270
روزنگار جایی برای انتشار روزمرگی و روزمردگیها. گاهی یه کانال خونهی دله! به خونهی دلم خوش اومدید.
•
امشب میخواستم برم فیلم «حمید نعمتالله» را ببینم. من عاشق سینمارفتن هستم. همین که قرار است سینما بروم بهکل احوالم روبهراه میشود. بلیت گرفتم. خیلیوقتها، از همان نوجوانیام تنها سینما میرفتم. سهشنبهها نیمبها بود و میرفتم یک فیلم میدیدم و برمیگشتم. امشب بلیت گرفتم که بروم. پیشازعصر حسابی توی باشگاه ورزش کردم. در پی یک شنبهی سراسر ترجیحی بودم. صبح بهاندازهکافی کار کردهبودم و چیزهایی را که باید مینوشتم، نوشتم. خانه را جمعوجور کردم و لباس توی ماشین انداختم. از این کارها که مختص صبح شنبه است. همین که قرار بود شب سینما بروم، کیفور بودم. بماند که نعمتالله را خیلی دوست دارم. از ورزش که آمدم، خُلقم میزان بود. آنور میزان، آویزان است. خستگی بعد از تمرینهای دهانصافکنی را خیلی دوست دارم. همهی تنات را درگیر کردهای و اینطور میپنداری که به بدنت رسیدهای. احتمالاً مغز ناقلهای عصبیای ترشح میکند که آدم احساس رضایت میکند. همان اندروفین و اینها. نوجوان که بودم سوار اتوبوسهای آریاشهر-هفتتیر میشدم. سینما عصر جدید، فلسطین و یا استقلال جزو گزینههایم بودند. حتی به این هم فکر میکردم که توی بلوار کشاورز بروم یک ساندویچ بندری بخورم. راستش فرقی نمیکرد چه فیلمی، سردر سینما را میدیدم و میچپیدم توی سالن. عصرتر، همین که از باشگاه آمدم، هوس قهوه کردم. بعد گفتم بگذارم توی سینما قبل از ورود به سالن بگیرم تا بیشتر حظ ببرم. نعمتالله را آنقدر دوست دارم که فیلم «آرایش غلیظ»اش را توی سینما شاید پنج-ششبار دیدم. هنوز دیالوگهاش را حفظ هستم. برای ساعت ۸:۴۵ دقیقه بلیت گرفتهبودم. حولوحوش هفتونیم اینها بود که فکر کردم بد نیست امشب لباسهای تابستانی را کنار بگذارم. چندشب پیش لرزم گرفتهبود. از توی کمد یک تیشرت آستینبلند در آوردم و بااینکه دلخواهم نبود اما تنم کردم. آمدم از در بیرون بروم که یکهو اندروفینها ناپدید شدند. وا رفتم. از رمق افتادم. خُلقم آویزان شد. زدم کنار. فلاشر را روشن کردم. پنچر شدم. به نفسنفس افتادم. دقیق شدم ببینم چهام شده! شبیه یک حمله بود. اما نه حملهی عصبی. هرچهبیشتر تمرکز کردم، دستم آمد دارم چه حالی را تجربه میکنم. دلتنگی بود. جزبهجزء دلتنگی سراغم آمده بود. آدم چهجور دلتنگ میشود؟ دلتنگی شکلوشمایلش چهطور است؟ برای من شبیه وقتی است که ازم دزدی شده. شوکهام میکند، با چاشنی وحشت. هرگاه دلتنگ میشوم گمان میکنم چیزی از من دزدیدهاند. یک چیز باارزش که میدانم دیگر مالِ من نخواهدبود. این بار نمیدانستم دلتنگ چه چیز و چه کسی هستم. دلتنگیام بیچهره بود. بیبهانه بود. شبیه دزدی جوراببهصورتکشیده بود. هرچه فکر کردم نفهمیدم دلم تنگ کیست. زیاد دلتنگ میشوم. در واقع بیش از آن که زندگی کنم، دلتنگ هستم. اما دلتنگیام صورت دارد. صورتهایی که روزگار از من دزدیده. تف بر روزگار. کفشم را به جاکفشی برگرداندم. توان رفتن به سینما نداشتم. تف بر سینما. افتتاحیهی لباس پاییزه لغو شد. هر زمان دلتنگ صورتمند میشوم، یکجور بارش را میکشم. قهار شدهام. مهارش میکنم. آنقدر ازم دزدی شده که عادت کردهام. وسطترین صندلی سالن سینما را گرفتهبودم. یکروزی یک شبکهی اجتماعی به نام «بیابریم» راه میاندازم. خلاصهاش این است که آدمها به هم متصل میشوند که بروند تئاتر و سینما. همیشه دنبال این بودم این ایدهام را یکجا جا بدهم. در این یادداشت به نظرم جایش بود. بااینکه ربطی به کلیت ماجرا نداشت. حالا دلتنگی بیچهره، بلیتسوخته را روی تخت بُرده. متأسفانه این یک همبستری اجباری است. شب بر همه خوش.
