380
می اندیشم، پس هستم هستم، چون فکر می کنم فکر می کنم، چون شک می کنم. تماس با ما : @munar2012
صدای گوشخراشی در فضا طنین انداخت:
پسر مریم، تو بر خلاف شریعت عمل میکنی !
عیسی به آرامی جواب داد:
شریعت هم مخالف قلب من عمل میکند.
آخرین وسوسهی مسیح
نیکوس کازانتزاکیس
اولین تاثیر فقر، کشتن فکر است !
یعنی اگر شما به اندازۀ کافی برای حیات خود پول نداشته باشید، بردۀ بی اختیار پول خواهید شد
همان شرایطی که طبقۀ متوسط به آن «گذران زندگی» میگویند !
جورج اورول
همیشه پای پول در میان است
برگرفته شده از پیج فیسبوک روشن بینان، امانیسم
وقتی فرد قوی آنقدر ضعیف میشود که به فرد ضعیف بیحرمتی میکند، فرد ضعیف باید به راستی خود را قوی بداند و او را ترک کند.
بارِ هستی
میلان کوندرا(پرویز همایونپور)
لیگ جوانان کمونیست متحد پیرو لنینیسم یا کومسومول (روسی: Всесою́зный ле́нинский коммунисти́ческий сою́з молодёжи (ВЛКСМ)) نام نهاد سیاسی جوانان در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی بود که از آن به عنوان شاخهٔ جوانان حزب کمونیست اتحاد شوروی یاد میشد.
ویکی پدیا
دانشجویی را بابت جک گفتن گرفته بودند : «پرتره استالین به دیوار آویزان است. سخنران درباره استالین گزارش میخواند، بعد گروه همسرایان درباره استالین سرود میخوانند، و دست آخر، بازیگری دربارهی استالین شعر دکلمه میکند. مناسبت چیست؟ شب بزرگداشت صدمین سال مرگ پوشکین است.» [میخندم. او نمیخندد.]
آن دانشجو را به ده سال حبس در اردوگاه کار اجباری و ممنوعالمکاتبگی محکوم کردند.
روزگار رفته، آخرین سرخها[فصل مصاحبه با واسیلی پتروویچ ن]
سوتلانا الکساندرونا الکسیویچ (فروغ پوریاوری)
من میتوانم بدون شکّ و عدم قطعیّت و با نادانی زندگی کنم. «به گمان من که بهتر است انسان نادان باشد اما به پاسخهایی دل نبندد که نادرست هستند».
لذت فهمیدن
ریچارد فاینمن(برنده نوبل فیزیک ۱۹۶۵)
مترجم جمیل آریایی
نشر صدای معاصر
باورمان خالصانه بود... معصومانه بود... فکر میکردیم هر آن ممکن است....فکر میکردیم اتوبوسها بیکار ایستادهاند و منتظرند ما را به دموکراسی ببرند. بالاخره این آپارتمانهای زهوار دررفته خروشچفی را ترک و به خانههای زیبا نقل مکان میکنیم. به جای این خیابانهای ویران اتوبان میسازیم و همهمان آدمهای محترمی می شویم. هیچکس هم دنبال این نبود که بداند این کارها با عقل جور درمیآید یا نه. اصلاً وابداً. عقل به چه دردمان میخورد ؟ ما با دلمان ایمان داشتیم، نه با عقلمان. در حوزههای رای گیریِ منطقه هم با دلمان رای دادیم. هیچکس به ما نگفته بود چه کنیم. ما آزاد بودیم، همین و همین.آدم وقتی در آسانسور گیر میکند، به تنها چیزی که فکر میکند، گشایش دری است؛ وقتی در باز میشود، تمام وجودش شاد میشود. شادی محض و مطلق! آدم اصلاً درباره این که قرار است چه کند، فکر نمیکند... فقط به فراخی سینهاش... در هوایش نفس میکشد.
روزگار رفته، آخرین سرخ ها
سوتلانا الکساندرونا الکسیویچ(فروغ پوریا وری)
نشر ثالت
من همیشه در حالی که دستهایم بر روی زانو هایم است، اینجا مینشینم و مثل یک جغد که در قفسی بزرگ اسیر است به دور دست ها خیره میشوم و اشک از چشم هایم سرازیر میشود.
ولی چه چیزی باعثِ ریختنِ اشک میشود؟
در آن جا چیزِ غم انگیزی وجود ندارد.
شاید این مغزم باشد که در حال آب شدن است.
ساموئل بکت
"نام ناپذیر"
گاهی اوقات پنهانی به بیمارانی که موقعیت خطیری را در زندگی تجربه میکنند حسادت می کنم!
