-
فایلهای صوتی، تصاویر و کلیپهای مربوط به موسیقی، موزیک، هنر، اشعار، متنهای زیبا و ... https://t.me/+lrfproPHb7E4Y2Rk @Navazesh_e_rooh
ای سنه قربان اولوم...❤️🥹❤️
«مناظرۀ شیخ ابوسعید با صوفی و سگ!»
روزی یکی صوفی از مریدان شیخ ابوسعید ابوالخیر در گذر با سگی روبرو شد و عصایش بر سگ زد و دست سگ را شکست.
سگ که از کار صوفی غمگین و زار شُد شکایت نزد ابوسعید بُرد و از آن صوفی گِلِه کرد.
شیخ صوفی را بازخواست و به او گفت: ای مرد بیوفا، آیا انسان با یک حیوان زبانبسته اینگونه رفتار میکند؟
صوفی پاسخ داد که سگ خود را به جامهٔ من مالید و جامهام نجس شد، از همین رو او را زدم، وگرنه که زدن من از روی بازی و سرگرمی نبود...
اما سگ آرام نگرفت و پاسخ قانعش نکرد. پس ابوسعید که نا آرامی سگ را دید به او گفت: بگو چه مجازاتی برایش میخواهی تا من هماینک او را مجازات کنم که تو خشنود گردی، و خشمت را به روز قیامت مگذاری...؟
سگ پاسخ داد: من چون دیدم که او صوفی است و لباس مردان خدا بر تن دارد، نزدش آمدم و به خود ترسی راه ندادم. مجازات او باید این باشد که جامه مردان را از تن او به در آوری تا دیگران نیز مانند من فریب لباسش را نخورند و از شر او در امان باشند! و بدان که با این کار خلقی را تا قیامت از دست او آسوده کردهای...
یکی صوفی گذر میکرد ناگاه
عصا را بر سگی زد در سر راه
چو زخمی سخت بر دست سگ افتاد
سگ آمد در خروش و در تگ افتاد
به پیش بوسعید آمد خروشان
به خاک افتاد دل از کینه جوشان...
الهینامه عطار نیشابوری
.
آواز خوشَت بوی دل سوخته دارد
پیداست که مرغ چمن آتشی ای عشق
هوشنگ_ابتهاج
رمان پل های شکسته
نوشته دل آرا دشت بهشت
با خنده گفتم:
- بدجنس نباش سهراب! دارم حقیقت رو می گم.
چشمهاش رو آهسته باز کرد و گفت:
- ولی من از اول هم ازت خوشم اومده بود … وقتی برای اولین بار به همراه عمو حمیدم که همکار داییت بود اومدیم در مدرسه و دیدمت. یا هفته ی بعدش که مثل موش آب کشیده اومدی عکاسی. تا وقتی که اجازه ی خواستگاری بدی من توی رویاهام تو رو با همون دو تا تیپ متفاوتی که ازت دیده بودم تصور می کردم.
لبهامو به هم فشار می دادم تا بغضم نشکنه. لحنش بی نهایت غمگین بود:
- خودم هم نمی دونم چرا گاهی اون همه بد می شدم! هر بار باهام مخالفت می کردی و صداتو بالا می بردی فکر اینکه با پدر امین چه برخوردی داشتی مثل خوره می افتاد به جونم و کنترلم رو از دست می دادم.
خم شدم و پیشونیش رو ب*و*سیدم و گفتم:
- خودتو اذیت نکن سهراب … من ازت دلگیر نیستم.
با ناراحتی نگاهم کرد:
- مگه میشه دلگیر نباشی؟
صداش لرزید. برای اولین بار لرزش اشک رو توی چشمهاش رو دیدم. آروم کنارش دراز کشیدم و در حالی که توی چشمهاش با مهربونی زل زده بودم گفتم:
- فرامرز تو مدت زندگی مشترکمون هیچ وقت با صدای بلند با من حرف نزده بود … هیچ وقت بحثمون نشده بود … اما نمی تونم ببخشمش چون وقتی پای برآورده شدن یکی از آرزوهاش وسط اومد فهمیدم تمام این مدت نقش بازی می کرده … نمی دونم! شاید هم دارم اشتباه می کنم اما نمی تونم سختی هایی که بعد از به دنیا اومدن امین تحمل کردم رو فراموش کنم.
دستش رو در حالی که کمی می لرزید بالا آورد و روی گونه ام گذاشت و گفت:
- حس می کنم دیگه نمی بینمت!
با ناراحتی گفتم:
- سهراب این حرفو …
انگشتش رو روی لبم قرار داد و گفت:
- تو بهترین اتفاق زندگیمی مژده. هیچ وقت از انتخابت پشیمون نشدم.
و به سختی و در حالیکه صورتش از درد جمع شده بود خودش رو جلو کشید و لبهاش رو روی لب هام قرار داد. نمی دونم چند ثانیه گذشته بود که طعم شور اشک باعث شد به خودم بیام و صورتم رو عقب بکشم و با بهت نظاره گر هق هق بی صدای مرد زندگیم باشم.
بیشتر توی خودش مچاله شد و بین هق هقش نالید:
- خواهش می کنم برو بیرون.
من هم در حالی که دستم رو جلوی دهنم قرار داده بودم خیلی سریع از اتاق خارج شدم و بعد از بستن در اتاقش همونجا پشت در به بغضم اجازه ی شکستن دادم.
