nicelylife | Unsorted

Telegram-канал nicelylife - حس خوب زندگی

639

خوشبختی به چقدر داشتن نیست.. "به چقدر لذت بردن" از زندگيست... روزگارتون پر از حس خوب زندگی

Subscribe to a channel

حس خوب زندگی

اگر روزی کسی از من بپرسد
چندی که در روی زمین بودی چه کردی؟
من می گشایم پیش رویش دفترم را:

در زیر این نیلی سپهر بی کرانه
چندان که یارا داشتم، در هر ترانه
نام بلند عشق را تکرار کردم

من مهربانی را ستودم
من با بدی پیکار کردم
پژمردن یک شاخه گل را رنج بردم
مرگ قناری در قفس را غصه خوردم
وز غصه مردم، شبی صد بار مردم ...

#فریدون_مشیری

Читать полностью…

حس خوب زندگی

آرزومه راهی مشایه شم
کربلایی شم باهات همسایه شم
پرچم سرخت بشه آسایشم
آروم جونم...

🆔 @shabcheraqir

Читать полностью…

حس خوب زندگی

ماییم و شب تار و غم یار و دگر هیچ
صبر کم و بیتابی بسیار و دگر هیچ

#عرفی_شیرازی
#بیت_باز
@nicelylife

Читать полностью…

حس خوب زندگی

آدمی اگر هیچ چیز در این دنیا نداشته باشد، باز هم چیزی هست که باید بابت آن هر ثانیه شادی کرد و آن "وجود داشتن" است.
وجود داشتن برای عشق ورزیدن به تمام کسانی که ما را در زندگیشان پذیرفته‌اند.

📗 می‌خواهم سهمم را ببخشم
✍🏻 #فردریک_بکمن

Читать полностью…

حس خوب زندگی

عید سعید فطر، عید بندگی خالصانه، خود سازی و همنوایی با نیازمندان، بر همه شما عزیزان مبارک باد. 🌹

Читать полностью…

حس خوب زندگی

قدر بندگی

کانال "شب چراغ":
@shabcheraqir

صفحه ما در اینستاگرام:
http://Instagram.com/shabcheraqir

Читать полностью…

حس خوب زندگی

https://www.instagram.com/p/B_hm-Oan6gv/?igshid=1gfg45syqxp7l

Читать полностью…

حس خوب زندگی

صدای پای دوست

سیدحمید موسویان

❇️ انتظار گاهی برای زمانی نامشخص است و گاهی برای دوره ای مشخص. هر یک را شیرینی ها و اضطراب هایی است. اما چه زیباست زمانی که بدانی «ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود». و چه زیباتر آنکه خبر دهند او به ما مشتاق تر.

✅ به قول حضرت عیسی (ع): «خوشا آنان که گرسنه و تشنه خوبی مطلق اند چرا که سیر خواهند شد.» همانان که به قول مولوی، آب کم جستند و وقت در پی کسب تشنگی صرف کردند تا جایی که آب از بالا و پست، شروع به جوشیدن گرفت.
 
🤲 خدایا! کاسه گدایی ام را هم باخته ام.
با دو دست خالی آمده ام.
نه تشنگی ای فراهم ساخته ام و نه نیازی در درون جوشیدن گرفته است.
فقط آمده ام.
شاید هم من نیامده باشم بلکه تو ام آورده باشی.
خودت مرا کفایت کن..
@shabcheraqir

@nicelylife

Читать полностью…

حس خوب زندگی

عمری زدیم از دل صدا باب الحوائج را

صابر خراسانی

Читать полностью…

حس خوب زندگی

گر نگهدارِ من آن است که من می‌دانم
شیشه را در بغلِ سنگ نگه می‌دارد...

Читать полностью…

حس خوب زندگی

گفتم مرو
رفتی و بدبیراه رفتی
از دیده افتادی ولی از دل نرفتی...!

