molavipoet | Unsorted

Telegram-канал molavipoet - مولوی و عرفان

44090

تفسیر روان ابیات مثنوی،فیه مافیه،دیوان شمس، سخنرانی اساتید عرفان، معرفی عرفان ها . 🚫 تبلیغ نداریم🚫 ۰ ادمین تبادل @Admiinhnny مدیر @MolaviAdmin . لینک ابتدا کانال t.me/molavipoet/1 اینستاگرام و سایت Molavipoet MolaviPoet.com خیریه کانال @hayatmolavi

Subscribe to a channel

مولوی و عرفان

🌹🌹
@MolaviPoet


لینک جلسه قبل 👈 اینجا

حکا یت هشتم_ باب چهارم گلستان_ در فواید خاموشی_ سکوت حسن میمندی

تنی چند از بندگانِ محمود گفتند حسنِ میمندی را که: سلطان امروز تو را چه گفت در فلان مصلحت؟ گفت: بر شما هم پوشیده نباشد. گفتند: آنچه با تو گوید، به امثالِ ما گفتن روا ندارد. گفت: به اعتمادِ آن که داند که نگویم، پس چرا همی‌پرسید؟

نه هر سخن که برآید، بگوید اهلِ شناخت
به سرِّ شاه سر خویشتن نشاید باخت


📗 گلستان_ صفحه ۱۳۵
✍سعدی (تدوین و تنظیم و مقدمه از اسمعیل شاهرودی (بیدار)_الهیه شمیران اردیبهشت ماه ۱۳۷۳ شمسی


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🎼 موسیقی


🎹  اتیش‌بازی_Firework

🎤کیتی پری_ Katy Perry

لینک یوتیوب👇
https://youtu.be/QGJuMBdaqIw?is=Cqr_EjcqwkO-AO5E

متن و ترجمه آهنگ آتش بازی _ کیتی پری

,Do you ever feel like a plastic bag,
تاحالا احساس کردی که مثه یه کیسه پلاستیکی میمونی

drifting through the wind
تو هوا شناوری

wanting to start again?
دلت میخواد از نو شروع کنی

Do you ever feel, feel so paper thin
تا حالا احساس کردی که مثه یه کاغذ نازکی

like a house of cards,
مثه هزاران کارت

one blow from caving in
که با یه انفجار از بین میره

Do you ever feel already buried deep?
تاحالا حس کردی که زنده زنده دفن شدی

feet under screams but no one seems to hear a thing
که فریاد میزنی اما کسی چیزی نمیشنوه

Do you know that there's still a chance for you
میدونستی که هنوز یه شانسی داری

'Cause there's a spark in you
چون در تو جرقه ( امید ) هست

You just gotta ignite, the light, and let it shine
تو فقط باید نور درونت و روشن کنی و بزاری بدرخشه

Just own the night like the 4th of July
شب و ازانه خودت کن مثه چهارم جولای

'Cause baby you're a firework
چون عزیزم تو مثه آتیش بازی میمونی

Come on, show 'em what you're worth
بیا و بهشون نشون بده چه ارزشی داری

Make 'em go "Oh, oh, oh"
بزار بگن : اوه

As you shoot across the sky-y-y
و تو تو سراره آسمون پخش میشی

Baby, you're a firework
عزیزم تو مثه آتیش بازی میمونی

Come on, let your colors burst
بیا و بزار رنگهات تو آسمون پخش بشه

Make 'em go "Oh, oh, oh"
بزار بگن : اوه

You're gonna leave 'em all in awe, awe, awe
تو باعث میشه همشون تعجب کنن

You don't have to feel like a waste of space
تو دیگه احساس اضافی بودن نمیکنی

You're original, cannot be replaced
همینی که هستی و نمیتونی عوض بشی

If you only knew what the future holds
اگه فقط میدونستی که آینده چه سرنوشتی و برات رقم زده
After a hurricane comes a rainbow
بعد از طوفان رنگین کمون ظاهر میشه

Maybe your reason why all the doors are closed
شاید دلیل اینکه درها بروت بسته شدن تویی

So you could open one that leads you to the perfect road
پس باید بازشون کنی و بدون که تورو به بهترین راه راهنمایی میکنه

Like a lightning bolt, your heart will glow
قلبت مثه یه توپ آتشین میدرخشه

And when it's time, you'll know
و وقتی وقتش برسه میفهمی

(تکراری)

You just gotta ignite, the light, and let it shine
Just own the night like the 4th of July

'Cause baby you're a firework
Come on, show 'em what you're worth
Make 'em go "Oh, oh, oh"
As you shoot across the sky-y-y

Baby, you're a firework
Come on, let your colors burst
Make 'em go "Oh, Oh, Oh"
You're gonna leave 'em all in awe, awe, awe
Boom, boom, boom
بوم بوم بوم

Even brighter than the moon, moon, moon
حتی از ماه هم درخشان تری
It's always been inside of you, you, you
همیشه در درونت باقی میمونه
And now it's time to let it through-ough-ough
حالا وقتشه که آزادش کنی

(تکراری)

'Cause baby you're a firework
Come on, show 'em what you're worth
Make 'em go "Oh, Oh, Oh"
As you shoot across the sky-y-y

Baby, you're a firework
Come on, let your colors burst
Make 'em go "Oh, Oh, Oh"
You're gonna leave 'em all in awe, awe, awe

Boom, boom, boom
Even brighter than the moon, moon, moon
Boom, boom, boom
Even brighter than the moon, moon, moon


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

.

«هشت کتاب» روایت سفر درونی انسان از نگاه سهراب سپهری است؛ سفری از اضطراب و تنهایی به سوی آرامش، سادگی، عشق و یگانگی با طبیعت و هستی. سپهری خواننده را دعوت می‌کند تا جهان را با چشمانی تازه ببیند، از تعصب و قضاوت فاصله بگیرد و حقیقت را در سکوت، مهربانی، طبیعت و زندگی روزمره جست‌وجو کند. در شعرهای او، انسان زمانی به آرامش می‌رسد که از خودخواهی و وابستگی رها شود و با همه موجودات احساس پیوند کند. زبان شعرهای او ساده، تصویری و سرشار از مفاهیم عرفانی و انسانی است.

