🔸نشریه اقتصادی نهضت آزادی ایران
🔹شماره: بیست و سوم
@Nehzatazadiiran
کمیسیون اقتصادی شعبه تحقیقات نهضت آزادی ایران، آزرده و عزادارِ رخدادهای دردناک دی ماه خونین، ضمن عرض تسلیت به مردم ارجمند ایران بابت این ضایعه جانسوز و ناگوار، مجموعهای از اخبار و یادداشت های راهبردی و حائز اهمیت اقتصادی ایران و جهان منتشر شده در بهمن ماه ۱۴۰۴ را در قالب شماره بیست و سوم نشریه اقتصادی نهضت آزادی ایران، در دسترس همگان قرار میدهد:
▫️اخبار داخلی
سفره مردم بعد از حذف ارز ترجیحی بزرگتر شد یا کوچکتر؟
کالابرگ تا چه اندازه توانسته جهت مصرف خانوار ایرانی را تغییر دهد؟
حقوق شما در ۱۴۰۵ چقدر افزایش مییابد؟
عملکرد بازارها در بهمن ماه
افول طولانی اقتصاد ایران: از رهبر جهانی تا بازیگر پیرامونی
ایران در میان ۲۰ کشور برتر تنوع زیستی جهان
▫️اخبار بین الملل
ده اقتصاد برتر جهان؛ ۱۹۸۰ تا ۲۰۲۵
قمار بزرگ آمریکا روی تنگۀ هرمز
ونزوئلا؛ پسا مادورو
خاورمیانه چگونه به هاب تجارت ۳ تریلیون دلاری تبدیل شد؟
▫️یادداشت ها
منوی نظامی روی میز؛ گزینههای ترامپ برای حمله به ایران چیست؟ / یادداشت اختصاصی از اکونومیست
چرتکه ها را درآورید به قلم حامد پاک طینت
📎با ما از طریق آدرس زیر در تماس باشید:
@Nehzatazadiran
🔸 بازرگان؛ مشروطهخواهِ اصلاحطلب یا انقلابیِ جمهوریخواه
🔹 مهدی معتمدی مهر
🔹 روزنامه هممیهن
🔹 ۳۰ دی ۱۴۰۴
@Nehzatazadiiran
📌 پس از پیروزی انقلاب اسلامی در بهمن ۱۳۵۷ و در میانه جنگ قدرتی که از یک سو میان فرزندان مکتبی و مجاهد مهندس بازرگان برقرار شد و از سوی دیگر، آن سوی واقعیت تلخ و انگیزههای رقابتی غیراخلاقی و ناسالمی که صاحبان قدرتِ آن روزگار را به کسب کمتر از تمامت قدرت سیاسی، نظامی، امنیتی و اقتصادی قانع نمیساخت و به راهبرد «حذف» سوق میداد، شایع شد که مهندس بازرگان و یاران او در نهضت آزادی ایران، از همان اول هم در عداد انقلابیون قرار نداشتند و فقط، اصلاحطلبانی بودند در پیِ اصلاح وضع موجود تا شاه را متقاعد کنند که سلطنت کند و نه حکومت.
📌 جنگ قدرت و سیاست حذف و طرد در زمانهای که انقلابیگری مترادف و معادل با شرافتمندی و تعهد و عدالتخواهی، تبلیغ میشد و «لیبرالیسم» را جادهصافکن امپریالیسم قلمداد میدانستند، همزمان از شیوع دو تهمت ناروا ابا نکرد: نخست آن که «اصلاحطلبی» را به مفهومی تنزلیافته و غیراخلاقی فرو کاست و دوم آن که در سایه چپروی و فرصتطلبی، پرده بر این حقیقت بنیادین انداخت که اگر بازرگان در روزگار انقلابِ ۱۳۵۷ انقلابی نبود، پس چرا تنها کاندیدای احراز مسئولیت نخستوزیری و رییس نخستین دولتِ انقلاب با حکم صریح رهبر کاریزماتیک انقلاب شد؟
📌 با قطعیت میتوان از سالیان نخست دهه چهل خورشیدی به بعد، بازرگان را نه تنها یک انقلابیِ تمامعیار، بلکه در تراز یکی از رهبران برجسته جنبش انقلابی ایران تلقی کرد. منتها درک بازرگان از مفاهیمی مانند «انقلاب» و «انقلابی» و نگرش او پیرامون روند تحولات انقلابی کشور، با تبلیغات وسیع و هیجاناتی که در دوران انقلاب ترویج میشد، تفاوتهای بنیادین داشت. بازرگان یک انسان اصولگرا بود و اصول خود را از شناخت تمدن غرب، آشنایی با فرهنگ ایرانی و باور به آموزههای قرآن کریم کسب کرده بود.
📌 بازرگان چگونگی فرآیند پیروزی انقلاب را در ماهیت نظام سیاسی پس از آن موثر میدانست و باور داشت که در غیاب اخلاق و کرامت انسانی و مسئولیتپذیری و در نبودِ آن مفهوم شبکهای که در سالیان اخیر از آن به «جامعه مدنی» تعبیر میشود، میتوان نظام سلطنتی را به جمهوری تغییر داد یا شاه را برداشت و فرد یا جناحی را به جای او بر کرسی قدرت نشاند، اما نمیتوان بر اساس استبداد پیروز شد و زمینه استقرار حاکمیت ملت و قانونگرایی را در راستای توزیع عادلانه قدرت در نظام آینده و ممانعت از تجمیع قدرت در یک فرد یا نهاد خاص فراهم ساخت.
📌 تاریخ گواهی میدهد که حق با بازرگان بود و چهبسا هنوز هم حق با بازرگان است و باید مراقب بود تا روند تحولات محتوم، این بار در مسیر تامین آزادیهای اساسی و تحقق دمکراسی قرار گیرد. بازرگان در سالیانی دور گفته بود که: «جای آزادی را چیزی مگر استبداد نمیگیرد» اما هرگز ادعا نکرد که لزوماً و در هر شرایطی، جای استبداد را آزادی خواهد گرفت.
📎متن کامل گفتگو را در لینک زیر مطالعه فرمایید:
https://telegra.ph/NAI-02-24
📎با ما از طریق آدرس زیر در تماس باشید:
@Nehzatazadiran
🔸جنـگ راهحل نیست، ملت ایـران خواهان صـلح است
🔹بیانیه نهضت آزادی ایران
🔹شماره: ۲۷۷۵
@Nehzatazadiiran
📌تردید نباید کرد که ابتلا به فتنه جنگی که ترامپ و نتانیاهو تدارک دیدهاند، افزون بر تخریب زیرساختها، کشتار وسیع انسانی و زمینهسازی برای تجزیه ایران، به توقف بلندمدت فرآیند گذار به دمکراسی و توسعه پایدار و متوازن میانجامد.
📌نهضت آزادی ایران ضمن محکومیت مواضع جنگطلبانه دولت آمریکا و براساس ارزشهای دمکراتیک و باور به صلح به مثابه یک ضرورت ملی که ریشه در آموزههای رحمانی قرآن کریم و سیره اخلاقی و انسانی رسول اکرم(ص) و پیشوایان دینی(ع) دارد، هشدار میدهد در شرایطی که بحرانهای پیچیده و ساختاری، منجر به تحمیل بار سنگین معیشت بر اکثریت مطلق مردم معترض و بهستوه آمده شده، رشد فقر و فلاکت به اوج رسیده، ارزش پول ملی در روند نزولی فزاینده و روزافزون قرار گرفته و شاخصهای همبستگی ملی پس از فجایع بیسابقه خونبار و غیرانسانی دی ماه ۱۴۰۴ به شدت تنزل یافته است و در زمانی که بخش بزرگی از ملت دوراندیش ایران به صراحت اعلام میکنند که هیچگونه جنگی نمیتواند در راستای منافع ملی باشد و خواهان و پذیرنده هیچ گونه جنگی نیستند، نخستین و مهمترین وظیفه حاکمیت ایران، پیشگیری از جنگ با تمسک به هر تدبیر و هر امکان است.
📌نهضت آزادی ایران با تاکید بر اولویت منافع ملی و تعهد بنیادین به استقلال کشور و محافظت از تمامیت ارضی ایران اعلام میکند که تدبیر، عزت و اقتدار ملی در گرو تحقق صلح برای ایران و ممانعت از فروافتادن به نقشه جنگ دشمنانی است که خشونت سازمانیافته را بهمثابه راهحلی برای تحقق برنامههای استثمارگرایانه و ضدحقوق بشری خود میدانند و چهبسا «جنگ» را ابزار، برنامه و بلکه راهبردی بیبدیل در راستای مداخله در امور سیاسی، تغییر ساختار مناسبات قدرت، تحمیل نظامیگری و ایجاد حکومتی وابسته در ایران ارزیابی میکنند.
📌نهضت آزادی ایران اعلام میکند که برخورداری از دانش و فنآوری هستهای اگرچه یک حق مسلم ملی است اما هرگز یک اولویت راهبردی برای ایران به حساب نمیآید. تسلیحات هستهای در دکترین امنیت ملی ایران، جایگاهی ندارد و نمیتواند نقش دفاعی ایفا کند. هیچ حکومتی و از جمله حاکمیت ایران، تعهد، اولویت و مسئولیتی در قبال رستگاری کل بشریت، رفع فتنه در جهان، به آتش کشیدن پایگاههای آمریکایی در منطقه به فرض امکانپذیر بودن و مبارزه با حکومتهای سلطهگر مانند آمریکا، اسراییل و دیگر ابرقدرتهای جهانی ندارد.
📌نهضت آزادی ایران بر اساس این نگرش بنیادین و واقعبینانه که پیشگیری از آغاز جنگ، به مراتب آسانتر و کمهزینهتر از پایان دادن به جنگ است، باور دارد که تنها راه موثر برای احتراز از وقوع جنگ خانمانسوز علیه ایران را ورود مستقیم شورای عالی امنیت ملی و اعلام سریع آمادگی ایران برای مذاکره مستقیم با آمریکا در تمام موارد اساسی مبتنی بر صلحطلبی و دوری از جنگ میداند.
📌نهضت آزادی ایران یادآوری میکند که حتی فاتحان جنگها نیز در طول تاریخ بشر متمدن و در هرکجای جهان، هرگز نام نیک از خود به جا نگذاشته و اعتبار اخلاقی و تاریخی به دست نیاوردهاند، در حالی که صلحآموزان و خشونتستیزانی مانند گاندی و ماندلا در تراز الگوهای جهانی ارتقا یافتهاند. از این رو، اگرچه جنگ دفاعی، میتواند تبلور استقلال و حاکمیت ملی باشد، اما نفس جنگ، هرگز ارزشآفرین و تعالیبخش نیست و تا زمانی که به هر وسیله و هر امکان بتوان مانع از هر جنگی شد و بهویژه در شرایطی که موازنه قوا وجود ندارد، عالیترین نمود شجاعت، تدبیر و اقتدار ملی، تحقق صلح و ارزشهای دمکراتیک در سراسر جهان است.
نهضت آزادی ایران
۶ اسفند۱۴۰۴
📎متن کامل بیانیه را در لینک زیر مطالعه فرمایید:
https://telegra.ph/NAI-02-24-3
📎با ما از طریق آدرس زیر در تماس باشید:
@Nehzatazadiran
🔸چرا ناآرامیهای دیماه فراگیر شد؟ تحلیل جامعهشناختی یک کنش جمعی
🔹محمد رهبری
🔹منبع: روزنامه شرق
@Nehzatazadiiran
چهل روز پس از وقایع ۱۸ و ۱۹ دیماه، اکنون امکان بهتر میتوان از منظر جامعهشناختی، آن پدیده را بررسی کرد. در آن روزها، شهرهای مختلف کشور شاهد حضور گسترده مردم در خیابانها بودند؛ حضوری که میتوان آن را نوعی «کنش جمعی اعتراضی» تلقی کرد و با این مفهوم آن را توضیح داد. بر همین اساس، پرسش اصلی این است که چه عواملی زمینهساز شکلگیری چنین کنشی شدند؟ با توجه به چندعلتی بودن پدیدههای اجتماعی، سه مؤلفه را میتوان در وقوع این کنش در نظر گرفت:
نارضایتی، ناامیدی و استیصال فراگیر
نارضایتی در جامعه پدیدهای فراگیر است. پیمایشها نشان میدهد بخش کمی از مردم از وضعیت موجود رضایت دارند. افزایش فقر، کوچکشدن طبقه متوسط و سقوط بخشهایی از آن به طبقات فرودست، از عوامل اصلی این نارضایتی است. این روند نوعی «محرومیت نسبی» ایجاد کرده که خشم و آمادگی برای اعتراض را افزایش میدهد.
شرایط اجتماعی و سیاسی نیز بر نارضایتی میافزاید. مهمتر آنکه چشماندازی برای اصلاح و عبور از این وضعیت نیز دیده نمیشود و بسیاری آینده را بدتر از امروز تصور میکنند. در نتیجه، با از بین رفتن امید به اصلاحات واقعی در کشور، و افزایش نارضایتی، نوعی استیصال در میان عموم مردم مشاهده میشود که زمینه اجتماعی لازم برای کنش اعتراضی را فراهم میکند. با این حال، این نارضایتی پیشتر نیز وجود داشت. بنابراین پرسش مهم این است که چرا در این مقطع خاص اعتراضات شعلهور شد. پاسخ را باید در عوامل مکمل جستجو کرد.
ادراک از توئیت ترامپ بهعنوان محرک
بر اساس نظریههای کنش جمعی و جنبشهای اجتماعی، اعتراض تنها محصول نارضایتی نیست؛ بلکه نیازمند نوعی «فرصت سیاسی» (Political Opportunity) است. به تعبیر سیدنی تارو، فرصت سیاسی زمانی شکل میگیرد که معترضان احساس کنند هزینه اعتراض کاهش یافته یا امکان سرکوب کمتر شده است. یکی از نشانههای کلاسیک فرصت سیاسی «شکاف در بالا» است؛ اما در دیماه ۱۴۰۴ چنین شکافی در حاکمیت دیده نمیشد.
