philosophycafe | Unsorted

Telegram-канал philosophycafe - Philosophy Cafe ♨️

3409

مکانی متفاوت برای آدم‌های متفاوت 1. @NaderiOmid66 2. @Ali_soltanzadeh 3. @khadem_ar 4. @M_H_Tavassoli 5. @AmiraliEbrahimzadeh 6. @Amin_sbu telegram.me/PhilosophyCafe ♨️

Subscribe to a channel

Philosophy Cafe ♨️

🗯 چند ماه پیش مقاله‌ای رو که به همراه دکتر سید حسن حسینی (استاد فلسفۀ علم دانشگاه شریف) و تیگران تومانیان (استاد فلسفۀ دانشگاه سن‌پترزبورگ) نوشته بودم، توی مجلۀ وستنیک (حوزۀ فلسفه و مطالعات منازعه) منتشر شد. عنوان مقاله اینه: «ادوارد سعید و نقد اندیشۀ پیشرفت». این مقاله بخشی از رسالۀ دکتری من تحت عنوان «بحران اندیشۀ پیشرفت در سدۀ بیستم: بررسی اندیشۀ پیشرفت از نگاه آدورنو، فایرابند، بلومنبرگ و سعید» هست. یکی از دغدغه‌های اصلی من توی این مقاله پدیدۀ «غرب» و پدیدۀ «شرق» و مواجۀ این دو پدیده با هم هست. اون چیزی که تحت عنوان «اروپا» می‌شناسیم در طول تاریخ معاصر خودش به دو صورت با «غیرغربی»ها تعامل داشته. و ما اگه این دو نوع تعامل رو نشناسیم، به زعم من «اروپا» رو به صورت ریشه‌ای نمی‌تونیم درک کنیم.

🗯 نوع اول این تعامل، مادّی بوده. آنیبال کویجانو (جامعه‌شناس اهل پرو) می‌نویسه که مفهوم «اروپا» به عنوان یه هویت تاریخی جدید در درجۀ اول از سدۀ شونزدهم به وجود اومد و این هویت تاریخی جدید به یه سری ابزارهای مادّی نیاز داشت که از بیرونِ موقعیت جغرافیایی اروپا وارد شد: نیروی کار سرخ‌پوست‌های امریکایی، سیاه‌ها، مستیسوها (مردمی که تبارشون آمیزه‌ای از اروپایی‌ها و سرخ‌پوست‌هاست)، به اضافۀ تکنولوژی‌های این اقوام توی حوزۀ استخراج و کشاورزی و همچنین محصولات اون‌ها مثل طلا، نقره، سیب‌زمینی، گوجه و تنباکو. لیست طولانی سرزمین‌هایی که دولت‌های استعمارگر (مثل اسپانیا، هلند، پرتغال و غیره) در اونجاها نیروی نظامی داشتن، نشون میده که تا چه حد اروپا به نیروی کار و مواد اولیۀ سرزمین‌های غیراروپایی وابستگی مادّی داشته.

🗯 اما نوع دوم این تعامل (که به نظرم مهم‌تر هست) تعامل ایدئولوژیک بود. اروپا زمانی می‌تونست به عنوان یه فرهنگ مجزا و متفاوت معنا پیدا کنه که همزمان با اون، فرهنگ‌های دیگه مشخص، تعریف و دسته‌بندی بشن. فوکو توی کتاب «مراقبت و تنبیه» می‌نویسه که یکی از دستاوردهای مهم فرهنگ اروپایی، یعنی «انسان مدرن»ی که اومانیست‌ها ازش حرف می‌زنن، از دل مجموعه‌ای از تکنیک‌ها، روش‌ها و دانش‌ها، توصیف‌ها، دستورالعمل‌ها و داده‌هایی متولد شد که توی حوزه‌های مختلفی مثل نهادهای نظامی، پزشکی، مدرسه‌ای، صنعتی، و پرستاری از نوزادها اِعمال شد. فوکو تقریباً توی همۀ این حوزه‌ها مطالعاتی رو انجام داد تا تولد انسان مدرن رو بررسی کنه؛ ولی خودش اضافه می‌کنه که دوتا حوزۀ دیگه هم به تولد انسان مدرن کمک کرد که فوکو بررسی‌ش نکرده: استعمار و برده‌داری!

🗯 تفصیل این نکتۀ عجیب که چطور برده‌داری به تولد انسان مدرن کمک کرد، بحث طولانی می‌طلبه؛ ولی استعمار به عنوان بخشی از تعامل ایدئولوژیک بین «اروپا» و «غیرغربی»ها بخشی از کارهای پژوهشی ادوارد سعید رو شامل میشه. سعید توی کتاب «شرق‌شناسی» می‌نویسه که دانشِ شرق‌شناسی هیچ‌وقت از ایدۀ «اروپا» دور و غافل نبوده؛ اروپا به مثابۀ مفهومی که نشون‌دهندۀ «ما» در برابر «اون‌ها»ست. شرق‌شناسی در ظاهر دربارۀ مردمان دیگه‌ست، اما به نوعی اون رو میشه دانشی تلقی کرد که اروپایی‌ها از طریق اون دارن یه آینه روبه‌روی خودشون میذارن و می‌خوان که خودشون رو بشناسن. نکتۀ مهم‌تر به زعم من اینه که ما در ایران هم خودمون رو از دل آیینۀ شرق‌شناسی شناختیم و می‌شناسیم؛ چه اون جریان به اصطلاح «غرب‌گرا» و چه اون جریان به اصطلاح «بازگشت به خویشتن».

📢 دوره‌هایی توی حیات اجتماعی وجود داره که به نظر می‌رسه نظم‌های پیشین دارن بهم می‌ریزن و همه چیز در حال دگرگونیه. وضعیتی که انگار تکیه‌گاه فکری محکمی پیدا نمیشه و به تعبیر مارکس «هر آنچه سخت و استوار است، دود می‌شود و به هوا می‌رود». اما در کنار این فروپاشی‌ها، آفرینش‌هایی هم وجود داره. این فروپاشی‌ها و آفرینش‌ها رو میشه توی جای‌جای میدان هستیِ اجتماعی دید: سیاست، خانواده، دین، شهر، دانشگاه، امر جنسی، و حتی مفهوم «وطن‌پرستی». توی چنین شرایطی، جامعه توی چه وضعیتی قرار داره؟ به محض اینکه توی این شرایط بخوایم وضعیت جامعه رو توصیف کنیم، به یه سری ابزارهای مفهومی مثل «سنت»، «مدرنیته»، «توسعه»، «استبداد»، «پیشرفت»، «دموکراسی» و غیره نیاز پیدا می‌کنیم. اون‌جا مفاهیم و نگاه‌های شرق‌شناختی آروم و بی‌سروصدا وارد ماجرا میشن. توی اون شرایط ما به فهم و درکی بیشتر از تحلیل‌های رسانه‌ای و اخبار نیاز داریم.

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«حق داره نفهمه اون تا ته تو فقره؛ اون که دغدغه‌ش نونه و قبض برقه؛ ولی تو چی میگی که تا ته سیبیلت چربه؛ تو که شکمت سیره و تختت نرمه» (زیر پوست شب / بهرام نورایی)

@philosophycafe

Читать полностью…

Philosophy Cafe ♨️

تجربه باوران مدعی شدند که فقط آنچه از طریق حواس قابل تجربه و آنچه از طریق آزمایش تجربی، قابل آزمون و تأیید است دانش به حساب میآید (شرت، ۱۳۸۷: ۲۵۶).
جان لاک به تأسی از نظام معرفتی نیوتن که تجربی بود، بنیان اصلی معرفت شناسی مدرن را که مبتنی بر دریافت حسی بود بنا گذاشت. او معتقد بود که ملاحظات تجربی ماست که بن مایه های اندیشه را برای عقلمان فراهم میکند (رندال، ۱۳۷۸: ۳۴۷) هیوم با صراحت تجربه گرایی را ادامه داد و اعلام کرد هر معرفتی که بر پایه ی ادراک حسی نباشد، نمی تواند درست باشد هیوم اعتبار مفهوم عقل آن طور که نظریه پردازان قانون طبیعی و حقوق طبیعی به کار برده بودند به مبارزه خواند، چرا که این نظریه پردازان معتقد بودند که هنجارهای عمل اخلاقی پیشینی هستند و عقل میتواند آنها را کشف کند و احساس نیز باید تابع عقل باشد و فقط عقل راه درست را نشان میدهد اما هیوم معتقد بود که عرصه استفاده از عقل محدود است و بر عکس ارزشهای بشری را احساسات تعیین میکند. به نظر هیوم: «عقل برده احساس است».
هیوم معتقد بود ارزشها فقط از راه تجربی قابل شناخت هستند نه از راه عقل و اصول اخلاقی از سودمند بودن میآیند. اصولی مانند قانون، عدالت، اخلاق و... پیشینی نیستند و میزان اعتبار آنها به میزان سودمندی آنها بستگی دارد (عالم، ۱۳۸۴: ۳۸۴-۳۸۳).

قرینه معرفت شناسی در نظریه ی تجربی اخلاق سودمندگرایی نام دارد. بنیان گذار سودمندگرایی جرمی بنتهام است. او میگوید تنها اصولی که انسان بر پایه آن عمل میکند انگیزه لذت جویی و رنج گریزی است. کسب لذت و گریز از درد، اساس تفکر سودمندگرایی بنتهام است (دیل، ۱۳۸۵: ۱۸۹). آیین بنتهام مبتنی بر نوعی لذت گرایی یا اصالت لذت بود، یعنی اینکه هر موجود انسانی بالطبع طالب کسب لذت و دفع رنج است (کاپلستون، ۱۳۷۰: ۲۳).


#صورتبندی_مدرنیته_و_پسامدرنیسم_معرفت_شناسی_هستی_شناسی_و_انسان_شناسی

#دکترطهماسب_علیپوریانی_مختار_نوری
‎فصلنامه مطالعات سیاسی؛ سال سوم، شماره ۱۱، بهار ۱۳۹۰


@PhilosophyCafe🔗

Читать полностью…

Philosophy Cafe ♨️

‎مردی حمالی را اجاره گرفت تا بار شیشه او به خانه برد و او را سه حکمت بیاموزد. چون ثلث راه ببرد، گفت:اکنون یکی از آن مرا بیاموز گفت اگر کسی با تو بگوید گرسنگی بهتر از سیری است باور مکن. گفت:آری و چون دو ثلث راه ببرد گفت:آن دوم را بیار .گفت اگر کسی با تو بگوید پیاده رفتن بهتر از سواری است باور مکن و وقتی که به در خانه رسانید گفت:آن سیم بیار .گفت: هر که بگوید حمالی از تو ارزان تر یافته است باور مکن!
حمّال بار شیشه از دوش به زمین افکند و گفت: اگر کسی با تو بگويد يك شیشه اینجا درست مانده است باور مکن…

#محاضرات_الادبا(ص۱۲۰)
#راغب_اصفهانی

@PhilosophyCafe🫙

Читать полностью…

Philosophy Cafe ♨️

محمّدبن محمّدالبلخی گوید از ابوبکر ورّاق شنیدم که گفت هر که راضی بود از اندامهای خویش بشهوة، اندر دلش درخت نومیدی روید.

