naabn | Unsorted

Telegram-канал naabn - ادبیات معاصر

5454

🎗(شعر معاصر داستانک فلسفه موسیقی عکس و نقاشی) ارتباط با ما @Aeasthetics @AbasatHatami اباسط حاتمی @naabn https://t.me/joinchat/AAAAADwOsc3R6tb9dmhPvg

Subscribe to a channel

ادبیات معاصر

سکوت فریب است
یکی ساکت است تا بفهمد
یکی ساکت است تا ویران کند .


ن.ش


▶️189

Читать полностью…

ادبیات معاصر

خلال

... و چون حرفی برای نوشتن پیدا نکردم
گوشه ی کاغذ را بریدم 
و با  آن  " خلال دندان  " درست کردم !!
آن تکه گوشت  ,
بدجوری اذیتم می کرد
که لای دندانم فاسد شده
                        گندیده  بود ....!
از  بوی  عفن آن , 
احساسم گریخت
و تمام شعرها
                اوزانش به هم ریخت !!
یعنی  چه  ؟!
 برای که  ؟!! ....
اَه  !   اَه  !!
              از  این بوی غریب همیشه آشنا
               کاغذ پاستوریزه ی ادبیات
                آلوده شد  !
                    
وقتی  هرم گند می پیچد
دیگر  حرفی برای گفتن نیست
               و  حسی نمی ماند
آیا این غیر منطقی نیست ؟!
                
 هنوز تکه های دیگر گوشت
که هضم شده
و آبسه گشته اند
با  کالبد شکافی ابیات
آزارم می دهند !
و از کاغذ سفید 
  هیچ اثری
نمانده است ...!


#آذر_پورپیغمبر
 

▶️187

Читать полностью…

ادبیات معاصر

داستانک و انیمیشن



▶️185

Читать полностью…

ادبیات معاصر

سعدی یک خیابان کوچک است
حافظ یک پل است
فردوسی یک میدان است
جلال آل احمد یک بزرگراه است
ما بزرگانمان را سر راه گذاشته ام .


#علیرضا_لبش




▶️183

Читать полностью…

ادبیات معاصر

برنده !
در وجود یک آدم بد ،
خوبی ها را می جوید
و روی همین قسمت کار می کند ؛


بازنده!
در وجود یک انسان خوب
بدی ها را می جوید؛
از این رو ، به سختی می تواند
با دیگران همکاری کند .


Awiner
Seeks for the goodness
in bad man,
and works with that part of him ;


A loser
looks only for the badness in good man,
and therefore find it hard
to work with anyone.


#سیدنی_جی_هریس
Harris, Sydney.J

📗برندگان و بازندگان/ص ۸۴
ترجمه ی مینو پرنیانی و پروین مصطفوی



▶️181

Читать полностью…

ادبیات معاصر

خیانت


به تازگی زنی غریبه را به خواب دیدم‌
که مرا با خود به اتاقی نا آشنا بُرد
ثانیه ای بعد ما هر دو آن جا دراز کشیده بودیم :
دو جوان که گویی از فرط خستگی مُرده اند
و اکنون‌ بدل به کاغذ شده اند .

#گونتر_گراس
📕حلزون ها به زمان می بازند/ ص ۴۴/ترجمه‌ خسرو کیان راد

▶️179

Читать полностью…

ادبیات معاصر

همیشه آنکه می‌رود؛
کمی از ما را با خود می‌بَرد..

#یدالله_رویایی




▶️177

Читать полностью…

ادبیات معاصر

چه خوش‌ است آن رفیقی که میان گفت‌وگوها

غم و بغض و خستگی را پس ِ خنده‌ات ببیند

#باقر_دیلمی
‌    ‌‌


▶️175

Читать полностью…

ادبیات معاصر

سگ ِ حق شناس بِه از آدم ناسپاس .