#هوشنگ_ابتهاج

Читать полностью…

حس خوب زندگی

روز‌ت مبارک مادر عزیزم❤️

Читать полностью…

حس خوب زندگی

🔷💠🔹


شخصی بود که تمام زندگی اش را با عشق ومحبت پشت سر گذاشته بود و وقتی ازدنیا رفت همه می گفتند به بهشت رفته است .
آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت . در آن زمان بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود!
استقبال از او باتشریفات مناسب انجام نشد ، دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد!
در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هرکس به آنجا برسد می تواند وارد شود .
آن شخص وارد شد و آنجا ماند ، چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه پطرس قدیس را گرفت پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده است؟
ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت : آن شخص را که به دوزخ فرستاده اید آمده و کار و زندگی ما را به هم زده!؟
از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد ...
در چشم هایشان نگاه می کند ...
به درد و دلشان می رسد
حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت وگو می کنند
یکدیگر را در آغوش می کشند و میبوسند
دوزخ جای این کارهانیست....!
بیایید و این مرد را پس بگیرید

وقتی راوی قصه اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت:
با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی
خودشیطان تو را به بهشت بازگرداند

📝پائولو کوئلیو

🔷💠🔹


@nicelylife

Читать полностью…

حس خوب زندگی

منظومه ظهر روز دهم
#قیصر_امین_پور

روز عاشوراست
کربلا غوغاست
کربلا آن روز غوغا بود
عشق، تنها بود!
آتشِ سوز و عطش بر دشت می‌بارید
در هجوم بادهای سرخ
بوته‌های خار می‌لرزید
از عَرَق پیشانی خورشید، تر می‌شد
دم به دم بر ریگ‌های داغ
سایه‌ها کوتاه‌تر می‌شد
سایه‌ها را اندک اندک ریگ‌های تشنه می‌نوشید
زیر سوز آتش خورشید
آهن و فولاد می‌جوشید

دشت، غرق خنجر و دشنه
کودکان، در خیمه‌ها تشنه
آسمان غمگین، زمین خونین
هر طرف افتاده در میدان:
اسب‌های زخمی و بی‌زین
نیزه و زوبین
شور محشر بود
نوبتِ یک یار دیگر بود
خطی از مرز افق تا دشت می‌آمد
خط سرخی در میان هر دو لشکر بود
آن طرف، انبوه دشمن
غرق در فولاد و آهن بود
این طرف، منظومهٔ خورشیدِ روشن بود
این طرف، هفتاد سیّاره
بر مدار روشن منظومه می‌چرخید
دشمنان، بسیار
دوستان، اندک
این طرف، کم بود و تنها بود
این طرف، کم بود، اما عشق با ما بود

شور محشر بود
نوبت یک یار دیگر بود
باز میدان از خودش پرسید:
«نوبت جولانِ اسب کیست؟»
دشت، ساکت بود
از میان آسمانِ خیمه‌های دوست
ناگهان رعدی گران برخاست
این صدای اوست!
این صدای آشنای اوست!
این صدا از ماست!
این صدای زادهٔ زهراست
«هست آیا یاوری ما را؟»
باد با خود این صدا را برد
و صدای او به سقف آسمان‌ها خورد
باز هم برگشت:
«هست آیا یاوری ما را؟»
انعکاس این صدا تا دورترها رفت
تا دلِ فردا و آن‌سوتر ز فردا رفت

دشت، ساکت گشت
ناگهان هنگامه شد در دشت
باز هم سیّاره‌ای دیگر
از مدار روشنِ منظومه بیرون جَست
کودکی از خیمه بیرون جَست
کودکی شورِ خدا در سر
با صدایی گرم و روشن
گفت: «اینک من،
یاوری دیگر»
آسمان، مات و زمین، حیران
چشم‌ها از یکدگر پرسان:
«کودک و میدان؟»
کار کودک خنده و بازی‌ست!
در دل این کودک اما شوق جانبازی‌ست!
از گلوی خستهٔ خورشید
باز در دشت آن صدای آشنا پیچید
گفت: «تو فرزند آن مردی که لَختی پیش
خون او در قلب میدان ریخت!
هدیه از سوی شما کافی است!»
کودک ما گفت:
«پای من در جستجوی جای پای اوست!
راه را باید به پایان برد!»
پچ پچی در آسمان پیچید:
«کیست آن مادر، که فرزندی چنین دارد؟!
این زبان آتشین از کیست؟
او چه سودایی به سر دارد؟»
و صدای آشنا پرسید:
«آی کودک، مادرت آیا خبر دارد؟»
کودک ما گرم پاسخ داد:
«مادرم با دست‌های خود
بر کمر، شمشیر پیکار مرا بسته است!»

