philosophyofscience | Unsorted

Telegram-канал philosophyofscience - فلسفه علم

5941

مطالب فلسفه تحلیلی و فلسفه علم این کانال تلاشی برای عمومی کردن علم در جامعه ایرانی است. برای ارتباط با Admin با آیدی @mmasiha و درج تبلیغات میتوانید با کانال @adsphilosophy در ارتباط باشید.

Subscribe to a channel

فلسفه علم

جدل فکری بر سر مفهوم علیت

رودولف کارناپ، فیلسوف علم در کتاب مشهور خود مبانی فلسفی فیزیک می‌نویسد: ما عموماً در پی یافتن عملی واحد برای پدیده‌ها هستیم. در حالی‌که مثلاً در جریان یک تصادف رانندگی ممکن است یک نفر لغزنده‌بودن سطح جاده و دیگری تخطی از سرعت مجاز و دیگری خرابی لنت ترمز و حتی یک روانکاو، حواس‌پرتی و عصبانیت راننده را علت تصادف اعلام کند. اینکه کدام‌یک از این‌ها در واقع “علت” بروز سانحه بوده به‌سادگی امکان‌پذیر نیست. به عبارت دیگر پیش از هر چیز باید دقیق بررسی کنیم و بدانیم ماشین‌ها چگونه در حرکت بوده‌اند و رانندگان چه‌کار می‌کرده‌اند. باید بدانیم که سطح جاده در چه وضعیتی بوده، خیس بوده یا خشک؟ آیا آفتاب به صورت رانندگان می‌تابیده؟ این نوع سوالات می‌توانند در تعیین علت سانحه بسیار مهم باشند. ممکن است کشف شود که چندین موقعیت متفاوت، سهم مهمی در نتیجۀ نهایی داشته‌اند. ما عموماً در زندگی روزمره خواستار بیان و صورت‌بندی یک علت واحد برای یک واقعه هستیم. اما هنگامی که واقعیت را دقیق‌تر بررسی می‌کنیم درمی‌یابیم که علت‌های مختلفی را می‌توان در توضیح دلیل وقوع یک رخداد طرح کرد. علت‌هایی که هر کدام به‌نوعی به دیدگاه و نقطه‌نظر افراد نیز بستگی دارد. مهندس راه ممکن است بگوید: می‌دانید، من قبلاً بارها گفته‌ام که وضع سطح این بزرگراه خیلی خراب است و موقع باران خیلی لغزنده می‌شود. حالا یک تصادف دیگر اتفاق افتاده است و حرف مرا ثابت می‌کند. به‌نظر می‌رسد حق با کارناپ است. ممکن است یک مهندس بگوید که علت این حادثه لغزندگی جاده است. وی از دیدگاه خود به حادثه نگاه می‌کند و این عامل را تنها علت حادثه ارزیابی می‌کند. اگر نظرات مهندس راه‌سازی مورد توجه قرار می‌گرفت و آسفالت تازه‌ای در جاده می‌کشیدند، جاده موقع باران تا آن حد لغزنده نمی‌شد. به‌عبارت دیگر اگر کلیۀ شرایط دیگر ثابت می‌ماندند امکان داشت این حادثه اتفاق نیفتد. برخی دیگر ممکن است شرایط دیگری را علت حادثه بدانند. مثلاً پلیس که علل سوانح جاده را بررسی می‌کند ممکن است بخواهد که آیا راننده از قواعد رانندگی تخطی کرده است یا نه. پلیسی شغلش نظارت بر قوانین رانندگی است اگر کشف کند که از این قواعد تخطی شده، آن را علت تصادف می‌داند. یا حتی یک روان‌شناس ممکن است بگوید که راننده پشت فرمان حالت عصبی داشته است. هیجان و نگرانی‌های راننده به حدی زیاد بوده که با رسیدن به چهارراه، به نزدیک‌شدن ماشین دیگر توجه نکرده است. این روان‌شناس ممکن است بگوید که ناراحتی خیال راننده را می‌توان علت سانحه دانست. از این رو هرکسی عاملی را برمی‌گزیند که در کل ماجرا بیشتر به آن علاقه‌مند است و به‌نظرش می‌رسد که این عامل، جالب‌تر و قطعی‌تر از سایر عوامل است. اتفاقاً روان‌شناس هم درست می‌گوید. چه بسا اگر راننده عصبانی نمی‌بود، حادثه اتفاق نمی‌افتاد. هر یک از این افراد با نگاه‌کردن به کل تصویر از دیدگاه خود، شرایط خاصی را علت اصلی بروز سانحه می‌دانند و از قضا به درستی هم می‌گویند: اگر این شرط وجود نمی‌داشت، این حادثه اتفاق نمی‌افتاد. اما واقعیت ماجرا این است که هیچ‌کدام از این افراد به این سوال کلی‌تر، که تنها علت حادثه چه بوده هیچ پاسخی نمی‌دهند و هر کدام صرفاً با اشاره به شرایط خاصی که در بروز نتیجۀ نهایی سهم داشته جواب‌های ناقصی را ذکر کرده‌اند.