📗 هشت کتاب

✍ سهراب سپهری


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🔊 فایل صوتی


💬شرح هشت کتاب سهراب سپهری_ ترم سوم، جلسه سوم _سوتِ قطاری در خواب پُل؛ نگاهی دیگر به عشق و مرگ در منظومه صدای پای آب

🎙دکتر عبدالحمید ضیایی

حجم :7,7MB

🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🌹🌹
@MolaviPoet

«جامعه، زمینِ ذهنِ تو را به اختیارِ خودش درآورده و تو را مجبور کرده که در این زمین، بنایی به نام «هستی» و «هویت» بسازی.»

بخش زیادی از آنچه ما «هویت» خود می‌پنداریم، ساختهٔ ذهن و القائات جامعه است، نه حقیقتِ وجود انسان.


📗با پیر بلخ؛ کاربرد مثنوی در خودشناسی

✍ محمدجعفر مصفا

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🔊 فایل صوتی


💬 در ماهیت من و
مراتب خودآگاهی

🎙 دکتر حسین‌الهی‌قمشه‌ای

حجم :9,8MB

🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🌹🌹
@MolaviPoet

«هشدار مولوی این است که آن‌قدر به جریان این فکرهای مُخِل توجه کن تا ذهنت، به‌طور طبیعی، آرام بگیرد. آن آرامش طبیعی یعنی مراقبهٔ صحیح؛ یعنی مراقبه‌ای که در آن «خود» از ذهنت غایب شده است.»

📗 با پیر بلخ

✍ محمد جعفر مصفا


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🌹🌹
@MolaviPoet
لینک جلسه قبل 👈 اینجا

آیات ۴_۱ سوره طه

🖋طه(۱)
طه ( ای مشتاق حق و ای هادی (خلق) (۱)


🖋مَا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَى ﴿۲﴾
(ای رسول ما) قرآن را از آن بر تو نفرستادیم که خویشتن را به رنج در افکنی (۲)


🖋إِلَّا تَذْكِرَةً لِمَنْ يَخْشَى ﴿۳)
بلکه این کتاب تنها ذکر و یادآوری است تا پند و موعظه‌اای باشد آن کس را که از خدا( و عاقبت کار خویش) بترسد (۳).


🖋تَنْزِيلًا مِمَّنْ خَلَقَ الْأَرْضَ وَالسَّمَاوَاتِ الْعُلَى ﴿۴﴾
این کتاب فرستاده آن کسی است که زمین و آسمان‌های بلند مرتبه را آفریده است(۴)

[] «طا» و «ها» دو حرف است از حروف زبان عربی که آن را جزء مقطّعات مانند الف لام میم و غیره دانسته اند و گاهی تفسیرهایی نیز بر آن آورده اند که همه در شمار استحسانات (حسن جویی) قرار می‌گیرد و به حقیقت تفسیر نیست و مفسران گفته اند با توجه به آیات بعد که خطاب به پیامبر اکرم است این طه نیز رمزی بین خدا و رسول اوست که ممکن است حتی جبرئیل را از آن خبر نباشد.
میان عاشق و معشوق رمزی ست
چه داند آنکه اشتر می چراند
( ناشناس)

[] سعدی این سوره و سوره پس را در نعت پیامبر معرفی می‌کند:
تو را عزّ «لولاك» تمکین بس است
ثنای تو «طه» و «یس» بس است

«لولاك» اشاره به حدیثی است قدسی که خداوند به پیغمبر فرموده است اگر تو نبودی آسمان‌ها را خلق نمی‌کردم و البته این «تو» خطاب به حقیقت ذات انسان و همه فرزندان آدم است که آفرینش به خاطر آن‌ها صورت گرفته است.
آن دم «لولاک این باشد که کار
از برای چشم تیزِ است و نظار
(مثنوی)

[] خداوند در آغاز این سوره به نشان کمال محبت و شفقت به رسول خویش می فرماید: ما این قرآن را نفرستاده ایم که تو خود را به رنج و مشقت بیفکنی و تلاش بی حد در هدایت خلق کنی. بدان که هدایت خلق با تو نیست و آنچه وظیفه توست این است که مردمان را به این آیات الهی متذکر گردانی به خصوص آنان که دل‌هایشان در برابر حق خاشع است، زیرا اگر آن خشوع نباشد به جای آن سرکشی و عناد و لجاج می آید و تو هر تلاش که کنی آنها ایمان نخواهند آورد. بنابراین، تو در انجام رسالت خویش باش و از آنچه از تو خواسته ایم بیش مکن، که سر و کار مردمان با ماست. ضلالت و هدایت آن‌ها نیز با ماست و این قرآن از جانب آن کس فرود آمده که آفریدگار زمین و آسمان‌های بلند است. به تعبیر عارفان، باید گفت این کتاب ظهور مراتب فرودینی است از آن کس که فرادست وهم و عقل و خیال است و به حقیقت می‌توان گفت که آن موجود بلند مرتبه خود را فرود آورده است تا آن‌ها که در عالم فرودین قرار دارند نیز بهره ای از کمال و عظمت او ببرند چنانکه شادی از قلّه رفيع ذات خویش فرود می آید تا در عرصه فرودین جسم لبخند بیافریند و رقص و موسیقی و شعر و آواز خلق کند.

[] اگر قرآن را در شان خود بخوانیم یک معنی چنین خواهد بود که: ای آدمیان، ما این قرآن را که به عظمت آسمان‌ها و زمین است نفرستادیم تا شما را به رنج و محنتی و منع و محرومیتی دچار کند بلکه تنها برای آن است که شما را به یاد آورد از عهدی که با خدای خود بسته اید و نسخه روشن آن عهد در کتاب فطرت شما آمده است. عهد شما این است که زیبایی و دانایی و نیکویی را فراموش نکنید از آنکه راه بازگشت شما به بهشت تنها به هدایت این سه فرشته میسّر است. پس سر زلف این سه عروس آسمانی را بگیرید و رقص کنان به سوی من آیید که زندگی رقصی است به سوی خداوند.


📗 ۳۶۵ روز در صحبت قرآن
صفحه ۴۵۴ تا ۴۵۵
✍ دکتر حسین الهی‌قمشه‌ای


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🌹🌹
@MolaviPoet

«تا وقتی رنج را به عوامل بیرونی نسبت می‌دهیم، از شناخت ریشهٔ واقعی آن در درون خود بازمی‌مانیم.»

📗 با پیر بلخ

✍ محمد جعفر مصفا

این جمله مضمون محوری کتاب را بازتاب می‌دهد: دعوت به خودشناسی و دیدن سرچشمهٔ رنج در ساختار «خود» به جای جست‌وجوی علت‌ها در بیرون.


