شبی پرسیدم از دلبر
چه فن در عاشقی خوش تر؟
فشاند آن زلف چون عنبر به رخ یعنی "پریشانی"
ـــ قاآنی
مرا هر دم همیگویی که برگو قطعه شیرین
به هر بیتی یکی بوسه بده پهلوی من بنشین
زهی بوسه زهی بوسه زهی حلوا و سنبوسه
برآرد شیر از سنگی که عاجز گشت از او میتین
#مولانای_جان
⟡ـ مـولانایِجـان ـ⟡
🤍
مرا روزی مباد آندم
که بییادِ تو بنشینم ...
#حضرت_حافظ
📻 #فاضل_نظری (برداشتی ویژه و خاص)
.
#قشنگیات
عمریست که میبازم و یک برد ندارم
اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم.....
هنر مستظرفه
دردِ ما را نیست درمان الغیاث
هجرِ ما را نیست پایان الغیاث
دین و دل بردند و قَصدِ جان کنند
الغیاث از جورِ خوبان، الغیاث
در بهایِ بوسهای جانی طلب
میکنند این دلسِتانان الغیاث
حضرت حـافظ
غزل شماره 96
📚 دیوان شمس
✍️ مولانا جلالالدین محمد بلخی
📖 بخش 237 از 6329
غزلیات
«غزل شمارهٔ ۲۳۷»
یار ما دلدار ما، عالم اسرار ما
یوسف دیدار ما، رونق بازار ما
بر دم امسال ما، عاشق آمد پار ما
مفلسانیم و تویی، گنج ما دینار ما
کاهلانیم و تویی، حج ما پیکار ما
خفتگانیم و تویی، دولت بیدار ما
خستگانیم و تویی، مرهم بیمار ما
ما خرابیم و تویی، از کرم معمار ما
دوش گفتم عشق را: «ای شه عیار ما
سر مکش منکر مشو، بردهای دستار ما»
پس جوابم داد او: «کز تو است این کار ما
هر چه گویی وادهد، چون صدا کهسار ما»
گفتمش: «خود ما کهیم، این صدا گفتار ما
زانک کُه را اختیار، نبود ای مختار ما»
گفت: «بشنو اولا شمهای ز اسرار ما
هر ستوری لاغری کی کشاند بار ما؟»
گفتمش: «از ما ببر, زحمت اخبار ما
بلبلی مستی بکن، هم ز بوتیمار ما
«هستی تو فخر ما، هستی ما عار ما
«احمد و صدیق بین، در دل چون غار ما»
می ننوشد هر میی مست دردی خوار ما
خور ز دست شه خورد مرغ خوش منقار ما
چون بخسپد در لحد، قالب مردار ما
رسته گردد زین قفس، طوطی طیار ما
خود شناسد جای خود، مرغ زیرکسار ما
بعد ما پیدا کنی، در زمین آثار ما
گر به بستان بیتوییم، خار شد گلزار ما
ور به زندان با توییم، گل بروید خار ما
گر در آتش با توییم، نور گردد نار ما
ور به جنت بیتوییم، نار شد انوار ما
از تو شد باز سپید، زاغ ما و سار ما
بس کن و دیگر مگو، کاین بود گفتار ما
#مولوی #دیوان_شمس
🍁
جانا! به خرابات آ تا لَذَّتِ جان بینی
جان را چِه خوشی باشد،
بیصحبتِ جانانه؟؟؟
#مولانای_جان
هرجا که روی
نشستهای در دلِ ما...
