-
و آنگاه که مرا دید، حیرت زده نگاهم کرد و گفت: تو را جایی دیدهام! فقط نگاهش کردم و شاید همین یک نگاه خودش سوال بود؛ ادامه داد، عطرت به عطرِ میان کتابها میماند، آیا تو همانی نیستی که تو را میان واژهها زندگی کرده بودم؟!...
من یک ربات پیدا کردیم که فقط کافیست اسم کتاب را سرچ کنین خودش مستقیم بدون معطلی، پیدیاف کتاب را برایتان میاره🫠 خیلی خوبه
گفتم به شما هم بفرستم به درد تان میخورد🌹🤍
/channel/katab_dar_bot
جهان، همین دنیای آکنده از اندوه، تنها بدهکاری است که طلبکار هم هست.
#لیمه_حمیدی
@nawisnda
اگر نمیدانید برای سال جدید چطوری خوب پیش بروید، پیشنهاد میکنم اهداف سال تا را همین اول بنویسید.
من، شش سال میشود اهدافم را مینویسم و بهطور شگفتانگیزی هر چه نوشتهام تا آخرین دقایق سال، عملی میشود، یعنی به نود فیصدشان میرسم.
دیروز وقتی وسایلم را منظم میکردم یکی از کتابچههایم را باز کردم و اولین صفحهاش اهداف سال ۱۴۰۲ را نوشته بودم.
و دیدم همهی آن اهداف امروز جز از زندگی و حتی گذشتهی من هست و زندگی شان کردهام.
اینقدر برای من نتیجه بخش بوده که هر سال شب سال نو این کار را انجام میدهم.
پس شما هم انجام بدهید.🌷🤍
از آدرسِ مجازی، از یک شناختِ از پشتِ صفحه، از ما بتی ساختند و خود به پرستش نشستند.
همیشه در تعجبم از آنهایی که مرا و امثالِ مرا ندیده و نشناخته، خاطرخواه میشوند و دست از این خواستن هم نمیکشند.
امشب استوری نگینه را دیدم و با خود گفتم چقدر دردهای ما شبیهاند.
مدتها بود با این سؤال کلنجار میرفتم که: وقتی مرا ندیدهاند، چطور ممکن است؟ احساسشان بر کدام دیوار بنا شده؟
و بعد فهمیدم آن احساس، در اصل و بنیادش، هیچ ربطی به واقعیتِ من ندارد.
آنها فقط بر نامِ من، صفتهایی دلخواهِ خود را ترسیم کردهاند، از من بتی ساختهاند و بعد به پرستش آن نشستهاند.
و بعد هم خیال میکنند خاطرخواهِ من شدهاند…
و چه خیالی باطلتر از این؟
برای اثباتِ مهرم به جانان، همین بس که کسی را جز ایشان نگاه نمیکنم، «سلام» نمیکنم، جایی جز حضورِ ایشان از خندههای دلربایم سر نمیدهم، زیباییِ صورتم را برای کسی جز ایشان عریان نمیکنم، موهای وحشیِ حرفنشنوم را جز برای ایشان رها نمیکنم، شال را از خانهی سر بهدر نمیکنم، برای کسی جز ایشان سخنسرایی نمیکنم، چشم را جز برای دیدارِ ایشان بلند نمیکنم، چشم را به چشمهای کسِ دیگری جز ایشان نمیدوزم، خیالِ کسی را جز ایشان در سر نمیپرورانم، ملودیِ احساسم را جز برای ایشان غزل نمیکنم، دامنِ گلدارِ سرخلون را جز برای ایشان به تن نمیکنم…
برای اثباتِ عشقم، همین بس که کسی را جز او لایقِ عشق نمیبینم.
#لیمه_حمیدی
@nawisnda
دوباره بهار رسید،
دوباره زمستان رختِ سفر بست،
دوباره گنجشککان به باغ برگشتند،
اما از نور خبری نیست.
کسی نور را دیده؟
کسی صدای زنگِ مکتب را شنیده؟
کسی از کتابهای خاکزده خبر گرفته؟
میگویند بهار شده است،
اما کدامین بهار؟!
چادرِ سفیدِ مکتبم را باد میبَرَد…
برادرم! کاری بکن.
آه، لباسِ سیاهِ مکتبم را سیاهی میبَلعد،
کسی نجاتش دهد.
پدر! تو را به شگوفهی بهار قسم،
نگذار بیکِ مکتبم را خاک کنند،
نگذار شگوفهی فردا را مبدل به خار کنند.
کسی از صندلیِ مکتبم خبر دارد؟
کسی ردِ پای معلمم را میداند؟
مرا نجات دهید،
من نور میخواهم.