از زبانش آتشی در سینه‌ها افتاد
چشم‌ها، آیینه‌هایی در میان آب
عکسِ یک کودک
مثل تصویری شکسته
در دلِ آیینه‌ها افتاد
بعد از آن چیزی نمی‌دیدم
خون ز چشمان زمین جوشید
چشم‌های آسمان را هم
اشک همچون پرده‌ای پوشید
من پس از آن لحظه‌ها، تنها
کودکی دیدم
در میان گرد و خاک دشت
هر طرف می‌گشت
می‌خروشید و رَجَز می‌خواند:
«این منم، تیر شهابی روشن و شب‌سوز!
بر سپاه تیرگی پیروز!
سرورم خورشید، خورشید جهان‌افروز!
برقِ تیغ آبدار من
آتشی در خرمن دشمن»
خواند و آن‌گه سوی دشمن راند

هر یک از مردان به میدان بلا می‌رفت
در رجزها چیزی از نام و نشان می‌گفت
چیزی از ایل و تبار و دودمان می‌گفت
او خودش را ذره‌ای می‌دید از خورشید
او خودش را در وجود آن صدای آشنا می‌دید
او خدا را در طنینِ آن صدا می‌دید!
گفت و همچون شیر مردان رفت
و زمین و آسمان دیدند:
کودکی تنها به میدان رفت
تاکنون در هر کجا پیران،
کودکان را درس می‌دادند
اینک این کودک،
در دل میدان به پیران درس می‌آموخت
چشم‌هایش را به آن سوی سپاهِ تیرگی می‌دوخت
سینه‌اش از تشنگی می‌سوخت
چشم او هر سو که می‌چرخید
در نگاهش جنگلی از نیزه می‌رویید
کودکی لب تشنه سوی دشمنان می‌رفت
با خودش تیغی ز برقِ آسمان می‌برد
کودکی تنها که تیغش بر زمین می‌خورد
کودکی تنها که شمشیر بلندش کربلا را شخم می‌زد!
در زمین کربلا با گام‌های کودکانه
دانهٔ مردانگی می‌کاشت
گرچه کوچک بود؛ شمشیر بلندی داشت!
کودک ما در میان صحنه تنها بود
آسمان، غرق تماشا بود
ابرها را آسمان از پیشِ چشمِ خویش پس می‌زد
و زمین از خستگی در زیر پای او نفس می‌زد
آسمان بر طبل می‌کوبید
کودکی تنها به سوی دشمنان می‌راند
می‌خروشید و رجز می‌خواند
دستهٔ شمشیر را در دست می‌چرخاند
در دل گرد و غبارِ دشت می‌چرخید
برق تیغش پارهٔ خورشید!
شیههٔ اسبان به اوج آسمان می‌رفت
و چکاچاکِ  بلند تیغ‌ها در دشت می‌پیچید
کودک ما، با دل صد مرد
تیغ را ناگه فرود آورد!
و سواران را، ز روی زین
بر زمین انداخت
لرزه‌ای در قلب‌های آهنین انداخت
من نمی‌دانم چه شد دیگر
بس که میدان خاک بر سر زد
بعد از آن چیزی نمی‌دیدم
در میان گرد و خاک دشت
مرغی از میدان به سوی آسمان پر زد

پردهٔ هفت‌آسمان افتاد
دشت، پرخون شد
عرش، گلگون شد...

ادامه مطلب👇

https://telegra.ph/%D8%B8%D9%87%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%87%D9%85-09-10

@nicelylife

Читать полностью…

حس خوب زندگی

خدا رو شکر سوراخش سمت ما نیست!

تصویری ناراحت کننده از جامعه ی امروزی ما ...



