6769
✓ تحلیل دروس همراه با کارگاه نوشتنها ✓ تولید متنهای همکاران و دانشآموزان ✓ نمونه سوال و طرح درس نگارش ✓ مطالب مرتبط با نگارش و نویسندگی https://t.me/joinchat/AAAAAE_DTFtS7eSeNt8xow ارتباط جهت ارسال متنهای تولیدی و مطالب مرتبط: @MaryamBehvandi
پاییز آمد
شعر از سعیدسلطانپور
تنظیم تازه از محمدرضاعلیقلی
اجرای تازه از گروه کُر
بر مبنای ملودی فولکلور ارمنی ساری گلین
#سعیدسلطانپور
🍁🍂🍁
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
بهمناسبت هفدهم مهر، زادروز #گلیترقی، نویسندهٔ خوشقریحهٔ خاطرهها
ما نویسندهها در واقعیت و خیال زندگی میکنیم. هر داستان هم ترکیبی از خیال و واقعیت است. آدمهایی که هنری دارند ممکن است در زندگی در شرایط روزمره و دشواری قرار بگیرند اما با پناه بردن به نوشتن خودشان را نجات میدهند و به خلق آدمهایی میپردازند که برایشان جالبتر از آدمهای اطرافشان است.
#گلیترقی
🍁🍂🍁
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
گفت: چرا دوستم داری؟
خجالت کشیدم! چه سوالی! چرا دوستش داشتم؟ چون همهی آن چیزهایی را داشت که به نظرم یک آدم خوب دارد.
گفتم: نمیدونم. از من نپرس! من آدم دروغگوییام. اون نامهها رو خودم برای خودم پست میکردم.
گفت: منم دروغ گفتم که مادرم مریضه که بهم کار بدن!
گفتم: من تو رو که میبینم انگار اکسیژن هوا بیشتر میشه. تازه میتونم نفس بکشم. منو ببخش! دست خودم نیست.
بلند شد. چند قدمی دور شد. اما ناگهان برگشت. روی قبر دوستش سجده کرد و زد زیر گریه. موهایش روی پیشانیاش ریخته بود. مثل کودکی؛ با سوز، گریه میکرد.
جلو رفتم. میدانستم نامحرمیم. اما دستش را بلند کردم و روی نام محسن گذاشتم. با تعجب نگاهم کرد و گفت: میدونی دوستت دارم؟ حالا چیکار کنیم؟
سردم شد. بهشت یک دفعه پاییز شد.
#ادامه_دارد ...
همراه ما باشید در ⤵️Читать полностью…
«نگارش دهم تا دوازدهم»
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
استاد ایرج افشار:
چرا دکتری افتخاری را نخواستم بپذیرم؟
دو سه ماه پیش که قضیهی بزرگداشت مشروطیت شروع شد دوستم دکتر تکمیل همایون تلفنی به من کرد و گفت در کمیتهی آنجا صحبت شده است که به مناسبت کارهایی که در بارهی مشروطیت کردهاید دکتری افتخاری دانشگاه تهران به شما داده شود ... کلامش را قطع کردم و گفتم بگو که از پذیرفتن آن معذورم. گفت به چه دلیل؟ گفتم حضوری باید گفت. یک بار دگر باز در تلفن همان صحبت را شنیدم و باز همان پاسخ را دادم. تصور کردم موضوع پایان گرفت. دیروز۲۰ / ۹/ ۸۲ دوست دیگر آقای غلامحسین مراقبی که مسوول روابط عمومی ادارهی انتشارات دانشگاه تهران است تلفن کرد و بالطف مخصوص خود گفت خواهش میکنم سرگذشتی از خودتان را بدهید، گفتم به چه منظور؟
گفت برای این که میخواهند به شما دکتری افتخاری بدهند. گفتم من پذیرای آن نیستم. گفت چرا؟ گفتم به تصمیم گیرندگان سپاس مرا یادآور شوید و بگویید که معذورم وتوانایی چنین "قبولی" را ندارم.
پس از آن با خود اندیشیدم که چرا، جز این که معمولا حجب مرا مانع این نوع پذیرشها شده است. با خود گفتم از دانشگاهی که دوستم عباس زریاب را پاکسازی کرد و شایستهی تدریس وتحقیق ندانست، از دانشگاهی که مجلهی دانشکده ادبیاتش به حدی مفتضح شده است که دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی استاد همان دانشکده مقالههای علمی وتحقیقی خود را به مجلهی دانشکده ادبیات مشهد و مجلههای دیگر وا میگذارد، از دانشگاهی که رئیس دانشگاهش با سابقهای کوتاه باید زیر ورقهی دکتری را امضا کند، از دانشگاهی که سه بار خواست آرم شناخته شده آنجا را عوض کند (و از من سوابق برگزیدن آن را میپرسیدند)، از دانشگاهی که نوع دکتر شمس الدین مفیدی و صد مرد چون او را از خود راند. از دانشگاهی که نام تنی چند از اهداکنندگان کتاب به کتابخانه خود را میخکن کرده است... از دانشگاهی که وجوه واریز شده از محل حقالتالیفهای بخششی جمالزاده در حساب مخصوص را به دستور دکتر عارفی برمیدارد، از دانشگاهی که نسبت به روسای قدیم دانشگاه وهن معمول میدارد واز جمله از قبول کتابخانهی دکترعلی اکبرسیاسی استنکاف کردند، از دانشگاهی که به نامهی دکتر یحیی مهدوی دربارهی شرایط اهدای کتابخانه خود (در روزهای پایان عمر) خودداری کرد. از دانشگاهی که... چه ورقهای را دریافت کنم...
این دفتر بی معنی۱۴۰۳/ ۴۰۹- ۴۱۰
با سپاس از انتخاب
#استادمسعودتاکی
🍁🍂🍁
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
نوبل ادبیات ۲۰۲۶
«تو چقدر خاطره در یادت حمل میکنی!»
این را مادرم این اواخر به من گفت.
