358
تنها صداست که می ماند ادمین(تلگرام): t.me/FaribaAttarian اینستاگرام: https://instagram.com/fariba.attarian.sani لینک کانال: t.me/naghmehayefaribaei خوانش شعر، متون ادبی، کتب صوتی، میکس و تدوین پذیرفته می شود. هماهنگی: t.me/Mohammadian2
بمناسبت روز مهندسین عزیز
زندگی خواجه نصیرالدین توسی .
پنجم اسفند ۵۷۹ هجری قمری دانشمند ، ادیب ، شاعر، متکلم ، فیلسوف ، اندیشمند ، ریاضیدان ، آگاه به علم حکمت در شهردانش پرور توس به دنیا امد اسمش ابوجعفر محمدبن حسن بن طوسی مشهور به خواجه نصیرالدین گذاشتند. شخصیت عجیبی داشت جوان بودو جویای نام ابتدا به شهرهای نیشابور ، ری ، قم ، اصفهان انگاه ببغداد جهت بهره از استادان در آن زمان به تحصیل پرداخت سپس به اسماعیلیان روی آورد وموفق شد به الموت وارد شود چندین سال در نزداسماعیلیان زندگی و از کتابخانه های انها استفاده میکندوچندین کتاب به نامهای شرح اشارات ابن سینا و تحریر اقلیدوس وتولی وتبری واخلاق ناصری ودیوان شعری بنام قائمیات می نویسداوبه اندازه کافی از کتابخانه اسماعیلیان استفاده میکند ولی(خورشاه) آخرین رهبر اسماعیلی اورا برای کار بزرگی که درنظر دارد راضی نمی کند الموت را ترک و بسمت خراسان میرورغولی ازشیشه بیرون آمده بنام هولاکوخان ، جنگجو ، خشن ، خونریز، ولی تاحدودی واقع بین خواجه به خدمت هولاکو درمیایدخواجه قبل از حمله به یک شهربرای حاکم انشهرنامه مینویسد عجیب اینکه نامه های خواجه به اندازه شمشیر هولاکو کار ساز است سپاهی برای تصرف قلعه هامیفرستدکه بازیرکی خواجه بسیاری از قلعه ها بدون خونریزی به تصرف هولاکو در میاید ، هولاکو ازخواجه خوشش می ایدواورا مشاور خود میکند ودرتمام جنگهاومسافرتها همراه خودمیبرد شاهکار خواجه شروع میشود ذهن خان مغول را اماده وبسوی بغداد حرکت میکند درجنگی باسپاهیان خلیفه پیروز میشوند بغداد محاصره میشودخیلی زودمقاومت مدافعان درهم میشکند وتسلیم میشوند خلیفه باظاهری آراسته درحالیکه ردای پیامبربردوش وعصای آن حضرت دردست و چهل غلام که هریک سینی بزرگی بر روی سرپراز جواهرات گوناگون وطلا بدنبالش پیش خان دست بسینه میایستند ، هولاکوخان ازاین همه مال تعجب میکند ، میگوید چرا ازاین جواهرات برای دفاع خرج نکردی خلیفه میگوید مال بیت المال مسلمین است نمیخواستم مسئول باشم ، خان میگوید پس چرابه رقاصان مشت مشت میدادی جواب درستی دریافت نمیکند هولاکو فرمان قتل رامیدهد اطرافیان به خان میگوینداین جای پیغمبراست کشتن اوبلابه دنبال دارد خان خرافی مغول درکشتن خلیفه دچار تردید میشودخواجه میگوید او را لای نمد می پیچیم می مالیم هرگاه خواست بلانازل شود دست نگهمیداریم ( در بعضی روایان روی بدن در نمد پیچیده اسب دوانیدند)واین چنین میکنند هنگامیکه دست ازکارمیکشنداز خلیفه چیزی باقی نمانده بودبدینسان حکومت ۵۲۳ساله جور وظلم عباسیان بادرایت اعجوبه خراسانی و خان بیرحم مغول برای همیشه برچیده میشود (۶۵۶هجری)خواجه هولاکو رامجبور میکندکه رصدخانه ای درمراغه بسازد که بسیار عظیم است که الگوی میشودبرای هند و سمرقند خواجه در تاریخ دوشنبه هجدهم ازماه ذلقعده (۶۷۲)هجری در بغداد (به نقلی در راه بغداد) فوت می کند ، پیکر او را در کاظمین دفن میکننداین سرگذشت مردی بودکه جامعه اسلامی انروزگاررا ازلوث وجود خلفای عباسی پاک کرد :
مطلبی دراین خصوص خواندم درصحت آن تردید دارم گویند پس ازمرگ خلیفه مستصعم بالله خواجه دستورداد ردای پیامبروعصای أن حضرت که نزدخلیفه بوددراتش افکنده وبسوزانند هنگامیکه به اواعتراض میکنند میگوید آتش میزنم که این ردا واین عصا اگر دست کس دیگری بیفتد باز با نام خداو پیامبر مشروعیت پیداوظلم نکند*
کاظم مزینانی تامطلبی دیگربدرود *
@naghmehayefaribaei
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
چقدر زیباست اين مطلب که چند مرتبه ارزش خوندن داره.......
