🎥 ایران پس از دیماه و جنگ
🔶 گفتوگوی شهرام اتفاق، محمد مالجو و سعید آجرلو
🔻محمد مالجو: در بنبست سیاسی هستیم. تا زمانی که نیروی سوم در مقابل اقتدارگراییِ داخلی و جریانِ جنگطلبِ پهلوی شکل نگرفته، باید از آن گروهی که تعاملگرا با دنیای خارج است، حمایت کنیم، نه آن گروهی که با مقاومت میخواهند جامعه را به ته دره ببرند و ایران را در معرض زوال تمدنی قرار دادهاند.
🔺سعید آجرلو: در میانه یک نبرد تاریخی برای استقلال هستیم. معلوم شد که جمهوری اسلامی حکومت پوشالی نیست و ریشههای عمیق مردمی دارد. اکنون که با مقاومت، ادراک «ایران ضعیف» را در ذهن غرب شکستهایم، باید از دل این امنیت، «پروژه توسعه و پیشرفت» را متولد کنیم، نه اینکه از آرمان استقلال عقبنشینی کرده و به نظم تحمیلی آمریکا تن بدهیم.
🔻شهرام اتفاق: ریشه جنگ و وضعیت فعلی در سال ۵۷ است که ماموریت تاریخی ایران را «مبارزه با آمریکا و اسرائیل» تعریف کرد، برخلاف حکومتهای پیش از آن که در مسیر توسعه بودند. این مسئله باعث انسداد سیاسی در داخل کشور شد و تحولات اجتماعی را بهسمت جنبشهای خیابانی و حمایت از جنگ سوق داد.
🎞 فیلم کامل این گفتوگو در یوتوب آزاد:
https://youtu.be/Rt9QvzwKgic
✅ در ابتدای این گفتوگو توضیحات مهمی درباره مشکلات زیرساختی پیش آمده برای آزاد و الزامات ادامه فعالیتها ارائه شده است. مزید امتنان است اگر مورد توجه همه مخاطبان گرامی قرار گیرد.
حمایت «ارزی» و «ریالی» از آزاد
حمایت «ارزی» و «ریالی» برای تامین برق اضطراری استودیوی جدید
🆔@AzadSocial
⭕️ ایستادهای؟ پس ادامه بده
نمایندۀ مجلس ادعا کرده است که رئیسجمهور مسعود پزشکیان آتشبس را بدون اخذ اجازه از مقام بالاتر پذیرفته، تهدید به استعفا کرده، مانع اجرای حملۀ نظامی به اسرائيل شده و هشدار داده که در صورت هدفگرفتن ناوهای آمریکایی کنارهگیری خواهد کرد.
اگر حتی نیمی از این روایت درست باشد، تصویر دیگری از پزشکیان پیشِ روی ما قرار میگیرد: رئیسجمهوری که فقط عقب نمینشیند بلکه در لحظههای حساس گاه نیز میایستد و هزینه میدهد. اگر چنین باشد، مسئله دیگر توانستن یا نتوانستن نیست، مسئله این است که گاه که اراده کرده توانسته است، دستکم در بزنگاههایی.
اگر واقعاً در برابر شتابگیری جنگ ایستاده، اگر استعفا را به اهرم فشار تبدیل کرده، اگر جلوِ تصمیمی را گرفته که میتوانست کشور را به پرتگاه خطرناکتری بکشاند، آنگاه دقیقاً همان کاری را کرده که از یک مقام ارشد اجرایی انتظار میرود: استفاده از حد اختیارات برای جلوگیری از فاجعه نه توجیهاش.
اما همینجا نقطۀ چرخش است. کسی که در آستانۀ جنگ میایستد حق ندارد در برابر سلب یک حق پایه سکوت کند. کسی که برای جلوگیری از یک تصمیم نظامی هزینه میدهد باید برای جلوگیری از تحقیر روزمرۀ شهروندان نیز هزینه بدهد. اینترنت مسئلۀ فرعی نیست، همان منطق است در لباسی دیگر. آنجا مرگ در کار بود، اینجا حذف تدریجی شأن و حق شهروندی.
این همان نقطهای است که آزمونی دیگر آغاز میشود. ایستادن در برابر منطق جنگ اگر فضیلت است، ایستادن در برابر منطق تبعیض ضرورت است. اینترنت طبقاتی نه صرفاً یک سیاست بد بلکه صورتبندی یک نظم نابرابر و تبعیضآلود است که حق را به امتیاز تقلیل میدهد.
اگر روایت نمایندۀ مجلس درست باشد، پس یک سابقه وجود دارد: سابقۀ ایستادن. اکنون همان ایستادن باید تکرار شود، نه در میدان نظامی بلکه در میدان حقوق شهروندی، نه در حرف بلکه در عمل.
آقای رئیسجمهور یا مسیر ایستادگی در برابر زورگوییهای افراطیون را ادامه میدهد یا همۀ آن معدود لحظههای ایستادگیاش از حافظۀ سیاسی جامعه پاک میشود.
🆔 @mmaljoo
⭕️ تلافی در آنجا، بیدفاعی در اینجا
دیشب در تهران با جمعی از دوستانم از سالن ورزشی بیرون آمدیم، با بدنی سنگین از خستگیِ بازی و ذهنی سبک از هیاهوی روز. چند اتوبوس در تاریکیِ کنار سالن متوقف بودند، مملو از مأمورانی انتظامی که شیفتشان با پایان بازی ما تازه آغاز میشد. منتظر بودند ما برویم تا برای خوابی کوتاه در همانجایی مستقر شوند که تا لحظاتی پیش میدان بازی و خندههای ما بود، در سالن ورزشی.
یکیشان بهناگاه نقطهای دور را در آسمان به بقیه نشان داد. نگاهها بالا رفت. چیزی بود در بلندای آسمان بس شبیه ستاره، اما نه از آن ستارههایی که خاموش و بیاعتنا میدرخشند. این یکی زنده بود. نقطهای متحرک که انگار به زمین چشم دوخته بود، به پایین، به ما. انگار رصدمان میکرد. زمزمهای میانشان پیچید: «هشدار دادهاند، آمادهباش.» نزدیکتر شدم. با نگرانی پرسیدم: هشدار برای کی؟ آمادهباش برای کی؟ مکثی کرد. مهربانانه پاسخ داد: «نه برای شما، برای ما.»
همانجا، زیر آن آسمانِ بیپاسخ، چیزی در درونم فرو ریخت، بیصدا، حسی آشنا و کشدار، ماسیده از روزهای جنگ چهلروزه که در تهران بودم، تجربهای رسوبکرده، همان ادراک سهمگین که میگفت آن بالا، جایی که خطر شکل میگیرد، برای ما شهروندان اصلاً سپری دفاعی فراهم نشده است، تجربۀ شکاف میان تهدید و حفاظت.
پرسش از دل همین شکاف سر برمیآورد: وقتی توانِ پدافندی برای صیانت از آسمانمان وجود ندارد، وقتی ما در برابر تهدید هوایی کلاً بیپناه هستیم، «دفاع» دقیقاً یعنی چه؟ این تجربۀ زیستۀ بیدفاعی چه نسبتی با مقاومتی دارد که قرار است از ما دفاع کند؟
با صورتی از بازدارندگیِ وارونه مواجهایم: فقدانِ توانِ پدافندی در داخل با برجستهسازیِ توانِ آفندی در بیرون جبران میشود. نوعی جابهجاییِ معنا رخ میدهد، یعنی دفاع نه در حفاظتِ مستقیم از آنچه اینجاست بلکه در تهدیدِ آنچه آنجاست تعریف میشود. جغرافیای دفاع عوض شده است. بیآنکه سپری دفاعی بر فراز شهر کشیده باشند، وعدۀ ضربۀ تلافیجویانه در جغرافیای دیگر را میدهند. میگویند اگر زیرساختها و شهروندان و شهرهای ما را از آسمان هدف قرار دهید، ما نیز زیرساختهای حیاتیتان را با اتکا بر توان آفندیِ موشکها و پهبادهایمان بهشدت هدف خواهیم گرفت. اینجاست که «آنجا» معنا مییابد: میدان تلافی، نه در حفاظتِ مستقیم از اینجا بلکه در گسترش دامنۀ تخریب در آنجا. امیدی آمیخته با ترس به توازن هراس بسته میشود.
اما این معادله، هر قدر هم معنادار در سطح استراتژیک، بیدفاعی در سطح تجربۀ زیستۀ شهروندان را برطرف نمیکند. توانِ آفندی ابداً جای خالیِ توانِ پدافندی را نمیگیرد. این دو قابلِ جانشینی نیستند. آنچه از دست میرود همان امنیتی است که باید در لحظه و در مکانِ زندگیمان محقق شود، نه با وعدۀ تلافی در نقطهای دیگر. شکافی عمیق میان تجربۀ ناامنی و گفتارِ حکومت شکل میگیرد، شکافی واقعی، شکافی زیسته، شکافی که با هر صدای ممتد در آسمان، با هر نقطۀ متحرکِ بینام، عمیقتر میشود، هر شب، کمی بیشتر.
«خط مقاومت»، ناتوان از توازن میان آفند و پدافند، سالهاست که خواسته یا ناخواسته به سوی غلبهٔ آفند بر پدافند لغزیده است، انتخابی چهبسا ساختاری. نتیجه عبارت است از الگویی از امنیت که بقای ما را گروگانِ توازنِ هراس در مقیاس منطقهای میکند اما حفاظتِ مستقیم از زندگی روزمرۀ ما شهروندان را معلق میگذارد، تعلیقی دائمی. این توازنِ شوم بر دوش همان شهروندی بنا میشود که در دل شب میفهمد آمادهباش نه برای او که برای تلافی در جایی دیگر است. او نه موضوعِ دفاع که موضوعِ معادله است.
دلالت سیاسیِ این وضع البته زوال اعتماد است، فرسایشی آرام اما مدام. وقتی حکومت از ایفای نقشِ اصلیاش، یعنی دفاع و حفاظت مستقیم از جانها و مالها و زیرساختها، عاجز است اما بر ظرفیت آفندی برای تلافی در جغرافیایی دیگر تکیه میکند، شهروند اصلاً خود را از معادلۀ امنیت برکنار میبیند، حذفشده، بیوزن، بیاهمیت. امنیت اکنون دیگر نه یک حق عمومیِ قابل استیفا بلکه فقط ابزاری است در بازیِ بازدارندگی وارونه، ابزاری برای پیامدادن نه حفاظتکردن.
دلالت اجتماعیاش نیز زیستن در افقِ بیپناهی است: عادتِ ناگزیر به ناامنی و میلِ ناخواسته به خودحفاظتی و شکلگیریِ رنجبارِ سپرهای کوچکِ فردی و جمعی. سپرهای موقت. سپرهای شکننده. اما اینها همگی جانشینهایی نابسندهاند برای چیزی که باید در سطحی بنیادی تأمین شود و اکنون وجود ندارد. جای خالی اصلاً پر نمیشود.
نقد دقیقاً به همین نقطه بازمیگردد: مقاومتی که نتواند توازن میان توانِ آفندی و توانِ پدافندی را برقرار کند، مقاومتی که حفاظت از آسمانِ شهر را به حاشیه براند، در درازمدت فرسوده میشود، از درون. وقتی «اینجا» بیدفاع است، هر ضربه در «آنجا» فقط تلاشی است برای استتار همین بیدفاعی.
🆔 @mmaljoo
⭕️ تنگۀ هرمز: از اهرم فشار تا تلۀ فرسایش
یکی از اشتراکنظرها میان ترامپ و شی در دیدار اخیرشان بر سر تنگۀ هرمز شکل گرفت: هر دو بر ضرورت گشایش این گلوگاه حیاتی برای جریان آزاد انرژی تأکید کردند. این همصدایی از دل رقابتیترین روابط ژئوپلیتیک جهان بیرون آمده است و یک قاعدۀ نانوشته در نظم سرمایهداری جهانی را بازتاب میدهد: گلوگاههای انرژی نه میدان رقابت بلکه قلمروِ حداقلیِ همکاریاند. همصدایی میان چین و امریکا چه معنایی برای سیاست ایران دارد؟
ایران در ماههای اخیر کوشیده است تنگه را تحت نوعی رژیم کنترلیِ خاصی قرار دهد: نه انسداد کامل بلکه تنظیم تبعیضآمیز دسترسی. تنگه در این چارچوب نه بسته شده و نه کاملاً رها بلکه به ابزاری برای تفکیک میان بازیگران «مطلوب» و «نامطلوب» تبدیل شده است. این سیاست، بهواسطۀ جایگاه استراتژیک تنگه، پیآمدهایی فراتر از یک اقدام تاکتیکی دارد و به همین دلیل نیز ارزیابیاش در گرو تفکیک دقیق میان کارکرد کوتاهمدت و نتایج درازمدت است.
ایران در معرض تهاجمی چهلروزه قرار گرفت. استفاده از اهرم تنگۀ هرمز در چنین وضعیتی توانست نقشی بازدارنده ایفا کند: هم هزینۀ طرفهای مهاجم را افزایش داد و هم از وخیمترشدن موقعیت ایران جلوگیری کرد. بنابراین، این اقدام را باید در سطح واکنشی دفاعی و مقطعی فهمید.
اما همینجا پرسش اصلی سر برمیآورد: آیا چنین ابزاری که در وضعیت اضطراری کارآمد است میتواند به قاعدۀ پایدار سیاستِ ایران تبدیل شود یا استمرارش بهتدریج به تضعیف همان ظرفیتهایی میانجامد که متکای این اهرم بوده است؟ به نظر میرسد دقیقاً همان ویژگی که این ابزار را در وضعیت اضطراری مؤثر میکند، یعنی ایجاد نااطمینانی، اگر مستمر تداوم یابد به عامل تضعیفکننده بدل میشود.
مسئله دقیقاً در همین تمایز نهفته است: فاصله میان «اهرمسازی از گلوگاه تجاری» و «فرسایش همان اهرم در درازمدت». تاریخ نشان میدهد که قدرتهای پایدار نه از مسیر اخلال در تجارت بلکه از رهگذر تنظیم و پیشبینیپذیرسازی و بهرهبرداری از جریانهای تجاری توانستهاند قدرت خود را تثبیت کنند. در مقابل، تبدیل یک گلوگاه حیاتی به منبع نااطمینانی مزمن عملاً جایگاه بازیگر را از «تنظیمگر بالقوه» به «عامل ریسکزا» تنزل میدهد، تغییری که پیآمدهایش بهسرعت در رفتار بازارها و دولتها بازتاب مییابد.
ریسک ژئوپلیتیک در اینجا مستقیماً به «مالیات پنهان» بر تجارت تبدیل میشود، مالیاتی که نهفقط مهاجمان بلکه خود ایران نیز باید بپردازد. در چنین شرایطی، ابزار فشار خارجی بهتدریج به سازوکار انتقال فشار به درون اقتصاد ملی بدل میشود.
افزایش ریسک در تنگه، حتی اگر با هدف ضربهزدن به دشمن صورت گیرد، به افزایش هزینههای بیمه و حملونقل و مبادله برای همۀ بازیگران، از جمله خود ایران، میانجامد. در اقتصاد ایران که به جریانهای ارزی وابسته است این افزایش هزینهها بهتدریج توان مالی دولت را تحلیل میبرد. ازاینرو همان ظرفیتی که باید پشتوانۀ قدرت در لحظات بحران باشد در اثر تداوم این وضعیت فرسوده میشود.
این فرسایش مالی در گام بعد به بازآرایی ژئوپلیتیک میانجامد. نااطمینانی پایدار اکنون سایر بازیگران را به سمت مسیرهای جایگزین سوق میدهد: خطوط لوله، کریدورهای زمینی و مسیرهای دریایی دیگر. هر خط لولۀ جدید یا کریدور جایگزین در عمل رأیی است علیه قابلیت اتکا بر تنگۀ هرمز.
