48
سکوت من هیچ گاه نشانه رضایتم نبود دلم تنگ است و تو نیستی... مثل همیشه @NimaTic🍂 به چشماتون احتــــرام بذارید هر کانالی ارزش دیدن نداره ... ! 👥 @nimaez انتقادات و پیشنهادات خود را به ایدی زیر بدهید @NimaEz90
﷽
…تنھا دلخوشي مان همین مھربان هاییست
…ڪہ بي هوا هوایمان را دارند…
…بي ریا دوستمان دارند
و دردهایمان را مي فھمند…
همین هایي ڪہ جایشان همیشہ در قلبمان است
……آنقدر ڪہ
حتيٰ پیشمان باشند دلتنگشان مي شویم……
……چہ برسد بہ اینڪہ چند قدمي
از ما دور شوند……
……با توام جانِ دلم……
…با تو ڪہ شانۂ گریہ هایم بودی و
محرمِ حرف هایِ ناگفتہ ام…
…با تو ڪہ هنوز عطرِ دست هایت
رویِ دستانم مانده و…
…چشم هایم
دلتنگِ برقِ نگاهِ پاڪ و مھربانِ توست…
…چقدر جایِ خالي ات
………بزرگ شده……
……و چقدر دلم برایت تنگ ……
……اشتباه از خودم بود جانِ دلم
""" بلند گفتم دوستت دارم و …دنیا ڪہ همیشہ حسود است…
بین ما فاصلہ انداخت……
…امّا مي دانم هیچ فاصلہ ای دائمي نیست…
………هر جا ڪہ هستي
……فقط یادت باشد عاشقانہ و بي ریا
دوستت دارم………
………با تمام وجود
…………خدا پشت و پناهت……❤️
.
.
.
.
در هیاهوی زندگی دریافتم ؛
چه بسیار دویدن ها،که فقط پاهایم را از من گرفت
در حالی که گویی ایستاده بودم ،
چه بسیار غصه ها،که فقط باعث سپیدی موهایم شد
در حالی که قصه ای کودکانه بیش نبود ،
دریافتم،کسی هست که اگر بخواهد “می شود”
و اگر نخواهد نمی شود
غصه هایم را با قاف نوشتم تا هر گز باورش نکنم
اشک هایم را با گ نوشتم تا گریزی باشد از غم
خاک عمیق احساس زنده بودند را در گورستان حتی از گل های کنار گذر گاه گرفته بود
خورشید هر روز بی حوصله به انجا می تابید انگار بوی مرگ دماغ ش را پر کرده بود
نیرو های منفی انجا انگار دز فصا شناور بود
ابری بالای سرم نگاهش پر از خشم است انگار او هم کفریست از ریختن بارش در انجا
و من به یکباره به یاد ان موجی افتادم که با ظلا تمش تور ماهگیر پیر را پاره کرد
و ماهی قرمز ا
ز تور رهایی یافت
منم با سرعت تمام گورستان متروک را ترک گفتم
وبه افتاب سلامی دوباره کردم
وبه گل های افتاب گردان
وبه زندگی
وبه فراموشی نیستی......
روزی به دلبری نظری کرد چشم من
زان یک نظر مرا دو جهان از نظر فتاد
📝حال ما را كسی نمیفهمد
سالها سوختيم و دود نداشت
زندگی يك دروغ مسخره بود
هيچكس واقعاً وجود نداشت
.
.
.
.
.
.
.
