1831
چه گفتم در وفا افزا جفا و جور افزودی جفا کن جور کن جانا،غلط گفتم خطا کردم فیض
🔗📌اگردنبال کانالاهایی هستی ک
آهنگ،متن،گیف،شعرواستوری اینستاگرام باشه فقط کافیه لینگ زیر بزنی ک همه کانالارو مااینجا داریم 😍😊🔰
/channel/addlist/pCBfpbzPE0swOWE0
/channel/addlist/pCBfpbzPE0swOWE0Читать полностью…
هر که شیرینی فروشَد ،،، مشتری ، بر وی بجوشَد ،
یا ، مگس را ، پَر ببندد ،،، یا ، عسل را ، سر بپوشَد ،
هر که ، معشوقی ندارد ،،، عمر ، ضایع میگذارد ،
همچنان ناپخته باشد ،،، هر که بر آتش نجوشَد ،
#سعدی
فردوسی « شاهنامه » « داستان دوازده رخ »
بخش ۹
( #قسمتسوم )
بخواند آن زمان گیو را ، پهلوان ،
سخن گفت با او ز بهرِ جوان ،
از آن خسروانیزره یاد کرد ،
کجا خواست بیژن ز بهرِ نبرد ،
چنین داد پاسخ پدر را ، پسر ،
که ای پهلوانِ جهان ، سر به سر ،
مرا هوش و جان و جهان ، این یکیست ،
به چشمم ،،، چنین جانِ او ، خوار نیست ،
نخواهمش کردن ز چشمم جدا ،
فرستادن اندر دَمِ اژدها ،
بدو گفت گودرز : کای مهربان ،
مکن تو بدین کار ، رنجه ، روان ،
که هر چند بیژن جوانست و نو ،
به هر کار ، دارد خِرَد پیشِ رو ،
و دیگر که ، این جای کین جُستن است ،
جهان را از اهریمنان ، شُستن است ،
به کینِ سیاوش ، به فرمانِ شاه ،
نشاید به پیوند کردن نگاه ،
وگر بارَد از میغ ، پولادِ تیغ ،
نشاید که داریم جان را دریغ ،
نشاید شکستن دلش را به جنگ ،
نپوشید باید بر او نام و ننگ ،
که چون کاهلی پیشه گیرد جوان ،
بمانَد منش پست و تیره روان ،
چو پاسخ چنین یافت ، چاره نمود ،
یکی با پسر نیز ، پند آزمود ،
مگر بازدارد سرش را ، ز جنگ ،
پسر گفت : نامم درآری به ننگ ،
به گودرز گفت : ای جهانپهلوان ،
به جایی که پیکار خیزد به جان ،
نه فرزند باید ، نه گنج و سپاه ،
نه آزرم و ،،، فرمانِ سالار و شاه ،
مرا روزگارِ درشت است پیش ،
چرا داد باید بدو جانِ خویش؟ ،
اگر جنگ جویَد ، سلیحش کجاست؟ ،
زره دارد ،،، از من چه بایدش خواست؟ ،
چنین گفت پیش پدر ، رزمساز ،
که ما را ، به درعِ تو نایَد نیاز ،
بر آنی که اندر جهان سر به سر ،
به درعِ تو جویَند گُردان ، هنر؟ ،
چو درعِ سیاوش نباشد به جنگ ،
نجویَند گردنکشان ، نام و ننگ؟ ،
برانگیخت اسب از میانِ سپاه ،
که آید ز لشکر ، به آوَردگاه ،
چو از پیشِ لشکر ، شد او ناپدید ،
دلِ گیو ، ز اندوهِ او ، بردمید ،
پشیمان شد ، از دردِ دل ، خون گریست ،
نگر تا غم و مِهرِ فرزند ، چیست؟ ،
همی بآسمان برفرازید سر ،
پُر از خون ، دل ،،، از درد خسته ، جگر ،
به دادار گفت : ای جهانداورا ،
یکی سویِ این خستهدل ، بنگرا ،
نسوزی تو از بهرِ بیژن ، دلم ،
کز آبِ مُژه ، پای اندر گِلَم ،
به من باز بخشش تو ، ای کردگار ،
بگَردان ز جانش بدِ روزگار ،
بیامد پُراندیشه دل ، پهلوان ،
پُر از خون ، دل از کارِ پورِ جوان ،
به دل گفت ، خیره بیازُردَمش ،
چرا خواسته پیش ناوردَمش؟ ،
گر او را ز هومان بد آید به سر ،
چه باید مرا درع و تیغ و کمر؟ ،
بمانم پُر از درد و اندوه و خشم ،
پُر آزار زو ، دل ،،، پُر از آب ، چشم ،
وز آنجا ، دَمان هم به کردارِ گَرد ،
به پیشِ پسر شد ، به جایِ نَبَرد ،
بدو گفت : ما را چه داری به تنگ؟ ،