گفت: «چرا باید این همه بار با خودت حمل کنی؟»
و من گفتم: «خب، کجا میتوانم این بار را زمین بگذارم؟»
آن کارسون
ترجمهٔ#دکترعباسپژمان
***
نوبل ادبیات ۲۰۲۶
میتوانی در خوابم به دیدنم بیایی؟
اگر بیایی خوشحالم میکنی.
خوش است دوستان را در دل شب دیدن.
حتی اگر برای لحظهٔ کوتاهی باشد.
آن کارسون
ترجمهٔ#دکترعباسپژمان
🍁🍂🍁
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
ترجمۀ انگلیسیِ عنوانِ «بامدادِ خمار»
در عربی «خُمار» اسم است، به معنیِ احساسِ ناخوشآیند و سردردِ ناشی از بادهنوشیِ افراطی.
در فارسیِ امروزی «خُمار» به صورتِ صفت به کار میرود:
آدمِ خمار.
یارو خمار بود.
اما در متونِ کهنِ فارسی «خُمار» اسم است، همان طور که در عربی اسم است.
معادلِ انگلیسیِ این واژه hangover است.
واژۀ انگلیسیِ drunkard هم به معنیِ شخصِ همیشهمست (دائمالخمر) است.
با توجه به اینکه تعبیرِ «بامدادِ خمار» در شعری از سعدی آمده، درستتر آن است که در ترجمۀ انگلیسیِ این تعبیر، کاربردِ کهن و اسمیِ «خمار» لحاظ شود، یعنی hangover، نه کاربردِ امروزی و صفتی، یعنی drunkard.
«بامدادِ خمار» ترکیبِ اضافی است، یعنی بامدادِ توأم با خمار.
نتیجه
ترجمۀ انگلیسیِ درستِ «بامدادِ خمار» میشود: hangover morning.
#ترجمه
#استادبهروزصفرزاده
🍁🍂🍁
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
#شانزدهممهرماه زادروز دانشیمرد ایرانشناس معاصر، زندهیاد #ایرجافشار است.
آرزوی بیکاری
استاد ایرج افشار روز پایانی سال ۱۳۳۷ به همراه «سه تن رفیق موافق» خود، دکتر منوچهر ستوده و دکتر حافظ فرمانفرمائیان و استاد احمد اقتداری، عازم سفر نوروزی به یزد و کرمان و بندرعباس شد. در ۱۵ فروردین ۱۳۳۸ مجتبی مینوی در نامهای به افشار نوشت:
«امیدوارم در سفر یزد و کرمان در مصاحبت ستوده و فرمانفرمائیان به تو خوش گذشته باشد و تر و تازه برگشته باشی و پشتت باد خورده باشد و دست و دلت کمتر از سابق به کار برود!» (نامههای مجتبی مینوی و ایرج افشار، ص ۲۵۳).
سخن مینوی شاید برای خوانندگانی که شناختی دقیق از افشار ندارند عجیب بنماید؛ زیرا در عرف «پشت کسی باد خوردن» بار منفی دارد و معمولاً میگویند مراقب باش پشتت باد نخورد که بعد نسبت به کار سرد و بیرغبت نشوی. همچنین «دست و دل کسی به کار نرفتن» معنی منفی دلسردی و ناامیدی و بیحوصلگی را میرساند. اگر غرض رفع خستگی و استراحت بود مینوی که نثری شیوا و رسا داشت بهراحتی میتوانست این مفهوم را با انتخاب واژههایی دیگر بیان کند و مثلاً بگوید: «امیدوارم پس از سفر هم چند روزی به استراحت ادامه بدهی و دست به کاری نزنی». اما سخن مینوی به معنی واقعی کلمه بلیغ است؛ چرا که گفتهاند «بلاغت به مقتضای حال سخن گفتن است». باید حال افشار را بدانیم تا معنی سخن مینوی را درک کنیم.
مینوی خوب میدانست که «دست به کاری نزدن» برای افشار ممکن نیست؛ چون مدام «دل» او به کار مایل است. نیز میدانست که افشار ارادهای پولادین دارد و همین که دلش به سمت کاری برود دستش نیز بیدرنگ به آن سوی کشیده میشود. پس علاوه بر «دست»، «دل» را هم دخیل کرده و گفته: «امیدوارم... دست و دلت کمتر از سابق به کار برود».
تقریباً تمام کسانی که با افشار ارتباط طولانیمدّت داشتهاند برای او آرزوی بیکاری یا کمکاری کردهاند و این ازآنرو بوده که کار او را قیاس از خود میگرفتهاند. با خود فکر میکردند من اگر اینقدر کار کنم حتماً هلاک میشوم. پس باید به افشار بگویم مراقب باشد و خود را هلاک نکند. مثلاً محمدعلی جمالزاده در ۲۰ مرداد ۱۳۶۲ برای افشار نوشته است:
«عزیزم افشار، تو بیش از اندازۀ یک نفر در این راهی که اختیار کردهای و یا قضا و قدر تو را بدان راه کشانیده است زحمت و مرارت و خستگی و دردسر چشیدهای و حالا هم به تصور اینکه مرد نباید پا از میدان بیرون نهد به دست خودت داری خودت را هلاک میکنی. اجرت با خدا ولی هیچ عیبی ندارد که قدری هم به فکر خودت باشی و باور نمایی که حق استراحت و نفس کشیدن هم داری و تصدیق نمایی که دنیا به تو قدرشناس نخواهد بود و به من و تو چندان اعتنایی ندارد و فضل و ادب و معرفت و فرهنگ هم چون ما برویم عزا نخواهد گرفت» (نامههای ژنو، ص ۴۹۲).
برخلاف تصور جمالزاده افشار آنهمه کار را برای دریافت جایزه و توجه نمیکرد. او با تکتک ذرات وجودش عاشق ایران بود و خود را وقف دانش و فرهنگ ایران کرده بود. ازاینرو نمیتوانست دمی از پای بنشیند. امروز هم گرامی داشتن یاد افشار به کار او نمیآید؛ ولی باید از افشار گفت و نوشت تا مردمان دمسرد و کمهمت (بل بیهمت) امروز که با وجود ادعای وطندوستی همیشه در حال گله و نالهاند و به تنِ خود حاضر نیستند قدمی برای کشورشان بردارند بدانند وطندوستی راستین چیست.