نسبت به هم بي تفاوت نباشيم🌹


@nicelylife

Читать полностью…

حس خوب زندگی

امام حسن عسکری – علیه السلام – فرمود: با دوست و دشمن خوش گفتار و خوش برخورد باشید؛

امّا با دوستان مؤمن به عنوان یک وظیفه که باید همیشه نسبت به یکدیگر با چهره‌ای شاداب برخورد نمایند.
امّا نسبت به مخالفین به جهت مدارا و جذب به اسلام و احکام آن..

«مستدرک الوسائل، ج. ۱۲، ص. ۲۶۱، ح. ۱۴۰۶۱»

@shabcheraqir

Читать полностью…

حس خوب زندگی

گشته ام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیده ام که مپرس

حافظ
@nicelylife

Читать полностью…

حس خوب زندگی

شنیده‌ام که
بهشت آن کسی تواند یافت
که آرزو برساند به آرزومندی...

#شهید_بلخی

#عارفانه‌ها

@nicelylife

Читать полностью…

حس خوب زندگی

"به روز رسانی "
را که فقط برای انواع بازی ها، نرم افزارها و برنامه های کامپیوتری نگذاشته اند …
گاهی هم آدم ، باید افکارش را به روز کند!
طرز فکرش را ارتقا بدهد…
حال و هوایش را تازه کند …
مثلا دور بریزد تمام خاطراتی را که تکرارشان چیزی به جز غم و اندوه ندارد
رها کند بعضی وابستگی ها را که حال و روزش را به هم میریزند
افسوس ها را …
غصه ها را …
نگرانی ها را …
و تمام تلخی هایی که بوی کهنگی گرفته اند
گاهی باید
یک گوشه ی دنج نشست ؛
زندگی را نو کرد
و یک "من" تازه ساخت
با باورهایی جدید
و افکاری رو به رشد …
باور کن
لازم است هر از گاهی خودمان را هم
"به روز رسانی" کنیم!

Читать полностью…

حس خوب زندگی

‏اللهُم اکْشِف هٰذِهِ الغُمّة عَن هٰذِهِ الاُمَّةِ بِحُضُورِهِ و عَجِّلْ لَنا ظُهُوره اِنَهم یَرَونهُ بَعیدا وَ نَرٰیهُ قَریباً بِرحْمتِک یا اَرْحَمَ الرّٰاحِمین
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج‌‌

Читать полностью…

حس خوب زندگی

شغل شما چیست؟

من دکتر «س. ص» متخصص اطفال هستم.
سال ها قبل، چکی از بانک نقد کردم و بیرون آمدم؛
کنار بانک دستفروشی بساط باتری، ساعت، فیلم و اجناس دیگری پهن کرده بود.
دیدم مقداری هم سکه دو ریالی در بساطش ریخته.
آن زمان تلفن های عمومی با سکه های دو ریالی کار می کرد.
جلو رفتم یک تومان به او دادم و گفتم دو ریالی بده؛ او با خوشرویی پولم را با دو سکه بهم پس داد و گفت: اینها «صلواتی» است!
گفتم: یعنی چه؟
گفت: برای سلامتی خودت «صلوات» بفرست و سپس به نوشته روی میزش اشاره کرد.
(دو ریالی «صلواتی» موجود است)

باورم نشد ، ولی چند نفر دیگر هم
مراجعه کردند و به آنها هم دوریالی مجانی داد

گفتم: مگر چقدر درآمد داری که این همه دو ریالی مجانی می دهی؟
با کمال سادگی گفت:
۲۰۰ تومان؛ که ۵۰ تومان آن را در راه خدا و برای این که کار مردم راه بیفتد دو ریالی می گیرم و صلواتی می دهم.

مثل اینکه سیم برق به بدنم وصل کردند، بعد از یک عمر برای پول دویدن و حرص زدن، دیدم این دستفروش از من خوشبخت تر است که یک چهارم از مالش را برای خدا می دهد
در صورتی که من تاکنون به جرأت می توانم بگویم ی یک مریض مجانی نیز نپذیرفتم.