•
•
ماریا عزیزکم،
نمیدانم آیا به فکرت میرسد به من تلفن کنی یا نه. و در این ساعت نمیدانم کجا پیدایت کنم. هرچند حرف خاصی ندارم بزنم به جز این موجی که از دیروز پیچوتابم میدهد و این نیازی که به عشق و اعتمادت دارم. انگار مدتهاست که برایت ننوشتهام. اگر این نامه را امشب موقع برگشتن به خانه دریافت کردی، به من تلفن کن. روز شنبه مرا اینجا از یاد نبر. تمام این روزها، از صبح تا شب، به من فکر کن. در تمام دقیقهها به خودت بگو که من پیشت ماندهام. خدانگهدار، عشق من. عشق دردانهی من. مثل دیروز تو را میبوسم.
آلبر
ژوئن ۱۹۴۴
•
•
ارغوان، دخترم بعضی شبها آن شبهایی که فکرش را میکردی، نمیشوند. این شبها به ما تعهدی ندارند که دقیق همانی بشوند که ما میخواستیم. ماهیت شب به ناشناختگیاش است. شب از راه میرسد که جهان را غیرقابلپیشبینی و سردرگم کند. از این شبها در زندگیات زیاد پیش میآید. کمی به سختی این شبها را پشتسر میگذاری و به خواب میروی و زیادازحد با تلخی صبح بعدش بیدار میشوی. آثار شب قبل هنوز همهجا دیده میشود. احتمالاً صبح دمغی باشد. احتمالاً خوابهای کلافهکنندهای دیده باشی. احتمالاً کمی از خودت خوشت نیاید. بگذار یکدور تلخی کامل همهی وجودت را بمکد. تلخی خیلی زود از پا میافتد و سیر میشود. بعدش نوبت فکرهای تدویننشده است. این فکرها مملو از تصویرهای دورریز است. در قبالشان بیرحم باش. بهشان دل نبند. یادت است گفتم دل بستن، باید از اطمینان بیاید نه از اشتیاق؟
از شبها گلهگی نکن. از آنها بدت نیاید. نگذار ذهنت آلودهی مرض تعمیم بشود. نگذار توی دلت بگویی «همهی شبهای زندگی من همانی نشدند که میخواستم»
این حرف، مال آدمهای شبندیده و زندگینکرده است. شب با تمام رازورمزش وقتی مال تو شود، از جان مایه میگذارد و تو تازه میفهمی شب چهقدر میتواند فریبا باشد.
حالا همهی اینها را گفتم که بگویم اتفاقاً نام شبهایی را که به ثمر ننشستهاند «شبهای روشن» بگذار.
عین آن لیوان آب کنار اسپرسو میشود.
•
•
ازیکجاییبهبعد بزرگترین افتخار زندگیات باید دمت را روی کولت گذاشتن و یک پا قرضگرفتن در آستانهی بزنگاههای آسیبزا باشد.
•
بیشتر خودکشیهایِ افراد افسرده زمانی اتفاق میافتد که آنها خوشیهای دیگران و اطرافیان را بیشتر از همیشه میبینند و ادراک میکنند. این به معنای آن است که آنها محیط را ارزیابی میکنند و از آن تأثیر میپذیرند. علت دیگری که برخی از آمارها نشان میدهد که خودکشیِ افراد افسرده در اوایلِ بهار و تابستان بیشتر میشود همین امرِ مذکور است. مصاحبه با برخی از کسانی که خودکشیِ ناموفق داشتهاند نشان میدهد بیشتر آنها تا چند روز بوده است که با کسی صحبت نکردهاند و هیچ گفتگویی نداشتهاند و اگر بوده بسیار کم و جزئی.
یکی از مواردی که به کرات به نزدیکان درجهی ۱ افراد افسرده توصیه میشود "شنوندهی خوب بودن" است. اینکه کنار آنها بنشینند و به حرفهاشان گوش دهند. بیترحم و دلسوزی. بیتوصیه و راهنمایی.
گفتگوکردن با آنها موجب بالارفتن خُلقشان میشود و از همه جالبتر باعث کاهش میل به انزوا و گوشهگیری در آنها میشود.
شنوندهی خوبی بودن یک هنر است.
•
شفای من این روزها اتوکردن لباسها است. هیچ بعید نیست آگهی بچسبانم که «همسایههای محترم، اینجانب جهت تسکین و گذران روزهای بهغایت فرساینده داوطلبانه حاضر هستم در ازای هیچوپوچ لباسهایتان را اتو بزنم. خشکشویی سلامت روان اینجانب عجالتاً کاور ندارد اما خیالتان راحت باشد که لباسهایتان با دقت و با کیفیت اتو میشوند.»
