mosighi_andishe | Unsorted

Telegram-канал mosighi_andishe - موسیقی و اندیشه

4778

هم نشینی موسیقی و اندیشه، مقوله ای است آگاهی بخش و در جهت رهایی از تیرگی و ارتقا امکانات نابِ اندیشیدن.

Subscribe to a channel

موسیقی و اندیشه

تصویری تلخ از جامعه‌ای که در آن، انسان برای تأمین ابتدایی‌ترین نیازهای زندگی، ناچار به فروش عضوی از بدن خود می‌شود؛ درحالی‌که ثروت ملی ایران به‌جای رفاه مردم، صرف بقای ساختاری شده که حاصل آن، گسترش فقر و فرسایش زندگی میلیون‌ها ایرانی است.

حداقل مزد کارگران در سال ۱۴۰۵ حدود ۱۶ میلیون و ۶۲۵ هزار تومان است؛ درحالی‌که هزینه سبد معیشت خانوار کارگری حدود ۴۲ میلیون و ۹۰۰ هزار تومان برآورد شده بود. طبق برآورد بانک جهانی، حدود ۳۶ درصد جمعیت ایران زیر خط فقر متناسب با کشورهای دارای درآمد متوسط رو به بالا زندگی می‌کنند.

در چنین شرایطی، امنیتی شدن آمار فقر فقط پنهان کردن واقعیت نیست؛ محدود کردن امکان مطالبه‌گری مردمی است که هر روز بخش بیشتری از قدرت خرید و امنیت معیشتی خود را از دست می‌دهند.

در کشوری با این حجم از ثروت ملی، چرا مردم باید برای زنده ماندن، اعضای بدنشان را بفروشند؟

#فروش_کلیه
#فقر
#تورم
#بی‌کاری
#بی‌عاری
#بی‌تفاوتی
#بی‌خیالی
#بی‌مسئولیتی

@mosighi_andishe

Читать полностью…

موسیقی و اندیشه

برنامه چیه؟ بودجه چیه؟
کشور کدومه؟

#طنز
#مدیریت
#خدمت

@mosighi_andishe

Читать полностью…

موسیقی و اندیشه

"مصطفی نیلی"، وکیل "جعفر پناهی"، اعلام کرد شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران این فیلمساز ایرانی را به پنج سال و یک ماه حبس تعزیری، مصادره تمامی اموال منقول و غیرمنقول، دو سال محرومیت از فعالیت در شبکه‌های اجتماعی و دو سال ممنوعیت خروج از کشور محکوم کرده است. به گفته "نیلی"، این حکم به‌صورت غیابی صادر شده است.

این وکیل با اشاره به مسدود شدن حساب‌های بانکی "جعفر پناهی" در هفته گذشته گفت که پس از مراجعه به اجرای احکام دادسرای فرهنگ و رسانه، متوجه شده‌اند موکلش در پرونده‌ای دیگر به‌صورت غیابی محکوم شده است. به گفته او، در حالی در پرونده قید شده بود که "پناهی" خارج از کشور است که این فیلمساز دهم فروردین و در جریان جنگ ۴۰ روزه به ایران بازگشته بود.

"مصطفی نیلی" همچنین گفت شعبه ۱۶ دادسرای فرهنگ و رسانه روز ۳۰ اردیبهشت حکم جلب پناهی را صادر کرده بود، در حالی که او همان روز برای رسیدگی به پرونده دیگری در شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب حضور داشت. به گفته وکیل "پناهی"، پرونده دیگری نیز در شهریور در شعبه ۱۶ بازپرسی دادسرای فرهنگ و رسانه برای او تشکیل شده و در حال حاضر سه پرونده مفتوح دارد.

"جعفر پناهی"، کارگردان فیلم «یک تصادف ساده»، سال گذشته برای این فیلم نخل طلای جشنواره کن را دریافت کرد و نامزد دو رشته جایزه اسکار شد. او پیش‌تر نیز در پرونده‌ای دیگر به اتهام فعالیت تبلیغی علیه نظام به یک سال حبس محکوم شده بود.

"پناهی" پس از ۱۴ سال ممنوع‌الخروجی، سال گذشته اجازه خروج از ایران را پیدا کرد و پس از ماه‌ها سفر و حضور در اروپا و آمریکا، نهم فروردین امسال از مرز زمینی بازرگان به ایران بازگشت. او در مدت حضورش در خارج از کشور، برای نمایش و تبلیغ فیلم «یک تصادف ساده» سفر می‌کرد.

@mosighi_andishe

Читать полностью…

موسیقی و اندیشه

#سینا_بطحایی


@mosighi_andishe

Читать полностью…

موسیقی و اندیشه

#فیلم_کوتاه_پنهان
#جعفر_پناهی
#سولماز_پناهی
#کردستان


@mosighi_andishe

Читать полностью…

موسیقی و اندیشه

مرور و بحث متن کامل کتاب «فلسفه ذن و هنر تیر و کمان». کتاب مقدس نویسندگان، هنرمندان و مربیان خلاقیت.

#فلسفه_ذن​
#کتاب_صوتی​
#روانشناسی_خلاقیت​
#ایمان_فانی

کتابی درباره روانشناسی کار بی تقلا، برطرف کردن سد ذهنی، ترس از صحنه و روانشناسی خلق شاهکار.

@mosighi_andishe

Читать полностью…

موسیقی و اندیشه

پدر سپهر شکری: «وقتی فیلم‌های اعتراضات فرانسه را نگاه می‌کردم، جگرم کباب شد و خیلی دلم به حال پسرم و تمام جاویدنامان ایران سوخت. در کشوری که جمهوری اسلامی به آن غرب وحشی می‌گوید، با وجود آنکه مغازه‌ه آسیب می‌بیند، یک نفر کشته نشده و آسیب جدی ندیده است.»

"اسماعیل شکری" در ادامه با انتقاد تند از پنهان‌کاری حکومت درباره کشتار معترضان در دو شب ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه، خطاب به مقام‌های جمهوری اسلامی افزود:
در آن دو شب چه کار کردید و چرا مخفی‌کاری می‌کنید؟ چطور دلتان آمد شمایی که ادعای رأفت اسلامی دارید، بچه‌های دست‌خالی، زیبا و باادب ما را با گلوله جنگی بکشید و خودتان اقرار کنید که در بیمارستان‌ها به آن‌ها تیر خلاص زدید؟ آه دل پدر و مادرهای این جاویدنامان، گریبان کشورهایی را که چشمشان را بر کشتار بچه‌های ما بستند می‌گیرد و دنیا را به آتش می‌کشد.

@mosighi_andishe

Читать полностью…

موسیقی و اندیشه

مرگ دیکتاتور؛ در میانه تف انداختن و شادی و مراسم تدفین

در آذر ۱۳۸۵ که اگوستو پینوشه، دیکتاتور شیلی درگذشت دو سه روزی جسد او را در محلی قرار داده بودند تا هوادرانش به او ادای احترام کنند و آخرین وداع را داشته باشند. در این مراسم که برای مخالفان و شکنجه‌شدگان و بستگان قربانیان حکومت ۱۸ ساله پینوشه چندش‌آور و خشم‌انگیز بود ۶۰ هزار نفری شرکت کردند، اغلب با گریه و زاری و سلام هیتلری.

