-
درگیر یک نگاه تو شد روزگار من... #طاهره_اباذری_هریس
تو که هستی
چای را با زعفران و هل
و دارچین دم میکنم،
و در استکان شیشه ای میریزم
تا رنگ ش معلوم باشد.
تو که هستی
حوصله ی خودم را دارم.
تو نباشی
چای کیسه ای در لیوان سرامیکی ام.
میدانی؟ نمیدانی!
#ساراموسوی_ها🩶
حسود نیستما
فقط عطر موهایت که می پیچد
دلم
تا عشق تا بی نهایت
تا خدا
هوا شدن
میخواهد...🩶
#امید_آذر
صبح است
و حیاتی کھ مرا
با توُ طلوع است...🌱
#هما_کشتگر
صبحتون بخیر
به گِل نشسته زني
در قايق شكسته ي مردي
كه مي رود....🩶
#صبا_كاظميان
کاش هیچ وقت زنده نمی شدم
همه ی دلخوشی ام به این بود
از زیر خاک بلند شوم
زنی را در آغوش بگیرم
و تنها تکه ی زیبای جهان را درک کنم....🩶
#پوریا_پلیکان
احساس بیهودگی کامل، از بودن در اتاقی که تو در آن نیستی....🩶
#فرانتس_کافکا
زندگیام سه قسمت بود؛
تنهایی؛آرامش و تنهایی
بخش دوم اما مرزی بود
که انگشتانم را روی تنت کشیدم،
تا باور کنم که می شود
گاهی هم به تنهایی خراشی عمیق زد ...🩶
#حمید_جدیدی
امپراطور
مردی نیست
که در جنگهای بسیاری
تن به تن
جنگیده است....!
امپراطور
مردیست
که توانسته
قلمرو عاشقانه های زنی را
امن و
آرام و
آسوده کند....🩶
#مهین_رضوانی_فرد
لبهایم
به لبهایت خورد
و سالهاست
هر صبح مرا
از زیر این تصادف
مرده بیرون می کشند....🩶
#آریو_همتی
تابستان را
روی لب های تو
جا گذاشته ام
همانجا كه تمشك های جنگلی
با اولين بوسه
سرخ شدند
مهتاب امشب
مايل می تابد
و من ميلم كشيده
كه از بلند ترين شاخه ی نگاهت
بوسه بچينم...🩶
#فرزانه_صیاد
کجاست شانههایی که دوستم داشت!
و دستهاش...
آنها را نمی یابم!
آنها را که چون سایش حریر بر زبری
لطافتم را عریان می کرد!
باران می شدم، یادتان نیست
و از بارش مردانهام
سهم بیشتری به او میرسید
به دامان مهربانش
به آن کوه مملو از ارغوانیِ گلها...🩶
#حمید_جدیدی
دیوانه ام!
دوست می دارم
حتی زخم هایی را
که او باعثشان بوده...🩶
#طاهره_اباذری_هریس
مرا به پوست خودت کفن بپوشان
وقتی عقیق زیر زبانم
مردمکی از توست
وقتی به زیر ترمهی اندامت
بایزید تنم خفته است....🩶
میدونی چی خوبه
آدم یکیو داشته باشه که با یه چطوری ساده
مثل یه قهوه داغ دلچسب
همه خستگی رو از تنت بیرون کنه....🩶
#امیر_وجود
آرام آرام ته می کشیم
در فنجانِ احساسِ یک رویا
و طلوعی دیگر
دوباره بر می خیزیم در آغوش خاطره ها.
زندگی همین یکی دو خط
از فنجان خاطره نوشیدن است....🩶
#ای_لیا
بی حرف باید
از خم این ره عبور کرد
رنگی
کنار این شبِ بی مرز
مرده است...
#سهراب_سپهری
شبتون بخیر🩶
گاهیبایدتمامِآشفتگیهایزنیرا،
مردیبهآغوشبگیرد
مردیکه،
چشمانِبدونآرایششرا،
شکلِماهمیبیند....🩶
#مرجان_پور_شريفى
برای مرگ تو گریه کوچک است عزیزم!