ازاینرو تهدید مکرر تنگه نهفقط ابزار فشار را فعال میکند بلکه بر انگیزۀ جهانی برای بیاثرکردنش نیز میافزاید. اگر این روند تثبیت شود، اهمیت استراتژیک تنگۀ هرمز کاهش مییابد و نتیجتاً اهرم ایران نیز تضعیف میشود. همزمان، تهدید مکرر این گلوگاه جهانی عملاً زمینهساز اجماعسازی امنیتی علیه ایران خواهد شد، روندی که دامنۀ کنشگری ایران را محدودتر میکند. در این چارچوب، ایران از یک بازیگر منطقهای به «مسئلۀ امنیتی بینالمللی» بازتعریف میشود.
در مجموع، مسئله این نیست که ایران نباید از این اهرم استفاده میکرد. ایران در برابر دو منطق قرار دارد: منطق «اهرمسازی از نااطمینانی» و منطق «قدرتسازی از ثبات». اولی در بحرانها کارآمد است، دومی در تاریخ. واقعبینی اقتضا میکند که کارکرد بازدارندهاش در شرایط جنگی به رسمیت شناخته شود. مسئله این است که تداوم و نهادینهسازی این رویکرد به معنای «مصرف سرمایۀ استراتژیک» است: استفادهای که در کوتاهمدت سودمند اما در درازمدت فرساینده است.
سیاست موفق نه در حداکثرسازی استفاده از اهرمها بلکه در زمانبندی و محدودسازیشان است. تمایزگذاری میان استفادهٔ مقطعی از اهرم تنگه و تبدیل این اهرم به قاعدۀ پایدار مشخصاً شرط حفظ همان ظرفیتی است که امروز همچون ابزار دفاعی به کار گرفته شده است. هر اهرم استراتژیک اگر به قاعده بدل شود دیگر اهرم نیست بلکه به بخشی از فرسایش ساختاری تبدیل میشود.
🆔 @mmaljoo
⭕️ اینترنت طبقاتی: گسست از سنتهای تبعیض در تاریخ ایران
اینترنت طبقاتی را نباید با قیاسهای دمدستی فهمید. وسوسهای هست که ادامۀ همان بیعدالتیهای قدیمی تلقیاش کنیم: بگوییم مثل امتیازنامههای قاجاری است، یا شبیه نظام ارباب و رعیتی، یا همخانوادۀ کاپیتولاسیون. اما این مقایسهها، اگر دقیق نشوند، خطرناکاند، چون چهبسا عمق فاجعۀ امروز را بپوشانند. اینترنت طبقاتی فقط تکرار بیعدالتیهای گذشته نیست. چیزی تازهتر و شنیعتر است: تلاقی دو تبعیض.
در نظام ارباب و رعیتیِ ایران، رعیت به زمین دسترسی نداشت مگر از مسیر ارباب. اگر میخواست کشت کند، اگر میخواست امنیت داشته باشد، اگر میخواست حتی شکایتی مطرح کند، باید از صافی قدرت محلی عبور میکرد. اما این تبعیض، هر چه بود، عمدتاً سیاسی بود که خود را در اقتصاد نشان میداد. یعنی اگر به قدرت وصل بودی، امکان معیشت پیدا میکردی. وگرنه محروم میماندی. اقتصاد در اینجا سایۀ سیاست بود.
در ماجرای امتیاز تنباکو در عصر قاجار، دولت حق خرید و فروش و صادرات تنباکو را به یک شرکت خارجی واگذار کرد. یعنی یک فعالیت اقتصادی که هزاران نفر در آن نقش داشتند ناگهان قرار شد به انحصار یک امتیازدار درآید. اما باز هم منطق روشن بود: دولت یک تصمیم سیاسی گرفت و میخواست امتیازی اقتصادی پدید بیاورد. تبعیض از بالا به پایین اعمال شد.
در عصر پهلوی، در ماجرای کاپیتولاسیون عملاً اتباع آمریکایی در ایران از مصونیت قضایی برخوردار شدند. اگر جرمی مرتکب میشدند، دادگاههای ایرانی حق رسیدگی نداشتند. این یعنی در یک کشور دو نظام حقوقی برقرار شد: یکی برای شهروندان عادی، یکی برای یک گروه خاص. این تبعیض در درجۀ اول سیاسی و حقوقی بود، هرچند پیآمدهای اقتصادی هم داشت.
در همۀ این نمونهها یک چیز مشترک بود: تبعیضِ یکمحوره. تبعیض یا از جنس سیاست بود که اقتصاد را شکل میداد یا از جنس امتیاز اقتصادی که با پشتوانۀ سیاسی ایجاد میشد. اما همیشه عزیمتگاهی مشخص وجود داشت و یک جهتِ غالب.
اینجاست که اینترنت طبقاتی، با همان نقطۀ آغاز اما با گامی اضافه، از این الگوها عبور میکند. در اینترنت پرو، ابتدا این حکومت است که تعیین میکند چه کسی اساساً «حق» دسترسی به اینترنت جهانی را دارد. این یک امتیازِ صرفاً سیاسی است: گزینش و تأیید صلاحیت و قرارگرفتن در دایرۀ مجازان. اما همینجا متوقف نمیشود. هر که این امتیاز سیاسی را به دست آورده تازه باید بتواند هزینۀ سنگینی را نیز بپردازد تا عملاً به اینترنت جهانی وصل شود. یعنی چه؟ یعنی حتی درون دایرۀ «مجازان» نیز یک فیلتر دوم وجود دارد: فیلتر پول.
پس با دو دروازۀ پشتسرهم مواجهایم: دروازۀ اول عملاً اجازۀ سیاسی برای دسترسی را فراهم میکند و دروازۀ دوم عملاً توان اقتصادی برای خرید این دسترسی را. هر که پشت هر کدام از این دروازهها بماند حذف میشود.
در گذشتهها اگر امتیاز سیاسی داشتی معمولاً دسترسی اقتصادی هم برایت تضمین میشد. یا اگر صاحب یک امتیاز اقتصادی میشدی خودِ آن امتیاز از دلِ یک تصمیم سیاسی آمده بود و راه را برایت باز میکرد. اما اینجا حتی امتیاز سیاسی هم کافی نیست. باید پول هم داشته باشی. اگر پول داشته باشی اما از نظر سیاسی «نامجاز» باشی باز هم راه بسته است.
اینترنت طبقاتی یک تبعیض دولایه است که در آن سیاست دروازهبان است و اقتصاد نیز عوارضیِ عبور. نتیجه عبارت است از چیزی فراتر از همۀ نمونههای تاریخی در گذشته: جامعه نهفقط به خودی و غیرخودی، نهفقط به فقیر و غنی، بلکه به کسانی تقسیم میشود که از هر دو مانع عبور میکنند و کسانی که در یکی از این دو ایستگاه حذف میشوند. این یعنی دسترسی به جهان نه یک حق بلکه یک مسیر پر از ایستهای بازرسی است: ابتدا باید مجاز شناخته شوی، سپس باید استطاعت داشته باشی. اگر در هر مرحله کم بیاوری، از جهان بیرون میافتی.
اگر در گذشتهها امتیاز تنباکو نان مردم را محدود میکرد و نظام ارباب و رعیتی اختیار زمین را از رعیت میگرفت و کاپیتولاسیون قانون را دوپاره میکرد، اینترنت طبقاتی چیزی بنیادیتر میسازد: نظمی که در آن هم اجازۀ دیدن جهان را باید از قدرت بگیری و هم هزینۀ سنگینِ دیدنش را خودت بپردازی.
اینجاست که رسوایی کامل میشود: حق ابتدا به امتیاز تبدیل میشود و سپس همان امتیاز به کالایی که باید برایش مبلغِ نامتعارفی پول بدهی. این یعنی فروشِ حق پس از آن که از تو سلبش کردهاند.
به شما که این نظم نفرتانگیز را بنا کردهاید باید گفت: آنچه ساختهاید چنان عریان و بیشرمانه است که روی همۀ بانیان بیعدالتی در تاریخ این سرزمین را سفید کردهاید.
🆔 @mmaljoo
⭕️ خطاب به دولتِ غایب: یا مسئولیت بپذیر یا کنار برو
دولت مسعود پزشکیان بسی بیش از گذشته به دلال واگذاری میدان تبدیل شده است، دلالی که کارش نه حکمرانی بلکه سپردن عرصۀ عمومی به نهادهای ناپاسخگو و فراقانونی است تا بیهیچ نظارت و مشروعیتی بر زندگی مردم حکم برانند.
این نه انفعال بلکه سازماندهیِ انفعال است. دولت فقط منفعل نیست. میانجیِ فعالی است در انتقالِ شتابناکترِ قدرت به نهادهای غیرمنتخب. شما عقب ننشستهاید. شما نقشِ دولت را تقدیم کردهاید به دیگرانی که نه رأیی گرفتهاند و نه پاسخی میدهند. این نه حکمرانی بلکه صورتبندی عریانِ انصراف از حکمرانی است.
دولت از جمله یعنی سدکردن همین دستاندازیهای قوای ناپاسخگو، یعنی ایستادن مقابل قدرتهای بیمهار، یعنی تحمیل قانون به کسانی که خود را فراتر از قانون میپندارند. اما شما چه کردهاید؟ تقریباً هیچ. نه ایستادهاید نه حتی تظاهر به ایستادن کردهاید. فقط عقب رفتهاید، عقبتر، و باز هم عقبتر، تا جایی که دیگر چیزی از دولت باقی نمانده جز یک نام بیمسما.
این فروپاشی را کجا عریانتر از اینترنت طبقاتی میتوان دید؟ تقسیم جامعه به اقلیتی از برخورداران و اکثریتی از نابرخورداران، به متصلان و گسستگان. این خطمشی نه فنی است نه اضطراری. اعلان صریح تبعیض است. این تبعیض نفرتانگیز را نیروهایی رقم زدهاند که نه انتخاب شدهاند و نه پاسخگو هستند، اما شما دقیقاً همانجایی که باید جلویشان میایستادید کنار رفتهاید. به این حتی نمیگویند انفعال. میگویند مشارکت در تضییع حق از طریق بیعملی. شما اجازه دادهاید حق به امتیاز تقلیل یابد و قانون به شوخی بدل شود و شهروند به سوژهای مفلوکتر تنزل پیدا کند.
اگر دولت در برابر چنین تعرض عریانی به ابتداییترین حقوق شهروندان بهتمامی لال و بیحرکت میایستد، اصلاً چرا هست؟ برای چه آمدهاید؟ برای مدیریت چه چیزی؟ وقتی قرار است تصمیم را دیگران بگیرند و شما فقط مُهر بزنید یا سکوت کنید، این ساختار چه کارکردی جز تزئینِ بیقانونی دارد؟
این مسیر قطعاً مسیرِ انباشت خشم است. جامعه بهعیان میبیند دولت حتی جرئت استفاده از حداقل اختیاراتش را ندارد. این یعنی تولید بحران. تکلیف را روشن کنید. یا بایستید و واقعاً دولت باشید یعنی هزینه بدهید و در برابر نهادهای فراقانونی سد بسازید، یا کنار بروید. همین. ماندن در این وضعیتِ معلق فقط یک معنا دارد: استمرار و تقویت همان نظمی که حقوق مردم را میبلعد و احدی هم پاسخگو نیست.
مسئله روشن است و دیگر قابل تعویق نیست: یا دولت به معنای واقعی کلمه اعمال قدرت میکند و در برابر نهادهای ناپاسخگو میایستد یا رسماً اعلام میکند که نقش خود را به دیگران واگذار کرده است. حالت سومی وجود ندارد. ماندن در این حالتِ معلق اصلاً شکل دیگری از بازتولید همین نظمِ کنونیِ تنفرانگیزی است که حقوق همگانی را با ولع میبلعد.
🆔 @mmaljoo
⭕️ اینترنتِ طبقاتی: مهندسیِ طرد در لباسِ اتصال
آیا برخورداری شهروندان از زیرساختهای حیاتیِ جامعه بر مبنای حق شکل میگیرد یا بر مبنای امتیاز؟ آنچه امروز با نام فریبندۀ «اینترنتِ طبقاتی» عرضه میشود نه اختلالی فنی است و نه تصمیمی مقطعی. اعلامِ صریحِ یک منطقِ حکمرانیِ بیمارگون است: دسترسی به زیرساختِ بنیادین اینترنت جهانی اکنون دیگر نه حقِ همگانی بلکه امتیازی است قابلِ تخصیص و قابلِ خرید و قابلِ سلب.
یک گام عقبتر برویم. مسئله اساساً اینترنت جهانی نیست. اینترنت فقط تازهترین صحنهای است که همان منطقِ آشنای تبعیض را عریانتر از همیشه آشکار میکند: تفکیکِ شهروندان به برخورداران و نابرخورداران بر مبنای نزدیکی به قدرت سیاسی یا برخورداری از ثروت اقتصادی. در این منطق اصولاً زیرساختها دیگر نه بسترسازِ برابری بلکه ابزارِ تمایزند. اینترنتِ طبقاتی دقیقاً در همین نقطه اهمیت مییابد. آنچه میبایست امکانی همگانی برای زیستن میبود به سازوکاری برای طرد تبدیل شده است.
اما آنچه امروز در جریان است حتی یک گام فراتر میرود. ما دیگر فقط با تکرارِ الگوهای پیشین مواجه نیستیم بلکه با همافزاییشان مواجهایم. پیشتر یا نزدیکی به قدرت سیاسی بود که درهای دسترسی را میگشود یا منطقِ بازار که مرزهای بهرهمندی را ترسیم میکرد. اکنون این دو به هم جوش خوردهاند. نتیجۀ این همافزایی چیست؟ نظمی که دسترسی پایدار به اینترنتِ جهانی را فقط برای کسانی میسر میکند که یا در مدارِ قدرت سیاسی یا در مدارِ ثروت اقتصادی جای دارند و هر چه این دو بر هم منطبقتر شوند دسترسی به اینترنت جهانی نیز بیدردسرتر میشود. این نه ایجاد یک نابرابریِ ساده بلکه معماریِ آگاهانۀ یک نظمِ نفرتانگیزِ دوپاره است. اینترنتِ طبقاتی دقیقاً همان نقطهای است که تبعیضِ سیاسی و اقتصادی دست در دست هم میدهند و سازوکاری سختتر و پایدارتر و بیرحمتر میسازند.
سخنگفتن از «حق»، در چنین وضعی، دیگر نه ژستی اخلاقی بلکه ضرورتی سیاسی است. حق یعنی دسترسیِ غیرمشروط، مستقل از قدرت سیاسی و ثروت اقتصادی، و مصون از مداخلاتِ گزینشی. اینترنت جهانی، در این معنا، نه یک کالای لوکس است و نه حتی یک خدمتِ معمولی بلکه پیششرطِ شهروندی است. بدون دسترسیِ آزاد و برابر به اطلاعات اصولاً مشارکتِ سیاسی به نمایش بدل میشود، داوریِ آگاهانه فرو میریزد، و زیستِ اقتصادی از کار میافتد. سلبِ اینترنت جهانی یعنی سلبِ بخشی از حق شهروندی.
اما سیاستگذار برای پنهانکردن این واقعیت به ترفندی آشنا متوسل میشود: تقلیلِ مسئله به امرِ فنی. از «مدیریتِ پهنای باند» سخن میگوید، از «ملاحظاتِ امنیتی»، از «تنظیمِ ترافیک». اینها همه پردهاند. پشتِ این پرده اصلاً مسئله چیز دیگری است: چه کسی حق دارد ببیند و بداند و تفسیر کند؟ وقتی اقلیتی به اینترنتِ پایدارِ جهانی دسترسی دارد و اکثریت در انقطاع نگه داشته میشود، مسئله نه سرعت است و نه کیفیت. مسئله عبارت است از توزیعِ نابرابرِ قدرت بر جریانِ اطلاعات.
در برابرِ چنین نظم نفرتانگیزی اصولاً پاسخ نمیتواند در چارچوبِ همان منطق شکل بگیرد. راهحل نه گسترشِ «اینترنت پرو» است نه ارزانترکردنِ چنین امتیازی. مسئله عبارت است از برچیدنِ خودِ منطقِ امتیاز. هر گونه سطحبندیِ دسترسی، با هر نام و هر توجیهی، باید صراحتاً رد شود. اینترنتِ جهانی باید حقی پایه باشد: برای همگان و به طور برابر و بدون هیچ تبعیضی.