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🔊فایل صوتی

🎙 دکتر رشید کاکاوند

💬«داود گوژ» یکی از داستان‌های کوتاه صادق هدایت است.
خلاصه بسیار کوتاه: داود مردی گوژپشت و طردشده است که به دلیل ظاهرش همواره مورد تمسخر و تحقیر دیگران قرار می‌گیرد. او در آرزوی عشق، پذیرش و زندگی عادی است، اما جامعه تنها زشتی ظاهری او را می‌بیند و فرصت انسان دیده شدن را از او می‌گیرد. هدایت در این داستان، با نگاهی تلخ، تنهایی، رنج انسان و بی‌رحمی جامعه در قضاوت بر اساس ظاهر را به تصویر می‌کشد.
مضمون اصلی: تنهایی، تحقیر اجتماعی، رنج انسان و نقد قضاوت‌های ظاهربینانه.

حجم :23,3MB

📽 لینک یوتیوب 👈اینجا


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🎼 موسیقی بیکلام

🎹 آهنگ Waterfall (آبشار)
آلبوم:
"The Light Will Come"
پیانو سولو.
اثری آرامش‌بخش از پیانیست و آهنگساز برجسته عمر اکرم (Omar Akram) است. این قطعه ملایم و دلنشین، فضایی رویایی و تداعی‌کننده طبیعت دارد و در دسته موسیقی‌های سبک نیو ایج (New Age) قرار می‌گیرد.
انتشار: ۲۰۲۱ میلادی‌‌
مدت زمان: حدود ۵ دقیقه و ۱۷ ثانیه.‌

📽 لینک یوتیوب👈 اینجا

🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🔊فایل صوتی

درس‌گفتار مواجهه با رنج‌ها
جلسه هفتم «راه‌حل‌های غیر الهیاتی برای حل یا انحلال رنج‌ها»

🎙دکتر عبدالحمید ضیایی

🗓جمعه ۲۷ تیر ۱۴۰۴
موسسه آموزگارا

حجم : 8,7MB


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🌹🌹
@MolaviPoet
لینک جلسه قبل 👈 اینجا


شمس، بنابراین، برخلاف آنچه از گزارش‌ها بر می‌آید که عامی بود و عارف شد، بسیار دانش آموخته بود. با این همه، حقیقت حال خود را از عالمان دین و زهدورزان ریاضت پیشه پوشیده می داشت، چنان که هم‌روزگارانش سردرگم بودند که او خود را فقیه می داند یا فقیر (مقالات ۳۲۶)
آن فلان دوست مرا پرسیدند جهت ماکه: "او فقیه است یا فقیر؟"
گفت: "هم فقیه، هم فقیر".
گفت: "پس چگونه است که همه سخن از فقه می گوید؟"
جواب داد که: "زیرا فقر او از آن سردستی‌ها نیست که با این طایفه بشاید گفتن. آن دریغ باشد با این خلق گفتن. سخن را به طریق علم بیرون می برد، و اسرار را به طریق علم، و در پرده علم می گوید..."

سلطان ولد شمس را اهل "فضل و علم و عبارت و تحریر و بیان و تقریر" توصیف می کند. (سوا، ۷۱)، اما افلاکی از زبان مولانا جلال الدین در توصیف شمس آورده که او در کیمیا، دعوت کواکب، نجوم، منطق الهیات و فلسفه نظیر خود نداشت.
اما چون به مردان خدا مصاحبت نمود، همه را در جریده لا ثبت فرمود (افلاکی ۶۲۶).

تحصیلات شمس تبریز

از جمله فقیهانی که شمس با احترام از آنان یاد می‌کند شمس خویی آذربایجانی است (که در سال ۶۳۷ در سن ۵۴ سالگی بر اثر مرض سل از دنیا رفت). شمس خوبی نیز مذهب شافعی داشت و در طبقات الشافعيه، شرح احوال دانشمندان شافعی، تأليف جمال الدين عبد الرحيم اِسنوی (۷۷۱-۷۰۴)، یکی از علماء شافعی، از او به نام دانشمندی کامل و صاحب نظر در کلام، فلسفه (حکمت و شاید درمان گیاهی) و طب یاد شده است. شمس الدین خویی در خراسان، نزد یکی از شاگردان فخر رازی درس خواند و پس از آن به شام (سوریه) بازگشت و در آنجا قاضی شد. بسیار امکان دارد که این شمس الدین خویی همان قاضی القضاة شافعی مذهب دمشق باشد که المعظّم، در سال ۶۲۳ پس از درگذشت قاضی ناتوان حنفی، جمال الدین یونس مصری، او را این منصب داد. شمس‌الدین خویی، پیش از یافتن این منصب به مجلس المعظّم حاضر می‌شد ولی به گفته مورخان دوست نداشت در مسائل سیاسی مداخله کند. با این وصف، در سال ۶۲۴، همراه کمال الدین بن عدیم، فرستاده ملک اشرف نزد سلاجقه، سفر کوتاهی به قونیه می‌کند. ذهبی شمس خویی را از شاگردان فخر رازی معرفی می‌کند که تفسیر ناتمام رازی بر قرآن، تفسیر کبیر، را به اتمام می رساند. ذهبی شمس خویی را قاضی القضاة می‌خواند به گفته موحد (۵۱-۵۰)
"شمس خویی... با ابن عربی روابط بسیار نزدیک داشت و این خود تفاوت مشرب و مذاق وی را با فقهای خشک اندیش زمان روشن می گرداند."
شمس خویی بر خلاف بسیاری از آموزگاران،
شاگردانی را که در بحث و استدلال استعداد از خود نشان می دادند و اهل تفکر و اجتهاد بودند بر اهل "محفوظات" که صرفاً به حفظ و تکرار روایات و نقل اقوال فقها می پرداختند ترجیح می نهاد و گروه دوم را "صَحَفی" می نامید که کارشان ور رفتن با صحایف و کتب و اتکایشان به اقوال این و آن بود و گروه اوّل را "متصرف سخن" می خواند، یعنی آنکه سخن را که می‌گیرد هضم می کند و در آن تصرف می کند (همان‌جا).