میل دیوانهکنندهای به اتوکردن لباسها و بهچوبزدنشان پیدا کردهام.
•
•
در نهایت آنچه که از پا میاندازدمان و با هزار زور و ترفند از آن میگریزیم یا پساش میزنیم، وقتی نشستهایم و نمایشنامه میخوانیم، روی شانههایمان با آن دستهای زمختاش میزند و میگوید: «فکر نکنی دود شدهام!»
میگوییم اختیار دارید قربان. شما شناسنامهی بزرگسالی هستید. ما دستبوستان هستیم. این نمایشنامه را بخوانم و بعد برویم؟
در نمایشنامه لیزا میگوید:
«باید هر جور شده خودم رو منفجر کنم.»
استفان میگوید: «خواهش میکنم بذار برای چند روز دیگه. من خیلی خستهم. اصلاً حال ندارم، تیکههای خونیت رو از روی درودیوار خانه جمع کنم و برای همسایهها و پلیس و آتشنشانی توضیح بدم که چی شد خودت رو منفجر کردی.»
استفان بالش برمیدارد و دنبال جای خواب مناسب میگردد. لیزا درِ صندوقچه را باز میکند و از توی آن یک ریسه که بمبهای مختلف -به جای لامپ- از آن آویزان است، بیرون میآورد و به دور کمرش میبندد و زیر لب حرف میزند.
لیزا: میرم پشتبوم. اونجا کثافتکاری نداره. خداحافظ استفان.
لیزا از صحنه خارج میشود. فرشتهی مصیبت یا چه میدانم فرشتهی مصائب سر یخچالم رفته و انگور میخورد. آن انگورهای نشُستهی درشت را.
صدای انفجاری از دوردست میآید. جملهای این روزها بعد از سالها دوباره سرمشق زندگیام شده:
«در نهایت آنچه که تو را از پا میاندازد، هیچوقت دود نمیشود.»
ایرانیِ دوجنگدیده هرچیزی را صدای انفجار میشنود. خبری نیست. فعلاً حملهای در کار نیست. صبر کن ببینم، نکند لیزا خودش را در پشتبام منفجر کردهباشد؟
در تحلیل شخصیت لیزا نوشتهاند: کسی که تلاش میکند دود شود.
•
•
امروز با یکی از دوستهام از کنار یک دانشگاه رد شدیم. دخترها و پسرهای نوزده-بیستساله توی جمعکهای مختلف ایستاده بودند و حرف میزدند و سیگار میکشیدند و میخندیدند.
دوستم گفت چهقدر دلم برای دورهی لیسانس تنگ شده. آن زمان خیلی خوش بودیم. کاش ورق برمیگشت و میرفتیم آن دوران. من جوابش را ندادم چون دوستم ولکنِ ماجرا نبود و پشتهم خاطرات شگفتانگیز آن دورهی زندگیاش در قائمشهر را رو میکرد. میخواهم جوابش را اینجا بنویسم. نمیدانم اینجا را میخواند یا نه.
سه-چهار سال پیش من هم دلم برای دورهی کارشناسیام تنگ میشد. بدون تردید بهترین دورهی زندگیام بود. از بس زندگیام رودخانهای بود. زندگی رودخانهای اینطور است که تو در یک جریان نامعلوم میروی و میروی. اصلاً هیچ معلوم نیست چه میشود. و خب درجریانبودن صرف، کِیف میدهد. دورهی کارشناسی ما همه مؤمن خدای «وقتتلفکردن» بودیم. تازه ثواب هم میبردیم انگار. معاشرت و مجاورت با آدمها و عشقوعاشقیهای بهظاهر جدی اما در نهایت آبکی و علاقهمندی به موسیقیهای پاپِ جورابی، همه نشان میداد آبتنی در زندگی رودخانهای مسرتبخش است. دوستم درست میگفت. برای من هم دورهی لیسانس طربناک و فرحبخش بود اما راستش من نمیخواهم به آن دوران برگردم. وقتی به تصویر آن پسرها و دخترهای امروز صبح فکر میکردم، آشفته میشوم. دهان زندگی آنها بدجور بوی شیر میداد. ازاینفاصله هم آن بو را استشمام میکنم. و من راستش از این بو متنفر هستم.