فصل ششم:
امین سیب رو از دستم گرفت و توی کیفش گذاشت. رو به سهراب گفتم:
- من فقط یه سر برم مدرسه، برمی گردم خودم تا بیمارستان می برمت.
سهراب با کلافگی گفت:
- مژده خفه ام کردی! مگه من بچه ام که اینقدر نگرانی؟ نمی خوام از شهر بیرون برم که! خودم میرم بیمارستان و کارهامو می کنم.
با اخم گفتم:
- سهراب یه بار هم که شده لج نکن. خودم دلم می خواد باهات بیام.
امین با تخسی به سهراب گفت:
- حرف گوش کن دیگه!
من و سهراب هر دو با تعجب نگاهش کردیم و امین با ابروهای درهم و خیلی جدی گفت:
- زود برگرد.
و با بی میلی تمام جمله اش رو ادامه داد:
- مامان دوسِت داره.
لبخند کم جونی روی لب سهراب نشست و گفت:
- تو چی؟ تو دوست داری برگردم؟
امین کمی جلو رفت و دستش رو دراز کرد و گفت:
- دوست دارم خوب شی.
اشک دیدم رو تار کرد. سهراب دست امین رو گرفت و به سمت خودش کشید و پیشونی امین رو ب*و*سید و گفت:
- تا وقتی برگردم مراقب مامانت باش. حالا تو مرد خونه ای.
امین که معلوم بود کلی با این جمله حال کرده بادی به غبغب انداخت و گفت:
- خیالت تخت.
و بعد از خداحافظی به سمت در رفت. نفس عمیقی گرفتم و دوباره با جدیت رو به سهراب گفتم:
- می مونی تا برگردم.
همراه با بغض لبخند زد و به آرامی پلک زد. از خونه خارج شدم و بعد از اینکه امین رو سوار سرویس مدرسه اش کردم سوار ماشین شدم و به سمت مدرسه رفتم. قرار بود ساعت ده سهراب رو به بیمارستان شهید … ببرم تا پرونده ی پزشکی تشکیل بده. بنا به درخواست خودش تا پایان دوره ی شیمی درمانی به دیدنش نمی رفتیم. و چقدر از همین لحظه دلتنگش بودم! ساعت نه از مدرسه بیرون زدم و به سمت خونه رفتم و وقتی در رو باز کردم اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد پاکت نامه ای بود که به آینه ی کنار در چسبیده بود.
نامه رو برداشتم و با نا امیدی صدا زدم:
- سهراب؟
اما جوابی نیومد. بی معطلی نامه رو باز کردم.
ادامه دارد ....
#پلهای_شکسته
قسمت ۷
-شاید دیگه نباشم!
داد زدم:
-حق نداری این حرفو بزنی وقتی می بینی این همه بهت احتیاج دارم. برای یک بار هم که شده خودخواه نباش!
و لبهامو به هم فشار دادم و از شیشه ی ب*غ*لم به بیرون زل زدم و سعی کردم با چند نفس عمیق بغضم رو پس بزنم. سهراب سکوت رو شکست:
-می دونم سخته اما باید خودمون رو برای هر اتفاقی آماده کنیم. می دونم شاید شوهر خوبی برات نبودم … میدونم خیلی وقت ها دلت رو شکستم … بابت هر بار که دست روت بلند کردم دارم عذاب می کشم … بابت اون دوسالی که از امین دور نگهت داشتم … مژده من خودم می دونم چقدر برات بد بودم ….
ماشین رو گوشه ای متوقف کرد، دیگه نفس های عمیق هم نمی تونست مانع ریزش اشکهام بشه.
-شاید هم این مجازاتیه که خدا برام در نظر گرفته …. به خاطر ظلم هایی که در حقت کردم!
بدون این که به سمتش برگردم با گریه گفتم:
-بس کن سهراب.
دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت:
-گاهی اوقات می مونم که چطور ازت طلب بخشش کنم.
به سمتش برگشتم. چشم هاش قرمز بود، مثل روزی که فهمید بیماره و توی مطب دکتر برای چند ثانیه عمیق توی چشمهام زل زد و درست از همون لحظه به بعد تغییر کرد و تازه شد شبیه شوهرهای ایده آل! اون هم زمانی که هنوز پای چشمم به خاطر مشت هفته ی پیشش کبود بود! اون هم زمانی که اونقدر دلم از غیرت های بی جاش شکسته بود که مدام آه می کشیدم و در عین احتیاجم بهش می خواستم ازش دور باشم.
سعی کرد ایده آل باشه در حالی که ذهنم با خاطرات تلخش سیاه شده بود.
در حالی که اشکهام روان بود با صدای لرزونی گفتم:
-من خیلی وقته که بخشیدمت سهراب.
نگفتم از وقتی که گذاشتی امین بیاد پیشمون. نگفتم به خاطر احترامی که به امین گذاشتی در حالی که به حضورش چندان هم راضی نبودی …. نگفتم به خاطر امین!
همراه بغض لبخندی زد و سرم رو در آ*غ*و*شش گرفت و من هم بی صدا به هق هقم ادامه دادم. سرم رو نوازش کرد و گفت:
-خودم رو سرزنش می کنم که ای کاش بچه دار می شدیم، بعد پشیمون می شم و میگم اگر برنگردم مژده تک و تنها با بچه ی من …
سرمو ب*و*سید و ادامه داد:
-اگر خوب شدم بچه دار بشیم؟
چشمامو بستم:
-باشه.