در نسخ خطی مقالات اختلافی می بینیم که در نتیجه نمی توانیم به طور قطع اطمینان پیدا کنیم شمس خویی شخص مورد نظر این مقال است با فرد ناشناس دیگری به نام شمس خونجی (موحد، ۵۲). با این وصف، مقالات از او به نام قاضی دمشق یاد می کند که (اگر از الحاقات نباشد) ظاهراً هویت او را_ که از سال ۶۲۳ تا ۶۳۶ قاضی القضاة شافعی مذهب دمشق بود – روشن می سازد.
چنین پیداست که شمس تبریزی در جلسات درس عام شمس خویی حاضر می شده است (مقالات، ۶۰۷). آموزگاران در مساجد یا در خانقاه‌ها، نوعاً موضوعاتی را که در مجالس عام درس می گفته‌اند از موضوعاتی که برای شاگردان گزیده در خلوت و در مجلس خصوصی درس می گفته اند متمایز می‌ساخته اند. مشهور است که قطب الدین ابهری، مفتی و رئیس و پیشوای بغداد، «دو درس گفتی: یکی در خَلاء و یکی در مَلاء، بر قدر حوصله هر کسی درس فرمودی» (اوحد، ۵۶). ظاهراً شمس خویی قبول نمی‌کند که شمس تبریز از شاگردان گزیده او باشد. این۰ سخن نه تنها بدان معنی است که او شمس تبریز را به مجلس درس خصوصی خود نمی‌خوانده، بلکه نیز به این معنی است که شمس تبریزی برخلاف شاگردان دیگر شهریه نمی‌گرفته است.


📗مولانا، دیروز تا امروز، شرق تا غرب
    صفحه  ۱۸۷ تا ۱۸۹
✍ فرانکلین دین لوئیس ترجمه حسن لاهوتی


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

  تا خواسته‌ام از تو ترا خواسته‌ام
از عشق تو خوان عشق آراسته‌ام*

خوابی* دیدم و دوش فراموشم شد
این می‌دانم که مست برخاسته‌ام

✍ مولانا_ رباعی شمارهٔ ۱۱۹۳

*خوان عشق آراستن: سراسر زندگی را با عشق او معنا و زینت بخشیدن

*خواب: می‌تواند اشاره به مکاشفه یا تجربه‌ای روحانی باشد که جزئیاتش از یاد رفته است.

هرچه از خدا یا معشوق طلب کرده‌ام، در حقیقت خودِ او بوده، نه نعمت‌ها و عطاهایش. آن رؤیا را دیگر به خاطر نمی‌آورم، اما اثرش در جانم باقی مانده و می‌دانم که از آن حال، مستِ عشق و حضور حق برخاسته‌ام.

گاهی انسان حقیقت را با ذهن به یاد نمی‌آورد، اما دل، اثر آن را فراموش نمی‌کند. تجربهٔ عشق الهی ممکن است وصف‌ناپذیر باشد، ولی دگرگونی‌ای که در جان ایجاد می‌کند، آشکار و ماندگار است.


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

قصه گویی احسان عبدی پور

Читать полностью…

مولوی و عرفان

لینک جلسه قبل 👈 اینجا

🔊فایل صوتی_125


💬 شرح حکایت هشتم_ گلستان، باب چهارم _ در فواید خاموشی_ سکوت حسن میمندی

🎙 آرمد(علیرضا فولادی)

📽 ویدیو آپارات👈 اینجا


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

@abdolhamidziaei

🔊 فایل صوتی


💬شرح هشت کتاب سهراب سپهری_ ترم سوم، جلسه سوم _سوتِ قطاری در خواب پُل؛ نگاهی دیگر به عشق و مرگ در منظومه صدای پای آب

🎙دکتر عبدالحمید ضیایی

حجم : 56,2MB

🗓سه‌شنبه ۲۵شهریور  ۱۴۰۴
موسسه آموزگارا

🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

شرکت در نشست‌ها برای همگان آزاد و رایگان، اما نیازمند نام‌نویسی است.
برای ثبت‌نام، به شناسه زیر پیام دهید:
@jahaneiraniut

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🔊 فایل صوتی(۱)


💬ویژگی های روح های بزرگ

🎙استاد مصطفی ملکیان

حجم : 15,7MB

🗓 سال ۱۳۹۵

📽 لینک یوتیوب

https://youtu.be/RvQWK-gKbYI?si=CRFzNRqbkIIYLEf-

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🌹🌹
@MolaviPoet
لینک جلسه قبل 👈 اینجا

حق عظیم نزدیک است به تو. هر فکرتی و تصوری که می کنی او ملازم آن است. زيرا أن تصور و اندیشه را او هست می‌کند و برابر تو می دارد. الّا او را از غایت نزدیکی نمی توانی دیدن. و چه عجب است که هر کاری که می کنی عقل با توست و در آن کار شروع دارد و هیچ عقل را نمی‌توانی دیدن. اگرچه به اثر می بینی الّا ذاتش را نمی توانی دیدن.
مثلاً کسی در حمام رفت، گرم شد. هر جا که در حمام می گردد آتش با اوست، و از تأثیر تابِ آتش گرمی می‌یابد، الّا آتش را نمی بیند. چون بیرون آید و آن را معیّن ببیند و بداند که از آتش گرم می‌شوند بداند که آن تابِ حمام نیز از آتش بود. وجود آدمی نیز حمامی شگرف است. در او تابش عقل و روح و نفس همه هست. الا چون از حمام بیرون آیی و بدان جهان روی، معیّن ذات عقل را ا بینی و ذات نفس و ذات روح را مشاهده کنی، بدانی که آن زیرکی از تابش عقل بوده است معین. و آن تلبیس‌ها(۱) و حِیَل(۲) از نفس بود، و حیات اثر روح بود معین. ذات هر یکی را ببینی، الا مادام که در حمامی، آتش را محسوس نتوان دیدن، الا به اثر توان دیدن.
چنان که کسی هرگز آب روان ندیده است، او را چشم بسته در آب انداختند. چیزی تر و نرم بر جسم او می‌زند الا نمی‌داند که آن چیست. چون چشمش بگشایند بداند معین که آن آب بود. اول به اثر می دانست، این ساعت ذاتش را بیند. پس گدایی از حق کن، و حاجت از او خواه، که هیچ ضایع نشود که اُدعونی اَستَجِب لَكُم(۳).