#رساله_قشیریه(ص۶۲)
#ابوالقاسم_عبدالکریم_بن_هوزان_قشیری

@PhilosophyCafe📖

Читать полностью…

Philosophy Cafe ♨️

🖋 دل می‌رود ز دستم صاحب‌دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

کشتی‌شکستگانیم ای بادِ شُرطه برخیز
باشد که باز بینیم دیدارِ آشنا را

ده‌روزه مِهرِ گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

در حلقۀ گُل و مُل خوش خواند دوش بلبل
هاتِ الصَّبوحَ هُبّوا یا ایّها السُّکارا [1]

ای صاحبِ کرامت شُکرانۀ سلامت
روزی تَفَقُّدی کن درویشِ بی‌نوا را

آسایش دو گیتی تفسیرِ این دو حرف است
با دوستان مُرُوَّت با دشمنان مدارا

در کویِ نیک‌نامی ما را گذر ندادند
گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را

آن تَلخ‌وَش که صوفی اَمُّ‌الخَبائِثَش خواند
اَشهی لنا و اَحلی مِن قُبلةِ العَذارا [2]

هنگامِ تنگ‌دستی در عیش کوش و مستی
کاین کیمیایِ هستی قارون کند گدا را

سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کفِ او موم است سنگِ خارا

آیینۀ سِکَندر جام مِی است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال مُلکِ دارا

خوبان پارسی‌گو بخشندگانِ عمرند
ساقی بده بشارت رندانِ پارسا را

حافظ به خود نپوشید این خرفۀ مِی‌آلود
ای شیخ پاکدامن معذور دار مارا

🗯 [1] ای ساقی شراب صحبگاهی بیاور و ای مستان بی‌خبر برخیزید.
[2] وسوسه‌کننده‌تر و شیرین‌تر است برای ما از بوسه بر رخسار دوشیزگان.

@philosophycafe

Читать полностью…

Philosophy Cafe ♨️

🗯 [بین سپاه اسکاتلندی‌های وفادار به مکبث و سپاه انگلیس جنگ درمی‌گیره. سپاه انگلیس به لحاظ روحیه توی وضعیت بهتری قرار داره. همسر مکبث فوت شده و این ضربۀ روحی بزرگی به مکبث وارد کرده. در میانه‌های جنگ مکبث تقریباً متوجه میشه که دیگه نمی‌تونه امیدی به پیروزی داشته باشه و در همین هنگام با مکداف (که از بزرگان اسکاتلند بود و الان توی سپاه انگلیس می‌جنگه) روبه‌رو میشه. اون‌ها با هم می‌جنگن و بعدش مکث می‌کنن و مکداف فرصتی به دست میاره تا به مکبث بگه که اون به طور طبیعی از مادر زاده نشده، بلکه به روش سزارین به دنیا اومده. کسی که قصه رو ندونه، احتمالاً براش مسخره به نظر برسه که وسط جنگ، این چه دیالوگی بود. ماجرا از این قراره که جادوگرها قبلاً به مکبث این اطمینان رو داده بودن که نترسه و خون بریزه، چون کسی از زهدان مادر زاده نشده که بتونه به مکبث آسیبی برسونه. یه پیشگویی دوپهلو و مبهم! این صحنه از نمایشنامه رو بخونیم:]

🖋 بخش دیگری از میدان جنگ: مکبث وارد می‌شود.
مکبث: چرا نقش آن رومی ابله را بازی کنم و به شمشیر خود بمیرم؟ حال آن‌که، تا زندگان هستند، زخم شمشیر بر پیکر آن‌ها برازنده‌تر است. [مکداف وارد می‌شود]
مکداف: رو بدین‌سو بنما ای سگ دوزخ‌بان، رو بدین‌سو بنما.
مکبث: از میان همۀ مردان تنها از تو پرهیز جسته‌ام. بازگرد که هم‌اکنون نیز روان من از خون کسان تو گران‌بار است.
مکداف: من هیچ سختی ندارم. ندا و نفیر من از شمشیرم برمی‌آید. ای نابکار خون‌خوار، که زبان از ادای تو ناتوان است! [می‌جنگد]
مکبث: رنج بیهوده می‌بری اگر با تیغ تیزت هوای بُرِش‌ناپذیر را توانستی بُرید، آن‌گاه تن مرا هم می‌توانی درید. تیغت را بر کلالۀ شکستۀ کلاهخودها فرود آر، که من جانی افسون‌شده دارم که تسلیم کسی نمی‌شود که از زهدان زن زاده.

🖋 مکداف: امید از افسونت برگیر و بگذار همان اهریمنی که تاکنون کمر به خدمتش بسته بودی به تو بگوید که مکداف را نابهنگام از رَحِم مام بیرون کشیده‌اند.
مکبث: نفرین بر زبانی باد که با من چنین گفت، زیرا مردانگی‌ام را از من گرفت و مرا به لرزه درانداخت. و باشد که دیگر این شیاطین نیرنگ‌باز شعبده‌ساز را کسی باور نکند که با زبان دوپهلو ما را به بازی می‌گیرند، زبانی که همچنان در گوش‌مان نوید فرو می‌خوانند و سپس در پیش چشم امیدمان در همش می‌شکنند. من با تو نمی‌جنگم.
مکداف: پس تسلیم شو، ای زبون، و زنده بمان تا نمایش شگفت دوران و مایۀ عبرت مردمان باشی. نقش تو را همچون عجیب‌الخلقه‌های نادر بر فراز تیرکی نصب می‌کنیم و در زیرش می‌نویسم: «این که می‌بینید خودکادمه‌ای بیدادگر است.»
مکبث: تسلیم نخواهم شد، تا بر خاک پیش پای مَلکُم جوان بوسه زنم و طعمۀ لعن و نفرین و آزار مردم بی‌سروپا شوم.

📚 از نمایشنامۀ «مکبث»، نوشتۀ ویلیام شکسپیر، ترجمۀ علیرضا مهدی‌پور 📚

@philosophycafe

Читать полностью…

Philosophy Cafe ♨️

🗯 [مکبث که از طریق کشتن پادشاه قبلی، خودش الان پادشاه شده، توی تالار بزرگ قلعه مجلس ضیافتی برپا کرده. اول ضیافت، یکی از آدم‌کش‌های مکبث نزدیک یه در فرعی میاد و پنهانی به مکبث میگه که بَنکو کشته شده. به این ترتیب مکبث پادشاهی خودش رو به تدریج روی دریایی از خون بنا می‌کنه و هر کسی که حدس می‌زنه ممکنه مخالفش از آب دربیاد، به قتل می‌رسونه. در طول ضیافت به جز مکبث، کسی خبر نداره که بَنکو به قتل رسیده و مکبث ریاکارانه از غیبت بنکو توی ضیافت افسوس می‌خوره. ناگهان روح بَنکو ظاهر میشه و روی صندلی مکبث می‌شینه. تعجب مکبث توی این صحنه خیلی جالبه؛ اون از این تعجب می‌کنه که مخالفان رو می‌کشه، ولی ارواح اون‌ها برمی‌گردن. این صحنه رو بخونیم:]

🖋 مکبث: حال اگر شخص شریف بَنکو نازنین‌مان نیز در میان ما بود، از بزرگان کشور در جمع‌مان کسی کم نبود. [روح بَنکو وارد می‌شود و در جای مکبث می‌نشیند] کسی که دلم می‌خواهد نبودنش را به حساب نامهربانی‌اش بگذارم تا این که به خاطر پیشامدی ناگوار افسوس بخورم!
راس: سرورا، نبودن او، نکوهشِ وعدۀ اوست. آیا شهریار ما را به همنشینی خود سرافراز نمی‌فرمایند؟
مکبث: جای خالی نیست.
لِناکس: این‌جا یک جای مخصوص هست، سرورم.
مکبث: کجا؟
لِناکس: این‌جا، سرور عزیزم. [مکبث روح بَنکو را می‌بیند] چیست که خاطر شهریار را برآشفته؟
مکبث: این کار کارِ کدامتان است؟
بزرگان: کدام کار، سرور عزیز؟
مکبث: [به شبح] نمی‌توانی بگویی که این کار را من کردم. سر و روی خونینت را برایم مجنبان.

🖋 راس: برخیزید آقایان. حال شهریار خوش نیست.
بانو مکبث: بنشینید دوستان ارجمندم. سرورم غالباً چنین است. از جوانی چنین بوده. خواهش می‌کنم بنشینید. حمله‌ای زودگذر است و به یک آن برطرف می‌شود. باز به خود خواهد آمد. زیاد به او ننگرید که آزرده می‌شود و حالش پریشان‌تر. غذا میل کنید و به او توجه نکنید... [به مکبث] آیا به تو هم می‌گویند مرد؟...
مکبث: چه خون‌ها که ریخته شده، پیش از این، در روزگاران دیرین پیش از آن که قوانین بشری منش‌ها را ملایم کند و مردمان را مدنی. آری، و از آن پس نیز، باز چه جنایت‌ها که نشده، که گوش را تاب شنیدن‌شان نیست: روزگاری بود که چون مغز کسی متلاشی می‌شد، او می‌مُرد و کارش پایان می‌یافت. اینک اما مردگان، با بیست زخم کاری بر کله‌شان، باز از جای برمی‌خیزند و در جای ما می‌نشینند و ما را از جا برمی‌انگیزند. این از آن جنایت نیز شگفت‌تر است.

📚 از نمایشنامۀ «مکبث»، نوشتۀ ویلیام شکسپیر، ترجمۀ علیرضا مهدی‌پور 📚

@philosophycafe

Читать полностью…

Philosophy Cafe ♨️

🗯 [بعد از اینکه جادوگرها این پیشگویی رو به مکبث اعلام کردن که شاه خواهد شد، مکبث شاه و یکی از نگهبان‌ها رو توی خواب می‌کشه و بعدش پیش همسرش میره. گفت‌وگوی مکبث و همسرش بعد از قتل شاه به نظرم صحنۀ مهمیه. هر دو نفر توی این صحنه دستپاچه، مضطرب و دچار عذاب وجدان هستن؛ ولی بانو مکبث ظاهر خودش رو حفظ می‌کنه. اما مکبث نمی‌تونه، دست‌هاش خونیه، به اضافۀ اینکه نتونسته در جای خاصی بگه «آمین» و اعتقاد بر این بوده که ناتوانی در گفتن «آمین» نشونۀ تسخیرشدگی به دست شیطانه؛ همچنین موقع انجام قتل صدایی (احتمالاً غیبی) شنیده که مکبث رو محکوم کرده. بانو مکبث برای آروم‌کردن مکبث تذکر جالبی رو بهش میگه. اون دوبار به مکبث میگه «اینقدر فکر نکن». انگار اگه بتونیم (تأکید می‌کنم، اگه بتونیم) به کارهامون فکر نکنیم، از پیامدهای حال و آیندۀ کارهامون در امان می‌مونیم. ولی مسیر نمایش‌نامه بر خلاف حرف بانو مکبث پیش میره. این صحنه رو با هم بخونیم:]

🖋 مکبث: من این کار را کردم. آیا تو صدایی نشنیدی؟
بانو مکبث: جیغ جغدی شنیدم و غوغای زنجره [جیرجیرک]ها را. آیا شما چیزی گفتی؟
مکبث: کِی؟
بانو مکبث: حالا.
مکبث: وقتی که پایین می‌آمدم؟
بانو مکبث: آری...
مکبث: [به دست‌های خود نگاه می‌کند] این منظرۀ اسف‌باری است!
بانو مکبث: اندیشۀ ابلهانه‌ای است که می‌گویی منظرۀ اسف‌باری است.
مکبث: یکی در خواب خنده کرد، و دیگری فریاد زد: «جنایت!» چنان که یکدیگر را از خواب بیدار کردند. من ایستادم و گوش بدانان دادم اما آنان دعاهای‌شان را خواندند و خواب خود را پی گرفتند.
بانو مکبث: آن‌جا دو نفرند که در یک اتاق خوابیده‌اند.

