pelak_72 | Unsorted

Telegram-канал pelak_72 - پلاک ۷۲ 🍁

618

«کلمات جادو می کنند.» @ablfzeshnb

Subscribe to a channel

پلاک ۷۲ 🍁

خیلی مراقب خودتون باشید❤️‍🩹

Читать полностью…

پلاک ۷۲ 🍁

خیلی وقت ها امید همان چیزی است که شما را به مقصد میرساند.

صبح بخیر
❄️

Читать полностью…

پلاک ۷۲ 🍁

از هرچیزی که منو به آدم بهتری تبدیل کنه استقبال می‌کنم.

❄️

Читать полностью…

پلاک ۷۲ 🍁

هی میگن ناو فلان ناو بیسار!
توی دست یک شعبده باز، اکثرا راز حقه در دستی قرار داره که دیده نمیشه.
ناو همون دستی از آمریکاست که دیده میشه.
به دستی که دیده نمیشه توجه کنین.

❄️

Читать полностью…

پلاک ۷۲ 🍁

اگر فضای ارتباطی سالم باشد، نیازهای عاطفی، نیاز به امنیت و تعلق ارضا می‌شود، دلبستگی روی می‌دهد و صمیمیت اتفاق می‌افتد. اما همیشه اوضاع این قدر خوب پیش نمی‌رود. روابط بین‌فردی می‌تواند یکی از منابع «کار ناتمام» گردد.
وقتی رابطه‌ی تعارض‌آمیزی بدون حل اختلاف قطع می‌شود «وضعیت ناتمامی» ایجاد می‌شود که سایه سنگین آن بر سر تمامی روابط ما خواهد بود.

شهربانو قهاری
❄️

Читать полностью…

پلاک ۷۲ 🍁

ایران همیشه خودش رو نگه میداره. یاد گرفته از خودش مراقبت کنه. ایرانی یاد گرفته در شرایط سخت زندگی کنه اما این دلیل نمیشه که فراموش کنه کیا زندگی رو براش سخت کردند؛ حافظه اش خیلی خوبه.

❤️🤍💚

Читать полностью…

پلاک ۷۲ 🍁

هوا مثل اوایل بهار گرمه 😑

Читать полностью…

پلاک ۷۲ 🍁

بی‌تفاوتی در‌برابر رنج دیگران یکی از علائم سقوط اخلاقی است.

❄️

Читать полностью…

پلاک ۷۲ 🍁

صبح‌تون بخیر

🌤️

Читать полностью…

پلاک ۷۲ 🍁

جلوی استرستو بگیر؛
تو از همشون باهوش‌تری

❄️

Читать полностью…

پلاک ۷۲ 🍁

سرچهارراه با ضربه‌ی انگشت دختر گل‌فروش به شیشه به خودم آمدم. «گل نمی‌خری؟»
یاد یکی از عصرهایی که کنارم بودی افتادم. پشت چراغ قرمز چهارراه. روی صندلی‌ای که حالا خالی بود.
گلفروشی رد شد و با دیدن گل‌هایش از تو پرسیدم:
«راستی من تا حالا برات گل نگرفتم؟»
سرت‌ را پایین انداختی، شرم شرقی چشمانت را قایم کردی و گفتی: «نه، نگرفتی.»
چرا هیچ‌وقت به این موضوع فکر نکرده بودم؟
چند روز بعد وقتی آقای گلفروش داشت گلی که برایت گرفته بودم را می‌پیچید امیدوار بودم که این اولین شاخه را دوست داشته باشی و تو آن‌قدر ذوق کردی که دلم خواست بروم همه‌ی گل‌های یک باغ بزرگ را برایت بچینم و بیاورم.
فراموش کرده بودم که همین کارهای ساده چقدر حال آدم را خوب می‌کند و تو داشتی دوباره اینها را یادم می‌آوردی.