در خیابان‌ها اما بستگان قربانیان و آسیب‌دیدگان از استبداد و شکنجه و کشتار دوران پینوشه به شادی و پایکوبی مشغول بودند.

با مرگ پینوشه خانم میشل باچلت، رئیس جمهور سوسیالیست شیلی در وضعیت مخمصه‌آمیزی قرار گرفت. او امتناع کرد که برای دیکتاتور مراسم دولتی تدفین برگزار کند.

پدر خانم باچلیت  مقام افسر ارشد وفادار به دولت آلنده قربانی تعدی و شکنجه‌های حکومت پینوشه شد و جان خود را از دست داد. خانم باچلت نیز مجبور شد با مادرش به خارج بگریزد.

با این همه او  حالا در مقام ریاست جمهوری می‌بایست ضمن ممانعت از برگزاری مراسم دولتی برای رئیس شکنجه‌گران پدر خویش و کسی که باعث شد سال‌ها در تبعید از کشورش به‌سر برد، نماینده‌ای به اجتماع خانواده و بستگان و هواداران پینوشه بفرست، چرا که بخشی از جامعه که در دوران پینوشه به آلاف و الوفی رسیده بود یا درس لازم را از جنایات دیکتاتوری نگرفته بود و نیز بخشی از ارتش که همچنان به پینوشه ارادات داشتند انتظار داشتند که دولت چنین اقدامی انجام دهد.

باشلت هم درست یا نادرست تصمیمش این شد که وزیر دفاع را نوک پایی و تلگرافی به مراسم خانواده و بستگان و هواداران پینوشه بفرستد و قال قضیه را بکند. وزیر دفاع که به مراسم رسید، هوادران پینوشه با هوکردن او نشان دادند که تاملات دولت بی‌مورد بوده و سیر و سلوک و ذهن قطبی‌شده هواداران پینوشه مشکلش بیشتر از آن است که با برخی اقدامات دولت تغییری در آن آنجام شود.

در این میان، کوادرودوس پراتس، نوه  ژنرال کارلوس پراتس، فرمانده کل ارتش شیلی در دوران آلنده هم به صرافت افتاد که از برابر جسد پینوشه عبور کند و به سبک خود به مرگ او واکنش نشان دهد.

ژنرال پارتس که سال ۱۹۷۳ با کودتای پینوشه به آرژانتین گریخته بود، یک سال بعد در این کشور همراه با همسرش در جریان انفجاری که در خودروش روی داد، به قتل رسید. دادگاهی در آرژانتین سازمان امنیت پینوشه رامسئول این انفجار اعلام کرد.

نوه پارتس زمانی که پس از چند ساعت ایستادن در صف به جلوی  جنازه پینوشه رسید در میان چشمان حیرت‌زده هواداران دیکتاتور آب دهانش را به سوی او پرت کرد.

سربازان نزدیک به جسد کوادرودوس را بازداشت کردند، که پس از چند ساعتی آزاد شد.

کوادردوس با اشاره به این که پینوشه بابت جنایات حکومتش مورد محاکمه قرار نگرفت و نیز به دلیل خشم از اقدام او و عوامل حکومتش در نابودی پدر بزرگ و مادر بزرگش، گفته بود که به لحاظ درونی احساس نیاز می‌کرد که چنین اقدام غیرمتعارفی را انجام دهد.

کوادردوس  اما در مقام مشاور سیاسی یک انجمن محلی در یکی از محلات ثروتمند نشین سانتیاگو شغل خود را از دست داد. در جامعه اما هواداران اقدام او کم نبودند. نمایندگانی در مجلس پیشنهاد کردند که یک "تفگاه‌ ملی" با نام آگوستو پینوشه ایجاد شود.

و هنوز هم جامعه شیلی درگیر بازخوانی تاریخ استبدادی و جنایات دوران پینوشه است، دورانی با دستکم سه هزار کشته سیاسی، ۳۰ هزار مورد شکنجه و ۳۰۰ هزار تبعیدی و گریخته از میهن خویش.

از آخرین نمونه این بازخوانی یکی هم این دو مورد:
https://www.radiofarda.com/a/chilean-viktor-jara-trial/32576679.html
https://www.radiofarda.com/a/32587255.html


حبیب حسینی‌فرد

@mosighi_andishe

Читать полностью…

موسیقی و اندیشه

🎼
بازجوها
#احمد_کایا
#موسیقی‌_ترکی

بعضی رو همیشه متهم میکنن و
بعضی رو بازخواست
و به قلب زخمی ام نیشتر میزنن...

باید شرم کنن
اونایی که
زنجیر خیانت به دست گرفتن

باید شرم کنن
اونایی که واپس گرا هستن

و اونایی شرم کنن که
مثل یک دوست در آغوششون گرفتم و
تا پشت کردم خنجرم زدن...

**
یک سری همیشه کنجکاون
بی خبر از حال و روزم اما
میخندن و میگذرن....

بعضیا هم منو
استادی چیره دست میدونن

استاد نیستم
و یه کارگر بی تجربه ام
یه آدم شرافتمند در نزاع
دوستِ دوست
و اجل دشمن...

زبانی که اینا را بدونه و سکوت کنه
باید شرم کنه

برگردان: #شاهین_سلحشور

@sh_salahshoor
@mosighi_andishe

Читать полностью…

موسیقی و اندیشه

خاموشی او مرا به یاد خاموشی دوستان از دست‌رفته‌ام انداخت و دلم سخت گرفت ، دوستانی که همه از پی هم رفتند ، رفتند ، و رفتند ، زنده یاد باقر مومنی ، دوست عزیزم می‌گفت : «ما نسل منقرضیم .» و بعد از خودم پرسیدم : «چند سال دیگر از عمرم باقی مانده است ؟» از شما چه پنهان تصمیم گرفتم پس از این خرده‌کاری نکنم و بنشینم و به امری بپردازم که چند سال به تأخیر افتاده است : تبعید .

حسین دولت‌آبادی

@mosighi_andishe

Читать полностью…

موسیقی و اندیشه

از میان ترانه‌خوان‌های دهه ۴۰ خورشیدی، زنده یاد بانو "پوران" اگرچه صدای بلند و رسایی نداشت، اما ویژگی‌هایی در صدای او بود که آن را دلنشین می‌ساخت.

آهنگ‌سازانی که با او کار می‌کردند نیز به خوبی این ویژگی‌ها را می‌شناختند و تلاش می‌کردند که منطبقِ با آن، برای وی ترانه بسازند. برخی از ترانه‌های او، آن‌چنان مطبوعِ طبع مردم قرار گرفته‌اند، که خوانندگانِ بعدی نیز اجراهای تازه‌ای از آن را عرضه کرده‌اند.

ترانه «زندگی» یکی از این خوانده‌های دلنشین، با احساس و شهرت یافته بانو "پوران" است که پس از او می‌توان آن را در فهرستِ خوانده‌های معروفِ بانو "هایده" نیز یافت، که خوانندگانِ جوان‌تری نیز «زندگی» را بازخوانی کرده‌اند.

شعر و آهنگِ «زندگی» از "جهانبخشِ پازوکی" است که این ترانه صدالبته با صدای مخملی "پوران"، بی‌نظیر بوده و گمان می‌رود که هیچ اجرای دیگری به گردِ آن نیز نمی‌رسد.