با هیجان ادامه داد:
-اگر دختر بود اسمشو بذاریم سارا …
فصل پنجم:
در حالی که دستهام رو با پیشبندم خشک می کردم سرم رو از در آشپزخونه بیرون آوردم و با حالت پچ پچ گونه و حرصی گفتم:
- امین!!! مگه بهت نمی گم صداشو کم کن؟
با خونسردی از گوشه ی چشم نگاهی بهم انداخت و گفت:
- نمی شنوم!
به سمتش رفتم و زیر لب غر زدم:
- مگه گوشات سنگینه بچه!
و کنترل رو از روی میز برداشتم و صداش رو به حداقل رسوندم. ابروهاش بالا رفت:
- مامان تو الان صداشو میشنوی؟
صفحه تلویزیون رو اشاره کردم و گفتم:
- موش و گربه حرف می زنن؟!
و بعد با ناراحتی به در اتاق کار سهراب نگاه کردم و گفتم:
- مگه ندیدی با چه حالی رفت توی اتاق؟
چند ثانیه نگاهم کرد و گفت:
- تو دوست داری خوب بشه؟
چشمهام گرد شد و گفتم:
- معلومه که دوست دارم!
لبخند غمگینی زد و هیچی نگفت. حس کردم نگاهش غمگینه، این چند روز … این چند روز لعنتی و پر از اضطراب … پایانش خوشه مگه نه؟
جلوی صورتش خم شدم و گفتم:
- دوست داری توی آشپزی مامانو کمک کنی؟
نیشش تا بناگوش باز شد و گفت:
- می تونم دو تا لیوان شیرکاکائو درست کنم.
و سریع بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت. حس کردم که راه گلوم کیپ شد، امین با همه ی بداخلاقی و تُخسیش از کمترین روش ها برای شادکردن من استفاده می کرد. اگر می فهمید که بهش دروغ گفتم چی؟!
- مامان … منو پیچوندی رفتی پیش سهراب؟
در حالی که خنده ام گرفته بود به سرعت به سمت آشپزخونه رفتم و گفتم:
- هیسسس … چه خبرته!
ریز خندید و گفت:
..
نامت بلند
و اوج نگاهت همیشه سبز
آبیترین بهانهی دنیای من سـلام!
#حسین_منزوی
مرا داغِ تو بر جان یادگارست
فدایش باد جان چون داغِ یارست
امیرخسرو_دهلوی
..
🎶Track: Salaio
🎤Artist: De Seu
🎧320
این فیلم را به عقب برگردان آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین، پلنگی شود که می دود در دشت های دور، آن قدر که عصاها پیاده به جنگل برگردند و پرندگان دوباره بر زمین.
نه!
به عقب تر برگرد. بگذار خدا دوباره دست هایش را بشوید در آینه بنگرد؛ شاید تصمیم دیگری گرفت.
.گروس عبدالملکیان
..
گاهی کوتاهآمدن، هم خودت را نجات میدهد و هم دیگران را.
یکی از نشانههای تواضع، رهاکردن بحث و جدل است، هرچند که حق با تو باشد.
#مهرداد_رشیدی مدرس
#روانشناسی
هر آنچه که روی میدهد را بپذیر، انکار را رها کن حتی اگر احساس غم میکنی آن را بپذیر درهمان وضعیت
زندگی کن بلا فاصله کیفیت تغییر میکند.
تو در غم آرام میگیری و غم زیبا میشود، عمق پیدا میکند و بعد شادی میشود.
هرآنچه که رخ میدهد خوب است. نمیتواند طور دیگری باشد زیرا هر چیزی دستان خداست.
پس در پذیرش مطلق زندگی کن و آسوده باش.
#اشو
.
هرگز از هیچکس نپرسید چهچیزی درست است و چهچیزی غلط است.
زندگی یک تجربه است که باید کشف شود.
هر شخصی باید آگاه, گوش بهزنگ و مراقب باشد و با زندگی آزمایش کند و کشف کند چهچیزی برای او خوب است......
هر آنچه که به انسان صلح دهد, هر آنچه که انسان را سعادتمند سازد, هر آنچه که به انسان صفا دهد, هر آنچه که انسان را به هستی و هارمونی عظیم او نزدیکتر سازد خوب است. و هر آنچه که تنش, شوربختی, رنج را در انسان بیافریند بد است . . .
#اشو
🍀🌹
🍀💐🌼 از بهترین و دلنشینترین کانالهای تلگرام لذت ببریم
🍎 شناخت دقیق پاکستان؛ اندیشکده اقبال
@andishkadehiqbal
🧿 دل تراپی
@Del_Therapy
🍊 شبی چند دقیقه کتاب بخوانیم !!!