از تصور نادرست جمالزاده یاد کردم؛ ولی لازم است بگویم تصور مینوی هم چندان درست نبود. او میپنداشت افشار در آن سفر یکسره به استراحت پرداخته و ندانسته که آن بزرگمرد نستوه در سفر و حضر مشغول کار بود و حتی سفرهایش هم به نوعی کار و تلاش برای ایرانشناسی شمرده میشد. بدینسان ناگفته پیداست آرزوی بیکاری یا کمکاری مینوی برای افشار هم، که بر اساس تصوری نادرست شکل گرفته بود، هرگز برآورده نشده است.
ــــــــــــــــــــ
مأخذها:
نامههای مجتبی مینوی و ایرج افشار، به کوشش محمد افشینوفایی، تهران: انتشارات دکتر محمود افشار، ۱۴۰۲.
نامههای ژنو: از سید محمدعلی جمالزاده به ایرج افشار، با همکاری محمد افشینوفایی و شهریار شاهیندژی، تهران: سخن، ۱۳۸۸.
#دکترمهدیفیروزیان
🍁🍂🍁
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
«روضهخوانی»
آنچه وعاظ و اهل منبر در مجالس عزا بر زبان میرانند.
سخن ایشان بیشتر در اخلاق دینی، مواعظ ایمانی و خاصه در بیان مصائب و کیفیت شهادت ائمه اطهار میگردد و دلها را به اندوه و عبرت میکشاند ....
امثال و حکم
سید حسین معصومی
همراه ما باشید در ⤵️Читать полностью…
«نگارش دهم تا دوازدهم»
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
جمعبندی برای این دو فصل:
در «پستچی»، نویسنده بیشتر در دنیای رویا و خیال بوده است و به همین دلیل منطق و واقعگرایی را کاملاً کنار گذاشته است. او سعی کرده به دنیای واقعیت و تجربه پا نگذارد و از نظر فنی پختگی لازم را نداشته باشد.
این دو فصل، یک «اسکلت جذاب» (ایده خوب) دارد، اما «عضلات و پوست» آن (اجرا، شخصیتپردازی و منطق) بسیار ضعیف است. اگر نویسنده میتوانست همان ایده رمانتیک را در قالبی منطقیتر با شخصیتهایی انسانیتر و پیچیده تر میریخت، اثرش میتوانست از یک متن عامهپسند به یک اثر ماندگار تبدیل شود.
✍«جهان ابتهاج»
همراه ما باشید در ⤵️Читать полностью…
«نگارش دهم تا دوازدهم»
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
بررسی تفاوت داستان و خاطره در انجمن نویسندگان کانون سمنان - کانون
https://www.kanoonnews.ir/news/305250/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%B3%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%86
همراه ما باشید در ⤵️Читать полностью…
«نگارش دهم تا دوازدهم»
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
در زبان فارسی
«یک» بیشتر برای شمارش و گاهی نیز برای بیان نکره به کار میرود؛
مانند :
«این کار را یک دانشجویی نخبه و توانا انجام داد.»
ولی گاهی برای بیان یک موضوع کلی یا بیان جنس از «یک» استفاده میشود که درست نیست و گردهبرداری و ترجمه لفظبهلفظ از an و a زبان انگلیسی است.
❌ننویسیم: یک مدیر باید به کارش تسلط داشته باشد.
✔بنویسیم: مدیر باید به کارش تسلط داشته باشد.
#کرمی/ویراستار
همراه ما باشید در ⤵️Читать полностью…
«نگارش دهم تا دوازدهم»
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
#ضربالمثل
خط و نشان
خط و نشان کشیدن یا کشیدن علامت صلیب بر کف دست، در فرهنگ عامه نشانهای از قهر، خشم و هشدار به انتفام دانسته شده است ....
امثال و حکم
سید حسین معصومی
همراه ما باشید در ⤵️Читать полностью…
«نگارش دهم تا دوازدهم»
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
سلام. شب شما خوبان بخیر و تندرستی🌻
«انسان تشویقپذیر و تحقیرگریز است»
تشویق نیاز انسان به دیدهشدن و احساس باارزش و باعزت بودن را تامین نموده و فرد احساس شایستگی و استقلال نموده و ارتباط موثر محبتآمیزی با دیگران برقرار نموده و همچنین، باعث ترشح هورمون دوپامین شده و به فرد احساس لذت و اعتبار میبخشد و باعث رشد و تعالی او میشود.
اما تحقیر، این نیازها را نابود نموده و به عنوان ترمز پیشرفت، تهدیدی برای عزت نفس و امنیت اجتماعی فرد محسوب شده و همچون سمی ریشههای وجود انسان را میسوزاند.
ارادتمند شما:
مهرداد رشیدی مدرس
روانشناسی🌻
C᭄𝄞 @Navazesh_e_rooh
─━━━━⊱𝆛𝆐꯭𝅮𝅘꯭𝅥𝅮𝀙᮪⊰━━━━─
#ضربالمثل
«پنبهاش را زدند»
چنین آوردهاند که چون خواهند از کسی راز نهان برگشایند و پرده از هیبت درو غینش فرواندازند، گویند پنبهاش را زدند.
هرکه دعوی بسیار دارد، چون پنبهاش بزنند، عیان شود که آنچه مینمود همان نبود
امثال و حکم
سید حسین معصومی
همراه ما باشید در ⤵️Читать полностью…
«نگارش دهم تا دوازدهم»
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
یادی از
#اکبررادی
داستاننویس...
به مناسبت زادروزش
«اون که رفت، من دیگه نتونستم زیر پام رو نگاه کنم؛ عین کسی که رو داربسته و تکیه نداره.
سرم گیج میرفت. مجبور بودم چشامو هم بذارم.»
نمایشنامهی «مرگ در پاییز» ؛ اکبر رادی.
