چــه دل بـزرگـی دارد
آنکه عاشـق اسـت و لـب بـه
سـکوت دوخـته است...
تو نگاری که نگاهم به نگاهت زده پیوند
بر آن خم ابروی کمانت ، همه سوگند
نیاز داریم به یک نفر که بپرسد
"بهتری؟"
و بیتعارف بگوییم "نه!
راستش اصلا خوب نیستم..."
نیاز داریم به کسی که از بد بودن
حال ما، به نبودن پناه نبرد، که بشود
بگویی خوب نیستم و او بماند و بسازد
و با حرفهایش، امید و انگیزه و لبخند
بیاورد.
که برایش خودت باشی و برای نگه
داشتن و ماندنش نقابِ "من خوبم
و همه چیز رو به راه است" نزنی.
نیاز داریم به یک نفر که رفیق باشد،
نه دوست! که "دوست" یار شادی
و آسانیست و "رفیق" شریک غمها
و بانیِ لبخندها...
که فرق است میان رفیق و دوست و
ما اینروزها دلمان رفیق میخواهد، نه دوست!
برای خنده هایتان همه هستند
اگه شانه برای اشک هایتان دارید
خوشبختید...!
بی تو مھتاب شبی
آه....
مُشیـری چه کشید
با چہ احوال بدی
باز از آن کوچه گذشت.
شاملو میگه که:
و چشمانت رازِ آتش است
و عشقت پیروزیِ آدمیست
هنگامی که به جنگ تقدیر میشتابد
و آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن!
نیست دَر شَهر نِگاری که دلِ ما بِبَرَد
بَختَم اَر یار شَوَد رَختَم اَز این جا بِبَرَد
کو حریفی کَشِ سَرمست که پیشِ کَرَمَش
عاشقِ سوخته دِلْ نامِ تَمَّنا بِبَرَد
باغبانا زِ خَزانْ بیخبرت میبینم
آه از آن روز که بادَت گُلِ رَعنا بِبَرَد
رَهزنِ دَهر نَخُفتهست مَشو ایمن از او
اگر امروز نَبُردهست که فَردا بِبَرَد
در خیالْ این هَمه لُعبَت به هَوَس میبازَم
بو که صاحبنَظَری نامِ تَماشا بِبَرَد
عِلم و فَضلی که به چِل سال دِلَم جَمع آورد
تَرسَم آن نَرگسِ مَستانه به یَغما بِبَرَد
بانگِ گاوی چه صدا بازدَهَد؟ عِشوه مَخَر
سامری کیست که دست از یَدِ بِیضا بِبَرَد؟
جامِ میناییِ مِیْ سَدِّ رَهِ تَنگدِلیست
مَنِه از دَست که سیلِ غَمَت از جا بِبَرَد
راهِ عشق اَر چه کَمینگاهِ کمانداران است
هر که دانسته رَوَد صَرفه زِ اَعدا بِبَرَد
حافظ! اَر جان طَلَبد غَمزهٔ مَستانهٔ یار
خانه از غیر بِپَرداز و بِهِل تا بِبَرَد
قشنگ ترین چشمان دنیا را
مادر من دارد،
وقتی با خنده های از ته دلش به من نگاه میکند و از وقایع روزانه اش با آب و تاب میگوید،
بدون نظر خواستن از من بارها و بارها تعریف میکند...
قشنگترین صدای دنیا را مادر من دارد،
وقتی با نام کوچکم صدایم میکند،
برایم چای میریزد
کنارم مینشیند
با من میگوید
با من میخندد
وقتی کنارش خوشبخت ترین دختر توی عالم هستم..
قشنگترین دستان دنیا را مادر من دارد,
وقتی دستهای نرمش را روی موهایم میکشد و تمام خستگی های روزگارانم را دانه دانه از موهایم برمیدارد...
و آخر تمام حرفهایش"خدای ماهم بزرگ است"
از دهانش نمی افتد...
