زیبا!
اینجا دارد باران میبارد…
و تو که نباشی
باران میشود آب خالی
فقط مایه ی خیس شدن
م.ن فروردین٩۵
@mohamadnobakht
شهر زیر زمینی درینکویو. وصف عینی از روایت اوستا
Читать полностью…
هر حيوان كه از دور ديدی و ندانستی سگ و گرگ است يا بُزی، بنگر رو به سمت مرغزار و سبزينه است يا لاشه و استخوان؛ آدمی را نيز چون نشناسی، ببين به كدام سوی میرود...
مجالس سبعه
حضرت مولانا
@mohamadnobakht
گروهی گفتند که شصتوپنج ساله بود که بمرد و این، نه درست است. و همه اخبارها متفق است که روز دوشنبه زاد از مادر- آن روز که کعبه را بنا کردند. شانزده ساله بود که او را گفتند: حَجَرالاسوَد به دست خویش بر رکن خانه بِنِه. آن روز نیز دوشنبه بود.
از مکه به مدینه روز دوشنبه برفت به هجرت و به مدینه هم روز دوشنبه اندر شد و روز دوشنبه بمُرد...
مجموعه تخت سلیمان. اثری از دوره هخامنشی تا ساسانی و حتی پسااسلامی
Читать полностью…
داستان زنان قاتل زنحیرهای ایران. مهین و کلثوم
Читать полностью…
چه فرق میکند کجای عالمی؟
یا دلبسته که؟
تو
جایی میان سینهام
میان جانم
میان بودنم
میان ریههایم
بوی تنت را حک کردهای
که دیگر
پاک نمیشود هرگز
بدیاش این است
که بعد تو
هرکسی بگذرد از کنار سینهام
بوی تو
رسوا میکند دلم را...
و من باز میشوم
تنهای نجیبِ ساکت
میدانی؟
باید صادق بود!
در نبودنت،
نمیمیرم
دست و پا هم نمیزنم
چس نالههای عاشقانه هم
نمیبافم!
در نبودنت...
دق میکنم
همین!
م.ن
یکشنبه ۲۹مرداد ۰۲تهران
#فرهنگ_کوچه
رمزگشایی از اصدلاحات عامیانه به روایت دکتر محمد نوبخت
@mohamadnobakht
#خر_ما_از_کُرگی_دم_نداشت!
وقتی در مناقشه و مجادلهای، یه سوی دعوی به هر علتی ترک مجادله کرده و از دعوی خود میگذری، میگوید :« ای بابا اصلا خر ما از کرگی دم نداشت... خلاص!» از حقش گذشته و از بحث و مجادله کناره میگیرد.
اما چرا ادعا میکند خرش از کرگی دم نداشته و از حقش میگذرد؟
میگویند مردی خری دید به گل درنشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن زبان بسته درمانده. به قصد مساعدت و کمک دست در دُم خر زده با فشار زور زد. ناگهان حیوان که از گل درنیامد که هیچ، دُمش هم از جای کنده شد.گ!!
فریاد و فغان از صاحب گخر برخاست که:«ای ناجوانمرد چه کردی که خرم ناقص شد. باید که تاوان بدهی»
ان بنده خدا که عرصه را تنگ دید راه فرار گرفته و به کوچهای دوید. لکن بنبست بود. در خانهای را نیمه باز دید. از تزس جان خود را به درون خانه درافکند. زنی آنجا کنار حوض خانه چیزی می شست و باردار بود، از آن هیاهو و سر و صدا بترسید، جنینش افتاد.
صاحبِ خانه هم به خونخواهی جنین مردهاش، با صاحبخر هم آواز شد و در پی ان بنده خدا دوید.
مردِ گریزان ناچار بر بام خانه بالا رفت.ک و چون راهی نیافت، از بام به کوچهای فروجست که در آن طبیبی خانه داشت. جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود تا طبیب اجازه ورود بدهد که ناگاه مرد گریزان از بالای دیوار بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در جا بمُرد. پدر مُرده نیز به صاحبخانه و صاحب،خر پیوست و هر سه در تعقیب مرز!