🍁🍂🍁
«راستی چه کس فکر میکرد ظرف یکسال این همه اتفاق پشتِهم بیافتد و سانحه، صاعقه، فاجعه و... به این شدت «گردون» را از جا ریشهکن کند؟»
نامه از اکبر رادی به عباس معروفی؛ از کتابِ «نامههای اکبر رادی»
🍁🍂🍁
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
آمیزهی خیال و واقعیت
گلی ترقی
نوشتن داستان خوب، روی «داستان خوب» تأکید میکنم، کار مشکلی است. خود من نویسندگی را با نوشتن داستان کوتاه شروع کردم و آخرین کتابم نیز مجموعهای از داستانهای کوتاه است. از زمان فشرده و مکان محدود داستان کوتاه خوشم میآید. جا برای پرگویی و حاشیهپردازی ندارد. صریح و جمعوجور است، پراکنده نیست. عمق دارد.
نوشتن داستانها در ابتدا برایم آسان است. انگار از پیش در ذهنم نوشته شده باشد، اما وقتی به روی کاغذ میآید و در قالب کلمهها بیان میشود میفهمم که قضیه به این سادگیها نیست. نیاز به بازنویسی دارد نه یکبار نه پنجبار و نه دهبار. بیشتر و بیشتر و باز هم بیشتر.
در داستانهای من اغلب اتفاقی افتاده که در حال دیدن آن هستیم و خب این اتفاق در آینده یا اکنون که رخ نداده بلکه در زمان خودش به وقوع پیوسته است. مثلا در داستان «ببر مازندران»، به همین صورت در واقعیت شاهد اتفاقاتش بودهام و واقعا این ببر کاغذی را میشناختم. او کسی بود که به عنوان نگهبان به خانه برادرم آمده بود و قرار بود از او محافظت کند. آقای ایکسِ این داستان را هم میشناختم. مردی بود که مدام وحشت داشت، فکر میکرد که هر لحظه ممکن است اتفاقی برایش بیفتد و بیشتر از هر چیزی از دزد میترسید. من اینها را با تخیل درآمیختهام و داستانش را نوشتهام.
در خیلی از داستانهایم هم با خودم شروع میکنم. مثل داستان «ملاقات با شاعر» که نیمی از ماجراهایش واقعی است و به راستی من بهعنوان گلی ترقیِ نویسنده، در نیمه اول داستان حضور دارم. اما از نیمه دوم اینطور نیست و حضوری در داستان ندارم. آدونیس یا شاعر خیالی این داستان، زاییده تخیل من است. البته چنین شخصیتی در واقعیت هم وجود داشت، اما او است که قهرمان قصه من میشود و داستان، روایت ماجراها و دردها و خواستههای او و بهطورکلی دنیای او است و من دیگر حضوری ندارم.
همانطور که گفتم در داستانها ممکن است وارد شوم، اما بعد کنار میروم و سعی میکنم در داستان ناپدید شوم. یا مثلا همانطور که گفتم داستان «ببر مازندران» داستانی واقعی است، اما صرف اینکه واقعی است اهمیتی ندارد. اگر فقط روایتی واقعی بود تبدیل میشد به ماجرا یا خبری در مجله و روزنامه. اما در پشت ماجرای داستان «ببر مازندران»، داستان دیگری وجود دارد که باید آن را پیدا کنیم.
درست است که من شاهد ماجراهای واقعی این داستان بودهام، اما «ببر مازندران» از من جلو زد و داستان خودش را ساخت. داستان، مربوط به او است و داستان من نیست.
داستانهای «من هم چهگوارا هستم» را پشت میز اداری آنجا نوشتم. هر کس دیگری هم که آنجا بود کار دیگری میکرد تا وقت بگذرد. این شخصیتها در ذهن من با تخیل آمیخته شدهاند و آدمهای قصه را ساختند. هر داستانی از داستانهای من آمیزهای از خیال و واقعیت است و هیچکدام واقعیت محض نیستند و هیچکدامشان هم تخیل کامل نیستند. ترکیبی از خیال و واقعیت هستند.
بهطورکلی آدمهایی که هنری دارند ممکن است در زندگی در شرایط روزمره و دشواری قرار بگیرند که با پناه بردن به نوشتن خودشان را نجات میدهند؛ با خلق آدمهایی که برایشان جالبتر از آدمهای پوشالی اطرافشان است. ما در واقعیت و خیال زندگی میکنیم.
** منبع: کانال نویسندگی
🍁🍂🍁
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
"شکسته دل تر از آن
ساغر بلورینم،
که در میانه ی خارا،
کُنی زِ دست رها"
#خاقانی
#موسیقی
#بیکلام
خاص نگارش و نوشتن
همراه ما باشید در ⤵️
«نگارش دهم تا دوازدهم»
🍁🍂🍁
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
📚#پستچی
✍#چیستا_یثربی
🔻#فصل_سوم
🔹آخرین قطرهی آبقند را که داخل دهانم ریختند، تازه یادم آمد کجا هستم. روی نیمکتهای اداره پست، مرا خوابانده بودند و خانمی با قاشق چایخوری، قطره قطره آب قند در دهانم میریخت.
پیرمرد عینکی مدام میگفت: چیتا خانم! صدای منو میشنوی؟ خوبی؟ چت شد یه دفعه؟
سرم را بلند کردم. اتاق دور سرم میچرخید. اما اثری از پیک الهی نبود! نکند همه را خواب دیده بودم! چطور باید از آنها میپرسیدم؟ خدا به دادم رسید.
پیرمرد گفت: حاج علی رفته موتورشو بیاره؛ برسونتت خونه. از بس شما جوونا از خودتون کار میکشید!
موتور؟ علی؟ یعنی من، سوار موتور علی؟ مگر میشد!؟
خودش رسید. گفت: خدا رو شکر، بریم؟
گفتم: من تا حالا موتور سوار نشدم، راستش میترسم.
گفت: کیفتونو بدین من.
کیف که چه عرض کنم! ساک بزرگی بود قد قبر بچه! بند بلند کیف را انداخت دور گردنش. سوار موتور شد و گفت: کیف بین ماست. محکم نگهش داری، نمیافتی! .. و تا من بخواهم بفهمم چه شده، با پیک آسمانی در آسمان بودیم!