احساساتی شدم و دست کردم جیبم، ده تومان به طرف او گرفتم.
آن جوان با لبخندی مملو از صفا گفت:
برای خدا دادم که شما را خوشحال کنم.
این بار یک اسکناس صد تومانی به طرفش گرفتم و او باز همان حرفش را تکرار کرد. من که خیلی مغرور تشریف داشتم مثل یخی در گرمای تابستان آب شدم.

به او گفتم : چه کاری می توانم بکنم؟
گفت: خیلی کارها آقا! شغل شما چیست؟ گفتم: پزشکم.

گفت: آقای دکتر! شب های جمعه در مطب را باز کن
و مریض صلواتی بپذیر. نمی دانید چقدر ثواب دارد!

صورتش را بوسیدم و خودم را درون اتومبیلم انداختم و به منزل رفتم.
دگرگون شده بودم
ما کجا اینها کجا؟

از آن روز دادم تابلویی در اطاق انتظار
مطبم نوشتند با این مضمون؛
«شبهای جمعه مریض صلواتی می پذیریم.»

دوستان و آشنایان طعنه ام زدند
اما گفته های آن دستفروش در گوشم همیشه طنین انداز بود و این بیت سعدی:
«گفت باور نمی کردم که تو را
بانگ مرغی چنین کند مدهوش
گفتم این شرط آدمیت نیست
مرغ تسبیح گوی و من خاموش...»

راستى یك سوال:
«شغل شما چیه؟»
برای بخشنده بودن، پول مهم نیست باید ببینیم چی داریم؟
گاهی با بخشیدن بک لبخند کوچک می تونیم بزرگترین بخشنده باشیم


«خدا» را فقط با «خم و راست شدن» و امتداد «والضالین» نمی توان شناخت.

«من» و «دنیا»، همدیگر را رنگ می کنیم
«من» با مداد سیاه، «دنیا» با مداد سفید
«من»، روزهاي او را.
«او» موهاي مرا



راستی شغل شما چیست؟
چه کاری در راه خدا میتوانید انجام بدهید؟
دریغ نکن
@nicelylife

Читать полностью…

حس خوب زندگی

روزه در ادب پارسی-۳

بر سفره انعام خداوند همه واجب الاطعام هستند
علی مهجور

رمضان آمد و شد کار صراحی از دست/ بدرستی که دل نازک ساغر بشکست
من که جز باده نمی‌بود بدستم نفسی/ دست گیرید که هست این نفسم باد بدست ...
ماه نو چون ز لب بام بدیدم گفتم/ ایدل از چنبر این ماه کجا خواهی جست
در قدح دل نتوان بست مگر صبحدمی/ که تو گوئی رمضان بار سفر خواهد بست ...
ماه روزه ست و مرا شربت هجران روزی/ روز توبه‌ست و ترا نرگس جادو سرمست...
وقت افطار به جز خون جگر خواجو را/ تو مپندار که در مشربه جلابی هست

💫 شاعران عارف، رمضان را موسم بارش توجه خداوند به بندگان می‌دانند. آنان این توجه و عنایت خداوند را به «می» تشبیه می‌کنند؛ چرا که وقتی عارف توجه خداوند به خود را درک می‌کند از شدت خوشحالی، هوش از سرش می‌رود و از خود بی‌خود می‌شود. خواجوی کرمانی در شمار این شاعران عارف است. در زیر لایه ظاهری و شکوه آمیز این غزل می‌توان سطرهایی را خواند که خواجو عنایت خداوند در رمضان را عنایتی می‌داند که هیچکس از آن محروم نمی‌تواند بود. بر سفره رمضان، همه واجب الاطعام هستند.

#رمضان #ادبیات

کانال "شب چراغ":
@shabcheraqir

Читать полностью…

حس خوب زندگی

👈 دعوتنامه رو برای هر کسی که خیرش رو میخواین ارسال کنید.

🔸این دعوتنامه راز نجات از آخرالزمانه.

✅ اهل‌بیت فرمودن در آخرالزمان همه هلاک میشن الا دعاگویان ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف 🌹

@nicelylife

Читать полностью…

حس خوب زندگی

یه روز بیدار میشی و میبینی
که دیگه هیچ وقتی برای انجام کارایی که دوستشون داشتی نمونده ...

