1831
چه گفتم در وفا افزا جفا و جور افزودی جفا کن جور کن جانا،غلط گفتم خطا کردم فیض
تو هرجای جهان باشی
برات از دور می میرم...
#کامران_رسول_زاده
#شبتون_بعشق
/channel/addlist/vXFQhLcB1w1jYTA0
.
راستی و یک رویی موهبتی است که به
اندازه هوش و زیبایی نادر است و بی انصافی است که
انسان آن را از همه کس طلب کند ...!
شب بر عزیزان خوش
ﮔﻮﻳﯽ: ﺩﻟﺖ ﭼﺮﺍ ﻧﺸﺪ ﺍﺯ ﻫﺠﺮ ﻣﻦ ﻏﻤﻴﻦ؟
ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﺗﻨﮓ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺩﺭﻭ ﺟﺎﯼ ﻏﻢ ﻧﻤﺎﻧﺪ...
قاآنی
صبح چون خورشید رخشان رخ نمود از کوهسار
ماه من از در درآمد با رخی خورشیدوار
گفتمش بنشین که چین زلفکانت بشمرم
گفت چین زلف من تا حشرناید در شمار
قاآنی
رستگاری جوی تا در حشر گردی رستگار
رستگاری چیست؟ در دل مهر حیدر داشتن
از تعصب چند خواهی بر سپهر افتخار
نحس اکبر را به جای سعد اکبر داشتن
قاآنی
چنان شیرینی ارزان شد ز گفتارت که در عالم
خریداری ندارد جز مگس دکان حلوایی
اگر قصد لبت کردم بدار از لطف معذورم
ز بس شیرینزبان بودی گمان بردم که حلوایی
قاآنی
سایه و خورشیدگر باهم ندیدستی ببین
زلفکان تابدار او بروی آبدار
تا سرین فربهش دیدم به وجد آمد دلم
کبک آری میبخندد چون ببیند کوهسار
قاانی
مرا از آن لب شیرین چه کام خوش گردد
که هست عیش مرا بی تو چاشنی شرنگ
نجیب الدین جرفاد قانی
۲۸ مهر زادروز ستارخان، سردارملی
(زاده ۲۸ مهر ۱۲۴۵ ورزقان -- درگذشته ۲۵ آبان ۱۲۹۳ تهران) سردار جنبش مشروطیت
از سرداران جنبش مشروطه ایران، ملقب به سردارملی است که با ایستادگی در برابر نیروهای دولتی ضد مشروطه در تبریز جانفشانیهای بسیار کرد.
وی فرزند حسن قراچهداغی در منطقه "ارسباران" بود که سوابق زندگی او در دوران کودکی و نوجوانی تا درگیریهای جنبش مشروطه چندان معلوم نیست.
او و دو برادر بزرگترش اسماعیل و غفار از کودکی به تیراندازی و اسب سواری علاقه داشتند و در این میان اسماعیل فرزند ارشد خانواده با سرکشیهایش سبب شد تا سرانجام و در پی اعتراض بهحاکم وقت دستگیر و محکوم به اعدام شود. گفته شده، اسماعیل به ارتباط و پناه دادن به فردی بهنام قاچاق فرهاد که از مخالفان و ناراضیان بود، متهم و کشته شد.
این امر کینهای در دل ستارخان بهوجود آورد که بعدها به تقویت روحیه مقاومتش در برابر قاجار کمک کرد. ستارخان بههمراه خانواده خود به تبریز رفت و در محله امیرخیز اقامت گزید و در زمره لوطیان تبریز قرارگرفت.
وی مدتی جزو سواران حاکم خراسان بود، سپس به توصیه رضاقلیخان
سرتیپ، وارد خدمت قراسوران "ژاندارمری" شد و حفاظت راه مرند و خوی به او محول گردید. چندی بعد، مظفرالدین میرزا "ولیعهد" به او لقب خانی داد و از تفنگداران ولیعهد در تبریز شد ولی بنابر عادت لوطیگری در یکی از درگیریهای خود با مأمورین محمدعلی میرزا "ولیعهد" در تبریز، مورد تعقیب قرار گرفت.
در سال ۱۳۲۵ق انجمن ایالتی آذربایجان برای رشادتهای ستارخان و باقرخان به آنان لقب سردارملی و سالارملی اعطاء کرد.