همی تیزی آری به جایِ درنگ؟ ،
سیهمار ، چندان دَمَد روزِ جنگ ،
که از ژرفدریا ، برآید نهنگ ،
درخشیدنِ ماه ، چندان بُوَد ،
که خورشیدِ تابنده ، پنهان بُوَد ،
کنون سوی هومان شتابی همی؟ ،
ز فرمانِ من ، سر بتابی همی؟ ،
چنین برگزینی همی رایِ خویش؟ ،
ندانی که چون آیدت کار پیش؟ ،
بدو گفت بیژن : که ای نیو باب ،
دلم را ، ز کینِ سیاوش مَتاب ،
که هومان ، نه از روی و نه زآهن است ،
نه پیلِ ژیان و ، نه آهرمن است ،
یکی مردِ جنگ است و ، من جنگجوی ،
از او برنتابم به بختِ تو ،،، روی ،
نوشته مگر بر سرم دیگر است ،
زمانه به دستِ جهانداور است ،
اگر بودنی بود ،،، دل را به غم ،
سزد گر نداری ، نباشی دژم ،
ادامه دارد 👇👇👇
فردوسی « شاهنامه » « داستان دوازده رخ »
بخش ۹
( #قسمتاول )
خبر شد به بیژن ، که هومان چو شیر ،
به پیشِ نیای تو ، آمد دلیر ،
ز هر سو ، چپِ لشکر و دستِ راست ،
ز گردنکشان همنبردان بخواست ،
نرفت از دلیران ، کسی پیشِ اوی ،
بهتندی و بیغاره برکاشت روی ،
بکُشت از سوارانِ لشکر ، چهار ،
بهخاک اندر افکندشان خوار و زار ،
چو بشنید بیژن ، برآشفت سخت ،
به خشم آمد آن شیرپنجه ، ز بخت ،
برآشفت بر خویشتن ، چون پلنگ ،
نَبَردِ ورا ، تیز کرده دو چنگ ،
بفرمود تا ، برنهادند زین ،
بر آن پیلپیکر هیونِ گزین ،
بپوشید رومیزره ، جنگ را ،
سبک ، تنگ بربست شبرنگ را ،
به پیشِ پدر شد ، پُر از کیمیا ،
سخن گفت با او ، ز بهرِ نیا ،
چنین گفت مر گیو را : کای پدر ،
نگفتم ترا من ، همه در به در؟ ،
که گودرز را ، هوش کمتر شدهست ،
نبینی بهآیین ، که دیگر شدهست؟ ،
ز تیمار و از دردِ چندان پسر ،
دلش پُر نهیب است و ، پُر خون ، جگر ،
که از تن ، سرانشان جدا گشته بود ،
همه رزمگه ، سربسر کُشته بود ،
نشان آنکه ، تُرکی بیامد دلیر ،
میانِ دلیران ، به کردارِ شیر ،
به پیشِ نیا ، رفت نیزه به دست ،
همی بر خروشید بر سانِ مست ،
چنان بُد کز این لشکرِ نامدار ،
سواری نبود از درِ کارزار ،
که او را ، به نیزه برافراختی ،
چو بر بابزن ، مرغ بر ساختی ،
تو ای مهربان بابِ بسیارهوش ،
دو کتفم به درعِ سیاوش بپوش ،
نشاید جز از من ، که با او نَبَرد ،
کند ، تا برآرَد ز مردیش گَرد ،
بدو گفت گیو : ای پسر هوش دار ،
به گفتارِ من ، یکزمان گوش دار ،
بگفتم ترا من ، که تیزی مکُن ،
ز گودرز ، بر بَد مگردان سُخُن ،
که او کار دیدهست و داناتر است ،
برین لشکرِ نامور ، مِهتر است ،
سواران جنگیش ، پیش اندرند ،
همه ، کینهٔ پیل را ، درخورند ،
نفرمود با او کسی را نَبَرد ،
جوانی مگر ،،، مر ترا خیره کرد؟ ،
که گردن بدین سان برافراختی؟ ،
بدین آرزو ، پیشِ من تاختی؟ ،
نیاَم من ، بدین کار ، همداستان ،
مزن نیز پیشم ، از این داستان ،
بدو گفت بیژن : که گر کامِ من ،
نجویی ، نخواهی همی نامِ من ،
شَوَم پیشِ سالار ، بستهکمر ،
زنم دست بر جنگِ هومان ، به بر ،
وز آنجا ، بزد اسب و ، برکاشت روی ،
به نزدیکِ گودرز ، شد پویهپوی ،
ستایشکنان پیشِ او شد به درد ،
همه داستان ، سر به سر یاد کرد ،
که ای پهلوانِ جهاندار شاه ،
شناسایِ هر کار و زیبایِ گاه ،
شگفتی همیبینم از تو یکی ،
وگر چند ، هستم به هوش اندکی ،
که این رزمگه ، بوستان ساختی ،
دل از کینِ تُرکان ، بپرداختی ،