مَرد هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند. از بخت بد سر عصای مرد یهودی در چشمش رفت و در جا چشمش را از حدقه برآورد!!! او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست !
مردگریزان، به ستوه امده از این همه بدبیاری، خود را به خانه قاضی درافکند که « دخیلم یا قاضی».
از قضا قاضی در آن ساعت با زن شاکیهای خلوت(😉) کرده بود. چون رازش را فاش شده و آبرو و اعتبارش را در خطر دید، چاره رسوایی را در جانبداری از مرد گریزان یافت تا او هم راز او را برملا نکند.
از ماوقع پرسید و چون و از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون فراخواند.
نخست از یهودی پرسید. گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم . قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوانی از او یک چشم برکنی ! چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، و قاضی او را بخاطر شکایت بیمورد به پنجاه دینار جریمه کرد!
سپس جوانِ پدر مرده را پیش خواند . گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده ام. قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی! جوانک هم که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم شد!
چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت : قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد. حالی می توان آن زن را به حلال در عقد ازدواج این مرد دراوریم تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. برای طلاق را آماده باش! مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید. قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست ! صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد : مرا شکایتی نیست. لکن به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کرگی دُم نبوده است...
@mohamadnobakht
#فرهنگ_کوچه
رمزگشایی از اصطلاحات عامیانه به روایت دکتر محمد نوبخت
@mohamadnobakht
#چند_مردِ_حلاجی_؟
حلاجی یا به تعبیر امروزی «لحافدوزی» کاری سخت و زمانگیر بود و حلاجان علاوه بر صبوری، باید از قدرت مچ و بازو درخوری برخوردار میبودند تا بتوانند کمان حلاجی را بدست گرفته، پشمهای در هم تنیده را باز و نرم کنند.
حال
هرگاه کسی بر سر لافزنی و خودستایی برآید از باب تعریض وکنایه در جوابش میگویند:«ببینیم چند مرده حلاجی» و یا به اصطلاح دیگر:«باید دید چند مردِ حلاجی» یعنی باید دید که در انجام کار -مثلا حلاجی- به اندازه چند مردِ حلاج توان و قوه داری و تا چه اندازه موفق خواهی بود.
به گفته علامه دهخدا در امثال و حکم عبارت چند مردِ حلاج بودن کنایه از انجام دادن کاری است که در حدود توانایی چند مرد باشد و شاید تشبیه به عمل چند مرد حلاج باشد که یک تنه آن را انجام دهد.
ولی به جهاتی که ذیلاً خواهد آمد مدلل می گردد که این حلا ج آن پنبه زن کوچه و بازار نیست، بلکه ناظر بر «حسین بن منصور حلاج» است که به غلط او را در افواه عامه و حتی در ادبیات ایران به نام منصور حلاج می خوانند و منصوروار! بر سردارش میکنند.!! در حالی که منصور، پدرش بود که در خوزستان با شغل حلاجی و پنبه زنی روزگار میگذرانید و امرار معاش میکرد و نام پسرش حسین بود.
حسین بن منصور حلاج، از نامیترین و خاصتزین عارفان ایران است که به سال ۲۴۴ هجری در ولایت «طور» ازتوابع «بیضای فارس» متولد شد. پدرش به کار حلاجی و پنبه فروشی در خوزستان روزگار میگذراند.
حلاج در دوازده سالگی قرآن کریم را از بر کرد و درشهر به کسب علوم و کمالات پرداخت. سپس به بصره رفت و در مدرسه «حسن بصری» اصول تصوف را آموخت و از دست «عَمروبن عثمان مکی» خرقه گرفت و رفته رفته در سلک بزرگان عرفا و صوفیه عصر و زمان خود نظیر «جُنید بغدادی» درآمد.
حلاج در طول مدت عمرش بین بغداد، بصره، اهواز و خراسان در سفر بود و با صوفیان قشری وظاهربین به مخالفت برمی،خاست.
افوال و گفته های اهل علم درباره حلاج مختلف است: گروهی وی را از اولیا پندارند و پارهای خارق عادات و کرامات. جمعی کاهن و کذاب و شعبده بازش شمارند و بعضی به پیامبری او قایل شده به کلماتش استناد می کنند.