🖋 مکبث: یکی فریاد زد: «خدا رحمت‌مان کند!» و آن دیگری گفت: «آمین!» گویی مرا با این دستان دژخیم خون‌ریزم دیده بودند. چون هراسِ آنان را به گوش شنیدم، وقتی گفتند: «خدا رحمت‌مان کند»، من نتوانستم آمین بگویم!
بانو مکبث: این همه در این باره ژرف میندیش.
مکبث: آخر چرا نتوانستم آمین را به زبان بیاورم؟ بیش از همیشه محتاج رحمت و ملتمس دعا بودم ولی کلمۀ آمین در گلویم فروماند و برنیامد.
بانو مکبث: به چنین کارها نباید بدین‌سان بیندیشیم وگرنه کار ما به دیوانگی می‌کشد.
مکبث: گمان کردم که شنیدم هاتفی آواز داد: «دیگر مخوابید! که مکبث خواب را کشت... خواب معصوم، خوابی که رفوگر آستینِ پارۀ دلهره‌ها و غصه‌هاست، خوابی که مرگ زندگی روزانه است، و حمام گرم مشقات زندگی، مرهم جان‌های زخم‌خورده، وعدۀ دوم (غذای) طبیعت بزرگ، خورش اصلی در خوان ضیافت زندگی.»

📚 از نمایشنامۀ «مکبث»، نوشتۀ ویلیام شکسپیر، ترجمۀ علیرضا مهدی‌پور 📚

@philosophycafe

Читать полностью…

Philosophy Cafe ♨️

🗯 [توی نمایشنامۀ «مکبث»، مکبث و بَنکو دو تا از فرمانده‌های ارتش اسکاتلند هستن. اوایل نمایشنامه، وقتی که این دو نفر پیروزمندانه از یه جنگی برمی‌گردن، با سه تا جادوگر مواجه میشن. جادوگرها به مکبث میگن که در آینده پادشاه میشه و به بَنکو میگن که پدر پادشاه‌ها خواهد شد. نکات مهم و جالبی توی این صحنۀ نمایشنامه وجود داره. یکیش اینه که قبل از اینکه جادوگرها حرفی بزنن، انگشت روی لب گذاشتن تا نشون بدن حرف‌های اون‌ها پنهان و هولناکه. پادشاه مملکت زنده‌ست، پس حرف‌زدن از پادشاه آینده باید پنهانی باشه. اما چرا هولناک؟ چون بعد از مرگ پادشاه، بین بزرگان حکومت اختلاف میفته. نکتۀ بعدی اینکه مکبث وقتی پیشگویی جادوگرها رو می‌شنوه، یکه می‌خوره؛ گویی جادوگرها چیزی رو که سال‌ها توی ذهن و ضمیر مکبث بود، آشکار کردن. و نکتۀ سوم اینکه پیشگویی معمولاً ابهام داره و دوپهلوئه. مثلاً این حرف که بَنکو «پدر پادشاه‌ها» میشه یعنی چی؟ این صحنه رو بخونیم که بذر اولیۀ یه رقابت خونین بین دو دوست شکل می‌گیره:]

🖋 بَنکو: [متوجه جادوگران می‌شود] اینان دیگر کیستند، که چنین ژولیده و ژنده‌پوش و عجیب‌اند چنان که به زمینیان نمی‌مانند، گرچه بر زمین‌اند؟ [به جادوگران] آیا از زندگان‌اید؟ و آیا می‌توان از شما چیزهایی پرسید؟ گویا سخنانم را درمی‌یابید، گرچه هر سه انگشت زمخت ترک‌خورده بر لبانِ نازک خشکیدۀ خود گذارده‌اید. می‌باید که زن باشید، گرچه ریشی که بر زَنَخ دارید نمی‌گذارد شما را چنین بینگارم.
مکبث: سخن بگویید، اگر می‌توانید. شما چیستید؟ ...
جادوگر سوم: مبارک باد، مکبث! که در آینده شاه خواهی شد!
بَنکو: [به مکبث] رفیق، از چه یکه می‌خوری و از چیزی که چنین خوب و زیبا می‌نماید خوف و ابا می‌نمایی؟ [به جادوگران] شما را به نام حق سوگند، بگویید که نقش خیال‌اید، یا به راستی همان‌اید که می‌نمایید؟ رفیق شریفم را با مقام حالش نامیدید و چنان نوید مقامی اشرف و امید تاج و تخت می‌دهید که گویا هوش از سرش ربوده. با من اما سخن نمی‌گویید. اگر شما می‌توانید در تخم‌های زمان بنگرید و بگویید کدامین خواهد رُست و کدامین نه، پس با من سخن بگویید، که نه خواهشی از کرامات‌تان دارم و نه خوفی از کین‌تان.

🖋 جادوگر اول: مبارک باد!
جادوگر دوم: مبارک باد!
جادوگر سوم: مبارک باد!
جادوگر اول: ای کهتر از مکبث و بهتر از او.
جادوگر دوم: نه چندان نیک‌بخت، ولی نیک‌بخت‌تر.
جادوگر سوم: از پشت تو شاهان پدید خواهند آمد، گرچه خود شاه نخواهی شد. پس مبارک باد بر هر دوی شما، مکبث و بَنکو!
جادوگر اول: بَنکو و مکبث! مبارک باد بر شما!
مکبث: بمانید ای راویان ناقص‌گوی و برایم بیش‌تر بگویید. ... [برای من] شاه‌بودن از دایرۀ باور بیرون است. ... بگویید از کجا چنین خبر شگفت را داشته‌اید، یا چرا در این بیابان خشکیدۀ نفرت‌انگیز با چنین پیشباز پیش‌گویانه راه را بر ما بسته‌اید؟ سخن بگویید. به شما فرمان می‌دهم! [جادوگران ناپدید می‌شوند]

📚 از نمایشنامۀ «مکبث»، نوشتۀ ویلیام شکسپیر، ترجمۀ علیرضا مهدی‌پور 📚

@philosophycafe

Читать полностью…

Philosophy Cafe ♨️

🗯 کتابی هست به اسم «تشابه‌ها و تناقض‌ها: کاوش‌هایی در موسیقی و جامعه» که سال 2004 منتشر شد. این کتاب رو نشر گیلگمش با ترجمۀ بهزاد هوشمند، در سال 1401 به فارسی چاپ کرد. این کتاب شامل 6 تا از گفت‌وگوهای دو چهرۀ فرهنگی مهم معاصر هست: دنیل برِنبُیم (پیانیست و رهبر ارکستر) و ادوارد سعید (نظریه‌پرداز ادبی و منتقد فرهنگی). یکی از علت‌های اینکه این گفت‌وگو برای من مهمه اینه که برنبیم آرژانتینی-اسراییلیه و سعید فلسطینی-امریکایی و این دو نفر دوستان نزدیک همدیگه بودن. موضوع گفت‌وگوهای این دو نفر به طور کلی ذیل سه تا واژه می‌گنجه: موسیقی، ادبیات و جامعه. ولی به طور جزئی‌تر اگه بخوام بگم، این دو نفر توی این کتاب دربارۀ این موضوعات صحبت می‌کنن: «احساسِ در خانه (یا وطن) بودن»، «موسیقی به مثابۀ مقابله با سکوت»، میراث هنرمندهایی مثل موتزارت، بتهوون، دیکنز و آدورنو، یهودستیزی واگنر، و نیاز به «راه‌حل‌های هنری» برای معضلات خاورمیانه.

🗯 شاید متفاوت با اون چیزی که توی ایران و سایر کشورهای اسلامی دربارۀ سعید رایج شده و اون رو به عنوان چهره‌ای «فلسطینی که چفیه انداخته و داره به سمت اسراییل سنگ پرت می‌کنه و منتقد فرهنگ غربه» نمایش میدن، سعید برای من در درجۀ اول یه پژوهشگر و متفکریه که دغدغۀ دموکراسی و فرهنگ اجتماعی داره؛ تقریباً کلیت آثار و اندیشۀ سعید برای من ذیل چنین چهره و «فیگوری» قابل فهمه. این رو اضافه کنیم به اینکه سعید خودش یه پیانیست بود و فهم خوبی هم از موسیقی داشت. یکی از دغدغه‌های سعید و برنبیم توی این گفت‌وگوها اینه که موسیقی کلاسیک چه کمکی رو می‌تونه به فرهنگ معاصر ما ارائه بده؛ و اساساً موسیقی (به طور خاص، موسیقی بتهوون) چه معنای سیاسی‌ای می‌تونه داشته باشه.

🗯 سعید توی بخشی از این گفت‌وگوها توضیح میده که انگار امروز موسیقی کلاسیک، چیزی جداافتاده از بقیۀ بخش‌های فرهنگ، فهمیده میشه؛ به عنوان چیزی «لوکس» یا «دور از زندگی واقعی». تذکر سعید اینه که این موسیقی‌ها توی زمانۀ خودشون اینطور محسوب نمی‌شدن؛ مثلاً باخ خیلی از موسیقی‌هاش رو با انگیزۀ مذهبی خلق کرد؛ یا بتهوون خیلی از موسیقی‌هاش رو برای رضایت حامی‌های مالی اشراف‌زاده‌ش ساخت. برنبیم میگه توی کار تمام این آهنگسازهای بزرگ و با تمام تفاوت‌هاشون، یه باور کلی مشترک وجود داره که خودش رو توی فرم و ساختار موسیقی‌شون (و نه صرفاً محتوا) نشون میده و اون، اعتقاد به ذات مثبت زندگیه؛ با اینکه اندوه‌های بزرگی توی زندگی هست، اما همۀ این اندوه‌ها گذرا هستن و میرن. و بعد برنبیم اشارات کوتاه و تخصصی‌ای به سمفونی «اُرئیکا» می‌کنه تا نشون بده که چطور این اعتقاد توی فرم کار بتهوون، خودش رو نشون میده.

🗯 برنبیم و سعید رو نباید صرفاً دو چهرۀ نظری بدونیم که دربارۀ موسیقی کلاسیک فقط بحث کردن. یکی از کارهای مهم عملی که این دو نفر با هم انجام دادن، برگزاری یه کارگاه موسیقی در سال 1999 بود که نتیجۀ این کارگاه، شکل‌گیری یه گروه موسیقی بود که توی این گروه یه سری نوازندۀ نوجوون عرب، اسراییلی و آلمانی کار می‌کردن. سعید و برنبیم توی این گفت‌وگو از چالش‌های تشکیل این گروه میگن؛ از همون جلسۀ شب اول که وقتی این نوجوون‌ها دور هم جمع شده بودن، اختلافات بنیادین و مبنایی بین‌شون بود؛ نوجوون‌های عرب و اسراییلی همدیگه رو دشمن می‌دیدن (و این دشمنی، خودش رو توی موسیقی هم نشون می‌داد) و از طرف دیگه، نوجوون‌های اسراییلی، به خاطر عملکرد نازی‌ها، نگاه منفی‌ای به نوجوون‌های آلمانی داشتن.