کسانی که این شهامت را دارند تا زندگی را از اساس متحول سازند،کسانی که دست به کار می شوند،کارشان را رها میکنند، حرفه شان را تغییر می دهند، مهاجرت میکنند یا طلاق میگیرند و خلاصه همه چیز را از اول شروع میکنند.
نگرانم، نکند که خودم تماشاگر باقی بمانم...!
اروین یالوم
"مامان و معنی زندگی"
وقتی به جهنم فکر میکنم، میفهمم که جهنم هیچ چیز نیست به جز عدم وجود عشق در زندگی...
جی.دی.سلینجر
"دهانم قشنگ و چشمانم سبز"
مترجم: وحید منوچهری واحد
خیلی از مردم از داشتنِ این موهبت محروم هستند...
این که بدانند چه زمانی دهانشان را ببندند!
گیلین فلین
"دختر گمشده"
آدمی که به خودش دروغ بگوید و دروغهای خودش را باور کند، دیگر نمیتواند حقیقت درون خودش یا درون دیگران را بشناسد، و در نتیجه نمیتواند برای خودش و دیگران احترام قائل باشد. وقتی هم برای دیگران احترام قائل نباشد، عشق و محبت را از دست میدهد. وقتی محبت را ازدست داد، آن قدر خودش را تسلیم شهوات و لذت جوییهای حقیر و بیمقدار میکند تا به سطح حیوانیت محض برسد. همه اینها ثمره آن دروغیست که دائما، هم به خودش گفته و هم به دیگران.
برادران کارامازُف
فیودور داستایوسکی(اصغر رستگار)
درون تو صدایی هست
که تمام روز در تو زمزمه میکند:
حس میکنم این درسته،
میدانم این یکی امّا، غلطه!
نه معلّم، نه واعظ، نه پدر و مادر، نه دوست
و نه هیچ آدم عاقلی
نمیتواند بگوید چه چیز درست است و چه چیز غلط
تنها به صدای درونت گوش کن...
شل سیلور استاین
"من و دوست غولم"
زندگی کنید...
آن زندگیِ خارق العادهای را که در درونتان است زندگی کنید!
اسکار وایلد
"تصویر دوریان گری"
انگار
سالها طول کشید
که دستهای بوسه
از دهانش بچینم
و در گلدانی به رنگ سپیده
در قلبم
بکارم.
اما
انتظار
ارزشش را داشت.
چون
عاشق بودم...
ریچارد براتیگان
"از مجموعه اشعار لطفا این کتاب را بکارید"
گوسفندان به کشتارگاه می روند.
همگی خاموش هستند و انتظاری در سر ندارند.
اما دست کم قصابی را که قرار است آن ها را بکشد و یا ثروتمندی را که قرار است آن ها را بخورد خودشان انتخاب نمیکنند !
حیوان تر از حیوان، گوسفندتر از گوسفند!
رای دهنده، قصاب و خورنده ی خود را انتخاب می کند.
او برای دستیابی به این حق انقلاب ها کرده است...
اکتاو میربو
"نبردهای سیاسی"
دیکتاتوری نوعی بیماری روانی ست که افراد قدرتمند در مقابل افراد ضعیف به آن دچار میشوند، و خطرناکترین نوع آن در حاکمی بوجود میآید که متوجه میشود به جای گروه انسانها، بر گلهای گوسفند حکومت میکند.
"اینیاتسیو سیلونه"
مکتب دیکتاتورها
ترجمه مهدی سحابی
پیروزی در هر چیزی نیازمند چند گام دقیق است. شما نمیتوانید با یک جهش در لیگ، قهرمان شوید. بنابرین من هم مراقب بودم که همه چیز را به تکههای کوچک و قابل هضم تقسیم کنم. هیچ کس یک تیم کوهنوردی را پای اورست نمیبرد و با نشان دادن قله نمیگوید: «خیلی خوب بچه ها، برید بالا.»
رهبری(درسهایی از زندگی و سالها کار در منچستر یونایتد)
سر الکس فرگوسن(شایان سادات)
[ضبط صوت را خاموش می کنم.] خوب است. بدون ضبط صوت بهتر است... باید این داستان را برای یکی تعریف کنم...