حلاج تا آخرین لحظات زندگی بر حقانیت عقیده و آرمان خودش پایدار ماند ومعراج مردان را بر سر دار می دانست .
باری ، سرانجام به حلاج بهتان بستند که شعبده باز است و کفر می گوید و در شورش بغداد که به سال ۳۹۶ هجری روی داد متهمش کردند .
پس ازچندی حامد بن عباس وزیر خلیفه به دستیاری و فتوای ابوعمر حمادی محمدبن یوسف قاضی بغداد حکم قتلش را ازمقتدر خلیفه عباسی گرفتند و روز سه شنبه ۲۴ ماه ذیقعده از سال ۳۰۹ هجری در بغدا به فجیعترین وضعی بر دارش کرده و مثله کردند.
تاثیر حلاج بر فرهنگ و ادبیات ایران به قدری چشمگیر و عمیق بود که کمتر کتاب نظم و نثری را می توان یافت که از حلاج به اقتضای مقام ومقال یاد نشده باشد. در زمینه فرهنگ عامیانه نیز تاثیر حلاج به خوبی مشهود و محسوس است چنان که امروزه وقتی از پایداری واستقامت کسی سخن می گویند گفته می شود: ببینیم چند مردِ حلاجی ؟
یعنی : ببینیم و بدانیم تاب و توان تو چند برابر حسین بن منصورحلاج است که چنان مرگی را تحمل کرد و دم نزد.
@mohamadnobakht
سماع تار
پیالهای برایتان پر کنم از شراب نوازش تار علی قمصری و نشئگی بی مانندش...
@mohamadnobakht
رادیو چهرازی
- دلبر نمینگرد.
* خب خسته شو...
- خسته شم بشم یکی عینه تو...
#رادیو_چهرازی
پادکستی است که در سال ۱۳۹۲ ضبط شد. ایدهی آن این است که گویی عدهای از بیماران آسایشگاه چهرازی (ابراهیم چهرازی) کلامی رادیویی ضبط میکنند. داستان زندگی چند نفر به نام های علی، حبیب، جمشید و دلبر (دختری که همهی بیماران آسایشگاه عاشق او هستند) با کاراکتر هایی به یاد ماندنی و دوست داشتنی با موضوعات احساسی و اجتماعی در یک آسایشگاه روانی واقع در تهران است.
نوع دیالوگها و داد و ستدهای کلامی بین شخصیتهای داستان که در نظر اول بیربط از هم هستند و نوع کلام راوی که آمیزهای از سادگی و پراکندهگویی شیرین است، شنونده را عمیقاً با خود همراه ساخته و در بطن داستان قرار میدهد.
اگرچه نزدیک ده سال از پخش این پادکستها گذشته، ولی همچنان شیرین و شنیدنی هستند.
در پستهای بعدی متنهای کاملتری از این این پادکست را تقدیم خواهم کرد.
به یاد دوست و برادر مهربانم محمد جدیدی که هرکجا هست خدایا به سلامت دارش...
گذری بر ریشه آیین خوردن کله پاچه در بیست و هفتمین روز ماه رمضان
Читать полностью…
گوبلی تپه. شهری زیرزمینی که اساطیر ساخت آن را به جمشید نسبت دادهاند.
Читать полностью…
#اینبار_اندر_احوالات_خودمان!
@mohamadnobakht
یعنی اگر داغ و درفش مان کنند و به میخ و سُلابه مان بکشند و از دروازه شهر آویزان مان فرمایند و... اگر سر به سر تن به کشتن دهیم دریغا که تن به کتاب بخواندن دهیم!!
عرض میکنم ما اصلا یک جور مقاومت عجیبی در برابر کتاب خواندن داریم که تفلون در برابر چسبیدن غذا به ته ماهی تابه ندارد. چنان نسبت به کتاب خواندن نفوذ ناپذیریم که ایزوگام هیچ پشت بامی نسبت به باران و برف ندارد. یعنی حاضریم وقت مان را با خاراندن پس کله و شمردن شوره های روی شانه مان تلف کنیم اما دو صفحه یا چهار خط کتاب نخوانیم.