▶️173

Читать полностью…

ادبیات معاصر

جعبه سیاه



موبایل را
توی جیب پیراهنش گذاشته
کنار قلبش

قلب را
توی سینه اش
کنار دست هایش

ساعت دیواری را برداشته از روی دیوار
قاب عکس را از توی چمدان قدیمی
و بعد سال ها
هر دوِ شان را باهم روبه‌رو کرده

حالا روی مبل نشسته و به دوربین نگاه می کند

تلویزیون را روشن می کند
پلیس دارد مردم را از محل حادثه دور می کند

بلند می شود
ساعت ها در اتاق قدم می زند

ساعت ها فیلم ساعت ها را می بیند
ساعت ها به ساعتش فکر می کند

ساعت مچی اش را بر می دارد
باتری اش را در می آورد
کتاب هایش را از توی کتابخانه در می آورد
کتابخانه می خوابد

لباس هایش را از توی کمد بر می دارد
کمد می خوابد
از توی جاکفشی ...


تلویزیون را خاموش می کند

فردا صبح
تلویزیون
خبر سقوط هواپیمایی را پخش می کند
از ساختمانی دوازده طبقه‌
که در جعبه سیاهش
قلبی پیدا کرده اند .


#مهدی_اشرفی
📘اتاق پرو/صص ۳۱،۳۲،۳۳ و ۳۴

▶️171


☕️همراه با شعر معاصر

Читать полностью…

ادبیات معاصر

خاورمیانه را
به تقلید چشمان شرقی ِتو ساخته اند
پرالتهاب
اندوهگین
خسته
زیبا...


#نزار_قبانی


▶️169

☕️شعر معاصر ایران و‌جهان

Читать полностью…

ادبیات معاصر

طلا فروش ها
هر روز
تکه ای از آرزوهای مادر را
می فروختند به ديگران
.
.
.
.
پدر
کلاغی در به در بود...

#علی_اسداللهی
📔از الف تا ی/ص ۵۵



▶️166

Читать полностью…

ادبیات معاصر

گوشه ی بلیت هواپیما می نویسم
"دوستت دارم به جایی دور رفته است"
و عاشق مردی می شوم
که در بیلبوردی بزرگ
با تلفن همراهش دیگر تنها نیست ...

کشوری شده ام
که جمعیتش را فراموش کرده است
من در خاور دور دست هایت
من در خاور نزدیک ِ پلک هایت
من در خاورمیانه ی قلبت
تروریستی ناشی بودم
که تنها دکمه های کوچکی را منهدم کرد
و با صدای انفجار
پیراهن تو به گروگان رفت
پیراهن دیگری می پوشم
و از این شعر بیرون می روم

#الهام_گردی
📘عطر زنی در آسانسور/ص ۸


▶️164

Читать полностью…

ادبیات معاصر

سخت است
خوابیدن ، برخاستن
و دست در آغوش بودن
با لاشه ی کسی
که سالهاست او را کشته ای .

#هنگامه_هویدا
📙فرار از پله های اضطراری /ص ۶۹

▶️162

Читать полностью…

ادبیات معاصر

یادش گرامی
استاد محمدعلی بهمنی 🖤

Читать полностью…

ادبیات معاصر

جمعه
دستش بند است
به دلتنگی من،

بیکار که می شود
برای بغض هایم،
غروب می بافد...!

#سعید_چولکی


▶️188

Читать полностью…

ادبیات معاصر

حال ِ همه ی ما خوب است اما تو باور مکن



سلام
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاه ِ خیالی دور
که مردم به آن شادمانی ِ بی سبب می گویند .

خواب دیده ام خانه ای خریده ام
بی پرده ،بی پنجره ، بی در بی دیوار ....
هی بخند !


بی حرفی از ابهام و احتمال
از نو برایت می نویسم
حال ِ همه ی ما خوب است
اما تو باور مکن !