آنقدر تند میرفت که فقط به ابرها نگاه میکردم که نترسم. باد سیلیام میزد. بر پشت و پهلویم میکوبید. اما من چیزی نمیفهمیدم. پشت سر خورشید، تمام بادهای جهان بازیچه بود. کیف من به گردنش، دست من روی کیف، اصلا جهان بازیچه بود.
گردن آفتاب سوخته با خرمن گندم موهایش در باد، اصلا تمام گذشته، بازیچه بود. جهان از آن لحظه شروع میشد که دو دستی کیف بزرگم را چسبیده بودم و علی میان ابرها اوج میگرفت و عطر گندم..
پس عشق این بود؟ چیستای ترسو مرده بود! نفهمیدم چطور رسیدیم.
گفتم: مرسی. کاش نمیرسیدیم.
گفت: بله؟
گفتم: هیچی! باز چرت گفتم. ببخشید!
گفت: هنوز هم نامه زیاد داری؟
گفتم: دیگر اصلا ندارم!
گفت: من براتون یکی میارم. سفارشی خودم!
گفتم: کی؟ (خودم را نیشگون گرفتم که جیغ نکشم.)
گفت: فردا خوبه؟
گفتم: منتظرم. یازده؟
گفت: یازده.
دستی تکان داد و رفت.
ته کوچه که ناپدید شد، پدرم نگران رسید: کجا بودی، بلیتت را گرفتی؟
گفتم: آره، ولی نمیرم.
گفت: چرا ؟
گفتم: میخوام جاش عروسی کنم!
پدر که مرا میشناخت، گفت: داماد خواستگاری کرده؟
گفتم: نه. قراره فردا یازده صبح بکنه!
پدرم گفت: مبارک! خوبی تو؟
گفتم: قربونت برم. آره! و جیغ بلندی کشیدم.
تا صبح نخوابیدم. یازده صبح، دم در خانه ... ،موتورش که داخل کوچه پیچید، حس کردم الان صدای قلبم، جای اذان مسجد محل پخش میشود.
سلام زیرلبی کرد و گفت: کیفتو آوردی؟ باید سوار شی!
محکم کیف را چسبیدم و باز پرواز! گفتم: کجا؟
گفت: طاقت بیار. بهشت زهرا!
وای جانم! خواستگاری در گورستان! عاشق خلاقیت بودم. میمردم برای رسیدن به بهشتزهرا
📚#پستچی
✍#چیستا_یثربی
🔻#فصل_چهارم
🔹آن روز، بهشت زهرا؛ واقعا بهشت بود. علی کمی آن طرفتر و من کمی با فاصله از او. فکر میکردم چند هزار آدم آن زیر خفتهاند که کسی را دوست داشتهاند و یا کسی دوستشان داشته است. آیا دوست داشتن، همیشه دلیل میخواهد؟
قاصدکی روی شالم نشست، به فال نیک گرفتم. علی ساکت بود. حتما داشت فکر میکرد چطور موضوع را مطرح کند.
به مزاری رسیدیم. علی نشست. من هم بیاختیار نشستم.
گفت: رفیقم، محسنه! تنها دوستم.
شروع کرد به فاتحه خواندن. فاتحه خواندنش مثل درد دل با خدا بود. یک نجوای عاشقانه.
گفتم: خدا رحمتش کنه.
گفت : بهترین دوستم بود. وقتی از پستخونه بیرونم کردن، با هم رفتیم جبهه. تو ماشین داشتیم تدارکات میبردیم که من ماجرای تو و اون کتک کاری رو براش تعریف کردم. داشت میخندید که خمپاره زدن.
سکوت کرد. انگار تمام ریشههای درختان قبرستان، دلش را چنگ میزد.
گفتم: مجبور نیستی بگی!
گفت: آوردمت اینجا که بگم. ماشین چپ کرد. آتیش گرفته بود. من پام گیر کرده بود. ازچند جا شکست تا خودمو آزاد کردم. اما محسن، خوب نبود. فرمون تو شکمش رفته بود. خونریزی داشت. گفت: تو برو! الان منفجر میشه. گفتم: تنهات نمیذارم. گفت:اگه رفیق منی برو! جای منم عاشقی کن. جای هر دوتامون زنده باش. برو! میون اشک و دود، محسن و ماشین به آسمون رفتن. جلوی چشم من!
سکوت کرد.
گفتم: پات؟
گفت: دو بارعمل کردم. میگن خوب میشه، ولی خب، یه چیزی سرجاش نیست. من دیگه اون آدم قبلی نمیشم. اونجا بودم. شاید میتونستم کمکی کنم، ولی به حرفش گوش دادم. شاید ترسیدم. گذاشتم بره! از این به بعد دیگه نمیذارم کسی به این آسونی بره!
داشت میلرزید، دلم میخواست کمی به او نزدیکتر بنشینم. گفتم: اون میخواست تو زندگی کنی! جای هر دوتون.
برای اولین بار در چشمهایم خیره شد. حالا تمام زنبورها همزمان نیشم میزدند.
همراه ما باشید در ⤵️Читать полностью…
«نگارش دهم تا دوازدهم»
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
.
جایزه نوبل به «آن پاتریشیا کارسون»؛ شاعر رسید
آن پاتریشیا کارسون، شاعر، جستارنویس، مترجم و کلاسیکپژوه کانادایی، در سال ۲۰۲۶ برنده جایزه نوبل ادبیات شد.
کارسون از چهرههای متفاوت ادبیات معاصر است؛ شاعری که در آثارش شعر، فلسفه، اسطوره، ادبیات کلاسیک و جستار در کنار هم قرار میگیرند. علاقه عمیق او به یونان باستان و مطالعات کلاسیک، در بسیاری از آثارش با تجربههای انسانی امروز پیوند خورده است.
او بیش از چهار دهه در دانشگاههای معتبر کانادا و آمریکا تدریس کرده و بیش از بیست کتاب تألیفی و ترجمهای منتشر کرده است.