با شروع انقلاب مشروطه در تهران و گسترش آن در سراسر کشور، مجاهدین و آزادیخواهان آذربایجانی و قفقازی به فرماندهی ستارخان و باقرخان بهحمایت از مشروطیت قیام کردند و در مقابل قوای ۳۵ تا ۴۰ هزار نفری اعزامی از مرکز و خوانین محلی به فرماندهی عبدالمجید میرزا عینالدوله که برای سرکوبی قیام تبریز اعزام شده بودند بهشدت مقاومت کردند و از تسلط آنها بهشهر ممانعت کردند.
تبریز بهمدت ۱۱ ماه توسط قشون دولتی محاصره شد و از ورود آذوقه بهشهر جلوگیری بهعمل آمد. زندگی بر مردم بسیار سخت و طاقت فرسا شد.
نهایتاً با وساطت قنسولهای روس و انگلیس و موافقت دولتهای طرفین عدهای از قوای روسیه بهتبریز وارد شدند و راه جلفا را برای ورود آذوقه باز کردند. در نتیجه محاصره شهر بهپایان رسید و سربازان دولتی و خوانین محلی مخالف مشروطیت از اطراف تبریز دور شدند. بدین ترتیب نقشی که ستارخان و باقرخان در دفاع از مشروطه و تبریز داشتند بهپایان رسید.
با حضور سربازان روسی در تبریز موقعیت برای ستارخان و باقرخان سخت و خطرناک شد. آنها به اتفاق جمعی دیگر از سران آزادیخواه به قنسولگری عثمانی پناهنده شدند. سپس تحت فشار روسها و بنابر دعوت آیتاله محمدکاظم خراسانی، بههمراه جمعی از مجاهدین در روز هشتم ربیعالاول ۱۳۲۸ق بهتهران مهاجرت کردند. در تهران استقبال شایانی از آنان بهعمل آمد و از طرف مجلس شورای ملی مورد تجلیل قرار گرفتند و دو لوح نقرهای طلاکوب به ستارخان و باقرخان اهدا شد و برای هر کدام ماهیانه مبلغ هزار تومان مقرری از طرف مجلس تعیین شد و در باغ اتابک "محل فعلی سفارت روسیه" اسکان یافتند.
در جریان ترور آیتاله بهبهانی، دولت مشروطه تصمیم بهخلع سلاح گروههای مسلح گرفت، ستارخان با این امر مخالفت کرد و باقوای دولتی بهجنگ پرداخت. در این جنگ پای او تیر خورد و تسلیم شد و ۳۰ تن از نیروهای وی کشته و ۳۰۰ تن اسیر شدند.
آرامگاه وی در باغ طوطی شهر ری است.
۲۸ مهر روز اراک
شورای شهر اراک ۲۸ مهر ماه، سالروز صدارت میرزاتقیخان امیرکبیر را بهعنوان روز اراک نامگذاری کرد.
امیرکبیر که در سال ۱۱۸۵ در هزاوه اراک زاده شد، در دوران سلطنت ناصرالدینشاه قاجار، صدراعظم ایران بود و در عمر ۳ساله صدارتش (۲۸ مهر ۱۲۲۷ تا ۲۲ آبان ۱۲۳۰) دگرگونیهای شایسته و بزرگی را ایجاد که می توان به خدمات زیربنایی و ایجاد مراکز اداری، فرهنگی و صنعتی و تاسیس دارالفنون و انتشار روزنامه وقایع اتفاقیه و بسیاری دیگر اشاره کرد. او همچنین در سر و سامان دادن به وضعیت مالی دربار و قطع دریافتیهای بیحساب و کتاب دستگاههای دولتی نقش موثری داشت.
به گفته مسئولین شهری و استانی، نامگذاری این روز با هدف چشمانداز موثر برای توسعه این کلانشهر و در راستای گسترش فرهنگ این شهر است.
اراک که به مهد مفاخر کشور معروف است، زادگاه بسیاری از فرهیختگان کشور است که متعلق به این شهر یا منطقه موسوم به اراک هستند.
بزرگانی همچون عباسخان بادکوبه، عبداله دوامی استاد بزرگ موسیقی، آقا نورالدین عراقی، مرتضی قلی بیات، بهجت صدر (نقاش) احمد پارسا، حاج میرزا علینقیخان ملک (ملک التجار عراق عجم) عباس سحاب پدر علم جغرافیای ایران، میرزا مهدی بدایع نگار دولتمرد و ادیب دوره قاجار، ادیبالممالک، احمد ارجمندی، احمد پزشکی، حاج ملاعلی عراقی، محمد خزائلی، ابراهیم دهگان (مورخ و مصحح کتاب های تاریخ) یوسف شکرایی، میرزا حسین مدنی، محمدیوسف مجد، زرین قلم عراقی و بسیاری دیگر از علما و مشاهیر از آب و خاک عالم خیز اراک بودند.
