روزی آخر ز پی عشق، سفر خواهم کرد
در ره وصل تو از خویش گذر خواهم کرد
محفل بزم و طرب، شعر وغزل آماده
همه عشاق ره عشق خبر خواهم کرد
#سماع
#رقص
#مولانا
من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته
امیّد ِ رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم
شعر: #حسین_منزوی
صدا : #علیرضا_قربانی
هر روز به نو برآید آن دلبر عشق
در گردن ما در افکند دفتر عشق
این خار ازآن نهاد حق بردر عشق
تا دور شود هر که ندارد سر عشق
#مولانا
مائیم که تا مهر تو آموختهایم
چشم از همه خوبان جهان دوختهایم...
#مولانای_جان
ای صبا،
صبح دمی بر سرِ کویش بگذر،
تا معطر شود آفاق ز تو، هر سحری..
عـراقی
شوقِ دیـدارِ تـو سر رفت ز پیمانـه ی ما
کِی قـدم مینهی ای شاه به ویرانه ی ما
ما هنوز ای نفست گرم، پُر از تاب و تبیم
سر و سامان بده بـر این دلِ دیوانه ی ما
#مولانای_جان
ای شیفته ی روی نکوی تو جهانی
نیکو نتوان گفت که نیکو تر از آنی
#نشاطاصفهانی
#غزلشماره۲۴۸
⟡ـ مـولانایِجـان ـ⟡
خُنک آن قماربازی
که بباخت آن چه بودش
بِنَماند هیچَش اِلّا،
هوس قمار دیگر
#مولانای_جان
دوش عشق شمس دین می باختیمЧитать полностью…
سوی رفعت روح می افراختیم
در فراق روی آن معشوق جان
ماحضر با عشق او می ساختیم
در نثار عشق جان افزای او
قالب از جان هر زمان پرداختیم
عشق او صد جان دیگر می بداد
ما در این داد و ستد پرداختیم
همچو چنگ از حال خود خالی شدیم
پرده عشاق را بنواختیم
اندر آن پرده بده یک پردگی
کز شعاعش پردهها بشناختیم
هر زمان خود را به سوی پردهای
حیله حیله پیشتر انداختیم
برج برج و پرده پرده بعد از آن
همچو ماه چارده می تاختیم
رو نمود از سوی تبریز آفتاب
تا دل از رخت طبیعت آختیم
#مولانای_جان
سمنبویان
استاد شجریان
چون که بزرگداشتِ آینهی دل، رفیقِ دیرینِ لحظههامون، "جناب حافظ" هست.
☕️
.
طراوت میدهی با بودنت شعرِ پریشان را......
✨⟡ـ مـولانایِجـان ـ⟡
#قاعده_هشتم :
#چهل_قاعده_شمس ؛
#هیچ گاه نومید مشو.
اگر همه درها هم به رویت بسته شوند، #سرانجام او کوره راهی #مخفی را که از #چشم همه #پنهان مانده، به رویت باز
می کند.
حتی اگر هم #اکنون #قادر به دیدنش نباشی، بدان که در پس گذرگاه های دشوار #باغ های_بهشتی قرار دارد.
#شکر کن!
پس از رسیدن به خواسته ات شکر کردن #آسان است.
#صوفی آن است که حتی وقتی خواسته اش #محقق نشده، شکر گوید.
گر همه عالم ز لوح فکر بشویند
عشق نخواهد شدن که نقش نگین است
گوشه گرفتم ز خلق و فایدهای نیست
گوشه چشمت بلای گوشهنشین است
#حضرت_سعدی
⟡ـ مـولانایِجـان ـ⟡
يوسف گمگشته بازآيد به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور
اي دل غمديده حالت به شود دل بد مکن
وين سر شوريده بازآيد به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چتر گل در سر کشي اي مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت
دايما يک سان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نوميد چون واقف نه اي از سر غيب
باشد اندر پرده بازي هاي پنهان غم مخور
اي دل ار سيل فنا بنياد هستي برکند
چون تو را نوح است کشتيبان ز طوفان غم مخور
در بيابان گر به شوق کعبه خواهي زد قدم
سرزنش ها گر کند خار مغيلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعيد
هيچ راهي نيست کان را نيست پايان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب
جمله مي داند خداي حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شب هاي تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
#حضرت_حافظ
⟡ـ مـولانایِجـان ـ⟡
.