همین حالا انجامشون بده ...

Читать полностью…

حس خوب زندگی

قوی بمان چون همه چیز بهتر خواهد شد !
ممکن است امروز هوا طوفانی باشد ، اما تا ابد که نخواهد ماند ...!

Читать полностью…

حس خوب زندگی

دانی که پس از عمر چه مانَد باقی؟
مِهر است و محبت است و باقی همه هیچ...!

#مولانا

Читать полностью…

حس خوب زندگی

#تارکوفسکی هم می‌گه هر آدمی از کودکی باید یاد بگیره که چطور وقتش رو به تنهایی بگذرونه؛ این به این معنی نیست که باید تنها باشه،
بلکه به این معنیه که نباید از تنهایی حوصله‌ش سربره.
چون افرادی که حوصله‌شون از تنهایی سر می‌ره، ازلحاظ عزت‌نفس در خطر قرار دارن.

و به‌قول #عباس_کیارستمی:
تنهایی، شکوهمنده...

Читать полностью…

حس خوب زندگی

🔷💠🔹


سال ها پیش پدربزرگ از مکه آمده بود و برایمان سوغاتی آورده بود
برای من یک تفنگ آورده بود که با باتری کار می کرد. هم نور پخش می‌کرد و هم صدایی شبیه به آژیر داشت
آنقدر دوستش داشتم که صبح تا شب با خودم تفنگ بازی می‌کردم
همه را کلافه کرده بودم
می گفتند انقدر صدایش را در نیار
انقدر تفنگ بازی نکن
باتری اش تمام می شود
یادم می آید می‌خندیدم و می‌گفتم
خوب تمام شود می‌روم باتری میخرم و باز بازی می کنم
چند روزی گذشت تا برایمان مهمان آمد
وسط تفنگ بازی با پسر مهمان دقیقا جایی که حساس ترین نقطه‌ی بازی بود باتری تفنگم تمام شد
دیگر نه نور داشت و نه آژیر
نمی توانستم شلیک کنم و بازی را باختم
امروز به این فکر می کنم که چقدر شبیه کودکیم هست این روزها
تمام انرژی ام را بیهوده هدر دادم
برای انسان هایی که نبودند یا نماندند
برای کار هایی که مهم نبودند
حالا که همه چیز مهم و جدی ست
حالا که مهمترین قسمت بازی ست
انرژی ام تمام شده
بعضی وقتا نمی دانی چقدر از انرژیت باقی مانده
فکر می‌کنی همیشه فرصت هست
ولی حقیقت این ست گاهی هیچ فرصتی نداری
اگر روزی صاحب فرزند شدم به او خواهم گفت مراقب باتری زندگی ات باش
بیهوده مصرفش نکن
شاید جایی که به آن نیاز داری تمام شود...!!

📝حسین حائریان

🔷💠🔹



@nicelylife

Читать полностью…

حس خوب زندگی

حاج محمود کریمی
دیر رسیدم من

Читать полностью…

حس خوب زندگی

من او را دوست داشتم

دوست داشتم سیگار بکشم. احمقانه بود. سال‌ها بود سیگار را ترک کرده بودم. اما زندگی همین است. اراده‌ باورنکردنی‌تان را نشان می‌دهید و سیگار را ترک می کنید و سپس یک صبح زمستان تصمیم می‌گیرید که چهار کیلومتر در سرما پیاده بروید تا یک پاکت سیگار بخرید. عاشقش هستید، از او دو بچه دارید و یک صبح زمستانی خبردار می‌شوید او رفته است، چون زن دیگری را دوست دارد.