#حضرتمولانا
⟡ـ مـولانایِجـان ـ⟡
هان، ای طبیبِ عاشقان، دستی فرو کش بَرْ برم
تا بخت و رخت وتختِ خود بر عرش و کرسی بر برم
بر گردن و بر دستِ من بربند آن زنجیر را
افسون مخوان، ز افسونِ تو هر روز دیوانه ترم
#مولانای_جان
تو نه چنانی که منم، من نه چنانم که تویی
تو نه بر آنی که منم، من نه بر آنم که تویی
من همه در حکم توام، تو همه در خون منی
گر مه و خورشید شوم، من کم از آنم که تویی
#مولانای_جان
⟡ـ مـولانایِجـان ـ⟡
تو بوسه عشق را دیدی مگر ای دل که پریدی
که هر جزوت شدهست ای دل چو لب نالان و بوسه چین
چو تلقین گفت پیغامبر شهیدان ره حق را
تو هم مر کشته خود را بیا برخوان یکی تلقین
#مولانای_جان
شوقِ دیـدارِ تـو سر رفت ز پیمانـه ی ما
کِی قـدم مینهی ای شاه به ویرانه ی ما
ما هنوز ای نفست گرم، پُر از تاب و تبیم
سر و سامان بده بـر این دلِ دیوانه ی ما
#مولانای_جان
ای شیفته ی روی نکوی تو جهانی
نیکو نتوان گفت که نیکو تر از آنی
#نشاطاصفهانی
#غزلشماره۲۴۸
⟡ـ مـولانایِجـان ـ⟡
خُنک آن قماربازی
که بباخت آن چه بودش
بِنَماند هیچَش اِلّا،
هوس قمار دیگر
#مولانای_جان
دوش عشق شمس دین می باختیمЧитать полностью…
سوی رفعت روح می افراختیم
در فراق روی آن معشوق جان
ماحضر با عشق او می ساختیم
در نثار عشق جان افزای او
قالب از جان هر زمان پرداختیم
عشق او صد جان دیگر می بداد
ما در این داد و ستد پرداختیم
همچو چنگ از حال خود خالی شدیم
پرده عشاق را بنواختیم
اندر آن پرده بده یک پردگی
کز شعاعش پردهها بشناختیم
هر زمان خود را به سوی پردهای
حیله حیله پیشتر انداختیم
برج برج و پرده پرده بعد از آن
همچو ماه چارده می تاختیم
رو نمود از سوی تبریز آفتاب
تا دل از رخت طبیعت آختیم
#مولانای_جان
سمنبویان
استاد شجریان
چون که بزرگداشتِ آینهی دل، رفیقِ دیرینِ لحظههامون، "جناب حافظ" هست.
☕️
.
طراوت میدهی با بودنت شعرِ پریشان را......
✨⟡ـ مـولانایِجـان ـ⟡
#قاعده_هشتم :
#چهل_قاعده_شمس ؛
#هیچ گاه نومید مشو.
اگر همه درها هم به رویت بسته شوند، #سرانجام او کوره راهی #مخفی را که از #چشم همه #پنهان مانده، به رویت باز
می کند.
حتی اگر هم #اکنون #قادر به دیدنش نباشی، بدان که در پس گذرگاه های دشوار #باغ های_بهشتی قرار دارد.
#شکر کن!
پس از رسیدن به خواسته ات شکر کردن #آسان است.
#صوفی آن است که حتی وقتی خواسته اش #محقق نشده، شکر گوید.
گر همه عالم ز لوح فکر بشویند
عشق نخواهد شدن که نقش نگین است
گوشه گرفتم ز خلق و فایدهای نیست
گوشه چشمت بلای گوشهنشین است
#حضرت_سعدی
⟡ـ مـولانایِجـان ـ⟡
يوسف گمگشته بازآيد به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور
اي دل غمديده حالت به شود دل بد مکن
وين سر شوريده بازآيد به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چتر گل در سر کشي اي مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت
دايما يک سان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نوميد چون واقف نه اي از سر غيب
باشد اندر پرده بازي هاي پنهان غم مخور
اي دل ار سيل فنا بنياد هستي برکند
چون تو را نوح است کشتيبان ز طوفان غم مخور
در بيابان گر به شوق کعبه خواهي زد قدم
سرزنش ها گر کند خار مغيلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعيد
هيچ راهي نيست کان را نيست پايان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب
جمله مي داند خداي حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شب هاي تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
#حضرت_حافظ
⟡ـ مـولانایِجـان ـ⟡
📚 دیوان شمس
✍️ مولانا جلالالدین محمد بلخی
📖 بخش 238 از 6329
غزلیات
«غزل شمارهٔ ۲۳۸»
هله ای کیا نفسی بیا
در عیش را سره برگشا
چه شد این فلان چه شد آن فلان
نبود مرا سر ماجرا
نهلد کسی سر زلف او
نرهد دلی ز چنین لقا
نکند کسی ز خوشی سفر
نرود کسی ز چنین سرا
بهل این همه بده آن قدح
که شنیدهام کرم شما
قدحی که آن پر دل شود
بپرد دلم به سوی سما
خمش این نفس دم دل مزن
که فدای تو دل و جان ما
#مولوی #دیوان_شمس
⟡ـ مـولانایِجـان ـ⟡
📚 تذکرة الأولیاء
✍️ عطار نیشابوری
📖 بخش 39 از 96
«بخش ۳۹ - ذکر منصور عمار قدس الله روحه العزیز»
بخش منصور عمار — قسمت 2 از 2
و گفت: حکمت سخن گوید در دل عارفان به زبان تصدیق و در دل زاهدان به زبان تفضیل و در دل عابدان به زبان توفیق و در دل مریدان به زبان تفکر و در دل عالمان به زبان تذکر.