وقتی به دورهی لیسانس فکر میکنم، یادم میآید آدمبودنم تنها به جمعها و گروهها گره خوردهبود. آدم میبودم اگر در جمعی حضور میداشتم. وقتی تنها میشدم، هیچ بودم. نمیدانستم چه کار کنم. برای همین از این کافه به آن کافه، این سفرهخانه به آن سفرهخانه، از این پارک به آن پارک، اینها میرفتیم و بازی میکردیم. من روزهایی را به یاد میآورم که ساعتها پانتومیم بازی میکردیم. خدای «وقتتلفکردن» آنچنان در قلبمان رخنه کردهبود که من بازیهای مندرآوردی ابداع کردهبودم. ما نمیخواستیم از هم دل بکنیم. تنهایی غولی بیشاخودم بود که اگر به او میرسیدیم احتمالاً با کمربند سیاهوکبودمان میکرد. نه، دوست ندارم به آن برگردم. آن دوره به من اضطراب میدهد. هیچکداممان معلوم نبود چه هستیم. یکی میخواست برود حجرهی پدرش، یکی میخواست دفترچه پست کند، یکی تغییررشته بدهد و هر کس بهیکنحوی هشتِ امروزش گروِ نُه فرداهاش بود.
آن دوران خوش بود، درست ولی چه خوب که تمام شد. تکرار آن روزها چه به من میدهد؟
دوباره کافه و سفارش چای؟ دوباره سفرهخانه و نشستن دورِ هم روی تختهای چوبی؟ چندباره عاشق اینوآن شدن و نهایتاً فارغشدن؟
کافی است. زندگی مأموریت و چشمانداز میخواهد. باور کنید زندگی در داشتن «مأموریت» و «چشمانداز» که همان میشِن و ویژن معروف سازمانهاست، معنا میشود. آن دوره نه میشِنی داشتیم و نه ویژنی. دنیا قرار بود یکچیزی توی شکممان بکارد و ما بزاییمش و بعد بزرگش کنیم. زندگی بزرگسالی را دوست دارم. به من امنیت خاطر میدهد. حتماً که پسندیدهاست آن دوره را همه تجربه کنند و در معبد خدای «وقتتلفکردن» سر تعظیم فرود بیاورند و نیایش کنند. اما بازگشت به آن دوره؟ ابدا. هر دورهای نیاز به بوسیدن و کنارگذاشتن دارد. این است ذهنیت بزرگسالانه. بزرگسالی یعنی وقتی تنها هستی، برای خودت کسی باشی. حالا میدانی باید چه خاکی روی سرت بریزی. حالا بلد شدهای، انتهای خاکبرسربودن چیزی گیرت میآید.
هیچ دورهای بازنمیگردد پس سپاس از باد، که آنها را با خود به دورها میبرد و سپاس از حافظه که نگهدارشان است. و سپاس از تو که در زمین واقعیت بازی میکنی.
•
به من حس ناکافی بودن ندین،
چون بهتون حس ناچایی بودن میدم.
•
در سیوششسالگی، این روزها باید دختر تازههشتسالهشدهام را برای رفتن به کلاس دوم ترگل ورگل کنم.
اسمش هم ارغوان است، ارغوان فیضآبادی.
از اینها که وقتی زمین میخورند، خوششان نمیآید کسی بالای سرشان بیاید و دستشان را بگیرد.
او باید شبیه به من میبود و اگر کسی میگفت به بابایش رفته، حفظ ظاهر میکردم و خون دل میخوردم.
او تفاوت نان جو را با نانهای دیگر میداند. ارغوان با من چندباری راجعبه فحشهای خیلی بدی که شنیدهبود حرف زدهبود. ارغوان تقریباً و تحقیقاً به همهچیز علاقه داشت و اطرافش قدغن کردهام کسی بگوید او در فلانچیز استعداد دارد. البته پدرش حتماً تأکید میکرد که باید او را توی یک مسیر مشخص بیندازیم و من بعد از چندبار توضیحدادن، این موضوع را با سیاست و دلایل مندرآوردی و کافی به ۹ سالگیاش حواله دادم.
ارغوان دوست دارد شبها توی بغل من، روبهروی تلویزیون خوابش ببرد. ارغوان همیشه میگفت واقعاً چه فرقی بین عطرهای مردانه و زنانه است؟
اما امروز توی یک باشگاه نشستهام و به نیکیِ یک زن که فکرکنم ۳۹ ساله باشد، نگاه میکنم. مادر و دختر روبهروی هم نشستهاند و از دخترش که اسمش نیکی است عکس میاندازد. ارغوان من رابطهاش با عکسها چه طور است؟
دوست دارد از او عکس بگیریم؟
به او میگویم اگر روز اول مدرسه ازت بپرسند، شغل مادرت چیست، چه میگویی؟
نوشیدنی خنکش را با نی الکی هم میزند و میگوید:
«میگم موسیقیهای خوب گوش میکنه»
نیکی با رژ لب مامانش شوخی میکند. مادر میخندد.
وقتی ۴۲ساله بشوم، ارغوان دبستانش تمام میشود.