شد ز غمت خانهٔ سودا دلم
در طلبت رفت به هر جا دلم
در طلب زهرهْ رُخِ ماه رو
مینگرد جانب بالا دلم
فرش غمش گشتم و آخر ز بخت
رفت بر این سقف مصفا دلم
آه که امروز دلم را چه شد؟
دوش چه گفته است کسی با دلم؟
از طلب گوهر گویای عشق
موج زند موج چو دریا دلم
روز شد و چادر شب میدَرَد
در پی آن عیش و تماشا دلم
از دل تو در دل من نکتههاست
اه چه ره است از دل تو تا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی
وای دلم وای دلم وا دلم
ای تبریز از هوس شمس دین
چند رود سوی ثریا دلم
#حضرت_مولانا
#دیوان_شمس
تو او باشی و او
تو من چگویم
بجز درمان دردت
می چه جویم
#شیخ_عطار_نیشابوری
ای جان تو و جانها چو تن
بیجان چه ارزد خود بدن
دل دادهام دیر است من
تا جان دهم جانا بیا
#مولانای_جان
شبی پرسیدم از دلبر
چه فن در عاشقی خوش تر؟
فشاند آن زلف چون عنبر به رخ یعنی "پریشانی"
ـــ قاآنی
مرا هر دم همیگویی که برگو قطعه شیرین
به هر بیتی یکی بوسه بده پهلوی من بنشین
زهی بوسه زهی بوسه زهی حلوا و سنبوسه
برآرد شیر از سنگی که عاجز گشت از او میتین
#مولانای_جان
⟡ـ مـولانایِجـان ـ⟡
🤍
مرا روزی مباد آندم
که بییادِ تو بنشینم ...
#حضرت_حافظ
📻 #فاضل_نظری (برداشتی ویژه و خاص)
.
#قشنگیات
عمریست که میبازم و یک برد ندارم
اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم.....
هنر مستظرفه
دردِ ما را نیست درمان الغیاث
هجرِ ما را نیست پایان الغیاث
دین و دل بردند و قَصدِ جان کنند
الغیاث از جورِ خوبان، الغیاث
در بهایِ بوسهای جانی طلب
میکنند این دلسِتانان الغیاث
حضرت حـافظ
غزل شماره 96
📚 دیوان شمس
✍️ مولانا جلالالدین محمد بلخی
📖 بخش 237 از 6329
غزلیات
«غزل شمارهٔ ۲۳۷»
یار ما دلدار ما، عالم اسرار ما
یوسف دیدار ما، رونق بازار ما
بر دم امسال ما، عاشق آمد پار ما
مفلسانیم و تویی، گنج ما دینار ما
کاهلانیم و تویی، حج ما پیکار ما
خفتگانیم و تویی، دولت بیدار ما
خستگانیم و تویی، مرهم بیمار ما
ما خرابیم و تویی، از کرم معمار ما
دوش گفتم عشق را: «ای شه عیار ما
سر مکش منکر مشو، بردهای دستار ما»
پس جوابم داد او: «کز تو است این کار ما
هر چه گویی وادهد، چون صدا کهسار ما»
گفتمش: «خود ما کهیم، این صدا گفتار ما
زانک کُه را اختیار، نبود ای مختار ما»
گفت: «بشنو اولا شمهای ز اسرار ما
هر ستوری لاغری کی کشاند بار ما؟»
گفتمش: «از ما ببر, زحمت اخبار ما
بلبلی مستی بکن، هم ز بوتیمار ما
«هستی تو فخر ما، هستی ما عار ما
«احمد و صدیق بین، در دل چون غار ما»
می ننوشد هر میی مست دردی خوار ما
خور ز دست شه خورد مرغ خوش منقار ما
چون بخسپد در لحد، قالب مردار ما
رسته گردد زین قفس، طوطی طیار ما
خود شناسد جای خود، مرغ زیرکسار ما
بعد ما پیدا کنی، در زمین آثار ما
گر به بستان بیتوییم، خار شد گلزار ما
ور به زندان با توییم، گل بروید خار ما
گر در آتش با توییم، نور گردد نار ما
ور به جنت بیتوییم، نار شد انوار ما
از تو شد باز سپید، زاغ ما و سار ما
بس کن و دیگر مگو، کاین بود گفتار ما
#مولوی #دیوان_شمس
🍁
جانا! به خرابات آ تا لَذَّتِ جان بینی
جان را چِه خوشی باشد،
بیصحبتِ جانانه؟؟؟
#مولانای_جان
هرجا که روی
نشستهای در دلِ ما...
#حضرتمولانا
⟡ـ مـولانایِجـان ـ⟡