در سمرقند بودیم و خوارزمشاه سمرقند را در حصار گرفته بود و لشکر کشیده، جنگ می‌کرد. در آن محله دختری بود عظیم صاحب جمال، چنان که در آن شهر او را نظیر نبود. هر لحظه می‌شنیدم که میگفت خداوندا کی رواداری که مرا به دست ظالمان دهی؟ و می‌دانم که هرگز روا نداری و بر تو اعتماد دارم. چون شهر را غارت کردند و همه خلق را اسیر می‌بردند و کنیزکان آن زن را اسیر می‌بردند، او را هیچ المی نرسید و با غایت صاحب جمالی کس او را نظر نمی‌کرد. تا بدانی که هر که خود را به حق سپرد از آفت‌ها ایمن گشت و به سلامت ماند و حاجت هیچ کس در حضرت او ضایع نشد.
مادر مریم چون مریم را زاد نذر کرده بود با خدا که او را وقف خانه خدا کند، و به او هیچ کاری نفرماید. در گوشه مسجدش بگذاشت. زکریا می خواست که از را تیمار دارد(۴) و هر کسی نیز طالب بودند. میان ایشان منازعت افتاد، و در آن دَور عادت چنان بود که هر کسی چوبی در آب اندازد، چوب هر که بر روی آب بماند آن چیز از آن او باشد. اتفاقاً فال زکریا راست شد. گفتند حق این است. و زکریا هر روز او را طعامی می آورد در گوشه مسجد جنس آن آنجا می یافت. گفت ای مریم، آخر وصی تو منم، این از کجا می آوری؟ گفت چون محتاج طعام می‌شوم و هر چه می‌خواهم حق تعالی می‌فرستد کرم و رحمت او بی نهایت است و هر که بر او اعتماد کرد هیچ ضایع نشد. زکریا گفت خداوندا چون حاجت همه روا می‌کنی من نیز آرزویی دارم میسر گردان، و مرا فرزندی ده که دوست تو باشد و بی آن که او را تحریض(۵) کنم او را با تو مؤانست باشد و به طاعت تو مشغول گردد. حق تعالی یحیی را در وجود آورد بعد از آن که پدرش پشت دوتا و ضعیف شده بود، مادرش خود در جوانی نمی‌زاد، پیر گشته عظیم، حیض دید و آبستن شد.(۶) تا بدانی که آن همه پیش قدرت حق بهانه است و همه از اوست و حاکم مطلق در اشیا اوست.

۱_ تلبیس: چیزی را به غیر آنچه که هست نمودن.

۲_ حِيل: جمع حيله.

۳_ بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را (سوره مؤمن ۴۰، پاره ای از آیه ۶۰).

۴_نیمارداری: مواظبت و پرستاری.

۵_ تحريض: تشويق، واداشتن کسی بر امری.

۶_ داستان مریم و سرپرستی زکریا از او و زادن عیسی در مواردی چند از قرآن مجید خصوصاً در دو سوره آل عمران (آیه های ۳۷ و ۳۸) و مریم (آیه های ۱ تا ۳۵) آمده است.


📗گزیده فیه‌‌مافیه_ صفحه ۱۹۱ تا ۱۹۳
✍ انتخاب و توضیح دکتر محمد علی موحد
نشر ماهی _ ۱۳۹۶

🖋مولانا بدن انسان را به حمام تشبیه می‌کند. همان‌گونه که در حمام، انسان گرمای آتش را احساس می‌کند اما خودِ آتش را نمی‌بیند، در این دنیا نیز آثار عقل، روح و لطف الهی را در خود تجربه می‌کنیم، اما حقیقت و ذات آن‌ها از دید ما پنهان است. وقتی انسان از این جهان به جهان دیگر می‌رود، حقیقت این نیروها را آشکارا می‌بیند و درمی‌یابد که همهٔ آگاهی، زندگی و توانایی او از سرچشمهٔ الهی بوده است.
🖋خداوند از هر چیز به انسان نزدیک‌تر است، اما به سبب شدتِ نزدیکی، انسان او را با چشم ظاهر نمی‌بیند؛ مانند عقل، روح و نفس دیده نمی‌شود اما آثارشان را در خود احساس می‌کنیم.
🖋سپس بر توکل و اعتماد به خدا تأکید می‌کند و با داستان دختر سمرقندی و حضرت مریم و زکریا می‌گوید که هر کس خود را به خدا بسپارد و با اخلاص از او یاری بخواهد، از لطف و حمایت الهی بهره‌مند می‌شود و هیچ دعای صادقانه‌ای در پیشگاه او بی‌پاسخ نمی‌ماند.


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🔊 فایل صوتی


💬 در ماهیت من و
مراتب خودآگاهی

🎙 دکتر حسین‌الهی‌قمشه‌ای

حجم :71,4MB

📽 لینک یوتیوب👈 اینجا


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🌹🌹
@MolaviPoet

لینک جلسه قبل 👈 اینجا

شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
در بیان آنکه شه زاده آدمی بچه است، خلیفه: خداست، پدرش: آدم صفی، خلیفه: حق، مسجود:


(۳۱۹۹) همچو ماهی بسته استَت او به شَست*
شاهزاده ماند سالی، و تو شصت*

مانند ماهی که اسیر قلاب ماهیگیری شده است تو هم اسیر دنیا شده‌ای و اگر شاهزاده یک سال اسیر دنیا بود تو تمام عمرت اسیری.
*شست: قلاب ماهیگیری
شصت : نماد کثرت

(۳۲۰۰) شصت سال از شَست او در مِحنَتی
نه خوشی، نه بر طریق سُنتی

تمام عمرت با این اسارت در رنج و عذابی و به دنبال زیاده خواهی هستی و لذتی نمی‌بری و در راه و روش انبیاء قدم بر نمی‌داری. و از لذت معنوی هم بهره‌ای نداری.

(۳۲۰۱) فاسقی بدبخت، نه دنیات خوب
نه رهیده از وبال و از ذُنوب*

تو گناهکار درمانده هستی که راه نافرمانی را برگزیده‌ای، و از زندگی دنیا بهره و آرامش واقعی نداری، و از عذاب سنگین پیامدهای گناه رها نشدی.
*فسق:: نافرمانی
*وبال: پیامد ناگوار، عذاب و سنگینیِ نتیجهٔ اعمال.
*ذُنوب: گناهان.