عامل تعیینکننده در این مرحله، مداخله ترامپ و توئیتهایش بود. حمایت او از معترضان و تهدید به مداخله در صورت کشتهشدن افراد، نوعی فرصت سیاسی را در اذهان متبادر کرد. برخی تصور کردند که به دلیل تهدید ترامپ، امکان برخوردهای سخت در اعتراضات کمتر خواهد بود و شاید به همین دلیل برخی همراه با خانواده به خیابان آمدند. توئیت ترامپ همچنین این تصور را ایجاد کرده بود که در صورت کشتهشدن افراد در خیابان، مداخله خارجی ممکن است تغییرات مطلوب معترضان را رقم بزند.
در چارچوب نظریه انتخاب عقلانی، افراد پیش از پیوستن به کنش جمعی، هزینه و فایده آن را میسنجند. نظریه فرصت سیاسی را نیز ذیل همین چارچوب میتوان ارزیابی کرد. توئیت ترامپ این معادله را به نفع مشارکت تغییر داد و نوعی «فرصت کمهزینه برای تغییرات بزرگ» در ذهن برخی ایجاد کرد. در فضایی آکنده از ناامیدی، این عامل نقش محرک و امیدبخش داشت، هرچند این امید چندان مبتنی بر واقعیت نبود.
عبور از آستانه مشارکت و نقش شبکههای اجتماعی
نارضایتی و فرصت سیاسی بهتنهایی برای شکلگیری کنش جمعی کافی نیستند. عامل سوم، «آستانه مشارکت» است. بر اساس تئوریهای کنش جمعی، هر فرد برای کنشگری جمعی و اعتراضی آستانهای دارد: برخی با اولین نشانهها وارد میشوند، برخی تنها زمانی که حضور گسترده دیگران را ببینند.
اینجاست که پای شبکههای اجتماعی نیز به میدان میآید. فراخوان ۱۸ و ۱۹ دیماه در اینستاگرام بیش از ۸۰ میلیون بار دیده شد. این حجم از بازنشر، سیگنالی قوی به کاربران ارسال کرد که تعداد زیادی در این فراخوان شرکت خواهند کرد. همین تصور از حضور گسترده دیگران، موجب شد افراد بیشتری که زمینه اعتراضی داشتند، تصمیم به حضور در خیابان بگیرند. به این ترتیب، آستانه مشارکت جمعی شکسته شد و موجی از حضور شکل گرفت.
کدام عامل مهمتر بود؟
بنابراین سه عامل در شکلگیری ناآرامیهای ۱۸ و ۱۹ دیماه نقش داشتند:
- نارضایتی فراگیر: بنیادیترین عامل و شرط لازم برای هر کنش اعتراضی.
- فرصت سیاسی متصور: ادراکی که ترامپ با توئیتهایش ایجاد کرد و معادله هزینه–فایده را در ذهن معترضان تغییر داد.
- عبور از آستانه مشارکت: که با نقش شبکههای اجتماعی و بازنشر گسترده فراخوان ممکن شد.
آنچه این ناآرامیها را از فراخوانهای پیشین متمایز کرد، نه صرفاً حجم نارضایتی یا گستردگی بازنشر، بلکه تغییر در ادراک معترضان از هزینه و فایده حضور خیابانی بود؛ تغییری که بهواسطه مداخله ترامپ شکل گرفت. اگر این تصور از کاهش هزینه و افزایش احتمال اثرگذاری ایجاد نمیشد، سطح مشارکت به این اندازه نمیرسید. این تغییر در معادله هزینه–فایده عاملی است که در بسیاری از تحلیلها نادیده مانده است.
🔸مزیت ازدسترفته!
چرا نهاد سلطنت دیگر برای دموکراسیسازی جز ضرر ندارد؟
🔹مجید شیعه علی
🔹منبع: وبسایت زیتون
@Nehzatazadiiran
📌برطبق آخرین گزارش موسسه V-dem از سطح دموکراسی در جهان، نظام سیاسی ۸۸ کشور را میتوان دموکراسی دانست. از میان این ۸۸ کشور تنها ۱۷ کشور مشروطه سلطنتی و سایرین جمهوری هستند. مهمتر اینکه، دموکراسیسازی در جهان در طی سه موج انجام گرفته است. در موج نخست که در قرن ۱۹ اتفاق افتاد اولین دموکراسیهای مدرن جهان شکل گرفت و در موج دوم که در ابتدای قرن ۲۰ بود تعدادی از کشورهای غربی به آن افزوده شدند. تا نیمههای قرن بیستم، سازوکار دموکراتیک صرفا مختص جوامع غربی شناخته میشد. تنها در موج سوم دموکراسیسازی بود که برای نخستین بار بر حسب برخی ارزیابیها اکثریت کشورهای دنیا دموکراتیک بودند و اکثریت مردم دنیا تحت حکومتی دموکراتیک زندگی میکردند.
📌موج سوم گذار به دموکراسی را میتوان در بازه ۱۹۷۴ تا ۲۰۰۸ مشخص کرد. بنابر آخرین ارزیابی موسسه V-dem از ابتدای این موج تا امروز، در قریب به ۵۵ کشور دموکراسیسازی اتفاق افتاده است، ولی تنها چهار کشور اسپانیا، لسوتو، جزایر سلیمان و بوتان در این بین حکومتهای سلطنت مشروطه هستند. همچنین در هیچکدام از موارد با تبدیل یک جمهوری به یک سیستم سلطنتی، دموکراسیسازی انجام نشده و دستیابی به دموکراسی عموما حاصل اصلاحات به وسیله نیروهای درون حاکمیت بوده است. میتوان به این جمعبندی رسیدکه تلاش برای بازسازی سلطنت شانس دموکراسیسازی را نابود میکند و در کشورهای در حال توسعه و غیرغربی دموکراسیسازی با ساختار سلطنت کمتر شانس تحقق دارد.
📌در طول تاریخ در جوامع مختلف معمولا سلطنت در راس دو ساختار مالکیت زمین و تشکیلات دینی تعریف میشده است. به همین جهت این دو ساختار به دنبال حفظ نظم موجود مبتنی بر سلطنت بودهاند. ادیان نیز در جهت حفظ این ساختار به نهاد سلطنت مشروعیتی الهی اعطا میکردند. در مذهب کاتولیک، پاپ شاه را نصب میکرد. در مذاهب مختلف پروتستان و مذهب ارتدوکس، شاه در راس کلیسا تعریف میشد. در اسلام نیز در میان اهل سنت از اواسط دوران عباسی، خلیفه به سلاطین مشروعیت میبخشید.
📌این مشروعیت سنتی در طول تاریخ دنیای مدرن باعث شده بود هر زمان یک انقلاب جمهوریخواهانه با محوریت ارزشهای مدرن آزادی، برابری، سکولاریسم و… ایجادشود یک ضدانقلاب سلطنتطلبانه برای حفظ ارزشهایسنتی، جایگاه کلیسا و منافع اقشار سنتی ایجاد گردد. تاریخ اروپای سدههای اخیر محل چنین نزاعی است. به همین جهت، در میان نخستین دموکراسیسازیها معقول به نظر میرسید ارزشها و ساختار دموکراتیک به طور تدریجی بر ساختار سنتی سلطنت و بدون تخریب کامل ارتباط کلیسا و حکومت افزوده شود. این نگاه که عملگرایانه، خشونتپرهیز، تدریجینگر و رفرمیستی است ،سلطنت مشروطه را تجویز میکند.
📌حتی اگر کسی باور داشته باشد همچنان مسیر دموکراسیسازی را از طریق انعطاف در برابر اقشار سنتی پیش برد، این انعطاف باید در مقابل جایگزین بومی مشروعیت سنتی یعنی ولایت فقیه اجرا شود. اگر چنین انعطافی در دوران ما ضروری نیست و باید با اجرای سکولاریسم، مشروعیت سنتی را کنار گذاشت دیگر نیازی به بازسازی سلطنت نیست. مسئله اینجا آغاز میشود که در تجربه کشور ما و بسیاری از دیگر کشورهایی که برای ایجاد سلطنت مشروطه تلاش کردهاند، حفظ چنین ساختاری به صورت یک تهدید دائمی برای دموکراسیخواهد بود و هر لحظه ممکن است شاه، با یک کودتا از بالا دست به تخریب بخشهای انتخابی و دموکراتیک ساختار سیاسی بزند. چنانکه پس از تجربه چهار شاه و دو ولیفقیه پس از ایجاد ساختارهای انتخابی، جامعه ما آموخته است که این نهادها تهدید مداوم بخشهای انتخابی هستند. به همین جهت است که هر اقدامی که ریسک بازسازی یک تهدید بدون هیچگونه مزیتی را مطرح کند رفتار سیاسی عقلانی نیست.
📎متن کامل یادداشت را در لینک زیر مطالعه فرمایید:
https://telegra.ph/NAI-02-20-4
🔸چرا در بحرانها، مواضع دموکراتیک ناگهان به سمت اقتدارگرایی تغییر جهت میدهد؟
🔹سهند ایرانمهر
@Nehzatazadiiran
شاید این روزها و با رصد فضای مجازی برای شما هم این پرسش مطرح شده باشد که چرا برخی کنشگران یا نخبگان که خود را عقلانی، دموکراتیک و مخالف خشونت معرفی میکردند، در بزنگاههای بحرانی به سوی مواضعی متمایل میشوند که با اقتدارگرایی، حذفگرایی یا حتی توجیه مداخله قهری سازگار است؟ اگر این پرسش را صرفاً به سطح اخلاق فردی تقلیل دهیم - مثلاً به ریاکاری، فرصتطلبی یا ضعف شخصیت- تحلیل را سادهسازی کردهایم. مسئله در سطحی عمیقتر به منطق میدان سیاسی، ساختار بحران، و سازوکارهای روانشناختی جمعی مربوط است. تاریخ سیاسی مدرن نشان میدهد که این چرخشها استثنا نیستند.
جامعهای که با تورم افسارگسیخته، انسداد نهادی، بیاعتمادی عمومی و تهدید امنیتی مواجه است، در وضعیت آنومیک قرار میگیرد؛ وضعیتی که در آن قواعد پایدار پیشبینیپذیری سیاسی فرو میریزند.
در چنین شرایطی، افق آینده مبهم و پرریسک میشود و تقاضای اجتماعی برای «قطعیت» افزایش مییابد.
هر روشنفکر یا فعال سیاسی برای بقا و اثرگذاری نیازمند سرمایه نمادین و رسانهای است. در وضعیت عادی، میانهروی، تحلیل پیچیده و دفاع از تکثر میتواند این سرمایه را تولید کند. اما وقتی میدان سیاسی دچار قطبیسازی شدید میشود، مرکز ثقل گفتمان جابهجا میگردد. آنچه پیشتر در حاشیه بود - زبان تند، دعوت به برخورد قاطع، یا ارجاع به قدرت خارجی- به مرکز توجه منتقل میشود. کنشگری که در مرکز میدان باقی نماند، به حاشیه رانده میشود و سرمایهاش مستهلک میگردد.
بنابراین میل به «اثرگذاری ودر مرکز بودن» شرط بقا در رقابت سیاسی است ولو خلاف عقلانیت و دموکراسی. اینجاست که سازگاری تدریجی با لحن و مطالبات رادیکالتر ابتدا در سطح لحن، سپس در سطح موضع آغاز میشود.
در تاریخ معاصر نمونههای مشابه کم نیست. موسولینی در آغاز یک سوسیالیست ضدملیگرا و منتقد جنگ بود، اما در بستر ملیگرایی جنگ جهانی اول، موضع خود را تغییر داد و از ورود ایتالیا به جنگ حمایت کرد. این چرخش صرفاً ایدئولوژیک نبود؛ انتقال از حاشیه یک حزب رو به افول به مرکز موجی بود که ظرفیت بسیج گسترده داشت.
بحران پس از جنگ و ترس از فروپاشی، این رادیکالیزاسیون را تثبیت کرد و به استقرار فاشیسم انجامید. نمونه دیگر، الکساندر کرنیسکی از رهبران انقلاب روسیه است که در ۱۹۱۷ با شعار آزادیهای مدنی به قدرت رسید، اما در بستر جنگ، فروپاشی اقتصادی و فشار دوگانه نیروهای افراطی، به تمرکز قدرت و سرکوب متوسل شد و وعدههای لیبرال در برابر منطق بقا عقب نشستند. حتی در جمهوری وایمار، بسیاری از محافظهکاران لیبرال در مواجهه با بحران اقتصادی و ترس از کمونیسم، به تمرکز قدرت اجرایی و ائتلاف با نیروهای اقتدارگرا رضایت دادند با این توجیه که این یک «اقدام اضطراری» برای حفظ نظم است. نمونه دیگر کارل اشمیت فیلسوف سیاسی آلمانی است. او که در آغاز بهعنوان حقوقدانی برجسته در چارچوب جمهوری وایمار مینوشت، در نظریه «وضعیت استثنایی»خود استدلال کرد که :«رهبر(حاکم) کسی است که درباره وضعیت استثنایی تصمیم میگیرد» یعنی در لحظه بحران، تعلیق هنجارهای عادی را موجه میداند.
همین منطقِ تقدمِ تصمیم اقتدارمند بر قاعده، بعدها امکان همسویی او با رژیم نازی را فراهم کرد و از دل نظریه اضطرار، توجیهی برای تمرکز قدرت ساخت( از این منظر دفترچه اضطرار و سازوکارهای عمدتا اقتدارگرایانه آن شوخی تلخ تاریخ را یادآور میشود) . در همه این موارد، بحران ساختاری و رقابت برای مرکزیت میدان، مواضع اولیه را فرسوده کرد.