ارغوان در ۹ سالگی میگوید کاش موهام مثل مامان لخت میبود. نیکی در ۱۰ سالگی با پسر همسایه پایینیمان زیادازحد وقت میگذراند. او در ۱۱ سالگی از من میخواهد به یک جشن در مدرسهشان بروم که جشن مادر و دخترها است. ظهرش وقتی به خانه برمیگردیم میگوید فکر نمیکردم اینهمه برندهشدن برایت مهم باشد. بعد به دیگران توضیح میدهد که مامان همهی بازیها را امروز برد.
ارغوان توی ۱۲ سالگی عاشق یک خوانندهی پاپ کرهای شده که خیلی خیلی بدتیپ و ازگل است. وقتی توی ماشین هستیم میگوید آهنگهای او را بگذاریم. ارغوان در ۱۳سالگی میگوید برای تولدش یک عطر زنانه بخریم.
او در ۱۴ سالگی به صخرهنوردی علاقهمند شده و هفتهای سه بار او را به یک باشگاه میبریم.
هر بار که از تمرین برمیگردد میگوید امروز چندینبار زمین خوردم ولی باز بلند شدم.
•
•
دکتر سزاوار میگفت روزهایی که دوست داری بمیری، روزهاییست که زور مرگ بهت نرسیده.
•
@passion_pursuie
•
اگر از من میپرسید «شهریور» بهترین ماه برای «دویدن» است.
حالا این «دویدن» را چه معنی کردید، برداشت آزاد است.
•
@passion_pursuie
•
وقتی میفهمیم که فراموش شدهایم، بن وجودیمان به لرزه میافتد و یکجور حس بیگانگی با جهان اطراف بهمان دست میدهد.
اما صبر کن،
ما همیشه فراموش میشویم، فقط بعضیهایش را میفهمیم.
مثل وقتی که دستمان میآید دروغ شنیدهایم وگرنه بهکرات با ناراستی مواجه شدهایم و از آنها گذر کردهایم.
کشف حقیقت همیشه ممکن است دو جنبه داشتهباشد: دانایی و پریشانی.
«نه به من نگو، بیشتر از این نمیخواهم بدانم.»
این یکی از شگفتانگیزترین عبارتهایی است که در طول زندگی ممکن است از دهانمان بیرون بیاید. گوینده پیشپیش میخواهد از پریشانی جلوگیری کند و به دنبال آن دانایی هم نیست.
این آدمها معمولاً فن محافظتکردن از خودشان را به خوبی یاد گرفتهاند.
میدانند کنجکاوی با تمام دستاوردهایش، ظرفیت بهچاهانداختنمان را هم دارد. بنابراین فراموش میشوم و میدانم پیش از این دفعات دیگری هم بوده که فراموش شدهام.
با پریشانی سر میکنم.
آدمیزاد بههرحال در هیچچیز خبره نباشد، در کلنجاررفتن با آشفتگیها ماهر است. آنقدر کشتی میگیرد تا یک طرف خسته شود.
بر ما به صدها مرتبه، آنچه که علیه واقعیت بوده، رفته است. پس زندهباد نادانی مسالمتآمیز!
•
@Passion_pursuie
آره عزیزم واقعیت همینه.
تو دوست داشتنی نیستی. هیچ وقت نبودی. هیچ وقت هم نخواهی شد. بس کن این جنگ احمقانه رو.
هر وقت تونستی بپذیری اون موقع معجزه رخ میده.
تو رو هیچ کس گردن نمیگیره حتی خونوادت.
•
تعلق خاطر علاقهای است مبتنیبر سرگذشتی معنادار و مملو از دلبستگی با کسی یا چیزی که گمان میکنیم بخشی از آن شدهایم یا آنچیز یا آنکس تکهای از ما است.
•
@passion_pursuie
یه وقتایی دلمون فقط یه آغوش گرم میخواد، یه همصحبت یا کسی که کنارمون باشه.
یه وقتایی هم غمگینیم، خستهایم یا از اینهمه ابهام و نگرانی کلافه شدیم…
اما شده بهجای اینکه بفهمیم واقعا چی میخوایم، خودمون رو در حال خوردن یه چیزی پیدا کنیم؟
گاهی غذا فقط برای سیر شدن نیست؛ با احساسات، خاطرهها و نیازهای دیگهمون هم گره میخوره.
«غذا به جای چه کسی نشسته؟»
توی کارگاه جدید رهسا قراره با گفتوگو و چندتا تجربه متفاوت، نقشه رفتار غذایی خودمون رو کشف کنیم، صدای بدن و احساساتمون رو بهتر بشنویم و بفهمیم پشت بعضی عادتهامون چی میگذره.