کسی سراغِ کلیدِ قفلِ مکتبم را دارد؟
آه مادر! کسی به دادم نمیرسد،
تو یک کاری کن…
#لیمه_حمیدی
@nawisnda
خواب دیدم در کتابخانهی قدیمی خانهی بابه هستم؛ جایی پر از کتاب، با قفسههایی که روبهرو پر از جلدهای قطور و سنگین است و سمت راست، کتابهای نازک و کمحجم جا گرفتهاند.
در خواب، انتهای کتابخانه به اتاقِ کار من میرسد.
ناگهان دلم میگیرد؛ یادم میافتد چند سال پیش، زمانی که کاکا آمد و همهی کتابهایمان را که بیش از چهار هزار جلد بود، به دانشگاه بغلان سپرد، اما من مانع نشده بودم.
اما کمی بعد حس خوشایندی در دلم مینشیند؛ از اینکه تمامِ خانوادهام اهل قلم بودهاند، از اینکه کاکاهایم از پول توجیبیشان کتاب میخریدند، و بهویژه آن کاکایم که نویسنده و استاد دانشگاه است و خودش قصه میکند که راه دانشگاه را پیاده میرفتند تا با پولِ کرایه موترشان کتاب بخرند.
بیدار میشوم و برای چند لحظه عمیق اندوهگین میشوم، من چرا آنوقت مانع کاکا نشدم و اجازه دادم همهی کتابها را برای دانشگاه بغلان بدهند؟
اولین چیزی که در چشمهایش دیدم، پلکِ قهوهایِ چشمانش بود… آخ، که چقدر او را زیباتر میکرد.
تمامِ راهِ برگشت به خانه را غزلغزل کردم تا شعری به وصفِ آن زیباییِ نادر، آن پلکانِ به رنگِ قهوهٔ نابِ طبیعت، بسرایم؛ اما چه بگویم که قلمم قاصر آمد و راه کوتاه.
رنگِ پلکهایش به رنگِ خاکِ بارانخورده مانند بود، یا شاید هم به قطراتِ قهوه که روی برف افتادهاند.
او، پریزادهای نورچهره، دختری که به قلبِ من بسی عزیز بود، مرا، این مردِ دلباخته را، اسیر کرد… اسیرِ قهوهٔ پلکِ چشمهایش.
#لیمه_حمیدی
@nawisnda
امیدوارم هر آنچه عبادت و اعمال نیک در ماه رمضان انجام دادید، قبول درگاه حق باشد.🤍
Читать полностью…
آه اندوهِ بیخانمانِ لم داده در خانهی من؛ چه آن خواهی رفت؟ چه آن عزمت را برای پایانِ این مهمانی جزم خواهی کرد؟
آه، کنهای که به تنِ کوچکِ من چسبیدهای! مرا چه فرض کردهای که چنین به من چسبیدهای؟ من نَفَس نیستم که برای ادامهی حیاتت لازم باشم؛ من آب نیستم که زندگی در گروِ من باشد؛ من نان نیستم که از قحطیام بمیری…
من تنها یک «منِ» درماندهام; مرا رها کن!
بگذار چند نفسی را راحت به سر کنم؛ بگذار چند روزی طعمِ مسرت را بچشم.
مرا رها کن، که داری شبیه موریانه، ذرهذره نوشِ جانم میکنی…
#لیمه_حمیدی
@nawisnda
کتاب: «قانونِ شمارهٔ یک: دوستت دارم»
#لیمه_حمیدی
از بداقبالی جوانان این سرزمینِ خاکزده همین بس که کار نگرفتنِ خانوادههایمان را نوعی حمایت میپنداریم.
#لیمه_حمیدی
@nawisnda
تا ابد حق! زنهای مستقل و زیبا را نمیشود با پول نگهداشت، تنها چیزی که باعث میشود شما را بپذیرن، رفتار درستِ شماست.
و تنها زنهای به فکر پول و مادیات شما هستند که عقدهی نداشتن داشته باشند.
دو تارِ مویش را سپید دیدم؛
آخ که جیگرم خون شد.
مادرم را میگویم؛
مادری، قلب و تاجِ سرم را میگویم.
دو تارِ سپید، لایِ موهای سیاهش،
نشانهی یک عمر رنج و دردِسرش را میگویم.
مادرکم انگار پیر گشته،
دو تارِ مویش از زندگی سیر گشته.
مادرکِ خونِجیگرخوردهام،
مادرکِ درد و رنجکشیدهام،
دو تارِ موی او همچون سپیدار،
میانِ قهوهی موهایش خودنمایی میکند.