#زندگی
#پوران
#جهانبخش_پازوکی


@javadtaat
@mosighi_andishe

Читать полностью…

موسیقی و اندیشه

هنگامی که سخن از صدا و آواز به میان می‌آید، اغلب بیش از هر چیز، بر شش‌دانگ بودن آن نظر دارند. حال آنکه موسیقی سنتی ایران پیش از آنکه نیاز داشته‌باشد به صدای شش‌دانگی، «صدای با حال» می‌طلبد؛ جیغ و فریاد با مزاجش سازگار نیست، اهل نجوا و زمزمه است.

در میان خوانندگان سنتی از مشروطیت به این سو، شادروان "غلامحسین بنان" نخستین کسی‌ست که با صدای پرورده‌اش این نیاز را برآورده ساخته است. او با تکیه دادن بر جوهر موسیقی سنتی، آن را از چارچوب‌های کهنه اجرایی به‌درآورد و با بم‌خوانی‌های گرم و مخملی، جلوه تازه‌ای به آن بخشید.

استاد "غلامحسین بنان" در خانواده‌ای اهل فرهنگ زاده‌شد. پدرش "بنان‌الدوله" از مسئولانِ دیوانی بود و صدای خوشی داشت؛ و مادرش از وابستگان خاندان قاجار، با نواختن پیانو آشنا بود. اعضای دیگر خانواده او نیز، هر یک به شکلی با موسیقی سر و کار داشتند. در چنین فضایی طبیعی‌ست که "غلامحسین" نیز، به راه موسیقی رفته باشد.

او از یازده سالگی نزد "مرتضی خان نی‌داوود" به فراگیری رموز آوازخوانی پرداخت و چندی بعد به ترتیب نزد "ناصر سیف"، و "ضیاءالذاکرین" که روضه‌خوان بود، فراگیری‌های خود را ادامه داد و چنین یگانه در تاریخ موسیقی ایران گردید.

#غلامحسین_بنان
#عبدالحسین_شهبازی


@javadtaat
@mosighi_andishe

Читать полностью…

موسیقی و اندیشه

مصاحبه با آنا کارسون برگرفته از صفحه اینستاگرامِ "نشر وزن دنیا" .

@mosighi_andishe

Читать полностью…

موسیقی و اندیشه

پس از مرگ تو
هر روز باد می‌وزید .
هر روز ،
چون دیواری مقابل‌مان قد می‌کشید .
می‌رفتیم ،
در امتداد جاده ،
و از کناری
بر سر هم فریاد می‌کشیدیم .
بیهوده بود .
فاصله‌های میان ما
سخت شده بودند .

فضاهایی تهی شده‌اند ،
با تمام سختی و قدرت ؛
سیاه و اندوه‌بار ،
مثل فاصله‌ی میان دندان‌های پیرزنی
که سال‌ها پیش می‌شناختی ؛
آن روزها که
زیبا بود
و عصب‌هایش
در تن او
چون آتش در کاخی
شعله می‌کشیدند...

آنا کارسون

ترجمه : بابک شاکر⁩

@mosighi_andishe

Читать полностью…

موسیقی و اندیشه

باید اعتراف کنم که من هم در نخستین مواجهه با این کتاب، این شک را داشتم که شاید نوعی محلِ جمع‌آوری برای متونِ ناهمگون باشد. تازه با مرور زمان برایم روشن شد که این متون چقدر تنگاتنگ به هم بافته شده‌اند و چقدر به یکدیگر ارجاع می‌دهند. در سطح، البته؛ مثلاً وقتی در چرخهٔ اول نام «بکت» می‌آید و بعدتر یک متن کامل به اثر «Quad» (چهارضلعی) بکت می‌پردازد. اما موضوع فقط این نیست. در جستار «در ستایش خواب» که همراه با چرخهٔ شعریِ «ایستگاه‌ها» سکانسِ افتتاحیهٔ کتاب را می‌سازد، کارسون دربارهٔ مسیرِ تلماخوس در ادیسه می‌نویسد: «مانند یک موج و چین‌وشکن، آگاهی از سکس از سراسر این داستان می‌گذرد.»

در ادامهٔ حرکت در کتابِ کارسون، به‌آرامی نشان داده می‌شود که این جمله یک اشارهٔ اولیه بوده است: چرا که در سراسر واآفرینی نیز «سکس» جریان دارد؛ نه به عنوان موضوعی که صریحاً بررسی شود، بلکه به عنوان یک موج و چین‌وشکنِ زیرپوستی. و خویشاوندانش، «عشق» و «گرسنگی» نیز مانند یک «لرزش» (قصیده‌ای برای خواب) از میان این متون می‌گذرند؛ همواره حتی در نفیِ خود، به عنوان غیبت، امتناع و خشکیدن.

«سوپت را بخور، مادر، در ذهنت هرجا که هستی» («ایستگاه‌ها»).

در یک سطح انتزاعی‌تر، پرسش‌هایی مانند فرم‌های مختلفِ دانش و شناخت، و فرم‌های ممکن و ناممکن (در جملات شرطی یا صورت‌بندی‌های منطقیِ خاص) در متون جریان دارند؛ پرسش‌هایی که حرکاتِ فکریِ خاصی را ایجاد می‌کنند یا باعث ناپدید شدنشان می‌شوند. چنین پیوندهای انتزاعی‌تری پروسهٔ خوانش را شکل می‌دهند، اما متون نامی از آن‌ها نمی‌برند، زیرا آن‌ها متونی ادبی هستند که هرگز در یک انتزاعِ ساده گیر نمی‌کنند.

بدیهی است که بافتِ فکریِ واآفرینی نه یک مشکل، بلکه دلیل و انگیزهٔ اصلی برای ترجمه بود. اما درست در جایی به یک دشواری تبدیل شد که توسعهٔ تأملات، به شدت به یک واژهٔ واحد وابسته بود که از زاویه‌های مختلف تکرار می‌شد. برای نمونه در واژهٔ Spill در جستار «کف» (Foam).

واژه spill یک فعلِ سیال و جاری است؛ مربوط به ریختن، لبریز شدن، بیرون پاشیدن؛ در یک معنی استعاری می‌تواند از این بگوید که کسی سفرهٔ دلش را باز می‌کند (دلی از عزاداری درمی‌آورد)، یا مراقب است که یک خبرِ خاله زنکیِ خوش‌رنگ‌ولعاب خوب پخش شود. به ویژه این معنیِ آخر نشان می‌دهد: spill به کثیفی و آلودگی لبه می‌زند، به نوعی از مرزهای شرم و حیا بیرون می‌زند. در جستار «کف» واژهٔ spill بیش از هر چیز به عنوان انتشار و پخش شدنِ نقل‌قول‌ها استفاده شده است. اما موضوع فراتر از این‌هاست، موضوع دربارهٔ امر والا (Sublime) است، دربارهٔ زمینی که خود را بیرون می‌فرستد و استفراغ می‌کند، دربارهٔ گدازه‌ای که پهن می‌شود و طبق طبیعتش از هر فریم و قالبِ فیزیکی فراتر می‌رود، دربارهٔ مرزهای روانی که آدم در سهیم شدن در اندیشه‌های دیگران از آن‌ها عبور می‌کند.