#سید_علی_صالحی
📘سفر بخیر مسافر ِ غمگین ِ پاییز ِ پنجاه و هشت/ص۱۱۷

▶️186

Читать полностью…

ادبیات معاصر

شب بود
ما به میخانه پناه بردیم

تو نشسته بودی کنار کلکین
پیاله ات خالی بود از خوشه های انگور
و پُر بودی از زیبایی
و ذره های زیبایی ات در هوا پیچیده بود.
نه تنها من حیرانت بودم
که چشم آن طرف پیشخوان نيز

نگاهان ِ پوسترهای بر دیوار نيز
نه تنها من حیرانت بودم
نت هایی که از اتاق دیگر می آمدند نيز
بلند شدی
پیاله ها تکان خوردند
بیدار شدند همه مردانی که باری به این کافه آمده بودند
(تکه ای از ما برای همیشه در میخانه باقی ماند)

با تو
جملگی به اتاق دیگر شدیم
آن جا که قلمرو نتها بود
و نتها حسرت ما بودند جوانی تو را
نت ها زبان ما شدند خواستن تو را

بیرون دروازه‌ شب بود
ما به زیبایی تو پناه بردیم.



#الیاس_علوی
📙حدود /ص۱۰

▶️184

Читать полностью…

ادبیات معاصر

فوبیا




من از عباس پالیزدار می ترسم البته از خیلی ها می ترسم !

من از بعضی آدم‌ها خیلی می‌ترسم !

دکتر پویان، متخصص اعصاب و روان، به جای گرفتن شرح حال شفاهی، از بیمار ۴۰ ساله‌اش خواست طی پیامی کتبی، دقیقا توضیح بدهد از چه کسانی می‌ترسد.
بیمارش دچار آنتروپوفوبیا
(انسان‌ هراسی) شده بود.

بیمار به او چنین نوشت:

آقای دکتر پویان!
روانپزشک مهربان من!
من از بعضی آدم ها خیلی می‌ترسم. نمی‌ گویم که آنها آدم‌ های بدی هستند... نه! ممکن است مشکل از خودم باشد. اگر مشکل نداشتم که به شما مراجعه نمی‌ کردم. یک وقت فکر نکنید قصد توهین به کسی را دارم. خودم بیمارم و به من گفتید که حق دارم در مورد فوبیای خودم به شما توضیح بدهم. این‌ هایی که از آنها می‌ترسم با بعضی‌های شان دوست صمیمی هستم. خواهش می‌کنم از
ترس های من با کسی صحبت نکنید.
بله... بگذارید بگویم از چه کسانی می‌ترسم.
من کارگرها را خیلی دوست دارم ولی از کارگرهای کارواش که به زور می‌خواهند به ماشین من واکس و پولیش بزنند می‌ترسم.
از کارگرهایی هم که اسباب‌کشی می‌کنند می‌ترسم مخصوصا وقتی که پول طبقات را می‌گیرند و وسایلم را با آسانسور جابه جا می‌کنند.
من از خانم‌ های جوانی که در ملا عام سیگار می‌کشند و یک‌دستی رانندگی می‌کنند می‌ ترسم.
از خانم‌ های روشنفکری که مهریه‌ شان را به اجرا می‌گذارند هم می‌ترسم.
من از اساتید دانشگاه که بعد از ۷۵ سالگی شرکت دانش‌ بنیان می‌زنند و همین‌ طور از آنهایی که بیشتر از یک انگشتر عقیق دارند می‌ترسم (مخصوصا از تحصیل
کرده‌ های خارج).
هم از قضات می‌ترسم و هم از وکلا می‌ترسم.
از مشاورین املاک هم می‌ترسم. هیچ توضیحی هم ندارم.
من از آخوندهای بیش از حد اصلاح‌ طلب می‌ ترسم... مخصوصا از آنهایی که در عکس پروفایل شان عمامه نمی‌ گذارند.
من از همه‌ی کسانی که شدیدا مخالف استکبار جهانی هستند ولی گوشی آیفون دارند می‌ترسم.
از حضراتی که نگران تاثیر بد ماهواره روی مردم هستند ولی خودشان ماهواره دارند هم می‌ترسم.
از کسانی که می‌گویند اگر جیب و سفره‌ی مردم پر باشد همه مشکلات حل می‌شود می‌ترسم.
از افراد غیر پزشک که از طب جایگزین پول در می‌آورند مخصوصا هامیوپاتی و انرژی‌ درمانی خیلی می‌ترسم.
از پزشکان متخصص طب سنتی بیشتر از آنها می‌ترسم.
از خانم‌ های چادری که زیر چادرشان لباس‌های رنگارنگ جیغ و اسپورت می‌پوشند می‌ترسم. اگر تاتو و گونه ‌گذاری کرده باشند بیش از حد می‌ترسم.
از رانندگان آژانس که به جای گفتن قیمت می‌پرسند «قبلا چقدر می‌دادی» می‌ترسم.
از معلم‌هایی که در کلاس‌ های خصوصی بهتر از مدرسه درس می‌دهند می‌ترسم.
من از مداح‌هایی که بعد از ۱۰۰ بار تکرار یک روضه باز هم مثل ابر بهار اشک می‌ریزند می‌ترسم.
از ایرانی‌ های خارج از کشور که به ما می‌گویند لنگش کن خیلی می‌ترسم.
از مشاورین خانواده (مخصوصا طلاق داده‌ها و طلاق گرفته‌ ها)، سخنرانان انگیزشی و مدرسین کارآفرینی که خودشان بیکار هستند می‌ترسم.
از اعضای شوراهای شهر که هنوز دستگیر نشده ‌اند می‌ترسم.
از کاندیداهای مجلس هم که از خودشان چند میلیارد خرج می‌کنند و نمی‌دانم اگر درنیارند چه خاکی می‌خواهند به سرشان بریزند هم می‌ترسم. معلوم است که اگر دربیایند به سر ما خاک می‌ریزند، که از آن هم می‌ترسم.
آقای دکتر پویان! روانپزشک مهربان من!
شما بگویید من با این ترس‌هایم چه کنم؟ قرص‌هایتان از اثر افتاده، نیاز
به بستری شدن دارم. کمکم کنید