از همینجا میتوان سه مطالبۀ حداقلی را طرح کرد: یکم، بهرسمیتشناسیِ اینترنتِ جهانی همچون حقی تعلیقناپذیر؛ دوم، ممنوعیتِ هر گونه سطحبندی در دسترسی؛ و سوم، ممنوعیت هر گونه محدودسازی یا اختلال. اینها نه مطالباتی حداکثری که حداقلهای یک نظمِ عادلانهاند.
اما این حداقلها از بالا اعطا نخواهند شد. منطقِ امتیاز از خلالِ پذیرشِ اجتماعیاش بازتولید میشود. کنشِ جمعی بر این مبنا تعیینکننده است. نهگویی به اینترنتِ طبقاتی لازم اما ناکافی است. این «نه» باید با اصرار و ابرام بر یک «آریِ» روشن تکمیل شود: آری به حقِ برابر، آری به حقِ همگانیِ برخورداری از زیرساختِ عمومی، آری به نفیِ کالاییسازیِ اتصال.
ما شهروندان دو مسیر متفاوت را در پیش داریم: اینترنت جهانی یا همچون حقِ زیرساختی به رسمیت شناخته میشود یا به کالایی بدل میشود که بر اساس قدرتِ خرید و نزدیکی به قدرت سیاسی توزیع خواهد شد. اگر پای در اولین مسیر بگذاریم، امکانِ مشارکتمان زنده میماند. اگر به مسیر دوم هُلمان دهند، جامعه به دو پاره تقسیم میشود: اقلیتی که جهان را میبیند و اکثریتی که در تاریکی نگه داشته میشود. نزاع بر سر اینترنت بههیچوجه نزاعی فنی نیست. نزاعی است بر سر آیندۀ برابریِ شهروندی در ایران.
اگر در این نزاع شکست بخوریم نهفقط اینترنت جهانی را که خودِ امکانِ دیدنِ جهان و دیدهشدن در آینهاش را واگذار کردهایم.
🆔 @mmaljoo
⭕️ چپِ ضدامپریالیستی یا چپِ محور مقاومتی؟
«چپِ محور مقاومتی» اصطلاحی است رساتر از «چپِ ضدامپریالیستی» برای توصیف مجموعههای ناهمگنی چون «گروه ۱۰ مهر» و «تلویزیون اینترنتی جدال» و «مجلۀ دانش و امید» و «تدارک کمونیستی» و امثالهم. چرا؟ چون بسیاری از چپها منتقد امپریالیسماند اما لزوماً به معنای سیاسی و عملی در صفبندی موسوم به محور مقاومت قرار نمیگیرند. آنچه چپ محور مقاومتی را متمایز میکند نه صرفاً مخالفت با امپریالیسم بلکه نحوۀ خاصی از پیونددادن این مخالفت با یک آرایش ژئوپولیتیکِ معین است.
برای فهم ضدیت با امپریالیسم باید به زمینۀ تجربیاش توجه کرد. این گرایش از خلأ سر برنیاورده است. اثر زیانبار امپریالیستی در زندگی ایرانیان نه امری انتزاعی که بخشی از تجربۀ زیستهشان است، تجربهای که ریشههایش از مداخلات مخرب قدرتهای امپریالیستی در سراسر تاریخ معاصر امتداد مییابد و در دهههای اخیر نیز در قالب تحریمهای فراگیر اقتصادی و بیثباتسازی مزمن منطقهای و نهایتاً نیز جنگ بازتولید شده است. مجموعۀ این عواملِ درهمتنیده به شکلگیری ضدیتی موجه با امپریالیسم انجامیدهاند.
بااینحال، ضدیت با امپریالیسم لزوماً به همسویی با محور مقاومت نمیانجامد. فاصلهای مهم میان تشخیص نقش ساختاری امپریالیسم و پشتیبانی از سیاست خارجیِ جمهوری اسلامی وجود دارد، فاصلهای برآمده از چهار محور که هر کدام بهتنهایی میتوانند مسیرهای متفاوتی را پیشاروی چپ قرار دهند: نسبت با نظام اسلامی، جایگاه دموکراسی سیاسی، ارزیابی سرکوب داخلی، و فهم عاملیت نیروهای اجتماعی.
میتوان ضدامپریالیست بود اما همزمان نسبت به نیرویی که خود را صدر محور مقاومت تعریف میکند موضعی انتقادی یا حتی مخالف داشت. چپ محور مقاومتی چنین نیست: ناهمسو با امپریالیسم است و همسو با تمامیت محور مقاومت.
از منظر روششناسانه که بنگریم، تفاوت چپ محور مقاومتی با سایر چپهای ضدامپریالیستی از جایی شروع میشود که یک واقعیت مهم، یعنی فشار امپریالیسم، کمکم به یگانه عدسی نگاهشان بدل میشود. امپریالیسم که در ابتدا بهدرستی یکی از عوامل مهم برای فهم اوضاع به حساب میآمد تدریجاً به عامل اصلی و تعیینکنندۀ همهچیز تبدیل میشود. در نگاه چپ محور مقاومتی، جهان در این نقطه به تصویری ساده فروکاسته میشود: در یک سو امپریالیسم و در سوی دیگر محور مقاومت.
اینجاست که اولین لغزش چپ محور مقاومتی رخ میدهد. مسائل داخلی مثل فقر و نابرابری و سرکوب و بحرانِ نمایندگی اکنون دیگر مشکلاتی برآمده از بطن جامعه تلقی نمیشوند بلکه غالباً به نقشآفرینی مستقیم یا غیرمستقیم امپریالیسم منتسب میشوند. تجربۀ زیستۀ واقعی مردم آنگونه که هست دیده نمیشود بلکه پیشاپیش در قالب یک توضیح ازپیشآماده ریخته میشود.
وقتی واقعیت اجتماعی اینگونه در قالبی ازپیشساخته فشرده میشود، پیآمد بعدی هم دور از انتظار نیست: نقش خودِ مردم در صحنه کمرنگ جلوه داده میشود. چپهای محور مقاومتی گرچه اعتراضهای اجتماعی را نشانهای از مسائل واقعی جامعه میدانند اما عمدتاً خیلی زود با برچسب «ابزار امپریالیسم» نادیدهشان میگیرند. ازاینرو آنچه میتوانست صدای مطالبات و بازتاب تناقضات واقعی جامعه باشد عمدتاً به صورت فرصتی برای بهرهبرداری دشمن خارجی به تصویر کشیده میشود. مردم در مقام بازیگران اصلیِ تغییر به رسمیت شناخته نمیشوند بلکه عمدتاً به عناصری فرعی در یک بازی بزرگتر جهانی تقلیل مییابند. تاریخ، در چنین روایتی، نه حاصل کنش و انتخاب انسانها بلکه محصول ساختارهای کلان ژئوپولیتیک است.
وقتی نقش مردم اینگونه به حاشیه رانده میشود البته که نگاه به تغییر هم تغییر مییابد. در چنین چارچوبی، احتیاط سیاسی که در شرایط تهدید خارجی هم معقول و هم ضروری است کمکم به یک قاعدۀ دائمی بدل میشود. نتیجه این است که حکمِ «الان وقتش نیست» دیگر نه حکمی موقتی که پاسخی همیشگی میشود. ازآنجاکه تهدید خارجی اصولاً پایانناپذیر است، هر مطالبه و هر تغییر نیز مدام به آیندهای نامعلوم موکول میشود. حال همواره زمانِ تعویق است و آینده همواره افقی دور که تغییر به آن حواله داده میشود.
وقتی تغییر دائماً به آینده حواله داده میشود، پیآمد دیگری هم برای چپ محور مقاومتی به همراه میآید: خودِ اختلافنظرها معنایشان عوض میشود. در این فضا، مخالفت فقط نظری متفاوت نیست بلکه بهراحتی رنگوبوی سیاسی میگیرد. منتقدان نه رقبای فکری که غالباً کسانی تلقی میشوند که یا سادهلوحاند یا خواسته و ناخواسته در زمین دشمنِ امپریالیستی بازی میکنند.
چنین نگرشی را نمیتوان صرفاً «چپِ ضدامپریالیستی» نامید. باید دقیقتر و بیپردهتر نامگذاریاش کرد: چپِ محور مقاومتی.
🆔 @mmaljoo
⭕️ پیشنویسنویسِ جنگ در زبان؟
مرا «چپِ ناتویی» خوانده است، ناروا. باهوش است، باسواد. از آنها که زمانی کتاب را نه برای نقلقول که برای زیستن میخواندند. سالهایی است اما که خبرها، این سیلاب بیوقفۀ اکنون، فرصت مکث را از او ربودهاند. گویی بر سطح زمان مانده است، جایی که هر روز تکرار دیروز است، بیآنکه عمقی در کار باشد.
دقیق به یاد نمیآورم نخستینبار کجا به هم رسیدیم، در کدام پیچِ مسیرهای همپوشان اندیشه یا در کدام حاشیۀ گفتوگویی ناتمام. فقط میدانم آنجا که ایستاده بود با آنچه اکنون شده است نسبتی ندارد. چه شد که به اینجا رسید؟ کدام لحظۀ نادیده، کدام لغزشِ بیصدا، مسیر را چنین دگرگون کرد؟
مرا که مدافعانِ تهاجم خارجی به وطن را سزاوارانِ سرزنش نامیدهام «چپِ ناتویی» مینامد. نهفقط مرا. هر آن که را نیز که، نومیدانه اما مصرانه، با قلمی که گاه میلرزد اما نمیشکند، کوشیده است این خاک را از بلای جنگ مصون بدارد. همه را، از فاصلهای امن، از لندن، بیوقفه و بیدرنگ، با اتهامهایی مینوازد که بیش از آن که خطا باشند نشانهاند.
آنقدر هوش دارد که بداند این واژهها، این برچسبها، در این خاکِ بیدفاع چه سرنوشتهایی میسازند. میداند و شاید همین دانستن است که ماجرا را رازآمیزتر میکند.
در ده سال اخیر، بسیار در آرشیوها زیستهام، در سکوتِ سندهایی که گاه بیش از فریادها سخن میگویند. رگههایی از گذشتۀ تاریخیمان را کاویدهام، نهفقط برای فهم آنچه بوده که برای دیدن سایۀ آنچه میتوانست باشد و نشد. اکنون، وقتی به این نابکاریها میاندیشم، تمنایی غریب در من سر برمیآورد: ایکاش به آرشیوهایی دسترسی داشتم که هنوز ساخته نشدهاند، آرشیوهای آینده، جایی که حقیقت، هرچند دیر اما بیپرده، ثبت خواهد شد.
میخواهم در آن آرشیوهای نیامده جستوجو کنم. در راهروهایی که هنوز بنا نشدهاند قدم بزنم. پوشهها را بگشایم، یکییکی، با اضطرابی که هر بار تازه است. میخواهم بگردم اما نیابم. نیابم هیچ سندی از همدستیاش با آن نیروی متجاوزی که ردّش در همهجا هست، نیرویی که برای این سرزمین، جز تکهتکهشدن، افقی نمیپسندد.
اما تا همینجا، در اکنونِ نیمهروشن، کار خود را کرده است. در حد و اندازههای یک بازوی رسانهای اصلاً بیتأثیر نبوده است. مخاطبانی نه کمشمار را، آرام و پیوسته، به سمتی رانده است که هر امکان مذاکره را خیانت ببینند و هر توافقی را تسلیم. اینگونه، بیآنکه صدای انفجاری در کار باشد، راهها یکییکی بسته میشوند. آنچه باقی میماند افقی است که جز در سایۀ جنگ نمیتوان تصورش کرد.
اینک بهزودی به خواستهاش میرسد. به پایان مأموریت؟ جنگ از نو در راه است، خیلی زود، همین روزها.
🆔 @mmaljoo
⭕️ تکثیرِ «نه»: به سوی فروپاشی اینترنت طبقاتی
در کورانِ پیشروی بیپروای سیاستی که میخواهد حق همگانی دسترسی به اینترنت جهانی را به امتیازی طبقاتی تقلیل دهد، کانون وکلای دادگستری سمنان فقط یک «نهِ» ساده نگفت بلکه یک خط قرمز کشید. اعلام کرد نهفقط این سیاست تبعیضآمیز را برنمیتابد بلکه از هر گونه دسترسی ویژه نیز چشم میپوشد. این تصمیم در برابر وضعیتی اتخاذ شده که حاکمیت میکوشد جامعه را با توزیع امتیاز به دو پاره تقسیم کند: برخوردارانِ نزدیک به قدرت سیاسی و نابرخوردارانِ رهاشده در حاشیه.
اهمیت اقدام کانون وکلای دادگستری سمنان دقیقاً همینجاست. اینترنت طبقاتی فقط یک ابزار فنی نیست بلکه یک تکنیک سیاسی نیز هست. شگردی است برای ساختن ائتلاف ذینفعان. وکلا و پزشکان و دانشگاهیان و سایر گروههای حرفهای را به شبکهای از بهرهمندانی تبدیل میکند که بقای خود را در تداوم سیاست تبعیض ببینند. کانون وکلای دادگستری سمنان دقیقاً در برابر همین منطق ایستاده است. این یعنی امتناع از عضویت در باشگاه «ذینفعانِ تبعیض». کانون با این اقدام، به سهم خودش، زیر معاملهای زده که حقی همگانی را قربانی امتیاز خصوصی میکند. هر جا این امتناع رخ دهد، یک حلقه از زنجیرۀ بازتولید این سیاست تبعیضآمیز از هم میگسلد.
اما ضربۀ اصلی در جای دیگری وارد شده است: در زبان. بیانیۀ کانون وکلا نزاع را از سطح دعوای سیاسی به سطح نقض حق کشانده است. نمیگوید این سیاستی است نامطلوب. میگوید نامشروع است. بر حق برابر دسترسی به اطلاعات تکیه میکند و دقیقاً از دادن همان چیزی اجتناب میکند که سیاست اینترنت طبقاتی برایش لهله میزند: مشروعیت. کنش که به این میدان کشیده شد دیگر نمیتوانند کنشگر را با برچسبزنی یا حذف بنوازند.
وانگهی، مسئلۀ اصلی به امکان تکثیر این کنش برمیگردد. اگر این «نه» در حد یک موضعگیری منفرد باقی بماند بهسرعت در هاضمۀ منطق غالب هضم میشود. به یک ژست اخلاقی تقلیل مییابد. با نادیدهانگاری سیاستگذاران مواجه میشود و تحسین پرشور بسیاری از شهروندان. نتیجه این است که بیاثر میماند. قدرت دقیقاً با همین مکانیسم کار میکند: پذیرفتنِ استثناها مشروط به این که قاعده را به چالش نکشند. اما اگر این امتناع تکثیر شود، اگر از یک مورد به یک رویه تبدیل شود، آنگاه با یک جابهجایی کیفی مواجه میشویم: از اخلاق به سیاست.
تکثیر این کنش یعنی چه؟ یعنی این که گروههای حرفهای یکی پس از دیگری از ورود به مدار امتیازدهی اجتناب کنند. یعنی وکلا و پزشکان و استادان و روزنامهنگاران و کارمندان دولتی، همگی، در برابر پیشنهاد بهرهگیری از اینترنت طبقاتی فقط یک پاسخ مشترک بدهند: نه. در این صورت، سازوکار امتیازدهی گزینشی از درون دچار اختلال میشود، زیرا دیگر نمیتواند بلوکهای وفادار بسازد. امتیازی که قرار بود ابزار خرید وفاداری باشد به علامت انزوا تبدیل میشود. هر «نهِ» جدید نهفقط یک موضع بلکه یک ضربه به کارایی کل این سیاستِ تبعیضآمیز است.