و گفت: خنک آنکسی که بامداد که برخیزد عبادت حرفت او بود و درویشی آرزوی وی بود و عزلت شهوت او بود و آخرت همت او بود و در مرگ فکرت او بود و توبه کردن عزم او بود و قبول توبه و رحمت امید او بود.
و گفت: مردمان بر دو قسمند یا به خود عارفاند یا بحق آنکه بخود عارف بود شغلش مجاهده و ریاضت بود و آنکه به حق عارف بود شغلش عبادت و طلب رضا بود.
و گفت: دلهاء بندگان جمله روحانی صفتاند پس چون دنیا بدان دل راه یافت روحی که بدان دلها میرسید در حجاب شود.
و گفت: نیکوترین لباسی بنده را تواضع و شکستگی است و نیکوترین لباسی عارفان را تقوی است.
و گفت: هر که مشغول ذکر خلق شد از ذکر حق بازماند.
و گفت: سلامت نفس در مخالفت اوست و بلاء تو در متابعت نفس است.
و گفت: هر که جزع کند در مصایب دنیا زود بود که در مصایب دین افتد.
و گفت: آرزوی دنیا را ترک آرتا از غم راحت یابی و زبان نگاه دار تا از عذر خواستن برهی.
و گفت: شادی تو به معصیت در آن ساعت که توانی و دست یابی بترست ازمعصیت کردن تو.
و گفت: هر جا که رسی سنگی بر آهن میزن، باشد که سوختهٔ در میان باشد اگر بسوزد گو معذور دار که بر راه گذر قافله افتاده بودی.
چون منصور وفات کرد ابوالحسن شعرانی او را به خواب دید گفت: خدای با تو چه کرد گفت: فرمود که منصور عمار توئی گفتم بلی گفت: تو بودی که مردمان را به زهد میفرمودی و خود بدان کار نمیکردی گفتم خداوندا چنین است که میفرمائی اما هرگز مجلس نگفتم الا که نخست ثناء پاک تو گفتم آنگاه بر پیغمبر تو صلوات فرستادم آنگاه خلق را نصیحت کردم حق تعالی فرمود که صدقت راست گفتی پس فرشتگان را فرمود که او را کرسی نهید در آسمان تا در میان فرشتگان مرا ثنا گوید چنانکه در زمین در میان آدمیان میگفت. رحمةالله علیه.
#عطار_نیشابوری #تذکرة_الاولیاء #منصور_عمار
شعر نظام فاطمی
اهنگ محمد میرنقیبی
از گلهای رنگارنگ 555
به جناب عشق گفتم : تو بیا دوای ما باش
که به پاسخم بگفتا : تو بمان و مبتلا باش...
#مولانای_جان
⟡ـ مـولانایِجـان ـ⟡
تلفیقی زیبا از «رقص»،
«موسیقی»
و «معماری» ایرانی...
اجرای رقص: #شیدادبیرЧитать полностью…
موسیقی متن: «دل شیدای من» با صدای #علیرضاافتخاری
بنای ایرانی: ارگ کریمخان زند