202
هر کسی باید در روز یک شعر خوب بخواند ارتباط با مدیران @sohiltanha @ehsanmotaali
یاران چه چاره سازم با این دل رمیده...
#حافظ
@navayesher
تعریف گذشت و عشق، تنها مادر
آرامش لحظه ی مبادا، مادر
والله بهشت لایق پایش نیست
"لا حول ولا قوة الا " مادر
#علی_صفری
@navayesher
ببخش باران ...
تو میباری و ما ،
هی شسته نمیشویم ...
#احمد_شاملو
@navayesher
قفلِ خاطر را کلیدی در جهان پیدا نشد...
#عالی_شیرازی
@navayesher
لە ژێر باڵ چەرخ کەو ساتێ وە خوەش نەخەفتمە
لە وەیشت دەردو ژان شەو ، ساتێ وە خوەش نەخەفتمە
ئێ ئاسمان بێ پەێە ک عومرێ لە حساو ڕەێە
هسارەگانێ هانە چەو ، ساتێ وە خوەش نەخەفتمە
جەور تن و جەور زەمان دەسِ کەمێگ لە یەک نێاشت
لە دەسِ جەورە لامەسەو ، ساتێ وە خوەش نەخەفتمە
|سەعید عبادەتیان بانان|
@navayesher
ای غبار خاک پایت توتیای چشم من
کمترین گردی ز کویت خونبهای چشم من
چشم من جز دیدن رویت ندارد هیچ رای
راستی را روشن و خوبست رای چشم من
#سلمان_ساوجی
@navayesher
تا تو را دارم نمیآید به چشمم هیچکس
شرک ممکن نیست از یکتاپرستی مثل من!
#فاضل_نظری
@navayesher
عشقت آتش بدل کس نزند تا دل ماست
کی به مسجد سزد آن شمع که بر خانه رواست
به وفائی که نداری قسم ای ماه جبین
هر جفائی که کنی در دل من عین وفاست
اگر از ریختن خون منت خرسندی است
این نه خونست بیا دست بر آن زن که حناست
سر زلف تو چنین مشک تر آورده به شهر
ای حریفان ز ختن مشک نخواهید خطاست
من گرفتار سیه چردهٔ شوخی شده ام
که بمن دشمن و با مردم بیگانه صفاست
یوسف از مصر سفر کرد و بدینجا آمد
گو به یعقوب که فرزند تو در خانهٔ ماست
روزی آیم به سر کوی تو و جان بدهم
تا بگویند که این کشتهٔ آن ماه لقاست
زود باشد که سراغ من دل گمشده را
از همه شهر بگیرند، صبوحی به کجاست
#شاطر_عباس_صبوحی
@navayesher
چه میدانند خوبان قیمتِ دلهای مشتاقان
به کف جنسیکه مفت آمد نباشد قدر چندانش...
#بیدل
@navayesher
گفتی صلاح نیست که بر لب نهم لبت
ای فتنه گر تو را چه به تشخیص مصلحت!
#احمد_امین_چیتگران
@navayesher
عاشقی کن! عشق تنها شاهکارِ زندگیست..
