دلم رخ دادن اون اتفاقی رو میخواد که حس کنم زندگی هنوز ارزشش رو داره.
Читать полностью…
و در این مدت زندگی به گونهای گذشته است که میتوانم سالها بدون اینکه اتفاق بدی بیفتد غمگین بمانم.
Читать полностью…
نوشته بود:
بعضی اتفاقا مثل دریان؛ غرقت میکنن بعد جنازتو برمیگردونن به زندگی.
دلم را شکستند به دور از نظر ها
درختم که رفتم به جشن تبر ها.
واقعا دوست دارم یکی رو عمیقا دوست داشته باشم، باهاش راحت باشم، هر چی اذیتم میکنه بهش بگم، پیشش آروم بگیرم و قلقم رو بلد باشه، خودم رو پیشش سانسور نکنم، هر چقدر خواستم و تونستم بهش ابراز علاقه کنم و نگران هیچی هم نباشم.
Читать полностью…
ولی اینو بدون، یه بخش از قلبم تا همیشه بابت اینکه چرا بیشتر ندیدمت، بیشتر باهات حرف نزدم، بیشتر بغلت نکردم، بوست نکردم و حتی چرا نتونستم باهات توی یه خونه زندگی کنم و موزیکای مورد علاقمو باهات share کنم و چرا آینده ای که با تو تصور کرده بودم رو باید تنهایی بگذرونم، غمگین میمونه.
Читать полностью…
کی فهمیدی بزرگ شدی؟ روزی که با چشمهایی که از گریه تار میدید به انجام دادن کارهام ادامه دادم.
Читать полностью…
کمی زمان که بگذرد،
همهچیز را فراموش میکنی؛
همانطور که کودکیات را،
همانطور که اسباببازیهای شکستهات را فراموش کردی،
دلشکستگیات را هم از یادت خواهی برد.
از تو گذشتم عزیز من؛
دیگر نه روانی مانده که برایت صرف کنم،
نه قلبی که دوستت بدارم،
و نه حتی اشکی که برایت بریزم.
پس از آن همه تلاش برای نگهداشتنِ چیزی که متعلق به من نبود،
بسیار فرسوده و خسته شدم.
پس…
بدرود، ای عزیزِ مدتهای طولانیام.
سپس به همان چیزی که بودم برگشتم:
«یک سکوت طولانی، اجتناب از گفتگو و میل به تنهایی.»
من فرشته ای رو میشناسم که از اولین لحظه ی به وجود اومدنم تا همین لحظه به خاطرم کلی صبوری کرد،
۹ ماه با هر سختی و دردی من رو تو وجودش حمل کرد و به خاطر به دنیا اومدنم تو بدنش کلی درد کشید...
از من با وجودِ تموم خستگی ها و شب بیداری ها خیلی وقت ها حتی تنهایی مراقبت کرد و بزرگم کرد...
هر جا کم آوردم پشتم موند و نذاشت جا بزنم،هر جا که ناامید شدم بهم امیدِ ادامه دادن داد،هر جا که از آدما خسته شدم کنارم موند و نذاشت تنها بمونم...
رفاقت واقعی رو بهم نشون داد و بهترین رفیقم شد...
وقتایی که ضعیف ترین نسخه از خودم بودم بهم قوی بودن رو یاد داد و نذاشت کم بیارم...
حتی وقتایی که ناراحتش کردم،کنارم موند و درکم کرد.
بیشتر وقت زندگیش رو برای اینکه خونه خونه بمونه صرف کرد تا راحت تر زندگی کنیم..
خواستم بگم که مامان من خوبیات رو میبینم و قدرِش رو میدونم و به خاطر تمام این سالها ممنونم ازت..
مرسی که تو این دنیای تلخ قند شدی به روزام❤️
روزت مبارک قلبِ تپنده ی زندگی🫂
من فکر میکردم بزرگ که شدم قراره خوشحال بشم، نمیدونستم قراره ناامید بشم.
Читать полностью…
ادامه داشتن زندگی، وقتی خودت تموم شدی، بدترین چیز دنیاست.
Читать полностью…
آدما میتونن بهت بگن طاقت دیدن ناراحتیت رو ندارم ولی قلبت رو بشکنن، میتونن بگن بدون تو نمیتونن و درنهایت خودشون ترکت کنن، آدما میتونن قول موندن بدن ولی در یک چشم به هم زدن یه جوری تنهات بذارن و برن که انگار هیچوقت نبودن.
Читать полностью…
یه چیزی باید باشه که تورو به زندگی سنجاق کنه؛ یه جایی، یه دلیلی، یه آدمی.
Читать полностью…
یه چیزایی هیچوقت از ذهنم پاک نمیشن؛
حتی اگه خودمو بیخیال نشون بدم.
تو
جهان را بر من سخت کردی!
بعید است خدایِ من
بر تو آسان بگیرد…
خندیدم تا وانمود کنم حالم خوبه
گریه کردم تا سبک شم
به خواب پناه بردم تا از رنجام بگذرم.
اما بارِ غم
همچنان داره رو قلب من سنگینی میکنه.
داشتم فکر میکردم
كسى ميدونه گل مورد علاقه من چیه؟
يا رنگ مورد علاقه ام؟
یا وقتى عصبانى و ناراحتم چطوری ميشم؟
چی خوشحالم ميكنه؟
نوشيدنى سرد مورد علاقه ام چیه؟
يا نميدونم هر جزئياتى راجع به من؟
ديدم بله
هيچکس نميدونه.
میگفت "حس میکنم درونم چند نفر وجود دارند؛ یک نفر بلند میخندد و دیگری تلخ اشک میریزد و سومی به هیچچیز اهمیت نمیدهد".
Читать полностью…