باری، تاریخ نشان میدهد که گذار از لیبرالیسم لفظی به اقتدارگرایی عملی نه یک استثنا، بلکه پیامد محتمل منطق بحران است اما منظور از این سخن، درست بودن آن نیست؛ بلکه به معنای تکرارشوندگی ساختاری آن است. چرخش به سمت اقتدارگرایی در میانه بحرانهایی که خود ناشی از اقتدارگرایی است نشان میدهد که «عقلانیت ابزاری کوتاهمدت» بر«عقلانیت هنجاری بلندمدت» ترجیح داده شده است. استقبال الگوریتمهای مجازی و چرخش به سمت منطق حذف و اقتدارگرایی ، اگرچه ممکن است به شکل لحظهای خوشایند باشد و کنشگر را در متن ماجرا قراردهد، اما با تضعیف نهادهای نظارتی و عادیسازی وضعیت استثنایی، ظرفیت بازگشت به قاعده را فرسوده و در نهایت علیه خود او و وضعیت مطلوبش عمل میکند( سرافکندگی برخی روشنفکران و کنشگران پس از پایان دوران انقلابی شاهدی بر این مدعاست).
بنابراین آنچه برای فرد یا گروه در کوتاهمدت عقلانی مینماید، در سطح کلان میتواند به نتیجهای غیرعقلانی منتهی شود. تاریخ نشان میدهد که «اضطرار» بهندرت موقتی میماند؛ بلکه به تدریج نهادینه میشود و قربانی خود را از حامیان خود انتخاب میکند، چه در عمل و چه در ترازوی قضاوت تاریخ .
🔸منتشر شده در شبکه ایکس محمدحسین بنیاسدی
🔹دبیرکل نهضت آزادی ایران
@Nehzatazadiiran
هر روز از چهل روز گذشته، صفحه سیاه دیگری را آشکار کرده و بر صفحات کتاب جنایات روزهای ۱۸ و ۱۹ دیماه افزوده است. از خداوند برای هزاران عزیزی که در این فاجعه جان باختهاند آرامش، و برای جنایتکارانی که اعتراضات مسالمتآمیز آنان را به خشونت و خصومت کشاندند، پریشانی و حرمان خواستارم.
📎https://x.com/mhbaniasadi09?s=11
📎با ما از طریق آدرس زیر در تماس باشید:
@Nehzatazadiran
🔸 نامه به سناتور هیلاری کلینتون
🔹 ۱۵ اردیبهشت ۱۳۷۸
🔹 ابراهیم یزدی
🔹 مجموعه آثار - جلد دوازدهم
@Drebrahimyazdi
📌 در یکی از سخنرانیهای انتخاباتی اخیر خود، همآهنگ با سیاستهای آقای بوش، اظهار داشتهاید که اگر ایران به اسراییل حمله کند و شما رییسجمهور انتخاب شده باشید، ایران را نابود خواهید کرد.
📌 پرسش من به عنوان یک ایرانی از شما این است اگر شما رییسجمهور بشوید و اسراییل به ایران حمله کند موضع شما چه خواهد بود؟
📌 من با سیاستهای خارجی رییسجمهور ایران، آقای احمدینژاد موافق نیستم. اما در حالیکه توانایی ایران در حمله به اسراییل مورد تردید است، در مورد تواناییهای نظامی اسراییل در سلاحهای عادی و غیرعادی هیچ شک و تردیدی وجود ندارد.
📌 با احترام ابراهیم یزدی،
دبیر کل نهضت آزادی ایران و وزیر امور خارجه اسبق جمهوری اسلامی ایران
@Drebrahimyazdi
🔸 از حقیقت خوشش نمیآمد
🔹 علی امینی، نخستوزیر محمدرضا شاه
🔹تاریخ شفاهی هاروارد
@Nehzatazadiiran
📌 امینی دربارهی جلسات مشورتی محمدرضا شاه پهلوی میگوید: «چون من میدانستم که ایشان از حقیقت خوششان نمیآید، بنابراین افراد هم حقیقت را نمیگویند ...میگفتم آقا تاریخ برای مرد سیاسی اساس مطلب است؛ که دیگران چه کردند، چه بر سرشان آمد، شما نکنید.»
📎با ما از طریق آدرس زیر در تماس باشید:
@Nehzatazadiran
🔸مفهوم رهبری در انقلاب و مقاومت مدنی چیست؟
🔹نقش رهبری در تغییر ساختار سیاسی از طریق بسیج مردمی چیست؟
🔹مجید شیعه علی
@Nehzatazadiiran
یکم، ما زمانی که از «رهبری» در انقلاب صحبت میکنیم به یک فرد خاص اشاره نمیشود. به یکسری کارویژه اشاره دارد که فرد یا افراد بسیاری در اجرای آن کارویژهها میتوانند سهیم باشند. در وقوع یک انقلاب طیف گستردهای از رهبران دخیل هستند که میشود آنها را به صورتهای مختلف دستهبندی کرد. یکی از روشهای دستهبندی بر اساس کارویژههایی است که باید انجام پذیرد. با مقداری از تساهل میشود دو دسته از رهبران نام برد:
۱) رهبران مردمگرا (ایدئولوژیک):
این رهبران برای مخاطبان چشمانداز آینده را ترسیم میکنند، الهام بخش هستند و به آنها انگیزه کنشگری میدهند، برای آنها ایجاد هویت میکنند، ایدئولوژی جریان انقلابی را تبیین میکنند. لنین، خمینی و… را میشود اینجا قرار داد.
۲)رهبران کارکردگرا:
این رهبران در میدان عمل برای پیشبرد انقلاب دست به اقدام میزنند. این اقدامات شامل سه محور میشود، آنها استراتژی پیروزی را تدوین میکنند تا مشخص شود از چه مسیری باید به هدف رسید. آنها تاکتیکهای در دل مسیر را اتخاذ میکنند تا مشخص شود در جزئیات مسیر چه باید کرد. آنها برای ایجاد توان طی کردن مسیر نیروهای انقلابی را سازماندهی میکنند و ائتلاف میسازند. میشود این دسته را به اجزای ریزتری مانند رهبران مدیر، رهبران سازمانده و… تقسیم کرد. تروتسکی، بهشتی و… را میشود در این دسته قرار داد.
چنین به نظر میرسد که رضا پهلوی توان اجرای هیچکدام از کارویژههای فوق را ندارد. و در خوشبینانهترین حالت نقش یک نماد را میتواند بازی کند.
دوم، در طی انقلاب ۵۷ بسیار از انقلابیون بنابر تجربه ناکام انقلاب مشروطه و نهضت ملی شدن صنعت نفت نگران ایجاد اختلاف بین رهبران بودند. برای علاج این درد تلاش کردند یک رهبر کاریزماتیک و با فاصله از سایرین بسازند تا از درگیریهای آتی جلوگیری شود. این تدبیر بود که زمینهساز سرکوبهای بعدی شد. هر چند در انقلاب ۵۷ نیز طیفی از رهبران حضور دارند. خاطره انقلاب ۵۷ منجر شده تا جامعه ما تصور کند وجود کیش شخصیت یعنی رهبری در حالی که این تنها یک نتیجه نامطلوب جانبی وجود یک رهبری کاریزماتیک است نه کارکرد!
سوم، یک انقلاب نیازمند طیفی از رهبران است. رهبران جناح تندرو در کنار رهبران میانهرو و رهبران مردمگرا در کنار رهبران کارکردگرا و رهبران ملی در کنار رهبران محلی و گروههای جمعیتی خاص. در حقیقت، رهبری به یک شخص یا اشخاص در راس هرم نباید تقلیل پیدا کند. چرا که رهبران میانی و محلی نیز کارکرد برجستهای دارند.
اریکا چنووت نظریهپرداز مقاومت مدنی هشدار میدهد اگر تاکید بیش از حد بر رهبران در راس باشد نه رهبرانی که در بدنه سازمانها حضور دارند، سه خطر جدی مقاومت مدنی را تهدید میکند. یکم، «سربریدن» به معنای حذف راس هرم و ناکام ماند جنبش. دوم، «احتمال همکاری با دشمن» به این معنا که سران به دنبال منافع شخصی و نه جمعی سازش کنند و یا تحت نفوذ قرار بگیرند. سوم، «اشتباهات بسیار مهلک» یعنی، به دلیل نداشتن اطلاعات درست و فهم دقیق از شرایط تصمیماتی بگیرند که هزینه بسیاری تحمیل کند و منجر به شکست شود.
در نهایت جک گلدستون نظریهپرداز انقلابها تاکید میکند توجه به نقش رهبری در انقلابها مختص به برخی نظریات کنشگرمحور است و مینویسد: «تاریخهای عامهپسند انقلابها پر از روایتهای شخصیتهای برجسته است … با این وجود، در نظریههای ساختاری انقلاب، این رهبران به ندرت مطرح میشوند.» در واقع، اگر ما انقلابها را نتیجه یک شرایط خاص انقلابی بدانیم نقشی برای شخصیتهای برجسته نباید قائل شد.
مسئله اساسی اینجا است که برای حل این مسئله چه باید کرد. میشود به اختصار گفت ما نیاز به سازماندهی و ائتلافسازی در داخل داریم تا این خلا را پر کند. در خصوص چگونگی اجرای آن بیشتر خواهم نوشت.
📎با ما از طریق آدرس زیر در تماس باشید:
@Nehzatazadiran
🔸شاهی که توبه کرد؛ بازرگانی که وساطت کرد؛ رهبری که قبول نکرد!
🔹روایت احمد غضنفرپور از آخرین تلاش اصلاحطلبانه بازرگان قبل از انقلاب ۵۷
@Nehzatazadiiran
🔸اعتراض به بازداشت رهبران جبهه اصلاحات ایران و دیگر فعالان سیاسی و مدنی
🔹بیانیه نهضت آزادی ایران
🔹شماره: ۲۷۷۴
@Nehzatazadiiran
بسمه تعالی
هنوز مدت زیادی از جان باختن هزاران ایرانی در فاجعه انسانی حوادث دی ماه۱۴۰۴ نگذشته، که اخبار بازداشتها و برخوردهای امنیتی با فعالان مدنی و سیاسی موجی از نگرانی را در میان مردم و دلسوزان کشور برانگیخته است.
بازداشت اعضای برجسته جبهه اصلاحات ایران و بسیاری دیگر از فعالان سیاسی مسالمتجو و خشونتپرهیز، آنهم زمانی که شعارهای فاشیستی و ارتجاعی گروههای وابسته به بیگانگان در کشور فراگیر شده و در شرایطی که دولتهای آمریکا و اسرائیل برای تجاوز به خاک میهن، دندان تیز کردهاند، مایه بهت و نگرانی عمیق و مضاعف شده است.
برخورد با آن دسته از فعالان سیاسی که در چارچوب قانون، فعالیت علنی و مسالمتآمیز در پیش گرفتهاند، نشانه آن است که آن طرز فکری که منشاء تمام مشکلات و بحرانهای کنونی جامعه است، همچنان بر مدیریت و اداره کشور حکمفرما بوده و از حوادث و فجایع سالهای اخیر درس نگرفته است.
متاسفانه در حاکمیت کشور نگاهی حاکم است که هر سازمان سیاسی در داخل کشور را که در پی نمایندگی مردم معترض و پیگیر مطالبات آنان است، به عنوان آلترناتیو نظام سیاسی در نظر میگیرد و برخورد حذفی با ایشان را در دستور کار قرار میدهد. این نگاه شاید بتواند در کوتاه مدت کنترل خود را بر ساختار قدرت و بر جامعه حفظ کند، اما بدون شک، تبلور الگوی زمامداری سالم، خردگرا و کارآمد و متضمن تامین منافع ملی و گذار به توسعه پایدار و متوازن نیست و از این رو، در بلندمدت شکست خواهد خورد.
چگونه حاکمیت دائماً در بلندگوهای تبلیغاتی خود اعلام میکند که میان اعتراض و اغتشاش تفاوت قائل است، اما با کسانی که تنها به اظهارنظر و بیان مخالفت و اعتراض خود به صورت نامه، بیانیه، سخنرانی و مصاحبه اقدام کردهاند، با شدیدترین اتهامات برخورد میکند؟ مردم چگونه ادعای حکومت، مبنی بر به رسمیت شناختن حق اعتراض و آزادی بیان را باور کنند، درحالیکه کنشگران خشونتپرهیز و محققان و نویسندگان و اندیشهورزان در بازداشت و زندان به سر میبرند؟
نهضت آزادی ایران معتقد است که طرح «مجمع ملی نجات ایران» که در هفتههای اخیر در دستور کار جبهه اصلاحات قرار داشت، جز طرحی دلسوزانه برای تقویت همبستگی ملی برای عبور از بحرانها و مشکلات کشور نبود، اما ظاهراً برخی عناصر ماموریت دارند که جلوی اقدامات ملی برای نجات کشور را بگیرند و با هر اقدام مصلحانه و مسالمتجویانه نیز برخورد کنند.
نهضت آزادی ایران ضمن محکومیت بازداشت سرکار خانم آذر منصوری، رئیس جبهه اصلاحات ایران و آقایان ابراهیم اصغرزاده، محسن امینزاده، جواد امام، علی شکوریراد و جمعی دیگر از بازداشتشدگان روزهای اخیر، خواستار آزادی فوری آنان است و هشدار میدهد که دولت چهاردهم و بهویژه شخص رئیس جمهور در مقام مجری قانون اساسی، در این زمینه مسئولیتی جدی و انکارناپذیر دارند.
