-
فایلهای صوتی، تصاویر و کلیپهای مربوط به موسیقی، موزیک، هنر، اشعار، متنهای زیبا و ... https://t.me/+lrfproPHb7E4Y2Rk @Navazesh_e_rooh
عاقبت مالیدن چشم
اگه به این کار عادت دارید، حتما این ویدیو رو ببینید.👍
تنهایی فقط نبودنِ دیگران نیست. گاهی میان جمعیت هم به سراغ آدم میآید؛ وقتی هیچکس آن چیزی را نمیبیند که درونت میگذرد. شاید نزدیکشدنِ واقعی از جایی شروع میشود که جرئت کنیم خودِ پنهانمان را نشان دهیم...
- اوکتاویو پاز
..
که زندههای امروزی
چیزی به جز تفالهٔ یک زنده نیستند؟
گویی که کودکی
در اولین تبسّم خود پیر گشته است
- فروغ فرخزاد
در خماریم کو لب ساقی؟
نیم مستیم کو کرشمهی یار
غمزه یار مست و ما مخمور
لعل او تابدار و ما هشیار
خیز، کز لعل یار نوشین لب
بکف آریم جام نوش گوار
عراقی
قرن هفتم هجری قمری
📕 خلاصه کتاب مرشد و مارگاریتا
Читать полностью…
آهنگ چشمات 🎧🍁
کسری زاهدی
روزتان زیبا 🌺
🎼🌹
زیبایی ببینیم ....🌈🦋
Читать полностью…
رمان🥹🩵:
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_540
***
- اومدن من توی این مهمونی غیرممکنه!
فتانه سرش رو خاروند
- بدون تو نمیتونم کاری کنم و اگه نیای زحمتی که توی این مدت من و تو و سینا کشیدیم به باد میره
ناامید به دیوار تکیه دادم
- طبق نقشه مون باربد هم توی این مهمونیه اگه منو ببینه فاتحم خوندست
فتانه بی هوا خندید
- فکر کردی اینهمه وقت به اینجای کار فکر نکرده بودم؟
بادی به غبغب انداخت و ادامه داد
- بیخودی که کارا رو به من نمی سپارن خودم فکر همه جاشو کردم
آشغالایی که با جارو دستی یکجا کرده بود رو به سمت خاک انداز جارو کرد
- خب بگو منم بدونم چی تو سرت میگذره
جارو رو کنار گذاشت و کمـ،ـرش رو صاف کرد
- من الان به عنوان یک تاجر بزرگ که قصد بستن قرارداد مهمی با مارال دارم قراره وارد این مهمونی بشم
- تا اینجا رو که خودم هم میدونم
ابرویی بالا انداخت
- خب منم به یه دستیار نیاز دارم و اونم کسی نیست به جز خانم الهدی!
متعجب پرسیدم
- الهدی خر کی باشه؟
فتانه بلند خندید
- عزیزم مودب باش خانم الهدی خودتی! مثلا تو یه عرب هستی دیگه
⇨ 🪻
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_541
قبل از اینکه اعتراض کنم دستش رو بالا آورد
- اینجوری باربد تو رو نمی بینه چون یه لباس بلند مشکی عربی می پوشی جوری که فقط دوتا چشمت مشخص باشه اونوقت دیگه دیده نمیشی
سری تکون دادم نقشه خوبی بود
- بقیه ی کارا هم که دست سیناست
همونجور که به طرف آشپزخونه می رفت جواب داد
- درسته اگه پسرعمه ت کارشو بلد باشه بقیش حله
به کار سینا شک نداشتم و از این بابت خیالم راحت بود
- فعلا که غذا حاضر نیست بریم تو اتاق لباس عربی رو بپوش ببین اندازته
این دخـ.ـتر پر از سوپرایز بود
حتی نفهمیده بودم کی اون لباس رو تهیه کرده
باهم داخل اتاق رفتیم و لباس رو پوشیدم
درست اندازه ام بود
فتانه سری تکون داد
- تا شکمت بزرگ تر نشده باید کارا رو پیش ببریم
سوالی که به ذهنم اومد رو پرسیدم
- میگم فتانه، تو و کیام که هردو شریک بودین پس چی شد که کیان به خاطر زیرخاکیا دستگیر شد پس چرا تو گیر نیفتادی؟
فتانه پوزخندی زد
- اون احمق بار اولش بود نمی دونست که افزایش حساب بانکی به صورت یکدفعه ای شک برانگیزه
چشمام رو ریز کردم
- پس تو چیکارشون کردی؟
- من زیرخاکیا رو کردم پول نقد و یه جای امن نگه داشتم و ذره ذره خرج می کنم
لباس رو به آرومی از تـ،ـنم خارج کردم
- چرا تحویل موزه ندادی؟
فتانه پوزخندی زد
- با دیدن این زیرخاکیا توی موزه، گشنگی مردم برطرف نمی شه
⇨
🪻
C᭄𝄞 @Navazesh_e_rooh
─━━━━⊱𝆛𝆐꯭𝅮𝅘꯭𝅥𝅮𝀙᮪⊰━━━━─
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد
پر و بال ما شکستند و در قفس گشودند
چه رها، چه بسته مرغی که پرش شکسته باشد
برخی از اوقات ماجرای ما این است که پر و بالمون رو شکستند
صادق سرمد
✨
در شبِ من خندهی خورشید باش
آفتابِ ظلمتِ تردید باش
ای همای پرفشان در اوجها
سایهی عشق منی، جاوید باش ...