من می‌خواستم در آلمانی هم یک فعلِ واحد بگذارم که خوانندگان بتوانند حالاتِ مختلفِ صرافی و معناییِ آن را دنبال کنند. افعالِ ملموس‌تر و همچنین سیالی که مثلاً از «جوشیدن» (quellen) یا «جاری شدن» (strömen) یا «شارش» (fließen) قابل مشتق شدن بودند، در طول متن پیش نمی‌رفتند و جا نمی‌افتادند. در نهایت، کم‌رنگ‌ترین و بی‌روح‌ترین گزینه باقی ماند: «sich ausbreiten» (پهن شدن / گسترش یافتن) و «Ausbreitung» (گسترش / پخش). این واژه می‌توانست در سیاق‌های مختلف بدون مشکل تکرار شود و دست‌کم مؤلفهٔ غیرفعال-منفیِ یک انتشارِ غیرقابل کنترل (مثلاً انتشار بیماری‌ها) را با خود حمل می‌کرد. در درونِ متنِ «کف»، این راه حل، تا حدی، کار می‌کرد، اما جاافتادنِ این جستار در کلِ کتاب قابل نگه‌داشتن نبود.

زیرا بخش بعدی، «امر والا» (SUBLIMES)، با تصویری از فیلم «کویر سرخ» (Il Deserto Rosso) آغاز می‌شود: مونیکا ویتی، دو مرد، و روی دیوارهای سفید، لکه‌های بزرگ و تا حدی لکه‌دارشده. در سمت راستِ تصویر قوطی‌های رنگ قرار دارند، اما تداعی ذهنی این است: لکه‌های خون. زیر تصویر نوشته شده: «Everything might spill» (همه چیز ممکن است بریزد/پخش شود).

واژهٔ Spill در واآفرینی جنبه خون‌ریزی را نادیده نمی‌گیرد؛ در حالی که واژهٔ «Ausbreitung» (گسترش/پخش) این جنبه را کاملاً حذف می‌کند. spill به عنوان خون‌ریزی، بر جستارِ «کف»، که اصلاً خالی از خشونت نیست، بازمی‌تابد. و قطعاً در متنِ دیگری با عنوان «LOTS OF GUNS» (تفنگ‌های بسیار) به یاد آورده خواهد شد؛ متنی که در آن حالا نه فقط یک واژه (gun)، بلکه اسلحه به عنوان یک مفهوم و موضوع در یک سری از انواع متون صرف می‌شود؛ نه بدون حماقت و جنون. در آن‌جا دیگر «Ausbreitung» (گسترش) وافی به مقصود نیست؛ و من هم موفق نشدم این تماس و پیوند را به نحوی برقرار کنم، تا کار به گفت‌وگو با ویراستار کشید.

Читать полностью…

موسیقی و اندیشه

این مراسم ۱۹ شهریور ۱۳۸۴ در تالار وحدت برگزار شد. در بخش پایانی جشن، امین تارخ روی صحنه رفت و بعد از پخش تصاویری از فیلم «دلشدگان» با خواندن متنی از محمدرضا شجریان دعوت کرد تا برای دریافت تندیس افتخار خانواده سینما روی سن بیاید.
او در بخشی از متن خود بیان کرد: سینمای ایران بخشی از پیکره شکوهمند فرهنگ ایران اسلامی است و این صدایی که روح آدمی را به وجد ‌آورد، پژواک مدام عاشقان این فرهنگ است... ما مفتخریم که از سوی جامعه اصناف سینمای ایران تندیس افتخار خود را برای دماوند موسیقی ایران، به یادگار خوب سهراب، حضرت استاد محمدرضا شجریان تقدیم کنیم.

شجریان که در این جشن غافلگیر شده و حضورش روی سن با تشویق ممتد حاضران همراه بود، با بیان این‌که به عنوان بیننده به این جشن آمده، گفت: افتخار می‌کنم که در بین اهالی سینما و شما که به سینما عشق می‌ورزید هستم. من دلم برای تمام هنرهای این سرزمین می‌تپد، سال‌هاست به سینما عشق می‌ورزم و بخش ارزنده‌ای از زندگی من در منزل و با فیلم‌های سینمایی گذشته است.
شجریان سپس تصنیف مرا عاشقی شیدا را خواند.
کیفیت بالای این فیلم توسط کامران ملکی در دسترس عموم قرار گرفته است.

@mosighi_andishe

Читать полностью…

موسیقی و اندیشه

"خرس نیست"

"نسخه توقیف شده"

کارگردان: #جعفر_پناهی

سال تولید: ۱۴۰۰
سال انتشار: ۱۴۰۲

بازیگران: جعفر پناهی، ناصر هاشمی، وحید مبصری، بختیار پنجه‌ ای، مینا کاوانی و...


@mosighi_andishe

Читать полностью…

موسیقی و اندیشه

آواز پرنده ی مجنون

شعر:fazıl husnu
ترانه:ahmet kaya

ای آنکه پنداشته ای
همچو کوهستانهای مه آلود بلندی!
این چرخ همیشه به کام تو نخواهد چرخید
بشنو ای عالی جناب....
ای بزرگ
ای حکمران!
همیشه تو در فراز و دیگری در نشیب
نخواهد ماند!
*
هستند کسانی که
از نهر خروشان «کیزیلرماک» *بنوشند و
هر چند گرسنه
از دیاری به دیاری کوچ کنند
هستند کسانی که
از پل «تاریف اَیلَن»*عبور کنند
و گاه
زنده و مرده شان نیز ناپیدا....
*
هماره چنین نخواهد ماند
و زمانه بر قدرت ات
بر باج و خراج ات نخواهد پایید
چه بسا که روزگاری
این چرخ به کام ما هم بچرخد....

*از مکان های معروف و تاریخی ترکیه

این شعر مملو از استعاره است و بازتاب مناسبات و خصوصا چالش طبقه ی فقر زده ی ترکیه در دوره ی پادشاهان عثمانی.مردمانی که مقاومت کردند و جنگیدند و حاکمان را تلنگری همیشگی بودند،مردمانی که از دیاری به دیاری کوچ کردند ،از نهرها عبور کردند و گاه ماندند و گاه تلف شدند اما بارقه ی چشمانشان میگفت« این چرخ همیشه به کام شما نخواهد چرخید...ای عالی جناب،ای پادشاه.....»
برگردان:
#شاهین_سلحشور
@sh_salahshoor
@mosighi_andishe

Читать полностью…

موسیقی و اندیشه

زنده یاد "محمد اوشال" یکی از نخستین موسیقی‌دانانی است که نامش با تنظیم ملودی های ماندگار، گره خورده‌است. "اوشال" تحصیل‌کرده هنرستان عالی موسیقی تهران بود و تقریباً از آغاز تأسیسِ "گروه طنین" با آن همکاری‌داشته و دستاورد آهنگسازان جوان را جاذبه ای آهنگین بخشیده بود.
نخستین کارهای تنظیمیِ وی، در دو ترانه با صدای زنده یاد "فرهاد مهراد" با عنوانِ "خسته“ و "اسیر شب" بوده که ملودی‌ها نیز از خودِ اوست.

به عقیده بسیاری از همتایان و دوستانِ ترانه‌پردازِ خود، "اوشال" قریحه‌ای درخشان در سازآرایی داشت، اما با وقوع انقلاب ۵۷ و شروع محدودیت های افراطی برای دنیای هنر و هنرمندان، مقیم لندن شد و خود را در انزوایی بس سنگین، محبوس کرد؛ انزوایی که مانند همان محدوده‌ای که زنده یاد "صادق هدایت" می‌گفت، روان آدمی را می‌جوَد...