نوبل ادبیات ۲۰۲۶ را میتوان توجه دوباره به نوعی از ادبیات دانست که میان شعر، اندیشه و پژوهش حرکت میکند؛ ادبیاتی که نشان میدهد شعر هنوز میتواند راهی برای اندیشیدن به انسان و جهان باشد.
خلاصه برداشت از سایت نوبل
🍁🍂🍁
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
شکّرشکن شوند همه طوطیان هند
«زین قند پارسی» که به بنگاله میرود
حافظ
پرسش👇
«ما چقدر مجازیم در فارسی از تشدید استفاده کنیم؟»
پاسخ👇
● تشدید از نشانههای زبان عربی است. البته بعضی از واژههای فارسی هم با تشدیدخوانده میشوند که معمولا نیاز به گذاشتن تشدید نیست. در واژههای عربی هم اگر به خوانش آسیب نمیزند، نیازی نیست استفاده کنیم. البته در شعر به ضرورت رعایت وزن، گاه لازم است به کار رود.
● برای گذاشتن تشدید روی کلمات در جاهایی مثل روزنامهها نباید زیادهروی کرد. فرهنگستان زبان و ادب فارسی هم کاربرد آن را فقط در موارد ضروری و در کلمات دوخوانشی جایز دانسته است: سَر/ سرّ، بنا/ بنّا، گله/ گلّه، معین/ معیّن
#زین_قند_پارسی
#استادعلیرضاحیدری
🍁🍂🍁
همراه ما باشید در ⤵️Читать полностью…
«نگارش دهم تا دوازدهم»
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
مادر...
#استادشمسلنگرودی
همراه ما باشید در⤵️
«گالری مطالب ناب ادبی»
🍁🍂🍁
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
نوبهارِ حُسن
آید سوی باغ
بشکفد آن شاخههای تَر؟ بلی
#مولانا
#موسیقی
#بیکلام
خاص نگارش و نوشتن
همراه ما باشید در ⤵️
«نگارش دهم تا دوازدهم»
🍁🍂🍁
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
خندهٔ بارانی
هیچوقت چتر دستم نگرفتم. پدرم چتری با دستهٔ چوبی و طرحدار برایم خریده بود. عاشقش بودم، اما دوست داشتم زیر باران خیس شوم. هنوزم دوست دارم.
به سمت بالای خیابان ولیعصر میرفتیم که باران بارید، شلاقی. تمام مانتو و روسریام خیس شد. من و افسانه و هنگامه با هم بودیم. از کفشهایم آب سرازیر شد. همینطور زیر باران میرفتیم، میرفتیم و میخندیدیم. از آینده خبر نداشتیم و به هیچچیز فکر نمیکردیم. مردم با تعجب نگاهمان میکردند. زیر سقف هر خانه و مغازهای در پیادهرو پناه گرفته بودند. چادر خیس افسانه، سلفونپیچ، به تنش چسبیده بود. حرفهای هنگامه ما را تحریک میکرد بیشتر بخندیم. زنگ تفریح همیشه دنبالش میکردم. صدای آروغ زدن را بلد بود. مثل کف دست همدیگر را میشناختیم. به خاطر خندههای بلند و مسخرهبازیهایمان در حیاط مدرسه بارها از مدیر تذکر گرفته بودیم. هنگامه میگفت: «به یهورم هم نیست.»
موش آبکشیده به خانه رسیدم. مادرم گفت: «زود باش، لباسهایت را عوض کن، لباس گرم بپوش.» پدرم گفت: «موهایت را خشک کن.» شالم را چلاندم.
چقدر خوشحالم که آن سالها زیر باران ماندم و خندیدم. صدای خندههایمان در گوشم میپیچد. هنوزم دوست دارم زیر باران باشم. اما خنده! نمیدانم. دلم برای قهقهه زدن و شنیدن قهقههها تنگ شده است.
به پاس باران لبخند میزنم و شکرگزارم.
✍مریم سلیمانی
#یادداشتها
همراه ما باشید در ⤵️Читать полностью…
«نگارش دهم تا دوازدهم»
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
درود دوستان🌸
تا حالا دیدید بعضی داستانها با اینکه شاید از نظر فنی کامل نباشند، اما باز هم آدم را جذب میکنند و مخاطبان زیادی دارند؟ حقیقت این است که هر متنی، چه قوی و چه ضعیف، مخاطب خاص خودش را دارد و نمیشود به هر اثری که با سلیقه ما جور نیست بگوییم «داستان نیست!». حتی شاهکارهای بزرگ دنیا هم اگر دقیق بررسی شوند، نقاط ضعفی دارند.
از آنجایی که داستان «پستچی» اثر خانم چیستا یثربی طولانی است، اجازه میگیرم از شما بخواهم در این بررسی با من همراه شوید. من برای شروع، نظر کوتاهی روی دو فصل اول این اثر نوشتم که سعی کردم توی اون نقاط قوت و ضعف متن را بررسی کنم. خوشحال میشوم نظراتتون رو بعد از خوندنش بدونم. 👇
نقاط قوت:
۱- انتخاب یک ایده با پتانسیل بالا:
ایدهی «عشق از طریق نامههای سفارشی» در فضای جنگ، یک ایده بسیار رمانتیک و جذاب است. نویسنده میداند که چه موضوعی میتواند احساسات مخاطب را تحریک کند. این انتخاب موضوع، نقطه قوت اصلی اثر است چون به طور غریزی هر انسانی را جذب میکند.
۲- ایجاد کنجکاوی سریع:
نویسنده در همان ابتدای داستان، ما را در موقعیتی قرار میدهد که میخواهیم بدانیم: این نامهها چیست؟، پسر کیست؟ و سرانجام این رابطه به کجا میرسد؟. او در ایجاد تشنگی در خواننده موفق است و اجازه نمیدهد مخاطب در همان صفحات اول خسته شود.