نهضت آزادی ایران در آستانه سالروز پیروزی انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ که بر آزادی، استقلال، جمهوریت، عدالت و ارزشهای متعالی اخلاقی استوار بود و بر اساس شعار راهبردی خود «جنگ ما جنگ حجت است، نه جنگ قدرت»، هشدار میدهد که پیامد انحراف از آرمانهای انقلاب و اصرار حاکمیت بر ادامه مسیر پیشین و مقاومت در برابر اصلاح ساختارها و رفتارهای خود، زمینه بیاثر شدن روندهای اصلاحی را فراهم میسازد، کشور را در معرض تهدیدات سهمگین داخلی و خارجی قرار خواهد داد و موجودیت سرزمینی ایران را با خطر جدی روبرو خواهد کرد. همچنین، خشونتهای فراگیر و گسترده موجب آسیب جدی به سرمایههای انسانی و اجتماعی ایران شده و زمینه فروپاشی و تجزیه ایران فرآهم خواهد آمد. از این رو، مجدانه و مصرانه از حاکمان میخواهد که مسیر اصلاح در پیش گیرند و پیش از بروز خشونتی فراگیر و جنگی خانمانسوز، در جهت جبران خسارات وارده بر مردم اقدام کنند.
نهضت آزادی ایران
۲۱ بهمن ۱۴۰۴
📎با ما از طریق آدرس زیر در تماس باشید:
@Nehzatazadiran
🔸تاریخ را با اگر نمینویسند
🔹ابراهیم یزدی
منبع: مجله چشم انداز شماره ۸۹
@Nehzatazadiiran
📌معتقدم بايد کارنامه انقلاب را از رويدادهاي بعد از انقلاب تفكيك كرد. انقلاب بهعنوان یک پدیده اثرات بسيار عمیقی در جامعه ما، در منطقه و حتي جهان برجای گذاشته است. زمانی براي سخنراني به دانشگاه هاروارد دعوت شده بودم تا پيامدهاي انقلاب را بگويم. درباره اين سه قلمرو و تأثیرات انقلاب بحث كردم. در ايران، انقلاب، نزاع تاريخي بين سنت و مدرنيته را به نفع مدرنيته تغيير داد.
📌آزادي و استقلال اهداف مشخص انقلاب بودند. آزادی دو معنا دارد؛ آزادي از (freedom from) و آزادي براي (freedom for). آزادي از فقر، استبداد، فشار، تنگدستي، اختلاف طبقاتي، سركوب و اسارت همه اینها جنبه سلبي آزادی هستند. این نوع آزادی یا به تعبیری «رهایی» امری درونزا و غریزی است. از درون وجود خود انسان سرچشمه میگیرد. این بخشی از همان اهداف سلبی است.
📌اما بُعد ایجابی آزادی آن است که انسان آزاد و مختار خلق شده است. انسان بهعنوان انسان، واجد قدرت تفکر و ایجاد فکر است. من آزادي ميخواهم براي اينكه افکارم را بنویسم، حرفم را بزنم، سرنوشتم را خود تعیین کنم، هر جا میخواهم زندگي كنم. اینها اهداف کاملاً مشخصي بود، منتها در سطح آرمان بود.
📌تمام انقلابهای جهان در هرکجای جهان در چین، ویتنام، کوبا و... یک حزب یا جبههای مرکب از احزاب آن را رهبری کرده است. در دوره طولانی مبارزه کادرهای ورزیده تربیت میشوند، انسجام دارند و پس از پیروزی، کشور را اداره میکنند. ولی انقلاب ایران فاقد ساختار تشکیلاتی بود. از انقلابهای منحصربهفردی است که هیچ نوع ساختار سازمانی و تشکیلاتی نداشت.
📌آقای خمینی که در نجف بودند، از تعرضات مستقیم ساواک مصون بودند. ما هم در خارج از کشور سازمان و امکانات و تشکیلات داشتیم. یک همکاری و همراهی یا ازدواج خیلی مناسبی صورت گرفت. آقای خمینی از نجف، جنبش را در داخل رهبری میکردند، همچنین در خارج از کشور همکنشی و روابط بسیار عمیق مثبتی بین سازمانها و گروههای فعال اسلامی با این رهبری به وجود آمد. یک اعتماد متقابل وجود داشت. بهعنوان نمونه من تنها غیرروحانی بودم که از جانب آقای خمینی اجازه داشتم وجوهات شرعی را بگیرم و خرج کنم و این در فرهنگ روحانیت خیلی مسئله مهمی است.
📌ما باید تأثير نيروهاي خارجي را در اين چارچوب بررسي كنيم نه اينكه آنها موجد انقلاب بودند. در اواخر سال ۵۵ يا ۵۶ (در كتاب «آخرين تلاشها در آخرین روزها» منابع را دقيق ذكر كردهام) انگلیسیها و اسرائیلیها که بیش از امريكايیها از وضع ايران آگاه بودند، به شاه اطلاع میدهند که توفان سهمگيني در راه است و ایران آبستن یک انفجار است. به او میگویند برای مقابله با آن به نفع پسرت کنارهگیری كن. شورای نیابت سلطنت تشکیل شود. یک سلسله آزادیهای سیاسی داده شود، زندانیان سیاسی آزاد شوند. این فشارهای انباشته آزاد میشود.
📎متن کامل این مقاله را در چشمانداز ایران شماره 89 بخوانید
📎با ما از طریق آدرس زیر در تماس باشید:
@Nehzatazadiran
🔸«فانتزی جنگ»!
🔹محمدحسین غیاثی
@Nehzatazadiiran
۱. قیاس جراح و جنگ:
میگویند جنگ مثل عمل جراحی است. جراحی که کتابهایش را میخواند، تکنیکهایش را بهروز میکند و با کمترین خونریزی، بیماری را برطرف میکند.
اما جنگ چه؟ آیا جنگ یک علم دقیق است؟ یا آشوبی است که نتیجهاش را نه ژنرالها، که تاریخ — آن هم سالها بعد — مشخص میکند؟ آیا میتوان ویرانی یک کشور را با تیغ جراحی مقایسه کرد؟ این قیاس، فریبنده و خطرناک است.
۲. غیرقابل پیشبینی بودن جنگ:
قبلاً گفتهام ترامپ شمارهی ۲ به سادگی به جنگ با ایران نخواهد رفت. جنگ هزینه و ریسک اقتصادی و سیاسی دارد.
اما یک حقیقت تلخ وجود دارد: جنگها گاهی از منطق سیاستمداران خارج میشوند. گاهی خود آتش، آتشگیرانه میشود. پس نه من و نه شما و نه حتی تصمیمگیران در واشنگتن، نمیتوانیم با قطعیت بگوییم «جنگ خواهد شد یا نه». جنگ مثل زمینلرزه است؛ میتوانی احتمال بدهی، اما نمیدانی دقیقاً چه زمانی و با چه قدرتی میآید!
۳. جنگ: ویرانی با چند فایده؟
جنگ ویران میکند. خانهها، بیمارستانها، مدارس و رویاهای یک نسل را. جنگ سرمایههای ملی را نابود میکند و کشور را عقب میاندازد. اما برخی میگویند: «مگر زمینلرزه هم فقط ویرانی میآورد؟ مگر پس از زمینلرزه، چشمههای جدیدی جاری نمیشود؟»
بله. اما آیا میشود برای بهرهبرداری از یک چشمهی جدید، عامدانه زمینلرزه ایجاد کرد؟ آیا میتوان گفت: «بیایید کشورمان را ویران کنیم، شاید بعدش پیشرفت کنیم»؟ این یک فانتزی خطرناک است. یک قمار با جان میلیونها انسان.
۴. فانتزی «نجات از بیرون»:
خیالپردازی میکنیم که آمریکا میآید، رژیم را برمیدارد، دموکراسی آماده را از جیبش درمیآورد و همه چیز را درست میکند. آیا تاریخ چنین چیزی را نشان داده؟
بیایید نگاه کنیم به فهرست بلندبالای کشورهایی که آمریکا به آنها حمله کرده یا در امورشان مداخله نظامی کرده: از عراق تا لیبی و افغانستان. در کدام یک از این کشورها، آمریکا «ساختار بهتری» تحویل داد؟ در کدام یک، پس از جنگ، بهشت ساخته شد؟ پاسخ روشن است: تقریباً در هیچکدام.
اما سه استثنا همیشه جلوی چشممان قرار دارد: ژاپن، کره جنوبی، ویتنام. اینها کشورهایی هستند که پس از جنگ یا ویرانی، پیشرفت چشمگیری کردند. اما داستان واقعی چیست؟
۵. تحلیل سه استثنا: پیششرطهایی که ما نداریم:
ژاپن: وقتی آمریکا به ژاپن حمله کرد، این کشور از قبل یک قدرت صنعتی و منضبط بود. اصلاحات میجی از قرن نوزدهم آغاز شده بود. فرهنگ کار جمعی، احترام به نظام سلسلهمراتبی و بوروکراسی کارآمد از قبل وجود داشت. آمریکا فقط یک «مدیر اشغالگر» بود که روی یک زیرساخت نسبتاً آماده سرمایهگذاری کرد.
سؤال ما؛ آیا ما در ایران، آن فرهنگ کار جمعی نهادینهشده، آن انضباط اجتماعی و آن پیشینهی اصلاحات زیرساختی را داریم؟
کره جنوبی: این کشور پس از جنگ کره کاملاً ویران شد. اما معجزهی رود هان رخ داد. چرا؟ چون یک دولت متمرکز و توسعهگرا (گاه اقتدارگرا) حاکم شد. چون آمریکا به عنوان یک متحد استراتژیک، سرمایه و بازار داد. چون جامعهی کره حاضر بود برای پیشرفت، فداکاری کند.
سؤال ما: آیا ما حاضریم بهای پیشرفت را بپردازیم؟ آیا حاضریم کشورمان ابتدا به طور کامل ویران شود، عزیزانمان کشته شوند، و بعد — اگر شانس بیاوریم — شاید روزی مثل کره شویم؟
ویتنام: این کشور بعد از جنگی ویرانگر با آمریکا، خودش تصمیم گرفت تغییر کند (سیاست «دوی موی»). رهبران ویتنام — با حفظ حاکمیت — اقتصاد را باز کردند و با دشمن دیرین خود همکاری اقتصادی آغاز کردند. این یک انتخاب داخلی بود.
سؤال ما: آیا ما میتوانیم — پس از یک جنگ احتمالی — یکپارچه و متحد بمانیم؟ آیا میتوانیم دشمن را ببخشیم و با او همکاری اقتصادی کنیم؟ یا مانند عراق، دچار جنگ داخلی و چندپارگی میشویم؟
۶. نتیجهگیری اخلاقی و واقعبینانه:
اگر فکر میکنید جنگ با آمریکا راهحل است، باید بتوانید این سؤالات را صادقانه پاسخ دهید:
· آیا حاضرید ویرانی کامل زیرساختهای کشور را بپذیرید؟
· آیا حاضرید کشته شدن هزاران — شاید صدها هزار — هموطن را توجیه اخلاقی کنید؟
· آیا فکر میکنید فرهنگ و انسجام اجتماعی ما پس از جنگ، بیشتر شبیه ژاپن خواهد بود یا شبیه عراق و افغانستان؟
· آیا فکر میکنید آمریکا — با بررسی سابقهٔ طولانیاش — برای ما استثنا قائل خواهد شد و یک «دموکراسی آماده» میآورد؟
تاریخ میگوید: پیشرفت واقعی، از درون میجوشد. جنگ — آن هم جنگ ویرانگر — نه تنها تضمینی برای پیشرفت نیست، بلکه احتمالاً ما را به سرنوشت عراق و افغانستان نزدیکتر میکند تا به سرنوشت ژاپن یا کره.
پس قبل از آنکه فریاد بزنیم «جنگ راهحل است»، باید بپرسیم: «آیا حاضریم هزینهی واقعی آن را — نه در حرف، که در عمل —بپردازیم؟»
📎با ما از طریق آدرس زیر در تماس باشید:
@Nehzatazadiran
🔸«چگونه "خودکامه" نشویم؟»
🔹اردشیر منصوری. ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
@Nehzatazadiiran
هم بر قدرتان و حاکمان و هم ما مردمانِ خسته از بحران، در معرض خودکامگی، و فرهنگ و زبان استبدادی هستیم. پرهیزدادن از «خودکامگی» فقط پندی اخلاقی نیست، بلکه بایستهای سیاسی، و از این رو استراتژی مبارزه در فضای کنونی ایران هم هست. زبان مشحون از نشانگان خودکامگی مانع از پیوند است؛ چه پیوند دولت-ملت، و چه پیوندِ گروههایی از مردم که در مقام استیفای حق به ائتلاف و همصدایی نیازمندند.
چگونه نشانههای خودکامگی را بشناسیم و خود را از آن مصون نگه بداریم؟
نشانگانِ خودکامگی در فرهنگِ سیاسی:
این که پیشوا/ رهبر خود را با القابی همچون «آقا/ حضرت/ مقام...» یا «شاهزاده» یا «استاد» یا «رفیق/ برادر» خطاب کنی و چنانچه مقتدایت را حتی اگر بهسادگی به نام اصلیش خطاب کنند، آنها را ضد خود تلقی کنی! در عوض خودت رهبر مخالفانت را جز با دشنام یا طعن خطاب نکنی.
➖آموزههای زبان و فرهنگ استبدادزده:
- نگو «معترض»، بگو «اغتشاشگر»! نگو انتقاد و دادخواهی، بگو فتنه، بگو فریبخوردگان اسرائیل!
- نگو «مجاهدین خلق»، «فدایی خلق» «حزب توده»، یا بگو «منافق» تا از نگاه حکومت در صف ضدانقلاب قرار نگیری، یا بگو «چپول» تا هوارادان پادشاهی تحویلت بگیرند، یا «سلطانی» و «آلبانی» را قافیه کن تا در تمایز از گفتمان حکومتی آن دو جریان معارض را نواخته باشی!