"خاکستری" نام یکی از درخشان‌ترین آهنگ‌هایی ست که ملودی‌اش را آهنگ‌ساز بی‌همتا و بی‌نظیرِ دوران، زنده یاد "بابک بیات" جهت تنظیم به "محمد اوشال" تحویل داده؛ با کلامی از ترانه سرای برجسته، عالیجناب "ایرج جنتی عطایی"...

#خاکستری
#ابی
#محمد_اوشال
#بابک_بیات
#ایرج_جنتی‌عطایی



@javadtaat
@modighi_andishe

Читать полностью…

موسیقی و اندیشه

گفت‌وگوی منتشرنشده با "احمدرضا احمدی"

@mosighi_andishe

Читать полностью…

موسیقی و اندیشه

یادی از از استاد "مهدی خالدی"

برای نواختن ویولن در رادیو همواره سه سبک مورد توجه بود؛ اول سبک شادروان "استاد ابوالحسن‌خان صبا"، دوم سبک مرحوم استاد "حسین یاحقی" و سوم سبک شادروان استاد "مهدی خالدی".
"خالدی" اولین نوازنده‌ای بود که بعد از مرحوم "صبا" در رادیو ایران ویلون نواخت.

یکی از خدمات ارزنده استاد "خالدی" پس از رسیدن به مقام سرپرستی موسیقی رادیو در سال ۱۳۳۴ تشکیل شش ارکستر با همکاری زنده یاد "غلامحسین بنان" بود. در این ارکسترها خوانندگان و نوازندگان برجسته‌ای شرکت داشتند و رهبری آنها را خود او برعهده‌ داشت.

در این رهگذر همکاری صمیمانه‌ای بین او و شادروان "داوود پیرنیا" در برنامه گل‌ها بوجود آمد و نتیجه آن، ساختِ حدود ۷۰ آهنگ‌، برای ارکستر گل‌ها بود. همچنین سلوهای بسیاری از او در برنامه‌های گل‌ها و تکنوازان به یادگار باقی مانده است که گنجینه‌ای است گرانبها در تاریخ موسیقی ایران.
در ارزش مقام هنری استاد "خالدی" همین نکته بس که ایشان بتِ نوازندگی استاد "پرویز یاحقی" بود.


#مهدی_خالدی
#غلامحسین_بنان
#حسین_همدانیان
#پرویز_یاحقی

@mosighi_andishe

Читать полностью…

موسیقی و اندیشه

من عاشق این تف کردن هستم !

آگوستو پینوشه در نود و یک سالگی در احاطه‌ی خانواده و عزیزانش در بیمارستان ارتش می‌میرد .
او هرگز هیچ حکمی‌ در شیلی نگرفت .
اخبار را می‌شنوم و در بزرگراه تصادف می‌کنم .
روز بعد به شرکت بیمه‌ام سر می‌زنم‌ .
شرکت بیمه مجاور مدرسه نظامی است ، همان‌جا که پینوشه متکبرانه و با تشریفات خوابیده است .
هزاران متعصب گریه می‌کنند .
و در صفِ وداع با خودکامه‌شان ایستاده‌اند .
نوه‌ی ژنرال پراتس صبورانه در صف انتظار می‌کشد .
ساعاتی بعد به تابوت می‌رسد و روی آن تف می‌کند .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کارلوس پراتس ، افسر و سیاستمدار ارتش شیلی و وزیر در دولت سالوادور آلنده و فرماندهی کل ارتش شیلی بود . او بلافاصله پس از کودتای ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۳ آگوستو پینوشه به آرژانتین تبعید شد . سال بعد ، او و همسرش ، سوفیا کاتبرت ، در بوئنوس‌آیرس در انفجار یک اتومبیل بمب‌گذاری شده توسط اداره‌ی اطلاعات ملی شیلی ترور شدند .

حسن مرتضوی

@mosighi_andishe

Читать полностью…

موسیقی و اندیشه

Fais que ton rėve soit plus long la....
Vangelis
قطعه کمتر شنیده شده از ونجلیس فقید.... 🥀🥀
از آلبومی که نامش الهام گرفته از جمله زیبای «ملینا مارکوری» است...
(رویایتان را زنده نگه دارید... حتی بیشتر از تاریکی شب...)
در جایی از پیر پائولو پازولینی خواندم :
گاهی چيزی تاريک در درون ما وجود دارد كه از دل آن زندگی می‌درخشد:
بغضی فروخورده، نوستالژی عميقی مملو از اشک‌های زلال خشكيده...


#ونجلیس

@mosighi_andishe

Читать полностью…

موسیقی و اندیشه

داستان "لر بیسواد" و " اقتصاددان باسواد" / ناصر فکوهی/ خبرگزاری  عصر ایران

از ویژگی های شگفت انگیز دور ان های بحران و آشفتگی اجتماعی در پهنه فرهنگی ما و به نوعی جهان، یکی هم آن است که برخی آدم ها به ویژه آنان که دعوی اندیشمند و فرهنگی بودن دارند،  یکباره  دچار توهم خودبزرگ بینی می شوند و به دلایلی آشکار و پنهان، سخنانی در تضاد با عقل سلیم و اغلب در پی به دست آوردن محبت قدرتمندان و در جهتی که باد  را در آن می بینند، به زبان می آ‌ورند. چیزی شبیه به حرف هایی بی پایه و اساس چه از لحاظ تاریخی، چه از نظر فرهنگی همچون ادعای آقای سعید لیلاز مبنی بر آنکه سلسله زندیان در تمام طول حکومت خود " دائم الخمر"  بوده اند و کریم خان زند یک "لر بیسواد".اینکه‌"اقتصاددان باسواد"  شبکه های تلویزیونی و اینترنت، امروز چه نسبتی با گذشته های " اصلاح طلبانه" خودش  دارد؟ و یا اینکه اصولا وی دارای مشروعیتی هست که این گونه گسترده و هرروزه دست به موضع گیری های سیاسی و اقتصادی بزند  و به کتاب ها و موضوعاتی و اعدادی که کسی جز خودش نخوانده و نشنیده ، آن هم به سود یک جناح خاص بپردازد و بدین ترتیب دوقطبی های خطرناک کشور را در موقعیت خطیر کنونی، تشدید  کند،  موضوعی است که پاسخ بدان را باید اهل سیاست و اقتصاد بدهند.اما اینکه نه ایشان و نه هیچ کسی دیگر حتی اگر پشتوانه ای و سوادی فرهنگی در زمینه فرهنگ های قومی ایران داشته باشد (که ایشان فاقد آن هستند) بخواهد با اعتماد به نفسی کاذب و خود محور بینی سبک مغزی های ذهنیتی متوهم نسبت به دانش و جایگاهی که ندارد، توهین ها و بی دانشی هایی چنین آشکار را به مخاطبان  شبکه آسیب زده اینترنت تحمیل کند، چیزی نیست که بتوان از کنارش با سکوت گذشت.از این رو ولو برای ثبت در حافظه عمومی این یادداشت کوتاه را  نوشتم که سال ها بعد کسانی که این دوران تاریخی را مرور می کنند بدانند که سکوت بی شماری از فرهنگ شناسان و تاریخ دانان در برابر  این گونه کوچک شماردن سرنوشت تاریخی و اقوام این خاک و  مردمانش نه از سر نا آگاهی بلکه از فرط گستردگی یاوه گویی هاست. سخن از صدها سال پیش است. سخن از یک خاندان تاریخی در بخش بزرگی از سرزمین ماست. سخن از پادشاهی است که برای بسیاری از مردم ما نمادی از عدالت و تدبیر بوده است و از همه مهم تر سخن از یکی از مهم ترین و ارزشمندترین، شجاع ترین و جان به کف ترین مردم این کشور است. زندیان، کریم خان و قوم لر. میلیون ها انسان شریفی که بخشی گرانبها از تاریخ ما را ساخته و می سازند.و سخن از برنامه ...