اما این تکثیر خودبهخود رخ نمیدهد. اینجا پای انتظارات عمومی به میان میآید. افکار عمومی اگر بخواهد این روند را پیش ببرد باید مرزها را روشن کند: پذیرش امتیاز دسترسی به اینترنت طبقاتی را باید نه یک انتخاب خنثی یا شخصی بلکه مشارکت در بازتولید تبعیض دانست. در مقابل، امتناع از پذیرش چنین اینترنتی باید به معیار اعتبار و حیثیت بدل شود. این یعنی افزایش هزینۀ پذیرش امتیاز از سویی و پاداشدهی نمادین به امتناعکنندگان از سوی دیگر. همه باید به این پرسش کلیدی پاسخ دهند: کجا ایستادهاید، در کنار سیاست تبعیضآلود یا در برابرش؟ فقط در چنین شرایطی است که «نه به امتیاز» از سطح کنشهای پراکندۀ اخلاقی عبور میکند.
🆔 @mmaljoo
⭕️ از شکست ترامپ تا ویرانی ایران: روایت یک فریب سیاسی
یادداشت «دربارۀ جنگ چهارم» به قلم مهدی محمدی، مشاور باقر قالیباف، نه تحلیل که نوعی مداخلۀ سیاسی از موضع صاحبقدرتی است ناپاسخگو که میکوشد افکار عمومی ایرانیان را با تقلیل صحنۀ جنگ به روانشناسی ترامپ برای پذیرش یک انتخاب بسیار پرهزینه و ویرانگر آماده کند. مسئله اینجا نه صرفاً خطای تحلیلی جناب مشاور بلکه جهتدادن آگاهانه به داوریهای سیاسی ایرانیان است: القای این تصور که شکست یا درماندگی طرف مقابل بهخودیخود امکان یک «پیروزی کامل» را برای ایران فراهم میکند.
اگر حقیقتاً نگران آیندۀ تیرهوتار ایران هستیم، باید در برابر چنین توهمی بایستیم. حتی اگر ترامپ از سر استیصال وارد جنگ شود، حتی اگر در تحقق اهدافش ناکام بماند، این را به هیچ معنا نمیتوان به سود ایران ترجمه کرد. جنگی در این مقیاس، بهویژه وقتی صراحتاً از گسترش دامنه و حذف هر گونه «خط قرمز» دَم زده میشود، به معنای واردشدن ضرباتی چنان ویرانگر بر پیکر ایران است که مستقیماً بنیانهای مادی و اجتماعی کشور را نابود میکند. در چنین شرایطی، پرسش اصلی بههیچوجه این نیست که چه کسی بیشتر ضربه میزند. دغدغۀ اصلی ما این است که چه بر سر ظرفیت زیست جمعیمان در این سرزمین میآید.
اصرار بر این که میتوان با عبور از هر حدومرزی به یک نظم مطلوب رسید، در عمل چیزی جز بیاعتنایی به هزینههایی نیست که جامعۀ ایران باید بپردازد. این همان جایی است که گفتمان رسمی، آگاهانه یا ناآگاهانه، به سمت عادیسازی ویرانی میلغزد.
سخنگفتن از شکست ترامپ، اگر به پوشاندن این واقعیت بینجامد که ایران نیز در این فرآیند بهشدت ضربه میخورد، نه تحلیل که نوعی بسیج ایدئولوژیک برای تداوم بحران است. در این چارچوب، حتی یک پیروزی نظامی فرضی نیز فقط بر بستر فرسایش عمیق داخلی شکل خواهد گرفت. این یعنی شکستی که اقلیتِ حاکم میخواهد به نام پیروزی ثبت کند.
🆔 @mmaljoo
⭕️ از دارایی تا کارکرد: حقیقت ویرانی زیرساختها
میان دو روایت ایدئولوژیک گرفتار شدهایم: یکی تهاجم خارجی را راهحل میداند و دیگری ماندن در خط مقاومت را. هر دو اما ایدئولوژی خطرناکِ کوچکانگاری زیرساختها را سرلوحه قرار دادهاند. در چنین وضعی، گسترش آگاهی دربارۀ نقش حیاتی زیرساختها ضرورتی مضاعف دارد، هم میان مخالفان جمهوری اسلامی که از رسانههایی چون ایران اینترنشنال تأثیر میپذیرند هم میان مدافعان نظام که هر شب در معرض سیلی از شعارهای مهیج قرار میگیرند.
هر دو طرف اصولاً مسئلۀ ویرانی زیرساختها را جوری طرح میکنند که گویی فقط با مجموعهای از «اشیا» مواجهایم: نیروگاهها، پلها، پالایشگاهها، یا راهآهن که میتوان دوباره بازسازیشان کرد. مسئله در این نگاه به هزینه و زمان بازسازی فیزیکی تقلیل مییابد. اما آنچه در این صورتبندی ناپدید میشود خودِ واقعیت زیست اجتماعی است: زیرساختها فقط داراییهای منفرد نیستند بلکه بسترهاییاند که امکان کارکردِ پیوستۀ جامعه را فراهم میکنند. ازاینرو تخریب زیرساخت را باید نهفقط نابودی «دارایی» بلکه ازهمگسیختگی «کارکرد» نیز دانست. اگر این تمایز را لحاظ کنیم، کل مسئله اساساً دگرگون میشود.
دارایی به کالبد مادی و رؤیتپذیرِ زیرساخت اشاره دارد: یک نیروگاه، یک پالایشگاه، یک پل یا یک شبکۀ ارتباطی. اینها را میتوان شمُرد، قیمتگذاری کرد و حتی ارزششان را به درصدی از تولید ناخالص کشور تقلیل داد. در این سطح، تخریب به معنای ازمیانرفتن تجهیزات و ساختمانهاست که میتوان در افق زمانی معینی جایگزینشان کرد. به همین دلیل نیز تحلیلهای سادهانگارانه ویرانی زیرساخت را به رقمی محدود فرو میکاهند و از امکان «جبران سریع» سخن میگویند.
اما کارکرد یعنی جریانهای زندهای که این اشیا در بطنشان عملاً زندگی روزمره را شکل میدهند. نه نیروگاه فقط یک سازه است و نه پل. اولی تولید مداوم برق را میسر میکند و دومی رفتوآمد انسان و کالا را. شبکۀ اینترنت نیز چیزی فراتر از کابلهاست زیرا ارتباط و داده و بانکداری را درهم میتند. به این معنا، کارکرد زیرساختها همان حیات نامرئی اما بنیادینی است که متکای زندگی روزمره محسوب میشود.
ازاینرو تخریب زیرساخت به معنای توقف یک شبکۀ بههمپیوسته از کارکردهاست نه صرفاً نابودی اشیا. مثلاً تخریب یک نیروگاه فقط امحای یک تأسیسات نیست بلکه به قطع برق و اختلال در خدمات درمانی و توقف تولید و گسیختگی زنجیرههای تأمین میانجامد. اثر واقعی ویرانی زیرساختها زنجیرهای و چندلایه است: اختلالی که در یک نقطه آغاز میشود و در سراسر شبکۀ اجتماعی و اقتصادی گسترش مییابد.
همینجا دشواری بازسازی آشکار میشود. بازسازی دارایی، ولو پرهزینه، در اصل مسئلهای مهندسی است: با صرف منابع و زمان میتوان سازهای عمرانی را دوباره ساخت. بازسازی کارکرد اما امری بهمراتب پیچیدهتر است، زیرا به همآهنگیِ همزمانِ اجزای متعدد یک شبکۀ درهمتنیده وابسته است. زیرساختها منفرد عمل نمیکنند. تولید به حملونقل گره خورده، حملونقل به بانک، بانک به اینترنت، اینترنت به برق. ازاینرو حتی اگر یک جزء بازسازی شود، کل سیستم چهبسا کماکان ازکارافتاده باقی بماند.
وانگهی، احیای کارکرد به زمان وافر نیاز دارد. ساخت یک زیرساخت چهبسا در بازهای مشخص انجام شود اما بازگشت جریان تجارت و مسیرهای لجستیکی و سطح تولید اصولاً فرایندی طولانیتر و نامطمئنتر است. هر اختلال طولانی، بهنوبۀخود، به اختلالات ثانویه میانجامد و بازگشت به وضعیت پیشین را دشوارتر میکند.
کارکرد همچنین به سرمایههای انسانی و سازمانی وابسته است. یک سیستم هنگامی «کار میکند» که شبکهای از مهندسان و مدیران و نهادها و دادهها در همآهنگی عمل کنند. اگر این لایهها مثلاً از طریق مهاجرت یا فروپاشی سازمانی تضعیف شوند، بازسازی فیزیکی بهتنهایی کفایت نخواهد کرد. ساختمانها را میتوان دوباره ساخت، اما توانِ بهکارانداختنشان بهسادگی بازنمیگردد.
در جامعهای که زیرساختهایش بهسختی آسیب دیدهاند، کارکردِ زندگی روزمره از ریتم میافتد. اختلالها فرسایش اعصاب جمعی را در پی دارد و نارضایتیِ انباشته به آستانهٔ عصیان نزدیک میشود و پیوند میان حکومت و جامعه هر چه سستتر میشود و بیثباتی سیاسی هر چه شدیدتر. این وضع که حاصل ویرانی است خود به مانعی مضاعف برای بازسازی بدل میشود.
ازاینرو تقلیل تخریب زیرساختها به ازدسترفتن داراییها نه لغزشی تحلیلی که فریبکاری سیاسی است که یا راه را برای توجیه تهاجم خارجی هموار میکند یا بر شکنندگیهای عمیق درونی سرپوش میگذارد. آنچه نابود میشود فقط اشیا نیست بلکه خودِ «کارکردنِ» جامعه است. هر موضعی که این ویرانی را کماهمیت جلوه دهد عملاً به عادیسازی فروپاشی کارکردی جامعه یاری میرساند، نوعی مشارکت در پنهانسازی عمق فاجعه.
🆔 @mmaljoo
⭕️ حقِ فروشی: روایت اینترنت پرو
«اینترنت پرو» نامی فریبنده است برای سیاستی که اساساً چیزی نیست مگر رسمیکردن نابرابری در دسترسی به یکی از بنیادیترین زیرساختهای عصر ما. وقتی دسترسی به اینترنت به سطوح «عادی» و «پرو» تفکیک میشود، ما دیگر نه با یک تصمیم فنی که با تصمیمی عمیقاً سیاسی مواجهایم. تفکیک اینترنت به نسخۀ «عادی» و «پرو» چیزی جز طبقهبندی شهروندان به برخوردار و محروم نیست.
«اینترنت پرو» سرویسی است که پس از احراز هویت و تأیید صلاحیت عمدتاً به برخی کسبوکارهای مجوزدار تعلق میگیرد، اینترنتی پایدارتر با دسترسی کممحدودتر به برخی خدمات بینالمللی. دارندگان اینترنت پرو، در کنار دارندگان خطهای موسوم به سفید، در زمان اختلال یا قطع اینترنت، کماکان به شبکۀ بینالملل دسترسی دارند اما اکثریت مردم فقط به شبکۀ محدود داخلی. قیمت مصرف نیز بهوضوح طبقاتی است: هزینۀ هر گیگ در برخی کاربردها چندین برابر اینترنت عادی است و برای کسبوکارها میتواند به دهها میلیون تومان در سال برسد. به بیان ساده، آنچه عرضه میشود نه «اینترنت بهتر برای همه» بلکه «حق اینترنت با احراز هویت و بهای گزاف» است.
برای فهم عمق مسئله کافی است «اینترنت پرو» را در تداوم تجربهای ببینیم که پیشتر در وضعیت «اینترنت جنگی» عریان شد. آنچه در روزهای جنگ به صورت قطع و وصلهای تصادفی و دسترسیهای ناپایدار و امتیازهای محدود تجربه میشد نه وضعیتی استثنایی بلکه بازتاب فشردۀ همان منطقی بود که سالهاست توزیع منابع را در برخی قلمروها سامان میداده است. در آن وضعیت، دسترسی به اینترنت دیگر نه یک حق عمومی بلکه امتیازی نابرابر بود: یا به طرزی رسمی از مسیر نزدیکی به قدرت سیاسی به دست میآمد یا در بازار غیررسمی از مسیر برخورداری از ثروت اقتصادی.
«اینترنت پرو» دقیقاً همین منطق را از وضعیت استثنایی به قاعدهای پایدار تبدیل میکند. اگر در اینترنت جنگی میدیدیم که نابرابری در دسترسی به صورت موقت و ناپایدار تجربه میشد، اکنون همان نابرابری رسماً قیمتگذاری شده است. به بیان دیگر، آنچه پیشتر بهاجبار و در شرایط بحران رخ میداد، اکنون به سیاستی آگاهانه بدل شده است.
مدافعان طرح میگویند کسبوکارها به اینترنت پایدار نیاز دارند. درست میگویند. اما برای پاسخدادن به این نیاز باید کیفیت اینترنت را برای همه بهبود بخشید، نه این که «راه فرار» را به گروهی محدود فروخت. «پرو» در عمل شبیه خط ویژهای است که نه برای اورژانس بلکه برای صاحبان قدرت و سرمایه باز شده. نتیجه چه میشود؟ شکلگیری بازاری که مزیت رقابتی نه از نوآوری بلکه از امتیاز تبعیضآمیز دسترسی به زیرساخت عمومی بهدست میآید.
اما مسئله از اقتصاد فراتر میرود. اگر در اینترنت جنگی شاهد آمیزهای از دو منطق بودیم، یعنی از یک سو تخصیص امتیاز بر اساس نزدیکی به قدرت سیاسی و از سوی دیگر برخورداری از ثروت اقتصادی، اکنون «اینترنت پرو» این دو منطق را به صورت یک سیاست منسجم تثبیت میکند. نتیجه عبارت است از نظمی دوپاره: در یک سو با اقلیتی مطلق مواجهایم که یا امتیاز سیاسی دارند یا توان مالی و، در سوی دیگر، با اکثریتی که هیچیک از این دو ویژگی را ندارند و ازاینرو محروماند از یک حق پایه.
پیام از منظر سیاسی بسیار روشن است: به جای حل مسئلۀ عمومی عملاً حق دسترسی به اینترنت جهانی را خصوصیسازی میکنیم و سپس دسترسی بهتر را همچون یک امتیاز میفروشیم. این یعنی عادیسازی یک منطق خطرناک: حقوق پایه را میتوان به کالا تبدیل کرد و بر اساس توان پرداخت فروخت.
در این میان، مسئولیت حقوقی چنین فاجعهای متوجه دولت مسعود پزشکیان است، دولتی که با وعدۀ کاهش شکافها و بهبود شرایط عمومی بر سر کار آمد اما اکنون با چنین طرحی نهفقط در جهت رفع نابرابری گامی برنمیدارد بلکه نهادینهاش نیز میکند. این سیاست نه یک خطای فنی است نه یک سوءتدبیر مقطعی. انتخابی است سیاسی که نشان میدهد دولت به جای بازسازی زیرساخت عمومی عملاً به مدیریت و بهرهبرداری از نابرابری روی آورده است. دولت پزشکیان با پیشبرد «اینترنت پرو» عملاً همان منطقی را که در شرایط بحرانی و جنگی به طرزی عریان دیده شد به وضعیت عادی تبدیل میکند: تبدیل حق به امتیاز و تبدیل امتیاز به کالایی قابل خرید. این رویکرد بهتدریج مفهوم برابری شهروندی را از معنا تهی میسازد.
آقای مسعود پزشکیان، این دیگر نه سیاستگذاری بلکه حراجِ حق است با امضای دولت شما. آنچه پیش میبرید نه تدبیر و نه حتی خطا بلکه سقوطی است آگاهانه از پاسداریِ حق به دلالیِ امتیاز.
🆔 @mmaljoo
⭕️ ماجراجویی کور در آستانۀ پایان آتشبس
اصرار بر تداوم تقابل در آخرین روزهای آتشبس نه نشانۀ صلابت که بیانگر نوعی گریز از واقعیت است. توازن قوا نه با شعار که با وزن انباشتشدۀ خسارتها سنجیده میشود. تقابلگرایان با نادیدهگرفتن این واقعیت عملاً جنگ را به سطحی از تخیل استراتژیک فروکاستهاند: هر ضربهای به بیرون انگار خودکار به تقویت درون میانجامد. اما تجربه دقیقاً عکس این را نشان میدهد.