آخ که چقدر دلم از رنگِ سفید گرفت،
چقدر دلم از خودم، که او را به رنج انداختهام، گرفت.
مادرکِ رنجدیده و صبورم،
دو تارِ مویش سپید گشته.
#لیمه_حمیدی
@nawisnda
آدمک آمد و خواست مرا غرقِ خود کند؛ تا نگاهش کردم، نگاهم خودش را غرق کرد.
#لیمه_حمیدی
@nawisnda
و اما مردان، مردان همهچیز میدانند و اما هیچ نمیدانند…
#لیمه_حمیدی
@nawisnda
اگر دوست داری برایت اینگونه باشد، بفرست برایش…
و اگر برای کسی اینگونه هستی، بازم بفرست برایش.❤️
با من گریه میکنی؟
من با گریه نوشتمش…
من به مقدسات زندگیام عمیق ارزش میگذارم؛ تحفههای مادرکلان و بابهام را چون نشانههای مهر و خاطره میدانم: لیفی که مادرکلان بافته، تسبیحی که بابه از حج آوردهاند، شالی که بابه از ترکیه آوردهاند یا چادری که از حج، همه را در طاقچهی بالایی و امن وسایلم نگه داشتهام.
عیدیِ بابه برایم حکم تبرک دارد و امسال نیت کردهام هیچوقت خرجش نکنم و همیشه پشت گوشیام بگذارم.
هدیههای دوستانم را با وسواس نگه میدارم، و تذکرهی رفیق صمیمیام که از دنیا رفت هنوز همراهم است و آخرین بار که کمدم را مرتب میکردم، جای امنتری برایش انتخاب کردم.
من به مقدسات زندگیام بسیار ارزش قائلم و هر روز بیشتر میفهمم که همین چیزهای کوچک، معنای بزرگتری به بودنم میبخشند.
خیر، درسته من مرد نیستم ولی قلمم میتواند جای یک مردِ عاشق هم بنویسد.
Читать полностью…
چرا هیچکس از دختری که پلکِ چشمانش، طبیعی قهوهایست سخن نمیگوید؟
Читать полностью…
تو که نیستی، چه فرقی میکند عید باشد و یا نوروز؟! چه فرقی میکند در وطن باشم و یا در دیارِ غربت؟!
تو که نیستی دیگر عید و بهار و نوروز، چه معنایی دارند؟!
این تویی که با حضورت، یک روزِ گرمِ شهریور را نوروز میسازی و یک روزِ پاییزیی خاکگرفته را، عید.
این تویی که با آمدنت میشود جشن گرفت و لباسِ نو پوشید و با دیدنِ هلالِ چهرهات، عید کرد.
تو، یک تنه، هم عیدی، هم جشنی، هم وطنی…
اما حالا که نیستی، در وطن هم احساسِ غربت میکنم؛ در خانهی خودِمان، احساسِ درماندگی و در عید، شبیهٔ عصرِ جمعه، زانویی غم بغل کردهام.
جانا! تو که نیستی، عیدِ قربان هم نمیتواند غمهایم را قربانی کند.
بیا و با آمدنت، نوری به زندگیام ببخش؛
که دیرزمانیست لبخندم را، در نبودِ تو، قربانی کردهام.
#لیمه_حمیدی
@nawisnda
من برای یک رؤیا تنهایی جنگیدن را آغاز کردم؛ اما امروز همان رؤیا در دلِ زندگیهای بسیاری جوانه زد و راهِ روشنِ آیندهٔ شان شد.
#آکادمی_لومینار
برای سال پیش رو تابلو اهداف, آرزو، یا همان ویژن بورد جور کردین؟
Читать полностью…
«قانونِ شمارهٔ یک: دوستت دارم»
خواندینیش؟🤎
اگر تو آگاهی که کسی دروغ میگوید، تهمت میزند، بدذات است، در پی آزارِ دیگران و یا فریبکار است… اما بهخاطرِ دوستی، فامیلبودن یا نسبتِ خانوادگی از او حمایت میکنی و طرفِ حق را نمیگیری، با کمال احترام تو یک بیشرفی…
#لیمه_حمیدی
@nawisnda
دو روز میشود که از کانال من تقریبا ۴۰ نفر ممبر کم شده و هی داره کمتر میشه؛ و اینایی که کم میشن اکانتا فیک، ربات و کسانی هستن که هیچ تعاملی با کانالم انجام ندادند و تلگرام همه را بیرون داره.
اگر میتانی یک دو سه ریاکشن بزن، تا حذف نشی 🫠🤍 ولی در کل این کار تلگرام خوبه چون باعث میشه از شر رباتا و اکانتا فیک راحت شیم.