کسی بَدَش نیاید اما یکی از بارزترین خصوصیات ما ایرانیان که دیگر دارد به شناسنامه مان بدل می شود و اوراق هویتی و شاخصه ممیزه ماست همین کتاب نخواندن است.
جالب اینجاست که تمام دَک و پُزمان به گذشته مکتوبمان است که بعله سعدی چنان و فردوسی چنین و مولانا فلان و بیسار... اما به حال و گذشته و آینده مکتوب خود به اندازه تخم گشنیز هم اعتنا نداریم. عملاً و علناً به کسانی که کتاب می خوانند میخندیم. آشکارا اگر کسی کتاب خوان باشد جزو قوم یعجوج و مأجوجَش می دانیم. معتقدیم تا می شود رفت خیابان جردن و اندرز گو یا..(هر شهر و محلی دیگر) دور دور کرد، خریت محض است وقتت را حرام کنی و کتاب بخوانی.
در اثاث کشی، یخچال ساید بای ساید و حمل و نقل آن برایمان از بدیهیات است اما چهار تا کارتن کتاب را بدبارترین، سنگین ترین و مزاحم ترین اثاث می دانیم.(جالب این است که عزیزانی که شغل شریف شان همین جا به جایی بار و اثاثیه و اسباب کشی است هم از یخچال فریزر و لباسشویی و گاز و کمد و.. کمتر گله دارند تا از کارتن های کتاب!)
کلا توانایی این را داریم که هر کدام مانند دشمن خونی کتاب و کتابت و مکاتبه و تمام کلمات هم خانواده اش وارد عمل شویم. بیهوده تر، ابلهانه تر، ساده لوحانه تر، گاگول مَشنگانه تر از کتاب خواندن هیچ کاری به ذهن مان نمی رسد.
جالب تر وقتی است که یکی بد رانندگی می کند (یکی جز خودمان) یا یکی حین عطسه کردن، دستمال جلوی بینی اش نمی گیرد یا یکی باسن اش را از روی تنبان می خاراند... آن جاست که فریاد وافرهنگا سر می دهیم و همه مدعی فرهنگ و اندیشه می شویم و به سرعت گوشزد می کنیم که این جا سرزمین خیام و حافظ و سعدی و فلان و بهمان است!
حالمان خوب است؟! دکتر لازم نیستیم؟!
مملکتی که تیراژ کتاب در آن شده پانصد ششصد جلد، مردمانش نباید به دکتر بروند؟
دایره لغات مان شده فقط ۷۰۰ کلمه. یعنی با ۱۲۰ کیلو وزن کل کلماتی که بلدیم ۷۰۰ کلمه است و باز خودمان را دکتر واجب نمیدانیم. یعنی صفا می کنیم برای خودمان. کتاب فروشی ها می شود پیتزا فروشی، کتابخانه ها حداکثر شده قرائت خانه ی پشت کنکوری ها، تیراژ کتاب لای باقالی ها، کتاب خوان ها(اگر بیابیم) اهالی ریشخند، ما هم که باحالیم! همه هم شیرین زبان و طناز و بذله گو، از طرف می پرسی آخرین کتابی که خوانده ای کی بوده؟ می گوید می خواستم آخرین درسم را پاس کنم. بعد هم هرهر می خندد طوری که بیست و یک دندان خراب از مجموع سی و دو دندانش را می شود شمرد. خب کتاب نمی خوانی نخوان. چرا دیگر مسواک نمی زنی؟؟ بعد نق می زنی به قیمت دندانپزشکی!
خوشبختانه تنها مسئله ای که بین تمام صنوف از پزشک و داروساز دندانپزشک تا کارمند و راننده و حسابدار و مکانیک و باغبان و.. مشترک است همین کتاب نخواندن است! یعنی اصلا می شود آن را میثاق جمعی دانست و یقین داشت همه تا همیشه بر آن وفادار خواهند ماند. کرد و ترک و فارس و گیلک و مازنی و.. هم ندارد. شکر خدا تمام اقوام و طوایف مختلف ما نیز در یک اتحاد ملی-میهنی بر سر کتاب نخواندن به توافق و تفاهمی چنان سترگ دست یازیده اند که بی آن که جایی ثبت کنند از هر قانون مثبوت و مضبوطی گرانقدرتر می شمارندش و در پاسداشت آن به جد و به جان می کوشند!