زیباترین زن جهان مادر من و در چهار چوب خانه ی ماست،
که به وقت بودنش تمام لامپهای خانه مان روشن است، که بوی غذایش و نگاه مهربانش تمام تلخی ها و شکست های زندگی ام را در یک آن از وجودم پاک میکند.
مهربان ترین انسان عالم درون آشپزخانه ی کوچک و چهارگوش ماست وقتی تمام خستگی هایش را در قلاب بافی های رنگارنگش به نقش و نگار میکشد...
که بودنش، که خنده هایش
برایم زیباترین
لالایی بچگی ام است...
یادت بخیر مادر ❤️🖤❤️
بعضی وقتا شنیدن یه حرف ، قدرت اینو داره که کیلومترها از یکی دورت کنه
Читать полностью…
چه خوش افسانه می گویی به افسون های خاموشی
مرا از یاد خود بستان بدین خواب فراموشی
ز موج چشم مستت چون دل سرگشته برگیرم
که من خود غرقه خواهم شد درین دریای مدهوشی...
یـڪ فنجان قهوه
ڪنار تـــو
روے ایوان خیالم...
یڪ لبخند ریز گوشہ ے لبت
و من ڪه دوباره قنج میرود دلم
همینها ڪافیست تا
عصر امروزم بخیر شود ..
عصردر خیال تو خوشم
ثروتمند باشی یا فقیر
زشت باشی یا زیبا
دانشمند باشی با بیسواد
مرد باشی یا زن
هرچه که باشی ولی معرفت نداشته باشی، قدر خوبیهایی که در حقت شده است را ندانی، به مرامی که دیگران برایت میگذارند بی توجه باشی و همیشه از بالا به آدمها نگاه کنی؛ بویی از آدمیت نبردهای.
حال هرچه میخواهی باش؛ آن بالا بالاها، یا این پایین پایینها...
حالا گذشته از این حرفها؛
حیف از آنهمه عشق و احساس و مرامی که خرج میشود برای آدمهای بیمعرفت
ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻭﻟﯽ ﺍﻏﻠﺐ ﺭﻋﺎﯾﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﮔﺮ ﺣﻀﻮﺭﺕ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺎ ﯾﺎﺩﺕ ﻗﻨﺎﻋﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﺗﺎ ﺭﻗﯿﺒﺎﻥ ﺳﻨﮓ ﺣﺴﺮﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻟﻬﺎﺷﺎﻥ ﺯﻧﻨﺪ
ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺐ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ تُ ﺟﺎﻧﺎﻧﻪ ﺑﯿﻌﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﮔﺮ ﻓﺮﺍﻕ ﺍﻓﺘﺪ ﺩﻣﯽ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺒﺮ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ
ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺑﺎ ﭘﺎﯼ ﺩﻝ ﺳﻮﯼ تُ ﺭﺟﻌﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﻭﻗﺖ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺎ تُ ﺍﯼ ﺁﺭﺍﻡ ﺟﺎﻥِ ﺧﺴﺘﻪﺍﻡ
ﻣﻦ ﭼﻪ ﺑﯽ ﭘﺮﻭﺍ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﻋﻄﺮ ﻧﺎﻣﺖ ﭼﻮﻥ ﮐﻪ ﭘﯿﭽﺪ ﺩﺭ ﺣﯿﺎﻁ ﺫﻫﻦ ﻣﻦ
ﺩﺭ ﺧﯿﺎﻟﻢ ﮔﺎﻫﮕﺎﻫﯽ ﺑﺎ تُ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﺩﺭ ﺿﯿﺎﻓﺘﻬﺎﯼ ﺷﺒﻬﺎﯼ ﭘُﺮ ﺍﺯ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽﺍﻡ
ﻣﺎﻩ ﻭ ﻣﻬﺮ ﻭ ﺍﺧﺘﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺎ تُ ﺩﻋﻮﺕ ﻣﯿﮑﻨﻢ
اینکه الان دوچرخه سواری بلدی
به این دلیله که یه روزی
یه آدمی که بهش اعتماد داشتی رهات کرد.