سر تا پایم را خلاصه کنند
می شوم "مشتی خاک"
که ممکن بود "خشتی" باشد در دیوار یک خانه
یا "سنگی" در دامان یک کوه
یا قدری "سنگ ریزه" در انتهای یک اقیانوس
شاید "خاکی" از گلدان
یا حتی "غباری" بر پنجره
اما مرا از این میان برگزیدند :
برای" نهایت"
برای" شرافت"
برای" انسانیت"
و پروردگارم بزرگوارانه اجازه ام داد برای :
" نفس کشیدن "
" دیدن "
" شنیدن "
" فهمیدن "
و ارزنده ام کرد بابت نفسی که در من دمید
من منتخب گشته ام :
برای" قرب "
برای" رجعت "
برای" سعادت "
من مشتی از خاکم که خدایم اجازه ام داده:
به" انتخاب "
به" تغییر "
به" شوریدن "
به" محبت "
به " محبت "
به "محبت "
به " محبت~
وای بر من اگر قدر ندانم…
نویسنده ناشناس
@naghmehayefaribaei
خدا چیز هایی رو میدونه که
شما نمیدونید پس اگه کسی رو
از زندگیتون حذف کرده
مطمئن باشین چیزایی رو دیده و شنیده که
شما ندیدید و نشنیدید؛
یه سری از جدا شدن ها
جدا شدن نیست موهبته....
@naghmehayefaribaei
ارسالی کاربران
فهم معنی واژه های#سیاسی_دینی برای هر ایرانی از نان شب مهمتر است.
برای آگاهی بیشتر ایرانیان این کلیپ را گسترش دهید یا خودتان برای دوستان و اطرافیان خود توضیح دهید که ما به حکومت لائیسیته نیاز داریم نه حکومت سکولاریسم.
سکولاریسم یعنی جدایی دین از سیاست اما دین و مذهب آزادند در جامعه همه جا در بیابان و خیابان و ...تبلیغ کنند!
سکولاریسم یعنی باز مذهب و خرافه اجازه دارد در جامعه از جاده گرفته تا مدرسه تبلیغ شود و اخوند یا راهب همچنان مجاز است مجلس را مسجد کرده و قرآن را جایگزین قانون کند.با تبلیغات ازاد برای تمام عقاید و ادیان.
@naghmehayefaribaei
☝👏👏👏👏👏👏👏👏👏👌👌👌👌👌
قلمی که تیز گردد ، دهد عاقبت سرش را
سر آن قلم سلامت که سخن نگفته باشد
#ناصر گوهری
@naghmehayefaribaei
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
💫🌟🌙#داستان شـــــــــب🌙🌟💫
⭕️✍حکایتی بسیار زیبا و خواندنی
مردی از خدا پرسید: «خوشبختی را
کجا میتوان یافت؟»
خدا گفت: «آن را در خواستههایت
جستجو کن و از من بخواه تا به تو بدهم.»
با خود فکر کرد: «اگر خانهای
بزرگ داشتم بیگمان خوشبخت بودم.»
خداوند به او داد.
«اگر پول فراوان داشتم یقیناً
خوشبختترین مردم بودم.»
خداوند به او داد.
اگر... اگر... و اگر...
اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود.
از خدا پرسید: «حالا همه چیز
دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم.»
خداوند گفت: «باز هم بخواه.»
گفت: «چه بخواهم؟ هر آنچه را که هست دارم.»
خدا گفت: «بخواه که دوست بداری،
بخواه که دیگران را کمک کنی، بخواه
که هر چه را داری با مردم قسمت کنی.»
او دوست داشت و کمک کرد و در کمال
تعجب دید لبخندی را که بر لبها مینشیند
و نگاههای سرشار از سپاس به او لذت میبخشد.
رو به آسمان کرد و گفت: «خدایا خوشبختی اینجاست؛ در نگاه و لبخند دیگران.»