- اگر بگویی «رضا پهلوی» هیچ کس از تو راضی نیست، نه حکومت، و نه مخالفانِ حکومت. یا باید بگویی «شاهزاده» تا در ازای پذیرفتهشدن از سوی یک جریان از اپوزیسیون، هم مطرود حکومت باشی و هم همۀ دیگر مخالفان و معترضان، و یا باید بگویی «ربعپهلوی» یا «پیر کودک» تا در ازای نفرتی که از سوی جریان پهلویخواه تحمل میکنی نزد برخی نیروهای داخلی و شاید لایههایی از حاکمیت مخاطبی و رضایتی بیابی.
- اگر میخواهی از چشم انبوه مخالفان نیفتی، نگو «اصلاحطلب»، بگو «اسهالطلب»، به جای «جنبش سبز» یا محض رضایت ولاییون بگو «فتنۀ موسویچیها»، یا محض رضایت براندازان بگو «پیرمرد خفه شو»! تا دیده شوی، شنیده شوی. اگر پیراسته از دشنام، زبان به استدلال و نقد بگشایی، برای همۀ خطوط غالب میدان ناخودی هستی و شایستۀ طرد و نفی، حتی دشنام و تهدید!
پیشنهادی کوچک برای توقف دمینوی خودکامگی:
«بهرهگیری بیشتر از گوش، استفادۀ بهتر از زبان و قلم»
اگر کسی پیش و بیش از آن که بهدرستی «بشنود» تنها «بگوید»؛ چه آن که فقط فرمان و رهنمود میدهد، و چه آن که به اعتراض دهان به فریاد میگشاید، در معرض این خطر قرار دارد. خودکامگی فقط «حاکمان» را تهدید نمیکند، راهبرانِ جنبشهای رهاییخواه، نخبگان فکری، و خودِ ما مردمِ حیران و معترض هم باید خود را در معرض آن ببینیم.
رهایی از چرخۀ استبداد، منوط است به دریافت دقیق بنیانهای ایدئولوژیِ آزادیستیز و نقد مستدل آن. بدین منظور باید ابتدا خواند و شنید و فهمید. در جایگاه شنونده، حتی اگر با فحشی مواجه شدیم، آن را از فیلتر خِرد عبور دهیم و ببینیم ژرفای پیام و اعتراضِ نهفتۀ پشت آن ناسزا چیست. نگذاریم آزردگی از ظاهرِ ناسزای کلامِ مخالف، ما را از فهم درست «دیگری» باز دارد و شعلۀ نفرت و انتقام را برافروزد. در بحبوحۀ سیاسی کنونی، پاسخ فحش، دشنام نیست؛ صبوری است و دعوت به استدلال برای جدل مؤثر.
نخبۀ عزیز! «از دشنام مرنج و با دشنام مرنجان»! حتی اگر جریانی را خطرناک یافتی، نقد و برائت آری، تحقیر و تنفّر نه.
در خشم شدن از مشاهدۀ خون معترضان عاصی از انبوهی فقر و فساد و تبعیض و تحقیر، واکنشی است انسانی و حتی شرط شرافت؛ همچنانکه نگرانی از مشاهدۀ سایۀ نسلکشان و بیزنسمنهای کثیف بر سر مملکت. اما نباید گذارد خشم انباشته ما را به ورطۀ تکثیر نفرت، خشونت و خودکامگی بکشاند. بس است زنجیرۀ تزایدِِ رحمان-شیطان، هابیل-قابیل، ضحاک-فریدون و حسین-یزیدسازی! زبان مشحون از کینه و انتقام ذهنِ خودکامه میسازد و امکان عاملیت مؤثر برای رهایی را میستاند.
📎با ما از طریق آدرس زیر در تماس باشید:
@Nehzatazadiran
🔸 «واژگونی یک نظام سیاسی سادهترین و سریعترین بخش تغییر و خیلی آسانتر از تغییر در ساحات اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی یک جامعه است»
🔹 سخنرانی دکتر ابراهیم یزدی در مراسم هفتمین شب درگذشت مرحوم مهندس مهدی بازرگان
@Drebrahimyazdi
📎با ما از طریق آدرس زیر در تماس باشید:
@Nehzatazadiran
🔸تیرها کمانه کرده است
🔹گفتوگوی سعید حجاریان با خبرگزاری تابناک درباره علل و پیامدهای اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، ۵ اسفند ۱۴۰۴
@Nehzatazadiiran
📌عدهای در حاکمیت میگویند میخواهیم فضاهایی را برای تجمع و اعتراض و ابراز وجود در اختیار معترضان قرار دهیم. تصور کنید جمعیت معترضی را که شماره ملی و تلفنشان را در سامانهای که من آن را «سامانه ملی اعتراضات» مینامم، ثبت کنند و بعد در یک نقطه مشخص جمع شوند! نتیجه حیرتانگیز خواهد بود و این نشان میدهد تجویزکنندههای چنین ایدههایی پایشان روی زمین سیاست نیست
📌من مخالف فحاشی هستم اما به شما بگویم در شرایط فعلی ایراد را متوجه جوانی که کلمات رکیک بهکار میبرد، نمیدانم. به اعتقاد من پروژههایی که طی سالها با هسته اخلاق فردی، حقوق شهروندی و دموکراسیخواهی در ایران شکل گرفتند، همگی به تیر غیب دچار شدهاند
📌یک نیروی سیاسی- فارغ از عنوانی که دارد- حتماً باید روشن و صریح مرزبندی داشته باشد و پیوسته مرزهایاش را بهروز کند. این مرزها فراوان هستند و لزوماً به اعتراضات اخیر مربوط نمیشوند. اجمالاً من معتقدم یک نیروی سیاسی در موازنه میان جامعه و حاکمیت باید نگاهاش به سوی جامعه باشد
📌ما نباید همهچیز را به چند اطلاعیه رسمی و چند موضع هماهنگشدهی افراد تقلیل بدهیم و بگوییم تروریستهایی آمدند و کشتند و رفتند. باید مشخص شود مرزبانی و ضدجاسوسی کشور چگونه عمل کردهاند، که تروریستها آمدهاند و کشتهاند و رفتهاند. اینجا نقطه فاصلهگذاری من است حتی با برخی اصلاحطلبان سابق! به قول آن ظریفِ نکتهسنج باید مراقب صحنهآراییهای خطرناک باشیم!
📌باید توجه کنیم جنگ روانی- که لقلقه زبانهاست- با توجه به برخی اقدامات غیرعقلانی اثرگذاریاش بیشتر خواهد شد. مثلاً هنوز تکلیف آن جنگنده اف-۳۵ و خلبان زن مشخص نشده است و این قبیل محتواها باعث میشود هیمنه دستگاه رسانه فروبریزد. لذا باید توجه کرد صحبت مکرر از جنگ روانی تبعاتی دارد که از جمله آن برجسته شدن ناکارآمدیهاست
📌مهندس بازرگان زمانی گفت، «آن نخستوزیری که باید برای ملاقات با وزرا اجازه بگیرد برای لای جرز خوب است. مگر من هویدا هستم و یا امام، محمدرضا شاه که آب خوردن را اجازه بگیریم؟! اگر بنا باشد نخستوزیر، وزیر امور خارجه و وزیر دفاع مورد اعتماد نباشند و تشخیص ندهند که وقتی با یک وزیر ملاقات میکنند چه باید بگویند آنها را نباید نگه داشت!» میخواهم بگویم مسئله ابتکار عمل هنوز حلناشده باقی مانده است
📌زمانیکه صداوسیمای یک شهر مورد حمله واقع میشود و خسارت جدی میبیند، حتماً مسأله تولیدات استانی نیست بلکه بحث بر سر نمادهاست؛ یعنی جماعتی در شهرستانها صداوسیما را نماد وضع موجود میدانند
📌در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۷۲ بخشی از مخالفت خود با سیاستهای دولت سازندگی را با رأی به آقای احمد توکلی نشان داده است اما این امکان بهتدریج سلب و از انتخابات مردمزدایی شد. یعنی بخشی از مردم فاعلیت خود را از دست دادند و تخیّل تغییر فضا نزد آنها از بین رفت. نتیجه اینکه بهگمانم اگر امروز نظرسنجی مطمئنی صورت بگیرد، حتماً درصد قابل تأملی از حمله خارجی دفاع خواهند کرد
📌کمیته حقیقتیاب داخلی شاید در دعواهای عشیرهای کارساز باشد، اما فراتر از آن خیر؛ حتی تجربیات پرونده قتلهای زنجیرهای و کوی دانشگاه تهران هم نشان داد، ساختار حقیقتیابی ایران فشل است و در نقطهای به صخرههای ستبر برخورد میکند!
📎متن کامل گفتگو را در لینک زیر مطالعه فرمایید:
https://telegra.ph/NAI-02-26-3
📎با ما از طریق آدرس زیر در تماس باشید:
@Nehzatazadiran
🔸جنبش اعتراضی در ایران؛ آسیبشناسی دشنام و ناسزاگویی سیاسی
🔹گفتگوی دویچهوله با سعید پیوندی
@Nehzatazadiiran
📌مارکس و انگلس برای نخستینبار در کتاب "ایدئولوژی آلمانی" به واژه "لمپن پرولتاریا" اشاره میکنند. لمپنها رفتارها و فرهنگ لایههای حاشیهای و بیثبات جامعه دارند که تن به کار تولیدی نمیدهند، آگاهی طبقاتی ندارند و اغلب ابزار دست قدرتها برای هرجومرج، باجگیری و رفتارهای تخریبی هستند. این پدیده محصول ناامیدی اجتماعی و نماد خشونت غیرایدئولوژیک است.
📌البته این لایههای اجتماعی و فرهنگ و رفتار آنها بعدتر در آثار کسانی مانند گرامشی و هانا آرنت نیز به بحث و تحلیل گرفته شدهاند.اگر مارکس لمپنپرولتاریا را بیشتر از منظر اقتصادی تحلیل میکند آرنت این گروهها را از منظر جداشدگی از ساختارها و هنجارهای متعارف اجتماعی یا سرخورده از نظام سیاسی تحلیل میکند و خطر اصلی ناشی از آنها را فروپاشی فضای عمومی و تخریب سیاست به عنوان کنش جمعی عقلانی و مبتنی بر گفتوگوی مدنی میداند که در تداوم خود میتواند به مستعدشدن هر چه بیشتر این افراد برای تبعیت از رهبران اقتدارگرا بیانجامد.
📎متن کامل گفتگو را در لینک زیر مطالعه فرمایید:
https://telegra.ph/NAI-02-22-4
🔸«دیاسپورای جنگطلب»
🔹 محمدحسین غیاثی-۲۹ بهمن۱۴۰۴
@Nehzatazadiiran
برخی از دیاسپورای ایرانی(ایرانیان دور از وطن) در تظاهراتهای خود از ترامپ خواستهاند بر علیه ایران اعلان جنگ کند.
بیایید لحظهای از هیجان فاصله بگیریم.
در جنگهای مدرن، «رژیم» بمباران نمیشود؛ کشور بمباران میشود. نیروگاهها، پالایشگاهها، پلها، جادهها، شبکه برق، زیرساختهای ارتباطی، کارخانهها و حتی ظرفیتهای درمانی هدف قرار میگیرند. آنچه فرو میریزد صرفاً یک ساختار سیاسی نیست، بلکه یک سامانهی پیچیدهی اجتماعی–اقتصادی است که میلیونها انسان در آن زندگی میکنند.
برخی چنین میپندارند که جمهوری اسلامی یک زائدهای جدا از پیکر ایران است؛ گویی میتوان آن را مانند یک تودهی اضافی برداشت، جایش را بخیه زد و چند روز بعد بیمار از تخت برمیخیزد، راه میرود و بهبود مییابد.
اما دولت مدرن مجموعهای درهمتنیده از نهادهای امنیتی، اداری، اقتصادی و خدمات عمومی است. حذف خشونتآمیز رأس هرم، معمولاً کل ساختار را دچار فروپاشی میکند.
تجربهی عراق، پیش روی ماست. در سال ۲۰۰۶ مقالهای در The Lancet منتشر شد که برآوردهای بسیار بالایی از تلفات جنگ عراق ارائه میداد؛ هرچند دربارهی ارقام آن بحثهای روششناختی وجود داشت، اما حتی محافظهکارانهترین برآوردها نیز از صدها هزار کشته حکایت داشتند. مهمتر از عدد دقیق، واقعیتِ فروپاشی یک کشور بود: سالها ناامنی، جنگ داخلی، آوارگی، و نسلی که با خشونت بزرگ شد.
آیا کسانی که امروز در کشورهای امن به خیابان میآیند و قدرت خارجی را به جنگ دعوت میکنند، به خلأ قدرت پس از بمباران اندیشیدهاند؟
چه نیروی سازمانیافتهای قرار است کشور را اداره کند؟
کدام ساختار بوروکراتیک سالم باقی میماند؟
چه تضمینی وجود دارد که جنگ داخلی، تجزیهگرایی یا ظهور نیروهای رادیکال رخ ندهد؟
و از همه مهمتر: قدرتهای بزرگ بر اساس منافع خود تصمیم میگیرند، نه بر اساس شعارهای تظاهرکنندگان. اگر روزی مداخلهای رخ دهد، نتیجهاش لزوماً همان چیزی نخواهد بود که دعوتکنندگان تصور میکنند.
نقد حکومت حق هر شهروندی است. اما دعوت به جنگ علیه سرزمینی که میلیونها انسان در آن زندگی میکنند، مسئلهای دیگر است. جنگ یک ابزار جراحی دقیق نیست؛ انفجاری است که اثراتش نسلها باقی میماند.