#شفیعی_کدکنی
صبور
مثل درختی كه در آتش میسوزد
و توان گريختن ندارد،
حيرتزده چون گوزنی
كه شاخهای بلند در شاخه گرفتارش کرده اند،
اين روزها چنینام...
#شمس_لنگرودی
هرکه را بینی به یک راهی گرفتار غم است
گویند در روی گیتی هیچ کس دلشاد نیست
فرخی یزدی
من آن دیر آشنا را میشناسم
من آن شیرین ادا را میشناسم
محبت بین ما کار خدا بود
از اینجا من خدا را میشناسم
معینی کرمانشاهی
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_539
متعجب تکونش دادم
- سرسخت تر از این حرفا می دیدمت که بخوای اشک بریزی فتانه!
وسط اشک ریختن، خندید
- سختی هایی که تو کشیدی دل سنگ رو هم آب می کنه من که دیگه جای خود دارم
زود اشکش رو پاک کرد و ادامه داد
- حالا بگو چه کاری از من برمیاد که برات انجام بدم؟
نفس عمیقی کشیدم
- تو شاهدی که هیچ اتفاقی بین منو کیان نیفتاده و اون رقـ،ـصیدنم برای این بود که راهی برای فرار پیدا کنیم
سرش رو تکون داد
- درسته!
- می خوام بری پیش باربد و همین چیزا رو به عنوان شاهد بهش بگی
رنگ از چهره ی فتانه پرید
- نه! من نمیرم پیش باربد
پوفی کشیدم
- آخه چرا؟ تو که باربد رو نمیشناسی و برات فرقی نداره فقط براش توضیح بده
اخماش درهم شد
- سر جدت توی این مورد دور منو خط بکش
نمی دونستم چرا نمی خواست با باربد رو به رو بشه
با ناامیدی نگاهش کردم
- نمی تونم مجبورت کنم اما اگه نظرت عوض شد خوشحال میشم
کمی فکر کرد
- اما می تونم توی نقشه کشیدن واسه شکستن مارال کمکت کنم
⇨ 🪻
رمان🥹🩵:
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_534
***
با بوق دوم تماس وصل شد
شماره م ناشناس بود نخواستم معطل بشه
- سلام سینا شایلینم
بدون مقدمه صدای دلخور سینا توی گوشم پیچید
- چی شده که دختر داییم به من زنگ زده؟
زیر قابلمه ی غذا رو خاموش کردم
اگه برای خودم بود حاضر بودم هیچی نخورم اما حالا یه بچه توی شکمم بود و من نمی تونستم به خودم تنها فکر کنم
- به کمکت نیاز دارم می دونم که نه نمی گی سینا
آه جگرسوزی کشید که دلم براش ریش شد
- کجا باید بیام؟ من الان پارک نمازم میخوای بیا اونجا
اونقدر بیکار بود که همیشه توی پارک و باغ و اینجور جاها پیداش میشد
لبخندی روی لـ،ـبم نشست
محال بود چیزی ازش بخوام و رد کنه
نیازی نیست جایی بیای فعلا بهت بگم چیکارت دارم تا بعد
- باشه پس میشنوم
تردید رو کنار گذاشتم
- حتما تو هم مثل بقیه شنیدی که من یک ماه...