📢 برنبیم بعدها توی یادداشتی که به مناسبت مرگ سعید نوشت، گفت که سعید عامدانه شهر وایمار (در آلمان) رو به عنوان محل برگزاری این کارگاه انتخاب کرده بود. وایمار همزمان بازنمود بهترین و بدترین جنبه‌های تاریخ آلمانه؛ از طرفی شهر گوته ست (گوته‌ای که جزو معدود شخصیت‌های فرهنگی محسوب میشه که میشه اون رو هم نمایندۀ «شرق» در نظر گرفت و هم نمایندۀ «غرب»)، و از طرفی این شهر فقط چند کیلومتر با اردوگاه بوخِنوالد فاصله داره که خاطرۀ تلخی برای یهودی‌ها محسوب میشه. برنبیم توی اون یادداشت به این نکته اشاره می‌کنه که سعید می‌خواست به اون نوجوون‌ها یاد بده «شیطان» فقط در بین نازی‌ها نیست، فقط بین نظامی‌های اسراییلی نیست، فقط بین افراطی‌های اسلامی نیست؛ بلکه «شیطان در درون تک‌تک ماست». تا وقتی این نکته عمیقاً فهم نشه، راهی برای رسیدن به صلح باز نمیشه. و آیا فهم عمیق این نکته، از طریق رسانه و خبر به دست میاد؟ یا از طریق ادبیات و موسیقی؟

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«مثل نهالِ بی‌جوونه، که کنده شد یه‌باره از بُن؛ مثل اون کودکانِ در کوچ، که لای موج‌ها شدن گم؛ مثل تو بازیِ سیاست؛ نظرِ توده‌های مردم؛ من هیچم؛ مثل فرصت تخیل، توی بحران معیشت؛ عزمِ گویندۀ اخبار، واسۀ انعکاس حقیقت؛ مثل اهمیت انسان، توی پهنای طبیعت؛ من هیچم» (هیچ / بهرام نورایی)

@philosophycafe

Читать полностью…

Philosophy Cafe ♨️

🖋 ... جنبۀ چالش‌برانگیز دیگر موسیقی این است که می‌توان برای دو هدف کاملاً متضاد از آن بهره برد. اگر بخواهی همه چیز را فراموش کنی و از مشکلات و سختی‌ها فرار کنی -از هستیِ محض- موسیقی ابزاری عالی است، چون به شدت احساسی است. موسیقی می‌تواند تو را به مرز جنون بکشد، چنان که واگنر [آهنگساز و رهبر ارکستر آلمانی، سدۀ نوزدهم]- انتظار داشت «تریستان» [اپرای سه‌پرده‌ای از واگنر] چنین کند. یا می‌تواند احساس عمیقی از بربریت به وجود آورد، مثلاً در «پرستش بهار» [نام یک بالۀ روس و کنسرت ارکسترال مدرن] استراوینسکی [آهنگساز روس، سدۀ بیستم].
اما از طرف دیگر، آموختن موسیقی یکی از بهترین راه‌ها برای آگاهی‌یافتن از طبیعت بشر است. به همین دلیل است که من از این که امروز عملاً در مدارس ما آموزشِ موسیقی وجود ندارد، بسیار غمگین هستم.

🖋 آموزش یعنی آماده‌کردن کودکان برای زندگی بزرگ‌سالانه؛ یاددادن این‌که چگونه باید رفتار کنند و این که می‌خواهند چگونه انسان‌هایی باشند. همۀ چیزهای دیگر اطلاعات است و به سادگی قابل یادگیری. برای اجرای خوب موسیقی، باید به تعادلی بین مغز، قلب و بدنت برسی. و اگر یکی از این‌ها حاضر نباشد، یا باشد، اما کمی بیشتر از آن چه باید، نمی‌توانی از آن استفاده کنی. چه راهی بهتر از موسیقی وجود دارد که به یک کودک نشان دهی چه‌طور یک انسان باشد؟
اگر کسی به آثار بزرگ موسیقی یا حتی آثار کم‌اهمیت‌تر، با دقت نگاه کند، می‌تواند چیزهای زیادی بفهمد. سمفونی چهار بتهوون تنها وسیله برای فرار از جهان نیست. در همان آغاز این سمفونی حسی ژرف وجود دارد...
موسیقی از یک سو امکان گریز از زندگی و از سوی دیگر امکان درک آن را بهتر از بسیاری رشته‌های دیگر فراهم می‌کند. موسیقی می‌گوید: «ببخشید، اما زندگیِ بشر همین است.»

📚 بخشی از اظهارات دنیل برنبیم در گفت‌وگو با ادوارد سعید و آرا گوزلیمین، در نیویورک، در مارس 2000 📚

@philosophycafe

Читать полностью…

Philosophy Cafe ♨️

🖋 آن‌چه به نظر من غیرعادی می‌آمد میزان جهالتی بود که دربارۀ «دیگری» وجود داشت. بچه‌های اسراییلی حتی نمی‌توانستند تصور کنند که در دمشق و عمان و قاهره کسانی هستند که می‌توانند ویلن یا ویولا [نوعی ساز زهی] بنوازند؛ و فکر می‌کنم نوازندگان عرب می‌دانستند که یک زندگی موسیقایی در اسراییل جریان دارد، اما درباره‌اش چندان چیزی نمی‌دانستند. یکی از بچه‌های سوری به من گفت قبلاً هرگز یک اسراییلی ندیده است. ...
در جهان سیاست امروز، به خصوص در اروپا -نمی‌خواهم دربارۀ سیاست امریکایی بگویم، چون به قدرِ کافی آن را نمی‌شناسم- رهبران سیاسی هنوز طوری رفتار می‌کنند که انگار جهان را آن‌ها اداره می‌کنند، در حالی که به سختی می‌توان گفت آن‌ها اصلاً چیزی را اداره می‌کنند. جهان را بنگاه‌های مالیِ بزرگ و پول اداره می‌کنند. به نظر من سیاست‌مداران در نهایت بی‌اثرند و این بی‌اثری را به گونه‌ای مفرط با نمایش عمومی اعتماد به نفس جبران می‌کنند.

🖋 واضح است که با پول می‌توان چیزهای زیادی خرید و گاهی، حداقل در کوتاه‌مدت، حُسن‌نیتی ایجاد کرد. اما این حقیقت همچنان پابرجاست که اگر قرار است روزی درگیری‌ها حل شود، تنها با ارتباط میان طرف‌های درگیر حل می‌شود. منطقه‌ای که درباره‌اش صحبت می‌کنیم -خاورمیانه- بسیار کوچک است. ارتباط اجتناب‌ناپذیر است. قرار نیست دلار و راه‌حل‌های سیاسی دربارۀ مرزها تنها آزمون‌های حقیقی برای این مسئله باشند که آیا یک توافق صلح‌آمیز به واقع عملی است یا نه. آزمونِ حقیقی این است که این ارتباط در طولانی‌مدت تا چه حد سازنده خواهد بود.
اعتقاد دارم اگر در مسائل فرهنگی -ادبیات، و حتی بهتر از آن، موسیقی، چون موسیقی با ایده‌های صریح سروکار ندارد- این نوع ارتباط را پرورش دهیم، قطعاً به مردم کمک می‌کند که به هم نزدیک‌تر شوند و این یعنی همه چیز.

📚 بخشی از اظهارات دنیل برنبیم در گفت‌وگو با ادوارد سعید و آرا گوزلیمین، در نیویورک، در مارس 2000 📚

@philosophycafe

Читать полностью…

Philosophy Cafe ♨️

🖋 یکی از اولین خاطرات من احساس غربت است، خاطرۀ این که آرزو ‌می‌کردم جای دیگری باشم. اما به مرور زمان به این دیدگاه رسیده‌ام که به ایدۀ خانه بیش از حد اهمیت داده شده است. احساسات‌گراییِ زیادی دربارۀ «وطن» وجود دارد که من چندان اهمیتی به آن‌ها نمی‌دهم. و گشتن در این‌جا و آن‌جا چیزی است که بیش از همه دوست دارم. اما دلیلی که خودم را در نیویورک این قدر خوشحال می‌بینم این است که نیویورک شهری چندرنگ است. می‌توان هر جایی در آن باشی و در عین حال جزئی از آن نباشی. از برخی جنبه‌ها، این را تحسین می‌کنم.
وقتی سفر می‌کنم، مخصوصاً وقتی به خاورمیانه، جایی که در آن بزرگ شده‌ام، باز می‌گردم، خودم را در حال اندیشیدن به همۀ مقاومتی که برای بازگشت حس می‌کنم می‌یابم.

🖋 مثلاً وقتی در 1992 به همراه خانواده‌ام به بیت‌المقدس برگشتیم، آن‌جا را محلی به کلی متفاوت دیدم. چهل و پنج سال بود که آن‌جا نرفته بودم و آن مکانی نبود که به یاد داشتم، و البته فلسطین که مدتی از کودکی‌ام را در آن گذرانده بودم تبدیل به اسراییل شده بود. من در کرانۀ باختری [منطقه‌ای که به همراه نوار غزه، فلسطین را تشکیل می‌دهند] بزرگ نشده‌ام، و در نتیجه مکانی مثل رام‌الله [پایتخت بالفعل دولت فلسطین و مرکز اداری تشکیلات خودگردان فلسطین]، جای شگفت‌انگیزی که دنیل [بَرِنبُیم] نزدیک به یک سال پیش آن‌جا در کنسرواتوار [هنرستان عالی موسیقی] فلسطین رسیتال [اجرای موسیقی آوازی یا سازی توسط یک نوازنده] اجرا کرد، در واقع برای من مثل خانه نیست. در جایی مثل قاهره، که بیش‌تر سال‌های رشد خودم را در آن گذرانده‌ام بسیار احساس در خانه بودن دارم. قاهره چیزی از جاودانگی در خود دارد. شهری است با پیچیدگیِ حیرت‌انگیز و گویش خاص آن چیزی است که در نهایت برایم بسیار جذاب است.

📚 بخشی از اظهارات ادوارد سعید در گفتگو با دنیل برنبیم و آرا گوزلیمین، در نیویورک، در مارس 2000 📚

@philosophycafe

Читать полностью…

Philosophy Cafe ♨️

🗯 [ما عموماً برای آدم‌ها ملیت قائلیم: یکی ایرانیه، یکی انگلیسیه، یکی مصریه و یکی هم امریکایی. دنیل بَرِنبُیم، پیانیست و رهبر ارکستر، از نظر ملیت، پیشینۀ پیچیده‌ای داره. اون توی یه خانوادۀ یهودیِ روس که از زمان پدربزرگ و مادربزرگش به آرژانتین مهاجرت کرده بودن متولد شد. بعدش همراه پدر و مادرش به بیت‌المقدس مهاجرت کرد و از اون زمان، توی لندن، بیت‌المقدس، شیکاگو و برلین سکونت داشت. برای آدمی مثل برنبیم، وطن یا خونه کجاست؟ برنبیم توی متن پایین به این سوال جواب میده:]

🖋 آرا گوزِلیمیَن: خانه برای شما کجاست؟ آیا هرگز احساس می‌کنید در خانه هستید؟ یا همواره خود را در یک حرکت دائمی می‌بینید؟
دنیل بَرِنبُیم: آن کلیشۀ بسیار استفاده و سوءاستفاده‌شدۀ «خانه آن‌جایی است که در آن موسیقی خلق می‌کنم» درست است. می‌گویم «بسیار استفاده و سوءاستفاده‌شده» چون من و بسیاری از همکارانم در مناسبت‌هایی که نمی‌دانسته‌ایم باید دقیقاً چه پاسخی به همین پرسش بدهیم، یا نمی‌خواسته‌ایم در مکان‌هایی که بسیار با ما مهمان‌نواز بوده‌اند اما بااین‌حال احساسِ در خانه بودن به ما نمی‌داده‌اند گستاخ باشیم، از آن استفاده کرده‌ایم. هر جا بتوانم پیانو بنوازم -به خصوص با یک ساز نسبتاً خوب- یا هر جایی که همراه با ارکسترهایی که آن‌ها را هدایت می‌کنم، مثلاً ارکسترِ سمفونیک شیکاگو یا ارکسترِ اپرای دولتیِ برلین، سفر می‌کنم، احساس می‌کنم در خانه‌ام.
به شکلی خاص، در بیت‌المقدس نیز احساسِ در خانه بودن دارم، اما گمان می‌کنم این احساس کمی غیرواقعی است، ایده‌ای شاعرانه است که با آن بزرگ شده‌ام.