#گودر_ صادقی_هشجین
(استاد فارماکولوژی دانشگاه تهران)

♦️راویژپرس

▶️182

Читать полностью…

ادبیات معاصر

🍇تاکستان




هر مردی که تو را پس از من ببوسد
بر لبانت
تاکستانی خواهد یافت
که من کاشته امش .



#نزار_قبانی
📔در بندر آبی چشمانت / ص ۳۱
ترجمه‌ #احمد_پوری


▶️180

☕️شعر معاصر ایران و جهان

Читать полностью…

ادبیات معاصر

Truth coming out of the well, c. 1898
by Eduard Debat-Ponson


حقیقت در حال بیرون اومدن از چاه

تفسیر به کمک هوش مصنوعی (Chat GPT)

این نقاشی به این ایده ای اشاره دارد که حقیقت هر چند ممکن است برای مدتی پنهان بماند سرانجام هر چقدر هم در اعماق باشد آشکار خواهد شد

چاه نماد مکان تاریک و پنهان است ،جایی که ممکن است خالی از حقیقت نباشد بی شباهت به مُثل افلاطون نیست و انسان‌ها باید از اعماق عادت های کهنه و مرسوم رهایی یابند
و سر بر بیاورند و نظاره گر حقیقت باشند.


▶️178

Читать полностью…

ادبیات معاصر

🔻داستانک

وقتی بیدار شدم، تمام تنم درد می‌کرد و می‌سوخت. چشم هایم را باز کردم و دیدم پرستاری کنار تختم ایستاده.
او گفت: آقای فوجیما، شما خیلی شانس آوردید که دو روز پیش از بمباران هیروشیما جان به در بردید. حالا در این بیمارستان در امان هستید.
با ضعف پرسیدم: من کجا هستم؟
آن زن گفت: در ناکازاکی

نوشته‌ی : #آلن_ا_مایر
ترجمه‌ی : #گیتا_گرگانی


▶️176

Читать полностью…

ادبیات معاصر

1)


کتاب می خوانم
تو در آنی

ترانه ای می شنوم
تو در آنی

نان می خورم
در برابرم تویی

کار می کنم
می نشینی و چشم در من می دوزی

ای همیشه حاضر من
با همدیگر سخن نمی گوییم
صدای همدیگر را نمی شنویم
ای هشت سال بیوه ی من .


2)


زیباترین دریا را
هنوز نپیموده اند

زیباترین کودک
هنوز بزرگ نشده

زیباترین روزهایمان را
هنوز ندیده ایم

و زیباترین واژه ها را
هنوز برایت نگفته ام ...