به من قول دادهاند
قول دادهاند چنارت کنند
چناری،
کنارِ جو باریکهای که
رفته رفته خودش را گود میکند....🩶
#علی_عبدالرضایی
پناه از آنچه دیدهام
به چشمهای تو
از چشمهای پُر سوالِ تو
به رگی روی پیشانیات که میبوسمش
تا خون را فراموش کنم
.
شغلِ من بیدار ماندن
شغلِ من اندوه
شغلِ من لُکنت است
و نفس تازه کردنی در صدایت
تنها استراحتم
.
میترسم از صدای انتهای راهرو
میترسم از صدای تاریکی
صدای نور
میترسم از صدای آن لحظه که همه ناگهان
سکوت میکنند
میترسم از صدای قلب خودم
و تنها صدایی که نمیترساندم
صدای قلبِ توست...🩶
#علیرضاقاسمیان_خمسه
مردها میروند قدم میزنند تا
یادشان نرود که به جای گریه باید
قدمهای محکم داشته باشند
همانهای که اگر عاشق شوند
برایتان شاملو می شوند
و بیستون میکنند و تو بهشت
را روی زمین خواهی داشت
اری اینها مرد هستند ...🩶
#فروغ_فرخزاد
وطن
لازم نیست حتما
سرزمین بزرگی باشد
گاهی مساحت کوچکی است
در حد فاصل دو شانه...🩶
#غسان_کنفانی
و خورشید از شرقی ترین
جهت
رو به قبله چشمانت
طلوع خواهد کرد ...🌱
#احمد_کمائی
صبحتون زیبا
پرهایم را میکَنَم
شانههای شبزدهام را شببو میکارم
سایهام را ساز میزنم،
دلم را قاط میکنم و تا میکنم در جیبم
روی تیتر تنهاییام تف میاندازم،
دیوانهگیهایم را بهزمین میزنم
تا آخرین هجای دلم میدوم.
اگر مسخرهام نمیکنید:
انگشت لای موهایم میبرم،
جمجمهام را ناز میکنم
و خودِ خودم را صدا میزنم
هی آقا!
من را ندیدهای؟
#امان_پویامک
شبتون بخیر🩶
جانم !
ببین که شب از نیمه رد شده
با من بگو که بهر چه بیدار ماندهای ؟
یاد نگار ؟
غصهی دوران ؟
جفای دوست ؟
یا عاشقی و به حسرت دیدار ماندهای ؟
#نرگس_صرافیان🩶
تیزند خاطرات
دست به هر ثانیهای میبرم
خندهای روی پوستم باز میشود....🩶
#پوریا_پلیکان
تو را ساختند
با شال و کلاه
احتمالاً دستهای مهربانت را باز گذاشتهاند
روی دامنت
وسعت موجهای دریا را
اما پاهایت را تباه کردند
برای تو
قمار کردیم
جنگیدیم.
این کبوتران سینهسرخ
که در پایت دانه میچینند
قبلا در جنگی تن به تن مردهاند.
تو را در پوست زنی دیدم
که در «کنیا» زندگی میکند
در ساقههای نازک برنج
در حاشیهی «بیروت»
با نقاب
که مین یک پایش را برده بود.
این ساختمانها
این سیمخاردارها و خار سیمها
تو را گرفتهاند؛
از عاطفه در خانه
از حبیب و محمد در اردوگاه
آنها شعار میدهند
درخت میشوند
پیادهرو میشوند و میایستند
حتی اگر این راهپیمایی به جایی نرسد.
در میدانهایی بسیار
ساختند تو را
و نامت را آزادی گذاشتند....🩶
#امان_میرزایی
زیبایی اش
یک لحظه
صورتم را به هم ریخت
دست خودم نبود
با چشم هایم
خمیازه ای عمیق کشیدم
با دهانم خیره شدم
با ابرو خندیدم و
تا نگاه انداخت
پلک چپم
ریز
عطسه کرد....🩶
#رسول_ادهمی