هر شبی وقت سحر در کوی جانان میروم
چون ز خود نامحرمم از خویش پنهان میروم
چون حجابی مشکل آمد عقل و جان در راه او
لاجرم در کوی او بی عقل و بی جان میروم
همچو لیلی مستمندم در فراقش روز و شب
همچو مجنون گرد عالم دوست جویان میروم.
عطار
حق بدهیم !
یک وقت هایی آدم ها حوصله ی
خودشان را هم ندارند .
نباید توقعی داشت ،
وگرنه دیوارِ حرمت ها فرو می ریزد ...
کاری به کارِ بی حوصلگیِ آدم ها
نداشته باشیم ،
بابتِ حالِ بدشان توضیح نخواهیم ...
هر آدمی حق دارد گاهی از قوی بودن
انصراف دهد و خلوتی بی واسطه بخواهد ،
جایی که خبری از هیاهویِ هیچ کس نباشد ،
جایی که در سکوت و تنهایی بنشیند و
خودش را پیدا کند !
صبرِ آدم ها که لبریز شد ؛
نسبت به همه چیز ، بی حس می شوند ،
دنبالِ غارِ ساکتِ تنهاییِشان می گردند ...
آدم است دیگر !
یک وقت هایی کم می آورد ...
کم آوردنِ آدم ها را جدی بگیریم ،
درک کنیم ،
دورتر بایستیم ،
گاهی همین به حالِ خود رها کردن ؛
همین سکوت و حق دادن ؛
بهترین حالتِ دوست داشتن است ...
عذر خواهی قلب شکسته رو درست نمیکنه.....
Читать полностью…
یک نفر همیشه دلتنگ در دوردست خیالت تو را
شعر می گوید .
ای زیباترین ،
از میلاد تو ، ماه به هجرت رفته و مدام پشت پلک هایت پنهان می شود .
رفتنت را بهانه کردی تا قلبِ تمامِ فصل ها بگیرد ، تا هر شب باران بی رحمانه ببارد .
در وُ دیوارِ این اتاق با من مانوس اند ، وقتی که تو در شب هایم قدم نمی زنی .
مرا دوست بداری یا نه از من بگذری یا نگذری
برایم شوقِ بهاری .
به رگبار گرفته ای خیالم را ، به خیال رفته ام خیالت را .
گلوله نمی دانست...
تفنگ نمی دانست...
شکارچی نمی دانست...
پرنده داشت برای جوجه هایش غذا میبرد.
خدا که می دانست ....
نمی دانست؟
منسوب به حسین پناهی
تو را دوست دارم...
بدون اینکه...
با هم در خیابانی قدم زده باشیم... بدون اینکه...
برایم کتاب بخوانی...
یا...
شب بخیر آخر شب برایم بفرستی...
بدونه اینکه با هم به سینما رفته باشیم...
و عاشقانه دیده باشیم...
بدون بوسه...
بدون آغوش...
بدون نوازش...
بدون اینکه حتی دستم را گرفته باشی...
این یک جسارت مردانه است که تنها از یک زن بر می آید...