شاید چیزهایی درباره خودمون کشف کنیم که تا حالا بهشون توجه نکرده بودیم. 🌱
📅 سهشنبه ۲۸ مهر
⏰ ساعت ۱۸ تا ۲۰:۳۰
💰 هزینه: ۵۶۰ تومان
اطلاعات بیشتر :
@Saba_shafaei
هرگاه دلتنگ میشوم گمان میکنم چیزی از من را دزدیدهاند.
Читать полностью…
به مناسبت روز جهانی سلامت روان چند کار را در طول زندگیتان انجام بدهید:
۱-با احتیاط دندهعقب بگیرید.
۲-همیشه فکری به حال بهبود و افزایش تمرکزتان کنید.
۳-برای متوسط روبهبالابودن در هر چیزی دغدغه داشتهباشید.
۴-به بدنتان بها بدهید و برایش وقت بگذارید.
۵-برای تحقق روتین دلخواهتان ولو شده ۲۵ درصدش زمینوزمان را به هم بدوزید.
۶-شکارچی آدمحسابیها باشید و با آنها وقت بگذرانید.
۷-به پولدرآوردن اهمیت بدهید و تلاش کنید از تخصصتان پول در بیاورید.
۸-قدردان باشید.
۹-بهاندازه معاشرت کنید.
۱۰-بهاندازه در خلوت خودتان غرق شوید.
۱۱-در رابطههای ناامن عاطفی نمانید.
۱۲-با تمام جنبههای وجودتان زندگی کنید.
۱۳-یک رابطهی ولرم و مسالمتآمیز با شبکههای اجتماعی داشتهباشید.
۱۴-فردیتتان را ارج بنهید.
۱۵-تجربههای نو را از زندگیتان حذف نکنید.
۱۶-با خلاقیتتان دوست باشید.
۱۷-همیشه به داشتن یک رابطهی عاطفی امن و دلگرمکننده امیدوار باشید.
۱۸-پشتتان به دو امکان «فاصله» و «مرزبندی» گرم باشد.
۱۹-بنده و بردهی «واقعیت» باشید.
۲۰-روی کمکهای دانش روانشناسی همیشه حساب باز کنید.
•
•
اگر خودت نگران هستی هیچوقت به آدمها نگو نگران نباش. «نگران نباش» جملهی شگفتانگیزی است. مال آدمهای محکم است، مال اوضاعی است که وقتی به زبان میآید مرهم بشود و برود آنجایی که میگویند «صمیم قلب» بنشیند و به آدم این حس را بدهد که میتواند حتماً که میتواند سختترین سربالاییها را هم با تمیزترین نیمکلاجها رد کند.
•
•
دیگر غمهای خودم برایم حنایی ندارند. حالا مدتهاست که اندوه عزیزانم کاردآجینم میکند. بهیکنقطه خیرهشدنهایشان، چینوچروکشان، ناامیدشدنشان، برهوت دلخوشیهایشان همهوهمه تهماندهی جوانیام را میمکند. کاش شاعر بودم. کاش لااقل اینها را شعر میکردم و بعد به پستوی عواطفم میخزیدم و رنجها که کلمه شدند و شعرها پدید آمدند زندگی برای خودم و دیگران نرمتر میشد.
من از این دنیا هیچ نمیخواهم جز شادمانی عزیزانم. چندوقتپیشها به تاریخ ۱۱ تیر ۱۴۰۵ نوشتهبودم: بدبیاریها سراغ من بیایید. دست از سر نزدیکانم بردارید. من اینجا هستم. آمادهی لگدمالشدن، پذیرای سیلیخوردن. آسایش من، خوشی آنها است. کاش آنها را غرق در شادمانی تماشا کنم.
•
•
پاییز
یک حرف تو را دارد
و تو آنچنان به او میمانی
که باید تو را از چشم شاعرها پنهان کرد.
یک شب از همین شبها
به جنگ شاعرها خواهم رفت و از آنها خواهم پرسید:
«چهطور میشود مهر ورزید و نلغزید؟»
«چهطور میشود دوست داشت و نهراسید؟»
از همهی شاعرها نفرت دارم؛
آنها با آنهمه یالوکوپال پاییز را دزدیدهاند
و من باید هر طور شده
حرف آخر پاییز را
از دهان شیرها بیرون بکشم.
•
•
خلوتکردن عین خواب است، در طول شبانهروز به آن نیاز داریم. گوشهی عزلت مثل سفر است، هرازگاهی احتیاج میشود و اگر به خوبی برگزار شود، خاطرهانگیز هم خواهدبود.
.