دخترک دوباره به شیشه زد. «بخر دیگه. برای عشقت بخر.»
نتوانستم نه بگویم. نمی‌توانستم به دخترک گل‌فروش بگویم چه شده است. چند شاخه گرفتم و روی صندلی گذاشتم و به جای خالی‌ات خیره شدم.
چراغ سبز شد. صدای بلند بوق ماشین پشتی یعنی اینکه چند ثانیه از چراغ سبز گذشته بود و من بی‌حرکت مانده بودم.
راه افتادم و در خیابان‌های محله‌تان چرخی زدم تا شاید پیدایت کنم و دوباره خوشحالی را ته چشمانت ببینم.
تلاش بیهوده‌ای بود.
دسته‌گل مدتی بعد خشک شد و گوشه‌ی یکی از خیابانهای شهر رهایش کردم.
وقتی داشتم گلبرگ‌های پژمرده را روی جدول کنار خیابان می‌گذاشتم، فکر کردم انگار بودن تو در کنار من به زیبایی و کوتاهی عمر همین دسته‌گلی بود که از دخترک گلفروش گرفته بودم.


#ابوالفضل_اشناب
❄️

Читать полностью…

پلاک ۷۲ 🍁

از هرکجا میگذری
اونجا بهار میشه

🌤️🪻🌹🌷🌸🌻

Читать полностью…

پلاک ۷۲ 🍁

جوان از دست دادن برایمان عادی شده. قدیم ترها وقتی جوانی از دست می‌رفت، اهل آبادی یک ماه سیاه می‌پوشیدند و تا مدتها با ناباوری به یکدیگر نگاه می‌کردند؛
اما حالا خون است که از جوانان این مملکت روی زمین می‌ریزد و آنها که مسئول این خون های به ناحق ریخته شده اند، طلبکار اند.
زمین از دروغگویی حاکمان خشک است و از آسمان به جای باران، خون و خاکستر می‌بارد. مردم با یکدیگر نزاع می‌کنند درحالی که اغلب هردو سمت دعوا، قربانیان قدرت طلبی، شهوت و مال اندوزی دشمنان ملت اند.
هر روز گوشه‌ای از کشور در آتش کینه و خشم می‌سوزد و مردم در سوگ دسته جمعی فرو رفته اند.
ارزشها بی ارزش شده اند و انگار همه چیز از معنا خالی است. شر به نقطه ی ابتذال رسیده، حقوق بدیهی مردم پایمال شده و ملت را دادرسی نیست تا حقوق اولیه ی زندگی آنان را طلب کند.
چه سرنوشتی برای یک کشور تلخ تر از اینکه جمع کثیری از مردم از شدت ناامیدی به دست های بیگانه خیره باشند تا سرنوشت شان را تغییر دهد؟
چه چیزی بدتر از این است که بحران های مختلف کشور را فراگرفته باشد و هنوز تصمیم گیران ملک و مملکت برای امیال شخصی خودشان درحال سر و کله زدن با یکدیگر باشند؟
اما به قاعده‌ی مسیر تاریخ، این وضعیت ادامه نخواهد داشت و نور و روشنی از کورسوی اندک امید باقیمانده به این خاک پرگهر خواهد تابید. ایران کشور روزهای سخت است و تنی استوار اما دردمند از رنج‌های خود دارد.
پس از این تباهی و سیاهی روزهای روشنی خواهد رسید و خورشید دوباره بر بام ایران زمین طلوع خواهد کرد.

#ابوالفضل_اشناب

🏴

Читать полностью…

پلاک ۷۲ 🍁

یا خوبید و خوشحالید؟

Читать полностью…

پلاک ۷۲ 🍁

ولی آدم‌ها مهم اند نه اپلیکیشن‌ها

❤️‍🩹

Читать полностью…

پلاک ۷۲ 🍁

دوست عزیزم!
یکی از چیزایی که با پول خیلی زیاد هم نمیشه خریدش دوستی با توئه.

🫂

Читать полностью…

پلاک ۷۲ 🍁

بلد بودن آدم‌ها مهم‌تر از دوست داشتن‌شونه.

❄️

Читать полностью…

پلاک ۷۲ 🍁

امروز دوباره میخوام براشون داستان بخونم 😌

Читать полностью…

پلاک ۷۲ 🍁

نوشته بود خروج سامانه بارشی و ورود گرما به کشور.
مگه زمستون نیست؟
🤦🏻‍♂️

Читать полностью…

پلاک ۷۲ 🍁

عنایت الله بخشی

۱۳۲۴ - ۱۴۰۴

روحش شاد
🏴

Читать полностью…

پلاک ۷۲ 🍁

« رک بودن » یعنی من در مورد مسائل مربوط به خودم با صراحت جواب بدم.
مثلا این غذا رو دوس ندارم، مهمونی نمیام، حوصله ندارم و ...
این رک بودن رو با «گستاخ بودن» اشتباه نگیریم.
❄️

Читать полностью…

پلاک ۷۲ 🍁

صبح بخیر

🌤️

Читать полностью…

پلاک ۷۲ 🍁

دستور به قتل کوه دادی؟ باشد!
تیری که به صخره خورد برمی‌گردد.