(۳۲۰۲) نفخ* او، عُقده‌ها* را سخت کرد
پس طلب کُن نفَخه* خَلّآق فَرد*

دم شیطانی و وسوسه های دنیا گره‌های وابستگی را محکم تر کرد، پس دم الهی رحمت و لطف خداوند یگانه را طلب کن.
*نفخ: دمیدن
* عقده: گره
*نفخه: دم لطف و رحمت الهی
*خلاق فرد : خدای یگانه آفریننده

(۳۲۰۳) تا نَفَختُ* فیهِ* مِن رُوحی* تو را
وارهاند* زین* و، گوید: برتر‌آ

تا نفحهٔ الهی وجود تو زنده و آشکار شود، تو را از بندهای نفس و دنیا رها می‌کند و به تو ندا می‌دهد: «بالاتر بیا؛ جایگاه تو فراتر از این هاست.
*نفخت: دمیدم
*فیه: در او
*روحی: روحم
*نَفَختُ فیهِ مِن رُوحی: از روح خود در او دمیدم. (سورهٔ حجر، آیهٔ ۲۹ و سورهٔ ص، آیهٔ ۷۲).
*وارهاند: رها کند
*زین: از این
برتر آ: بالاتر بیا

(۳۲۰۴) جز به نفخ حق نسوزد نفخ سحر
نفخ قهرست این و، آن دَم، نفخ مهر

افسون های سحر را فقط با نفخه الهی میتوان محو و نابود کرد. زیرا افسون های ساحرانه قهر آمیز است در حالی که نفحه الهی، مهرآمیز

(۳۲۰۵) رحمت او سابق است از قهر او
سابقی* خواهی، برو سابق بجو

رحمت خداوند بر خشم او پیشی دارد اگر میخواهی از همه پیشی بگیری برو پیشتاز را پیدا کن.
*سابقی: شخص پیشتاز

(۳۲۰۶) تا رسی اندر نفوس* زُوِجَت*
کِای شه مسحور، اينك مَخرَجت*

تا جان تو با حقیقت و هم‌سنخان روحانی خود پیوند می‌یابد؛ آن‌گاه به تو ندا می‌رسد: «ای پادشاهی که افسون دنیا تو را از اصل خویش غافل کرده، اینک راه رهایی تو آشکار شده است.»
*نُفوسٍ: نفس ها
*زُوِّجَت: هم سنخ شدن ، جفت شدن
*شهِ مسحور: پادشاه سحر شده ، اینجا انسانی که اسیر نفس و دنیا شده است.
*مَخرَج: راه خروج، راه نجات.

(٣٢٠٧) با وجودِ زال* ناید اِنحلال*
در شَبیکه و در بر آن پُردَلال*

تا وقتی دل‌بستهٔ دنیا باشی، گشایشی در گره‌ها نخواهی داشت گشوده نمی‌شود؛ زیرا او با دام‌ها و ناز و فریب خود، انسان را اسیر نگه می‌دارد.
*زال: پیرزن_ کنایه از دنیا
*اِنحلال: گشوده شدن گره
*شَبیکه: دام، تور یا شبکه.
*پُردَلال: پر از ناز، فریب و عشوه.

(۳۲۰۸)نه بگفتست آن سِراج* اُمَّتان
این جهان و، آن جهان را ضَرَّتان*؟

مگر چراغ هدایت جهان نفرموده است که دنیا و آخرت مانند دو هو و هستند؟
*امتان: دو امت ، دو گروه
*سراج :چراغ
*ضرتان: هَوو


خلاصه مفهوم ابیات :
انسان، با آنکه گوهر و منزلتی الهی دارد، اگر دل به دنیا و خواهش‌های نفس بسپارد، از حقیقت خویش دور می‌شود و در بند رنج و غفلت می‌ماند. رهایی تنها با گسستن از دلبستگی‌های نفسانی و گشودن دل به نفحهٔ رحمت و هدایت الهی ممکن است. هرچه وابستگی به دنیا کمتر شود، راه شناخت خدا و آرامش حقیقی هموارتر می‌گردد؛ زیرا دلی که به حق روی آورده باشد، دیگر اسیر فریب‌های دنیا نخواهد شد.


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

شیرمحمد اسپندار (۱۳۰۶ یا ۱۳۱۰، بمپورِ سیستان و بلوچستان – ۱۴۰۵) از برجسته‌ترین نوازندگان موسیقی نواحی ایران و مشهورترین استاد ساز دونَلی (دو نی) بود. او از کودکی نواختن نی را آموخت و سال‌ها با اجرای موسیقی بلوچ در ایران و کشورهای مختلف، این هنر را به جهانیان معرفی کرد. اسپندار به‌عنوان یکی از آخرین استادان بزرگ دونلی‌نوازی شناخته می‌شد و برای پاسداشت موسیقی بومی بلوچستان، جوایز و افتخارات متعددی دریافت کرد.
روحش شاد و در آرامش ابدی.

📽لینک یوتیوب👈 اینجا

🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🔊فایل صوتی

🎙 دکتر رشید کاکاوند

💬«داود گوژ» یکی از داستان‌های کوتاه صادق هدایت است.
خلاصه بسیار کوتاه: داود مردی گوژپشت و طردشده است که به دلیل ظاهرش همواره مورد تمسخر و تحقیر دیگران قرار می‌گیرد. او در آرزوی عشق، پذیرش و زندگی عادی است، اما جامعه تنها زشتی ظاهری او را می‌بیند و فرصت انسان دیده شدن را از او می‌گیرد. هدایت در این داستان، با نگاهی تلخ، تنهایی، رنج انسان و بی‌رحمی جامعه در قضاوت بر اساس ظاهر را به تصویر می‌کشد.
مضمون اصلی: تنهایی، تحقیر اجتماعی، رنج انسان و نقد قضاوت‌های ظاهربینانه.

حجم :3,2MB

🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🌹🌹
@MolaviPoet
لینک جلسه قبل 👈 اینجا