@naghmehayefaribaei
روز مهندس بر تمامی مهندسین کشور عزیزمان ایران
مبارک باد 💐💐💐💐💐
داستان زندگانی پادشاه سرافرازایران زمین نادرشاه افشار-قسمت-135
کردبیرون ازوطن شمشیرنادردشمنان
هرکه بودازروسی وعثمانی وافغانیان
بامداد روز بعد نیک قدم برای سومین بار پا به درون چادر نادر گذاشت و رو در روی رضاقلی میرزا قرار گرفت. نادر رو به نیک قدم کرد و گفت: آنچه در چند جلسه قبل به من گفتی در حضور رضاقلی نیز تکرار کن. نیک قدم همان حرفهای قبلی خود را تکرار می کرد.
به هنگامی که نیک قدم سرگرم صحبت کردن بود و رضاقلی سخنان او را می شنید. آنچه مورد تائیدش بود را با تکان دادن سر، تائید می کرد و در برخی مطالب که مورد قبولش نبود می گفت دروغ می گوید.
زمانیکه صحبتهای نیک قدم پایان یافت نادر به رضاقلی گفت: حال تو هم هر صحبتی داری بگو رضاقلی آهی کشید و گفت: هر چند دفاع من سودی ندارد. ولی با این همه عرض می کنم. بخش هائی از سخنان این مرد پلید درست است و بخش هائی از آن نادرست و دروغ، نادر مجدد پرسید هنگامی که با این مرد سخن می گفتی آیا کسی هم حضور داشت؟ رضاقلی پاسخ داد هیچ کس نبود. نادر با خشم فریاد زد. چطور چنین چیزی ممکن است؟ یعنی حتی یک مستخدم و یا یک محافظ که همیشه در کنارت هستند نیز در آنجا نبودند؟ آیا توقع داری من این حرف ها را باور کنم؟ نادر سپس خندەای بلند و اِستِهزاء آمیز سر داد و گفت: این حرفهای بچگانەات در هیچ محکمەای خریداری ندارد.
رضاقلی که دلاوری و بی باکی و صراحت لهجه را از پدرش به ارث برده بود. ناگهان برآشُفت و نتوانست خود را نگه دارد و بی اختیار با فریادی رعدآسا رو به پدر کرد و گفت:
بخندید! بخندید! این خندەهای خشم آلود یعنی فرمان کشتن من، یعنی پذیرفتن دروغ های این مرد پلید و حیلەگر و بی سر و پا، یعنی قبول نکردن دفاعیات من و محکومیت بی جای من.
شما هیچ رحمی در وجودتان نیست. شما هزاران تن را تا به امروز بی دلیل کشتەاید و از دیدن رنگ خون لذت می برید. شما اگر روزی، خونی نریزید آرامش پیدا نمی کنید. چرا معطلید؟ دنبال بهانەهای پوچ نگردید. تبرزین تان را بردارید و من و این مردک بدبخت را از این زندگی نکبت بار خلاص کنید. حاضرم بمیرم و دیگر روی شما را نبینم.
نادر با شنیدن این سخنان تند و گزنده یکەای خورد و شگفت زده، لحظه ای خاموش ماند ولی ناگهان دیگ خشمش به جوشش درآمد و زبانه کشید. رگ های پیشانی پر چین و چروک و آفتاب سوخته اش متورم شد. سفیدی چشمانش را خون فرا گرفت و به میان سخنان رضاقلی دوید و گفت: ای پسر ناخلف چه گفتی؟
رضاقلی بی توجه به پدر و بدون اینکه مهلت بدهد یکسره حرف می زد. او سپس رو به نیک قدم گفت: خدا تو ملعون و دروغگو را که برای انتقام از پدرم، آبرو و جان مرا نیز به خطر انداختی را لعنت کند. ایکاش تو را می کشتم و یا تیرت به هدف می خورد و دنیائی آسوده می شد و من این روزگار نکبت بار را نمی دیدم.
نادر که در طول عمر خویش هرگز چنین سخنانی را از کسی نشنیده بود. سخن آخر رضاقلی را اعتراف صریح او به شمار آورد.
اطرافیان نادر مشاهده کردند. نادر با آن همه توانمندی که در میادین جنگی با وجود زخم های بی شمار مانند کوهی استوار بود. اینک تعادل خود را از دست داده و مانند آن است که دنیا دور سرش به گردش درآمده، دو نفر از محافظان دویدند تا او را نگه دارند که با فریاد ترسناک و عکس العمل تند نادر وحشت زده به کناری رفتند.