بهمن گوی ، کز چه درین کارزار؟ ،
شب و روز ، آسایش آمد نه کار؟ ،
که خورشید ، شمشیرِ گُردان ندید؟ ،
نه گَردی بهرویِ هوا بردمید ،
بهمن گوی ، تا من شَوَم سویِ جنگ ،
کمر را ببندم درین جنگ ، تنگ ،
شگفتیتر آن ، کز میانِ سپاه ،
یکی تُرکِ بدبخت ، گم کرد راه ،
بیامد ، که یزدانِ نیکیدهش ،
همی بد سگالید بر بدکنش ،
بیاوردش از پیشِ تورانسپاه ،
بِدان ، تا به دستِ تو ، گردد تباه ،
ادامه دارد 👇👇👇
.
نیامدی و غمت بارها به من سر زد
چو در بر او نگشودم نرفت و بر در زد
بنا نبود که دل با غم تو بنشیند
همین که نام تو را بُرد، من دلم پر زد
گریست با من و از قصه جدایی گفت
به سرسلامتیام ساغری به ساغر زد
چو دید در جگرم تیر بیوفایی را
برون کشیدش و اینبار کارگرتر زد
چه کرد عشق تو با من که با هزار ستم
دلم هنوز برای غم تو میلرزد.
#فاضل_نظری
بشنو از نی چون شکایت می کند
از جدایی ها حکایت می کند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
مولانا
ز خاک من اگر گندم برآید
از آن گر نان پزی مستی فزاید
خمیر و نانبا دیوانه گردد
تنورش بیت مستانه سراید
مولانا
چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی
من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی
در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی
از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی
دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی
ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی
رهی معیری
ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند
بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند
زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم
غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند
نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد
با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند
سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند
بستاند ای سرو سهی! سودای هستی از رهی
یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند
رهی معیری
.
باز امشب از خیالِ تو، غوغاست در دلم
آشوبِ عشقِ آن قد و بالاست، در دلم
دستی به سینۀ منِ شوریده سر گذار
بنگر چه آتشی ز تو برپاست در دلم
باری امیدِ خویش به دلداری ام فرست
دانی که آرزویِ تو تنهاست در دلم
#هوشنگ_ابتهاج
.
شنیده ام که به شاهان عشق بخشی تاج
به تاج عشق تو من مستحقم و محتاج
تو تاج بخشی و من شهریار ملک سخن
به دولت سرت از آفتاب دارم تاج
کمان آرشه زه کن که تیر لشگر غم
بر آن سر است که از قلب ما کند آماج
اگر که سالک عشقی به پیر دیر گرای
که گفته اند قمار نخست با لیلاج
به پای ساز تو از ذوق عرش کردم سیر
که روز وصل تو کم نیست از شب معراج
زبان شعر نیالوده ام به مدح کسی
ولیک ساز تو از طبع من ستاند باج
به تکیه گاه تو ای تاجدار حسن و هنر
سزد ز سینه سیمین سریر مرمر و عاج
به قول خواجه گر از جام می کناره کنم
به دور لاله دماغ مرا کنید علاج
به روزگار تو یابد کمال موسیقی
چنانکه شعر به دوران شهریار رواج
#شهریار
حکایت شب هجران فروگذاشته به
به شکر آن که برافکند پرده روز وصال
#حافظ
.