اگر نه باده غمِ دل ز یادِ ما بِبَرَد
نهیبِ حادثه بنیادِ ما ز جا بِبَرَد
اگر نه عقل به مستی فروکَشَد لنگر
چگونه کَشتی از این وَرطِهٔ بلا ببرد
فغان که با همه کس غایبانه باخت فلک
که کس نبود که دستی از این دَغا ببرد
گذار بر ظلمات است، خِضْرِ راهی کو؟
مباد کآتش محرومی آبِ ما ببرد
دل ضعیفم از آن میکَشَد به طَرْفِ چمن
که جان ز مرگ به بیماریِ صبا ببرد
طبیبِ عشق منم باده دِه که این معجون
فَراغت آرد و اندیشهٔ خطا ببرد
بسوخت حافظ و کس حالِ او به یار نگفت
مگر نسیم پیامی خدای را ببرد
دلم تنگ است از این دنیا چرایش رانمیدانم
من این شعر غم افزا را شبی صد بار می خوانم
چه می خواهم از این دنیا، از این دنیای افسونگر
قسم بر پاکی اشکم جوابم را نمی دانم
شروع کودکی هایم، سرآغاز غمی جانکاه
از آن غم تا به فرداها پراز تشویش،گریانم
بهار زندگی را من هزاران بار بوییدم
کنون با غصه می گویم خداوندا پشیمانم
به سوی در گه هستی٬ هزاران بار رو کردم
الهی تا به کی غمگین دراین غمخانه می مانم
خدایا با تو می گویم حدیث کهنه غم را
بگو با من که سالی چند دراین غمخانه مهمانم
دلم تنگ است از دنیا چرایش را نمی دانم
ولی یک روز این غم را زخود آهسته می رانم
🌼 فریدون مشیری
شنیدم شکوه هایت را، صدای اعتراضت را
صبوری کرده ای جانم، در این دنیای وانفسا
تلاش و کوششت بسیار، نیاوردی تو کم ای یار
ولی در روزگار ما، تلاشت را کنند انکار
سوالات را شنیدم من، دهم پاسخ که کی هستی
تو با قلب رئوف خود، نگهبان زمین هستی
تصور کن جهانی را، بدون روح زن آنجا
چه دنیای نگون بختی، پُرست از جنگ و از سختی
اگر در گوشه دنیا، چراغ صلح پر نور است
بدان قلب زنی آنجا، ب کار عشق مشغول است
فدای قلب تو گردم، نبینم در فغان باشی
وجودت معنی دنیاست، که تو جان جهان باشی...
جهان به مجلسِ مستانِ بیخرد مانّد ؛
که در شکنجه بُوَد هر کسی که هوشیار است
صائب تبریزی
وقتے کوچک بودم
فکر میکردم آدمها چقدر بزرگند و ترس برم میداشت...
بزرگ که شدم دیدم بعضی آدما چقدر کوچکند
و بیشتر ترسیدم.
شب بخیر ای جان آرامگرفته در سکوت…
بگذار همهی افکار پراکنده در نور آرامش حل شوند.
تو امشب،
سبکتر از همیشهای…
زمین را به خواب بسپار،
و خودت را به آغوش مهربان هستی.
خودتون رو به هیچ رابطهای تحمیل نکنین. باور کنین اگه حالتون رو نمیپرسه یا سراغتون رو نمیگیره واسش مهم نیستین. اگه جز اولویتهاشون بودین تو شلوغترین روز کاریش هم بهتون زنگ میزد. آدمی آخرین داراییش غرورشه، این داراییتون رو حروم نکنین.
Читать полностью…
یک عُمر دَویدم زِ پِی اَش، نایِ دگر نیست
بس کُن دلِ غافل، که مرا پایِ دگر نیست
دیگر شده ام شُهره به شیدایی و مستی
در شهر، چو من واله و رُسوای دگر نیست
هر روز مرا میکُشد این وحشت و تردید:
امروز دلش با من و فردای دگر، نیست
چون "ماه" نتابید به شب های سیاهم
این ماه نه امشب وَ نه شبهای دگر،نیست!
گر هم سخنی گفت؛ فقط زخمِ زبان بود
از زخم، به روی دلِ من جایِ دگر نیست
گر نیست دلش با من و گر نیست کنارم
لبریزِ خیالش، سَر و ُ... سودای دگر نیست
بیمی نَبُوَد آخرِ این قصه ، که خونم
با"عشق" عجین گشته و پروای دگر نیست
دنیا همه از آنِ شما، قسمتِ من هم؛
دنیای پرُ از هیچ، به معنای دگر: "نیست"
هایده
به یارم بگید...
حال من و تو
حال عقربه های ساعتی است
که مدام از پی هم می دوند
تا شاید مگر معجزه ای شود
و ساعتی یکبار یکدگر را در آغوش کشند
هرچند برای لحظه ای
لحظه ای هرچند کوتاه
اما فراموش نشدنی
از همان لحظه ها
که نمی توان از کنارشان گذشت
به همین سادگی ها...