#ناظم_حکمت
📔تو را دوست دارم چون نان و نمک(از مجموعه‌ی چهار عاشقانه)/صص ۱۲۳ و ۱۲۷


▶️174
🕳شعر امروز جهان

Читать полностью…

ادبیات معاصر

اگر می توانی مرد باش




جنس نیستم
تا برای خرید به مغازه بروی
زیر خاکی ام
کشفم کن .

بام نیستم
تا برای هواخوری به سراغم بیایی
آسمانم
پرواز را بیاموز .

ساحل نیستم
تا روی ماسه هایش آفتاب بگیری
دریام
دل به دریا بزن .

سیگار نیستم
که بکشی و تمامم کنی
اکسیژنم
مرا نفس بکش .

روزنامه نیستم
که بخوانی و روی نیمکتی جا بگذاری
کتابم
مرا زندگی کن .


حوا نیستم
تا از بهشت‌ بیرونت کنم
زنم
اگر می توانی مرد باش .


#صدف_درخشان
📕ریل ها دور برگردان ندارند/صص ۵۵و ۵۶


▶️172


🍁کانون شعر ِ معاصر ِ ایران

Читать полностью…

ادبیات معاصر

من در ذهن خود گم شده ام 👆
I lost in my own mind.

👉شیطان هم ممکن است گریه کند.
Devel may cry.



#دیوارنوشت
تهران_پونک
16 مهر 1403
▶️170

Читать полностью…

ادبیات معاصر

مروارید رئیسی
باز خوانی تصنیف از سوسن



▶️167

Читать полностью…

ادبیات معاصر

ولی خاک
تو با او مهربان باش
اگر آتش با او مهربان نبود
اگر زندگی
اگر مرگ با او مهربان نبود
اگر انسان های دیگر با او مهربان نبودند
خاک ، تو با او مهربان باش.


#رضا_براهنی


▶️165

Читать полностью…

ادبیات معاصر

📍شاعر وانسان معاصر کیست؟

شاعر معاصر باید بهای معاصر بودنش را با زندگی خود بپردازد،.

مجبور است خیره در چشمان قرن ِ وحشی اش بنگرد و با خون خود ، ستون فقرات خرد شده ی زمان را به هم بدوزد.
معاصر کسی است که نگاهش را به زمان خود می دوزد نه برای مشاهده روشنایی ها بلکه برای درک‌ تمامی تاری ها و تیرگی ها

معاصر بودن یعنی مشاهده و درک نوری که در تاریکی و تیرگی های حال حاضر در پی پیوستن به ماست، اما قادر به این کار نيست.

بی دلیل نیست که معاصران نادر و کمیاب اند و‌ به همین دلیل است معاصر بودن قبل از هر چیزی کسب و کار شجاعت است .
انسان معاصر همواره روی‌گسست و شکست زمان ایستاده است.
یک انسان معاصر و‌ باهوش می تواند از دوران خویش متنفر باشد، اما به هر حال به آن تعلق دارد و نمی تواند از آن بگریزد.

توجه داشته باشید منظور از معاصر بودن صرفا به کرونولوژیک (تاریخ بندی رویدادها ) منحصر نمی شود بلکه با چیزی در زمان کرونولوژیک ارتباط می یابد که در بطن آن عمل می کند و موجب تغییر شکل آن می شود .

#جورجو_ آگامبن
📙معاصر چیست؟ صص۸، ۱۸ و۲۰
ترجمه‌ی امیر کیان پور



▶️163

🌾اندیشه ی معاصر

Читать полностью…

ادبیات معاصر

هیچ چیز به اندازه ی پُر گویی، روح انسان را کدر نمی کند .



#مصطفی_ملکیان


▶️161

Читать полностью…

ادبیات معاصر

گاهی
فقط
یک پیراهن چهارخانه ی مردانه هم حتا می تواند خانه ی آدم باشد .


که دلتنگی هایت را در جیب هایش پنهان کنی
و دگمه هایش را
برای همیشه ببندی.


#رویا_شاه_حسین_زاده
📗صدای زنگ در آمد/۳۳


▶️160
🌾شعر معاصر

Читать полностью…
Subscribe to a channel