این رویکرد عملاً سیاست را به قمار بدل میکند: قمار بر سر زیرساختها، بر سر ظرفیت تولید، و مهمتر از همه بر سر تابآوری جامعهای که پیشاپیش زیر بار بحرانها کمر خم کرده است. در این منطق انگار ویرانسازی نه تهدید که ابزار تلقی میشود. انگار که با تعمیم ناامنی میتوان امنیت خرید. اما چنین تصوری اصلاً نوعی وارونگی خطرناک در عقلانیت سیاسی است. ویرانسازی مهارنشده، در شرایط کنونی، رقیب را بهسختی متضرر میکند اما از پا نمیاندازد. ویرانشدگی بیمهار، برعکس، ما را دیر یا زود از پا خواهد انداخت.
تقابلگرایان از «بازدارندگی» سخن میگویند اما آنچه میسازند چرخهای از تشدید است، هر دور شدیدتر از دور قبلی. پافشاری بر این مسیر نه جسارت که ماجراجویی کور است، نوعی ماجراجویی که هزینهاش را نه طراحان این خط بلکه نسلهای امروز و فردای جامعهای میپردازند که صدایشان در این میان شنیده نمیشود.
🆔 @mmaljoo
⭕️ اقتصادِ بیتقاضا: وفور برای اقلیت، حذف برای اکثریت
سخن دبیر انجمن صنعت بستهبندی گوشت و مواد پروتئینی کشور دادهای کلیدی در اختیار ما میگذارد: «تقاضای بازار گوشت قرمز حدود ۵۰ درصد نسبت به سال گذشته سقوط کرده است» و «امسال نیاز به واردات نداریم و تولیدات داخل تمام نیاز بازار را پوشش میدهد». این دو گزاره اگر کنار هم قرار گیرند نهفقط خبری دربارۀ یک بازار خاص بلکه بهانهایاند برای دیدن شکافی عمیقتر در اقتصاد سیاسی ایران: شکاف میان نیاز و توان خرید.
برای فهم معنای این سقوط باید به الگوی مصرف گوشت قرمز پیش از جنگ بازگردیم. در سال ۱۴۰۳، زمانی که هنوز کشور وارد چرخۀ جنگ نشده بود، ساختار مصرف گوشت قرمز تصویری عریان از نابرابری ارائه میداد. در رأس این هرم با خانوارهای سرمایهدار شهری مواجه بودیم که فقط ۱.۷۵ درصد جمعیت کشور را دربرمیگیرند اما مصرف سرانۀ گوشت قرمز در میانشان هجده برابر مصرف سرانۀ گوشت قرمز میان تهیدستان روستایی بود که پنج درصد جمعیت را تشکیل میدهند و در قاعدۀ هرم معیشتی ایستادهاند. در شهرها نیز شکاف بسیار وسیع بود: خانوارهای همان گروه کوچک سرمایهدار ششونیم برابر تهیدستان شهری که ده درصد جمعیت کشور را شکل میدهند مصرف میکردند. این نسبت برای طبقۀ کارگر روستایی که چهارونیم درصد جمعیت را دربرمیگیرد پنج برابر بود و برای طبقۀ کارگر شهری که ۲۳ درصد جمعیت کشور را شامل میشود سه برابر.
وانگهی باید از گروهی نام برد که گرچه از نظر جمعیتی فقط نزدیک به یک درصد جامعه را تشکیل میدهد اما جایگاهی تعیینکننده در ساختار قدرت دارد: خانوارهای مقامها و مدیران حکومتیِ شهری. این گروه الگویی از مصرف دارد که بهروشنی از سایرین فاصله میگیرد: اگر مبنا را مصرف سرانۀ گوشت قرمز در سال ۱۴۰۳ بگیریم، اعضای این گروه هفده برابر تهیدستان روستایی و شش برابر تهیدستان شهری گوشت قرمز مصرف میکردند.
در چنین زمینهای، سقوط ۵۰ درصدی تقاضا معنای واقعی خود را آشکار میکند. این کاهش نه یک افت یکنواخت بلکه یک جابهجایی طبقاتی در مصرف است. در بالا تعدیل و در پایین نیز حذف. تهیدستان روستایی و شهری و بخشهایی از طبقۀ کارگر بیشازپیش از بازار گوشت قرمز کنار رفتهاند. بنابراین «کاهش تقاضا» در زبان رسمی فقط نام دیگرِ فرایندی است که طی آن بخشهای وسیعی از جامعه از دسترسی به یک کالای اساسی محروم میشوند.
اینجا باید بر نکتهای تأکید کرد که اکثر تحلیلهای رسمی نادیده میگیرند: بازار میتواند در حالی مملو از کالا باشد که بخش بزرگی از جمعیت با کمبود مواجه است. کاهش تقاضا در چنین شرایطی نه نشانۀ اشباع نیاز بلکه علامت فروپاشی قدرت خرید است. آنچه فرومیریزد نه نیاز بلکه توان ارضای نیاز است. بازار کماکان کار میکند اما کارکردش نه تأمین نیاز اجتماعی بلکه غربالکردنِ فزایندهتر جامعه بر اساس توان پرداخت است.
این وضعیت دلالتی فراتر از اقتصاد دارد. در سطح سیاسی، صورتبندی «خودکفایی در تولید» میتواند نشانۀ موفقیت عرضه جلوه یابد اما همزمان واقعیت نابرابری را پنهان کند. خودکفایی در اینجا نه محصول تقویت تولید بلکه حاصل تضعیف مصرف است. گوشت قرمز، در شرایط تورمی، از نخستین کالاهایی است که از سبد طبقات اجتماعی فرودست حذف میشود، نه به دلیل تغییر ترجیح بلکه بر اثر اجبار بودجهای.
دلالت اجتماعی این روند شاید از همه عمیقتر باشد. غذا صرفاً یک کالای اقتصادی نیست. بخشی از کرامت انسانی و مشارکت در زندگی اجتماعی است. وقتی بخشهای بزرگی از جامعه از مصرف گوشت قرمز محروم میشوند، این فقط یک تغییر در رژیم غذایی نیست بلکه نوعی فرود اجتماعی است: عقبنشینی از استانداردهای زیستی و کاهش کیفیت زندگی و البته شکلگیری احساس طردشدگی.
نهایتاً باید به زمانمندی این دادهها بازگشت. تمام این شکافها به سال ۱۴۰۳ تعلق دارند، زمانی که هنوز جنگی رخ نداده بود. اکنون در سال ۱۴۰۵، پس از پشتسرگذاشتن دو جنگ، دشوار میتوان تصور کرد که این شکافها ثابت مانده باشند. اما آنچه امروز در قالب «سقوط تقاضا» ثبت میشود نه صرفاً تعمیق نابرابریهای پیشین بلکه نشانۀ عبور از آستانهای است که در آن بخشهایی از جامعه عملاً از جایگاه «تقاضاکننده» در بازار حذف شدهاند.
خبر بینیازی به واردات گوشت قرمز را باید وارونه خواند: نه نشانۀ وفور بلکه علامت حذف. بازاری که نیازی به واردات ندارد نه لزوماً بازاری سالم بلکه بازاری است که در آن بخش بزرگی از جامعه در شمارِ تقاضاکننده به حساب نمیآیند.
🆔 @mmaljoo
⭕️ خط مقاومت در بوتۀ نقد
خط مقاومت خود را چنین صورتبندی میکند: افزایش هزینۀ تهاجم برای متجاوزان تا از تکرار جنگ بازداشته شوند. منطق خط مقاومت روشن است: اگر بزنند، سختتر خواهند خورد. اما همین منطق، در عمل، به یک چرخهٔ تشدید بدل میشود. زیرا «افزایش هزینه» هیچگاه یکطرفه نمیماند. طرف مقابل نیز برای خنثیسازیاش چهبسا سطح درگیری را بالا ببرد و ابزارهای تازه بیاورد و آستانهها را جابهجا کند. آنچه آغاز میشود نه بازدارندگی پایدار بلکه مسابقهای بیپایان در تشدید است.
مدافعان مقاومت میگویند هدفشان شکستن چرخهٔ «جنگ–آتشبس–جنگ» است. اما ابزارشان، در عمل، همین چرخه را بازتولید میکند. افزایش هزینۀ جنگ برای متجاوزان فقط یکی از عوامل تصمیمگیری است نه لزوماً تعیینکنندهترینشان. وقتی پای امنیت یا حیثیت یا موازنههای منطقهای در میان باشد، متجاوزان چهبسا چنین هزینههایی را پذیرا شوند. در نتیجه، جنگ اصلاً منتفی نمیشود بلکه به تعویق میافتد، آنهم با شدتی بیشتر. این راهبرد نه به «مهار جنگ» بلکه به «انباشت زمینههای جنگ» میانجامد.
اما مسئله فقط در سطح استراتژیک نیست. خط مقاومت با تمرکز بر «آنجا»، یعنی میدان تلافی، از «اینجا» غفلت میکند: از زیست روزمرۀ مردمی که باید موضوع اصلی دفاع باشند. تجربۀ زیستۀ شهروندان نه در معادلات بازدارندگی بلکه در آسمانی شکل میگیرد که بیدفاع است، در شبی که صدای بمباران میآید و هیچ سپری در کار نیست. اینجا همان شکاف تعیینکننده است: میان گفتار حکومتیِ امنیت و تجربۀ مردمیِ ناامنی. مقاومتی که حفاظتِ مستقیم از زندگی روزمرۀ مردم را به حاشیه میراند و به تلافی در جغرافیایی دیگر حوالهاش میدهد، در واقع «دفاع» را جابهجا کرده است: از حفاظت به تهدید، از پدافند به آفند. این جابهجایی گرچه چهبسا در سطح استراتژیک معنا داشته باشد، در سطح زندگی واقعی به معنای تعلیق امنیت است.
در برابر این منطق، راهحل بدیل نه این است که هزینهٔ جنگ را برای طرف مقابل کم کنیم و نه این که هزینهها را بیپایان بالا ببریم. اساساً باید صورت مسئله را عوض کنیم. به جای تمرکز بر بازدارندگی از طریق تهدید و تشدید هزینه باید به سمت سیاستی برویم که احتمال وقوع جنگ را کاهش دهد. یعنی به جای مدیریت پیآمدهای جنگ برویم سراغ علتهایی که اساساً زمینهٔ جنگ را ایجاد میکنند و تا حد ممکن تضعیفشان کنیم.
این راهحل بدیل چهار مؤلفۀ روشن دارد: تنشزدایی قاعدهمند از طریق توافق بر خطوط قرمز و قواعد درگیری؛ تقویت پدافند و حفاظت داخلی با تمرکز بر ایمنی زیرساختها و دفاع شهری؛ مذاکرۀ تدریجی برای شکلدادن به توافقهای کوچک اما انباشتی و کاهش سوءمحاسبهها؛ ایضاً کاهش درگیریهای پرهزینهٔ منطقهای که کشور را در معرض چرخههای تلافی نگه میدارند.
تفاوت این دو راهحل را باید بهصراحت شرح داد: خط مقاومت بر «بازدارندگی از طریق تهدید» تکیه دارد اما راهحل بدیل بر «پیشگیری از طریق کاهش تنش». اولی میکوشد جنگ را با ترساندن به تعویق بیندازد اما دومی میکوشد احتمال وقوع جنگ را از اساس کمتر کند. اولی به طور ساختاری به تشدید وابسته است اما دومی به انباشت اعتماد حداقلی و قواعد پیشبینیپذیر.
ازاینرو انتخاب واقعی بههیچوجه میان «تسلیم» و «مقاومت» نیست. این دوگانه فقط صورتبندی نادرست مسئله است. انتخاب واقعی میان «ادامۀ چرخهٔ جنگ» و «شکستن چرخهٔ جنگ» است. شکستن این چرخه نه با نمایش توانِ بیشتر برای ضربهزدن بلکه با کاستن از زمینههایی ممکن میشود که اصلاً جنگ را ممکن میکنند. این نه امتیازدهی ساده است و نه عقبنشینیِ بیقید بلکه نوعی ابزارسازی برای کاهش احتمال جنگ بعدی است، نوعی سیاستورزی با هدفِ نامحتمل کردن جنگ.
جنگ فقط در میدان نبرد تعیین نمیشود. در زندگی روزمرۀ مردم نیز ادامه پیدا میکند. در اضطراب شبانه، در حس بیدفاعی، در شکافی که میان تهدید و حفاظت دهان باز میکند. اگر این سطح نادیده گرفته شود، حتی پیروزیِ نظامی نیز میتواند به شکستی اجتماعی بدل شود. مقاومتی که این را نبیند، حتی اگر در «آنجا» دست بالا را داشته باشد، در «اینجا» فرسوده خواهد شد.
🆔 @mmaljoo
⭕️ هشدار یک دیپلمات
یادداشت کورش احمدی، دیپلمات پیشین، در میان هیاهوی نوشتههایی که با لحنی هیجانی و غیرمسئولانه از «مقاومت» سخن میگویند، صدایی است هشداردهنده و سزاوارِ توجهِ همگان. اهمیت صدای احمدی دقیقاً در همین فاصلهگیری از فضای مسلط است. در جایی که بسیارانی، بیاعتنا به هزینهها، از ایستادگی سخن میگویند، احمدی از هزینههای تحملناپذیر مقاومت غیرمسئولانهای حرف میزند که بنیانهای زندگی اجتماعی را در هم میشکند.
نخستین ضربۀ تحلیلیاش متوجه همان تصور رایجی است که صِرفِ ورود به مسیر دیپلماتیک را کافی میداند. احمدی تلویحاً تأکید میکند که ورود به مسیر دیپلماتیک بدون ارائۀ پیشنهادهای مشخص و قابلقبول عملاً بیثمر خواهد بود. اگر قرار است از جنگ پرهیز شود، این مسیر فقط زمانی معنا دارد که با ارائۀ پیشنهادهای عملی و مشخص و قابلقبول برای طرف مقابل همراه شود. در غیر این صورت، آنچه «دیپلماسی» نامیده میشود پوششی است برای تداوم همان بنبستی که به جنگ میانجامد. مسئله دقیقاً اینجاست: دیپلماسی اگر به سطح اعلام مواضع تقلیل یابد نه مانع جنگ بلکه یکی از مسیرهای هموارکنندهاش خواهد بود.
اما هشدار اصلیاش دربارۀ ترسیم ابعاد جنگ احتمالیِ بعدی است. برخلاف روایتهایی که هنوز جنگ را در قالب درگیریهای محدود یا کنترلپذیر تصویر میکنند، احمدی بهروشنی میگوید که اینبار هدف نیروهای مهاجم مشخصاً زیرساختهای غیرنظامی خواهد بود. معنای این گزاره تکاندهنده است: تخریب شبکههای حیاتی از انرژی و حملونقل تا زیست روزمرۀ مردم. اینجا دیگر سخن از فقط فشار نیست. حرف بر سرِ ویرانی است در ابعادی تا اینجا بیسابقه، ویرانیِ فزایندهترِ کشوری که نه منابع مالی برای بازسازی دارد و نه امکان بازسازی گسترده در شرایط تحریم. در چنین افقی، ریسکی که حاکمیت میپذیرد نه یک ریسک سیاسی بلکه قمار بر سر سرنوشت میلیونها انسان است. وقتی بازدارندگی تعیینکنندهای در کار نیست، طرف مهاجم با اطمینان بیشتری میتواند به سوی همین سناریوی تخریب زیرساختی حرکت کند.