تا خیل غمت خیمه زد اندر دل تنگم
از تنگدلی با در و دیوار به جنگم
گر کشته ز عشق تو شوم صاحب نامم
ور زنده ز کوی تو روم مایهٔ ننگم
در ورطهٔ شوق تو چه اندیشه ز بحرم
در لُجهٔ عشق تو چه پروای نهنگم
تا پاره نگردید ز هم رشتهٔ عمرم
تار سر زلف تو نیفتاد به چنگم
روی تو در آیینهٔ جان عکس بینداخت
تا تختهٔ تن پاک بگشت از همه رنگم
زان رو به خدنگ مژهات دوختهام چشم
کابروی کماندار تو دوزد به خدنگم
دستی که طمع دارم از آن ساغر صهبا
ترسم شکند شیشهٔ امید به سنگم
فریاد که آن عمر شتابنده فروغی
گشت از ره بیداد ولیکن به درنگم
#فروغی_بسطامی
جناب ابوالحسن خرقانی بر سر در خود نوشته بود: « هر كس كه در اين سرا درآيد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد. چه آن كس كه به درگاه باريتعالی به جان ارزد، البته بر خوان ابوالحسن به نان ارزد. »
آورده اند که در مجلس خرقانی سخن از کرامت می رفت و هر یک از حاضران چیزی می گفت. ایشان گفت: کرامت چیزی جز خدمت خلق نیست. چنان که دو برادر بودند و مادر پیری داشتند. یکی از آن دو پیوسته خدمت مادر می کرد و آن دیگر به عبادت خدا مشغول می بود.
آن شخص که به خدمت خدا مشغول بود و با خدمت خدایش خوش بود، برادر را گفت: امشب نیز خدمت خداوند بمن ایثار کن؛ چنان کرد. آن شب به خدمت خداوند سر به سجده نهاد، در خواب دید که آوازی آمد که برادر ترا بیامرزیدیم و تو را بدو بخشیدیم.
او گفت: آخر من به خدمت خدای مشغول بودم و او به خدمت مادر، روا نیست که او را بر من رجحان نهند و مرا به او بخشند. ندا آمد: زیرا که آنچه تو میکنی ما از آن بینیازیم، ولیکن مادرت از آن بینیاز نیست که برادرت خدمت او کند.
تذکرة_الأولیاء
غیر ِ مستی هرچه دارد این چمن، درد ِ سَر است
خواب ِ راحت جز به زیر ِ سایههای تاک نیست
#بیدل_دهلوی
فردوسی « شاهنامه » « داستان دوازده رخ »
بخش ۹
( #قسمتچهارم )
چو بشنید گفتارِ پورِ دلیر ،
میان ، بستهٔ جنگ بر سانِ شیر ،
فرودآمد از بارهٔ راهجوی ،
سپُرد اسب و درعِ سیاوش ، بِدوی ،
بدو گفت اگر کارزارت هواست ،
چنین بر خِرَد کامِ تو پادشاست ،
بر این بارهٔ گامزن برنشین ،
که زیرِ تو ، اندر نَوردَد زمین ،
سلاحم همیدون به کار آیدت ،
چو با اهرمن کارزار آیدت ،
چو اسبِ پدر دید بر پای پیش ،
چو باد اندر آمد ز رهوارِ خویش ،
بپوشید درعِ سیاوخشِ رَد ،
زره را ، گره بر کمر بند زد ،
بر آن بارهٔ خسروی برنشست ،
کمر بست و بگرفت گُرزش بهدست ،
یکی ترجمان را ، ز لشکر بجُست ،
که گفتارِ تُرکان بداند دُرُست ،
بیامد به سانِ هژبرِ ژیان ،
به کینِ سیاوش ، کمر بر میان ،
چو بیژن به نزدیکِ هومان رسید ،
یکی آهنین کوهِ جوشنده دید ،