@book_tips
🍎 کتابخانه صوتی و پی دی اف تاپ بوک
@Top_books7
🍁 اشــــــــ؏ـارناب
@ashaar_nabb
🍊 حافظ" فروغ" مولانا" خیام"
@Ashaarmolana
🍎 جادوی گیاهان دارویی طب سینوی
@teb_sinawi
🍁 درمان، فردی، زوج، خانواده
@hamsafarbamah
🍊 آموزشگاه طبی سید
@samsadeghitebeslami
🍎 اطلاعات مفید پزشکی دکتر خود باشیم
@kalemnab
🍁 مهارتهای زندگی
@maharathayezendegimahmudi
🍊 نگارش دهم تا دوازدهم(نگارش و نویسندگی . . . )
@negareshe10
🍎 پارسی سخن بگوییم و زیبا بنویسیم
@FARZANDAN_PARSI
🍁 مدینه فاضله
@Madineh_Fazeleh
🍊 آموزش رایگان مشاغل خانگی
@honarkadeh_aftab96
🍎 کسب درآمد در خانه برای بانوان
@banovanehonarmandvakarafarin
🍁 نوستالژی زیرخاکی های خاطره انگیز
@nuostalzhi
🍊 آموزش ماورا ، پاکسازی
@beyondmeta666
🍎 با گوشهایت بخوان
@Audio_Books_24
🍁 گالری تصاویر و مطالب ناب ادبی
@GaleryeTasavireAdabi
🍊 کتابخانه یفتلیها|دانایی،مطالعه،رشد
@Iftlis_library
🍎 خسروی آواز استاد شجریان
@stad_shajariyan
🍁 استوری مناسبتی انگیزشی
@yefenjanaramsh
🍊 جملات انگیزشی
@Andishe_parvaz 🕊
🍎 آموزش عربی
@Dabiranarabi
🍁 خانه ی دوست
@khanehy_doost
🍊 کانال طبی عیون الحکمه
@oyoon_hekmat
🍎 انگلیسی آسان با|𝙀𝙣𝙜𝙡𝙞𝙨𝙝𝙩𝙪𝙗🎬
@Englishtub
🍁 زیباترین اشعار شاعران
@Mahfelshaeraneh
🍊 اطلاعات پزشکی و سلامتی با دکتر سلام
@Drsalam2025
🍎 کانال روانشناسی همراه با بخش پرسش و پاسخ
@Ganjineh_RavanChannel
🍁 محفل شعر و آوا
@mahfelshearvaava
🍊 انگلیسی آسان |گرامر|اسپیکینگ♡
@talk2_talk
🍎 میخوای حرفهای ترامپ رو بفهمی؟ جوین شو♡
@talk_boost
🍁 اخبار با چاشنی غر غر
@passion_pursuie
🍊 ویتامین استامنبولی
@VitaminTherapyOnemore
🍎 آموزش گرافیک| فتوشاپ♤
@abiniligp
🍁 باهم مراقبه کنیم
@KolbeyeNoorAa
🍊 مجله تلگرامی آفتابگردان
@Sunflowerr2026
🍎 لغات انگلیسی GRE 3500
@gre3500book
🍁 هنر آشپزی خوشمزه
@Foodbankn
🍊 کافه حس خوب
@cafeehayat
🍎 تیکه کتاب و پی دی اف
@Ketabkhooneydenj
🍁 کلیپهای انگیزشی
@kelephayeangizeshi
🍊 مدیریت تمرکز زندگی
@LifeManage
🍎 کتاب سل
@Ketabsel
🍁 نوازش روح، دنیایی از همه رنگ ...
@Navazesh_e_rooh
🍊 روانشناسی برای زندگی بهتر
@Ravanshenasilifestyle
🍎 جملات انگیزشی|تفکر، انگیزه، رشد
@jomalatnab_angizeshi
🍁 انگلیسی کامل Complete English
@englishteaching1398
🍊 آموزش گام به گام زبان انگلیسی
@English_Points_New
🍎 تیکههایی از بهترین کتاب ها !
@beautifulminds4
🍁 جهانگردی و طبیعت زیبا
@afarinshokoh
🍊 الفبای توسعه ایران
@Alefbaietousee
🍎 زیباترین کلیپ ها و آموزش رقص
@sonatimahalli
🍁 مدار رشد
@buissness_womann
🍊 دل واژه های تنهایی
@gandomzaran
🍎 بهترین کتابهای صوتی موفقیت وبیداری
@ganonjjazb
🍁 نقشه عبور از زندگی زمینی
@shine41
🍊 متن دلنشین
@aram380
🍎 آموزش رایگان نویسندگی
@anahelanjoman
🍁 آموزش پاڪسازی تقویت انرژے چاڪراها
@tabnahayteshgh
🍊 جامعهشناسی کاربردی|نظریهها و مفاهیم
@A_Quick_look_at_Sociology
🍎 مولانا حافظ شهریار ،اشعار کهن ومعاصر
@onlyshear
🍁 دانلود 50000 کتاب ورمان برتر (BOOK)
@book_and_roman_library
🍊 زبانشناسی همگانی
@linguiran
🍎 کتابخانه طبی، درمان با داروهای خانگی
@danyalshafa
🍁 فـقط *کتابخـواانها* عـضو شوند
@mutaliagaran
🍊 من و کتاب ا𝐏𝐃𝐅ا
@aramesh13577
🍀 یه مرد امیدوار
@happy_private_life
🍁🧿❄️ هماهنگی برای تبادل
@mrgp_1
#پلهای_شکسته
قسمت ۶
-نگار اگر فرامرز حرفی نزد … شما هم بهش چیزی نگینا؟!!
بغضم شکست و بی اراده زدم زیر گریه:
-فقط همین مونده که امین از من زده بشه!
فروزان با لیوان آب قند به دفتر برگشت و با دلسوزی نگاهم کرد. نگار با لحن شلی جواب داد:
-ما که چیزی بهش نمی گیم … نمی دونم!
و ادامه حرفش رو با انرژی بیشتری گفت:
-هر چی خدا بخواد عزیزم. بیخودی غصه نخور، یک ماه بیشتر به پایان مدرسه امین نمونده.میخوای اجازه اش رو بگیر و یه هفته باهاش برو سفر.