همینجاست که احمدی یکی از خطرناکترین توهمات را هدف میگیرد: باور به بازدارندگی تعیینکننده. این همان باوری است که متکای خواب نازِ بخشی از تصمیمگیرانی شده که خطر جنگ را مهارپذیر تصور میکنند. احمدی تصریح میکند که ابزارهای موجود گرچه میتوانند برای طرفهای مهاجم هزینه ایجاد کنند اما تعیینکننده نیستند. این داوری، اگر جدی گرفته شود، بنیان بسیاری از اعتمادبهنفسهای رسمی را فرو میریزد. چگونه میتوان با اتکا به حدی از بازدارندگی که سرنوشتساز نیست وارد مسیری شد که پیآمدش میتواند نابودی زیرساختهای کشور باشد؟
از دل تحلیل احمدی یک نتیجهگیری هولناک سر برمیآورد: ما در آستانۀ لحظهای ایستادهایم که دیگر نه با خطاهای کوچک بلکه با خطایی تعیینکننده سنجیده خواهیم شد. فرصتها رو به پایاناند و آنچه باقی مانده نه زمان بلکه آخرین مجال برای انتخاب است. یا دیپلماسیِ واقعی همراه با پیشنهادهای روشن و قابلقبول یا سقوط در مسیری که انتهایش نه ابهام بلکه ویرانیِ بیبازگشت است. اینجا دیگر جای تعلل نیست. هر تأخیر، هر خودفریبی، و هر تکیه به بازدارندگیِ ناکافی عملاً گامی است به سوی آیندۀ سیاهی که نام ایران نه با مناقشه بلکه با ویرانی پیوند خواهد خورد.
این مسیر نه تقدیری اجتنابناپذیر بلکه حاصل انتخابهایی است که هنوز میتوان تغییرشان داد اما نه برای مدت طولانی.
🆔 @mmaljoo
⭕️ درکی غلط از زخمی تازه
هستند کسانی که از اینترنت طبقاتی زخم میخورند اما هنوز درکی از ماهیت زخم ندارند. نمونهاش اظهارنظر یکی از خوانندگان دربارۀ گسست اینترنت طبقاتی از سنتهای تبعیض در تاریخ ایران: کسی که آماج تیر زهرآگین اینترنت طبقاتی است اما هنوز نام و نشان دقیق زخمی را که بر کالبدش وارد میشود بازنمیشناسد.
چکیدۀ اظهارنظرش ساده است. میگوید اینترنت از همان آغاز هم طبقاتی بوده است: همیشه کسانی پول بیشتری داشتهاند و اینترنت بهتر خریدهاند، فیلترشکن مطمئنتر داشتهاند، یا مصرف بیشتری کردهاند. نتیجه میگیرد پس آنچه امروز «اینترنت طبقاتی» نامیده میشود چیز تازهای نیست بلکه فقط صورت عریانتر همان نابرابریهای قدیمی است.
این استدلال در نگاه اول آشنا و حتی بدیهی به نظر میرسد، اما بر یک خلط بنیادی بنا شده است: یکی گرفتن «نابرابری» با «تبعیض». نابرابری یعنی همه از نظر رسمی حق دسترسی به یک امکان را دارند اما در عمل میزان بهرهمندیشان متفاوت است.
حق برقرار است اما بهرهمندی از آن حق، به علل گوناگون، نابرابر توزیع شده است. یکی سرعت بیشتری میخرد، دیگری کمتر. یکی ابزار بهتری برای دورزدن محدودیتها دارد، دیگری ندارد. نابرابری درون یک میدان مشترک رخ میدهد. همگان در اصلِ بازی حضور دارند اما با امکانات متفاوت.
اما تبعیض چیز دیگری است. تبعیض آنجاست که خودِ حق را پیشاپیش از همگان سلب میکنند و فقط به گروهی خاص میبخشند. در تبعیض اصلاً مسئله دیگر تفاوت در بهرهبرداری از یک حق نیست بلکه تعیین این است که چه کسی اصولاً «صاحب حق» محسوب میشود. نابرابری بر تفاوت در سطح دسترسی بنا شده است، تبعیض بر انکار اصل دسترسی برای برخی.
قبل از این که دورۀ اینترنت طبقاتی بیاید، بهرغم همۀ محدودیتها و فیلترینگها، دسترسی به اینترنت جهانی، هرچند ناقص و پرهزینه، کماکان افقی همگانی داشت. کسی از پیش از دایرۀ «مجازان» حذف نشده بود. اما ما در اینترنت طبقاتی با نظمی دومرحلهای مواجهایم: ابتدا باید از صافی سیاست عبور کنی تا اصولاً «مجاز» شناخته شوی و سپس از صافی اقتصاد تا بتوانی این مجوز را به اتصال واقعی بدل کنی. اینجا دیگر نه با نابرابری صرف بلکه با معماریِ حسابشدۀ محرومیت مواجهایم.
تفاوت را میتوان جور دیگری نیز شرح داد: قبلاً همگان حق ورود به جاده را داشتند اما برخی با خودروهای بهتر میراندند، اکنون خودِ جاده را بستهاند و فقط دارندگان مجوز میتوانند وارد شوند و همانها نیز باید عوارضی گزاف بپردازند تا پیش بروند.
اصرار بر این که «همهچیز از قبل هم طبقاتی بوده» گرچه رگهای از واقعیت را با خود دارد اما دقیقاً به همین دلیل خطرناک است: امر نو را در دل امر کهنه حل میکند و چشم را بر گسست میبندد. اینترنت طبقاتی صرفاً تشدید نابرابری نیست. تبدیل حق به امتیاز است و سپس تبدیل همان امتیاز به کالا.
باید اذعان کرد که با آغازی بیسابقه روبهرو هستیم، آغازی که در آن نهفقط میزان دسترسی بلکه خودِ امکان دسترسی به امری مشروط و گزینشی و قابلفروش بدل شده است.
دقیقاً به همین دلیل است که فهم این گسست نه یک بحث نظریِ انتزاعی بلکه شرط ضروری هر گونه مقابله با این نظم نفرتانگیز است.
🆔 @mmaljoo
✔️ بيانيهی بیش از ۱۵۰ زندانی سیاسی سابق در مخالفت با شروع مجدد جنگ، اخبار روز، سهشنبه 22 اردیبهشت 1405
از متن:
ما از تمامی مطلعشدگان ایرانی و غیرایرانی از این بیانیه در داخل و خارج از کشور درخواست میکنیم تا بههر نحو ممکن صدای اعتراض شدید ما به تجاوز دولت ترامپ با پیروی از سیاستهای نتانیاهو را به گوش مردم آمریکا و اسرائیل برسانند.
در عین حال تصریح میکنیم که چگونگی و زمانِ انتقاد، مخالفت و اعتراض مردم ایران و ما به سیاستهای حاکمیت بهرغم اساسیبودن، مسئلهای داخلی است و هیچ ربطی به متجاوزان خارجی ندارد.
🆔 @mmaljoo
⭕️ اقتصاد سیاسی دسترسی: صورتبندی اینترنت طبقاتی
در پدیدۀ نفرتانگیز اینترنت طبقاتی نه با نقص در کارِ شبکه بلکه با دگرگونی در معنای «دسترسی» طرفایم. اینترنت جهانی، که میتوانست همچون آب و هوا در شمارِ مشترکات همگانی قرار گیرد، آرامآرام به قلمروِ امتیازدهی رانده میشود: چیزی که میتوان داد و ستاند، تعریض و تحدیدش کرد، به بهایی گزاف فقط به برخی سپرد، به برگزیدگان، به برکشیدگان. آنچه در سطح تجربۀ روزمره به صورت کندی یا انسداد ظاهر میشود در عمق خود نشانۀ استقرار نظمی است که میکوشد مرز میان «حق» و «امتیاز» را از نو ترسیم کند.
در این نظم نفرتانگیز اصولاً کمیابی دیگر نه یک واقعیت طبیعی بلکه ساخته و پرداختۀ سیاستگذاران است. اینترنتِ محدودشده خود به زمینهای بدل میشود برای ارزشگذاری بر «دسترسی». هر چه دیوارها بلندتر باشد، گذرگاهها نیز گرانتر میشود. امتیازها از دل همین گلوگاهها زاده میشود: از امکان عبور گزینشی، از حق ویژه برای اتصال بیواسطه به جهانی که بر روی دیگران بسته شده است. به این معنا، انسداد نه یک مانع بلکه شرطِ پیدایش بازاری است که دسترسی را به کالا تبدیل میکند.
اما این منطق فقط به توزیع امتیازها محدود نمیماند. در لایهای عمیقتر به نظمی کنترلمحور راه میبَرد. وقتی کیفیت و گسترۀ اتصال به موقعیت اجتماعی یا نهادی گره میخورد، افراد ناگزیر میشوند برای حفظ این موقعیت عملاً خود را با قواعد مسلط همساز کنند. اینجا دیگر نه صرفاً با سانسور به معنای کلاسیک بلکه با نوعی هدایت نامرئی رفتار مواجهایم که از مسیر تنظیم امکانِ دسترسی عمل میکند. کافی است در را نیمهباز بگذارند تا بسیارانی در آستانه بایستند و از بیمِ بستهشدنِ در حتی قدمی فراتر نگذارند.
شکافهای اجتماعی نیز در دل این فرایند عملاً صورتی تازه مییابند. در جهانی که حضور در اقتصاد و آموزش و فرهنگ به اتصال پیوسته به شبکه وابسته است، محرومیت از این اتصال تدریجاً به حذف از صحنههای اصلی زندگی میانجامد. اینترنت طبقاتی فقط سرعتها را از هم جدا نمیکند بلکه افقها را نیز از هم میگسلد. جامعه به دو پاره بدل میشود: آنان که بیواسطه در جریاناند و آنان که پشت دیوارهای نامرئی به نسخهای تقلیلیافته از جهان دسترسی دارند.
این لایهها از هم جداییپذیر نیستند. تولید کمبود عملاً ارزشِ گذر از گلوگاهها را میسازد، این گذرگاهها به امتیاز تبدیل میشوند، همین امتیازها نیز سازوکارهای کنترلی را تقویت میکنند. حاصل عبارت است از نظمی که نابرابری نه پیآمد ناخواستهاش بلکه جزئی ضروری از طرزکارش است.
اینترنت طبقاتی، در واقع، روایت تازهای از قدرت در دورۀ جدید است: روایتی که کنترل بر اتصال را به ابزاری برای بازآرایی جامعه بدل میکند. از پیآمدهای این بازآرایی هم حاکمان باید بترسند هم محکومان.
🆔 @mmaljoo
⭕️ چپِ بد در آینۀ ما
در حاشیۀ یادداشتی که دربارۀ چپ محور مقاومتی نوشته بودم صدایی برخاست که مسئله را از سطحِ توصیف به سطحِ مرزبندی کشاند: اینها را چپ ننامید، چپنما بنامید. گویی میگوید که باید واژۀ چپ را از دستشان بازپس گرفت تا از آلودگی رها شود. اضطرابی در پسِ پشتِ این داوریِ فشرده نهفته است دربارۀ سرنوشتِ نام چپ، اضطرابی که میکوشد مسئله را با پاککردنِ نسبت حل کند. گویی با جابهجاییِ الفاظ میتوان واقعیت را نیز جابهجا کرد.
اما نه. مسئله به این سادگی نیست. با یک حذفِ زبانی نمیتوان از یک واقعیت اجتماعی شانه خالی کرد. چپهای محور مقاومتی نیز نوعی چپاند، اما چپِ بد. دقیقاً به همین دلیل باید درون همان خانوادۀ مفهومی باقی بمانند تا بتوان نقدشان کرد، نهاینکه با یک ژستِ طهارتطلبانه به بیرون تبعید شوند، گویی هرگز نسبتی با سنت چپ نداشتهاند.
چپ، اگر معنایی داشته باشد، نه یک برچسبِ پاکیزه بلکه یک میدانِ پرکشمکش است، میدانِ نزاع بر سر تفسیر رهایی، بر سر نسبتِ عدالت و آزادی، بر سر جایگاه مردم در تاریخ. در این میدان همواره گرایشهایی زاده میشوند که بخشی از حقیقت را به تمامیّت بدل میکنند. یک بُعد را چنان فربه میکنند که دیگر ابعاد را میبلعد. چپِ محور مقاومتی دقیقاً از همین جنس است: ضدیت با امپریالیسم را که میتواند لحظهای ضروری در فهم جهان باشد به یگانه عدسی نگاه بدل میکند و همۀ پیچیدگیهای واقعیت را نادیده میگیرد.
در اینجا دیگر نه با یک خطای جزئی بلکه با نوعی دگرگونی در شیوۀ اندیشیدن مواجهایم. واقعیت به جای این که موضوعِ شناخت باشد به مادۀ خامی بدل میشود که باید در قالبی ازپیشساخته ریخته شود. تجربۀ زیستۀ مردم، تضادهای درونی جامعه، اشکال متنوع سلطه، جملگی، یا به حاشیه رانده میشوند یا فروکاسته به علتی اعظم. اینجاست که چپ به جای این که زبانِ رهایی باشد به دستگاهی برای توجیه بدل میشود، دستگاهی که بهنام مبارزه با سلطهای بیرونی عملاً چشم بر سلطهای درونی میبندد.
اما اگر چپ محور مقاومتی را چپِ بد بدانیم پرسش مهمتر این است: چرا چنین گرایشی رشد میکند؟ آیا صرفاً محصولِ فریب یا بدفهمی است؟ یا در شکافی عمیقتر ریشه دارد؟
پاسخی آسان این است که انگشت اتهام را فقط به سوی خودِ این گرایش بگیریم. اما پاسخِ دشوارتر و درعینحال صادقانهتر این است که به ناکامیِ سنخی دیگر از چپ بنگریم: چپِ دموکراتیک. من نیز شخصاً به همین جریان چپ دموکراتیک تعلق دارم که، بر کاغذ، پاسخی سنجیده برای مسئلۀ دوگانۀ استبداد داخلی و امپریالیسم خارجی دارد. میگوید باید همزمان با هر دو مقابله کرد بیآنکه در یکی حل شد یا به دام دیگری افتاد.
اما این پاسخ هنوز به یک راهبردِ عملی بدل نشده و کماکان در حد یک فرمول باقی مانده است. در لحظاتِ بحرانی، در بزنگاههای تاریخی، در میدانِ واقعیِ سیاست، چپ دموکراتیک نتوانسته نشان دهد که چگونه میتوان این توازن را حفظ کرد. نتوانسته عملاً نشان دهد چگونه میتوان هم در برابر سرکوب داخلی ایستاد و هم در برابر مداخلۀ خارجی، بیآنکه یکی را به بهانۀ دیگری تعلیق کرد. فرمولِ درستِ چپ دموکراتیک در عمل به سکوت یا تردید یا پراکندگی انجامیده است.
در چنین خلائی است که چپِ بد مجال یافته است. آنجا که پیچیدگی بهدرستی صورتبندی نمیشود، سادگیِ فریبنده میداندار میشود. آنجا که پاسخِ عملی غایب است، پاسخِ آماده و یکخطی جذابیت مییابد. چپِ محور مقاومتی، بهنوعی، پاسخِ ساده به پرسشی پیچیده است: وقتی میان دو قطبِ تهدید گرفتاریم، یکی را مطلق کن و دیگری را به حاشیه بران.
اینجا دیگر مسئله نه صرفاً انحرافِ یک گرایش بلکه نشانۀ یک بنبست سیاسی است. چپِ دموکراتیک نیز مثل سایر گرایشها در چپ و بیرون چپ نتوانسته از سطحِ گفتار فراتر رود و در نظر و عمل به نیرویی مؤثر برای بنبستگشایی تبدیل شود. تا زمانی که این ناتوانی پابرجاست، هر تلاشی برای «پاکسازی» واژهها بیثمر خواهد بود زیرا واقعیت نه در واژههای ما بلکه در خلأهای ما بازتولید میشود.
اگر قرار است واژۀ «چپ» نجات یابد، راهش نه حذف بلکه مواجهه است: هم مواجهه با این چپِ بد و هم مواجهه با ضعفهای خود. این مواجهه باید از نامگذاری فراتر رود و به بازسازیِ توانِ تحلیل و مداخله در موقعیتهای واقعی برسد. فقط در این صورت است که میتوان امید داشت چپ دوباره نه صرفاً همچون یک نام بلکه همچون نیرویی که در لحظات دشوار تصمیم میگیرد در تاریخ ظاهر شود.