و حکایت همچنان باقیست...
بر گرفته از کتاب "چقدر خوبیم ما (جامعه شناسی طنز)"، (صفحات ۷۶ تا ۷۸) تالیف ابراهیم رها ، با کمی دخل و تصرف اینجانب که ما باشیم😉
@mohamadnobakht
شعر:حضرت حافظ
موسیقی: علی قمصری
کلام: دکتر محمد نوبخت
امارات متحده عربی و زمین خواری خزنده در یمن و طمع در ایران
Читать полностью…
در سالروز درگذشت پیامبر گرامی اسلام روایت تاریخ طبری از تغسیل و تدفین را نقل میکنیم با این توضیح که در متون مذهبی شیعه (در بخش مربوط به عایشه) با آنچه در تاریخ طبری آمده تفاوتهایی وجود دارد اما فارغ از این نکات و جزییات حس و حال غریبی میدهد این کلمات.
برشی از جزء سوم تاریخ طبری که در سال ۳۴۱ خورشیدی (بیش از هزار سال پیش) نگاشته شده. تاریخی که چون زیر نظر ابوعلی بلعمیِ وزیر نوشته شده به تاریخ بلعمی هم شهرت دارد:
... و به خبری چنین گفتند که به روز سه شنبه بود نماز دیگر که ایشان [یاران] به شستن پیغامبر پرداختند.
و او دوشنبه مرده بود چاشتگاه.(هنگام ظهر)
و گروهی چنین گفتند که روز دوشنبه مرده بود و سه شنبه و چهارشنبه و پنجشنبه تا نماز پیشین بدو نپرداختند. و بوبکر ترسید که او تباه شده است از سه روز باز مرده. چون به خانه اندر آمد سوی پیغامبر شد و رویش برهنه کرد و ببویید، خوش یافت.
رویش بر روی برنهاد و گفت: ما اَطیَبَکَ حیّا و مَیّتا! چه خوش بویی به زنده و مرده.
پس بوبکر گفت: من از پیغامبر شنیدم که مرا اهل بیت من بشویَد. علی و عباس (عموی پیامبر) را بگویید تا ایشان پیغامبر را بشویند.
عباس با دو پسر فضل و قُثَم و علی بیامدند. بوبکر گفت: پیغامبر را بشویید. دو مولای پیغامبر را نیز - شقران و اسامة بن زید - را گفت: اندر روید و ایشان را یاری دهید.
و خود با مهاجر و انصار بر در بنشست. پس مردی از انصار برخاست. نام او اوس بن خولی از خزرج بود و گفت: زنهار که فردا ما را مردمان سرزنش کنند و گویند اندر آن وقت که پیغامبر را شستند از انصار هیچ کس آنجا نبود؟ این فخر از ما مَبَر و یک تن را از انصار آنجا فرست تا یاری کند. این اوس از بدریان بود.
بوبکر گفت: تو اندر شو و یاری دِه. او اندر شد. و علی بن ابی طالب - رضیالله عنه- پیغامبر را بر تن شوی (سنگ غسالخانه) نهاد هم با آن پیرهن که خفته بود و اندر او بمرده و از او بِنَیاهِخت (برهنه نکرد) و زیرِ پیراهن آب بر او همی ریخت و شقران و اسامه آب، همی دادند و فضل و قثم او را بر تن شوی از پهلو به پهلو می گردانیدند و علی همی شست. عباس و اوس انصاری از دور ایستاده بودند و همی نگریستند.
پس چون بشستند، از سه جامه کفن کردندش؛ دو سپید و یکی بُردِ یمانی و هر سه نادوخته بود. او را بدان سه جامه اندر پیچیدند و بخور و آنچه سنّت مردگان بود، همه تمام کردند.