تغییر پایدار اگر قرار است رخ دهد، باید بر ظرفیتهای درونی جامعه و مسیرهای کمهزینهتر استوار باشد، نه بر ویرانههای یک کشور.
تاریخ قضاوت خواهد کرد که چه کسانی در پی اصلاح بودند و چه کسانی آتش را به خانه دعوت کردند.
📎با ما از طریق آدرس زیر در تماس باشید:
@Nehzatazadiran
🔸چرا برخی رژیمها، با وجودی که دربدترین بحران اقتصادی هستند؛ سقوط نمیکنند!؟
🔹علت این عدم سقوط چیست ؟
@Nehzatazadiiran
پنج نظریهپرداز بزرگ در علوم سیاسی، اقتصاد سیاسی و جامعهشناسی، چندین توضیح میدهند چرا کشورهایی با اقتصاد بهشدت بحرانی لزوماً سقوط نمیکنند!؟
اول : نظریه «ائتلافهای بهرهمند» – مانکور اولسون
اولسون میگوید دولتها حتی بدترین و ناکارآمدترین آنها، در طول زمان، شبکهای از گروههای ذینفع، نظامیان، بوروکراتها و افراد وابسته میسازند که بقای رژیم به آنها گره خورده است. این گروهها با اینکه میدانند اقتصاد خراب است، اما از وضع موجود سود میبرند و اجازه سقوط نمیدهند. بنابراین حتی اگر اکثریت مردم فقیر شوند، تا وقتی شبکه قدرت و گروههای بهرهمند پایدارند، نظام فرو نمیریزد و اقتصادِ بحرانی موجب سقوط نمیشود.
دوم : نظریه «ظرفیت دولت و ابزارهای سرکوب» – چارلز تیلی
تیلی، جامعهشناس بزرگ، میگوید دولتها تا وقتی ظرفیت کنترل، سرکوب، و بسیج منابع را داشته باشند، حتی اگر اقتصاد بههمریخته باشد، میتوانند بقا پیدا کنند. وعوامل کلیدی بقای دولتهای بحرانزده شامل
انحصار خشونت (ارتش و پلیس)
کنترل بوروکراسی
توانایی گرفتن مالیات یا منابع از گروههای محدود
قدرت تبلیغات و کنترل روایت (پروماگاندای دولت)
پس تا زمانی که دولت ابزارهای «کنترل اجتماعی» را حفظ کرده باشد، حتی بحران شدید اقتصادی به سقوط ان منجر نمیشود.
سوم : نظریه «وابستگی و نظم نیمهپایدار» – امانوئل والرشتاین
در نظریه نظام جهانی والرشتاین، بسیاری از کشورهای پیرامونی در یک وضعیت مزمن بحران اقتصادی هستند اما سقوط نمیکنند زیرا:
1. در چرخه اقتصاد جهانی نقش دارند (ارزانفروشی منابع، نیروی کار ارزان، و مصرف کالای خارجی).
2. نخبگان حاکم پیوندهای خارجی دارند و از خارج حمایت میشوند.
3. در این کشورها یک نوع تعادل منفی شکل میگیرد: نه بهبود، نه فروپاشی.
پس نظامهای ضعیف اقتصادی میتوانند دههها دوام بیاورند، زیرا در ساختار جهانی جایی دارند که مانع فروپاشی کامل آنها میشود.
چهارم : نظریه «نهادهای استثماری و بقای سیاسی» – دارون عجماوغلو و جیمز رابینسون
عجماوغلو میگوید کشورهایی که نهادهای سیاسی «استثماری» دارند (دولت قدرت را در دست گروه کوچک نگه میدارد) حتی اگر اقتصاد در حال فروپاشی باشد، سقوط نمیکنند چون: قدرت در دست گروه محدودی متمرکز است . این گروه میتواند منابع باقیمانده را به سمت خود منحرف کند. هر تغییر سیاسی، منافع آن گروه را تهدید میکند، بنابراین با تمام قدرت مانع فروپاشی و تغییر میشود. بنابراین اقتصاد ممکن است نابود شود، اما ساختار سیاسی همچنان میتواند زنده بماند.
پنجم : نظریه «تهیدستی قابل تحمل» – جیمز اسکات
اسکات میگوید دولتها تا وقتی سقوط نمیکنند که مردم گرسنگی مطلق و بیامنی کامل را تجربه نکنند .حداقلی از غذا، امنیت و امید باقی بماند. سرکوب یا کنترل اجتماعی مانع سازماندهی مردم شود!. به عبارت دیگر: مردم فقیر میشوند، ولی تا وقتی شرایط از «آستانه تحمل» بالاتر نرود، قیام رخ نمیدهد و سقوط ایجاد نمیشود!
📎با ما از طریق آدرس زیر در تماس باشید:
@Nehzatazadiran
🔸دام گذار: هشدار تاریخی دربارۀ نقش تسهیلگر
🔹محمد مالجو
@Nehzatazadiiran
پادشاهیخواهان میگویند پس از سرنگونی جمهوری اسلامی باید رفراندومی برگزار شود تا مردم در یک انتخابات آزاد میان جمهوری و پادشاهی یکی را برگزینند. خود رضا پهلوی نیز در بیانیۀ اخیرش تصریح کرده است: «نقش من در این مسیر ... نقش یک تسهیلگر برای رسیدن به آن روزی است که شما، مردم ایران، در یک انتخابات آزاد، نوع حکومت آیندۀ خود را برگزینید.»
این سخن، در سطح اعلامی، پاسخی دموکراتیک به بحران مشروعیت به نظر میرسد: واگذاری تصمیم نهایی به رأی مردم و تعلیق داوری دربارۀ نوع حکومت تا برگزاری انتخابات آزاد. اما، در سطح اِعمالی، مسئله معمولاً نه در سطح نیتها بلکه در سطح سازوکارهای قدرت تعیین تکلیف میشود. پرسش تعیینکننده این نیست که چه کسی چه میخواهد. پرسش این است که زمین بازی قدرت چه رفتاری را پاداش میدهد و چه رفتاری را جزا.
تاریخ معاصر ایران نشان میدهد «دربار» یا«بیت» در این سرزمین یا میبلعد یا بلعیده میشود. به بیان دیگر، کانون مرکزیِ قدرت یا چنان اقتدار خود را گسترش میدهد که سایر نهادها را در خود حل کند یا، اگر در این کار ناکام بماند، خود بهسرعت در معرض حذف و فروپاشی قرار میگیرد. وضعیت میانه، یعنی قدرتی مقید و محدود و همزیست با نهادهای مستقل، بهندرت دوام آورده است. هر گاه توازنی نسبی شکل گرفته یا به سوی تمرکز بیشتر لغزیده یا در اثر رقابتهای حلنشده از هم گسیخته است.
بنابراین مسئله فقط این نیست که یک بازیگر سیاسی خود را «تسهیلگر» بداند یا وعدۀ صندوق رأی بدهد. مسئله این است که آیا ساختار سیاسی ایران امکان میدهد چنین موقعیتی واقعاً بیطرف و موقتی بماند یا نه. در سرزمینی که قواعد نانوشتهاش به سود تمرکز عمل میکند، هر کانونی که در مرکز بسیج سیاسی بنشیند دیر یا زود با این دوگانه روبهرو میشود: یا اقتدارش را تثبیت کند و بگستراند یا جای خود را به رقیبی بدهد که چنین خواهد کرد. همین منطق است که تعادل پایدار را در تاریخ سیاسی ما شکننده و کمدوام کرده است. تاریخ معاصر ایران این الگو را بارها نشان داده است.
انقلاب مشروطه تلاشی بود برای مقیدکردن شاه از طریق قانون اساسی و مجلس، تلاشی برای انتقال بخشی از اقتدار از دربار به نهادهای نمایندگی. اما این توازن نوپا یا، در تجربۀ محمدعلیشاهی، با بازگشت اقتدار سلطنتی و تقویت ابزارهای نظامی و دیوانی به سود دربار بر هم خورد یا، در تجربۀ احمدشاهی، در کشاکش نیروهای رقیب و بیثباتیهای سیاسی چنان فرسوده شد که کلیت نظم فرو ریخت. به عبارت دیگر، یا شاه دست بالا را گرفت یا میدان از کنترل همگان خارج شد.
در دورۀ رضاشاه پهلوی تمرکز قدرت در قالب دولتسازی مقتدر و حذف نیروهای رقیب سیاسی چنان پیش رفت که امکان تکوین نهادهای مستقل و پایدار از میان رفت و توازن نوپای پسامشروطه عملاً پایان یافت. در دورۀ محمدرضاشاه پهلوی نیز تمرکز قدرت در رأس هرم از بهار ۱۳۲۶ بهتدریج چنان افزایش یافت که احزاب و مطبوعات و نهادهای مدنی استقلال واقعی پیدا نکردند. ساختار چنان شکل گرفت که بقایش به اقتدار شخص اول گره خورد. در نتیجه، با نخستین بحران فراگیر و ازدسترفتن اقتدار پادشاه عملاً کل سازه بهناگاه فروپاشید، چه، ستونهای مستقل برای حفظ تعادل وجود نداشت.
پس از انقلاب ۱۳۵۷ نیز «بیت» نوظهور بهتدریج به کانون اصلی تنظیم و توزیع قدرت بدل شد، روندی که در دورۀ رهبری دوم بهشدت تعمیق یافت. بازنگری قانون اساسی و گسترش اختیارات رهبری و تقویت نهادهای انتصابی، جملگی، جایگاهی ساخت که عملاً فراتر از رقابتهای انتخاباتی قرار گرفت. نهادهای انتخابی هر گاه کوشیدند از حدود ترسیمشده فراتر روند با سازوکارهای حقوقی و امنیتی مهار شدند. هر کانون قدرت موازی یا در ساختار ادغام شد یا به حاشیه رفت. معماری نهادی نظام چنان شکل گرفت که تمرکز را بازتولید کند و جلوِ چندپارگی را بگیرد. باز همان منطق آشنا در تاریخ سیاسی ایران: یا ببلع یا بلعیده شو.
در این چارچوب، ایدۀ «من تسهیلگرم و تصمیم با مردم است» صرفاً یک ترفند برای خلق اجماع حداکثری در مرحلۀ سرنگونسازی نظام کنونی است. چهرهای با سرمایۀ نمادین، وقتی خود را بیطرفِ نوع حکومت معرفی میکند، چهبسا بتواند طیف وسیعی از مخالفان را زیر چتر خود گرد آورد، بیآنکه نسبت به مقصد نهایی تعهد الزامآوری بدهد. اما در مرحلۀ گذار است که همان شبکۀ بسیجشده و همان جایگاه محوری به اهرم قدرت بدل میشود. در زمینی که تعادل پایدار چندان دوام نمیآورد، «تسهیلگر» بهسرعت به «کانون» تبدیل میشود. کانون نیز برای بقا به متمرکزسازی قدرت گرایش مییابد. در چنین وضعی، رفراندوم نه نقطۀ صفرِ بیطرف بلکه محصول توازن قوایی است که در دورۀ گذار شکل گرفته، توازنی که میتواند گزینۀ پادشاهی را، همچون امتداد طبیعی قدرت مستقرِ دورۀ گذار، از صندوق بیرون بکشد.
🔸آیا بازرگان شکست خورد؟
🔹محمدحسین بنی اسدی، دبیرکل نهضت آزادی ایران
🔹به مناسبت سی و یکمین سالگرد درگذشت مهندس مهدی بازرگان
@Nehzatazadiiran
به مناسبت پاسداشت سی و یکمین سالگرد درگذشت اسوه آزادی، عدالت و تقوی، مهندس مهدی بازرگان بنا بود در تاریخ نهم بهمن1404 در بستر کلاب هاوس و با حضور سخنرانان متعدد نشست و گفتگویی داشته باشیم که متاسفانه با اعتراضات دی ماه در ایران مواجه شده و با قطع سراسری اینترنت در آن روزها و عدم دسترسی به کیفیت مطلوب اینترنت تا به امروز، امکان برگزاری مراسم یاد شده از یاران و دوستان مهندس بازرگان و نهضت آزادی ایران سلب گردید.
در افتتاحیه این مراسم مقرر بود دکتر بنی اسدی دبیرکل نهضت آزادی ایران سخنرانی خود را تحت عنوان ((آیا بازرگان شکست خورد؟)) ایراد نمایند که میسر نگردید. بهمین دلیل متن سخنرانی ایشان تهیه و خدمت دوستان و همراهان گرامی تقدیم می شود.
🔸پیآمدهای عبور محمدرضاپهلوی از «سلطنت» به «حکومت»، با دستکاری آمرانه در قانون اساسی مشروطه
🔹سید علی محمودی- شنیداری- ۱۷ آذرماه ۱۴۰۴
@Nehzatazadiiran
📌پرسشها:
۱- چرا و چگونه شاه از سلطنت عبور کرد و به حکومت رویآورد؟
۲- رویآوردن شاه از سلطنت به حکومت، چه پیآمدهایی برای ملت ایران و مام میهن داشت؟
📌چرایی:
شاه میاندیشید که باید در ایران به عنوان پادشاه «یا همهکاره باشد یا هیچکاره». او از این وضعیت رنج میبُرد. او میخواست در ایران شخص اول باشد، نه فروتر؛ از نخستوزیری قوام، مصدق و امینی رنج میبرد.
طبق قانون اساسی مشروطه، شاه سوگند یادکرده بود که «سلطنت کند، نه حکومت».
📌چگونگی:
۱- تشویق و تحریص بریتانیا: مذاکرات در تهران و لندن.
۲- پس از فتح آذربایجان با فروپاشی فرقۀ دموکرات، روحیه و روانشناسی شاه دگرگون شد: تبلیغات در آن زمان این بود که با رهبری شاه این فرقه شکست خورد و شاه پیروز این میدان شد. شاه از آن پس دیگر شخص قبلی نبود. توقعش بالا رفته و تحملش کم شده بود.