ز جوشن همه دشت ، روشن شده ،
یکی پیل در زیرِ جوشن شده ،
وز آن پس بفرمود تا ترجمان ،
یکی بانگ برزد بر آن بدگمان ،
که گر جنگ جوئی ، همی بازگَرد ،
که بیژن همی با تو جوید نَبَرد ،
همیگوید ای رزمدیده سوار ،
چه تازی تو اسب اندر این مرغزار؟ ،
کز افراسیاب اندر آئی به بَد ،
ز تورانزمین بر تو نفرین سزد ،
تو ، کینه پیافگندی و بدخوئی ،
ز تُرکان ، گنهکارتر کَس ، توئی ،
ز یزدان ، سپاس و ،،، به یزدان ، پناه ،
کِت آورد پیشم ، درین رزمگاه ،
عنان بازکش ز این تکاور هیون ،
کِت اکنون ز کینه بجوشید خون ،
یکی برگزین جایگاهِ نَبَرد ،
به دشت و در و کوه ، با من بِگَرد ،
وگر در میانِ دو رویه سپاه ،
بِگَردی همی از پی نام و جاه ،
کجا ، دشمن و دوست بیند ترا ،
ز گردنکشان برگزیند ترا ،
چو بشنید هومان ، بخندید سخت ،
چنین داد پاسخ ، که ای شوربخت ،
بس ایمن شدی بر تنِ خویش بر ،
مگر سیری آمد تنت را ز سر؟ ،
بِدانسان به لشکر فرستمت باز ،
که گیو از تو گردد به درد و گُداز ،
سرت را ز تن دور مانم نه دیر ،
چنان کز تبارت ، فراوان دلیر ،
به چنگِ مناندر ، بسانِ تَذَرو ،
که بازش بَرَد بر سرِ شاخِ سرو ،
خروشان و خون از دو دیده ، چکان ،
کَنان پَر ، به چنگال و ، خونش مَکان ،
چه سودست؟ ، کآمد به نزدیک ، شب ،
رو اکنون ، به زنهارِ تاریکشب ،
من اکنون یکی باز لشگر شَوَم ،
به شبگیر ، نزدیکِ مِهتر شَوَم ،
وزآنجا ، دَمان گردن افراخته ،
بیایم نَبَردِ ترا ساخته ،
چنان پاسخش داد بیژن ، که شو ،
پَسَت چاه باد ، اهرمن پیشِ رو ،
همه دشمنم ، سر به سر کُشته باد ،
ور آواره ، از جنگ برگشته باد ،
چو فردا بیائی به آوَردگاه ،
نبیند ترا باز ، شاه و سپاه ،
سرت را چنان دور مانم ز جای ،
کزان پس ، به لشکر نیایدت رای ،
وزآنجایگه ، روی برکاشتند ،
بهشب دشتِ آوَرد ، بگذاشتند ،
بهلشکرگهِ خویش ، بازآمدند ،
برِ پهلوانان ، فراز آمدند ،
همه شب ، بهخواباندر ، آسیب و شیب ،
ز پیکارشان ، دل ، شده ناشکیب ،
#پایان_این_بخش
فردوسی « شاهنامه » « داستان دوازده رخ »
بخش ۹
( #قسمتدوم )
به دامآمدهگور ، بگذاشتی ،
ندانم کز این در ، چه پنداشتی؟ ،
بر آنی ، که گر خونِ او بیدرنگ ،
بریزند ،،، پیران نیاید به جنگ ،
میندیش کو ، کینه بیش آورد ،
سپه را بدین دشت ، پیش آورد ،
من اینک ، به خون ، چنگ را شُستهام ،
همان جنگِ او را ، کمر بستهام ،
چو دستور باشد مرا پهلوان ،
شَوَم پیشِ او ، چون هژبرِ دَمان ،
بفرماید اکنون ، سپهبد به گیو ،
مگر کان سلیحِ سیاوخشِ نیو ،
دهد مر مرا ، تَرگ و رومیزره ،
ز بندش ، گشاید یکایک گِره ،
چو بشنید گودرز ، گفتارِ اوی ،
بدید آن دل و رایِ هشیارِ اوی ،
ز شادی ، بر او آفرین کرد سخت ،