و مردی بود اندر مدینه که انصاریان را و مردمان مدینه را گور کندی. نام او بوطلحه بود. او را بخواندند تا گور کَنَد.
باز اختلاف افتاد که گور کجا کَنیم؟ گروهی گفتند اندر مزگت (مَزگد یا همان مسجد) باید کندن و گروهی گفتند به بقیع القرقد باید به گورستان مسلمانان.
بوبکر گفت: من از پیغامبر شنیدم که هر پیغامبری را گور آنجا بوَد که جان از او بیرون شود. پس آن بستر که او بر آنجا مرده بود برداشتند و زیر بستر گور کندند و آن حجره عایشه بود و هم پهلوی مزگت بود.
پس چون گور بکندند و کار تمام شد، پیغامبر را بر لب گور بنهادند و خلق، فوج فوج اندر همی آمدند و بر پیغامبر نماز همی کردند بی آن که کسی امامی کردی.(کسی امام جماعت باشد)
چون مهاجر و انصار نماز بکردند، آن گه زنان و کودکان اندر آمدند و نماز کردند. و آن روز اندر این بگذشت و از شب نیز همی بگذشت. پس چون نیمه شب بود او را به گور کردند.
و گروهی چنین گویند که پیغامبر را - علیه السلام- این شستن و نماز کردن روز سه شنبه بود و شب چهارشنبه به گور کردندش. و گروهی گفتند: این روز پنج شنبه بود و شب آدینه به گور کردندش.
و پیغامبر را - علیه السلام - یکی قطیفه بود که آن را زیر افکندی و بر آن خفتی. قطیفه، زیلویی بود که عرب اندر ستبر بافته با مویْ همچون محفوری و نیز از وی ستبرتر. پس شقران مولای پیغامبر این قطیفه بیاورد و به گور افکند زیر پهلوی پیغامبر و گفت: والله که از پس تو کس اینجا برنخسبد.
و علی و فضل و قثم و شقران هر چهار به گرو فرو شدند و مردمان بر سر گور انبوهی کردند. و علی از پس همه از گور برآمد و خاک برافگند. و مغیرة بت شعبه بر سر گور بود و دعوی کردی: باز پسین کسی که روی پیغامبر دید به گور اندر من بودم. چون علی از گور برآمد و خاک خواستند فرود افگندن من انگشتری خویش رابه گور اندر فگندم و بدان بهانه به گور فرو شدم و روی پیغامبر باز کردم و بدیدم. پس رویش ببوسیدم و از انگشتری نیندیشیدم.
علی گفت: مغیره دروغ گوید. همی که او آنجا این چنین نیارستی کردن و او را این دل و زَهره نبود که این چنین یارستی کردن.
و اخبارها مختلف است که پیغامبر را چند سال بود که بمرد. گروهی گفتند شصت و سه سال بود زیرا که چهل ساله بود که وحی آمدش. سیزده سال به مکه بود. از پس آن که وحی آمدش و دَه سال به مدینه و از همه اخبارها این درست تر است.
#خلیج_فارس از دریچه ایستگاه بین المللی فضایی
Читать полностью…
جالب است!
میدانی؟
تو هیچ وقت گم نمیشوی.
هیچ وقت.
هرکجا خواستی برو
در پس هر درخت
در پیچ کنجکاوی هر کوچه دور
در سینهکش کوههای بلند
نترس
برو !
گم نمیشوی!
نشانیات اینجاست
میان سینه من
هرکه هرجا بیابد ترا
زود
به خانه بازت میرساند.
به اینجا
میان سینه من
میبینی؟
تو گم نمیشوی...
نترس
م.ن
شنبه. ۲۸مرداد ۱۴۰۲
تهران
#فرهنگ_کوچه
رمزگشایی از اصطلاحات عامیانه به روایت دکتر محمد نوبخت
@mohamadnobakht
#قوز_بالا_قوز
هنگامی كه یك نفر گرفتار مصیبتی شده و روی ندانم كاری مصیبت تازه ای هم برای خودش فراهم می كند این مثل را در باره مصائب مضاعف شدهاش میگویند.