•
اگر یک روزی پیدام نبود، من توی این آهنگ گم شدم. البته بدونید جام خوبه و تو دقیقه ۱:۴۳ش آروم گرفتم. دنبالم نگردید. اینجا خیلی لطیف و امنه و صدا به صدا نمیرسه و تا چشم کار میکنه سفیدیه. انگار کن توی یک جهان برفی دفن شدی و نه سردته و نه بیقراری. بهترین عطرت رو هم زدی و تا دماغ کار میکنه، بوی نویی میآد. چه باحال دختر، حافظهت سفیده.
•
•از آن خانه رفتم. خانهای که نامش را «باطن» گذاشتهبودم. آخر داخلش را دوست داشتم و محل و کوچهاش را نه. محلهاش قرمدنگ بود. این را یکبار یک راننده اسنپ لوتی گفت. وقتی من را رساند گفت بچهی اینجایی؟ گفتم نه. گفت این از محلههای قرمدنگ است. هیچکس نمیگوید بچهی اینجاست، هیچکس در اینجاها بزرگ نشده.
این خانه را با چه به یاد میآورم؟
با روزهایی که بابا میآمد، با چیزهایی که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد اینجا پشت میز وفادارم نوشتم، از اوقاتی که بهترین موسیقیهای زندگیام را اینجا شنیدم و از شبهایی که به یاد نمیآورم حتی یک شب هم خوش به خواب رفتهباشم.
باطن را این اواخر دیگر دوست نداشتم.
در این خانه دو خبر مرگ شنیدم. در این خانه دوستانی پیشم میآمدند که دیگر رفتهاند به دوردستها.
در این خانه مو سفید کردم و اگر بین خودمان میماند باید بگویم، سفیدشدن موها صدا دارد و من صدایشان را میشنیدم.
این خانه را با ازم برخیز»ها به یاد خواهمآورد. که در آن غروب خوفناک، روانم را با هزارویک ترفند و تقلا به شیطان نفروختم و ماژیک مشکی برداشتم و همهجای خانه نوشتم: ازم برخیز»
دکتر سزاوار میگوید: «ما خانههایمان را عوض میکنیم تا یاد بگیریم دنیا به آخر نرسیدهاست.»
•
•
من اگر هر روز خرید میکردم، تقریباً سلامت روان استواری میداشتم.
مثلاً هر روز لباس، عطر، میزتحریر، آباژور، کفش، کتاب، ساعت، گلدان، گلیم، لباس، عطر، مجله، آباژور، رومیزی، سطلآشغال، آیپد، شلوارک و تیشرتهای ورزشی، دفترچه، هدیه برای اینوآن، جوراب، بادیاسپلش و اینجورچیزها میتوانستم هر روز بخرم به جامعهی بشری خیلی کمک میکردم.
•
@passion_pursuie
✅ دوستان عزیز، امشب تصمیم گرفتیم یه لیست از بهترین و ویژه ترین کانال های VIPمون رو براتون بصورت رایگان داخل یه دسته بندی شیک و منظم قرار بدیم ☺️👇
🪭 @Tab_Mohandesi24
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
📫زبان خارجه و مهاجرت
@Eng_Online
@En_tour
@en_quizztour
@englishteaching1398
@apply_undergraduated
@English10Z
@be_translator
@gre3500book
@IELTS_Brilliance
@talk2_talk
@talk_boost
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
📫هک و امنیت
@Mahdiihack
@EngineeringReverse
@Steam_Hack85
@Victor_hacker_Steam
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
📫فناوری و تلنولوژی
@Magic_gif
@Speed4u
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
📫آموزش عکاسی
@farhadiacademy
@abinili
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
📫موبایل و کامپیوتر
@Templates_wp
@LearnDotfar
@Secure4u
@computer_services_click
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
📫کاریابی و استخدام
@tablighahti
@FREELANCERVIIP
@prozhebegir_ir
@tablighaht
@NilayAdmin
@shahzadAds
@Nab_project
@VIPPOROJHE
@ProjeGraph
@projeadmini_elhm
@projheh
@AgahePlus
@est_golestan
@SarzaminAdmini
@Dorkari11
@karyabionlinadmini
@melliprojects
@porojejoya
@ADMEYN_navatkno78
@ProjyAdmini
@Blueworldmind
@porozhlevi
@brtar_proje
@moonjobwork
@porozhYONK
@aghahiastekhdam
@tablighatkarjo
@Projecttablght
@karmagfree
@karVisionn
@danshjoyiproje
@karii2farma
@home_ofproject
@karyabisogand
@poroje_vip
@abiniligp
@moonjobwork
@tablighatshahzad
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
📫ایدهپردازی و خلاقیت
@FahimeGallery
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
📫پروکسی و فیلترشکن
@v2rayenn
@ReexProxy
@sarvaring_mood85
@netron_shop
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
📫آموزش شبکه
@modirshabake
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
📫برنامهنویسی و طراحی سایت
@Computer_IT_Engineering
@porozeadmaini
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
📫عمومی
@SeriallRoom
@RamaMusic_ir
@Musicyab3
@Farsii_Film
@Mokhytoo
@passion_pursuie
@eliArafatima6060
@miamovie2026
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
📫هوش مصنوعی
@prompt405
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
📫مهندسی برق و مکانیک
@NewPowerEnergy
@BarghTabloo
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
📫دانشجویی و دانشگاهی
@akhtar_electronic_group
@porozhhande
@File2PDF
@VIPFRELANSER
@porojeroyall
@ut_techwritingg
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
📫آموزش فتوشاپ
@GraphTarfand
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
📫فایل های گرافیکی
@cofegraph
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
📫معماری و عمران
@CHAHAR_SOOGH_archi_gp
@Design_groooup
@VoxelObjectRevit
@tarrahimemari
@Arch_referece
@CIVILENG
@tdmax_vray
@autocad7000
@autocad70
@Archreferece
@Master_Civil0
@arch_talk1405
@promtArch
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
🟪دیگه هزینه نجومی برای اشتراکای هوش مصنوعی نکن!! @GptPLuserBot
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
.