که از تو مَگرداد جاوید ، بخت ،
تو تا برنشستی به زینِ پلنگ ،
نهنگ ، از دَم آسود و ،،، شیران ، ز جنگ ،
تو خود ، هیچگونه نیاسائیا ،
به هر رزم و هر کار ، پیش آئیا ،
به هر کارزار ، اندر آئی دلیر ،
به هر جنگ ، پیروز باشی چو شیر ،
نگه کن که با او به آوَردگاه ،
توانی شدن؟ ، زان پس آوَرد خواه ،
که هومان ، یکی بدکنش ریمن است ،
به آوَرد ، چون کوه در جوشن است ،
جوانی و ناگشته بر سر ، سپهر ،
نداری همی بر تنِ خویش ، مِهر ،
بمان تا یکی رزمدیده هژبر ،
فرستم به جنگش ، چو غُرّندهابر ،
بر او تیرباران کند ، چون تگرگ ،
به سربر ، بدوزدش پولاد تَرگ ،
بدو گفت بیژن : که ای پهلوان ،
هنرمند ، باید دلیر و جوان ،
مرا گر ندیدی به رزمِ فرود ،
کنون باز ، باید ز سر آزمود ،
به جنگِ پشن ، بر نوشتم زمین ،
ندیده کسی ، پشتِ من ، روزِ کین ،
مرا ، زندگانی نه اندر خور است ،
گر از دیگرانم ، هنر کمتر است ،
وگر بازداری مرا ، زین سُخُن ،
برین روی ، کآهنگِ هومان مکُن ،
بنالم من از پهلوان ، پیشِ شاه ،
نخواهم کمر زین سپس ، نه کلاه ،
بخندید گودرز و ، زو شاد شد ،
به سانِ یکی سروِ آزاد شد ،
بدو گفت : نیک ، اختر و بختِ گیو ،
که فرزند دارد ، همی چون تو نیو ،
وز آن روزِ فرّخ ، مرا یاد باد ،
که از مادرِ پاک ، بیژن بزاد ،
تو ، تا جنگ را ، باز کردی دو چنگ ،
فروماند از جنگ ، چنگِ پلنگ ،
ترا دادم این جنگِ هومان ، کنون ،
مگر بختِ نیکت ، بُوَد رهنمون ،
به نامِ جهاندار یزدانِ ما ،
به پیروزیِ شاهِ گُردانِ ما ،
که این اهرمن را ، به دستِ تو هوش ،
برآید ،،، به فرمانِ یزدان بکوش ،
شکسته شود پشتِ پیران ، به جنگ ،
ننازد بنام و ، نکوشد به ننگ ،
بگویم کنون گیو را ، کان زره ،
که بیژن همیخواهد ، او را بده ،
ور ایدون که پیروز باشی بدوی ،
ترا ، بیشتر نزدِ من آبروی ،
ز فرهاد و گیوت ، برآرَم به جاه ،
به گنج و سپاه و به تخت و کلاه ،
بگفت این سخن با نبیره ،،، نیا ،
نبیره پُر از بند و ، پُر کیمیا ،
پیاده شد از اسب و ، رویِ زمین ،
ببوسید و ، بر باب کرد آفرین ،
ادامه دارد 👇👇👇
.
چون باد می روی و به خاکم فکنده ای
آری برو که خانه ز بنیاد کنده ای
حس و هنر به هیچ ، ز عشق بهشتی ام
شرمی نیامدت که ز چشمم فکنده ا ی؟
اشکم دود به دامن و چون شمع صبحدم
مرگم به لب نهاده غم آلود خنده ای
بخت از منت گرفت و دلم آن چنان گریست
کز دست کودکی بربایی پرنده ای
بگذشتی و ز خرمن دل شعله سرکشید
آنگه شناختم که تو برق جهنده ای
بی او چه بر تو می گذرد سایه ای شگفت
جانت ز دست رفت و تو بی چاره زنده ای
هوشنگ_ابتهاج
مکن یار
مکن یار
مرو ای مه عیار
رخ فرخ خود را
مپوشان به یکی بار
مولانا
.