عبداله مستوفی، منصور بهرامی تنیسور حرفهای ایرانیتبار مقیم فرانسه، نبیاله البرزی عراقی اولین عکاس اراک، جهانگیر رزمی عکاس برنده جایزه پولیتزر، واروژ کریم مسیحی کارگران برنده سیمرغ بلورین، احمد حلت، رضا بدیع کارگردان، محمدمهدی فولادوند و اسمعیل عراقی از دیگر مشاهیر و مفاخر این خطه بودند که در کشور خوش درخشیدند.
نامگذاری روز اراک میتواند به توسعه شهر کمک کرده و ابعاد مختلف توسعه اعم از صنعتی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی و غیره را در پی داشته باشد.
اراک با دارا بودن نزدیک به ۲۸۰۰ واحد تولیدی و صنعتی و صنایع بزرگ و پرآوازهای همچون آلومینیومسازی، ماشین سازی، واگن سازی، کمباین سازی، تولید ماشین آلات سنگین (هپکو) و ... پایتخت صنعتی ایران لقب گرفته است.
میگفت :
هر بامداد که بیدار میشوم میدانم که چه کسی لقمه حلال خورده و یا حرام؟
پرسیدند چگونه ؟
گفت : آنکه حرام خورده باشد
مرتب صحبتهای بیهوده و لغو کرده و فحش و غیبت میگوید
و آنکس که حلال خورده زبان به شُکر و ذکر دارد.
جناب #عطار_نیشابوری
📚 تذکره الاولیا
عبید زاکانی را پرسیدند:
زن چگونه موجودی است؟
گفت: موجود غریبیست!
چون اورا ستم کنی تو را عاشق شود
و چون او را عاشق شوی تو را نابود کند...
در راه تو یک مذهب ویک شیوه نیم
هر لحظه ،به نو ، مذهب دیگر دارم
#عطار
خواجه بها الدین نقشبند را پرسیدند
درویشی چیست؟
فرمود: برون بی رنگ و درون بی جنگ....
آخر همه دارها از چوب نباشد، منصب و بلندی و دولتِ دنیا نیز داری عظیم بلند است.
چون حق تعالی خواهد که کسی را بگیرد، او را در دنیا منصبی عظیم و پادشاهی ای بزرگ دهد.
همچون فرعون و نمرود و امثال اینها. آن همه چو داریست که حقّ تعالی ایشان را بر آنجا میکند تا جملهٔ خلایق بر آنجا مطلّع شوند.
فیه مافیه
مولانا
.
هر چه داری به پای زندگی بریز
تا مرگ نتواند
چیزی با خود ببرد...
#جیم هریسون
تا یار مرا ربوده از هستی خویش
واقف نیم از بلندی و پستی خویش
آنگونه ز جام عشق مستم دارد
کآگاه نیم ز خویش و از مستی خویش
قاآنی
کلام عاقل و جاهل به گوش یکدیگر
چو نیک بنگری از روی تجربت بادست
همین به باغ ننالند بلبلان از زاغ
که زاغ نیز هم از بلبلان به فریادست
قاآنی
قطعه ۱۸
صدشکر گویم هر زمان هم چنگ را هم جام را
کاین هر دو بردند از میان هم ننگ را هم نام را
دلتنگم از فرزانگی دارم سر دیوانگی
کز خود دهم بیگانگی هم خاص را هم عام را
خواهم جنونی صف شکن آشوب جان مرد و زن
آرد به شورش تن به تن هم پخته را هم خام را
چون مرغ پرد از قفس دیگر نیندیشد ز کس
بیند مدام از پیش و پس هم دانه را هم دام را
قاآنی ار همت کنی دل از دو عالم برکنی
یکباره درهم بشکنی هم شیشه را هم جام را
#قاآنی
رسم عاشق نیست
با یک دل دو دلبر داشتن
یا زِ جانان یا زِ جان
بایست دل برداشتن...
قاآنی
ای خردمند که گفتی
نکنم چشم به خوبان
به چه کار آیدت آن دل که
به جانان نسپاری...!!
سعدی
به جرم عشٖق تو گر می زنند بر دارم
گمان مبر که ز عشق تو دست بردارم
مگو که جان مرا با تو آشنایی نیست
که با وجود تو از هرکه هست بیزارم
قاانی
چندین سالینه غصّه برفت، این هم برود.
