نمی ذارم تو دست به چاقو
بشی، من قبلش چشم کسی رو که
بهت نظر داشته باشه رو کور می کنم. "
کاش بهادری کور می شد ! ولی نمی مرد.
پس چرا سیاوش پاش رو خیلی فراتر گذاشته بود و
تا کشتنش پیش رفته بود؟ قبول کردم، قبول کردم که کار سیاوشه و دنبال راه
حل بودم. با ید از این به بعد هر ساعت و هر دقیقه با
رنج همنشین می شدم.
نگاها ی بقی ه، حرفها ی بقیه، نصیحت ها، دیدی
گفتم ها !
با ید برای همه ی این ها آماده می شدم. با ید لباس
جنگیدن با بقیه و ایستادن به پا ی سیاوش رو به تن
می کردم.
زنگ آیفون زده شد.
نشسته چرخیدم، لیلا هم به شالش چنگ زد و روی
سرش گذاشت .
جرات بلند شدن از جام رو نداشتم. لیلا با لبخند به
طرفم برگشت :
-سیاوش هم همراهشونه.
پاهام قوت گرفت؛ دلم قرص شد و از جام بلند شدم.
سیاوش حالا به زنی محکم احتیاج داشت. تا پیش از این یه زن پر از ناز و عشق
براش کافی بود، اما االان فقط یه شیر زن می
خواست. با کف دستم اشک هام رو پاک کردم، هر
چند مطمئنا رد پررنگی روی
صورتم از اشک و گریه بود، ولی هیچ کس نمی
تونست بگه هر گریه ای ناشی از ضعفه
لیلا در رو باز کرد، خودش بود، سیاوش!
░⃟⃟🌸
یه روز اینترنت نداریم یه روز بانکها کار نمیکنن همه چی همه کار با دور زدن و فریبکاری داره انجام میشه
یعنی ذرهای به فکر مردم نیستن ، اونی که نون میخواد بخره کرایه بده لوازم روزانه بخره، چیکار باید بکنه؟
همانها که ۴۰هزار جوان و پیر و کودک این وطن را پرپر کردند، این روزها دارند از کربلا میگویند و در مذمت ظلم مرثیه میسرایند.
همه چیزتان دروغ است.
خدایتان، دینتان و قصههایتان.
تمام اینها اباطیلی بود که به گوش مردمان خواندید تا صاحب حکومت بمانید و شکمهایتان را از پول حرام پر کنید.
محتاجِ روزهای قدیم و گذشتهام
آن روزها که حالِ دلم روبراه بود...
✍🏼 #عرفان_مقدم
هایده میگه : تو که نیستی از خودم بی خبرم کی بیاد و کی بشه همسفرم...
Читать полностью…
🌍 ۲۴ ژوئن؛ روزهای جهانی
👁 #روز_جهانی_حواس
انسان با پنج حس اصلی؛ بینایی، شنوایی، لامسه، بویایی و چشایی، جهان پیرامون خود را میشناسد و درک میکند. این حواس پنجرههایی هستند که ما را به تجربه، یادگیری و ارتباط با دنیای اطراف پیوند میدهند.
👩💼 #روز_جهانی_زنان_در_دیپلماسی
این روز با هدف ترویج حضور و مشارکت بیشتر زنان در عرصه دیپلماسی، سیاستگذاری و فرآیندهای صلح نامگذاری شده است. تلاش برای رفع تبعیضهای جنسیتی و بهرهگیری از توانمندی زنان در تصمیمگیریهای جهانی، از مهمترین اهداف این مناسبت است.
🩺 #روز_جهانی_پزشک_جوان
روزی برای توجه به تلاشها، آرزوها و چالشهای دانشجویان و پزشکان جوانی که مسیر دشوار آموزش پزشکی را برای خدمت به سلامت جامعه برگزیدهاند.
🧚♀️ #روز_جهانی_پری_قصهها
پریها یا فِریها از مشهورترین موجودات افسانهای در فرهنگها و اساطیر اروپایی هستند؛ موجوداتی جادویی و فرشتهنما که قرنها در قصهها، افسانهها و ادبیات جهان حضور داشتهاند و نمادی از خیال، شگفتی و جادو به شمار میروند.
.
زن ها، مرمت کاران برتر تاریخند.
تنها آنها هستند که با انگشتهای ماهر،
با لبخند های گرم،
با آغوشهای امن می توانند
ترکهای بیشمار را با مهارت و
سبکدستی مرمت کنند و از نو خلق کنند.
دنیا برای زندگی جای مزخرفی است ،
و زن هاخوب بلدند
در هنگامه جانکاه آزردگی
نیز لبخند بزنند و به ترمیم ادامه بدهند،
مبادا که چرخ زندگی وعاشقی دنیا لنگ بماند.
✍ #حمیدسلیمی
مغـرورترین " مرد " جهان هم باشـی
گاه و بیگاه
به لبخندِ " زنی " محتاجی🩵
برایـے چیزیـے کهـ ܩیـخوایـے ،تلاشـ کُن نَـہ ارِزو..🩵
Читать полностью…