اما داستان این متل چیست؟
میگویند یك قوزی (فردی که علیرغن جوانی قوز دارد. یک بیماری ژنتیکی مربود به اسکلت است) بود كه بسیار غصهدار بود كه چرا قوز دارد و از زیبایی قامت بیبهره است.
از قضا یك شب مهتابی از خواب بیدار شد و به خیال آنکه سحر شده، برخاست تا به حمام برود. از سر تُون (ورودی حمام) حمام كه رد شد صدای ساز و آواز به گوشش رسید. اعتنا نكرد و داخل شد. در سربینه (قسمت رختکن حمامهای قدیم) كه داشت لخت می شد حمامی را خوب نگاه نكرد و ملتفت نشد كه در سربینه جنی نشسته.
وارد گرم خانه كه شد دید جماعتی بزن و بكوب دارند و مثل اینكه عروسی داشته باشند می زنند و می رقصند. او هم بیاعتنا به چهره آن جماعت، دل به دلشان داد و بنا كرد به آواز خواندن و رقصیدن و خوشحالی كردن.
درضمن اینكه می رقصید کمکم دید پاهای آنها سم دارد! آن وقت بود که ملتفت شد ای دل غافل ، اینها از «ما بهتران» (اجنه) هستند.
اگرچه خیلی ترسید اما خودش را به خدا سپرد و به روی آنها هم نیاورد.
جنیان هم كه داشتند می زدند و می رقصیدند فهمیدند كه او از خودشان نیست اما از رفتارش خوششان آمد و آرزویش که نداشتن قوز بود را براورده کرده و قوزش را برداشتند.
فردای ان روز، رفیقش كه او هم قوزی بود از او پرسید : «تو چكار كردی كه قوزت صاف شد؟» او هم ماجرای آن شب را تعریف كرد.
چند شب بعد رفیقش به طمع رفع قوز به همان حمام رفت. دید باز حضرات آنجا جمع شده اند و خیال كرد كه همین كه برقصد از ما بهتران خوششان می آید.
وقتی كه او شروع كرد به رقصیدن و آواز خواندن و خوشحالی كردن، از ما بهتران كه آن شب عزادار بودند اوقاتشان تلخ شد و از سر تنبیه، قوز آن بابا را آوردند گذاشتند بالای قوزش ایت بنده خدا.
اینجا بود كه این بدبخت تازه فهمید كار بیمورد و طوطیوار كرده و بر سر زد که : «ای وای دیدی كه چه به روزم شد، قوزی بالای قوزم شد !»
مضمون این تمثیل را عوام به نظم آورده و برای کودکان در قالب مثنوی ساده ای میخوانند:
شبی گوژپشتی به حمام شد
عروسی جن دید و گلفام شد
برقصید و خندید و خنداندشان
به شادی به نام نكو خواندشان
ورا جنیان دوست پنداشتند
زپشت وی آن گوژ برداشتند
دگر گوژپشتی چو این را شنید
شبی سوی حمام جنی دوید
در آن شب عزیزی زجن مرده بود
كه هریك زاهلش دل افسرده بود
در آن بزم ماتم كه بُد جای غم
نهاد آن نگونبخت شادان قدم
ندانسته رقصید دارای قوز
نهادند قوزیش بالای قوز
خردمند هر كار برجا كند
خر است آنكه هر كار هر جا كند!
@mohamadnobakht
#فرهنگ_کوچه
رمزگشایی اصطلاحات عامیانه به روایت دکتر محمد نوبخت
@mohamadnobakht
#اهل_بخیه
اهل بخیه بودن در فرهنگ عامه، کنایه از کسانی است که کارشان آنچه مینمایند نیست. به عنوان مثال، زمانی که فردی بخواهد با زبان رمز، هم منقل و هم محفل خود را به دیگری معرفی کند، در حالیمه اصلا به آن فرد نمیآید اهل دود و دم باشد، می گوید: «فلانی هم اهل بخیه است» که نوعی طنز و طعنه نیز محسوب می شود.
اهل بخیه در لغت به معنی کسی است که حرفه دوزندگی دارد. خیاط است. اما خیاط داریم تا خیاط!