🆔 @mmaljoo
✍ برشی از یادداشت آزاده اخلاقی:
"از زمستان ۱۳۹۱ که عکسهای مجموعهٔ پیشینم [...] به روی دیوار رفت، درست چهارده سال میگذرد. ایدهٔ این پروژه در همان روزها در ذهنم جرقه زد [...]: بازسازی صحنههایی از نقاط عطف تاریخ معاصر ایران، در فاصلهٔ میان انقلاب مشروطه تا انقلاب ۵۷؛ تاریخی پر از فرو افتادن و برخاستنِ ملتی که از شنیدن کلمهٔ «قانون» به وجد آمد و مبارزهاش را در جستجوی عدالتخانه آغاز کرد. ملتی که در طول این مدت سه کودتا از سر گذراند، دو بار توسط بیگانگان اشغال شد [...] مجموعهٔ عکس «ایران در تطاول ایام» تقلایی است برای به تصویر کشیدن همین دایرهٔ بسته. [...]
من در حالی گذشتهٔ پر درد ایران را به تصویر میکشیدم که ایران یکی از سیاهترین دهههای تاریخ معاصر خود را از سر میگذراند [....]
آرزو داشتم نخستین نمایش این عکسها در کشورم ایران باشد [....]
از اینکه امکان نمایش عکسهایم در این اردیبهشتماه — که تهران در آن از همیشه دلرباتر است — میسر نشد، بسیار غمگینم؛ اما در دلم امید بسیار است به خورشید تابان ایران و مردمانش که از تاریخ بیداریشان بیش از صد سال میگذرد [....]"
🔊 میزگرد تابآوری اقتصادی و جنگ
✔️ با حضور حسین راغفر، کمال اطهاری، و محمد مالجو
با ادارۀ سمیه توحیدلو، موسسۀ رحمان، اردیبهشت ۱۴۰۵
https://aparat.com/v/xfmt7is
⭕️ جنگ چهلروزه و بازآرایی قدرت: خوانشی از زاویۀ اقتصاد انفال
خوانش مهرداد وهابی از جنگ چهلروزه کلیشۀ رایج «همه باختند» را به هم میزند. وهابی نشان میدهد این نوع داوریها عمدتاً مخفیسازی سازوکار قدرت است تا آشکارسازی واقعیت. به روایت وهابی، آنچه رخ داد بازآرایی قدرت و بازتوزیع منابع در متن ویرانگریهای ناشی از جنگ بود. بر بستر همین نگاه است که وهابی پاسخهایی فراهم میکند برای این پرسشها که چه کسانی تقویت شدند و چه کسانی تضعیف.
مفهوم مهمی در مرکز تحلیل وهابی جای دارد که اگر بهدرستی درک نشود کل صورتبندیاش از اقتصاد ایران نیز نامفهوم میماند: «اقتصاد انفال». انفال در دستگاه نظری وهابی به آن دسته از منابع و داراییهایی اشاره دارد که نه به بخش عمومی تعلق دارند و نه به بخش خصوصی بلکه تصاحب و کنترل و بازتوزیعشان در ید اختیار ولی فقیه است. به این معنا، اقتصاد انفال فقط به نوعی مالکیت اشاره ندارد بلکه به شیوهای خاص از اِعمال قدرت اقتصادی دلالت میکند که تمایز میان مالکیت «عمومی» و «خصوصی» را محو میکند و کنترل هر دو را به سود ساختارهای غیرپاسخگو درهم میآمیزد.
پاسخ وهابی بر این مبنا بسیار صریح است: بخشی از ساختار حاکمیت که عهدهدار اقتصاد انفال است برندۀ اصلی در اقتصاد و سیاست ایران به حساب میآید. جنگ چهلروزه مدارهای تغذیۀ اقتصاد انفال را نه قبض که بسط داده. نفت به نفع تصاحبگری سپاه بیشازپیش از دسترس دولت رسمی خارج شده، تجارت موازی البته در بستر رکود تجاری بیشازپیش زیر چتر نهادهای نظامی رونق گرفته، دامنۀ نفوذ شرکتهای وابسته به اقتصاد انفال بسط یافته، و مصادره به ابزاری مشروع بدل شده. اینها نه پیآمدهای حاشیهای بلکه بازتاب منطق درونی جنگاند. جنگ چهلروزه، در این چارچوب، نه مختلکننده که شتابدهندۀ همان روندی است که پیشتر آغاز شده بود.
در مقابل، دولت رسمی بازندۀ آشکار بازآرایی قدرت و بازتوزیع منابع است: با منابع کمتر، بدهی بیشتر و اقتداری فرسودهتر. وهابی بر یک پارادوکس ساختاری انگشت میگذارد: هر چه بحران عمیقتر، دستکم تا جایی، دولت رسمی ضعیفتر و بخش ولایی قویتر. ترامپ بر خطاست که میگوید تغییر رژیم رخ داد، هرچند تغییری در رژیم قطعاً رخ داده.
اما این همۀ ماجرا نیست. به روایت وهابی، جامعه نیز بازنده است، نهفقط بر اثر ویرانی بلکه همچنین بر اثر انتقال منابع از حوزۀ عمومی به مدارهای انفالی. تورم و رکود و کاهش رفاه از نشانههای این جابهجاییاند.
نتیجه واضح است: جنگ چهلروزه دستکم عجالتاً برای همه ویرانگر نبود. برخی در دل ویرانیها میبالند. غفلت از این تمایز دقیقاً همان چیزی است که برندگان واقعی را در سایه نگه میدارد.
اهمیت زاویۀ نگاه وهابی دقیقاً در همین مفهوم «انفال» نهفته است. وهابی با تمرکز بر این که چه کسانی مالک منابع و داراییهای اصلی هستند نشان میدهد نوع رژیم تصاحب است که منابع همگانی را همچون غنیمت بازتوزیع میکند. از این زاویه که بنگریم، تحلیل جنگ را از سطح سیاستگذاری به سطح مناسبات مالکیت و قدرت ارتقا دادهایم. این دقیقاً همان جهش نظری مهمی است که کار وهابی را به مداخلهای متمایز و راهگشا در پژوهشهای اقتصادی و سیاسی ایران بدل میکند. از این ارتفاع بالاتر است که بهتر میبینیم و درمییابیم چرا جنگ چهلروزه نظم مستقر را دستکم عجالتاً نه تضعیف که بازتولید کرده است.
وهابی اثر جنگ را بر بخشی مهم از اقتصاد ایران، یعنی اقتصاد متکی بر سازوکارهای انفالی و فرادولتی، بهقوت صورتبندی میکند. بااینحال، اقتصاد ایران فقط به این بدنه محدود نمیشود و واجد بدنۀ دیگری نیز هست که بر مدار مبادلۀ بازاری و کنش اقتصادی بنگاهها و خانوارها در فضای نسبتاً رقابتیتر میچرخد. تعمیق فهم ما از پیآمدهای جنگ چهلروزه در گرو آن است که تبعات جنگ برای این بدنۀ دوم نیز نظاممند آماج بررسی قرار گیرد، حوزهای که میتواند مکمل تحلیل وهابی باشد و تصویری کاملتر از دگرگونیهای اقتصاد و سیاست ایران پس از جنگ به دست دهد.
🆔 @mmaljoo
⭕️ اینترنتِ طبقاتی یا سیاستِ تحقیر؟
ایندفعه دیگر مسئله حتی بر سر کیفیت یا سرعت اینترنت هم نیست. شما از مرز بیکفایتی عبور کردهاید و به قلمرو تحقیر عامدانه پا گذاشتهاید. مسئله عبارت است از سلبِ عریانِ یک حقِ پایه حتی در نازلترین سطوح تصورپذیرش. زبان آدمیزاد میفهمید؟ دارم از یک حق پایه میگویم. وقتی اتصال به جهان بیرون را به مجوز و پول و رابطه آلوده میکنید، یعنی رسماً اعلام کردهاید که شهروندان را نه بر اساس حق که بر اساس نزدیکی به قدرت سیاسی و برخورداری از ثروت اقتصادی طبقهبندی میکنید. به این نمیگویند مدیریت بحران. اسمش مهندسیِ عامدانه و بیشرمانۀ تبعیض است.
نظمی کثیف و خفقانآور ساختهاید: اقلیتی شامل خودتان و فرزندانتان و همپیمانانتان بیوقفه و بیدردسر به جهان متصلاند و اکثریت مردم یا در تاریکی مطلق خفه شدهاند یا باید برای چند لحظه اتصال لرزان اجباراً بهایی تحقیرآمیز و گزاف بپردازند. این شکاف، این بیعدالتی، این تقسیمِ عریانِ جامعه به برخوردار و نابرخوردار نه تصادفی است نه ناگزیر. این انتخاب شماست برای تحقیر اکثریت شهروندان. این به امضای شما شکل گرفته است. طراحیاش کردهاید. تحمیلش کردهاید. هر روز نیز با وقاحت از خطمشی تحقیرآمیزتان دفاع میکنید.
هر ساعت تداوم این وضعیت تحقیرآمیز یعنی استمرار تبدیلِ یک حقِ بدیهی به کالایی که فقط به «برگزیدگان» شما فروخته میشود. این یعنی حراجِ برابری شهروندی با امضای شما. این یعنی اعلام جنگی سهمگینتر از تمام جنگهای سابقتان با اصل برابریِ شهروندی. آگاهانه و وقیحانه دارید حق را به امتیاز بدل میکنید و اسمش را گذاشتهاید مدیریت بحران. این همان جایی است که بیکفایتیتان به اراده برای تحقیر ما تبدیل میشود.
این وضعیت تحقیرآمیز با هیچ بهانۀ امنیتی مطلقاً توجیهپذیر نیست. آنچه میکنید نه حفاظت از جامعه که آزاررسانی عامدانه است. این سیاست شریرانه به یک تهدید بدل شده است. دارید جامعه را از درون میفرسایید. دارید اعتماد را میسوزانید، پیوندها را میدرید، خشم را لایهلایه انباشته میکنید، بله، خشم، خشمی انبوه و متراکم و رو به انفجار. خیال نکنید این خشم برای همیشه زیر خاکستر میماند. این مسیر اصلاً مسیرِ ثبات نیست، مسیرِ تولیدِ بحران است.
این همانجایی است که باید با صراحت و بیپرده به شما اقلیتِ صاحبقدرت هشدار داد: محرومسازیِ اکثریتِ مردم از دسترسی آزاد به اطلاعات یکی از عمیقترین و ماندگارترین کانونهای نارضایتی خواهد شد. زخمی که میزنید نه سطحی است و نه بهآسانی ترمیمپذیر. هر روز عمیقتر میشود، عفونیتر، خطرناکتر. دیر یا زود، به سهم خود، به نیروی محرکۀ عصیان بدل خواهد شد.
مطالبۀ ما نه پیچیده است و نه قابلچانهزنی: اتصال کامل و پایدار و بیتبعیض به اینترنت جهانی. همین حالا، نه فردا. نسخههای طبقاتی را برنمیتابیم. وعدههای توخالی را نمیخواهیم. هر لحظه تأخیر یعنی اصرار شما بر تحقیر ما. این را خوب بدانید: جامعهای که عامدانه تحقیر میشود، دیر یا زود این تحقیر را پس خواهد زد، نه آرام، نه تدریجی، با تمام قدرت.
🆔 @mmaljoo
⭕️ هزینۀ فرصتِ مقاومت
در این یادداشت نشان میدهم مدافعان خط مقاومت چگونه مسئلۀ سیاست خارجی ایران را به مبادلهای ظاهراً ساده میان «کالای امنیتی» و «کالای اقتصادی» فرومیکاهند و بر این مبنا راه هر گونه اندیشیدن به توافق را با مانعی به اسم مقاومت از پیش میبندند.
نقطۀ عزیمت استدلال این است که مسئلۀ نظام مستقر در وضعیت کنونی نه انتخابی ساده میان «مقاومت» یا «توافق» بلکه چگونگی برقراری تعادل میان دو نوع خطر است: خطر خارجی و خطر داخلی. حاکمیت به طور همزمان با فشارهای بیرونی و تنشهای درونی مواجه است و هر تصمیم در یکی از این دو سطح بر سطح دیگر اثر میگذارد.
فشارهای خارجی در قالب ترکیبی از جنگ و تحریم و محاصرۀ دریایی است. تنشهای داخلی نیز در قالب افزایش تصاعدی نارضایتیهای برآمده از تورم شدید و نرخ بالای بیکاری و گسترش فقر و انبساط نابرابری و افتِ فزونترِ اعتماد عمومی بروز مییابند. این دو سطح نه مستقل از یکدیگر بلکه در تعاملی مستمرند. فشارهای خارجی از مسیر اقتصاد و سیاست به تشدید تنشهای داخلی دامن میزنند. این تنشها نیز دست حاکمیت را در عرصۀ خارجی بیشازپیش میبندند. ایران در این مسیر به سیری قهقرایی میافتد. اینجا نه با دو میدانِ جدای فشارهای خارجی و تنشهای داخلی که با میدانی واحد مواجهایم.
در چنین بستری اما علی علیزاده، از بازوهای رسانهای محور مقاومت، با تمایزگذاری میان «امنیت» و «اقتصاد» وارد میشود. مصرانه تکرار میکند که چشمپوشی از دارایی امنیتی بهازای اخذ امتیاز اقتصادی تماماً زیانبار است.
اینجا دقیقاً نقطهای است که لغزش رخ میدهد. این تمایز بهظاهر روشن ولی بهواقع بیش از حد سادهسازانه است. امنیت فقط به معنای بازدارندگی نظامی نیست بلکه ابعادی چون ثبات اقتصادی و گشایش معیشتی و پایداری اجتماعی را نیز دربرمیگیرد. اقتصاد نه در برابر امنیت بلکه بخشی از خودِ امنیت است. فروکاستن امنیت به ظرفیتهای سختِ نظامی تلویحاً به معنای نادیدهگرفتن مخاطرات امنیتزُدایانهای است که از دل تنشهای داخلی سر برمیآورند.
ازاینرو استدلال علیزاده یک بُعد اساسی را حذف میکند: هزینۀ فرصت. نگهداری آنچه «دارایی امنیتی» نامیده میشود بیهزینه نیست. اگر اصرار حاکمیت بر تداوم این انتخاب عملاً بیشازپیش به تداوم تحریمها و تعمیق رکود اقتصادی و تضعیف سرمایهگذاری و تخریب زیرساختها بینجامد، آنگاه خودِ این وضعیت بهتدریج ظرفیتهای امنیتی را نیز میفرساید. مسئله برای نظام سیاسی مستقر دیگر این نیست که آیا امنیت را میتوان با اقتصاد مبادله کرد یا نه. مسئلهاش این است که کدام ترکیب از این دو، در مجموع، امکان بقا و بازتولید قدرت سیاسی را بیشتر میکند. در این چارچوب، حتی میتوان گفت اگر آنچه در قامت «مقاومت» فهم میشود به انتقال گستردۀ فشارهای خارجی به عرصۀ داخلی بینجامد، یقیناً در میانمدت یکی از پایههای اصلی امنیت، یعنی ثبات اجتماعی، را تضعیف خواهد کرد.
همینجا است که باید بر بازتعریف مفهوم امنیت اصرار ورزید. امنیت فقط به معنای دفع تهدید خارجی نیست، به همان اندازه به معنای مهار تنشهای درونی نیز هست. تورم مزمن و بیکاری گسترده و کاهش رفاه و افول امید اجتماعی، جملگی، تنشهایی را در داخل رقم خواهند زد که بنیانهای قدرت سیاسی را از درون متزلزل خواهند کرد. در چنین شرایطی، اصرار بر این که «امنیت» را نمیتوان با «اقتصاد» تاخت زد عملاً به نادیدهگرفتن این واقعیت میانجامد که بدون حداقلهایی از ثبات اقتصادی و اجتماعی اصلاً خودِ امنیت نیز پایدار نمیماند.