سکوتی خفه کننده، دردآور، سنگین و تحمل ناپذیر، سراپرده نادر را فرا گرفت. دست های نادر بەشدت می لرزید و از شدت خشم، لب هایش را می گزید. دانه های درشت عرق بر گونەهای نادر نشسته بود و به آرامی، بر زمین می چکید و خیره، به لب های پسرش چشم دوخته بود. پسری که علاوه بر اتهامی به آن سنگینی، چنان سخنانی گستاخانه و بی پروا در برابر او بر زبان آورده بود که تاکنون سابقه نداشت.
آن سکوت مرگبار برای دقایقی بر چادر نادر سایه افکند و نادر نیز کمی بەخود مسلط شده بود و نفس های به شماره افتاده اش، کم کم به حالت عادی باز می گشت. او در حالی که عرق را از روی پیشانی اش پاک می کرد، با کلماتی شمرده و آرام که از درون اما توفانی بود. گفت: پس تو آرزوی مرگ مرا داشتی و دوست داشتی تیر این مرد به هدف بخورد، آفرین بر تو، آفرین.
رضاقلی که حالات روحی پدر را دید در حالی که دلش به درد آمده بود با حالتی نزار و دلسوخته در مقابل نادر به زانو درآمد و گفت: بس کن پدر، به تمام اولیاء و انبیاء سوگند می خورم که بی گناهم، التماس می کنم. دشنه ای به من بدهید تا همین حالا به زندگی خودم پایان دهم. دیگر حاضر نیستم. هیچ سخن دیگری بشنوم. خسته شدەام، بس است، دیگر بس است.
تارهیدمام وطن ازپیش دست اهرمن
آفرین گفت ناجی خودنادرشمشیرزن
@naghmehayefaribaei
به آنهایی که دیگر در میان ما نیستند
اما نامشان هنوز در ریشه های این خاک جاریست
ونفسشان در تاریخ این سرزمین میتپد
به مادران صبور که بیصدا کوه میشوند
به دختران رویا پرداز،که فردای روشن را در دل این خاک میکارند
به زنانی که ستونهای خاموش این سرزمینند که میسازند و میمانند
وباعشق جهان را ادامه میدهند .
روزتان مبارک 🌹
شما قلب تپنده ی ایرانید
@naghmehayefaribaei
خوشبختی نامه ای نیست که یک روز، نامه رسانی، زنگ در خانه ات را بزند و آنرا به دستهای منتظر تو بسپارد.
خوشبختی، ساختن عروسک کوچکیست از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر...
به همین سادگی، به خدا به همین سادگی؛
اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر...
@naghmehayefaribaei
ای دلبرِ ما مباش بی دل برِ ما
یک دلبرِ ما به که دو صد دل برِ ما...
برشی از شعرخوانی #رشید_کاکاوند
@naghmehayefaribaei
فلک از کجروی هایت نمی گویم که برگردی
شب وصل است خواهم اندکی آهسته تر گردی
سهیل امشب میا بیرون به یارم درد دل دارم
نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم
تو از درد دل من با خبر گردی...
خواننده: هایده
تار: استاد فرهنگ_شریف
دلتنگى هاى آخرِ شب هيچ شعبہ ى ديگرى ندارد
يكى عكس ميبيند
يكى آهنگ گوش ميدهد
ديگرى پيغامها را مرور ميكند
شب چہ ڪوتاہ است براے تمام ناگفتہ هایمان...
زنده یاد بانو پوران
« هم صدا » شعر : شهین حنانه آهنگ و تنظیم : استاد ناصر چشم آذر
اجرا : سال ۱۳۵۵
@naghmehayefaribaei
برای ملاقات کسی به یکی از بیمارستانهای روانی رفتیم. بیرون بیمارستان غلغله بود. چند نفر سر جای پارک ماشین دست به یقه بودند. چند رانندهی مسافرکش سر مسافر با هم دعوا داشتند و بستگان همدیگر را مورد لطف(! )قرار میدادند.
وارد حیاط بیمارستان که شدیم، دیدیم جایی است آرام و پردرخت. بیماران روی نیمکتها نشسته بودند و با ملاقاتکنندگان گفتوگو میکردند.
بیماری از کنار ما بلند شد و با کمال ادب گفت: من میروم روی نیمکت دیگری مینشینم که شما راحتتر بتوانید صحبت کنید.
پروانه زیبایی روی زمین نشسته بود. بیماری پروانه را نگاه میکرد و نگران بود که زیر پا له شود. آمد آهسته پروانه را برداشت و کف دستش گذاشت تا پرواز کند و برود.