۳- توانایی در تصویرسازیهای ساده:
تصاویری مثل اداره پست، نامههای قدیمی و تپش قلب هنگام دیدن یک غریبه، اگرچه سادهاند، اما برای مخاطب عام کاملاً ملموس و بصری هستند. نویسنده میتواند صحنهها را طوری توصیف کند که خواننده بتواند آنها را به راحتی در ذهنش به صورت یک فیلم ببیند.
───
نقاط ضعف :
۱- تکیه بیش از حد به تصادف:
در این دو فصل ملاقاتهای اتفاقی و سریع، جایگزین تلاش شخصیت شده است. در یک روایت قوی، رسیدن به معشوق باید هزینهای داشته باشد، اما اینجا همه چیز بیش از حد راحت و تصادفی پیش میرود که باعث میشود هیجان داستان سریعاً فروکش کند.
۲- سقوط در تلهی ملودرام:
نویسنده به جای اینکه اجازه دهد احساسات به طور ارگانیک رشد کنند، از میانبرهای احساسی استفاده میکند. بیهوش شدن ناگهانی، توصیفات اغراقآمیز (مثل قلب که مثل بستنی آب میشود) و آوردن تراژدیهای کلیشهای، باعث میشود داستان از یک «درام عاشقانه» به یک «ملودرام سطحی» تبدیل شود. در واقع نویسنده به جای اینکه ما را غمگین یا خوشحال کند، به ما «دستور» میدهد که چه احساسی داشته باشیم.
۳- شخصیتهای تکبعدی و کلیشهای:
شخصیتها در این دو فصل، بیشتر شبیه به «نماد» هستند تا «انسان».
- پسر: نماد پاکی و فرشتهوار بودن (بدون نقص).
- راوی: نماد استیصال و عشقی شدید (بدون پیچیدگی).
- شخصیتهای حاشیه: یا خیلی خوباند یا خیلی بد.
نبود تضاد درونی در شخصیتها باعث میشود که ما با آنها همذاتپنداری نکنیم و فقط تماشاگر بازیهای آنها باشیم.
۴- ناهماهنگی در لحن و زبان:
متن دچار دوگانگی است. از یک طرف سعی میکند با کلمات شاعرانه (پیک الهی، انگار انسان نبود،فرشته بود) فضای رمانتیک بسازد و از طرف دیگر، با جملاتی بسیار ساده و گاهی عامیانه، این فضا را میشکند. این ناهماهنگی باعث میشود خواننده نتواند روی یک حس و حال یا لحن خاص متمرکز بماند.
۵- ضعف یا قدرت؟!؛
نام شخصیت اصلی، همانند خود نویسنده، یعنی راوی، «چیستا» است. توی فصل دوم مامور باجه پست مرکزی نام راوی را به طنز یا به جد؟! دو بار می گوید «چیتا».[قدیمی تر هایی که تلویزیون زیاد تماشا می کردند، می دانند که چیتا، نام میمون تارزان بوده و توی سریال های تارزان، این میمون، یعنی چیتا، خیلی بازیگوش بود و دهه ی پنجاه و شصت شمسی که سریال تارزان پخش می شد، این «چیتا» بعنوان یک اصطلاح بین مردم کوچه و بازار باب شده بود که هرکس خیلی تخس و فضول بود به او می گفتند «چیتا»!] نویسنده( راوی) اینجا با نام خودش، یعنی چیستا، شوخی کرده است! اما این شوخی اش در داستان جا نیفتاده و به اصطلاح «درنیامده»!. این بخش به خودی خود نقص محسوب نمی شود اما اگر راوی/نویسنده این طنز را آشکار تر می کرد بهتر بود.
۶-ضعف در زبان و استعارهها:
- «خون خورشید روی موهایش»: استعارهای تکلفآمیز و نامفهوم. منظورش خون است یا نور خورشید؟ اگر منظورش خون است، چرا خورشید؟
• «سایه لنگانی با یک کارتون ظاهر شد»: توصیف «سایه لنگانی» در حالی که قرار است همان پسر موطلایی باشد، با آن توصیفات «فرشتهوار» فصل اول در تضاد است، مگر اینکه بخواهد بگوید زخمی شده است که باز هم به صورت نامفهوم بیان شده است.
۷- تکرار بیهدف:
آن جمله «خوش به حالتان»! نویسنده فکر میکند با تکرار یک جمله ، دارد یک «نماد» یا «موتیف» میسازد، در حالی که این جمله هیچ عمقی ندارد و تکرارش فقط نشاندهنده تهی بودن ذخیره لغات عاطفی نویسنده است.
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
📚#پستچی
✍#چیستا_یثربی
🔻#فصل_دوم
آن روزها همه چیز، طلایی بود. برگ درختان پاییز، آسمان، رنگ موی تمام مردان خیابان، حتی صدای آژیر قرمز!
جنگ شدیدتر شده بود و محلهی ما، گیشا، هر شب میزبان بمباران عراقیها بود. اما دل من، حتی در تاریکی بمباران، همه چیز را طلایی میدید.
چند بار به دفتر پست محله رفتم و سراغ پسرک پستچی موطلایی را گرفتم که نامش را هم نمیدانستم.
فوری میگفتند: امرتان؟
میگفتم: با خودشان کار دارم.
با اخم دفترهایشان را نگاه میکردند و میگفتند: نمیشناسیم. بشناسیم هم اجازه نداریم به شما چیزی بگیم! دختر جان. چرا نمیروی سراغ درس و زندگیت؟!
زندگی؟! زندگی من، تمام مردان کوچه بودند که با او اشتباه میگرفتم، پسرانی رنگ پریده با چشمان معصوم و دهانی خونین. دیگر میدانستم که دنیا جای کوچکی است. مثل یک انبار تاریک که آدمها در آن، هرگز همدیگر را پیدا
نمی کنند،دلم تنگ بود. فقط برای یک بار دیدنش، خودکارش را پس دادن و معذرت خواستن از خون خورشید روی موهایش. حسی به من میگفت دیگر دیدار در این دنیا ممکن نیست. هر چه را گم کنی، برای همیشه گم کردهای!
هجده ساله بودم. خبرنگار، منتقد مجله و دانشجوی سال اول روانشناسی.