حرفم رو قطع کرد
- توقع داشتی باور کنم که یک ماه با یه مرد رفتی؟
پوزخند صدا داری زد
- شایلینی که من می شناسم هیچ مردی نمی تونه به چنین خیـ،ـانتی وادارش کنه
⇨ 🪻
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_535
بغض گلوم رو فشار داد
تنها کسی که من رو باور داشت همین سینا بود
همین سینایی که بارها از طرف من دست رد به سینه اش خورده بود و خب من رو می شناخت
- منتظرم تا از خودت بشنوم چی شده
شروع کردم دست و پا شکسته چیزای کلی براش تعریف کردم
ته حرفام اضافه کردم
- میخوام از مارال انتقام بگیرم
از این حرفم جا خورد
- حتما ازم میخوای برم بکـ،ـشمش
ناخواسته خندیدم
- مرگش رو نمیخوام باید جور دیگه عذابش بدم
- اونوقت چه کاری از من برمیاد؟
سفر رو پهن کردم و نون رو وسطش گذاشتم
با اینکه حالت تهوع داشتم اما معده ام خالی بود
- میخوام به مارال نزدیک بشی اون تو رو نمیشناسه میتونی از تمام کاراش سر در بیاری
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم
- جوری که کاملا بهت اعتماد کنه و اون ویسی که از من داره من نمیدونم کی اون حرفا رو زدم میخوام از ماجراش سر در بیاری
- فقط همین؟
لقمه ای پیچیدم اما اشتهایی برای خوردنش نداشتم
- این اول راهه اگه بتونی تا اینجا پیشرفت کنی
بقیش هم بهت میگم
- از الان این کار رو انجام شده بدون
- ممنون داداش سینا
صداش گرفته شد
- کاش هیچ وقت منو اینجوری صدا نمی زدی
⇨ 🪻
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_536
نتونستم چیزی بگم
درد سینا برام قابل درک بود
به همون دردی دچار بود که باربد منو بهش دچار کرده بود
- فردا میرم سراغ مارال هرچی شد بهت خبر میدم
- ممنون که توی شرایط سخت هوامو داشتی سینا
جوابی به تشکرم نداد
کوتاه خداحافظی کرد و تماس رو قطع کرد
از این موضوع خیالم راحت بود
چون سینا به هر قیمتی که بود کمکم می کرد
فقط می موند اثبات خودم به باربد
نه برای اینکه برگردم پیشش! بلکه برای اینکه با خیال راحت ازش دور بشم
دستم رو روی شکمم گذاشتم و برای اولین بار با بچه حرف زدم
- ببین عزیزم تو باید غذا بخوری تا مثل بابا باربد قوی بشی
لقمه رو برداشتم و به خاطر بچه خوردم
- درسته که من از دستش ناراحتم اما تو باید دوستش داشته باشی
بغض اجازه نداد ادامه بدم
باربد من رو بدجور شکست
کار قلبم رو تموم کرد
الان فقط به خاطر بچه زنده بودم
تنها شاهد عینی من که می تونست درستی حرفام رو به باربد ثابت کنه ماهرخ بود
اما مشکل اینجا بود که ماهرخ توی دست کیان اسیر بود و آزاد کردنش از من بر نمیومد
⇨ 🪻
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_537
کمی فکر کردم
یه نفر دیگه هم بود که بتونه توی اثبات حرفم کمکم کنه
اون شخص فتانه بود!