کمی به خودم مسلط شدم و گفتم:
-با این وضعیت سهراب کجا برم؟! دو روز دیگه هم میره واسه شیمی درمانی.
با ناراحتی گفت:
-یه کم دیر اقدام نمی کنه؟
مثل تموم این چند وقت حرصم گرفت:
-دلش واسه همه می سوزه جز خودش و منِ بدبخت! یه کار میکس عروسی داشت، مال رفیق صمیمیش بود، گفت اینو اول تحویل بده بعد میره. فردا تموم میشه. دکترش هم عصبانیه.
-چی بگم … خب عزیز مزاحمت نشم. کاری نداری؟
با لحن بی نهایت غمگینی جواب دادم:
-مرسی عزیزم که زنگ زدی، خداحافظ.
و به تماس خاتمه دادم و لیوان آب قند رو برداشتم و رو به فروزان که با نگرانی بهم زل زده بود گفتم:
-فرامرز امروز میاد.
سرش رو تکون داد و هیچی نگفت. برای موبایلم پیام اومد. بازش کردم، سهراب بود:
-چند تا از لباس مجلسی هات به اضافه ی لوازم آرایشت رو برداشتم، بعد از مدرسه بیا آتلیه. امینو هم بیار.
جواب دادم:
-برای چی؟
با چند ثانیه تاخیر:
-برای عکس یادگاری از خانواده ی کوچیکمون.
موبایل رو روی میز انداختم و سرم رو با دو دستم چسبیدم. فروزان سریع به سمتم اومد و با نگرانی گفت:
مژده؟
در حالی که با کف دو دستم سرم رو فشار می دادم گفتم:
-هیچی نیست، فقط به هم ریخته ام.
دستی به شونه ام زد و گفت:
-پاشو … پاشو برو خونه، تو اصلا امروز رو مود نیستی.
من هم از خدا خواسته گفتم:
-سختت نیست؟
با لبخندی گفت:
-دیگه ساعت آخره. بیا امضات رو برای آخر ساعت بزن و برو.
ازش تشکر کردم و بعد از امضا زدن دفتر حضور و غیاب از مدرسه خارج شدم و یکراست به سمت مغازه ی سهراب رفتم. جلوی مغازه اش پارک کردم و از ماشینم پیاده شدم. چشمم روی نوشته ی رنگی سر در مغازه افتاد … فتو جاوید … و ذهنم رفت به چهار سال قبل.
اون روز بارون شدیدی می اومد و من به همراه همکارم به عکاسی اومدیم، می خواستم برای گواهی نامه ام عکس بگیرم. سهراب اون موقع خیلی پُر تر بود. وقتی از پشت شیشه دیدمش رو به همکارم گفتم:
-چقدر بدم میاد از مردهای ریشو!
و همکارم هم با خنده گفت:
-حالا این دفعه رو بی خیال، قول میده عاشقت نشه.
اون لحظه اصلا فکر نمی کردم وقتی دایی صادق عکاسی جاوید رو معرفی کرد نیتی پشتش بوده. به همین خاطر وقتی برخورد سهراب جاوید، صاحب عکاسی و شخصیتی که ضد ظاهرش بود رو دیدم، هیچ دید بدی نسبت بهش پیدا نکردم و وقتی مقنعه خیسم رو مسخره کرد و خواست به زور یکی از مقنعه های چروک داخل مغازه اش رو سرم کنه از ته دل خندیدم و …
-عروس خانوم افتخار بدین بفرمایید داخل.
به صورت بی نهایت لاغر سهراب که حالا توی چارچوب در ایستاده بود نگاه کردم و اون ادامه داد:
-لامپ مغازه سوخته، بیاین با حضورتون روشنش کنید.
ابروهام در هم رفت و گفتم:
-اس داده بودی!
سرش رو تکون داد و گفت:
-بله و گفته بودم بعد از مدرسه بیای … اونم آتلیه، نه اینجا و البته همراه امین. اما اگر خیلی عجبه داری الان …
با دیدن اخم من و همچنین قیافه ی آماده به گریه ی من ساکت شد و بعد گفت:
-یه لحظه صبر کن.
و به داخل عکاسی برگشت و بعد از برداشتن کتش بیرون اومد و با هم سوار ماشین اون شدیم. به محض اینکه حرکت کرد با صدای لرزون گفتم:
-سهراب چرا عذابم می دی! ما کم عکس داریم؟ وقت واسه این کارا زیاده، حال و روز من به عکس گرفتن می خوره یا تو! مگه قراره چند وقت نباشی؟
ادامه دارد ....
طبیعت برفی روستای کفراج
همدان، نهاوند
..