۱۵ سالم بود. سربازهای ارتش سرخ به روستای ما آمده بودند. آنها سوار اسب بودند. مستِ مست. تا شب خوابیدند و بعد تمام اعضای کومسومول را جمع کردند. فرماندهشان برای ما سخنرانی کرد: «ارتش سرخ گرسنه است. لنین گرسنه است. اما گولاگها غلاتشان را پنهان میکنند. آتششان می زنند.» می دانستم که برادر مادرم، دایی سیمون، کیسه های غلات را به جنگل برده بود و در زمین دفن کرده بود. من جوانِ کومسومول بودم، سوگند خورده بودم. آن شب، رفتم پیش سربازها و آن ها را به محل دفن غلات بردم. سرباز ها از زیر خاک یک بار غله بیرون آوردند. فرمانده با من دست داد: «برادر، عجله کن، بزرگ شو.»
صبح فردای آن روز، با صدای جیغ مادرم از خواب پریدم: «خانه سیمون آتش گرفته!» دایی سیمونم را در جنگل پیدا کردند. سربازها او را... تکه تکه کرده بودند... من ۱۵ سالم بود. ارتش سرخ گرسنه بود... و لنین... میترسیدم پایم را از خانه بیرون بگذارم، در خانه نشستم و گریه کردم. مادرم حدس زد چه اتفاقی افتاده بود. او، آن شب، یک توبره داد دستم و گفت: «پسر، برو! خدا روح بدبختت را ببخشد.»
[چشمهایش را با دست پوشاند. اما هنوز میدیدم که گریه می کند.]
دلم میخواهد کمونیست بمیرم. این آخرین آرزوی من است.
روزگار رفته، آخرین سرخها[فصل مصاحبه با واسیلی پتروویچ ن]
سوتلانا الکساندرونا الکسیویچ (فروغ پوریاوری)
آنکس که در فکر ارواح دیگران نیست تیره بخت نخواهد بود؛ ولی کسانی که حساب روح خویش را نگه نمیدارند به یقین بدبختند.
تأملات
مارکوس اورلیوس(امپراطور روم، ۱۶۱-۱۸۰ میلادی. فیلسوف رواقی)
عرفان ثابتی
نشر ققنوس
تاریخ زندگی، ایدهها را ثبت میکند. تاریخ را نه مردم، که زمانه مینویسد. حقیقت انسانی، فقط میخی است که همه کلاه خود را به آن میآویزند.
روزگار رفته، آخرین سرخها
سوتلانا الکساندرونا الکسیویچ(فروغ پوریاوری)
از من گذشته بود!
من تا گردن در واقعیت غوطه میخوردم و میدیدم که مرگم به اصطلاح قدم به قدم دنبالم در حرکت است.
فکر کردن به هرچیزی در نظرم دشوار بود جز به سرنوشتی که از نظر همه بسیار طبیعی است، یعنی به مرگ تدریجی.
لویی فردینان سلین
"سفر به انتهای شب"
به ياد نمىآورم چه كسى گفته:
انسان در نخستين روزهاى حياتش حرف زدن ياد مىگيرد!
اما در بقيه ى عمرش مؤسسات و دستگاههاى حكومتى به او سكوت مى آموزند...
احلام مستغانمی
"خاطرات تن"
عشق خدا با گناه تو تمام نمیشود. درآسمان، برای یک گنهکار که توبه کند، بیشتر شادی کنند تا برای نود و نه صالح که نیاز به توبه ندارند.
برادران کارامازُف
فیودور داستایوسکی
راهی برای دست یابی نداشت جز تمرین به دور از دیگران.
ریچارد باخ
"جاناتان مرغ دریایی"
امروز صورتهای زیادی دیدم
صدها صورت
همهشان چشم و گوش و لب داشتند
و دهان و چانه و پیشانی
و حالا چند ساعتی میشود
که تنها هستم
و حالم بهتر شده است.
این خوب است
اما مشکل همچنان باقی ست
میدانم که دوباره
باید بروم بیرون
میان آنها...
چارلز بوکوفسکی
"برای من غمگین نشوید"
هر روز بمیر، هر روز زاده شو.
هر چه را هر روز داری انکار کن.
بزرگ ترین ارزش، آزاد بودن نیست، بلکه جنگیدن برای آزادی است!
نیکوس کازانتزاکیس
"باغِ سنگی"
شاید شدیدترین شوق انسان بعد از شوق به شناختن و چشیدن، میلش به فراموشکردنِ شناخته ها باشد.
هرمان هسه
"سلوک به سوی صبح"
چه شود اگر که من حقدار بمانم یا نمانم!
من هم اکنون چه حقها که ندارم!
آن که امروز از همه بهتر بخندد تا آخر میخندد.
فردریش نیچه
"غروب بت ها"
زمانی که با آن شتاب تباه میشد
با خود اندیشید:
"این روزها را نباید بهحساب آورد،
روزهایی است که من در آنها زندگی نکردهام".
سیمون دوبووار
"همه میمیرند"