🖋 وقتی ده ساله بودم، به اسراییل نقل مکان کردیم و در تل‌آویو ساکن شدیم، که شهری است بدون تاریخی که بشود از آن سخن گفت؛ شهری بسیار مدرن و نه‌چندان جالب توجه، اما پُرجنب‌وجوش و سرشار از زندگی. در حالی که بیت‌المقدس نزد مردم گوناگونِ بسیاری معنای همه چیز است و به همین دلیل همواره سیاست در این شهر تا این حد غامض و مسئله‌دار بوده است. در دهۀ 1950، اهالیِ تل‌آویو در بیت‌المقدس به دنبال همۀ چیزهایی می‌گشتند که در شهرِ خودشان پیدا نمی‌کردند: معنویت و کنجکاوی‌های فرهنگی و روشنفکرانه. متأسفانه به نظر می‌رسد امروزه همۀ این‌ها به خاطر فقدانِ مدارا در برخی از تندروهای بیت‌المقدس در حال محو شدن است.
پس منظور من این است که در ایدۀ بیت‌المقدس احساسِ در خانه بودن دارم. همین‌طور در کنار برخی دوستانِ بسیار اندک و نزدیک نیز این احساس را دارم.

📚 بخشی از اظهارات دنیل برنبیم در گفتگو با ادوارد سعید و آرا گوزلیمین، در نیویورک، در مارس 2000 📚

@philosophycafe

Читать полностью…

Philosophy Cafe ♨️

💢گزارش تصویری سومین جلسه از سلسله جلسات «اندیشه پیشرفت»

⏰۸ دی‌ماه ۱۴۰۴

🔈 ارائه کننده: علی سلطان‌زاده
(دانشجوی دکتری فلسفه علم دانشگاه شریف)

#علی_سلطانزاده
#اندیشه_پیشرفت

Читать полностью…

Philosophy Cafe ♨️

🖋 سال‌ها دل طلبِ جامِ جم از ما می‌کرد
و آن‌چه خود داشت ز بیگانه تمنّا می‌کرد

گوهری کز صدفِ کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگانِ لبِ دریا می‌کرد

مشکل خویش بَر پیر مُغان بُردم دوش
کاو به تأییدِ نظر حلِّ معمّا می‌کرد

دیدمش خُرّم و خندان قدحِ باده به دست
واندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد

گفتم این جامِ جهان‌بین به تو کِی داد حکیم؟
گفت آن روز که این گنبدِ مینا می‌کرد

بی‌دلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی‌دیدش و از دور خدارا می‌کرد

این همه شعبدۀ خویش که می‌کرد اینجا
سامری [1] پیش عصا و یدِ بیضا [2] می‌کرد

گفت آن یار کز او گشت سرِ دار بلند
جُرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

فیض روح‌القُدُس [3] ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آن‌چه مسیحا می‌کرد

گفتمش سلسلۀ زلف بُتان از پی چیست؟
گفت حافظ گله‌ای از دلِ شیدا می‌کرد

🗯 [1] منسوب به سامره. اشاره به داستان موسی دارد. روایت است که در غیبت موسی، مردی به نام سامری، مردم را به بت‌پرستی (گوساله‌پرستی) دعوت کرد.
[2] موسی معجزات زیادی داشته است، از جمله عصایش را به صورت اژدها درمی‌آورد و یا دستش را در گریبان می‌کرد و چون برمی‌آورد، کف دستش می‌درخشید. به این دست درخشان، ید بیضا گفته شده است.
[3] اشاره به جبرئیل است.

@philosophycafe

Читать полностью…

Philosophy Cafe ♨️

🖋 رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند، چنین نیز هم نخواهد ماند

من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند

چو پرده‌دار [1] به شمشیر می‌زند همه را
کسی مُقیمِ حریم حَرم نخواهد ماند

چه جای شُکر و شکایت ز نقش نیک و بد است؟
چو بر صحیفۀ هستی رقم نخواهد ماند

سرودِ مجلس جمشید گفته‌اند این بود
که جامِ باده بیاور که جم نخواهد ماند

غنیمتی شِمُر ای شمع وصلِ پروانه
که این معامله تا صبح‌دم نخواهد ماند

توانگرا! دلِ درویشِ خود به دست آور
که مخزنِ زر و گنجِ دِرَم نخواهد ماند

بدین رَواقِ زَبَرجد [2] نوشته‌اند به زر
که جز نکوییِ اهل کرم نخواهد ماند

ز مهربانیِ جانان طمع مَبر حافظ
که نقشِ جور و نشان ستم نخواهد ماند

🗯 [1] کسی که در دربار شاهان، مأمور بالابردن و آویختن پرده بوده است. برخی معتقدند که در این‌جا «پرده‌دار» استعاره از دین‌پیشگانی است که با شمشیر سخت‌گیری و عیب‌جویی، عشاق را می‌کاهند.
[2] سنگی قیمتی. رواق زبرجد کنایه است از جهان؛ مثل گنبد مینا.

@philosophycafe

Читать полностью…

Philosophy Cafe ♨️

🗯فیلم «علت مرگ: نامعلوم» نمایندۀ امسال ایران توی اسکار هست؛ در حالی که سه سال توقیف بود. داستان فیلم دربارۀ هفت تا مسافره که توی یه جادۀ فرعی، قبل از طلوع آفتاب، شهداد رو به مقصد کرمان ترک می‌کنن. اوایل راه متوجه میشن که یکی از مسافرها مُرده. زنگ می‌زنن به اورژانس، ولی اورژانس آمبولانسی رو نمی‌فرسته؛ چون هیچ پزشکی فوت این فرد رو تأیید نکرده. هنوز آفتاب طلوع نکرده و توی جادۀ شهداد به کرمان، اون موقع شب طبیعتاً پیداکردن پزشک یه کار نشدنیه. یکی از مسافرها پیشنهاد میده که جنازه رو به پلیس‌راه تحویل بدن و اون چیزی که رخ داده رو برای پلیس تعریف کنن. ولی قبل از اینکه به پلیس‌راه برسن، داده‌های جدیدی وارد داستان میشه که مسیر داستان رو متفاوت می‌کنه.

🗯 اون زمان که فیلم توقیف شده بود، علی زرنگار در واکنش به این اتفاق، نوشت «سینما، تاریخ‌نگاری اجتماعی است. فیلمِ اجتماعی روایت‌گر روزگاری‌ست که بر مردم می‌رود. و علت مرگ: نامعلوم یک فیلمِ اجتماعی‌ست که وفادارانه به واقعیت می‌پردازد». ما به چه فیلمی می‌تونیم بگیم فیلم اجتماعی؟ من فکر می‌کنم فیلم اجتماعی صرفاً فیلمی نیست که مشکلات اجتماعی (از جمله فقر، بیکاری، طلاق، بزهکاری و غیره) رو نشون بده؛ بلکه فیلم اجتماعی از نظر من فیلمی هست که نشون بده این مشکلات اجتماعی آدم‌ها رو به چه کارهای غیراخلاقی وامی‌دارن، به طوری که منِ مخاطب بتونم با اون شخصیتی که داره کار غیراخلاقی می‌کنه هم‌ذات‌پنداری کنم.

🗯 احتمالاً اکثر ما معتقدیم که اگه یه نفر یه تیکه پول یه جایی پیدا کنه و اون رو برای خودش برداره، اون فرد یه کار غیراخلاقی کرده. حالا اگه اثر هنری بیاد و یه قصه برای اون فرد تعریف کنه که من بتونم به اون فرد حق بدم که این «کار غیراخلاقی» رو انجام بده و باهاش هم‌ذات‌پنداری کنم، یعنی اون فیلم کار خودش رو کرده. یعنی قصۀ فیلم با من کاری می‌کنه که من بتونم انگیزه‌های روان‌شناختی شخصیت‌ها رو درک کنم و مهم‌تر از اون، بهشون حق بدم که چنین کارهای «غیراخلاقی» و «اشتباهی» رو انجام بدن. یکی از نقدهایی که به این فیلم وارد شده، اینه که شخصیت‌های فیلم تا حدودی سطحی از آب دراومدن. من این نقد رو تا حدودی می‌تونم همدل باشم باهاش؛ منتها تصور می‌کنم که عمدۀ آثار سینمای اجتماعی این ویژگی رو دارن که انگار پیچیدگی شخصیت‌ها کمتر میشه؛ ما با سویۀ تاریک و غیرقابل‌درک توی آدم‌ها مواجه نمیشیم. یعنی توی این ژانر گویی انسان پیچیدگی درونی خودش رو از دست میده.

🗯 من موقع تماشای این فیلم یه سری سؤال به ذهنم میومد که به نظرم نشون‌دهندۀ ویژگی مثبت فیلمه. یعنی همین که یه فیلم تونسته این سؤالات رو در من ایجاد کنه (و احتمالاً پاسخ یکسانی هم آدم‌های مختلف برای این سؤالات ندارن)، یعنی اثر هنری تونسته طرح سؤال رو انجام بده و مأموریت اصلی‌ش رو تیک بزنه. یکی از این سؤالات من این بود که آیا توی این فیلم، کسی داره سرِ دیگری یا دیگران رو کلاه می‌ذاره و اگر بله، کیه که داره دیگران رو فریب میده. فیلم یه وضعیتی رو جلوی من به نمایش میذاره که من نمی‌تونم مطمئن باشم که آیا کسی داره دیگری رو فریب میده یا نه؛ در حالی که همه یا اکثریت تلاش دارن کاری کنن که خودشون بقا پیدا کنن. یکی دیگه از سؤالاتم این بود که آیا فیلم داره همۀ محتوای خودش رو از طریق دیالوگ شخصیت‌هاش بیان می‌کنه، یا توی سکوت‌ها، نگاه‌ها، حالات بدن و غیره هم چیزهایی داره به من نمایش داده میشه که بخش مهمی از فیلم رو تشکیل می‌دن؟ پاسخ من به این سؤال مثبت بود.