رابطۀ علی و معلولی و به عبارتی مکانیسم اثر برخی از داروها به‌خصوص در پزشکی نیز ممکن است ناشناخته باقی بماند. برای مثال ممکن است روان‌پزشکان از وجود یک رابطۀ علی بین مصرف لیتیوم و افسردگی متقاعد شده باشند و بدانند که اگر فرد مبتلا به افسردگی مانیک لیتیوم مصرف کند، از افسردگی یا شدت افسردگی او کاسته خواهد شد. اما در عین حال ممکن است علت اصلی تاثیر لیتیوم هنوز برای آن‌ها ناشناخته باشد. به‌وضوح می‌توان دید که در تبیین افسردگی پای یک علت واحد در میان نیست و مثلاً شواهدی وجود دارد که نشان می‌دهند حتی کمبود ویتامین D نیز با افسردگی ارتباط دارد. این به آن معنا نیست که کمبود ویتامین D علت افسردگی است و فرد با مصرف آن بهبودی پیدا می‌کند. مساله بر سر این است که بررسی دانشمندان نشان می‌دهد افرادی که زمان زیادی در معرض نور خورشید نیستند و یا غذاهای حاوی ویتامین D مصرف نمی‌کنند، احتمال بیشتری نیز برای ابتلا به افسردگی دارند. شاید مایۀ تعجب باشد ولی این واقعاً یکی از دغدغه‌های فیلسوفان علم است که دریابند "بیماری روانی" به‌دلیل "عدم تعادل شیمیایی در مغز" (به بیان دقیق‌تر به‌دلیل نقص ناقل شیمیایی سرتونین) رخ می‌دهد یا برعکس، "عدم تعادل شیمیایی در مغز" به‌دلیل "بیماری روانی"؟