ما بالاخره نفهمیدیم بیمارستان روانی اینور دیوار است یا آنور دیوار!
#عمران_صلاحی
#زادهی_۱_اسفند_۱۳۲۵
درگذشتهی ۱۳۸۵
@naghmehayefaribaei
به روباه گفتند شاهدت کیه؟ گفت: دمم
این ضربالمثل زمانی به کار میرود که فردی ادعایی غیر قابل قبول نماید و یا دروغ بزرگی بگوید و شنوندگان باور نکرده و از وی دلیل و مدرک و یا شاهد بخواهند و او در پاسخ مدرک غیر قابل قبولی ارائه کند و یا ادعا کند که اگر باور نمیکنی از فلانی بپرس. در حالیکه آن فلانی خودش هیچ اعتباری ندارد و اصلا نمیتواند به عنوان شاهد پذیرفته شود. در جواب چنین فردی از این عبارت استفاده میکنند.
در جواب شخصی که افرادی را به شهادت میگیرد که با خودش همدست یا موافق باشند نیز، استفاده میشود.
@naghmehayefaribaei
هیچ کاری بی جواب نمیمونه انشالله 🤲🏻🤲🏻
@naghmehayefaribaei
خواننده : بانو شیفته
نامِ ترانه : رستاخیزِ ایران
ﺑﺎ ﭼﻮﺑﻬﺎﯼ ﭘﻮﺳﯿﺪﻩ ﻧﻤﯿﺸﻪ
ﻗﺎﯾﻖ ﻭ ﮐﺸﺘﯽ ﺳﺎﺧﺖ...
ﻭ ﺑﺎ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﭘﻮﺳﯿﺪﻩ ﻫﻢ ﻧﻤﯿﺸﻪ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻭ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺭﺍ ﺳﺎﺧﺖ...
سلام و درود صبح بخیر 🌹
@naghmehayefaribaei
راه گم کرده بهاری که به ایران آید
غم پائیز، بدوش آرد و نالان آید
ای پرستو که ز قشلاق به ییلاق آیی
به قدم بوسی تو، لانه ی ویران آید
جلوه صبح چه سنگین نفس آید که بهار
آن خزانیست که با باد پریشان آید
رو به هر باغ نهادی، ز گل و سرو مپرس
باغبان بین، که بسی پاره گریبان آید
این غم انگیزترین چهره پاییزانست
که به هنگام بهار آید و گریان آید
ای بهاری که دم سرد تو با سوز خزان
ماه غمگین تو در شام غریبان آید
خانمان سوخته بسیار و، من از پوچی دست
هدیه ام گوهر اشکی که به دامان آید
ابر، آهیست که از سینه ی مردان خیزد
گریه دردیست که با دانه ی باران آید
بلبل بسته نفس، بین چه خموش است بباغ
جغد ویرانه گزین، بین چه غزلخوان آید
بنگر ای باد بهاری چه به ایران بگذشت
از نسیمی که ز گلهای شهیدان آید
اثر از کعبه ندیدیم و ، طواف حرمی
هر چه خواهی به نظر، خار مغیلان آید
هان، ببینید چه دردی به دل و جان منست
که مرا اینهمه غم نامه به دیوان آید
سخن سالار رحیم معینی کرمانشاهی
#سخنسالار_معینی_کرمانشاهی
#معینی_کرمانشاهی
@naghmehayefaribaei
گردایره کوزه زگوهر سازند
از کوزه همان برون تراود که دراوست
سعدی گرامی
...یک روز سوار تاکسی شدم. راننده تاکسی که جوانی ۲۴–۲۵ ساله بود نوار چندتا از ترانههای منو گذاشته بود. خون تو سرم جمع شده بود. میخواستم بزنم زیر گریه. راننده تاکسی که فکر کرده بود تحت تأثیر ترانه قرارگرفتهام گفت:" مادر میبینی چی میخونه!" گفتم:"میدونی کیه؟" گفت: "اسمش دلکشه مادر. هرجا هست خدا عمرش بده، ما که با صداش حال میکنیم. تاش پیدا نشده!"نتونستم زبانم را نگه دارم. گفتم: "این صدای منه! من دلکشم!"