📢 «علت مرگ: نامعلوم» بازخوردهای خیلی مثبتی رو دریافت کرد. به همین دلیل نیازی به تعریف من و امثال من نداره. به همین جهت می‌خوام متنم رو با باز کردن نقدی تموم کنم که چند خط بالاتر بهش اشاره کردم. ما توی فیلم‌های اجتماعی‌ای مثل «علت مرگ: نامعلوم» با شخصیت‌هایی روبه‌رو میشیم که عموماً خیلی پیش‌بینی‌ناپذیر نیستن. این شخصیت‌ها، سوژه‌های اخلاقیِ رنج‌دیده‌ای هستن که توی شرایط اجتماعی دشواری قرار می‌گیرن. اما همین‌جا باید از خودمون بپرسیم که آیا این پیش‌بینی‌پذیرشدن شخصیت‌ها به این معنیه که فیلم اجتماعی از واقعیت جامعه دور شده یا اتفاقاً واقعیت جامعه اینه که انسان‌هایی که توی این شرایط قرار می‌گیرن، پیش‌بینی‌پذیر میشن؟ به عبارت دیگه، آیا این پیام آشکار ژانر سینمای اجتماعی نیست که افراد (مردم/جامعه/ملت/توده و غیره) در شرایطی قرار می‌گیرن که کارشون به وضوح اشتباهه، ولی اگه داستان‌شون رو بدونیم، باید بهشون حق بدیم که این مسیر رو میرن؟ اون وقت این سؤال شخصی برای من پیش میاد که توی چنین شرایطی وظیفۀ روشنفکر چیه؟ نقد کنه یا همدلی؟

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«سخته بپذیرم همه‌چی دروغ بود؛ انکار حقیقت، یه راه‌حل خوب بود؛ وارونه کردم هرچی واقعیت داشتو؛ خالی کردم مسئولیتی که رو دوش بود» (اضطراب زرنگ‌بودن / بهرام نورایی)

@philosophycafe

Читать полностью…

Philosophy Cafe ♨️

🖋 چو بشنوی سخنِ اهل دل، مگو که خطاست
سخن‌شناس نه‌ای، جان من! خطا این‌جاست

سرم به دنیی و عقبی [1] فرو نمی‌آید
تبارک‌الله از این فتنه‌ [2]ها که در سرِ ماست

در اندرونِ منِ خسته‌دل ندانم کیست!
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

دلم ز پرده [3] برون شد، کجایی ای مطرب!
بنال، هان که از این پرده، کارِ ما به نواست

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود
رخِ تو در نظرِ من چنین خوشش آراست

نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل من
خمارِ صد شبه دارم شراب‌خانه کجاست؟

چنین که صومعه آلوده شد ز خونِ دلم
گَرَم به باده بشویید، حق به دستِ شماست

از آن به دیرِ مغانم عزیز می‌دارند
که آتش که نمیرد، همیشه در دلِ ماست

چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب
که رفت عمر و هنوزم دِماغ [4] پُر ز هواست

ندای عشق تو دیشب [5] در اندرون دادند
فضای سینۀ حافظ هنوز پر ز صداست

🗯 [1] دنیا و آخرت
[2] بعضی‌ها معنای آن را در اینجا «امتحان» گفته‌اند و بعضی‌ها «تشویش».
[3] کلمۀ «پرده» در اینجا ایهام دارد: هم به معنای پوشش و ستر و هم به معنای پردۀ موسیقی. معنای مصرع هم می‌تواند «راز دلم فاش شد» باشد و هم «دلم ناساز شد».
[4] مغز
[5] در بعضی نسخه‌ها به جای «دیشب»، «دوشم» آمده است.

@philosophycafe

Читать полностью…

Philosophy Cafe ♨️

🗯 ویلیام شکسپیر نمایشنامه‌ای داره به اسم «مکبث» که تخمین زده میشه اولین بار در سال 1606 میلادی اجرا شده. چند تا ترجمه از این نمایشنامه توی ایران هست؛ من ترجمۀ علیرضا مهدی‌پور رو خوندم که نشر چشمه منتشر کرده. میشه اینطور گفت که نمایشنامۀ «مکبث» یه روایت داستانی هست از خشونت فیزیکی و آثارِ روان‌شناختیِ آسیب‌زنندۀ جاه‌طلبی و قدرت سیاسی. «مکبث» کوتاه‌ترین تراژدی شکسپیره و بعضی از پژوهشگرها معتقدن که بین آثار شکسپیر، توی این نمایشنامه بیشترین اشاره به جیمز اول (پادشاه وقت انگلستان) شده که حامی شکسپیر بوده. قصۀ نمایشنامه دربارۀ یه سردار شجاع اسکاتلندی به اسم مکبث هست که از سه تا جادوگر این پیشگویی رو دریافت می‌کنه که روزی پادشاه اسکاتلند خواهد شد.

🗯 در کنار این پیشگویی، مکبث یه جاه‌طلبی پنهانی هم از قبل داشت. همسرش هم اون رو تحریک می‌کنه که دست به خشونت بزنه. نتیجه این میشه که مکبث، دانکن (پادشاه اسکاتلند) رو به قتل می‌رسونه و خودش قدرت سیاسی رو غصب می‌کنه. از اینجا به بعد قصه، مکبث دچار دو احساس شدید و متضاد میشه: احساس گناه و پارانویا. اون از یه طرف ناراحته که دستش به خون پادشاه آلوده شده، و از طرف دیگه دچار این اضطراب میشه که نکنه فردِ دیگه‌ای، همین خیانت و توطئه رو علیه خودِ مکبث اجرا کنه. مکبث برای اینکه خودش رو از این احساس سوءظنی که به اطرافیانش داره نجات بده، دستور میده که بسیاری از بزرگان اسکاتلند کشته بشن و به این ترتیب اون تبدیل میشه به یه پادشاه خودکامه.

🗯 خشونتی که توسط این زوج تشنۀ قدرت (مکبث و همسرش) اِعمال میشه، در نهایت کار هر دو نفر رو به جنون و بعد از اون به مرگ می‌رسونه. احتمالاً شکسپیر برای نوشتن این نمایشنامه از شخصیتِ تاریخی مکبث و زندگی اون الهام گرفته؛ مکبثِ تاریخی بین سال‌های 1040 تا 1057 میلادی پادشاه اسکاتلند بود و اون هم مثل مکبثِ شکسپیر یه سردار جنگی بود که با قتل پادشاه به قدرت رسید. منتها توی منابع تاریخی قرون وسطی اسمی از خواهران جادوگر، بنکو یا بانو مکبث وجود نداره و چنین حدسی زده میشه که احتمالاً این شخصیت‌ها واقعیت تاریخی ندارن. اما این شخصیت‌ها رو شکسپیر خلق نکرده، بلکه از اوایل سدۀ شونزدهم میلادی این شخصیت‌ها (خواهران جادوگر و غیره) وارد بعضی از متون تاریخی شدن؛ مثل کتاب «تاریخ مردم اسکاتلند» نوشتۀ هکتور بویس (فیلسوف و مورخ اسکاتلندی) که سال 1527 نوشته شد.

🗯 به نظرم «مکبث» یه تراژدی دربارۀ خودکامگیه و لایه‌های روان‌شناختی، جامعه‌شناختی و فلسفی خودکامگی رو میشه توی این اثر دید. یکی از ویژگی‌های پررنگی که توی خوانش‌های مختلف از این اثر شکسپیر به شخصیت مکبث نسبت داده میشه، جاه‌طلبی مکبثه. ساموئل جانسون (شاعر و نویسندۀ انگلیسی سدۀ هیجدهم) معتقد بود که شجاعت هم یکی از ویژگی‌های شخصیتی مکبثه، ولی عموم مخاطب‌ها دیگه شجاعت مکبث رو نمی‌بینن و مکبث به عنوان یه چهرۀ منفی برای مخاطب‌ها جلوه می‌کنه. علاوه بر شجاعت و جاه‌طلبی، یه ویژگی مهم دیگه هم توی شخصیت مکبث هست: تخیل شاعرانه. مکبث به خوبی می‌تونه پیامدهای جاه‌طلبیش رو به صورت یه خیال ببینه؛ یا مثلاً توی حالت خلسه، روح افرادی که به دستور خودش کشته شدن رو می‌بینه و احساس گناه شدیدی بهش دست میده.

📢 یکی دیگه از ویژگی‌های مکبث که توی توصیف شکسپیر خودش رو نشون میده، مسئلۀ لباسه. مکبث به عنوان شخصیتی توصیف میشه که عموماً لباس‌هاش یا براش خیلی بزرگن یا خیلی تنگ و کوچیکن؛ همونطوری که جاه‌طلبی‌های اون خیلی بزرگن و شخصیتش برای این جایگاه جدید (پادشاهی) خیلی کوچیکه. مثلاً وقتی مکبث از سه جادوگر این وعده رو می‌شنوه که در آینده پادشاه میشه، بنکو این نظر رو میده که پرمعنیه: «سرافرازی‌های تازه‌به‌دست‌آمده همچون لباس‌های تازه به تن نمی‌نشینند مگر به‌چندی‌پوشیدن». و وقتی در نهایت مکبث تبدیل به یه خودکامه میشه، کَثنِس (یکی از بزرگان اسکاتلند که به دشمن مکبث تبدیل شده) مکبث رو به مردی تشبیه می‌کنه که سعی داره لباس بزرگی رو با یه کمربند کوچیک ببنده. جملۀ کَثنِس درخشانه: «بی‌گمان دولت او چنان ورم کرده و پریشان است که ملت سرکش او با کمربند هیچ قاعده و حکومتی بند نمی‌شود».

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«امان، امان از حرف زور؛ پرواز بلد نمی‌خواد نردبون؛ تو نمی‌زنم از ترسشون؛ و در نمیام کلاً با عقلت جور» (هیچ / بهرام نورایی)

@philosophycafe

Читать полностью…

Philosophy Cafe ♨️

🔸«توهّم توطئه» از مباحث «تبیین علّی» یا تعیین علت برای امور و وقایع اجتماعی (causal attribution) و چگونگی شکل‌گیری آن در افکار عمومی و از موضوعات مورد بررسی در روان‌شناسی اجتماعی است. «توهم توطئه» در علوم انسانی و اجتماعی دیگر، همچون تاریخ، جامعه‌شناسی، انسان‌شناسی و علوم سیاسی نیز مورد بررسی و تحلیل قرار می‌گیرد. مبحث «تبیین علّی» در روان‌شناسی اجتماعی به انگیزه‌ها و منافع گروهی در شکل‌گیری «علت‌گزاری» مردم نسبت به رویدادهای اجتماعی می‌پردازد. معمولاً برای روشن شدن موضوع «تبیین علّی» دو مثال ساده می‌آورند. یکی نظر معلمان در مورد علت موفق یا ناموفق بودن شاگردان‌شان است؛ به نظر غالب معلمان علت دانایی و فرهیختگی شاگردان برجستهٔ آنان لیاقت و کاردانی و زحماتی است که معلم متحمل شده است، و اینکه زمزمهٔ محبت معلم است که «جمعه به مکتب آورد طفل گریزپا را»، حال آنکه علت ناموفق بودن شاگردان تنبل‌شان را به نادانی ذاتی خود شاگردان نسبت می‌دهند: «ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس». مثال دیگر، تبیین علّی انقلاب‌هاست: هواداران انقلاب و یا کسانی که از آن سود جسته‌اند، همۀ انقلاب‌ها را، از انقلاب فرانسه گرفته تا انقلاب‌های روسیه و چین و انقلاب مشروطهٔ ایران و انقلاب اسلامی، به قیام دلیرانهٔ توده‌های مردم ناراضی نسبت می‌دهند که با دست خالی در برابر نیروی عظیم حکومت‌های سرکوبگر و ستمگر بپاخاسته و آن‌ها را از پای درآورده‌اند. حال آنکه مخالفان انقلاب‌ها، محافظه‌کاران سیاسی و بازندگان انقلاب‌ها غالباً «علت» انقلاب را به دست پنهان و توطئه‌گر بیگانه نسبت می‌دهند و فراماسون‌ها و صهیونیزم بین‌المللی و کارتل‌های نفتی و دستگاه‌های مخوف جاسوسی و ابرقدرت‌ها و یا حتی ائتلافی از همهٔ آن‌ها را به عنوان عامل اصلی انقلاب‌های عصر جدید سرزنش می‌کنند. بدیهی است که هیچ کدام از این توهمات راهی به شناخت عینی و علمی علل موفقیت و ناکامی شاگردان و یا علل انقلاب‌های بزرگ و شورش‌ها و حوادث تاریخی ندارند و در هر مورد باید به بررسی و تحقیق و تحلیل دقیق پرداخت و نقش عوامل گوناگون و سهم هر یک را با فکر باز و آزاد و بدون تعبد و تحزّب بازشناخت.
🔸«توهم توطئه» از نظر شالودهٔ فکری یا ساختار ذهنی بر ثنویت استوار است. یعنی بخش کردن جهان به دو بخش نیک و بد: جهان خودی (مثلاً ایران) که نیکوسرشت و یزدانی است و جهان بیگانه (مثلاً انیران) که تبهکار و اهریمنی است. جهان شر (مثلاً استکبار جهانی)، که بسیار پرتوان و نیرومند است، سیر حوادث تاریخ را به سود خویش می‌گرداند و نیروهای یزدانی (مثلاً اقشار محروم) را قربانی منافع تبهکارانهٔ خویش می‌سازد. البته دوباره باید یادآور شویم که این گفته بدان معنی نیست که «استکبار جهانی» هرگز توطئه‌گر نیست و یا دشمنان ایران هیچگاه علیه منافع ما توطئه نمی‌کنند بلکه در هر مورد باید به بررسی ابعاد و جنبه‌های گوناگون توطئه پرداخت و از توهمات و افسانه‌بافی پرهیز کرد.
🔸ایمان به «توهم توطئه» از نظر پیامدها یا کارکردهای روانی و اجتماعی، برای کسانی که به آن اعتقاد دارند، آرامش خاطر می‌آورد و همچون ساز و کارهای دفاعیِ روانی این فرصت را به آنان می‌دهد تا از خود رفع مسئولیت کنند و همهٔ تقصیرها را به گردن توطئه بیگانگان بیندازند. مثلاً عقب‌ماندگی سیاسی و اقتصادی و اجتماعی را به گردن استعمار بگذارند؛ و یا «به تاریخ پاسخ گویند» تا ناتوانی خویش در ادارهٔ امور کشور در لحظات بحرانی و شورش‌ها و انقلاب‌های ناشی از آن را به توطئهٔ پشت‌پردۀ بیگانگان منتسب سازند و مسئولیت تاریخی خود را لوث کنند؛ و یا نابسامانی اقتصادی و سقوط ارزش پول را به توطئه بیگانگان نسبت دهند تا از خود رفع مسئولیت کنند.
------------------
📚 بریده‌ای از مقالهٔ «توهّم توطئه» از «احمد اشرف»
------------------
@PhilosophyCafe