📓 مروری بر مسائل فلسفۀ علم: سوزن در انبار کاه
✍🏿 عرفان کسرایی

@philosophyofscience

Читать полностью…

فلسفه علم

هم‌سنجش‌ناپذیری و نسبی‌گرایی: بحث‌های جنجالی دیدگاه کوهن

کوهن بر این باور بود که انقلاب‌ها خصلتی تاافزاینده دارند؛ این امر گوهره‌ی ادعاهای او درباره‌ی الگوهای عمده در تاریخ علم است. علم به پیش می‌رود، ولی چنین نیست که رفته‌رفته بهره‌مندی آن از چیز سودمندی چون صدق افزون‌تر شود. به جای این، برطبق دیدگاه کوهن، در هر انقلاب همواره چیزهایی به دست می‌آیند و چیزهایی از دست می‌روند. پرسش‌هایی که در پارادایم پیشین به آن‌ها پاسخ داده شده بود، هم‌اکنون یا دوباره گیج‌کننده و چیستان‌گونه می‌شوند یا دیگر کسی درباره‌ی آن‌ها چون‌وچرا نمی‌کند. بنابراین، ممکن است این سؤال به ذهن شما خطور کند که آیا ما معمولاً بیشتر چیزی به دست می‌آوریم یا بیشتر چیزی از دست می‌دهیم؟ دست‌کم در فصل‌های میانی کتاب ساختار، چنین به نظر می‌رسد که کوهن گمان می‌کند هیچ راهی وجود ندارد که بتوان به این سؤال بی‌طرفانه پاسخ داد. البته، چنین احساس می‌شود که ما بیشتر از آنکه چیزی از کف داده باشیم، چیزی به دست آورده‌ایم، زیرا وگرنه اصلاً انقلابی نمی‌داشتیم. ولی این به معنای آن نیست که شیوه‌ی بی‌طرفانه‌ای هست که برپایه‌ی آن بتوان آنچه را که پیش از این به دست آورده بودیم با آنچه که پس از آن به دست آورده‌ایم سنجید.

این مسئله ما را به یکی از مشهورترین موضوع‌ها در کار کوهن می‌رساند، یعنی این اندیشه که پارادایم‌های گوناگون در هر رشته‌ی علمی با یکدیگر هم‌سنجش‌ناپذیر (Incommensurable) هستند. در اینجا واژه‌ی هم‌سنجش‌ناپذیر چه معنایی می‌دهد؟ در معنای بسیار تحت‌اللفظی، این واژه به معنای چیزی است که نمی‌توان آن را با کاربرد یک معیار مشترک مقایسه کرد. با این همه، در بیان این اندیشه می‌بایست مراقب بود. دو پارادایم رقیب را می‌توان به درستی با یکدیگر سنجید، زیرا آشکار است که آن دو با یکدیگر نامتوافق‌اند، یعنی اینکه رقیب‌اند. وانگهی، مردمانی که در هر یک از این دو جبهه‌ی رقیب کار می‌کنند، مشکلی ندارند که با استناد به تفاوت‌های عمده‌ی میان آنچه که پارادایم آنان می‌تواند توضیح دهد و پارادایم رقیب نمی‌تواند توضیح دهد، ادعا کنند پارادایم آنان برتر از پارادایم دیگر است. ولی این مقایسه‌ها تنها کسانی را اقناع می‌کند که در درون پارادایم مدعی برتری به سر می‌برند. اگر ما از بالا به هر دو دسته از مردمانی که در پارادایم‌های مختلف کار می‌کنند و بر سر اینکه کدام‌یک برتر است مشاجره می‌کنند نگاه کنیم، اغلب چنین به نظر می‌رسد که گفت‌وگوهای آنان با یکدیگر علی‌السویه است.

این امر دو دلیل دارد. اولاً، مردمان پارادایم‌های مختلف قادر نیستند به درستی بایکدیگر رابطه برقرار کنند. آنان اصطلاح‌های کلیدی را به شیوه‌های گوناگون به کار می‌برند و تا اندازه‌ای به زبان‌های متفاوتی سخن می‌گویند. ثانیاً، حتا هنگامی که برقراری رابطه ممکن باشد، مردمان پارادایم‌های مختلف معیارهای متفاوتی را درباره‌ی شواهد و استدلال به کار می‌برند. آنان هرگز بر سر اینکه نظریه‌ی خوب چگونه نظریه‌ای می‌بایست باشد به توافق نمی‌رسند.

نخست، بگذارید نگاهی به موضوع‌های مربوط به زبان بیفکنیم. هر اصطلاح در نظریه، معنای خود را از جایگاه‌اش در کل ساختار نظری اخذ می‌کند. شاید چنین به نظر رسد که مردمان دو پارادایم مختلف اصطلاح واحدی را به کار می‌برند - مثلاً اصطلاح «جرم» را در فیزیک یا اصطلاح «گونه» را در زیست‌شناسی - ولی معناهای این اصطلاح‌ها به سبب کارکردهای متفاوتی که در دو نظریه‌ی رقیب دارند، قدری متفاوت‌اند. پارادایم‌ها تمایل دارند معیارهای خاص خود را به همراه آورند و آن‌ها را در مورد آنچه دلیل خوب یا شواهد خوب شمرده می‌شود، اطلاق کنند.