کتاب «من او را دوست داشتم» در مورد زنی است که عاشق شوهرش است و به خاطر او همه کار کرده اما شوهرش او و دو دختر کوچکش را ترک کرده و همراه با معشوقه اش رفته است. این داستان فرازهای جذابی دارد: او را بیشتر از هر چیزی در این دنیا دوست داشتم . بیش از هر چیزی ... نمی دانستم آدم می تواند تا این حد دوست داشته باشد... چه قدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد ؟ و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟

اما دو بند در این کتاب هست که فوق العاده است و هر آدمی، تاکید می کنم هر آدمی باید دست کم این دو پاراگراف را «ده بار» بخواند و مزمزه کند:
▫️زندگی حتی وقتی انکارش می کنی، حتی وقتی نادیده اش می گیری، حتی وقتی نمی خواهی اش، از تو قوی تر است. از هر چیز دیگری قوی تر است. آدم هایی که از بازداشتگاه های اجباری برگشته اند دوباره زاد و ولد کردند. مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هاشان را دیده بودند، دوباره به دنبال اتوبوس ها دویدند، به پیش بینی هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند. باور کردنی نیست اما همین گونه است. زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است.

▫️باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد. آن قدر که اشک ها خشک شوند، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد. به چیز دیگری فکر کرد. باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد. (رفرنس: ترجمه الهام دارچینیان، نشر قطره)


☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
این خاصیت این جهان است که ما در معرض از دست دادن ها هستیم. کسی معشوقش را از دست می دهد، کارآفرینی، کسب وکارش را، صاحب منصبی یک شبه جایگاه و مقام و اعتبارش را و پدری که یک شبه سیل تمام خانه و کاشانه اش را ویران می کند. دختری که تمام جهیزیه اش یک هفته قبل از ازدواج زیر ویرانه های زلزله یک شبه از بین می رود. این خاصیت زندگی است. زندگی مانند بازی مارپله است. جلو می روی، بالا می روی، به ناگاه سقوط می کنی به خانه اول!
کتاب های موفقیت پر است از توصیه برای موفقیت و پیش رفتن ولی به کسانی که شکست خورده اند و به خاک سیاه نشسته اند کمتر پرداخته شده است. این دو تکنیک شاید به ما کمک کند برای دوباره برخاستن:

▫️ تکنیک گسست زمانی؛ دوران کودکی خود را به خاطر بیاورید. بارها و بارها شده است که شکست خورده ایم، اشتباه کرده ایم و از دست داده ایم و آن زمان فکر کرده ایم که دنیا به آخر رسیده است. همه ما چنین تجربیاتی داشته ایم. اکنون که از آنان فاصله گرفته ایم متوجه می شویم آنقدرها هم آن مشکلات مرگ آور نبوده اند. گسست زمانی یعنی از شکست فعلی خود نیز فاصله زمانی بگیرید. به ده سال بعد بروید و از آن جا به مساله فعلی خود فکر کنید. بدیهی است که کارآفرینی که ورشکست شده، اگر بخواهد در همین لحظه به مساله خودش فکر کند بسیار دردآور است اما اگر به ده سال بعد برود و از آنجا به مساله فعلی اش نگاه کنید، آنگاه خیلی راحت تر می تواند مساله را هضم کند و دوباره بلند شود.

▫️ تغییر نقطه تمرکز ذهنی؛ مرور خاطرات گذشته دردآورترین بخش ماجراست. برای فراموش کردن خاطرات گذشته یکی از بهترین راه ها، تمرکز بر خاطرات آینده (رویاها و برنامه ها) است. ذهن بیکار، گذشته را نشخوار می کند. بنابراین نگذارید ذهن تان بیکار بماند. برای فراموش کردن گذشته، اهداف جدید، چالش های جدید و ارتباطات جدید ایجاد کنید. برای فراموش کردن گذشته، یک دنیای تازه را تجربه کنید. شروع به تحصیل در یک رشته تازه کنید یا تدریس آنچه می دانید. یک مسافرت. یک سرگرمی جدید. تغییر شغل. تغییر شهری که در آن زندگی می کنید. همه این ها می تواند به تغییر نقطه تمرکز ذهن شما کمک کند. اجازه ندهید اشتباهات‌تان داستان زندگی‌تان باشند. اگر از دست دادن ها و اشتباهات‌تان دائم به شما یادآوری شود، آن ها به داستان زندگی‌تان تبدیل می‌شود.

حالا یک بار دیگر برگردید و آن دو پاراگراف طلایی را 9 بار دیگر بخوانید. سپس به خودتان بگویید باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد و ....

#مجتبی_لشکربلوکی

Читать полностью…
Subscribe to a channel