#علی_مقیمی
@navayesher
با دو تا گوشم شنیدم شیخ شهر
روز جمعه بر فراز منبری
شیرهها را خورد و حکمت در نمود
گفت: ای شیره سرا پا شکّری
بعد از آن فرمود این طوفان و سیل
در اروپای به این پهناوری
باشد از بیبند و باری زنان
بیحجابی، لخت و عوری، دلبری
گفتم: ای شیخ اجل، صد آفرین
بر چنین کشف ثقیل الباوری
ماندهام انگشت بر لب از کجا
کردهای این کشف، خیلی محشری
این چنین کشف هوا پلتیک را
ثبت باید کرد، ثبت محضری
تازه فهمیدم شقیقه با گوزن
ربط دارد در بلاد کافری
"تخم کفتر" خوردهای ای ناقلا
کاین چنین افکار را میپروری؟
من گمانم وحی بر تو میشود
مرگ من... جان قلی... پیغمبری؟
پس اگر نه این همه اسرار را
از کجای خویش در میآوری؟
من شنیده بودم این حرف ظریف:
هر کجا جنگ است در هر کشوری
پای یک زن در میان باشد، ولی
نه امور جوی و بالا سری
پس اگر این است ای شیخ بزرگ
بهتر از هر کس خودت مستحضری
خشکسالی در بلاد مسلمین
از گناه چادر است و روسری
رودها خشک و درختان زرد رو
مُرد گاو مش حسن از لاغری
تا ببارد برف و باران از هوا
در هوای سرد ماه آذری
امر کن زنها کمی شلتر کنند
روسری را این وری یا آن وری
تا مگر باران ببارد بر زمین
محض ابروی زری، خال پری
بعد از آن درویش کن چشم خودت
یا نگاهش کن به چشم خواهری
تا که دیدی سیل جاری شد، بگو
بس کنند آن عشوه و عشوهگری
روی خود محکم بگیرند آن چنان
کاسمان واماند از سیل آوری
گر چه با این حرفها شیخ کبیر
آبروی شیخها را میبری
لیک ممنونم برای طنز ما
دمبدم مضمون نو میپروری
حال میفهمم چرا اشعار من
هر کجا دارد هزاران مشتری
شیخ اگر کفر است آن چه گفتهام
کفر ماها را تو در میآوری
خر تصور کردهای این قوم را
یا که خود "بل نسبت" خرها، خری؟
گر شود سوراخ سقف آسمان
این چنین باید بگیری پنچری؟
بنده میپنداشتم هالو منم
تو که از هر هالویی هالوتری
#محمدرضا_عالی_پیام
@navayesher
نپرس اینکه چرا دور از تو من هر روز می میرم!
برای «امتحانِ» دوری تو، مرگ، « تمرین» است!
#امیرعلی_سلیمانی
@navayesher
می خراشد روحم اما، هیچکس من را ندید
چون تبرهایی که نشنیدند حرف چوب را …
#هاله_محمودی
@navayesher
میخواهم گنجی از کلمات
را پیش کشت کنم
که هرگز هیچ زنی
به نصیب نبرده و نخواهد برد...
کسی به تو مانند نبوده و نیست
میخواهم هجاهای نامم
و خواندن نامه هایم را
به سینهی خستهات بیاموزم
میخواهم تو را به زبانی نو بدل کنم....
#نزار_قبانی
@navayesher
زنی از خاک، از خورشید، از دریا قدیمیتر
زنی از هاجر و آسیه و حوا قدیمیتر
زنی از خویشتن حتی از أعطینا قدیمیتر
زنی از نیّت پیدایِش دنیا قدیمیتر
که قبل از قصۀ قالوا بلی این زن بلی گفتهست
نخستین زن که با پروردگارش یا علی گفتهست
#میلاد_حضرت_فاطمه_زهرا(س)
#روز_مادر_مبارڪباد
@navayesher
سجود و حمد و قیامم برای چشمانـت !
مرا کشیده به دامَت خدای چشمانـت
ضمیرِ مطلق عشقی! چقدر میچسبد
نفس کشیدن من در هوای چشمانت
بگو که حرف دلم را چگونه بنویسم
قلم چگونه بیفتد به پای چشمانت ؟
چگونه از تو بگویم که خود غزل هستی
کدام واژه بیاید به جای چشمانت؟
و خواستم بنویسم تمامِ شهر ...امّا
جهان شدست همه مبتلایِ چشمانت
ببین دوباره به معنا رساندهای من را
به گنجِ تازهای از کیمیای چشمانت
عجیب نیست بگویم که زنده ام با تو
غریب نیست بمیرم برای چشمانت
#هاله_محمودی
@navayesher
چون قدم رنجه کند دوست به پرسیدن من
خانه تاریک و دلم تنگ، کجا بنشیند؟
#بیدل_دهلوی
@navayesher
ماهیِ تُنگیم و سهم ماست این یک مشت آب
دلخوشیم از این که دریا را به تور انداختیم !