قرار بود برای جشنوارهی تاتر دفاع مقدس، از طرف مجله، به یزد بروم. گفتند بلیتها را پست میکنند. بلیت من نیامد!
سردبیرم گفت: برو ادارهی پست مرکزی. شاید آنجا مانده.
ادارهی پست مرکز، شلوغ بود. مثل صف کوپن! انگار همه، چیزی گم کرده بودند یا آمده بودند برای خودشان نامهای پست کنند! این همه عاشق در یک اداره!
چرا یادم نمیرفت؟ خدایا هجده سالم بود! باید یادم میرفت.
مسئول باجه، هر چه گشت بلیطی به اسم من پیدا نکرد. گفت: اگر آدرس غلط بوده، جزء برگشتیهاست.
با عینک ذرهبینی انگار میخواست کشف بزرگی کند در یک دفتر خیلی بزرگ، مثل دفترهای سفرهی عقد، نمیدانم دنبال چه میگشت! یک دفعه مثل ارشمیدس فریاد زد یافتم!
ترسیدم.
گفت:چیتا شیربی؟
گفتم نخیر. چیستا یثربی.
گفت: چه اسمیه! واسه همین نرسیده! اومدن در خونه، همسایه ها گفتن چیتا نداریم! برگشت خورده. چرا زودتر نیامدی؟
لعنت به من که همیشه دیر میرسم! آنقدر ناراحت شدم که نشستم.
گفت: تقصیر اسم خودته.حالا برو ببین حاج علی نامههای برگشتی رو برده؟ و ناگهان عربده کشید: حاج علی!
سایه لنگانی با یک کارتون ظاهرشد. با هم چیزی گفتند و سپس سایه برگشت.
آفتاب کورم کرد!
آرام گفت: بله. خانم یثربی! بلیت سفر دارید. خوش به حالتان!
پس اسمش علی بود!
کف پستخانه بیهوش شدم! آخرین صدایی که شنیدم: سرش! سرش نخوره به میز ! ... و دوید.
صدای علی بود. پیک الهی من!
#ادامه_دارد ...
همراه ما باشید در ⤵️Читать полностью…
«نگارش دهم تا دوازدهم»
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
#ضربالمثل
دست کسی را توی حنا گذاشتن
این ضربالمثل به وضعیتی اشاره دارد که فردی در میانه ی راه، همراه و همکار خود را رها میکند و او را در کاری ناتمام و بلاتکلیف میگذارد، به گونهای که نه امکان پیش رفتن دارد و نه راهی برای باز گشت ...
امثال و حکم
سید حسین معصومی
همراه ما باشید در ⤵️Читать полностью…
«نگارش دهم تا دوازدهم»
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
#ضربالمثل
«حمام زنانه شد»
این ضربالمثل زمانی بهکار میرود که در یک محفل یا جلسه، چند نفر همزمان و با صدای بلند، بینظم و بدون رعایت نوبت، سخن بگویند، آن چنان شلوغی که همهمهای برپا شود که هیچکس سخن دیگری را بهدرستی نشنود ! ....
امثال و حکم
سید حسین معصومی
همراه ما باشید در ⤵️Читать полностью…
«نگارش دهم تا دوازدهم»
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
#ضربالمثل
«جنگ زرگری»
«جنگ زرگری» را آن گاه به کار میبرند که نزاع و جدالی در میان باشد، اما نه از سر خشم و دشمنی راستین، بلکه ساختگی و نمایشی به قصد فریب و نیرنگ و سودش به جیبب دو طرف دعوای دروغین و زیانش بر دوش نفر سوم ...
امثال و حکم
سید حسین معصومی
همراه ما باشید در ⤵️Читать полностью…
«نگارش دهم تا دوازدهم»
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
نکتهای زبانی - نگارشی
#دکترمحمدرضاروزبه
در اغلب کتب و جزوات آیین نگارش و ویرایش، کاربرد دو کلمهی پرسشی در یک جمله، خطای زبانی و نگارشی قلمداد شدهاست. مثلا نباید نوشت:
آیا چگونه؟، آیا چه کسی؟ آیا چرا؟ آیا چقدر؟ و...
با اینحال، همین کاربرد در برخی متون نظم و نثر قدیم و جدید دیده میشود. مثلا این بیت از حافظ:
آن ترک پریچهره که دوش از بر ما رفت
آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت؟
یا این بیت از اوحدی مراغهای:
با غصههای توست در آغوش، دست من
آیا تو با که دست در آغوش میکنی؟
(کلیات: ۴۲۰)
آیا که داد تسلیتِ خاطرِ حسین؟
چون دید نعشِ اکبرِ در خون تپیده را
ایرج میرزا
اخوان ثالث هم در شعر "خفتگان" سروده است:
رنگ و نیرنگ شما آیا کدامین رنگسازی را به کار آید؟
(آخر شاهنامه، چاپ نهم: ۱۴۵)
در اینجا حافظ و اخوان به سهولت میتوانستند بگویند:
آخر چه خطا دید...
رنگ و نیرنگ شما آخر کدامین...
و اوحدی نیز:
اما تو با که دست...
و از قضا این اَشکال فرضی بر نمونههای اصل، برتری موسیقیایی و معنایی نیز دارند. اما شاعران، کلمات مضاعف پرسشی را ترجیح دادهاند.
به نظر میرسد که این کاربرد، جزو سنن زبانی بوده باشد و افزون بر این، وجود دو کلمهی پرسشی در یک جمله یا مصراع، موجب تحکیم و تاکید پرسش میشده یا به قصد اشباع و تقویت لحن پرسشی به کار میرفته است و هنوز هم گاه به کار میرود. همان گونه که امروزه برخی کلمات جمع مثل اسباب، لوازم، عملیات و... به دلیل فرسایش و تضعیف مفهوم جمع بودگیشان، امروزه مجددا جمع بسته میشوند: اسبابها، لوازمات، عملیاتها و...
🍁🍂🍁
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
عهد نویسنده با خودش
بخشی از نامهٔ اکبر رادی به عباس معروفی
🍁🍂🍁
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─