Читать полностью…

Philosophy Cafe ♨️

🗯 حدود 5 سال پیش سایت آریرانگ میری، یکی از وب‌سایت‌های مخصوص پروپاگاندا برای دولت کره شمالی، مطلبی منتشر کرد در ستایش یه سریال که به نوعی محصول مشترک کره جنوبی و آمریکا بود: «بازی مرکب». این وب‌سایت ادعا می‌کرد که سریال «بازی مرکب» به این دلیل توی کره جنوبی معروف شده که داره واقعیت زندگی توی جامعۀ کره جنوبی رو به نمایش میذاره (در نظر داشته باشیم که شهروندهای کره شمالی به محصولات نتفلیکس دسترسی ندارن). داستان «بازی مرکب» خیلی ساده ست: گروهی از افراد (که اهل کره جنوبی هستن) یه سری بازی کودکانه با هم انجام میدن تا اینکه بتونن برنده بشن و خودشون رو از شر بدهی‌های فلج‌کننده رها کنن. اون‌هایی که توی این بازی‌ها می‌بازن، کشته میشن.

🗯 یکی دیگه از ادعاهای آریرانگ میری این بود که فساد توی کره جنوبی خیلی زیاد شده و علت اینکه آدم‌ها بدهی‌های سنگینی دارن، همین فسادیه که توی اون جامعه رخنه کرده. این سایت علت این فساد گسترده رو «سرمایه‌داری وحشیِ» حاکم بر کره جنوبی می‌دونه. من فکر می‌کنم خیلی از افرادی که این سریال رو دیدن، فضای کلی حاکم بر قصۀ این سریال رو نمایشی از خشونتِ عریانِ بازیِ مجموع-صفرِ سرمایه‌داری برداشت می‌کنن؛ یعنی هر مقدار سودی که یکی از افراد می‌بره، دقیقاً همون مقدار فرد یا افراد دیگه باید ضرر کنن. و در نتیجه این سریال رو نقدی بر سرمایه‌داری می‌بینن. من منکر این نیستم که میشه چنین برداشتی از این سریال کرد و حتی کارگردان و نویسندۀ این سریال هم گفته که قصدش نشون‌دادن نابرابریِ اقتصادی سرمایه‌داری بوده.

🗯 اما به نظرم میشه لایه‌هایی از قصه رو دید که با مسئلۀ میل و ارتباطش با بازی بقا مرتبط هست. باید این سؤال رو از خودمون بپرسیم که آیا ما توی این سریال با محکوم‌شدن نابرابری‌های ساختاری سرمایه‌داری روبه‌رو میشیم؟ به نظرم اون چیزی که توی این سریال شاهدش هستیم، اینه که چطور تخلف‌های افراد نسبت به قواعد، باعث میشه که عدالت بازی به هم بخوره. به عبارت دیگه، نکتۀ اصلی قصۀ «بازی مرکب» از نظر من، نه لغو نابرابری‌ها، بلکه تثبیت قوانین عادلانه‌ست. اگه از این منظر به این سریال نگاه کنیم، بیشتر از اینکه یاد مارکس بیفتیم، باید یاد یه متفکر مهم دیگه بیفتیم: جرمی بنتام. در واقع توی این نگاهی که من به سریال دارم، نزاع و رقابت بین شرکت‌کننده‌ها فرایند تضاد و نزاع طبقاتی رو توصیف نمی‌کنه، بلکه فرایند سراسربینی رو داره توصیف می‌کنه که داره به افراد و بدن‌ها نظم می‌بخشه و گاهی اوقات هم تنبیه رو بهشون اختصاص میده.

🗯 بنتام اسم این فرایند رو گذاشته بود «خانۀ تلقین» یا «آزمایشگاه». بنتام نوعی معماری رو طراحی کرده بود که هدفش تنبیه‌کردن افرادی بود که با نظم عمومی سازگار نیستن و مشکل ایجاد می‌کنن. معماری مدنظر بنتام یه ساختار دایره‌ای داره و به افرادی که قانون رو رعایت نمی‌کنن، «کمک می‌کنه» تا دوباره قانون رو بتونن رعایت کنن. مؤلفۀ اصلی «خانۀ تلقین» یا «خانۀ اصلاح» یا «خانۀ تربیت» که بنتام طراحی کرده اینه که اون فرد قانون‌شکن باید تحت بازرسی/معاینه/تفتیش قرار بگیره. به تعبیر بنتام، هر چقدر که اون فرد قانون‌شکن خودش رو بیشتر و پیوسته‌تر زیر نظر افرادی ببینه که قراره اون رو بازرسی/معاینه/تفتیش کنن، هدف اصلاح و تربیت بهتر انجام شده. این اون چیزیه که ما توی یه زندان پیشرفته شاهدش هستیم.

📢 «بازی مرکب» برای من نشون‌دهندۀ سراسربینی هست که مردم رو تحت «اطاعتِ داوطلبانۀ» رژیم خودش نگه می‌داره. برخلاف تحلیل‌گر کره شمالی، نظر من اینه که اون چیزی که توی این سریال می‌بینیم، نحوۀ کار ماشینی هست که به طور ایدئولوژیک واقعیت رو بازتولید می‌کنه. اون چیزی که توی قصۀ این سریال محکوم میشه، نه سرمایه‌داری، بلکه تخلف از قوانینه. اما نکته‌ای که برای من خیلی پررنگه «اطاعتِ داوطلبانه» ست؛ اطاعتی که نه با زور، یا ترس بلکه با خواست شخصی افراد ادامه پیدا می‌کنه و زنده می‌مونه. چطور میشه با چنین سیستمی مبارزه کرد؟ چطور میشه چنین سیستمی رو سرنگون کرد؟ چطور میشه داوطلبانه اطاعت نکرد؟ آیا نمی‌بینین که حتی ایده‌‌آل‌ترین تصور کسانی که از سرنگونی این سراسربین حرف می‌زنن، ذیل نظارت همین سراسربین شکل گرفته؟ آیا نمی‌بینین که توی فصل دوم و سوم سریال، قهرمان داستان که برای سرنگونی این سراسربین دوباره واردش شد، نخواسته و غیرعامدانه تا ته مسابقه پیش رفت و دیگران رو کشت؟ و دوباره به مُهره‌ای توی همین سراسربین تبدیل شد. آیا پیامی که می‌خوام برسونم، از بین لکنت کلامم مشخص هست؟

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«یک، دو، می‌کنم امتحان؛ تا سبک میشم و میدم دل به باد؛ حرف می‌زنم با تته‌پته‌هام؛ حتی هِی نگاه! دنبال اِشتبام؛ تولد، جبر، زندگی، دل‌به‌خواه؛ بگو تو میری یا بالا؟ ترس از عمق داری یا ارتفاع؟ یا خودِ انتخاب؟ ها؟ تو باختی چون مارمولکتو دیدی اژدها» (هیچ / بهرام نورایی)

@philosophycafe

Читать полностью…

Philosophy Cafe ♨️

💢کالبدشکافی «فروریزش ناگهانی» در اسکلت فلزی جمهوری اسلامی؛ آیا ایران به سرنوشت سوریه دچار می‌شود؟

اعتراضات سراسری بی‌سابقه با سرکوب خونین مواجه شد‌ه‌، بحران اقتصادی عمیق طبقه متوسط را فرسوده کرده، شکاف‌های نسلی و ارزشی در حال مشروعیت‌زدایی از حکومت است و در نهایت، سایه‌ تهدید خارجی و مداخله‌ نظامی بر سر ایران افتاده است.
برای بسیاری، این تصویر آشناست؛ چنان که می‌پرسند:«آیا ایران در آستانه‌ سوریه شدن است؟ آیا اعتراض، مداخله خارجی و بحران اقتصادی می‌تواند کشور را به جنگ داخلی بکشاند؟»

برای پاسخ دادن به این سوال‌ها و ارائه تصویر روشن‌تری از آینده، در این گزارش تحلیلی تلاش شده تا با تلفیق مدل‌های فروپاشی دولت، سیستم‌های پویا و سناریومحور، ساختارهای ایران و سوریه به عنوان عوامل تعیین کننده تاثیر وارد آمدن یک شوک(مثل اعتراض یا حمله خارجی) مورد مقایسه و بررسی قرار گیرد؛ ساختارهایی که می‌توانند منجر به شکستن سیستم یا انقباض آن شوند.

براین اساس، ایران و سوریه را از ۵ فیلتر استراتژیک عبور داده‌ می‌شود.

بیشتر بخوانید:
https://l.euronews.com/A1sn

Читать полностью…

Philosophy Cafe ♨️

جورج لاوسن، نظریه‌پرداز انقلاب‌ها: شرایط بین‌المللی به نفع معترضان در ایران نیست - BBC News فارسی https://share.google/7Znyu4k1lqoybGSK9

Читать полностью…

Philosophy Cafe ♨️

💢آیا مداخله نظامی آمریکا در ایران به جنگ داخلی لیبی‌وار و تجزیه منجر شود؟

تصاویر این روزهای ایران، در نگاه اول هر چند دلهره‌آور است ولی برای تحلیلگران آشناست: جامعه ملتهب، فریادهای اعتراض، سایه سنگین فقر بر سفره‌ها و صدای مداوم طبل جنگ در رسانه‌های بین‌المللی. برای بسیاری، این صحنه‌ها تکرار نعل‌به‌نعل روزهای پیش از سقوط حکومت معمر قذافی در لیبی است.
ایران امروز، در میانه‌ یک «طوفان سنگین» ایستاده است. از یک سو، بزرگترین اعتراضات دهه‌های اخیر بدنه اجتماعی را تکان داده و از سوی دیگر، بحران اقتصادی چنان عمیق شده که کمر طبقه متوسط را شکسته است. در میان این شکاف‌های عمیق، تهدیدهای نظامی و سایه سنگین تحریم، سوالی را در ذهن هر ایرانی ایجاد کرده است: «آیا قرار است لیبی دیگری شویم؟»

جزئیات بیشتر: https://l.euronews.com/JMqi

Читать полностью…

Philosophy Cafe ♨️

لطفا هر تصمیمی که می‌گیرید درصد عقل و احساسش رو در نظر بگیرید. می‌دونم که شرایط راحت نیست ولی همین تصمیمات ما افراد است که قرنی را رقم خواهد زد. فقط تلاش کنیم لعنت آیندگان را به مانند گذشتگان به دوش نکشیم.