#لیندا_قطعی
@navayesher
یک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت
خانه ات آباد کاین ویرانه بوی گل گرفت
از پریشان گویی ام دیدی پریشان خاطرم
زلف خود را شانه کردی شانه بوی گل گرفت
پرتو رنگ رخت با آن گل افشانی که داشت
در زیارتگاه دل پروانه بوی گل گرفت
لعل گلرنگ تو را تا ساغر ومی بوسه زد
ساقی اندیشه ام پیمانه بوی گل گرفت
عشق بارید و جنون گل کرد و افسون خیمه زد
تا به صحرای جنون افسانه بوی گل گرفت
از شمیم شعر شور انگیز آتش عاشقان
ساقی وساغر ،می ومیخانه بوی گل گرفت
#فریدون_کربلی
@navayesher
همه شب راه دلم بر خم گیسوی تو بود
آه از این راه که باریک تر از موی تو بود
تا مرا عشق تو انداخت ز پا دانستم
که قیامت مثل از قامت دلجوی تو بود
#فروغی_بسطامی
@navayesher
ای آب زندگانی ما را ربود سیلت...
#مولانا
@navayesher
ما را شکایتی ز تو گر هست ،
هم به توست...
#سعدی
@navayesher
اینجا که منم ،
جای تو خالیست به هر جمع...
#معینی_کرمانشاهی
@navayesher
غمین باغِ مرا باشد
بهارِ راستین : پاییز...
#مهدی_اخوانثالث
@navayesher
ای صبا با تو چه گفتند
که خاموش شدی ،
چه شرابی به تو دادند
که مدهوش شدی ،
تو که آتشکده عشق و محبت بودی
چه بلا رفت که
خاکستر و خاموش شدی ،
تو به صد نغمه ٬ زبان بودی و
دلها همه گوش ،
چه شنفتی که زبان بستی و
خود گوش شدی ،
خلق را گرچه وفا نیست
ولیکن گل من ؛
نه گمان دار که رفتی و
فراموش شدی …!
#شهریار
@navayesher
چنان قَحط سالی شد اندر دمشق
که یاران فراموش کردند عشق
چنان آسمان بر زمین شد بَخیل
که لب تَر نکردند، زرع و نَخیل
بخوشید سرچشمههای قدیم
نَمانْد آب، جز آبِ چشمِ یتیم
نبودی بهجز آهِ بیوهْ زنی
اگر بَر شدی دودی از روزَنی
چو درویشِ بیرنگْ دیدم درخت
قوی بازوان، سُست و درمانده سخت
نه در کوه سبزی نه در باغ شَخّ
ملخْ بوستان خورده، مَردُمْ ملخ
در آن حال، پیش آمدم دوستی
از او مانده بر استخوان، پوستی
وگرچه به مُکنت، قوی حال بود
خداوندِ جاه و زر و مال بود
بدو گفتم: ای یارِ پاکیزهخوی
چه درماندگی پیشت آمد؟ بگوی
بغُرّید بر من، که عقلت کجاست؟
چو دانیّ و پُرسی، سؤالت خطاست
نبینی که سختی به غایت رسید؟
مَشَقَّت به حَدِّ نَهایت رسید؟
نه باران همی آید از آسمان
نه بَر میرود، دودِ فریادخوان
بدو گفتم: آخِر تو را باک نیست
کُشَد زَهر، جایی که تریاک نیست
گر از نیستی دیگری شد هلاک
تو را هست، بَط را ز طوفان چه باک؟
نگه کرد رنجیده در منْ فَقیه
نگه کردنِ عالِمْ اندر سَفیه
که مَرد ارچه بر ساحل است، ای رفیق
نیاساید و دوستانش غَریق
من از بینوایی نِیَم رویْ زرد
غمِ بینوایان، رُخَم زرد کرد
نخواهد که بیند خردمند، ریش
نه بر عُضوِ مردم، نه بر عُضوِ خویش
یکی اول از تَندُرُستانْ منم
که ریشی ببینم بلرزد تنم
مُنَغَّص بُوَد عیش آن تندرست
که باشد به پهلوی بیمارِ سست
چو بینم که درویشِ مسکین نخورد
به کامْ اَندَرَم، لُقمه زهر است و درد
یکی را به زندانْ درش دوستان
کجا مانَدَش، عیشِ در بوستان؟
بوستان سعدی
@navayesher