تا آخر مسیر دیگه هیچکس را سوار نکرد. هر ده متر به ده متر برمیگشت و به من خیره میشد. بالاخره تاب نیآورد و ضبط صوت ماشین را بست. قبل از اینکه بخواهد و بگوید، خودم برایش همان ترانه ای را که نیمه کاره قطع کرده بود، آرام آرام خواندم. وقتی به مقصد رسیدم هر چه اصرار کردم پول نگرفت. شما نمیدونین در این روز و روزگار که ما در ایران داریم این نوع گذشتهای پولی یعنی چه!
#دلکش
#زادهی_۳_اسفند_۱۳۰۳_بابل
درگذشتهی ۱۳۸۳
@naghmehayefaribaei
🌙 داستان شب
🔺تا دیر نشده
او میگفت که پس از سالها زندگی مشترک، همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد. و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.
زن دیگری که همسرم از من میخواست که با او بیرون بروم مادرم بود که ۱۹ سالِ پیش بیوه شده بود ولی مشغلههای زندگی و داشتن ۳ بچه باعث شده بود که من فقط در مواردی اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم. آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد میدانست.به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود اگر ما امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد.
آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهرهای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفتهاند.
ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من نگاه میکند، به من گفت یادش میآید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود که منوی رستوران را میخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم.هنگام صرف شام گپ وگفتی صمیمانه داشتیم، هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم که سینما را از دست دادیم.وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که میتوانستم تصور کنم.
چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم.کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید.یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای ۲ نفر پرداخت کردهام یکی برای تو و یکی برای همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمید که آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم.
در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که بموقع به عزیزانمان بگوئیم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم. هیچ چیز در زندگی مهمتر از خدا و خانواده نیست. زمانی که شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمیتوان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.
به عزیزانتان بگویید دوستشان دارید.
امروز بهتر از دیروز و فرداست...
.•°°•°°•.
`•.¸🥂𝓛𝓸𝓿𝓮🏝🧘♀🏊♀🏖@naghmehayefaribaei
ناشنوایان گرچه نمی توانند با گوشهایشان بشنوند، اما با هزاران دریافتهای قلبی صداهایی را می شنوند که ما شنوایان نمی شنویم.
صداقت و راستی که شاید آرزوی فریاد آن را دارید، در ضربان حیاتتان می تپد و شما می شنوید، نه با حس شنواییتان، بلکه با تمام وجودتان.
@naghmehayefaribaei
میدونین چرا به سنگاپور نیویورک آسیا میگن؟
۱. چون این کشور نمونه باز یک کشور موفق در سازگاری با محیط زیسته و این سازگاری رو در معماری، جاذبه ها و فرودگاهش میشه دید
۲. سنگاپور کمترین آمار فساد رو در بین کشورهای آسیایی داره و رتبهی آن در آمار جهانی، سومه! بعد از دانمارک و نیوزیلند!
۳. فرودگاه چانگی سنگاپور سالیان ساله که عنوان زیباترین و لوکس ترین فرودگاه دنیا رو یدک میکشه
۴. فرودگاه چانگی اولین فرودگاه جهانه که یک باغ پروانه را در خودش جای داده
۵. خیابان های سنگاپور جزء تمیزترین خیابان ها هستن و سنگاپوری ها به تمیزی محیط و خیابون هاشن خیلی اهمیت میدن
۶. بزرگترین باغ ارکیده ی استوایی دنیا در باغ های گیاهشناسی سنگاپور قرار داره
۷. پاسپورت سنگاپور هم معمولا جز بهترین هاست
این لوکیشن هم مارینا بی سندز هست که یکی از جاذبه های معروف این کشور به حساب میاد
•
@naghmehayefaribaei
#حکایت
📝✨داستان های بهلول📝✨
روزی هارونالرشید تصمیم گرفت با بهلول شوخی کند تا او را شرمنده سازد. گفتند بهلول در بازار است. خلیفه رفت و دید بهلول مشغول بازی با کودکان است و روی زمین با چوب خط میکشد.
هارون گفت:
«ای بهلول دیوانه! در شأن تو نیست که وقتت را با کودکان تلف کنی، بیا داخل قصر تا با بزرگان سخن بگویی.»
بهلول سرش را بلند کرد و گفت:
«من با *بزرگان واقعی* هستم؛ چون این کودکان هنوز دلپاکاند، نه نیرنگ میدانند، نه تملق.»
هارون خندید و گفت:
«اگر تو عاقل بودی، در کاخ من مینشستی نه در خاک بازار.»
بهلول گفت:
«اگر تو عاقل بودی، به جای ساختن کاخ، *دلها* را آباد میکردی؛ چون کاخ بر خاک است، ولی دلها بر حقیقت.»