هما حياتي بعدكم إلا الفناء
زندگی ام بعد تو نیستی است.
ابن عربی


اجرای آن سوگند، زیاد هم سخت نبود. فرمانروا، پیش از پایان زمستان همان سال وفات یافت. برادرش کیقباد، مستقیم از زندان بیرون آمد و بر تخت نشست و من، پس از آن که به امارت‌های سلجوقیان، همراه اسحق، یکی یکی سر زدم و برای کیفیاد بیعت گرفتم، به ملطیه بازگشتم. تا من برگردم، عِدّه‌ی فاطمه تمام شده و با شوهر سابقش ازدواج کرده بود. خانه‌ای نزدیک خانه ی من گرفته بودند و شوهرش را گاهی در نمازها می دیدم.
سودکین و بدر را به خانه برگرداندم و بار دیگر جمع‌مان جمع شد. بزغاله، در یکی از شب‌های سرد زمستان مُرد و هنوز آفتاب نزده، دیدم که روی زمین افتاده و آب دهان و بینی اش یخ زده. چشمان آبی‌اش، باز مانده بود و خیره به ابدّیت و عَدَم می نگریست. دست بردم که پلکش را ببندم. نشد.
با آن که بدر، تمام روز در خانه بود و سودکین هم به خدمت، مشغول اما چنان سکوتی فضا را اشغال می‌کرد که تاب نمی‌آوردم. کو صدای گریه شبانه‌ی عماد، کو نوای تلاوت صبحگاهی صدرالدین، کجاست سروصدای فاطمه در آشپزخانه؟! حالم گرفته بود. دل و دماغ نداشتم. الحق که افسردگی، ماندگارترین یار من است.
آغاز بهار، اسحق، دو اسب آورد تا بنشینیم و به سیواس برویم بلکه حالم کمی بهتر شود. در سیواس به بهترین مهمانسرا رفتیم که در ابتدای بازاری عظیم واقع بود. بازاری که شلوغ تر و پُرکالاتر و پُر مغازه تر از آن در آناتولی ندیده بودم. حجره حجره پُر از تاجران مختلف: عرب، قبچاقی، گرجی، ارمنی و ترک. تاجرانی که هر کدام به زبان خود گفتگو می کردند و مُترجمینی که در لحظه، حرف ها را بر می گرداندند و منتقل می کردند. مترجمین اجاره‌ای.
اسبابمان را در مهمانسرا گذاشتیم، اسب‌ها را سپردیم و به حمّام رفتیم. حمام، خزینه‌ای از مرمر سفید داشت و آب پاکیزه در در آن جاری بود. نه گرم. نه سرد. در خزینه که غوطه زدم، تمام خستگی‌های چند ساله ام از تن به در شد. کنار خزینه، حوضچه ی کوچکی از سنگ یک تکّه ساخته بودند پُر از آب داغ برای شستن مو و ریش. بعد، دلّاک آمد. دلّاک‌هایی ماهرتر از دلّاک‌های سیواس در سراسر جهان نبود. شروع به شستن اسحق کرد و در حین کار، ناگهان گفت:
_این خال سیاه متورّم روی گردنتان از چه زمانی ایجاد شده است؟
_نمی دانم... شاید چند ماه.
_درد دارد؟
_خير.
_بزرگ می‌شود یا از اوّل، همین اندازه بوده؟
_اول کوچک بود و بعد کم کم بزرگ شد ... چطور؟
من که بی خیال، به آن گفتگو گوش سپرده بودم، ناگهان سرشار از کشف الهی شدم. آن خال، بزرگ و بزرگتر شد و دوستم را خورد و وارد گور کرد. آن هم فقط ظرف دو ماه! آه! چه کسانی که آشنایان من بودند و رفتند و چه دوستانی که رهایم کردند، خیاط، حصار، عرینی، سبتی، غوث، زاهر و اکنون اسحق که از روح او پاک تر، روحی ندیده بودم. بردبار بزرگواری که با لبخند، می‌خوابید و با لبخند بیدار می شد. وقتی کفن، چهره اش را پوشانید و لبخند، بر لبانش خشکید، نَفَس در سینه من مُرد. او را در بهترین نقطه ی زمین، مکّه، پیدا و در ملیطه گم کرده بودم. در سینه‌ام، بی تابی وسیعی بود. وسیع تر از فاصله مکّه تا ملطیه، با همه ی کوه ه،ا درختان و بیابان هایش. خداوند تو را رحمت کند ای دوست پاک و با اخلاص من.
والی ملطیه که از امیران سلجوقی بود، برای اسحق مراسم سوگواری باشکوهی بریا کرد. ثروتمندان و فقرا، آشنایان و بیگانگان همه جمع آمدند. والی، خود به عزای اسحق نشست. خبر به فرمانروای تازه، کیقباد، رسید که مشغول لشکری برای جنگ با قلقیله بود. اشتغال وی به جنگ، مانع از آن نشد که یک سوگنامه‌ی فرمانروایانه برای مرگ مَردی بفرستد که نوید فرمانروایی را در زندان به او داده بود. پس دستور داد فقرا را به نیّت آمرزش اسحق، اطعام کنند و لباس دهند.
کنار تخت والی نشسته بودم، سر پایین افکنده از اندوه. وای به صدرالدین که در کودکی، یتیم شد! وای به صدر الدین که اکنون کنار من نشسته با چشمانی اشک آلود، اندوهناک و پریشان. مردمانی با لباس‌های گوناگون و زبان‌های مختلف، در آن سراپرده ی بزرگ، رفت و آمد می‌کردند و صدرالدین در می یافت که این ها، همه به سوگواری پدر اوست. همین، ترس او را عمیق تر می‌کرد، ترس از مجهولی عظیم به نام تنهایی. به نام از دست دادن برای ابد. به نام مرگ، و احساس فروپاشی سقفی که بر سر تو سایه می‌افکند.


📗 گاه ناچیزی مرگ_درباره زندگی محی‌الدّین‌عربی_صفحه ۴۳۵ تا ۴۳۷
✍ محمد حسین عَلوان_ ترجمه امیر حسین عبدالّهیاری


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🌹🌹
@MolaviPoet

«النَّفسُ فی وَحدتِها کُلُّ القُوی.»

«نفس انسان،
با آنکه حقیقتی واحد است،
همهٔ قوای ادراک و عمل را در خود دارد.»


📗الحکمة المتعالیة فی الأسفار العقلیة الأربعة (اسفار اربعه)، سفر نفس.

✍ملاصدرا

این عبارت از مشهورترین اصول فلسفهٔ ملاصدرا دربارهٔ حقیقت نفس است و بیان می‌کند که قوای گوناگون انسان (مانند حس، خیال، عقل و...) موجودات جداگانه نیستند، بلکه جلوه‌های یک حقیقت واحد، یعنی نفس، هستند.


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🔊فایل صوتی

درس‌گفتار مواجهه با رنج‌ها
جلسه هفتم «راه‌حل‌های غیر الهیاتی برای حل یا انحلال رنج‌ها»

🎙دکتر عبدالحمید ضیایی

🗓جمعه ۲۷ تیر ۱۴۰۴
موسسه آموزگارا

حجم :63,5MB


🆔 @MolaviPoet
🆔 @abdolhamidziaei
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🌹🌹
@MolaviPoet

«شرایط لازم برای رهایی، آگاهی است ـ و نه هیچ چیز دیگر.
ما اسیر یک جهل هزاران یا میلیون‌ها سالۀ ذهنی هستیم؛ و رفع این جهل مستلزم هیچ شرطی نیست جز آگاهی.»