داستان این اصطلاح آن است که
در گذشته پالان دوزی پیر در شهری زندگی می کرد. وی بسیار کار می کرد اما نمی توانست پول زیادی به دست آورد و از این بابت غمگین بود و غصه می خورد.
روزی از روزها بازرگانی از شهری دور به خانهی پالان دوز آمد و از او خواست تا برای الاغ و قاطرهایش پالانی نو بدوزد.
پالان دوز از اینکه مشتری خوبی گیرش آمده بود خوش حال شد و مشغول دوختن پالان ها شد. پس از اینکه همه ی پالان ها را دوخت، بازرگان پولی افزون بر دستمزدش به او داد و به پالان دوز گفت که پادشاه مسابقه ای برای دوزندگان و خیاطان برگزار خواهد کرد و می خواهد از میان آن ها یکی را برگزیند. پس اگر کسی را میشناسی که خیاطی میداند به او خبر بده و بگو فلان روز در دربار حاضر باشد.
پالان دوز به فکر فرو رفت و پس از چند روز بار سفر بست و به سمت دربار پادشاه به راه افتاد و پس از چند روز در روز مسابقه به دربار رسید.
در دربار، خیاطان زیادی از شهرهای مختلف گردآمده بودند. هر کدام از خیاطان به ترتیب نزد پادشاه می رفتند و نمونه کارهای خود را به پادشاه نشان می دادند تا پادشاه بهترین آن ها را برگزیند.
نوبت به پالان دوز رسید و پالان دوز به محضر پادشاه حاضر شد.
پادشاه و درباریان وقتی پالان دوز و پالان هایی که در دستش بود را دیدند بسیار تعجب کردند. پادشاه ابتدا با دیدن این صحنه بسیار خشمگین شد و گمان برد که وی قصد توهین به او را داشته است اما هنگامی که از او سوالاتی پرسید دانست که از روی سادگی به آن جا آمده و فرق خیاط با خیاط را نفهمیده.
برای همین خشمش را فرو برد و گفت: «ما از دوزندگان لباس دعوت کرده ایم تا از بین آن ها کسی را برای دوختن لباس هایمان برگزینیم اکنون تو این جا چه کار می کنی؟»
پالان دوز گفت: «همه ی ما سوزنی در دست می گیریم و به پارچه ای بخیه می زنیم، حال یکی به پارچه ای ظریف بخیه می زند و یکی چون من به پارچه ی زبر و خشن ولی دراصل همه ی ما اهل بخیه هستیم».
به مناسبت ۲۵ اردیبهشت
روز پاسداشت زبان فارسی و بزرگداشت
حکیم ابوالقاسم فردوسی
شاهنامه خوانی
همایون شجریان
@mohamadnobakht
چه بگویم؟
این رمضان هم گذشت. ولی ...
باشید تا پرده برافتد.
@mohamadnobakht
رادیو چهرازی.
نوستالژی فرهبختگی با بوی قهوهی آمیخته به دود سیگار در کافه نسیان.
@mohamadnobakht
شاید امروز شاخصترین روز در تقویم آشپزی جهان برای ما ایرانیها باشد. غذائی که در ایران و ترکیه به نام کله پاچه، در کشورهای عربی باجَة، در قفقاز ( گرجستان، ارمنستان و آذربایجان ) خاش، بلغارستان به نام پاچه و در نروژ به نام اسمالاهووه ( غذا رسمی شب کریسمس ) شناخته میشود. در فرهنگ بعضی از شهرهای ایران، در شب ۲۷ ماه رمضان بیشتر مردم شهر بر اساس یک سنت قدیمی کلهپاچه میخورند. سال ۹۲، هیئت باستان شناسی ایران و ایتالیا، در گورها کشف شده در منطقه چلو در استان خراسان شمالی، ظروفی سفالی یافتند که در آن بقایای کله و پاچه دیده شد. این گور ها مربوط به ۳۷۰۰ تا ۴۲۰۰ سال پیش هستند. به گفته کارشناسان، در کنار برخی اجساد، ظرفی به شکل کاسه گذاشته شده است که در آن بقایای سر گوسفند و چهار پاچه قابل رؤیت است.
Читать полностью…