خلیفه لحظهای ساکت ماند، سپس گفت:
«ای بهلول، چگونه از خاک سخن میگویی با این جامهی پارهپاره؟»
بهلول برخاست، چوبش را بلند کرد و با نگاهی پر معنی گفت:
«خاک مرا میپوشاند، جامه تو را آلوده میکند!»
@naghmehayefaribaei
کوپرنیک ثابت کرد که در حقیقت این خورشید است که در مرکز جهان ما قرار دارد و زمین – مانند معدودی از اجرام آسمانی بزرگ دیگر– به دور خورشید در گردش است. او این سیارهها را پلانت (Planet) نامید که از واژهای یونانی به معنای مهاجر گرفته شده است و شامل سیاراتی است که پیش از این ذکر شد. کوپرنیک دربارهی ماه، فرضیهی بطلمیوس را تایید میکرد و بر این باور بود که ماه واقعا به دور زمین میچرخد، در حالی که زمین به دور خورشید میگردد و ماه بهعنوان قمر زمین به همراه آن به دور خورشید میگردد.
واکنش کلیسا در برابر آرای کوپرنیک خشمگینانه بود. نقل است، #مارتین_لوتر– پایهگذار مذهب پروتستان – به محض آگاه شدن از نظریهی او، به مخالفت برخاست و گفت: «فقط احمقها نجوم را وارونه میکنند. طبق نص کتاب مقدس، این خورشید بود، نه زمین، که یوشع فرمان داد بایستد.»
#نیکلاس_کوپرنیک
#زادهی_۱۹_فوریه_۱۴۷۳
درگذشتهی ۱۵۴۳
@naghmehayefaribaei
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
💫🌟🌙#داستان شـــــــــب🌙🌟💫
⭕️✍حکایتی بسیار زیبا و خواندنی
مردی از خدا پرسید: «خوشبختی را
کجا میتوان یافت؟»
خدا گفت: «آن را در خواستههایت
جستجو کن و از من بخواه تا به تو بدهم.»
با خود فکر کرد: «اگر خانهای
بزرگ داشتم بیگمان خوشبخت بودم.»
خداوند به او داد.
«اگر پول فراوان داشتم یقیناً
خوشبختترین مردم بودم.»
خداوند به او داد.
اگر... اگر... و اگر...
اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود.
از خدا پرسید: «حالا همه چیز
دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم.»
خداوند گفت: «باز هم بخواه.»
گفت: «چه بخواهم؟ هر آنچه را که هست دارم.»
خدا گفت: «بخواه که دوست بداری،
بخواه که دیگران را کمک کنی، بخواه
که هر چه را داری با مردم قسمت کنی.»
او دوست داشت و کمک کرد و در کمال
تعجب دید لبخندی را که بر لبها مینشیند
و نگاههای سرشار از سپاس به او لذت میبخشد.
رو به آسمان کرد و گفت: «خدایا خوشبختی اینجاست؛ در نگاه و لبخند دیگران.»
@naghmehayefaribaei
داستان زندگانی پادشاه سرافرازایران زمین نادرشاه افشار-قسمت-134
کردبیرون ازوطن شمشیرنادردشمنان
هرکه بودازروسی وعثمانی وافغانیان
نادر دیگر نتوانست خویشتن داری کند و با فریادی خشم آلود و هراس انگیز گفت: دستور خواهم داد در این باره تحقیق کامل شود. وای به حالت اگر یک کلمه دروغ گفته باشی! در آن صورت چنان مرگی در انتظارت خواهد بود که تا پایان جهان، زبانزد خاص و عام باشد.
در پی سخنان آقا میرزا نیک قدم، نادر پیکی به تهران که رضاقلی میرزا در آنجا بود. فرستاد و دستور داد رضاقلی هر چه سریع تر به سوی اردوی نادر در قفقاز حرکت کند. رضا قلی بی خبر از همه جا به تصور آنکه پدرش بەعلت جنگ های داغستان وی را احضار کرده بی درنگ عازم قفقاز و اردوی پدرش گردید.
در راه تهران تا قفقاز، از این سو نادر، روزها و شب ها در خلوت پر درد و رنج خود بسر می برد و دگرگونی چشمگیری در اخلاق و رفتار وی بروز و ظهور یافته بود. نادر در این زمان تنگ حوصله و خشمناک شده بود و در مواقعی، رفتارهای خطرناکی از او سر می زد و با کوچکترین تخلفی حتی از سوی نزدیک ترین یاران خود، جلاد را احضار و متخلف را اعدام می نمود. اطرافیان وفادارش که زمانی حاضر بودند جانشان را در پیشگاه او قربانی کنند. اکنون می کوشیدند هر چه کمتر با او روبرو شوند و از مقابل وی می گریختند.