مواظب حرف هایمان باشیم
چرا که گفته های ما مدام در حال چرخیدن و دست به دست
شدن بین اذهان عمومی هستن
برای امتحان گروهی چند نفره تشکیل بدهید
و جمله ای در یک یا، دو بند بنویسید و از هر یک از
آنها بخواهید برداشتی از نوشته شما داشته باشن
و روی برگه ای یاداشت کنند
سپس همه اون برگه ها رو جمع و مطالب نوشته شده رو
با جمله اصلی خودتون مقایسه کنید
حتما خواهی دید جملاتی جدید از گفته شما برداشت شده
جوری که فاصله ای از زمین تا آسمان بین اونه
ا وجود دارد
این جمله شما مکتوب بود و سندی از اون دارید،با این تفاسیر قضیه در گفتار شفاهی چقدر حساس تر خواهد بود ؟
گاهی اوقات در بیان مسایلی که دارای حریم های اخلاقی اجتماعی بالایی هستن راحت پیش میرویم
و از ابراز و برملا کردن آن حریم ها ابایی نداریم
و در توجیه چراهایی که پیش میاید
دست رو پیش میگیریم که چیزی جز حقیقت نبوده اند
اما باید گفت در واقعی بودن مسئله شاید شکی
وجود نداشته باشه
و باید توجه کنیم که هر واقعیتی رو نباید
با بیانی آشکار جلوه داد و از لایه های حریم خارج کرد
چرا که،برهنگی در گفتار دقیقا مصداق برهنگی در اعضای یک
جسم است
هر چند در عین حقیقت باشند اما آشکار ساختنش بی حریم،
پا گذاشتن بر روی یک سری ارزش ها باشد...
ما انسان ها
همیشه گمان میکنیم؛
اولین عشق ما آخرین عشق مان است
و آخرین عشق ما اولین عشق مان است،...☻✨
﷽
…😢بین عاشقانہ ترین و پاڪ ترین روابط هم…
……یڪ لحظہ
……یڪ حرف یا یڪ ڪار
باعث مي شود همہ چیز خراب شود……
.
…مثلِ یڪ گودال عمیقِ میانِ یڪ آزاد راه
……ڪہ مي تواند همہ زندگي و
………تلاش و احتیاطت را
بہ بادِ فنا بدهد……
…و این گودال همان حرف هایي ست
……ڪہ نباید زد……
…اعتمادی ست ڪہ نباید مچالہ ڪرد…
……و خراشي ست ڪہ نباید
رویِ دل و احساسِ ڪسي بہ جا گذاشت……
.
……مي داني آرامِ جانم
دوست داشتنت را انڪار نمي ڪنم……
……و محبت هایت تا مرگ
هرگز از خاطرم نخواهد رفت……
……امّا بعد از آنھمہ عشق و رفاقت
……خراشي ڪہ بر دلم زدی……
……هرگز جایش خوب نخواهد شد…
…هرگز…
…………متاسفم………
.
🍂
پاییز یعنی
کوچه ای خیس ِ محصور با دیوار گِلی
برگ های زرد چنار
گَردون لاجوردی بعد بارون
زرد یواش خورشید
کمی سوز و ژاکت و " تو "
پاییز یعنی
اشتیاق صغری کبری چیدن
برای خلوتی
قدمی
با " تو "
🌹
✔ این ۶ میم #موفقیت را به همه بگویید:
تو محبوبی، مهمی، محترمی، مفیدی، میتوانی و میفهمی
🚫 از این ٨ ت نحس دوری کنید:
تهدید، تحقیر، تنبیه، تبعیض، توهین، ترس، تنفر و تمسخر
چشم هایم را می بندم
با قلمِ خیالم یک تو می کشم
همانقدر زیبا ، همانقدر رویایی
من این خیالِ خود با تو را دوست دارم
اما
...
چه خوب می شود اگر چشم باز کنم و
تو ...
واقعی ترین اتفاقِ زندگیم شده باشی
و من ...
همانقدر عاشقانه ، فقط مبهوتِ تو باشم .
🍂
به گمانم پاییز هم عاشق بوده؛ مگر نه اینکه نامش فصل عشاق است؟؟
بیهوده که نیست...
رنگ زرد و زار و چهره شکننده برگهایش حالش را لو میدهند.
به گمانم پاییز هم دردی سنگین در سینه دارد؛ که غروب تمامی روزهایش، دایرةالمعارف غمهای عالم است.
انگار که همه روزها جمعه است.
از آن جمعههایی که تو باشی و کنار هم چای داغ بنوشیم،نه!!!
نه جانم...