متن کامل:
https://www.asriran.com/fa/amp/news/1199612

@mosighi_andishe

Читать полностью…

موسیقی و اندیشه

از مرگ گریز و گزیری نیست .

🖌 حسین دولت‌آبادی

*

... اگر اشتباه نکنم گویا انسان تنها موجودی است که می‌خندد و ازاین گذشته تنها موجودی‌است که با مفهوم مرگ آشناست و می‌داند که روزی از روزها این دنیا را وامی‌گذارد و به سفر ابدی می‌رود . نیچه می‌گفت : «شاید من بهتر از هر کسی بدانم که چرا انسان تنها موجودی است که می‌خندد ، رنجِ او چنان ژرف است که ناگزیر خنده را برایِ خود ساخته ‌است .» سقراط می‌گفت : «تمرین فلسفه ، تمرین مردن است .» متفکران اسلامی نیز مانند علامه جعفری در آثار خود انسان را موجودی معرفی کرده‌اند که از پایان حیات خود آگاه است . با وجود این انسان خوشبختانه این حقیقت روشن و بدیهی را مدام از یاد می‌برد و به زندگی ادامه می‌دهد با این امید که مرگ به این زودی‌ها به سراغ او نخواهد آمد . بماند ، بگذریم .
امروز صبح خبر درگذشت خانبابا تهرانی را در دنیای مجازی خواندم و مثل هربار ناخودآگاه به گذشته برگشتم ، نه به گذشته پرتاب شدم و از شما چه پنهان در یک‌دم صدای او توی گوشم پیچید :
«محمود حق داشت که می‌گفت یه برادر دیوانه‌ای تو پاریس دارم .»
چرا دیوانه ؟ داستان ازاین قرار است : من اگرچه خانبابا تهرانی را دورادور می شناختم و کتاب «نگاهی از درون به جنبش چپ ایران» اثر حمید شوکت را خوانده بودم و می‌دانستم که از جمله جوانان عضو سازمان انقلابی حزب توده ایران بود که در بهمن ۱۳۴۲ شمسی از حزب انشعاب کرده بودند . بنا به آن‌چه که خانبابا در مصاحبه‌اش با حمید شوکت گفته بود ، این سازمان بیشتر از اعضای جوان حزب توده ایران و به ویژه دانشجویان ایرانی فعال در «کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در اروپای غربی» به وجود آمده بود . پس از بالا گرفتن اختلاف میان شوروی و چین ، این گروه از رهبری حزب توده ایران و سیاست‌های اتحاد شوروی انتقاد کرده بود و به مائوئیسم ، حزب کمونیست چین و آلبانی نزدیک شده بود . سازمان انقلابی به مبارزه مسلحانه و ترویج جنگ‌های چریکی (الهام‌گرفته از الگوهای انقلابی چین و کوبا) اعتقاد داشت و تلاش کرد هسته‌هایی را به داخل ایران بفرستد . پس از انقلاب بهمن سال ۱۳۵۷ ، این گروه دچار انشعاب شد و یکی از انشعاب‌های مهم آن به تشکیل «حزب رنجبران ایران» انجامید . باری ، در اینجا قصد ندارم زندگی سیاسی و اجتماعی او را قدم به قدم دنبال کنم ، با این‌همه چند سال پیش دورادور شنیدم که در مصاحبه‌ای گفته بود : «ما هیستری ضد شاه داشتیم !» منظور خانبابا تهرانی و دوست او ، محمود راسخ سیاسی بودند و از کانون نویسندگان ایران «درتبعید» که یک نهاد فرهنگی و هنری دمکراتیک بود (یا می‌باید می‌بود) انتظار و توقع داشتند مانند یک حزب و تشکیلات سیاسی در امور سیاسی مملکت مداخله می‌کرد و در برابر هر اتفاقی که در ایران می افتاد ، موضع می‌گرفت . ناگفته نماند که این گرایش طرفداران پر و پا قرصی در کانون نویسندگان «در تبعید» داشت و مختص به ‌این دو نفر نبود . باری ، من در چندین مقاله به آن پرداخته‌ام و نیازی به تکرار آن‌همه در اینجا نیست . در بالا نوشتم که خانبابا را از دور می‌شناختم ولی هنوز از نزدیک ندیده بودم . اگر اشتباه نکنم ، این دیدار و برخورد در فرانکفورت ، درمجمع عمومی کانون نویسندگان ایران «درتبعید» رخ داد و در بحث تندی که بر سر منشور و اساسنامۀ کانون پیش آمد ، با صراحت به خانبابا تهرانی و محمود راسخ گفتم :
«شما سیاسی‌کار و فعال سیاسی هستید ، نویسنده نیستید و اشتباهی به کانون نویسندگان ایران «در تبعید» آمده‌اید و ...»
خانبابا تهرانی با اشاره به حسن حسام که کنارش نشسته بود، گفت :
«این آقا هم سیاسی و عضو سازمان راه کارگر است . اینو چی میگی ؟»
«بله ، درسته ، ولی حسن حسام نویسنده و شاعر نیزهست .»
گمانم همان روز و در همان جا بود که به من گفت :
«محمود حق داشت که می‌گفت یه برادر دیوانه‌ای در پاریس دارم .»
بی‌شک خانبابا اعتراض تند و تیز مرا به‌ حساب جوانی و دیوانگی‌ام گذاشت و به دل نگرفت ، چرا چون پس از ختم جلسه ، در بیرون نگاهی به رنوی قراضۀ من انداخت و با مهربانی و خودمانی گفت :
«حسین ، این ابوطیاره رو بنداز دور ؛ بیا یه ماشین آلمانی تمیز برات بخرم .»
در لحن صدای او صمیمیت و صداقت موج میزد و شک نکردم‌ . غرض ، پس از آن روز اگرچه به‌ندرت فرصت دیدار پیش می‌آمد ، ولی هربار این اتفاق می‌افتاد یا تلفنی صدایم را می‌شنید ، مرا «حسین جان» صدا می‌زد .
و اما محمود کی به او گفته بود که برادر دیوانه‌ای در پاریس دارد ؟ گویا در سفری به آلمان ، مهمان خانبابا تهرانی شده بود ، در آن شب پرده ازاین راز برداشته بود و میزبان به دیوانگی من پی برده بود .
غرض ، خانبابا تهرانی نیز به سفر ابدی رفت ، یادش گرامی باد .

/channel/mosighi_andishe

Читать полностью…

موسیقی و اندیشه

مرگ ایوان ایلیچ؛ رمانی درباره‌ی مرگ و زندگی!