عشق از ازل است و تا ابد خواهد بود
جویندهٔ عشق بی عدد خواهد بود
فردا که قیامت آشکارا گردد
هر دل که نه عاشق است، رد خواهد بود
باباافضل_کاشانی
اشکم ولی به پای عزیزان چکیدهام
خارم ولی به سایهٔ گل آرمیدهام
با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق
همچون بنفشه سر به گریبان کشیدهام
چون خاک در هوای تو از پا فتادهام
چون اشک در قفای تو با سر دویدهام
من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویش
از دیگران حدیث جوانی شنیدهام
از جام عافیت می نابی نخوردهام
وز شاخ آرزو گل عیشی نچیدهام
موی سپید را فلکم رایگان نداد
این رشته را به نقد جوانی خریدهام
ای سرو پای بسته به آزادگی مناز
آزاده من که از همه عالم بریدهام
گر میگریزم از نظر مردمان رهی
عیبم مکن که آهوی مردمندیدهام
رهی معیری
چه غم دارم چو یارم غمگسار است
حریف جام و ساقی یار غار است
بتی دارم که با من در میان است
دلارامی که دایم در کنار است
به دور چشم مست می فروشش
مرا با غیر می خوردن چه کار است
#شاه_نعمتالله_ولی
خوشا کسی که ز عشقش دمی رهایی نیست
غمش ز رندی و میلش به پارسایی نیست
غلام همت درویش قانعم کاو را
سر بزرگی و سودای پادشایی نیست
مراد خود مطلب هر زمان ز حضرت حق
که بر در کرمش حاجت گدایی نیست
#عبید_زاکانی
بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
باورم ناید که عاشق گشته ام
گوئیا «او» مرده در من کاینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از آئینه می پرسم ملول
چیستم دیگر، بچشمت چیستم؟
لیک در آئینه می بینم که، وای
سایه ای هم زانچه بودم نیستم ...
#فروغ_فرخزاد
نیست یک شادی که انجامش به غم پیوسته نیست
از لبِ خندان به جز خون در دهانِ پسته نیست
یک دلِ آسوده نتوان یافت در زیرِ فلک
در بساطِ آسیا یک دانهی نشکسته نیست
#صائب_تبریزی
ای جان جان جانم تو جان جان جانی
بیرون ز جانِ جان چیست آنی و بیش از آنی
پی میبرد به چیزی جانم ولی نه چیزی
تو آنی و نه آنی یا جانی و نه جانی
بس کز همه جهانت جستم به قدر طاقت
اکنون نگاه کردم تو خود همه جهانی
گنج نهانی امّا چندین طلسم داری
هرگز کسی ندانست گنجی بدین نهانی
نی نی که عقل و جانم حیران شدند و واله
تا چون نهفته ماند چیزی بدین عیانی
چیزی که از رگ من خون میچکید کردم
فانی شدم کنون من باقی دگر تو دانی
کردم محاسن خود دستار خوان راهت
تا بو که از ره خود گردی برو فشانی
در چار میخ دنیا مضطر بماندهام من
گر وارهانی از خود دانم که میتوانی
عطّار بی نشان شد از خویشتن به کلّی
بویی فرست او را از کنهِ بینشانی
#عطار_نیشابوری
هر فرزندی گوهری به نام های پدر و مادر در زندگی اش وجود دارد که می تواند با خدمت کردن به آنها، به هرچه می خواهد برسد.در این دنیای فانی، بعد از وجود خداوند متعال، تنها افرادی به انسان از صمیم جان محبت می کنند، پدر و مادر است.حالا اگر فرزندان قدر این دو گوهر نایاب را بدانند، خداوند با دیده مرحمت به آنها نگاه خواهد کرد...
Читать полностью…
درياي شور انگيز چشمانت چه زيباست
آن جا كه بايد دل به دريا زد همين جاست
در من طلوع آبي آن چشم روشن
ياد آور صبح خيال انگيز درياست
گل كرده باغي از ستاره در نگاهت
آنك چراغاني كه در چشم تو برپاست
بيهوده مي كوشي كه راز عاشقي را
از من بپوشاني كه در چشم تو پيداست
ما هر دُوان خاموش خاموشيم ، اما
چشمان ما را در خموشي گفت و گوهاست
ديروزمان را با غروري پوچ كشتيم
امروز هم زان سان ، ولي آينده ما راست
دور از نوازش هاي دست مهربانت
دستان من در انزواي خويش تنهاست
بگذار دستت راز دستم را بداند
بي هيچ پروايي كه دست عشق با ماست
#حسین_منزوی