یکی صوفی گذر میکرد ناگاه
عصا را بر سگی زد در سر راه
چو زخمی سخت بر دست سگ افتاد
سگ آمد در خروش و در تگ افتاد
به پیش بوسعید آمد خروشان
بخاک افتاد دل از کینه جوشان
چو دست خود بدو بنمود برخاست
ازان صوفی غافل داد میخواست
بصوفی گفت شیخ ای بی وفا مرد
کسی با بیزبانی این جفا کرد
شکستی دست او تا پست افتاد
چنین عاجز شد وأز دست افتاد
زبان بگشاد صوفی گفت ای پیر
نبود از من که از سگ بود تقصیر
چو کرد او جامهٔ من نانمازی
عصائی خورد از من نه ببازی
کجا سگ میگرفت آرام آنجا
فغان میکرد و میزد گام آنجا
بسگ گفت آنگه آن شیخ یگانه
که تو از هر چه کردی شادمانه
بجان من میکشم آنرا غرامت
بکن حکم و میفگن با قیامت
وگر خواهی که من بدهم جوابش
کنم از بهر تو اینجا عقابش
نخواهم من که خشم آلود گردی
چنان خواهم که تو خشنود گردی
سگ آنگه گفت ای شیخ یگانه
چو دیدم جامهٔ او صوفیانه
شدم ایمن کزو نبود گزندم
چه دانستم که سوزد بند بندم
اگر بودی قباپوشی درین راه
مرا زو احترازی بودی آنگاه
چو دیدم جامهٔ اهل سلامت
شدم ایمن ندانستم تمامت
عقوبت گر کنی او را کنون کن
وزو این جامهٔ مردان برون کن
که تا از شرِّ او ایمن توان بود
که از رندان ندیدم این زیان بود
بکش زو خرقهٔ اهل سلامت
تمامست این عقوبت تا قیامت
چو سگ را در ره او این مقامست
فزونی جُستنت بر سگ حرامست
اگر تو خویش از سگ بیش دانی
یقین دان کز سگی خویش دانی
چو افگندند در خاکت چنین زار
بباید اوفتادن سر نگون سار
که تا تو سرکشی در پیش داری
بلاشک سرنگونی بیش داری
ز مُشتی خاک چندین چیست لافت
که بهر خاک میبُرّند نافت
همی هر کس که اینجا خاک تر بود
یقین میدان که آنجا پاکتر بود
چو مردان خویشتن را خاک کردند
بمردی جان و تن را پاک کردند
سرافرازان این ره زان بلندند
که کلّی سرکشی از سرفگندند
.
زن و زمین!
✍دکتر روحالله کریمیخویگانی
زن به «زمین» تشبیه شده: نِسَاؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ؛ زنان شما زمین شمایند!
این استعاره به لحاظ روانشناسی خیلی قابل تأمله. اصلیترین دلیل این تشبیه، نقش مولد بودن و پرورشدهندگیه. زمین (کشتزار) بستریه که دانه را در خود میپذیره، اونو تغذیه میکنه و به ثمر میرسونه، بدون کشتزار، بذری به ثمر نمیرسه، بدون وجود زن، حیات بشری استمرار پیدا نمی کنه. به قول پروین اعتصامی:
زن از نخست بود رکن خانه هستی
که ساخت خانه بی پابست و بی بنیان؟! زن بدترین چیز هستی، یعنی نطفه(آب گندیده) را می گیره و تبدیل به انسان(اشرف مخلوقات) می کنه! روانشناسها میگن کیفیت شخصیت فرزند (محصول) به شدت به سلامت روان مادر (بستر) وابسته است!
اگر فلاطن و سقراط بوده اند بزرگ
بزرگ بوده پرستار خردی ایشان!
تعبیر «کشتزار» به مرد یادآوری میکنه که اگر خواهان محصولی سالم و متعالی هستی، باید تمام توان خودت رو برای حفظ سلامت، نشاط و آرامشِ این بستر به کار بگیری. زمینِ تحت فشار و خشک، محصول باکیفیت نمیده. به قول سعدی:
زمینِ شوره سنبل بر نیارد.
در او تخم و عمل ضایع مگردان.
..
در هر گذر که باشی،
نتوان گذشتن از تو
آری چو جانی و کس
از جان گذر ندارد
#هلالی_جغتایی
- آخه از جایی که وایستاده بودی تا اینجا ده قدم هم نمی شد! … شکر کجاست؟ یه ذره آب جوش هم بده.
قیافه ام رو مظلوم کردم و گفتم:
- امین جون؟
چند ثانیه با دقت نگاهم کرد و گفت:
- بذار خودم حدس بزنم چی می خوای.
خنده ام رو کنترل کردم و امین گفت:
- آشغال بذارم دم در؟ … نه این نیست! … امممم برگردم تلویزیونو خاموش کنم؟
من هنوز همونجور مظلوم نگاهش می کردم. زد زیر خنده و گفت:
- یه لیوان دیگه هم بده … (و زیر لب ادامه داد) جونش سهرابشه.
نیشم تا بناگوش باز شد و در حالی که یه لیوان دیگه به دستش می دادم گفتم:
- این هوش و ذکاوتت به خودم رفته.
- اون که بله. چون باهوشا زود نمی میرن.
دستم روی هوا خشک شد و خنده از روی لبم رفت. امین که قیافه ی وا رفته ی منو دید پاکت شیر رو روی میز گذاشت و گفت:
- ببخشید … چیز بدی گفتم؟
لیوان رو روی میز گذاشتم و گفتم:
- مردن ربطی به باهوش بودن نداره.
به بحث ادامه نداد و لیوان رو ازم گرفت و سه تا لیوان شیرکاکائوی سرد درست کرد و من با بغض فقط بهش نگاه کردم. به دست های کوچولوش که تر و فرز و با علاقه این کارو می کردن. روبروش روی صندلی نشستم و گفتم:
- امین؟
قاشق رو توی لیوان گذاشت و نگاه گذرایی بهم انداخت:
- بله؟
نفس عمیقی گرفتم و گفتم:
- اگر جای من با پدرت عوض می شد …
با نگرانی نگاهم کرد و من ادامه دادم:
- منظورم اینه که … اگر من نبودم و تو می رفتی پیش بابات …
با صدای بی نهایت آرومی گفت:
چی شده؟ … تو هم … مثل سهراب؟
چشمهاش پر از اشک شد. فهمیدم منظورم رو بد گرفته. سریع دستهامو بالا آوردم و گفتم:
- نه مامانی … دارم در مورد بچگیات و بابای خودت حرف می زنم. می گم اگر برعکس می شد … تو ….