گاهی آدم آن‌قدر مشغول «درست زندگی کردن» است که یادش می‌رود از خودش بپرسد: اصلا این زندگی، زندگی‌ هست که می‌خواستم؟ نکته‌ی دردناک داستان این‌جا است که ایوان ایلیچ ناگهان نمی‌فهمد که قرار است بمیرد؛ از مدت‌ها قبل می‌داند. چیزی که کم‌کم او را می‌ترساند، پرسش دیگری است: اگر قرار باشد همین حالا همه‌چیز تمام شود، آیا واقعا درست زندگی کرده‌ام؟! تولستوی مرگ را فقط به‌عنوان پایان زندگی نشان نمی‌دهد؛ مرگ تبدیل می‌شود به آینه‌ای که ایوان را مجبور می‌کند به تمام انتخاب‌هایش نگاه کند. به ازدواجش، شغلش، روابطش و سال‌هایی که بیشتر بر اساس چیزی که «باید» درست باشد زندگی کرده تا چیزی که واقعا برایش معنا داشته باشد. و این‌جا است که «مرگ ایوان ایلیچ» از یک داستان درباره‌ی بیماری و مرگ، تبدیل می‌شود به داستانی درباره‌ی خودفریبی! تولستوی این داستان را در دوره‌ای نوشت که شدیدا درگیر پرسش‌های اخلاقی، معنوی و معنای زندگی بود؛ برای همین مرگ در این‌جا فقط یک اتفاق زیستی نیست، بلکه فرصتی است برای پرسیدن این‌که چه چیزی یک زندگی را واقعا ارزشمند می‌کند!

بازنشر از دیارمدیا

@mosighi_andishe

Читать полностью…

موسیقی و اندیشه

مرغ‌سحر

"محمدرضا شجریان"
"داریوش پیرنیاکان"
"جمشید عندلیبی"
"مرتضی اعیان"

کنسرت لس‌آنجس
تابستان ۱۳۶۹

@mosighi_andishe

Читать полностью…

موسیقی و اندیشه

شیدا بازیار، نویسنده آلمانی ایرانی‌تبار، جایزه معتبر کتاب آلمان ۲۰۲۶ را برای رمان «شکاف‌ها» (Die Lücken) از آن خود کرد. نام او شامگاه دوشنبه ۵ اکتبر در مراسمی در تالار امپراتور ساختمان تاریخی رومر در فرانکفورت اعلام شد. جایزه کتاب آلمان یکی از مهم‌ترین جوایز ادبی در حوزه زبان آلمانی است و هر سال اندکی پیش از آغاز نمایشگاه بین‌المللی کتاب فرانکفورت به برنده اهدا می‌شود.
رمان «شکاف‌ها» در شهری خیالی به نام «هایمسباخ» می‌گذرد؛ شهری که بازیار آن را بر اساس زادگاه خود، هرمس‌کایل در منطقه هونزروک، خلق کرده است. نویسنده در سال ۱۹۸۸ در هرمس‌کایل به دنیا آمد. والدین او یک سال پیش از تولدش، برای فرار از سرکوب سیاسی جمهوری اسلامی ایران به آلمان مهاجرت کرده بودند.
«شکاف‌ها»؛ رمانی علیه فراموشی و بی‌تفاوتی
به گفته رسانه تاگزشاو، بازیار در این رمان به گذشته نازی‌ها در منطقه‌ای می‌پردازد که خود در آن بزرگ شده است. داستان تاریخ تقریبا یک قرن از زندگی یک شهر کوچک را دنبال می‌کند و در خلال سرگذشت شخصیت‌های مختلف، بخش‌هایی از تاریخ آلمان را بازخوانی می‌کند؛ بخش‌هایی که گاه عمدا فراموش یا پنهان شده‌اند.
هیئت داوران جایزه کتاب آلمان «شکاف‌ها» را رمانی چندلایه و گسترده توصیف کرد که از تاریخ یک روستا فراتر می‌رود و به مسائل بزرگ‌تر جامعه آلمان می‌پردازد. به گفته داوران، بازیار با تغییر زاویه دید، زبان و لحن روایت در دوره‌های مختلف تاریخی، نگاه‌های کمتر شنیده‌شده به گذشته را وارد ادبیات کرده است. آن‌ها این کتاب را همچنین «رمانی علیه بی‌تفاوتی» دانستند.
در بخش‌هایی از رمان سرنوشت خانواده‌های یهودی در دهه ۱۹۳۰ روایت می‌شود؛ خانواده‌هایی که ابتدا از جامعه طرد شدند، سپس به اردوگاه‌های مرگ تبعید شده و در نهایت کشته شدند. در کنار این قربانیان، داستان کسانی نیز روایت می‌شود که از حکومت نازی سود بردند. کتاب همچنین نشان می‌دهد که چگونه بیگانه‌ستیزی و طرد اجتماعی می‌تواند از یک نسل به نسل دیگر منتقل شود و در شکل‌های تازه در جامعه امروز ادامه پیدا کند...


جهانگیر حسین‌پور

@mosighi_andishe

Читать полностью…

موسیقی و اندیشه

تنها کار دیگری که در ویراستاری موفق به انجامش شدیم این بود: واژهٔ آلمانی برای spill توانست با واژهٔ عنوان یعنی «Schaum» (کف) گره بخورد — با واژهٔ «überschäumen» (سررفتن/کف کردن/لبریز شدن) می‌شد آن «ausbreiten» (گسترش) را در برخی جاها تا حدی نقد و سیال کرد. «überschäumen» پویایی و شدتِ بیشتری دارد — و اگرچه این اصلاح کوچک است، اما در حال حاضر کمی با دلباختگی به آن نگاه می‌کنم. و شاید با این کار حتی بتواند موضوعی برای آزمون‌های آینده شود .

زیرا این آزمون دوم بود که می‌خواستم با آن بفهمم آیا از عهدهٔ این ترجمه برمی‌آیم یا نه، و این آزمون دوم هم در حالی که جریان داشت دستخوش تغییر شد: من به ترجمهٔ چند شعر از کارسون که سال‌ها پیش برای مجلهٔ Neue Rundschau انجام داده بودم، از فاصلهٔ چند ساله نگاهی دوباره انداختم. بیشتر متون به نظرم قابل قبول ترجمه شده بودند؛ اما معلوم شد که این مقبولیت در برابر یک ترجمه دیگر من اهمیتی نداشته است، چرا که یک متن اصلاً غیرقابل قبول ترجمه شده بود! به یاد آوردم که این همان متنی بود که آن زمان بلافاصله شیفته‌اش شده بودم. به نظرم فوق‌العاده آمده بود، so wonderful، این‌قدر نزدیک.

و من هم آن را همین‌طور ترجمه کرده بودم: نزدیک، به خودم، و در واقع یک شاهکار و معجزه، همان spill (سرریز) که تخیلِ خودم برخی از بخش‌های شعر را با آن شسته و غرق کرده بود! انتخاب متونِ قطعاً تا حدی تصادفیِ آن زمان، اکنون اطلاعاتِ تعیین‌کننده را به من داد که برای بهترشدن کار چه باید کرد: «فاصله، برای تغییرِ نقل‌قولی از کارسون دربارهٔ مارگریت پورت، این فاصله‌ای که من متونِ کارسون را در آن می‌دیدم، می‌توانست در ترجمه به «نزدیکیِ بزرگ‌تر» تبدیل شود.