📗 هله

✍ محمد جعفر مصفا

🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🔊 فایل صوتی


💬چرا نماز بخونیم ؟ ( به همراه داستانِ شمس و مولانا )

🎙 دکتر الهی قمشه ای

کیفیت صدا : 128Kbps

📽 لینک یوتیوب👈 اینجا

🆔 @ MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🌹🌹
@‌MolaviPoet
لینک جلسه قبل 👈 اینجا

شمس، جای دیگر، می گوید پیش از آنکه به بلوغ رسد، سی چهل روز عشق عارفانه اش او را به خوراک بی میل کرده بود و هر وقت به او غذا می‌دادند در آستین پنهان می‌کرد. (مقالات، ۶۷۷):

سی چهل روز_ که هنوز مُراهق بودم، بالغ نبودم_ از این عشق آرزوی طعامم نبودی؛ و اگر سخن طعام گفتندی، من همچنین کردمی به دست، و سر باز کشیدمی. ای؛ چه وقت بود لقمه‌ای به من دادندی، قبول کردمی و خدمت کردمی و در آستین پنهان کردمی.
شمس خود را با پدر بیگانه می‌بیند؛ شمس خود را "خایه بط زیر مرغ خانگی" توصیف می‌کند. شمس را وطن دریا بود و اگر پدرش نمی‌توانست در پی او به دریا درآید، از آن بود که شمس از جنسی دیگر بود و باید به آشیانه خود باز می‌گشت. پدر "آبش از چشم روان شدی" و گفتی: «با دوست چنین کنی، با دشمن چه کنی؟». (مقا، ۷۴۱ و ۷۷)
پدر من از من خبر نداشت. من در شهر خود غریب، پدر از من بیگانه؛ دلم از او می رمید. پنداشتمی که بر من خواهد افتاد. به لطف سخن می‌گفت. پنداشتم که مرا می زند؛ از خانه بیرون می‌کند (مقا ۱۰-۷۴۰).
وقتی پدرش از او می پرسید" تو را چه شده است؟" می‌دانم که "دیوانه نیستی، نمی دانم چه روش داری" (مقا، ۷۴۰ و ۷۷ ) شمس پاسخ می‌داد که ما را از یک گِل نسرشته اند.

درس دین خواندن

شمس بر مذهب شافعی بود (مقا، ۱۸۲) و تحصیلات فقهی داشت، متون درسی معیارین فقه را به تفصیل خوانده بود. مخصوصاً از التنبيه في فروع الشافعيه نام می برد که آن را یکی از پنج کتاب مهم و مشهور در فقه شافعی می‌شمارند" (موحد، ۴۵). این کتاب تألیف ابو اسحاق شیرازی (فوت۴۷۶) است و او یکی از نخستین مدرسان نظامیه مشهور بغداد بود. در ضمن، مولانا جلال الدين مذهب حنفی داشت و کتاب هدایه اثر پر اعتبار برهان الدین علی بن ابوبکر مرغینانی را خوانده بود. افلاکی (اف ،۳۰۱) از زبان مولانا نقل می‌کند که گفت: "مرا در جوانی یاری بود در دمشق که در درس هدایه شریک من بود." بعید نیست که مولانا این کتاب را به فرزندش سلطان ولد نیز آموخته باشد.
با آنکه مولانا از جهت مراسم سوگواری حسین (ع) بر شیعیان زبان به سرزنش می‌گشاید (مثنوی جلد ۶، ۷۷۷ به بعد) دیگر مذاهب فقه اسلامی، خصوصاً شافعی، را به نظر، حرمت می نهاده است .مولانا جلال الدین، که نظر بر "تفاهم و مدارا با جميع اصناف دین » داشت (موحد، ۴۶) وابستگی به هر یک از مذاهب چهارگانه فقهی را مانع همنشینی با افراد نمی دید. یکی از حکایت‌هایی که افلاکی نقل می‌کند نشان می‌دهد که مولانا جلال الدین حسام الدین را باز می دارد از اینکه وابستگی خود با شافعی را بگسلد و با حنفی پیوندد (بن "جانشینی» در فصل ۵، صب) شمس هم نسبت به وابستگی مذهبی خود تعصب نداشت. شمس به صراحت می‌گوید که اگر در مذهب ابو حنیفه چیزی مفید بیابد، اجازه نمی دهد که تعصب وابستگی به شافعی مانع وی از قبول آن شود (مقالات۱۸۳):
من شَفعَويم [شافعی]، در مذهب ابو حنیفه چیزی یافتم که کار من بدان پیش رود و نیکوست، اگر قبول نکنم لجاج باشم.


مولانا و شمس، به سبب اختلاف آراء و احکامی که این دو مذهب تجویز می کردند، و به سبب متون فقهی متفاوتی که خوانده بودند، شاید زمانی بر سر فضیلت نسبی مذهب شافعی بر حنفی گفت و گو کرده باشند. اما حکمت و معرفت آنان برتر از این گونه وابستگی‌های مسلکی بود. چنین به نظر می‌رسد که شمس به موضوعات دینی و مباحثات فقهی بسیار کمتر توجه داشته است تا به مؤانست‌های عارفانه او می گوید :(مقالات، ۱۷۸)
در بند آن باش که بدانی که من کیَم و چه جوهرم؟ و به چه آمدم و کجا می روم؟ و اصل من از کجاست؟ و این ساعت در چه ام؟ و روی به چه دارم؟


اما هرگز تحصیل علوم دینی را یکسره کنار نگذاشت، زیرا جلوه فروشی بسیاری افراد را که در طلب معنی لاف درویشی می‌زدند دوست نداشت (مقا، ۲۴۹):
اول با فقیهان نمی نشستم، با درویشان می‌نشستم. می‌گفتم آنها از درویشی بیگانه اند. چون دانستم درویشی چیست و ایشان کجایند، اکنون رغبت مجالست فقیهان بیش دارم از این درویشان. زیرا فقیهان، باری، رنج برده‌اند. اینها می لافند که درویشیم. آخر درویشی کو؟



📗مولانا، دیروز تا امروز، شرق تا غرب
    صفحه  ۱۸۷ تا ۱۸۹

✍ فرانکلین دین لوئیس ترجمه حسن لاهوتی


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…
Subscribe to a channel