لیوان شیرکاکائوی خودش رو برداشت و گفت:
- حالا که برعکس نشده! منم که تو رو دوست دارم …
از روی صندلیش پایین رفت و گفت:
- نذار ته نشین بشن، زود بخورین.
و از آشپزخونه خارج شد. به صندلیم تکیه دادم. ناراحتش کردم؟ … به در آشپزخونه و مسیر رفتنش خیره شدم و ژستش موقع حرف زدن رو تصور کردم. اگر ظاهرش رو در نظر نگیرم … امین اصلا شکل همسن و سال هاش نیست! البته گاهی که سرگرم بازی می شه از هر بچه ای بچه تره. ولی موقع درد و دل کردن مثل یه آدم بزرگ نظر میده. باید با معلمش حرف بزنم … شاید واقعا از سنش بیشتر می دونه!
لیوان ها رو برداشتم و به سمت اتاق سهراب رفتم. بدون در زدن وارد شدم. توی تاریکی پیکر کز کرده اش رو گوشه ی تخت تشخیص دادم. وارد اتاق شدم و در رو بستم و آروم به سمت میز داخل اتاقش رفتم.
گاهی درد امونم رو می بُره.
لیوان ها رو روی میز گذاشتم و بعد لبه ی تخت نشستم و با صدای آرومی گفتم:
- هنوزم درد داری؟
با صدای لرزون گفت:
- الان دردم ساکت شده. ولی تموم بدنم ضعف داره.
- می خوای بدنتو ماساژ بدم؟
چشمهاشو آروم باز کرد و با بی حالی بهم نگاه کرد و گفت:
- برام حرف بزن.
لبخند کم جونی زدم و گفتم:
- امین برات شیرکاکائوی سرد درست کرده.
دوباره چشمهاشو بست و لبخند روی لبش نشست:
- دستش درد نکنه.
دستم رو توی موهای سرش فرو بردم. یعنی همه ی شیمی درمانی ها ختم میشن به یه سر بی مو و چشمهای بدون مژه؟ یا توی تصور من همشون اون شکلی می شن؟ برای یه لحظه سهراب رو هم بدون مو تصور کردم … دستم رو عقب کشیدم و با صدای بغض آلودی گفتم:
- وقتی موافقت کردم که باهات ازدواج کنم … فکر نمی کردم یه روزی بهت علاقه مند بشم.
با چشمهای بسته خندید و من ادامه دادم:
- فقط می خواستم از شر حرف و حدیث و خواستگار های پر از عیب و ایرادم راحت بشم.
- من این همه انرژی مثبتی که میدی رو کجام ذخیره کنم؟
..
شکیبایی در فرهنگ ما صفت مشخصه پرورش یافتهای نیست.
ما حتى نسبت به شکیبایی هم بیحوصله میشویم.
ما کردار و پاسخ را همین حالا میخواهیم. میخواهیم بیدرنگ زندگیمان تغییر کند.
شهرت را همین حالا میخواهیم. این حقیقت را ندیده میگیریم که اگر خـواهـان عـمـل صحيح، پاسخ های درست و تغییر دایم هستیم، بایستی صبر کنیم.
چیزهایی از قبیل تجزیه و تحليل دقيق، ملاحظـات اندیشمندانه و مشاوره آرام زمان میخواهد.
این امر به ویژه درمورد عشق صادق است.
ما دوستداران کامل همراه با روابط دلخواه را دراسرع وقت میخواهیم و اگر این امید بیدرنگ برآورده نشود، بدون اینکه توجهی به زمان، تحمل و استقامت داشته باشیم آماده ترک روابط می گردیم.
شکیبایی مستلزم اشتياق تحمل رنج، حوصله ومداومت در روزگار سختی است و پاداش آن دراستحکام تعهدات و صبر است.
صبر اساس کیفیت همیشگی شدن روابط است.
#لئوبوسکالیا
..بیا دریا شویم
..
ما را چه خیال است به آن جلوهرسیدن
او هستی و ما نیستی او جمله و ما هیچ
بیدل_دهلوی
.
#مدرسه_موشها
قسمت 1 تا 15
#نوستالژی
گفتہ بودے عشق مے ڪارم بہ صحراے دلت
بید مجنون ڪاشتے ما را چنین دیوانہ ڪرد...
راحم_تبریزی
جهان آینهای برای روشن کردن تاریکی درون ماست، نه برای پنهان کردن آن.
#هرمان_هس
.
آنچه انسان را میکُشد،
سختی زندگی نیست؛
بیمعنایی آن است.
اگر کسی چرایی زندگیاش را بداند،
با هر چگونهای کنار میآید...
فراسوی نیک و بد
#فریدریش_نیچه
کرمان درمانی
داستان تریاکی شدن ادوارد براون از زبان زندهیاد دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی
..