دوست‌دار شما

#امید_نادری

@PhilosophyCafe ♨️

Читать полностью…

Philosophy Cafe ♨️

درود. امیدوارم حالتون خوب باشه

Читать полностью…

Philosophy Cafe ♨️

❗️❗️ با توجه به تعطیلیِ دانشگاه صنعتی شریف، چهارمین جلسه «اندیشه پیشرفت»، برگزار نخواهد شد.

Читать полностью…

Philosophy Cafe ♨️

🗯 کتاب مصوری هست به اسم «علم مصور: هفت سفر در مسیر اکتشاف» که دنیل کانینگام نوشته و تصاویرش رو ترسیم کرده که در سال 2017 منتشر شده. این کتاب رو نشر پارسه با عنوان «هفت ذهن زیبا: سیر اکتشافی هفت دانشمند» و با ترجمۀ شهاب‌الدین عباسی در سال 1404 منتشر کرده. وقتی صحبت دانشمندها بشه، عموماً ذهن‌ها میره سمت داروین، نیوتن و اینشتین. ولی دانشمندهای زیادی بودن در طول تاریخ که کارهای مهمی انجام دادن، اما کمتر شناخته‌شده هستن و یا کمتر مورد ستایش و تقدیر قرار گرفتن. اون‌ها چقدر روی دانش بشر تأثیر گذاشتن؟ زندگی‌شون چطوری بوده؟ برای چه اهدافی مبارزه می‌کردن؟ موفقیت‌ها و شکست‌هاشون چی بوده؟ و کشف‌های اون‌ها چه نقشی در تصویر کلی علم به جا گذاشته؟

🗯 کانینگام توی این کتاب هفت تا دانشمند رو انتخاب کرده و زندگی‌هاشون رو تعریف کرده؛ دانشمندهایی که عموماً نادیده گرفته شدن. این 7 دانشمند عبارتن از: آنتوان لاووازیه، مِری اَنینگ، جورج واشینگتن کاروِر، نیکلا تسلا، آلفرد وگنر، جاسلین بِل برنِل و فرِد هُیل. این هفت دانشمند به خاطر مسائلی از قبیل جنسیت، نژاد، جنون، فقر و حتی ثروت بیش از حد، اونطور که باید به رسمیت شناخته نشدن. کانینگام سعی کرده زندگی شخصی این هفت نفر رو به دستاوردهای علمی‌شون گره بزنه و این دو تا ماجرا (زندگی شخصی و دستاوردهای علمی) رو در هم تنیده تعریف کنه. مثلاً لاووازیه یکی از کسانی بود که قانون پایستگی جرم (ماده نه از بین میره و نه به وجود میاد) رو کشف کرد. همچنین لاووازیه معتقد بود که عناصر باستان (هوا، آب، آتش و خاک) از اتم‌های مجزایی تشکیل شدن که تعداد این اتم‌ها همیشه در جهان ثابته.

🗯 یکی از کارهای مهم لاووازیه این بود که سعی کرد عناصر و مواد شیمیایی رو نام‌گذاری و طبقه‌بندی کنه. اون به کمک چند نفر دیگه نظام طبقه‌بندی جدیدی رو ارائه داد که پیشگام جدول تناوبی عناصر بود. لاووازیه با همۀ این خدمات علمی، در دوران حکومت وحشت فرانسه (بعد از انقلاب 1789)، در سال 1794 توی پاریس اعدام شد. مری اَنینگ 6 سال بعد از اعدام لاووازیه توی انگلستان و در یه خانوادۀ فقیر به دنیا اومد. انینگ شغل خانوادگی‌شون رو که فروش سنگ‌های فسیلی به گردشگرها بود، ادامه داد و از این طریق بود که اون آشنایی خوبی با فسیل‌ها پیدا کرد و تبدیل به یه دیرینه‌شناس خودآموز شد. انینگ هیچ وقت نتونست توی دانشگاه رشتۀ زمین‌شناسی بخونه (زن‌ها اون زمان توی بریتانیا نمی‌تونستن توی دانشگاه شرکت کنن، نمی‌تونستن رأی بدن و یا شغل دولتی داشته باشن)، هیچ وقت هم نتونست رشتۀ دیرینه‌شناسی بخونه (اون زمان هنوز دیرینه‌شناسی یه حوزۀ مستقل مطالعاتی محسوب نمی‌شد). انینگ کل عمرش رو فقیر زندگی کرد.

🗯 جورج واشینگتن کارور سیاه‌پوست بود و یکی از آخرین امریکایی‌هایی بود که در دوران برده‌داری به دنیا اومد (سال 1865). اون به احتمال زیاد همجنسگرا بود، ولی اطلاعات تاریخی موثقی وجود نداره که این مسئله رو به صورت قطعی تأیید کنه. تسلا احتمالاً بی‌جنس‌گرا بود؛ یعنی هیچ گرایش یا میل جنسی‌ای به دیگران نداشت. ما امروز صرفاً بر اساس یه سری از نامه‌ها و مشاهدات شخصی و خاطرات به جامونده می‌تونیم حدس‌هایی دربارۀ زندگی شخصی این افراد داشته باشیم. آلفرد وگنر (دانشمند بعدی‌ای که توی این کتاب بهش پرداخته شده)، توی حوزۀ زمین‌ساخت صفحه‌ای فعالیت می‌کرد و دربارۀ حرکات بزرگ‌مقیاس توی سنگ‌کُره مطالعه داشت. اون مفهوم «پانگه‌آ» رو مطرح کرد که میگه میلیون‌ها سال قبل همۀ قاره‌ها به هم متصل بودن.

📢 به نظرم زندگی و سرنوشت لاووازیه نکتۀ جالبی داره. چرا یه دانشمند مهم باید توسط انقلابیون و به وسیلۀ گیوتین، سرش از بدنش جدا بشه؟ ژوئیه 1789 معترض‌های خشمگین پاریسی برای تصرف مهمّات به زندان باستیل هجوم بردن. لاووازیه به عنوان کمیسر عالی ادارۀ باروت (که یه مقام حکومتی محسوب می‌شد) تلاش کرد که شورای ملّی رو مجاب کنه که باروت‌ها رو به جای امن‌تری منتقل کنن و این اتفاق رخ داد. ولی هر چی شتاب انقلاب بیشتر می‌شد، لاووازیه بیشتر تلاش می‌کرد که از سیاست فاصله بگیره. اون یه نامۀ سرگشاده توی روزنامۀ لو مونیتر یونیوِرسِل منتشر کرد و نوشت که حقوق‌هاش رو توی چهار مقام از پنج مقام دولتی‌ای که داره، کاهش داده. بعدش تنها مقامی که برای خودش نگه داشت، سِمتش توی ادارۀ باروت بود. لاووازیه به آیندۀ سیاسی فرانسه خوشبین بود و فکر می‌کرد جمهوری فرانسه (حکومت بعد از انقلاب)، برجسته‌ترین دانشمند کل فرانسه (یعنی لاووازیه) رو نادیده نمی‌گیره. لاووازیه در هشتم مه 1794 به همراه 28 نفر دیگه اعدام شد.

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«مثل یه آهِ سرگردون، تو کلی گوش بی‌تفاوت؛ برف روی قله‌های البرز، که تاب گرما نیاورد؛ مثل نتیجۀ یه کنکاش، بدون حس و حال کاوش؛ من هیچم» (هیچ / بهرام نورایی)

@philosophycafe

Читать полностью…

Philosophy Cafe ♨️

🖋 دورۀ انقلاب [1789] بود. فرانسه هم وارد عصری پرآشوب شده بود. لاووازیه تا آن زمان خشم ژان پل مارا روزنامه‌نگار و سیاستمدارِ تندرو را برانگیخته بود. مارا پیش از هر چیز خودش را یک دانشمند می‌دانست. اولین و بزرگ‌ترین جاه‌طلبی‌اش این بود که به او مانند نیوتنی دیگر احترام بگذارند. او دوازده کتاب دربارۀ موضوعات متنوعی مانند نورشناسی، فلسفه و الکتریسیته نوشت. با این حال، فرهنگستان از جدی‌گرفتن نظریه‌هایش امتناع می‌کرد. مارا خشم و عصبانیت خود را به طور خاص روی لاووازیه متمرکز کرده بود که در مقام نظریه‌پرداز پیشگام فرهنگستان در زمینۀ احتراق، اهمیتی به پژوهش‌های او در زمینۀ آتش، نور و الکتریسیته نمی‌داد. ... [مارا در یکی از یادداشت‌های خصوصی‌اش آورده:] «من تو را محکوم می‌کنم، تو ای سردستۀ شیادان، استاد لاووازیه، پسر مردی زمین‌خوار، نوآموز شیمی و شاگرد نِکِر معامله‌گر سهام ژنوی، بازرس بورس، متخصص باروت و شوره، مدیر بانک دیسکانت، منشی پادشاه، عضو فرهنگستان علوم، ... رییس خیانت‌پیشۀ کمیسیون غذای پاریس، و بزرگ‌ترین حقه‌باز زمانۀ ما».

🖋 مارا در کتابش به نام تحقیق در باب شعله‌ها، چاپ 1780، ادعا کرد که آتش در فضای بسته خاموش می‌شود، چون هوا، که قادر نیست بگریزد، فشرده می‌شود و شعله را خاموش می‌کند؛ فرضیه‌ای که برای ذهنیت منطقی لاووازیه هیچ معنایی نداشت. ... سرشناس‌ترین اعضای جامعۀ بین‌المللی علوم به دیدار لاووازیه‌ها می‌آمدند. یکی از این افراد جوزف پریستلی انگلیسی بود. پریستلی، مرد روحانی، فیلسوف طبیعی، شیمیدان، مربی، و نظریه‌پرداز سیاسی بود که به دلیل کشف چندین گاز ناشناختۀ موجود در هوا شهرت داشت. او به لاووازیه راجع به نوع خاصی از هوا گفت که هنگام حرارت‌دادن کالکسِ سرخِ جیوه (که امروزه آن را به اسم اکسید جیوه می‌شناسیم) آن را یافت. به گفتۀ پریستلی این هوا خاصیت عجیبی داشت. او تصمیم گرفت یک شمع روشن را در شیشه‌ای محتوی گاز قرار دهد. انتظار داشت شمع خاموش شود، اما برعکس با درخشش بیشتری شعله‌ور شد. بعد یک مفتول داغ و گداخته در آن قرار داد که مثل آفتاب سرخ شد.

📚 از کتاب «هفت ذهن زیبا»، نوشتۀ دَریل کانینگام، ترجمۀ شهاب‌الدین عباسی 📚

@philosophycafe

Читать полностью…
Subscribe to a channel