از همین جمعههای کذایی هر هفته، که با نبودنت سر میشود.
به گمانم پاییز هم عاشق بوده...
شعر اگر از تو نگوید همه عصیان باشد
زنده در گور، غزل های فراوان باشد
نظم افلاک سراسیمه به هم خواهد ریخت
نکند زلف تو یک وقت پریشان باشد
سایه ی ابر پی توست دلش را مشکن
مگذار این همه خورشید، هراسان باشد
مگر اعجاز، جز این است که باران بهشت
زادگاهش برهوتِ عربستان باشد
چه نیازی ست به اعجاز، نگاهت کافی ست
تا مسلمان شود انسان اگر انسان باشد
فکر کن فلسفه ی خلقت عالم تنها
راز خندیدن یک کودک چوپان باشد
خدایا🍃🍂
در این پنجشنبه
زیبای آبان ماه
آرامش نابت🍃🍂
و عطر مهربانیت را
همچون برگریزان پاییز
آرام و بیصدا
بـرسرزمین قلب 🍃🍂
دوستان وعزیزانم ببار
وامروزشان را به طراوت
وپاکی باران پاییزی قرار ده🍃🍂
من #آذرماهیم
نه اشتباه نکن
مغرور نيستم...
فقط نياز به حرف زدن با هر كسي رو
نمي بينم!
از من نرنج...
نه مغرورم نه بي احساس...
این ها که میبینی ظاهر است...
برای حفظ صورت سنگیم...
که کسی جرات به یغما بردن دلم را نکند
نميخوام دلم را به نگاهی ببازم
چون انتظار شکست را ندارم
من برای پیروزی آفریده شده ام
برای آرزو ساختن نه آرزو کردن
انتخاب کردن نه انتخاب شدن
فقط دلخسته ام از اعتمادي بي جا... من همینم که هستم...
فقط خودمم...
خشن هستم اما بيرحم نيستم!
تك پرم ،اما مغرور نيستم...
خودخواهم،اما پرتوقع نيستم...
ركم،اما دروغگو نيستم...
ساكتم ،اما لال نيستم...
اگر برايت سنگينم با يك خداحافظي شادم كن!
اين روزها شيشه شده ام...
زود مي شكنم،اما ناجور مي برم...من آدم سخت گيري نيستم...
اما...
آدم سخت گير مي آورم!!!
برای معرفی کافیست بگویید متولد #آذَرماه است
﷽
گفتم مي روم و مثلِ آبِ خوردن فراموشت ميڪنم…
…گفتم حتماً همان مي شود ڪہ :
" از دل برود هر آنڪہ از دیده برفت "
…امّا قدم اول را ڪہ برداشتم
از دلم رفتي و در تمامِ وجودم پخش شدی…
…شدی اشڪ و یڪریز بر صورتم چڪیدی
…شدی آه و در گلویم نشستي
…شدی درد و استخوانھایم را گرفتي…
……مگر مي شود
ڪسي ڪہ آنھمہ زندگي ات بوده و
……هست
با ندیدن از دل برود………
…برگشتم آرامِ جانم
با یڪ عالمہ عشق های خاڪ گرفتہ ای ڪہ
……از همان قدم اول
…مثلِ آتش زیر خاڪستر…
دوباره شعلہ ور شد……
برگشتم جانِ دلم ڪہ ببیني
…همین چند قدم را هم اشتباه رفتم…
…همین چند قدم هم
بہ من ثابت ڪرد :
………بیشتر از تمامِ نفس هایم
…………دوستت دارم
………………و مي خواهمت♥
.
لیلی
.
.
.
.
.
یادش بخیر...
دوران کودکی را می گویم ،یک خانه در دلِ طبیعت که سقفِ شیروانیش صدای باران را بدون هیچ مزاحمتی به گوشم می رساند و قطره قطره اش رقصِ نم نم باران را خبر می داد .