من رویای عشقی را در سر میپروراندم که
چیزی بیش از اشتیاقِ دو تن برای تصاحبِ یکدیگر بود
من رویای عشقی را در سر دارم که در آن اشتیاقی دوجانبه برای جست و جوی حقیقتی برتر میان دو تن پدید آید.
شاید نباید آن را عشق نامید. شاید نامِ حقیقیِ آن "دوستی" است
-وقتی نیچه گریست
#اروین_د_یالوم
.
.
سعدی تو کیستی؟
که در این حلقهٔ کمند
چندان فتادهاند
که ما صید لاغریم
.
#پلهای_شکسته
قسمت ۵
-زبون به دهن بگیر که جلوی داییت ادبت نکنم.
چشم هام پر از اشک شد. نمی خواستم عصبیش کنم. سرمو پایین انداختم، نفسش رو بیرون فرستاد و با لحن غمگینی گفت:
-بی انصاف… همش یه هفته دیگه پیشتونم! بعدش دیگه معلوم نیست کی بتونم ببینمتون….چرا اذیتم می کنی؟
سرمو بالا آوردم و از مشغول بودن دایی استفاده کردم و روی پنجه پاهام ایستادم و چونه ی سهراب رو ب*و*سیدم و با صدای آروم گفتم:
-معذرت می خوام، منظوری نداشتم. فقط …. به هم ریخته ام.
با دلخوری نگاهم می کرد، بعد از چند ثانیه گفت:
-اشکالی نداره عزیزم. ببخش از کوره در رفتم.
به روی همدیگه لبخند غمگینی زدیم و با صدای دایی از هم فاصله گرفتیم:
-عجب خانوم محترمیه!
سهراب با خنده از آشپزخونه خارج شد و گفت:
-مبارک شوهرش.
-مجرده.
از شدت حاضر جوابی دایی، من و سهراب با صدای بلند خندیدیم و دایی گونه هاش قرمز شدن و گفت:
-خجالت بکشین، من سن پدرتونو دارم!
سهراب هم با خنده دست هاشو بالا آورد:
- ما که چیزی نگفتیم!
در حالی که می خندیدم به سحر –خواهر سهراب- پیام دادم:
-سلام عزیزم. امین اذیت می کنه؟ بیایم دنبالش؟
بعد از چند ثانیه جواب داد:
-امین و اذیت؟ فقط سقف خونه هنوز سر جاشه! بیاین هم، پسر من نمی ذاره امینو جایی ببرین.
از روی صندلیم بلند شدم و در حالی که به سمت پنجره ی رو به حیاط می رفتم گفتم:
-می دونی چیه فروزان جون؟ نه این که از معاون بودن خسته شده باشم! اما تدریس و سر کلاس رفتن یه لطف دیگه ای داره.
فروزان که مدیر مدرسه بود و حداقل پانزده سال از من بزرگتر بود با لبخندی دستهاش رو زیر چونه اش گذاشت و گفت:
-می فهمم عزیزم. گمون کنم سال دیگه دوباره برای تدریس بری.
سرم رو به نشونه ی ندونستن تکون دادم و پنجره رو باز کردم و رو به دانش آموزی که هنوز تو حیاط بود داد زدم:
-مگه پنج دقیقه قبل زنگ کلاس نخورده؟ شما تو حیاط چی کار می کنی؟!
بدون حرفی به سمت سالن کلاس ها رفت. پنجره رو بستم و گفتم:
-ولی دبیرستان رو بیشتر از راهنمایی دوست دارم.
فروزان با اخمی مصنوعی گفت:
-دستت درد نکنه! از دست ما خسته شدی؟
خواستم جواب بدم که با به صدا در اومدن موبایلم عذرخواهی کردم و گوشیم رو از روی میز برداشتم، نگار بود، ناخودآگاه اخم کردم و جواب دادم:
-سلام نگار جون.
-سلام مژده ی عزیزم خوبی؟ امین جون و آقا سهراب چطورن؟
باز هم قلبم بی قرار شده بود، دم عمیقی گرفتم و گفتم:
-خوبیم شکر خدا، خودت و مازیار چطورین؟
اون هم تشکر کرد و بعد گفت:
-راستش مژده خودت که می دونی اصلا قصد نگران کردنت رو ندارم، اما چون خودت خواستی زنگ زدم که خبر بدم …. فرامرز امروز پرواز داره.
پاهام شل شد و روی اولین صندلی نشستم. فروزان با نگرانی از روی صندلیش بلند شد و با چند ثانیه مکث از دفتر خارج شد.
-الو … مژده؟
چشم هام رو برای چند ثانیه بستم تا به خودم مسلط بشم و بعد گفتم:
-ممنون که خبر دادی.
لحن نگار هم نگران شده بود:
-عزیزم خودتو اذیت نکن. شاید فرامرز اصلا یادش نباشه که پسری هم داره! وگرنه این همه سال یه بار با مازیار در مورد امین حرف می زد!
چشم هام پر از اشک شد و با تندی جواب دادم:
-امین به محبت پدر بی مهری مثل اون احتیاج نداره … اصلا امین نمی دونه که فرامرز زنده اس.
سکوت برقرار شد. انگار واسه ثانیه ای قلبم هم یادش رفت کار کنه. نگار با صدای بهت زده ای سکوت رو شکست:
-تو به امین گفتی پدرش مرده؟
تازه اون لحظه بود که خودم به عمق فاجعه پی بردم. با صدای لرزونی گفتم:
-نگار؟!
گاوصندوق فقط خودت
بقیهاش سوءتفاهمه :)