۳- پیروزی مدبرانۀ قوام نخست وزیر طی مذاکرات با استالین در مسکو برسر نفت شمال و برچیدن بساط فرقۀ دموکرات از آذربایجان برای شاه دردناک و تلخ بود؛ زیرا قوام رهبر این سیاستورزی و دیپلماسی پیچیده، برجسته و تاریخی بود.
۴- سوءقصد به شاه در دانشگاه تهران، انگیزه و بهانهای شد که او در تغییر اصل ۴۸ قانون اساسی مشروطه مصمم و واردعمل شود. دَعاوی او: ناامنی در کشور، بینظمی در ادارۀ امور مملکت، ناهماهنگی بین ارکان حکومت.
📌شخصیتهای تراز اول سیاسی ایران، شامل احمد متیندفتری، احمد قوام و علی امینی، صریحاً شاه را به علت دستاندازی در قانون اساسی مشروطه مورد انتقاد قرار دادند.
نتیجه گیری:
۱- در قانون اساسي مشروطه و متمم آن، از پادشاه به عنوان فردي خودكامه، تماميتگرا، داراي قدرت مطلقه، برابر يا مافوق قانون و داراي يد مبسوطه خبري نيست.
۲- اختیار انحلال دو مجلس شورای ملی و سنا، جداگانه و یا همزمان، بدعتی ضد ملی و ضد قانون اساسی مشروطه بود که راه قانونگریزی و قانونستیزی را در تاریخ معاصر ایران گشود.
۳- با تغییر اصل ۴۸ قانون اساسی مشروطه، اصل هفتم آن آشكارا نقض شد كه برپايۀ آن، «اساس مشروطيت جزاً و كلاً تعطيلبردار نيست.»
۴- شاه در مقام حاکم مطلق و فرمانروای کشور، وارد دخالتهای گوناگون در امورکشور شد. در نتیجه، او مسبب اشتباهات بزرگ، خسارتهای بسیار در سیاستگذاری، برنامهریزی، و وظایف اجرایی دولت شد. حکومت استبدادی شاه او را دچار خیالپردازی کرد و در صدد پیاده کردن «تمدن بزرگ» برآمد.
۵- شهروندان ایران از دیریاز «حکومتها را برای ایران میخواسته اند، نه ایران را برای حکومتها.»
۶- ایرانیان همواره در اندیشۀ مهار انواع استبداد در سرزمین خود و کشیدن قلم قرمز بر رابطۀ «خدایگان و بنده» بوده اند و هیچگاه با حکومتهای قانونگریز، موروثی و مادامالعمر سر سازگاری، پذیرش و تسلیم نداشته اند.
۷- پدران جنبش مشروطه خواهی به ما میآموزند که در برپاییِ حاکمیت ملی و حکومت قانون از جان و دل بکوشیم، به این دو پایبند باشیم و در نگاهبانی از آن درنگ نکنیم.
۸- بایستی ما ایرانیان از آنچه بر سر قانون اساسی مشروطه و پیآمدهای آن در دورۀ پهلوی دوم آمد، درس عبرت بگیریم و نگذاریم این تجربۀ تلخ و ویرانگر در ایران امروز و فردا باردیگر تکرار شود.
📎با ما از طریق آدرس زیر در تماس باشید:
@Nehzatazadiran
🔸منافع روشن آنان و سرنوشت مبهم ایران
🔹سهند ایرانمهر
@Nehzatazadiiran
جیدی ونس به صراحت گفته است: «اگر مردم ایران بخواهند حکومت خود را تغییر دهند، این کار خود آنان است؛ و آنچه برای آمریکا موضوعیت دارد، جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای است».
در این سخن، نکتهای پنهان نیست. تغییر سیاسی در ایران نه در شمار اهداف اعلامی آمریکاست و نه تعهدی نسبت به آن پذیرفته شده است. آنچه هست، سخن از امنیت و منافع خویش است.
از اینجا نتیجهای روشن به دست میآید: وقتی معیار، منفعت خویش باشد، سرنوشت ایران پس از هرگونه حمله یا فشار، به خود ایران وانهاده میشود؛ آن هم در منطقهای که آشوب در آن کمسابقه نیست و کسی نمیداند ایران پس از چنین حملهای چگونه ایرانی است؟ و چگونه میتوان مداخله خارجی را نسخهای برای تحقق خواست ایرانیان دانست، حال آنکه صاحب آن نسخه، چنین تعهدی را نه در گفتار میپذیرد و نه در برنامه اعلام میکند؟
از این نیز فراتر رویم. دولتی که خود را فقط متعهد به هدف امنیتی خویش میداند، به لوازم و پیامدهای آن هدف نیز به همان اندازه متعهد است، نه بیشتر. اگر مقصود «مهار تهدید» باشد و نه «حمایت از جامعهای دیگر»، آنگاه ویرانی زیرساختها، بیثباتی سیاسی، اختلال اقتصادی و رنج مردمان، در حاشیه تعریف میشود، نه در متن مسئولیت. تعهد، همسنگِ غایت است؛ و چون غایت، منفعتِ خودی است، دامنه مسئولیت نیز از آن فراتر نمیرود.
حال اگر همان قدرت از «حملهای کوبنده» سخن بگوید اما درباره فردای آن- بازسازی، جلوگیری از خلأ قدرت، خطر تجزیه، جنگ داخلی و مهار هرجومرج-سکوت کند، این سکوت خود سخن میگوید. در چنین منطقی، پیامدهای تخریبی «هزینه جانبی» شمرده میشود، نه تعهدی اخلاقی یا حقوقی. این تحلیل، نه برآمده از بدبینی، بلکه نتیجه مستقیم فهم سیاستی است که بر مدار محاسبه منفعت میچرخد.
از این رو، جمع میان «دغدغه ایران و ایرانی» و حمایت از جنگی که طراحانش آشکارا منافع خویش را اصل میدانند، جمعی آسان و بیتناقض نیست. نمیتوان به نام خیر عمومی یک ملت سخن گفت و در عین حال از اقدامی دفاع کرد که هیچ تعهدی نسبت به پیامدهایش برای همان ملت پذیرفته نشده است. اگر کسی چنین جمعی را ممکن میداند، باید برهانی روشنتر عرضه کند.
مرزبندی میان مطالبات مردم ایران و پروژههای مداخلهمحور قدرتهای خارجی، نه از سر احساس، بلکه از سر عقل است. آنکه این دو را یکی میانگارد، باید نشان دهد که چگونه منفعت اعلامشده قدرتی بیرونی، به نحو ضروری به خیر عمومی ایرانیان میانجامد؛ و این نشان دادن، هنوز بر عهده مدعیانی است که همچنان به جای پاسخ مستدل، نفی مداخله خارجی و جنگ را با فحاشی و غوغا به مغالطهی جانبداری از حکومت و بدخواهی ملت(!) تقلیل میدهند.
📎با ما از طریق آدرس زیر در تماس باشید:
@Nehzatazadiran
🔸چرا به اینجا رسیدیم؟
🔹میزگردی با حضور محمدحسین بنیاسدی، فرخ نگهدار، بدرالسادات مفیدی، مهدی فخرزاده، امیرعلی مالكی و لطفالله میثمی
@Nehzatazadiira
در آستانه چهلوهفتمین سالگرد انقلاب اسلامی ایران قرار داریم؛ انقلابی که قرار بود جامعه عادلانه توحیدی بنا کند، مستکبران را به زیر بکشد و مستضعفان را بر صدر بنشاند. اهداف و آرمانهای محوری آن، آزادی، استقلال و عدالت اجتماعی بود؛ آرمانهایی که در آن زمان کمتر کسی از میان مردم انقلابی، تحققنیافتن آنها را پیشبینی میکرد. حال آنکه امروز جامعه ایران با مجموعهای از بحرانهای پیچیده و انباشته اقتصادی، سیاسی و اجتماعی روبهروست.
از همینرو، برای واکاوی این پرسش که «چرا از آن نقطه به این نقطه رسیدهایم؟»، گفتوگویی مجازی با حضور سه چهره شاخص از مبارزان پیش از انقلاب-که در عین حال کولهباری از تجربه کنشگری سیاسی را در سالهای پس از انقلاب نیز بر دوش دارند-برگزار شد: محمدحسین بنیاسدی، دبیرکل نهضت آزادی؛ فرخ نگهدار، فعال سیاسی چپگرا و از رهبران پیشین سازمان چریکهای فدایی خلق (اکثریت)؛ و لطفالله میثمی، عضو پیشین سازمان مجاهدین خلق. همچنین دو کنشگر از نسلهای بعدی، مهدی فخرزاده عضو شورای سردبیری «چشمانداز ایران» و امیرعلی مالکی پژوهشگر جوان حوزه فلسفه، در این گفتوگو حضور داشتند. من نیز بهعنوان روزنامهنگاری که نوجوانی خود را در سالهای انقلاب گذرانده، در این نشست مشارکت داشتم.
🔸 «چه شد که شاه سقوط کرد!»
🔸 شكست شاه پيامد همكاری، وحدت، هماهنگی و همسويی ميان روحانيان و روشنفكران بهطور عام و روشنفكران دينی بهطور خاص بود، در اين سخن سه نكته مورد نظر است:
🔹 دکتر ابراهیم یزدی
🔹 چشمانداز ایران
🔹 شماره ۶۲
🔹 تیر و مرداد ۱۳۸۹
🔹 مجموعه آثار (۱۴)
@Drebrahimyazdi
📌الف ـ تقابل و تخاصم ميان روحانيان و شاه
📌 ب ـ بیاعتقادی و بیاعتنايی و يا شكست شاه در جذب و جلب روشنفكران
📌 ج ـ همگرايی و همسويی و وحدت در عرصههای سياسی ميان روحانيان و روشنفكران
📌 شرط مشروعيت حكومت شاه، برخورداری از «فرهايزدی» بوده است، اين فره ايزدی در شاه را موبد موبدان شناسايی و اعلام میكرده است و اين موبد موبدان بود كه تاج بر سر پادشاه میگذاشت.
📌 نكته دوم اين كه تاريخ هم چنين به ما نشان میدهد كه هر زمان ميان شاه و روحانی اختلاف افتاده است شاه شكست خورده و روحانی پيروز شده است.
📌 نكته سوم يا سومين درس تاريخ ايران اين است كه روحانيان بهندرت سلطنت كردهاند، زيرا سلطنت روحانيان موجب استهلاك مبانی قدرت آنها در ميان تودهها میشود.
📌 اما چرا روحانيان حتی در دوران ايران باستان از چنان قدرتی برخوردار بودهاند كه اولاً قدرتي هموزن و شايد هم بيشتر در كنار پادشاه بودهاند و ثانياً در تقابل و تخاصم ميان اين دو عمدتاً و اكثراً روحانی برنده و شاه بازنده شده است. درحاليكه قدرت پادشاه، نيروهای مسلح و نظاميان بوده است، موبدان و مغها، روحانيان دوران ايران باستان و پيش از اسلام و پس از آن، ارتباط و نفوذ عميق در ميان تودههای مردم داشتهاند.
📌 اما شاه از موضع غرور و قدرت و ضعف درون به سنتهای گذشته و تاريخی نظام پادشاهی بياعتنايی كرد و به جای آنكه به التيام روابط با روحانيون بپردازد، در سخنرانیای در قم كه نخوت و غرور از سر تا پای آن میباريد، به روحانيان به سختی حمله كرد و آنان را «ارتجاع سياه» ناميد و اختلاف، درگيری و تخاصم با روحانيون را به نقطه غيرقابل آشتی و ترميم رساند، در نتيجه روحانيت به جنبش ضداستبدادی پيوست.
📌 اوج نماد جدايی شاه از سنتهای پادشاهی ايران بههنگام مراسم تاجگذاری خود را نشان داد. شاه خود بر سر خود تاج گذاشت، هيچ روحانی نبود كه همچون موبد موبدان تاج بر سر پاشاه بگذارد.
@Drebrahimyazdi
📎 متن کامل این یادداشت را در لینک زیر مطالعه فرمایید:
https://telegra.ph/DrYazdi-12-11-3
🔸کشتار۱۴۰۴- حکومت در جایگاه متهم اصلی
🔹سعید برزین و مصدق کاتوزیان
🔹منبع: وب سایت ایران امروز
@Nehzatazadiiran
📌 در امر حکومتداری، داشتن قدرت مبنای مسئولیت است. هر کس به میزانی که از قدرت و توان اثرگذاری برخوردار است مسئولیت دارد. در این معنا، مسئولیت سیاسی به ظرفیت و امکان کنترل پیامدها بازمیگردد. بر این اساس، حکومت بازیگری است که انحصار ابزار هدایت و اعمال قهر را در اختیار دارد. حکومت است که رفتار نیروهای امنیتی را تعیین میکند و درباره سطح خشونت تصمیم میگیرد. حکومت است که تصمیمهای خود را با قدرت به اجرا میگذارد.
📌 نارضایتی عمومی زمانی شکل میگیرد که راهبرد و برنامه کلان حکومت به بنبست میرسد و کارآمدی خود را از دست میدهد. نارضایتی حاصل ناتوانی حکومت در ایجاد مشروعیت از طریق ارائه مؤثر خدمات عمومی، برقراری حداقلی از عدالت طبقاتی و مشارکت دادن مردم در روند حکمرانی است.
📌 حکومت موظف است پیامدهای سیاستهای خود را پیشبینی و بر اساس آن، مدیریت ریسک کند. باید بداند چگونه با اعتراضات عمومی برخورد و آنها را مدیریت کند. نباید اجازه بدهد که اعتراضات تبدیل به درگیریهای قهرآمیز شوند.