#شمس_تبریزی
۲۸ مهر زادروز قاآنی
(زاده ۲۸ مهر ۱۱۸۷ شیراز -- درگذشته ۱۳ اردیبهشت ۱۲۳۳ تهران) شاعر
با تنگدستی در اصفهان به تحصیل ریاضی و معارف پرداخت و در شیراز به تدریس عروض و شرح دیوان خاقانی و انوری مشغول شد تا آنکه در سال ۱۲۳۹ شاهزاده حسنعلیمیرزا، شجاعالسلطنه، فرزند فتحعلیشاه بهشیراز آمد و او را مورد لطف و مهربانی قرار داد.
چون شاهزاده از طرف پدر فرمانروای خراسان شد ، قاآنی را نیز بههمراه خود به آنجا برد و با حمایت و تربیت شاهزاده بهتحصیل ریاضی و حساب مشغول شد و بنا به میل و پیشنهاد او تخلص خود را که تا آن زمان حبیب بود به قاآنی، بهمناسبت نام فرزند شاهزاده، اوکتایقاآن، تبدیل کرد.
شاهزاده پس از مدتی بهحکومت یزد و کرمان منصوب شد و قاآنی هم با او بدانجا رفت و سپس به گیلان و مازندران و آذربایجان مسافرت کرد و پس از فراگرفتن علوم رایج به درگاه فتحعلیشاه معرفی شد و مستمری یافت .
وی در ادبیات عرب و فارسی مهارت پیدا کرد و به حکمت نیز علاقه سرشاری داشت و میتوان گفت شهرت شاعری او لطمه به.شهرت او به عنوان یک حکیم دانشمند زده است. او را در حکمت، همپایه ملاصدرا و ملاهادی سبزواری و در شرعیات همپایه مرتضی انصاری شمردهاند. از این رو فتحعلیشاه او را «مجتهدالشعراء» لقب داد.
هنگامی که محمدشاه بر تخت نشست، او بهحلقه شاعران دربار پیوست و از شاه لقب حسامالعجم گرفت. در سال ۱۲۵۹ق قصد اقامت دائم بهشیراز بازگشت و چندی بعد بهتهران آمد و باز به شیراز رفت و در این مسافرتها، همشهریان او ابتدا مقدمش را گرامی داشتند اما رفتهرفته جمعی از ادبای شیراز به آزارش پرداختند، تا اینکه در سال ۱۲۶۲ق به تهران بازگشت و به دربار ناصرالدینشاه پیوست و شاعر رسمی دربار شد و از آن پس بهطور دایم در تهران اقامت یافت و خانوادهاش را نیز به تهران آورد.
آرامگاه وی در شهر ری، کنار مزار شیخ ابوالفتوح رازی است.
تنهات یافتم!
هریکی به چیزی مشغول و بِدان خوشدل و خرسند.
بعضی روحی بودند به روح خود مشغول بودند.
بعضی به عقل خود.
بعضی به نَفس خود.
تو را بیکس یافتیم!
همه یاران رفتند به سوی مطلوبان خود و تنهات رها کردند!
”من یار بییارانم”.
شمس_تبریزی
مرنجان دلم را
که این مرغِ وحشی ؛
زِ بامی که برخاست ؛
مشکل نِشیند ...
طبیب_اصفهانی
در نبرد رستم و اسفندیار، رستم پیشنهاد میکند که به جای نبرد تن به تن، دو لشگر را به جنگ هم بفرستیم.
پاسخ شاهزاده جوان یکی از زیباترین ابیات شاهنامه است:
مبادا چنین هرگز آیین من
سزا نیست این کار در دین من
که ایرانیان را به کشتن دهم
خود اندر جهان تاج بر سر نهم
فردوسی_بزرگ
آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار
آن آسمانهای پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانههای تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها
به یکدیگر
آن بامهای بادبادکهای بازیگوش
آن کوچههای گیج از عطر اقاقیها...
آن روزها رفتند.
آن روزهایی کز شکاف پلکهای من
آوازهایم، چون حبابی از هوا لبریز میجوشید.
چشمم به روی هر چه میلغزید
آن را چو شیر تازه مینوشید
گویی میان مردمکهایم
خرگوشِ نا آرام شادی بود
هر صبحدم با آفتاب پیر
به دشتهای نا شناس جستجو میرفت
شبها به جنگلهای تاریکی فرو میرفت.