با اومدن اسمش توی ذهنم، لبخند محوی روی لـ.ـبم نشست
فتانه نمونه ی یه دختر خودساخته و شکست ناپذیر بود
یادم اومد لحظه آخر شمارش رو بهم داده بود
کوله پشتیم رو گشتم و کاغذی که شمارش رو روش نوشته بود پیدا کردم
زیاد طول نکشید که تماس وصل شد
- سلام فتانه! منم شایلین
- برو دیوونه می دونی چند وقته رفتی و من منتظرم یه زنگی بزنی از حالت خبر بشم؟
با این حرفش داغ دلم تازه شد
- اگه بدونی چه اتفاقایی واسم افتاد بهم حق میدی
صداش نگران شد
- حدس زده بودم که راه سختی در پیش داشته باشی اما از اینکه کنار شوهرت باشی خیالم راحت بود
پوزخندی زدم
- بیا پیشم همه چی رو برات تعریف می کنم باید یه کاری برام انجام بدی
- امشب می رسم شهر شما میام پیشت
- پس برای شام منتظرتم
شارژر رو به گوشی وصل کردم مشغول آماده کردن وسایل شام شدم
کارم که تموم شد دستم رو به کمـ،ـرم زدم و صاف ایستادم
آیفون به صدا دراومد
با فکر به این اینکه فتانه پشت در باشه، آیفون رو نزدم و خودم رفتم تا در رو باز کنم
در رو که باز کردم کسی رو ندیدم
کامل رفتم توی کوچه
ترسیدم که نکنه کیان باشه
بعد یادم اومد که کیان دستگیر شده
گردنبند هزار ساله، ایران😍
موزه متروپلیتن نیویورک
"سکوت ...
همیشه به معنای رضایت نیست...
گاهی یعنی" خسته ام "
از اینکه مدام به کسانی
که هیچ اهمیتی برای فهمیدن نمیدهند توضیح دهم!
#سیمین_دانشور
✨
بگذار در نگاه تو باران شوم به شوق
دردت بغل گرفته پریشان شوم به شوق!
خواهم شوی تو زلزله ویران کنی مرا
زیر نگاه مهر تو پنهان شوم به شوق
تا بر ضریحِ چشم تو جانم دخیل بست
گفتم کرامتی شود انسان شوم به شوق
دردی نشسته در دل من، زار میزند
خرجش فقط دو بوسه و درمان شوم به شوق
آغاز عشق با تو مرا بود و دل سرود:
ای کاش در کنار تو پایان شوم به شوق!
#طارق_خراسانی
🌾
▪️بازار قلعه رودخان
#گیلان🍀
✨
شب آن شب، عشق پر میزد میان کوچهبازارم
تو را در کوچه میدیدم که پا در کوچه بگذارم
میان خویش گم بودی میان عشق و دلتنگی
گمانم صبح فهمیدی که من آن سوی دیوارم
هوا تاریکتر میشد تو زیر ماه میخواندی:
"مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم..."
چه شد در من؟! نمیدانم، فقط دیدم پریشانم
فقط یک لحظه فهمیدم که خیلی دوستت دارم
از آن پس هر شب این کوچه طنین عشق را دارد
تو آنسو شعر میخوانی من اینسو از تو سرشارم
سحر از راه میآید تو در خورشید میگنجی
و من هر روز مجبورم زمان را بیتو بشمارم
شبانگاهان که برگردی به سویت باز میگردم
اگرچه گفتهام هر شب که این هست آخرین بارم
#زندهیاد_نجمه_زارع
🌾
عمر اگر صرف شود
در سرِ تکرار
چه سود؟
#سعدی
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_542
از طرز فکرش جا خوردم
- یعنی میگی اشتباهه که فرهنگ یک کشور توی موزه باشه؟
دستی به شونه ام زد
- دقیقا! این اشتباهه که این گنج ها توی موزه بمونه و مردم هم توی فقر بسوزن که یه عده میخوان ببینن دوره ی بوق چی بوده و چه جوری بوده
تا حالا اینجوری به قضیه نگاه نکرده بودم
- وقتی میشه با پول همین زیر خاکیا چند تا گشنه رو سیر کرد چرا باید تحویل میراث فرهنگی بدم که هیچی گیرم نیاد؟
تک خنده ای کردم
- من که از افکار عجیب تو سر در نمیارم
چشمکی زدم و ادامه دادم
- حالا هم حرف س... اسی نزن یکی میشنوه شب می خوابی صبح می بینی سرت روی سیـ،ـنه ته
فتانه هم خندید
- اگه دیوارا برن ازم شکایت کنن
- دیوار موش داره موشم گوش!
نگاهی به لباس انداخت
- چرا درش آوردی؟ باید آماده بشیم بریم
- حس خفـ،ـگی دارم تـ.ـوش بذار غذا بخوریم بعد می پوشم
فتانه هم تایید کرد
غذا خوردیم و بعد فتانه شروع کرد به گریم کردن صورتش
منم لباس رو پوشیدم و از خونه بیرون زدیم
دلهره داشتم و می ترسیدم با دیدن باربد دست و دلم بلـ،ـرزه و همه ی نقشه هامون نقش بر آب بشه
ادامه دارد ....