📌 بررسی ناآرامیهای چند دهه اخیر نشان میدهد تا زمانی که امکان اعتراض قانونمند وجود ندارد اعتراض عمومی میتواند شکل قهرآمیز بگیرد و متعاقباً سرکوب خشن آن به رادیکال شدن جامعه بیانجامد. تا هنگامیکه روند اعتراض قانونی نامشخص باشد احتمال وقوع خشونت خیابانی قابل پیشبینی بوده و هست.
📎متن کامل مقاله را در لینک زیر مطالعه فرمایید:
https://telegra.ph/NAI-02-09-4
📎با ما از طریق آدرس زیر در تماس باشید:
@Nehzatazadiran
🔸آیا چیزی که چپ هرگز نفهمید، راستِ ایرانی امروز فهمید؟
🔹سهند ایرانمهر
@Nehzatazadiiran
📌این روزها عبارت «چپ هرگز نفهمید» وردِ زبان جریانی از راستِ عموماً پهلویگرا شده است؛ عبارتی که نه فقط برای نقد، بلکه برای نفیِ هر مخالفی—از هر طیف و با هر زبان—به کار میرود. کار به جایی رسیده که حتی روزنامهنگار روزنامه رسمی «ایران» در فضای مجازی نوشته است: «مشخصهٔ چپ این است که به تو کتاب معرفی میکند!» گویی معرفی کتاب، نه نشانه گفتوگو و تفکر، که علامت جرم است.
📌 چپِ دیروز سیاست را به دوگانههای اخلاقی فرو میکاست: انقلابی و ضدانقلابی، خلق و دشمنِ خلق. سلطنتطلبِ امروز همان جهان را با واژگانی دیگر بازسازی میکند: پادشاهی و پنجاهوهفتی، باشرف، بیشرف، عقل سلیم و نفهم، خونخواه و خونشور. طیفِ خاکستری، همانقدر که در گفتمانِ چپ نامشروع بود، اینجا نیز تحملناپذیر است. پیچیدگی نشانهٔ خیانت میشود و تردید علامت ضعف. این همان سیاستِ مائوئیستی است که چپِ انقلابی را به بنبست کشاند و امروز نیز، با نامی دیگر، همان راه را میرود
📌 اگر چپِ موردِ نظرِ آنان، مبارزهٔ مسلحانه، تخریب، «زدنِ ریشهها» و تصورِ پاککنندهبودنِ خشونت را فضیلت میدانست—خشونتی که نه آخرین راه، که راهِ مطلوب بود—امروز نیز در میان پهلویستها شادی از جنگ، تحریمِ فلجکننده، بمباران یا فروپاشیِ سریع دیده میشود؛ حتی اگر به بهای رنجِ گستردهٔ جامعه تمام شود. تخریب بهمثابهٔ «میانبُرِ تاریخ» عرضه میشود و این واقعیتِ تجربیِ آزموده نادیده میماند که خشونتِ برونزا تقریباً همیشه به اقتدارگراییِ تازه میانجامد، نه آزادی.
📌 آنچه امروز در بخشی از اپوزیسیونِ سلطنتطلب میبینیم، راستِ لیبرال نیست؛ چپِ انقلابیِ تغییرلباسداده است، با همان منطقِ حذف، همان انتظارِ منجی، همان شیفتگی به فروپاشی و همان فقرِ نهادی.
📌 تاریخِ ایران نشان داده است که مسئلهٔ ما ایدئولوژیها نیستند؛ مسئله بازگشتِ مکرر به سیاستِ غیرمسئولانه، هیجانی و ضدنهادی اس حالا چه با پرچم سرخ، چه با پرچم شیر و خورشید. از اینرو، شعار «چپ هرگز نفهمید» بیش از آنکه نقدِ چپ باشد، آینهای است که راستِ سلطنتطلب نادانسته خود را در آن میبیند.
📎متن کامل یادداشت را در لینک زیر مطالعه فرمایید:
https://telegra.ph/NAI-02-08-5
🔸استبداد شاه عامل اصلی انقلاب بود
🔹گفتوگوی فرید دهدزی با دکتر همایون کاتوزیان
🔹منبع: مجله چشمانداز ایران شماره ۱۴۹
@Nehzatazadiiran
📌در ایران پیش از مشروطه، «قانون» به معنای احکامی که دولت نیز تابع آن باشد مطلقاً وجود نداشت؛ به عبارت دیگر حکومت فردی، استبدادی و خودسرانه بود: «چه فرمان یزدان چه فرمان شاه». در آن دوران و پیش از آن استبداد شکل طبیعی حکومت تلقی میشد؛ یعنی بدیلی برای آن متصور نبود، بلکه بحث بر سر عدل و ظلم و پادشاه عادل و ظالم بود. هم پادشاه عادل و هم ظالم خودکامه و خودسر بودند و اگر جز این بود عدل و ظلم شخص پادشاه معنایی نمیداشت. قیامهای تاریخی ایران عموماً بر ضد یک فرمانروای مستبد ظالم و به امید استقرار یک فرمانروای مستبد عادل بودند.
📌انقلاب مشروطه استبداد را هدف گرفت که معنای معکوسش استقرار حکومت قانون بود. در نتیجه همه طبقات (جز رعایای کشاورزی که در آن زمان در حوزه سیاست نبودند)، در آن شرکت کردند. انقلاب بهمن ۱۳۵۷ نیز یک انقلاب ضد استبدادی بود و همه ملت در آن شرکت کردند. در این انقلاب، مانند انقلاب مشروطه شعارها و عقاید گوناگونی مطرح شد، اما آنچه همه را از دارا و ندار، مرد و زن و مسلمان و کمونیست به هم پیوند میداد «شعار این [شاه] برود و هر چه میخواهد بشود» بود.
📌در فاصله کودتای ۲۸ مرداد و انقلاب بهمن ۱۳۵۷ هزار واقعه ممکن بود اتفاق بیفتد یا نیفتد که سرنوشت کشور را تغییر دهد. چنانکه در چند جا و بهویژه در کتاب ایرانیان توضیح دادهام، پس از ۲۸ مرداد، حکومت دیکتاتوری شد نه استبدادی؛ یعنی حکومتی که صرفاً فردی نبود، بلکه طبقات بالا (که به آنها هیئت حاکم میگفتند) در حکومت حقوق و نفوذی داشتند، ولی ده سال پس از آن با آغاز انقلاب سفید حکومت فردی و استبدادی شد و از این تاریخ به بعد بود که زمینههای انقلاب بهمن پدید آمد.
📌رضاشاه وقتی رفت، ایران در اشغال متفقین بود. اگر یک پایگاه اجتماعی قوی میداشت میتوانست به کمک آن در ایران بماند، چون تسلیم متفقین شده بود (ضمناً بگویم اولتیماتومی در کار نبود) او ناگزیر از رفتن بود، چون هیچ پشتیبانی در داخل کشور نداشت. از سوی دیگر در مورد پهلوی دوم، قدرتهای غربی از شاه حمایت میکردند، ولی حاضر نبودند لشکر بکشند و او را نجات دهند! آخر اینکه استبداد یک رژیم تاریخی بود. شاهعباس، شاه سلطان حسین، آقا محمدخان و غیره مستبد بودند، بدون آنکه به ابرقدرتها وابسته باشند.
@Nehzatazadiiran
📎متن کامل گفتگو را در لینک زیر مطالعه فرمایید:
https://telegra.ph/NAI-02-07-2
📎با ما از طریق آدرس زیر در تماس باشید:
@Nehzatazadiran
🔸سه سطح سیاست در عصر فروبستگی ایران
🔹محمد مالجو
@Nehzatazadiiran
در ایرانی که در خط قرمز تاریخ ایستاده مسئله بر سر تقابل یا خروج از انزوا نیست. تقابل مزمن عملاً هر دو را همزمان به جامعه تحمیل کرده. سایۀ جنگ نهفقط بر جغرافیای کشور که بر معیشت و امنیت روانی و آیندۀ اجتماعی ساکنان کشور نیز افتاده. انزوا هم نه یک تهدید دوردست که ساختار مسلط رابطۀ ایران با جهان شده. جامعه اکنون در چرخهای از بحران مزمن گرفتار است که در آن هزینههای تقابل دائمی بهطور ساختاری در زندگی روزمره رسوب کردهاند. بااینهمه، این فروبستگی هنوز تقدیر محتوم نیست، مشروط به این که سیاست را با مداخلهای چندسطحی بتوانیم بازسازی کنیم: یکم، سیاستِ مهار بحران فوری؛ دوم، سیاستِ اجتماعیکردن شکاف قدرت؛ و سوم، سیاستِ احیای عاملیت جمعی.
یکم) مهار بحران در لحظۀ فرسایش قدرت
قدرت دیگر یکپارچه و بااعتمادبهنفس نیست. فرسوده است، پرهزینه، گرفتار تناقضهای انباشته. فشارهای منطقهای، بنبست اقتصادی، و ناتوانی در مدیریت جامعه عملاً شکافهایی واقعی در درون هیئت حاکمه پدید آورده که، برخلاف گذشته، بهسادگی ترمیمپذیر نیست. سیاست در این سطح یعنی تبدیل لحظات فرسایش به ابزار مهار فاجعه.
مسئله دیگر «امید به عقلانیت بالا» نیست بلکه بهرهگیری از ترس قدرت از فروپاشیِ کنترل است. هر جا بخشی از حاکمیت عقبنشینی تاکتیکی میکند، از تنش خارجی میپرهیزد، یا در برابر جامعه نرمش نشان میدهد، این نه نشانۀ اصلاحپذیری بلکه علامت ضعف ساختاری است. این ضعف باید تقویت شود، عمومی شود، و به فشار تبدیل شود. سکوت اجتماعی بزرگترین متحد انسجام دوبارۀ قدرت است. شکافها اگر دیده نشوند، بسته میشوند.
سیاست در این سطح یعنی ممانعت از بدترشدن اوضاع: مهار پروژههای تقابلگرایانه، هزینهدارترکردن تشدید سرکوب، و برجستهسازی هر صدای واگرا در درون ساختار قدرت. نه برای نجات نظام بلکه برای عقبراندن ماشین بحران.
دوم) اجتماعیکردن شکافها از مسیر ائتلافهای حداقلی
اما فرسایش قدرت خودبهخود به تغییر نمیانجامد. اگر جامعه سازمان نیابد، شکافها یا هم میآیند یا به تصفیۀ درونی جناحها میانجامند. اینجاست که سیاست ائتلافی نقش تعیینکننده مییابد.
امروز جامعۀ ایران حول تجربهای مشترک به هم رسیده است: زندگی زیر فشار دائمی بحران. تورم، ناامنی شغلی، مهاجرت اجباری، سرکوب، و افق بسته آینده. این تجربه بستر یک ائتلاف اجتماعیِ حداقلی است، نه حول ایدئولوژیها بلکه حول زیست تحملپذیر: پایان سیاستهای ویرانگرِ تقابل خارجی، پایان حکمرانی بحرانزا، و حق جامعه برای نفسکشیدن.
ائتلاف مدنی یعنی پیوندزدن اعتراضات صنفی، مطالبات معیشتی، خواست آزادیهای پایهای و مخالفت با ماجراجوییهای پرهزینه. هر کنشی و هر مطالبهای باید به روایت بزرگتری وصل شود: این بحران نه تصادفی بلکه محصول ساختار قدرت است.
این ائتلافها زمانی سیاسی میشوند که شکافهای درون قدرت را به اهرم فشار عمومی تبدیل کنند. سیاست در این سطح یعنی تبدیل اختلافها و تَرکهای درون قدرت از مسئلۀ دروننخبگانی به مسئلۀ دارای پشتوانۀ اجتماعی و فشار عمومی.
سوم) بازسازی عاملیت در دل ویرانی اجتماعی
اما هیچ ائتلافی پایدار نمیماند اگر جامعه همچنان تکهتکه و بیتشکل بماند. بحران امروز نه صرفاً اقتصادی یا سیاسی که بحران سازماننیافتگی است. جامعهای که شبکههایش منهدم شده بهسادگی فرسوده میشود.
بازسازی عاملیت یعنی احیای پیوندهای جمعی در کوچکترین سطوح: شوراهای صنفی، هستههای محلی، شبکههای همیاری، انجمنهای مستقل، و هر شکل ممکن از کنش جمعی پایدار. سیاست از خیابانهای انفجاریِ بیسازمان بهتنهایی زاده نمیشود، از تداوم رابطه و اعتماد و کنش مشترک زاده میشود.
توفیق در این سطح از سیاست است که آینده را بیمه میکند. اگر سیاست در این سطح با موفقیت قرین نباشد، حتی اگر قدرت به عقبنشینی واداشته شود، جامعه دوباره به چرخۀ سرکوب و بازتولید اقتدار بازخواهد گشت. عاملیت یعنی کوباندن مُهر منافع و مصالح خود بر روند تحولات جامعه.
این سه سطح نه انتخابهایی تجملی بلکه شروط بقای جامعهاند. مهار بحران بدون ائتلاف اجتماعی به معاملههای زودگذر ختم میشود. ائتلاف بدون عاملیت جمعی فرومیپاشد. عاملیت نیز بدون بهرهگیری از لحظات فرسایشِ قدرت سرکوب میشود.
ایران امروز نه در وضعیت اصلاح تدریجی بلکه در وضعیت نوعی فروبستگیِ پرهزینه است. خروج از این وضع نه با قهرمانسازی ممکن است، نه با انتظار معجزه از بالا، و نه به دست یک ناجی. خروج از این وضع در گروِ سیاستی چندسطحی است که همزمان بحران را مهار کند، جامعه را به هم پیوند بزند، و قدرت جمعی را بازسازی کند.
یا این سه سطح را به هم گره میزنیم، یا در زیستی فرسایشی دچار استهلاک میشویم، بیجنگِ رسمی، بیصلحِ واقعی، و بیافقی برای آیندهای تحملپذیر.