نادر با کج خُلقی تمام، ثانیه ها را می شمرد، تا رضاقلی به حضور وی برسد. ولی در همان حال نیز از ته دل آرزو می کرد. آقا میرزا نیک قدم دروغ گفته باشد. سردار دلاوری که نامش لرزه بر اندام یلان و شیران می انداخت. اینک در گوشه سراپرده پادشاهی اش، کنج عُزلَت برگزیده بود. خواب و خوراکش هم کم شده و علاقه ای نیز به مسائل ارتش نشان نمی داد و در یک کلام در خودش فرو رفته بود.
دو هفته به همین منوال گذشت تا اینکه شبی از شب ها، ورود رضاقلی به اردو را به آگاهی نادر رساندند.
نادر با همه شیردلی از روبرو شدن با عزیزترین فرزندش و آگاهی از حقیقت ماجرا بیم داشت و نمی دانست چه بگوید؟ این بود که از پذیرفتن رضاقلی خودداری و ملاقات با وی را به وقت دیگری موکول کرد. او اندیشید چگونه با فرزندش روبرو شود؟
دو روز به همین منوال گذشت. افکاری مختلف و پریشان، روح و روان پدر و پسر را که اینک مطمئن شده بود. بەدلیل مبهمی مورد بی مهری پدر قرار گرفته، آزار می داد.
در نهایت رضاقلی بەدستور نادر به چادر فرماندهی پدر وارد شد و با تعظیم و کُرنش در مقابل نادر زانو زد. نادر با نگاهی عمیق، رو به رضا قلی کرد و پرسید:
" آیا از انگیزه احضار خود آگاهی؟ پاسخ رضا قلی منفی بود.
- نادر ادامه داد. آیا می دانی در جنگل های مازندران چه کسی به من تیراندازی کرد؟
- پاسخ رضاقلی باز هم منفی بود.
- آیا آقا میرزا نیک قدم را می شناسی؟
- بله پدر او زمانی نزد من آمد و درخواست کار و کمک کرد.
- آیا وقتی به او کمک کردی، می دانستی او از من کینه دارد و می خواهد مرا بکشد؟
- بله پدر، می دانستم.
نادر به سختی یکه خورد و خون به چهره اش دوید. چشمانش سرخ شد و از شدت خشم لب هایش را می گزید و بی اختیار شروع به راه رفتن و مالیدن دستهایش نمود و با آوائی بلند و درشت از رضاقلی پرسید. تو می دانستی او قصد قتل مرا داشته ولی باز هم او را به حال خود رها کردی تا بیاید و مرا بکشد؟
رضا قلی گفت:
رفتار بزرگوارانه و جوانمردانه قبله عالم، همیشه سرمشق من بوده، بارها و بارها دیدم و شنیدم بسیاری از کسانی که بر روی شما شمشیر کشیده اند، مورد عفو و بخشش قرار گرفتند و از طرفی، نیک قدم را کوچکتر از آن می دیدم که آسیبی به شما برساند.
به سر مبارکتان قسم می خورم هیچ وقت گمان نمی کردم چنین غلطی از او سر بزند.
نادر به میان سخن رضاقلی آمد و گفت: تو چطور به سر من قسم می خوری؟ در حالی که این سر، برای تو کوچکترین ارزشی ندارد. رضاقلی که می دید پدرش تا چه اندازه ای به او بدبین شده و دفاعیات او را به هیچ می انگارَد و قبول نمی کند با آوائی بلند رو به آسمان کرد و گفت: " خداوندا تو گواهی که من کوچکترین نقشی در این سوءقصد نداشتم و شاهنشاه، بی جهت به من بدگمان شده و دچار اندیشه های ناخوشایند گردیده"
نادر مجدد رشته سخن را به دست گرفت و گفت: وقتی که من در هند بودم و تو هنوز شاه نشده بودی هر کاری که دلت خواست کردی، شاه تهماسب بیچاره و مفلوک و دو کودک بی گناهش را کشتی و دو خواهر او را که همسران من و خودت بودند نیز به همین انگیزه خودکشی کردند. من به خاطر جوانی و ناپختگی ات، عذرت را پذیرفتم و حتی در مغز خود تو را بخشیدم.
تارهیدمام وطن ازپیش دست اهرمن
آفرین گفت ناجی خودنادرشمشیرزن
@naghmehayefaribaei