⇨ 🪻
C᭄𝄞 @Navazesh_e_rooh
─━━━━⊱𝆛𝆐꯭𝅮𝅘꯭𝅥𝅮𝀙᮪⊰━━━━─
✨
از دیدن رویت دل آیینه فروریخت
هر شیشهدلی طاقت دیدار ندارد
در هر شکن زلف گرهگیر تو دامیست
این سلسله یک حلقهی بیکار ندارد
#صائب
🌾
من
برای آن که چیزی
از خود به تو
بفهمانم
جز چشمهایم
چیزی ندارم...
#احمد_شاملوЧитать полностью…
گردون نگری ز قد فرسودهی ماست
جیحون اثری ز اشک پالودهی ماست
دوزخ شرری ز رنج بیهودهی ماست
فردوس دمی ز وقت آسودهی ماست
خیامЧитать полностью…
✨
تقدیر بود پای کسی در میان نبود
آن روزها که صحبتی از این و آن نبود
میشد تو را دوباره به دست آورم ولی
وصلی چنين که لایق عشقی چنان نبود
یک روز رنج بی پر و بالی مرا شکست
یک روز بال بود ولی آسمان نبود
ترسیدم از شکست و نکوشیده باختم
سودی که صبر داشت به غیر از زیان نبود
آنجا که دوست آینهام را شکست و رفت
هیچ انتظار دیگری از دیگران نبود
از خندهی ترحم مردم که بگذریم
با من کسی به غیر غمت مهربان نبود
#پوریا_شیرانی
🌾
...
ز تو با تو راز گویم به زبان بیزبانی
به تو از تو راه جویم به نشان بینشانی
چه شوی ز دیده پنهان که چو روز مینماید
رخ همچو آفتابت ز نقاب آسمانی
تو چه معنی لطیفی که مجرد از دلیلی
تو چه آیتی شریفی که منزه از بیانی
ز تو دیده چون بدوزم که تویی چراغ دیده
ز تو کی کنار گیرم که تو در میان جانی
#خواجوی_کرمانی
آنجا که تویی غم نبود، رنج و بلا هم
مستی نبود، شور و نوا هم
اینجا که منم، حسرت از اندازه فزونست
خود دانی و من دانم و این خلق خدا هم
معینی کرمانشاهی(۱۳۰۱- ۱۳۹۴)
دستی روی شونه ام نشست
از ترس جیـ،ـغ بلندی زدم
⇨ 🪻
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_538
- چته دیوونه منم فتانه
با شنیدن صدای فتانه کل تـ،ـنم یکباره شل شد
با توپ پر به طرفش برگشتم
- با خودت نگفتی این بیچاره بـ،ـارداره هیجان براش خوب نیست؟
چشمای فتانه گرد شد
شونه هام رو گرفت و تکون داد
- عزیز دلم داری مامان میشی تبریک میگم
دلخور ادامه داد
- من باید حالا اینو بفهمم؟
- خب من که گوشی نداشتم این مدت چجوری باید بهت خبر می دادم
ضربه ای به شونه ام زد
- گوشیت که دست منه همون موقع کیان داد بهم تا گم و گورش کنم ولی من نگه داشتم
دستش رو کشیدم
- حالا بیا داخل جلوی در نباشیم
فتانه با احتیاط پرسید
- باربد هم اینجاست؟
چشمام رو ریز کردم
- نه چطور مگه؟
- هیچی همینجوری پس بریم داخل
شونه ای بالا انداختم
با هم داخل رفتیم و در رو بستم
اول وسایل شام رو چیدیم و با هم شام خوردیم با اینکه مدت زیادی نبود که می شناختمش اما انگار سالها باهاش دوست بودم و احساس راحتی داشتم
بعد از شام شروع کردم همه چی رو براش گفتم
در کمال تعجب دیدم فتنه داره اشک میریزه
⇨ 🪻
آذربایجان گۇزللیکلرینه هرنه قدر باخسان، دوْیمازسان
آلا داغلار - مانشان، زنجان 😍