آن روزها رفتند
آن روزهای برفی خاموش
کز پشت شیشه، در اتاق گرم،
هر دم به بیرون، خیره میگشتم
پاکیزه برف من، چو کرکی نرم،
آرام میبارید...
بر نردبام کهنۀ چوبی
بر رشتۀ سست طناب رخت
بر گیسوان کاجهای پیر
و فکر میکردم به فردا، آه
فردا -
حجم سفید لیز.
با خش و خش چادر مادربزرگ آغاز میشد
و با ظهور سایه مغشوش او، در چارچوب در _که ناگهان خود را رها میکرد در احساس سرد نور -
و طرح سرگردان پرواز کبوترها
در جامهای رنگی شیشه،
فردا ...
گرمای کرسی خواب آور بود
من تند و بی پروا
دور از نگاه مادرم خطهای باطل را
از مشقهای کهنۀ خود پاک میکردم
چون برف میخوابید،
در باغچه میگشتم افسرده
در پای گلدانهای خشک یاس
گنجشکهای مردهام را خاک میکردم
آن روزها رفتند
آن روزهای جذبه و حیرت
آن روزهای خواب و بیداری
آن روزها هر سایه رازی داشت
هر جعبۀ سربسته گنجی را نهان میکرد
هر گوشۀ صندوقخانه، در سکوت ظهر،
گویی جهانی بود
هر کسی از تاریکی نمیترسید
در چشمهایم قهرمانی بود
آن روزها رفتند
آن روزهای عید
آن انتظار آفتاب و گل
آن رعشههای عطر
در اجتماع ساکت و محبوب نرگسهای صحرایی
که شهر را در آخرین صبح زمستانی
دیدار میکردند
آوازهای دوره گردان در خیابان دراز لکههایِ سبز
بازار در بوهای سرگردان شناور بود
در بوی تند قهوه و ماهی
بازار در زیر قدمها پهن میشد، کش میآمد،
با تمام لحظههای راه میآمیخت
و چرخ میزد در ته چشم عروسکها
بازار مادر بود که میرفت با سرعت به سوی حجم های رنگی سیال
و باز میآمد
با بسته های هدیه با زنبیلهای پر
بازار باران بود که میریخت،
که میریخت،
که میریخت،
آن روزها رفتند
آن روزهای خیرگی در رازهای جسم
آن روزهای آشناییهای محتاطانه، با زیبایی رگهای آبی رنگ
دستی که با یک گل
از پشت دیواری صدا میزد
یک دست دیگر را
و لکههای کوچک جوهر، بر این دست مشوش، مضطرب، ترسان
و عشق
که در سلامی شرمآگین خویشتن را بازگو میکرد
در ظهرهای گرم دودآلود
ما عشقمان را در غبار کوچه میخواندیم ما با زبان سادۀ گلهای قاصد آشنا بودیم
ما قلب هامان را به باغ مهربانیهای معصومانه میبردیم
و به درختان قرض میدادیم
و توپ، با پیغامهای بوسه در دستان ما میگشت
و عشق بود آن حس مغشوشی که در تاریکی هشتی
ناگاه
محصورمان میکرد
و جذبمان میکرد در انبوه سوزان نفسها و تپشها و تبسم های دزدانه
آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید میپوسند از تابش خورشید پوسیدند
و گم شدند آن کوچههای گیج از عطر اقاقیها در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگ و دختری که گونههایش را
با برگهای شمعدانی رنگ میزد، آه
اکنون زنی تنهاست
اکنون زنی تنهاست
فروغ فرخزاد،
تولدی دیگر
من در لحظههای بدبینی اینگونه خود را دلداری میدهم: کشوری که لااقل سه هزار سال خود را بر سرِ پا نگه داشته، چه دلیلی هست که باز هم نتواند بر مشکلات فائق آید؟ دو تکیهگاهِ دیگر را هم برای تسلّای خود به یاد میآورم؛ یکی اصلِ واکنش و دیگری ضرورت؛ با این حال اعتراف میکنم که نشانههای دلسرد کننده هم کم نیست.
آنچه مایهی شگفتی و تأثّر است، آنست که کشورهای دیگر مشکلات خود را از «کمبود» میگیرند، ولی ایران آنها را از «بود» و حتّی «زیاد بود» دریافت کرده است. بر سر هم، کم هستند کشورهایی در جهان که مانند ایران آن همه عواملِ ذاتیِ مثبت در اختیار داشته باشند.
دکتر محمّدعلی اسلامی نُدوشن