❄️

Читать полностью…

پلاک ۷۲ 🍁

اولین باری که چیزی نوشتم همان لحظه‌ای بود که کنترلر برج مراقبت حرف جدیدی زد:
«به پیر به پیغمبر سرهنگ خودش دستور رو داد و گفت با ارتش هماهنگه»
«تو چیکار کردی؟»
«منم به خلبان مسافری گفتم میتونه پنج هزار پا اوج بگیره. به قرآن من کاره‌ای نیستم.»
دوباره صدای جیغ مادر محیا سردردم‌ رو بدتر کرد.
«آخ محیا جانم. دخترمو ازم گرفتن. برات بمیرم که لباس عروست شد کفنت»
قرص زیرزبانی‌ام را با نصف بطری آب قورت دادم.
«کاپیتان نذار قاتلای دخترم فرار کنن. آخ محیای مادر»

صبح روز بعد تلاش کردم با سرهنگ تماس بگیرم اما از سمت دفتر فرمانده ارتش تماس گرفتند و گفتند ما اطلاعات جدیدی داریم که شما حتما باید ببینید.
توی راه ستاد چندتا از این پدرمادرهای‌ داغدار یقه ام را کشیدند و با گریه سرم فریاد زدند. فکر می‌کردند یک قاتلی برنامه ریزی کرده و ده‌ها زوج را در هواپیمای تهران - مشهد جمع کرده و هواپیما را کوبیده به جنگنده ارتش. وقتی داشتند می‌رفتند مشهد برای ماه عسل.

چقدر پشت سرم درد می‌کرد. به ستاد فرماندهی ارتش رسیدم. همان پادگانی که قبل از سازمان هواپیمایی در آن پا کوبیده بودم. فرمانده ارتش دستانم را فشرد و گفت بشین کاپیتان.

«فاجعه ی بزرگیه. حتما ارتش بی احتیاطی کرده اما آخرین گزارش نشون میده کنترلر برج مراقبت فرودگاه مهرآباد اشتباه کرده. فکر کن به هواپیمای مسافری گفته اوج بگیر و به خلبان جنگنده گفته ارتفاع کم کن و بعدشم بووم. ۱۳۱ کشته.»
(۱)
حس کردم دنیا جلوی چشمم تاریک شد. صدای فرمانده را محو می‌شنیدم. این یکی از سیاه ترین روزهای هوانوردی ایران بود. به کاترین همسر خلبان روسی توپولوف باید چه می‌گفتم؟ دستم را توی جیب کتم کردم و قرصم را قورت دادم.

مقامات همان گزارش من را با کمی آب و تاب منتشر کردند. سردرد دارم. کاش هیچوقت پرواز را شروع نمی‌کردم.

#ابوالفضل_اشناب

۱-این سانحه و سقوط، بهمن‌ماه سال ۷۱ برفراز فرودگاه مهرآباد تهران رخ داده است.

Читать полностью…

پلاک ۷۲ 🍁

این هفته هم چهارشنبه تعطیله.
کاش می‌شد یه ترتیبی میدادن که هرهفته این تعطیلی چارشنبه تکرار شه. 🚶🏻‍♂️‍➡️

❄️

Читать полностью…

پلاک ۷۲ 🍁

یه چیزی هست اونم اینکه دوستیاتون بیشتر از درگیری‌های سیاسی می‌ارزه.
ازش مراقبت کنید.
❄️

Читать полностью…

پلاک ۷۲ 🍁

رونق باغ می‌رسد
چشم و چراغ می‌رسد

🤍

Читать полностью…

پلاک ۷۲ 🍁

طلب منصب فانی نکند صاحب عقل
عاقل آن است که اندیشه کند پایان را

عالیجناب‌سعدی

❄️

Читать полностью…

پلاک ۷۲ 🍁

عصبانی هستید و ناراحتید؟

Читать полностью…

پلاک ۷۲ 🍁

سلام پس از سکوت دیجیتال اجباری ایران در دی ماه 1404

❤️‍🩹

Читать полностью…
Subscribe to a channel