نسبت «مقاومت» و «توافق» را باید نه همچون انتخاب میان دو ارزش ناهمگن بلکه در حکمِ مبادله میان دو خطر فهمید. «مقاومت» میکوشد خطر خارجی را مهار کند اما با افزایش شدید در فشارهای داخلی همراه است. «توافق» اگر منتهی به صلحی حتیالمقدور پایدار شود میتواند با کاهش بخشی از فشارهای خارجی دستکم از رشد تنشهای داخلی ممانعت کند اما، در عوض، چهبسا از حاشیۀ مانور حاکمیت در مواجهه با تهدیدهای بیرونی تا حد محسوسی بکاهد آنهم با تحمیل قیود مشخص در حوزۀ سیاست خارجی. پرسش اصلی، در این میان، این نیست که مقاومت ذاتاً خوبتر است یا توافق. موضوع این است که، در شرایط مشخص، کدام ترکیب از این دو مسیر برای حفظ ثبات عملاً کمهزینهتر است.
به این معنا، چارچوب علیزاده با تبدیل این مسئلۀ پیچیده به یک دوگانۀ ساده عملاً امکان چنین سنجشی را منتفی میکند. وقتی امنیت را اصلی و اقتصاد را فرعی بدانیم، نتیجه از پیش معلوم است: هر گونه توافقی که متضمن محدودیتهای الزامآور و مدیریتناپذیر باشد همچون معاملهای زیانبار رد میشود. اما این نه تحلیل که ایدئولوژی زیانباری است که نهفقط پیچیدگی واقعیت را حذف میکند بلکه با نادیدهگرفتن هزینههای داخلیِ خط مقاومت عملاً خطر بیثباتی را از بیرون به درون منتقل میسازد.
🆔 @mmaljoo
⭕️ بعداً میسازیم: ایدئولوژی خطرناکِ کوچکانگاری زیرساختها
در این یادداشت میکوشم لغزشی تحلیلی را همچون انحرافی سیاسی افشا کنم: کوچکشماری خسارات وارده بر زیرساختها و سپس تبدیل این ادعا به استنتاجی سیاسی برای دمیدن در تنور جنگ و مخالفت با آتشبس در گفتار مدافعان حکومتیِ خط مقاومت. نشان میدهم که این خط فکری چگونه بس حیرتآور با گفتمان مدافعان تهاجم خارجی همسو میشود: هر دو، از دو موضع ظاهراً متضاد، تخریب زیرساختها را کماهمیت جلوه میدهند و ازاینرو ویرانسازی را عادیسازی میکنند. هدفم در این یادداشت دقیقاً نقد همین همگرایی و پیآمدهای سیاسیاش است.
نقطۀ عزیمت عبارت است از تحلیل ناشیانۀ سعید لیلاز که صراحتاً میگوید حتی اگر جنگ به مرحلۀ زدن زیرساختها برسد، خسارتی که رخ میدهد در مقیاس کلان چندان بزرگ نیست. برای تقویت این ادعا به تجربۀ جنگ ایران و عراق ارجاع میدهد و بهخطا مدعی است که کل خسارات جنگ هشتساله در فاصلهای کوتاه طی سه سال جبران شد. نتیجه میگیرد که آسیب زیرساختی را نمیتوان عاملی تعیینکننده دانست. در کلام لیلاز، تخریب زیرساختها به رقمی محدود، مثلاً در حد ده درصد تولید ناخالص کشور، تقلیل مییابد و بر این مبنا چونان مسئلهای قابلچشمپوشی بازنمایی میشود. این نوع بیان عملاً چنین القا میکند که حتی ضربات سنگین به زیرساختها نیز نه سرنوشتسازند و نه باید در محاسبات سیاسی وزن زیادی داشته باشند.
سپس علی علیزاده وارد صحنه میشود و همین استدلال را طوطیوار تکرار میکند. علیزاده در سطح همین تحلیل خامدستانه متوقف نمیماند بلکه، از دل این کوچکشماری، نتیجهای سیاسی استخراج میکند: پذیرش آتشبس از ترس ویرانی زیرساختها خطاست و باید بر طبل تداوم جنگ کوبید. در روایت ناشیانهای که علیزاده به دست میدهد چون هزینۀ بازسازی زیرساختها در حد و حدودی نیست که دلواپسانِ ویرانی زیرساختها ادعا میکنند استمرار مقاومت در جنگ و اجتناب از آتشبس نیز موجه است. اینجا جابهجایی مهمی رخ میدهد: یک ادعای شبهاقتصادی به سوخت ایدئولوژیک برای جنگطلبی بدل میشود.
اما اینجا دقیقاً همان نقطهای است که همسویی خطرناکی نیز پدیدار میشود. همان گزارهای که ایرانیانِ مدافعان تهاجم خارجی تکرار میکنند اکنون در دل گفتار مدافعان مقاومت بازتولید میشود: زدن زیرساختها مسئلۀ چندان مهمی نیست و میتوان بهزودی بازسازیشان کرد.
این همگرایی اصلاً تصادفی نیست. هر دو سوی ماجرا زیرساخت را به سطحی تقلیل میدهند که بتوان در معادلات قدرت قربانیاش کرد. این گزاره برای طرفداران تهاجم خارجی در حکم مجوز ویرانسازیها است و برای طرفداران مقاومت داخلی در حکم مجوز تداوم ویرانشدگیها. آنچه در جمع هر دو طرف متخاصم بهتمامی حذف میشود خودِ معنای زیست جمعی است.
درک این خطا مستلزم بازاندیشی در خودِ مفهوم زیرساخت است. زیرساخت نه یک دارایی منفرد بلکه شبکهای درهمتنیده از انرژی و حملونقل و ارتباطات و سامانههای دادهها و مدیریت دیجیتال است. اگرچه ایران در زمینۀ هوش مصنوعی مطلقاً در قوارههای کشورهای پیشرفته نیست اما حتی همین سطح محدود از دیجیتالیشدن نیز باعث شده کارکرد این شبکهها بهشدت به همآهنگی مداوم و پیوستگی بیوقفۀ اجزایشان وابسته شود. تخریب زیرساخت به معنای ازدسترفتن «کارکرد» است نهفقط «دارایی». بازسازی کارکرد نیز بهمراتب دشوارتر و زمانبرتر از بازسازی فیزیکی است.
لیلاز با کوچکسازی خسارتها این تمایز را نادیده میگیرد. فرض میکند که بازسازی زیرساختها امری خطی و کوتاهمدت است. اما بازسازی زیرساختها فرایندی است که به زمان و ثبات سیاسی و منابع مالی و، مهمتر از همه، اعتماد اجتماعی نیاز دارد. ضربههای گسترده به زیرساختها نهفقط وقفهای در تولید بلکه اختلالی است چنان شدید و ماندگار هم در زندگی روزمره و هم در پیوند میان حکومت و جامعه که امکان سیاسی و اقتصادیِ بازسازیشان بس کمتر از حد و اندازههای خیالپردازیهای غیرمسئولانه است.
به همین دلیل است که کوچکانگاری تخریب زیرساختها، چه در کلام لیلاز و چه در تکرارهای طوطیوار علیزاده و چه در گفتمان مدافعان تهاجم خارجی، در نهایت به یک نتیجۀ مشترک میرسد: عادیسازی ویرانی. این عادیسازی است که سیاست را از وظیفۀ اصلیاش، یعنی حفاظت از امکان زیست جمعی، تهی میکند و به محاسبهای سرد از هزینه و فایده فرو میکاهد. در چنین افقی، زیست جامعه دیگر چیزی نیست جز موضوعی برای ریسکپذیری که میتوان بر سرش قمار کرد، چون گویا همیشه میتوان «بعداً» از نو به بازسازیاش پرداخت. همین «بعداً» همان توهمی است که هم مدافعان تهاجم خارجی را جسور میکند و هم مدافعان مقاومت داخلی را. در جهانی که قدرت بیش از هر زمان در زیرساختها متجلی شده است چنین سادهسازیهایی نهفقط خطای تحلیلی بلکه بیمسئولیتی سیاسی است.
🆔 @mmaljoo
⭕️ اکنون یا هرگز: لحظۀ استفاده از کارت هستهای
کوروش احمدی، دیپلمات سابق، در مصاحبهاش با یکی از رسانههای داخلی با زبانی سنجیده و محتاط بر واقعیتی دست میگذارد که اگر بیپرده بیان شود معنایی بهمراتب راهگشاتر خواهد داشت: ذخیرۀ ۴۶۰ کیلوگرمی اورانیوم غنیشده نه واجد کارکرد اقتصادی است، نه بازدارندگیِ واقعی آفریده و نه حتی نگهداریاش بیهزینه است. به بیان صریحتر بگوییم، این دارایی فقط یک کارکرد بالفعل دارد: مصرفشدن در معامله. اگر اکنون برای بهکارگیریاش در معامله تعلل کنیم، این «کارت» را از یک اهرم بالقوه برای گشایش به باری بالفعل علیه منافع کشور تبدیل کردهایم.
اهمیت سخن احمدی زمانی روشنتر میشود که در بستر مسیر طیشدۀ دو دهۀ گذشته نشانده شود. در همان ادواری که اقتصاددانان در جستوجوی پاسخ به این پرسش بودند که کدام بخش در اقتصاد ایران میتواند نقش پیشگام و پیشران را ایفا کند و ایران را به زنجیرۀ ارزش جهانی متصل سازد، نظام سیاسی عملاً این بحث را دور زده بود و بس غیردموکراتیک و از بالا تصمیم خود را اتخاذ کرده بود: صنعت هستهای همچون بخش «پیشران» اقتصاد ایران. این انتخاب نه بر مبنای مزیت نسبی صورت گرفته بود، نه بر اساس امکان ادغام در بازارهای جهانی، و نه در چارچوب یک گفتوگوی عمومی بلکه در قالب تحمیل ارادهای متمرکز و خودسرانه به کلیت جامعۀ ایران به عمل آمده بود. در نتیجه، منابع کمیاب کشور، از سرمایۀ مالی تا ظرفیتهای انسانی و نهادی، در ابعادی بیسابقه به حلقوم صنعتی ریخته شد که اساساً قادر نبود جایگاهی برای ایران در زنجیرۀ تولید ارزش جهانی خریداری کند.
پیآمد این انتخاب عبارت بود از تحمیل دو لایۀ درهمتنیده از هزینهها به ایران: از یک سو، اتلاف مستقیم منابعی عظیم که میتوانست در مسیرهای مولدتر به کار افتد و، از سوی دیگر، تحمیل هزینههای غیرمستقیم از رهگذر تحریمها و انزوا و بنبستهای ساختاری که بر کل اقتصاد و جامعۀ ایران سایه انداخت. پروژهای که قرار بود امنیتزا باشد نهفقط بازدارندگی نساخت بلکه خود به محرکی برای تشدید انواع رویاروییها بدل شد. این مسیری بود که بنا بر تصمیم تصمیمگیران ارشد نظام پیموده شد اما هزینههایش را جامعۀ ایران پرداخت.
در این چارچوب، سخن احمدی معنایی بهمراتب روشنتر مییابد: اگر این سطح از غنیسازی نه قرار است به سلاح منتهی شود و نه توانسته بازدارندگی ایجاد کند، آنگاه عقلانیتِ راهبردی حکم میکند که محصول این مسیر، یعنی همین ذخیرۀ اورانیوم، دستکم در جایی به کار آید. پس از اینهمه هزینههای سنگینی که جامعه متحمل شده، این داراییِ برآمده از یک مسیر استراتژیک خطا باید نهایتاً به سودی ملموس برای کشور تبدیل شود. آن نقطه نه آیندهای نامعلوم بلکه همین لحظۀ اکنون و در میز مذاکره با آمریکاست.
گرهِ اصلی نیز دقیقاً در همینجا متمرکز است: اصرار آمریکا بر غنیسازیِ صفر و مخالفت ایران با این قضیه. اما پیام تلویحی احمدی این است که بدون حل این تعارض اصولاً هیچ توافق پایداری شکل نخواهد گرفت و سایر تنشها نیز متعاقباً تداوم و تشدید خواهند یافت. ازاینرو انتخاب پیشارو انتخابی نه فنی که عمیقاً سیاسی است: یا تبدیل این ظرفیت پرهزینه به اهرمی برای گشودنِ ولو نسبیِ گرۀ کور تحریمها یا اصرار بر حفظ چنین ذخیرهای در قالب «ابهام هستهای» با این امید که شاید بازدارندگی بیافریند.
اما واقعیت آن است که این مسیر دوم نهفقط بازدارندگی نمیآورد بلکه خطر را بیشازپیش افزایش میدهد: نگهداری این ذخیره در شرایط کنونی میتواند بهانهای برای تشدید فشارها و تخریب زیرساختها و بازگشت به چرخهای از جنگهای ویرانگر باشد. گذشته را نمیتوان تغییر داد اما میتوان از تداوم زیان جلوگیری کرد. حداقلِ عقلانیت آن است که این داراییِ پرهزینه، پیش از آن که کاملاً بسوزد، به ابزاری برای کاستن از فشارهایی بدل شود که خودِ همین مسیر بر جامعۀ ایران تحمیل کرده است.
🆔 @mmaljoo
⭕️ شکاف راهبردی در تهران
در آخرین روزهای آتشبس شاهدیم که واقعیتی واحد در برابر چشمان ما دو مسیر سیاسیِ کاملاً متفاوت را در هیئت حاکمه شکل داده است.
در یک سو، نیروهایی قرار دارند که سطح بالای تخریب در ایران را نشانهای روشن از محدودیت توان اقتصادی و اجتماعی کشور در تحمل دور تازهای از جنگ میدانند و ازاینرو به دنبال کاهش تنش و پیشبرد مذاکرهاند. این دسته از نیروها، پیش از پایان زمان آتشبس، به دنبال گشودن روزنههایی برای مذاکره و توافقاند، نه از سر دلبستگی بلکه از سر درک موازنۀ قوا و وزن سنگین خسارتها برای ایران. مسئلهشان نه صرفاً «تمایل» به توافق بلکه پذیرش یک واقعیت سخت است: تداوم مسیر جنگ عملاً ظرفیتهای تولیدی و رفاهی و حتی انسجام اجتماعی را بیشازپیش فرسوده میکند.
در مقابل، نیروهای عمدتاً نزدیک به جبهۀ پایداری قرار گرفتهاند که همین واقعیت را طوری دیگر میخوانند: نهفقط این چرخش را برنمیتابند بلکه محکمتر از پیش در سنگر «مقاومت» ایستادهاند. برای اینان، مسئله نه صرفاً تحمل هزینه که بازتعریف میدان بازی است. به افقی چشم دوختهاند که ایران بتواند با واردآوردن لطمات به کشورهای عربی حامی آمریکا و نیز به اسرائیل و بیثباتسازی اقتصاد منطقه و جهان عملاً موازنۀ وحشت را به نفع خود تغییر دهد و طرف مقابل را به عقبنشینی وادارد. آنچه در ترازوی این نیروها سنگینتر مینشیند ظرفیت بازدارندگیِ حاصل از ضربهزدن است نه کاهش فوری هزینههایی که جامعۀ ایران متحمل میشود.
اما مشکل دقیقاً همینجاست: این نگاه بسیار خطرناک و پرهزینه است. اتکا به چشماندازِ فرسایش منطقهای و جهانی نه راهبردی واقعبینانه بلکه نوعی قمار سیاسی است که بار اصلیاش را جامعۀ ایران باید حمل کند. تجربۀ همین جنگ اخیر نشان داد که در هر دور از تشدید تنش حقیقتاً سرعت و شدت تخریب از توان ترمیم اقتصاد و زیرساختها همواره بیشتر است. در چنین شرایطی، اصرار بر خط تقابل نه به «بازدارندگی» پایدار بلکه به چرخهای از تخریب و فرسایش میانجامد که دستبالا را بهتدریج از ایران بیشازپیش سلب میکند.
در برابر این مسیر، رویکرد مبتنی بر مذاکره و توافق با همۀ دشواریها و تناقضهایش اصولاً یگانه گزینهای است که میتواند این چرخه را متوقف کند و زمان بخرد و امکان بازسازی ظرفیتهای ازدسترفته را فراهم آورد. دفاع از توافق، در این معنا، نه عقبنشینی بلکه تلاشی برای جلوگیری از تعمیق خساراتی است که همین امروز نیز آثار ویرانگرش بهروشنی دیده میشود.
🆔 @mmaljoo