•
آدمیزاد عمیقاً بیچاره است؛ فقط یا نباید از این راز باخبر بشود یا نباید کسی به رویش بیاورد. مابقیاش هلکوهلک یکجوری جلو میرود.
•
@passion_pursuie
•
چند سالی است اسم آدمهایی که از چشمم میافتند را توی گوشیام، عوض میکنم.
این برای آن است که اغلب فراموش میکردم آنها یک روزی چه بلایی سرم آوردهبودند و دوباره و چندباره توی همان تلهی ارتباطی با آنها میافتادم. مثلاً در حال حاضر، توی فهرست مخاطبانم، کسی را به اسم «معیار اعتماد و احترام» سِیو کردهام. هر بار بههردلیلی فیلش یاد هندوستان میکند و زنگی یا پیامی میدهد، همین که این ترکیب اسم را میبینم، هشداری به حافظهام داده میشود و به یاد میآورم. به یاد میآورم و بعد آنطور که در جهت مراقبت از سلامت روان و ذهنم است، رفتار میکنم.
همین «معیار اعتماد و احترام» آدمی بود که بهکرات دروغ میگفت و آنقدر ناراستیهایش آزاردهنده میشد که وضعیت ارتباطی را به نامحترمانهترین شکل ممکن تبدیل میکرد.
بعضیها هستند که خیلی زود فراموش میکنند آدمها چه بلایی سرشان آوردهاند. این بلا، زیرپاییهای روانیای است که ما بارها تا مرز زمینخوردن میرویم و اما بههرنحوی تلاش میکنیم سر پا بایستیم. وقتی از آنها فاصله میگیریم، آنها دوباره سروکلهشان پیدا میشود. به هر دلیلی یک روزی به شما زنگ میزنند یا پیام میدهند. در روز تولدتان، تبریک سال تحویل، در بحبوبحهی جنگ و هزارویک بیمناسبت دیگر. اینجور وقتها گوشهای از مغز عاطفی خیلی سریع همهچیز را فراموش میکند و ارزش را روی همان لحظهای که خلق شده، بنا میکند. اما تجربه بهم ثابت کرده، اگر ما روزی از کسی فاصله گرفتهایم، حتماً دلایل منطقی و اخلاقی بیشماری داشتهایم. پس باید به این تصمیم وفادار بود.
دیروز، پسازمدتها دچار این وضعیت شدم. آدمی که مدتها پیش در یک وضعیت کاری، سوهان روحم شدهبود را به جایی دعوتبهکار کردهبودم. یکهو دیدم من در همان تلههای پیشین قرار گرفتم. آن آدم دارد دقیقاً همانکارها را میکند، دارد زیر پا میگیرد، دارد تنش پشتِ تنش میآفریند. توی گوشیام رفتم و نامش را به «مرداب تنش» تغییر دادم. من همیشه میگویم، به آدمهایی که یکبار ازشان فاصله گرفتید، تاحدامکان برنگردید. منظورم رابطهی عاطفی نیست؛ هر نوع رابطهای: کاری و دوستی حتی بیشتر منظورم است.
ممکن است در این حرفم متغیر «فرصت بازسازی رابطه» را در نظر نگرفتهباشم. اما «فرصت بازسازی رابطه» ظرفیت و توانمندیهایی میخواهد که بهاحتمالزیاد «معیار اعتماد و احترام»ها و «مرداب تنش»ها لیاقتش را نداشتهباشند.
از یک سنی به بعد، مراقبت از روان و ذهنمان بیشازهرچیز دیگری در زندگیمان اهمیت دارد و خب متأسفانه حافظهی بعضیهایمان درست کار نمیکند.
•
@passion_pursuie