و امیدوارم این علاقه غیرقابل مقاومتی که در طول کارِ ترجمه نسبت به این متون شکل گرفت این فاصله را بیش از حد نپوشانده باشد.

منبع
https://www.planetlyrik.de/anne-carson-decreation/2023/04/

@mosighi_andishe

Читать полностью…

موسیقی و اندیشه

پشت تلفن به دوستم گفتم: «می‌توانم اثر یک نویسندهٔ مهم کانادایی را ترجمه کنم، اما چندان با این کار احساس راحتی نمی‌کنم و حالم خوش نیست.» این حالت تا صبح با من ماند و در واقع در خودِ متن هم همین‌طور باقی ماند:

«حالم خوب نیست» (Mir ist nicht wohl).

آیا این همان «I feel bad» (احساس بدی دارم) نیست؟ نه، واقعاً نیست. دقیقاً.

با این حال، خوشحال بودم که دست‌کم یک راه حلِ قابل قبول پیدا شده است و این نسخهٔ تقلیل‌یافتهٔ آزمون را «قبول‌شده» تلقی کردم. حدس می‌زدم که این تفاوت‌ها در بافت و تکسچرِ زبان‌ها، در سراسر ترجمه خود را نشان خواهند داد و به‌ندرت قابل حل خواهند بود. در یکی از شعرهای کارسون از چرخهٔ «ایستگاه‌ها» آمده است: «آدم با درجاتی مختلف از یخ مواجه می‌شود»، «نمی‌توان روی آن ایستاد». من شعرهای کارسون را همین‌طور دریافت کردم: آدم روی آن‌ها مثل یک سطح یخی می‌دود؛ حفظ تعادل در حالت ایستاده تقریباً غیرممکن است، آدم روی یخ لیز می‌خورد، «رنگ‌هایش،آبی، سفید، قهوه‌ای، سیاه-خاکستری، نقره‌ای، متغیرند». و ناگهان چیزی دهان باز می‌کند، و معلوم می‌شود که زیر این سطح چقدر به سمت پایین عمق وجود دارد؛ سرگیجه، آدم سکندری می‌خورد یا حتی فرو می‌رود. برای خلق چنین چیزی، و نه صرفاً تعریف کردن از آن در یک نقلِ به مضمون، زبان باید شفاف، خنک و شیشه‌ای باشد.

استفادهٔ کارسون از زبان انگلیسی دقیقاً همین‌گونه است. و زبان انگلیسی چنین اجازه‌ای را می‌دهد؛ در کلمات تک‌هجایی‌اش، در ساختارِ سخت‌گیرانهٔ جملاتش، در جایگاه‌های ادا کردنِ آواها، و در نسبتِ میان مصوت‌ها و صامت‌ها. و در استعدادِ کاملاً منحصربه‌فردش برای انتزاع، که از زبان‌های مبدأ مختلف و در نتیجه رنگ‌آمیزی‌های متفاوتِ واژگانش حاصل می‌شود. انگلیسی بلد است چگونه «یخ» باشد.

اما آلمانی با این مسئله مشکل دارد. آلمانی «گوشتی» است. برای نمونه، خودِ واژهٔ «Fleisch/ فلایش» (گوشت) را در نظر بگیرید. آن را تلفظ کنید. دندان‌ها روی لب سوده می‌شوند، سپس واژه به سمت عقب می‌لغزد، زبان به کام می‌خورد، دهان باز می‌شود، به یک «a» (آ) عریض، که به چیزی میان «e» و «i» تنگ می‌شود و همه چیز روی یک پچ‌پچِ پُر و تار ختم می‌شود. این واژه جوری تلفظ می‌شود که انگار تکهٔ ضخیمی از گوشت را در دهان گذاشته‌ای و حالا داری با اولین حرکتِ سنگینِ جویدن به جانش می‌افتی! این فوق‌العاده است؛ و بیش از هر چیز در مصوتِ مرکب (Diphthong) قرار دارد، در حرکتِ باز و بسته شدن، از عقب به جلو، در مقابل، واژهٔ انگلیسیِ «flesh»، صرف نظر از این‌که از نظر معنایی هم باریک‌تر است، بادآورده و رشته‌رشته به نظر می‌رسد. و این به همسایگیِ صوتی-معنایی بازمی‌گردد که در انگلیسی با کلماتی مثل «flash» و «flush» کاملاً متفاوت از آب درمی‌آید. و تازه واژهٔ «meat»! آن‌جا گوشت را هنوز روبرویت داری، با رگه‌های باریکی از چربی که مثل شاخه‌های یخ‌زده از میانش گذشته‌اند؛ و هر لحظه ممکن است با یک چنگالِ تیز به سیخ کشیده شود. و درست در جایی که این فرایند به عنوان غذا خوردنِ واقعی عینی می‌شود، انگلیسی با واژه‌های «veal» (گوشت گوساله) و «beef» (گوشت گاو) به قلمرو زبان‌های رومی‌تبار کوچ می‌کند.

البته این تنها یک مثال است که نمی‌توان آن را تعمیم داد؛ اما مشکلی را که من تجربه کردم به‌زیبایی بازتاب می‌دهد: این‌که چگونه گوشتِ نازک‌تراشیده‌شده و انجماد-خشک‌شده در متونِ کارسون، در زبان آلمانی هنوز می‌چکد و بخار از آن بلند می‌شود!

خودِ این تأمل و بررسی بسیار «گوشتی» (عینی و ملموس) است و در فاصله‌ای مشخص از کارسون رخ می‌دهد؛ کسی که در جستار «واآفرینی» نخست «وحدتِ ترکیبیِ آوا و اندیشه» را در قطعهٔ ۳۱ سافو اثبات می‌کند، تا سپس بلافاصله روی از آواها و صوت برگرداند:

«ما می‌خواهیم جنبهٔ اندیشه‌گون را بررسی کنیم.»

اما در ترجمه (حتی ترجمهٔ نثر) دقیقاً همین کار لازم بود: تمرکز (همچنین) بر جنبه‌های صوتی، آن‌طور که نه تنها در تک‌تک واژه‌ها، بلکه بیش از هر چیز در ساختارهای گرامری نهفته است، و نیز توجه به تعاملِ عناصر صوتی-معنایی در ساختار جمله. تنها همین‌ها می‌توانستند جلوِ این را بگیرند که آلمانی، شفافیتِ کارسون در هدایتِ اندیشه را نپوشاند، و «وحدتِ» ترکیبی و صوتیِ کتاب از دست نرود.

چرا که آنچه روی جلد نسخهٔ جیبی انگلیسی واآفرینی نوشته شده، گمراه‌کننده است: آن‌جا آمده: «یکی از جذاب‌ترین گردآوری‌های متنی که یک شاعر در حافظهٔ زندهٔ ما منتشر کرده است.» انگار نه با یک «ترکیب‌بندی و ساختار» (Composition)، بلکه با درهم‌برهمی و شلوغیِ انواع متون از شعر، جستار و لیبرتوی اپرا روبرو هستیم که از قضا با هم درون یک دیگ افتاده‌اند! و انگار خواننده حالا می‌تواند در این «آشپزخانه» از میان این «تکه‌های» بی‌ارتباط، هرچه خواست بردارد، مثلاً «قصیده‌ای برای خواب» را که کلماتِ نقل‌شده از آن می‌آیند.

Читать полностью…
Subscribe to a channel