چه لذتی داشت آن خانه و آن سقف و آن چکه های باران که از ناودانی سرازیر می شد،آن خانه هنوز هم هست،هنوز هم بهشت من است و من هر بار که پای در آن سرا می گذارم تمام خاطراتم را با حسِ بیشتری ورق میزنم ، حالا که بزرگ شده ام و زندگی مرا به گوشه ای دیگر از این جهانِ هزار رنگ و هزارتو رهسپار کرده است هنوز هم د
لم برای آنجا می تپد
همانقدر عاشقانه و همانقدر کودکانه .
"بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم *** فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم"
Читать полностью…
"ادب" مدرک نیست!
ادب یعنی :
به همسرت "امنیت"
به فرزندنت "محبت"؛
به پدر و مادرت "خدمت"...
به دوستانت شادی
را "هدیه" کنی...
برای خداوند ،
"بنده ای خوب"
و برای جامعه نعمت باشی
هر کجا و هر که هستی..
دروغ ....
تا حالا تصور کردید چرا مردم از دروغ بدشون میاد؟
چون مردم خیلی راستگو هستن؟قطعا اینطوری نیست.مردم از دروغ بدشون نمیاد فقط نمیخوان بفهمند که کسی بهشون دروغ گفته، چون دروغ یک داستان محشره که یک نفر اونم با حقیقت براشون خراب میکنه. اکثر مردم ترجیح میدن که دروغ بشنون تا حقیقت. آدم دروغگو براشون قابل احترام تره تا یک آدم راستگو.
کوچه پس کوچه های روزهای کودکی ام
پر شده بود از یاد و رد پای غریبه ای
غریبه ای که طرح لبخند مرا
به دست پنجره های باز
رو به افق های دور دست و سکوت
می دمید در فرداها
فرداهایی که منتهی بود
رو به آسمان و قدم های تو در پیچک و خاطره ها
من، خنده ی قاصدک را آرزو کردم
برای حرف های غریبه
غریبه ای که از نگاهش
می توان رسید به زیبایی بوی آقاقیا
که تمام حواس و سرچشمه ی وجودش
از عشق دم می زند
> و همسفر جاده های سرد می شود
تا بوسه ها بمیرند
قافیه ها مرد شوند
و از دوری و دلتنگی بگوید
آه
ای کاش می شد
لبخندش را یک بار در آغوش می گرفتم
و نفس هایم می ایستاد...
ای عشق من
من برای دیدنت لحظه شماری می کنم
ای عشق من
من برای دیدنت لحظه شماری می کنم
ای عشق من ای یار من
به من لطف کن به من ترحم نکن
ای عشق من
من برای دیدنت لحظه شماری می کنم
ای عشق من
من برای دیدنت لحظه شماری می کنم
برگرد چراکه من دیگر باز نخواهم گشت
چراکه نمی خواهم دوباره تو را از دست دهم
برگرد نمی خواهم چیزی را دوباره به یاد بیاورم
گریستم
برای ما
که پاییز نیامده ریختیم! 🍂
گریستم
برای بیدهای خسته
بیدهای مجنون
که هر چه سبز شوند،
سرو
نمیشوند 🍃
.
ولی گناه تو گندم نبود، سیب نبود
خیانت تو برای کسی عجیب نبود
کسی که خیره به تنهایی تو بود از دور
مسیح بود ولی کاش بر صلیب نبود
حقیقت اینکه مرا طاقت خیانت بود
ولی تحمل دلسوزی رقیب نبود
شبیه سادهدلان باورت نمیکردم
اگر دروغ تو اینقدر دلفریب نبود
هزار حیف که عمرم به غم گذشت ولی
هزار شکر که از عشق بینصیب نبود
.
من وا مانده ام
کاش جهنم دروازه ش را بسویم بگشایید
بهشت جای من نیست
نگهبانانش از من رشوه می خواهند
زمین را گرد مرگ فراگرفته است
سقف اسمان را هم
مرا از صدای ارابه های اسکندر نترسیده ام
ان کس که از رود خروشان گذشت
هرگز پشت سرش را نگاه نکرد
ان مادیان پیر را هرگز کسی نمی پذیرد!
شبنم های مصموم غذای خوبی برای فرشته های پا در زنجیر نیست
طوفان که خواهر باد است
گیسوان دختران باکره را از ریشه خواهد کند
مروت از کاسه
ی گدایی این مرد هرگز عبور نخواهد کرد
گل های زرد در افتاب احساس شادی بیشتر دارند
ولی هر شب خواب خزان را میبینند
مصیبت هر روز زاییده می شود
ونگاه از اضطراب فکر به دست ها منتقل می شود
و بی انکه بخواهی دستانت را دراز می کنی برای لمس برای توجه
برای رسیدن به ان احساس فراموش شده
نگارا..!
پیش از تو قدرت واقعی کلمات را باور نمیکردم...
یک ساعت ”با” تو اینقدر زود
و
یک ساعت ”بی” تو اینقدر دیر میگذرد..!
همین دو کلمه، یک شبانه روز عادی مرا از مدار بیست و چهار ساعت خارج کردهاند..
.
استخوانِ برگ، زیرپا میشکند؛
بید به جنونش میگرید.
و چنار آغوشش را گران میفروشد.
اما...
پاییز همچنان خودستایی میکند!
این کذب محض را خستهام...
دستهایم بیاراده دراز میشوند
به سوی اختتام آسمان
پی تمنای لایمکنها..
آنگاه که واژهها نمیرقصند
روی زبان مردهام.
جرعهای سوزان از حدیث آسمان
سینهام را میشکافد.
و من به تنهایی ماه دلسردتر میشوم...
از نگاه بی تفاوت ستاره،
حنجرهی شب میغرّد، میبارد.
با آنکه شبِ باران را دوست دارم؛
از صدایش زیر چتر بیزارم...
به افکار مجروحم میپیچم،
لاقید سحر را میگذرم،
پناهندهی صبحگاه میشوم.
و به نمناکی چشمان حریصش قانع ...
🍂
از نیمه های #پاییز که میگذره ،
یکم همه چی فرق میکنه با اولای #پاییز ،
کم کم شور و شوق عاشقی میخوابه ...
خاطرات با سرعت برق از اعماق ذهن ، میان جلوی چشمات ،
دیگه موقع قدم زدن تو خیابون ولیعصر صدای خش خش برگها آرومت نمیکنه ...
هرچی میگذره و جلوتر میره ، بیشتر دلت میگیره ،
دلت تنگ میشه ،
میترسی ....
از اینکه نکنه آخرین #پاییز قرن هم چمدونشو ببنده و تو رو تنها بذاره با همه ی خاطراتت ...
#پاییز بی رحم نیست ،
اتفاقا خیلی هم احساس سرش میشه ،
اما تو ...،
تو ، هم بی رحمی ، هم بی احساس ،
و من مجبورم بندازمش گردن #پاییز بیچاره ؛
بلکه مرهمی بشه روی زخم هام و این
همش تقصیر تو و نبودن هاته ...
#پاییز
به زندگی فکر کن !
ولی برای زندگی غصه نخور .
دیدن حقیقت است ،
ولی درست دیدن، فضلیت .
ادب خرجی ندارد.
ولی همه چیز را میخرد .
با شروع هر صبح فکر کن تازه بدنیا آمدی .
مهربان باش و دوست بدار و عاشق باش.
شاید فردایی نباشد .
شاید فردایی باشد ! اما عزیزی نباشد.
صبحتون بخیر
لحظه ی دیدنت انگار که یک حادثه بود
حیف چشمان تو این حادثه را دوست نداشت
سیب را چیدم و در دلهره ی دستانم
سیب را دید!! ..ولی دلهره را دوست نداشت
تا سه بس بود که بشمارد و در دام افتد
گفت یک..گفت دو ..افسوس سه را دوست نداشت
من تو خط موازی ؟..نرسیدن..؟ هرگز
دلم این قاعده ی هندسه را دوست نداشت
درس منطق نده دیگر تو به این عاشق که
از همان کودکیش مدرسه را دوست نداشت