دلیل عمده‌ی این امر که دیدگاه علمی کوهن را اغلب نسبی‌گرایانه (Relativistic) می‌دانند، بحث‌های او درباره‌ی هم‌سنجش‌ناپذیری است. اغلب کتاب کوهن را یکی از گام‌های عمده در سنت فکری‌ای می‌انگارند که در نیمه‌ی دوم سده‌ی نوزدهم، نسبی‌گرایی درباره‌ی علم و شناخت را با آغوش باز پذیرفت. ولی نسبی‌گرایی چیست؟ به بیان گذرا، دیدگاه‌های نسبی‌گرایانه به این عقیده تمایل دارند که صدق یا توجیه ادعا یا اطلاق‌پذیری یک قاعده یا معیار به موضع یا دیدگاه شخص بستگی دارد. ما با معیارهای حاکم بر دلیل، شواهد و توجیه باورها سروکار داریم و «دیدگاه» در اینجا همان دیدگاه کاربران پارادایم است.

آیا کوهن درباره‌ی این موضوع‌ها نسبی‌گرا بود؟ این مسئله‌ای بغرنج است. کوهن نظریه‌ی ظریف و پیچیده‌ای دارد که طبقه‌بندی آن آسان نیست. پارادایم‌هایی که هم‌اکنون در علم داریم، از پارادایم‌های پیشین به پارادایم «آرمانی» یا «کامل» نزدیک‌تر نیستند. علم به سوی پارادایم نهایی‌ای که برتر از همه‌ی پارادایم‌های دیگر باشد پیش نمی‌رود.


📓 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍ پیتر گادفری-اسمیت

@philosophyofscience

Читать полностью…

فلسفه علم

ناهنجاری و بحران: آغاز فروپاشی پارادایم

در چارچوب علم عادی (Normal Science)، گاهی مسأله‌هایی پدیدار می‌شوند که پارادایم قادر به حل آن‌ها نیست. این مسأله‌ها ناهنجاری (Anomaly) نامیده می‌شوند. هنگامی که ناهنجاری‌های مهم انباشته می‌شوند، پارادایم وارد مرحله‌ی بحران (Crisis) می‌شود. بحران مرحله‌ای است که در آن ایمان به پارادایم موجود متزلزل شده و زمینه برای گذار به یک پارادایم جدید، یعنی انقلاب علمی (Scientific Revolution)، فراهم می‌شود.

کوهن معتقد بود در دوره‌ی بحران، دانشمندان معمولاً ایمان عمیقی به پارادایم (Paradigm) خود دارند و آن را فوراً رد نمی‌کنند. به جای آن، آنان تلاش می‌کنند ناهنجاری‌ها را با تعدیل‌های کوچک در چارچوب پارادایم توضیح دهند یا آن‌ها را به‌عنوان استثناهایی کم‌اهمیت کنار بگذارند. این التزام سرسختانه به پارادایم، از دیدگاه کوهن، به دلیل ساختار سامان‌یافته‌ی علم عادی است که دانشمندان را به حفظ چارچوب موجود ترغیب می‌کند.

با این حال، هنگامی که ناهنجاری‌ها به اندازه‌ی کافی بزرگ و غیرقابل چشم‌پوشی شوند، بحران عمیق‌تر شده و پارادایم موجود دیگر نمی‌تواند پاسخ‌گوی نیازهای علمی باشد. در این مرحله، دانشمندان ممکن است به جست‌وجوی پارادایم جدیدی بپردازند که بتواند ناهنجاری‌ها را توضیح دهد و چارچوب نوینی برای علم‌ورزی فراهم کند. این گذار، که کوهن آن را انقلاب علمی می‌نامد، اغلب با مقاومت‌های شدیدی همراه است، زیرا تغییر پارادایم نیازمند بازنگری اساسی در باورها و روش‌های علمی است.

برای نمونه، کوهن به تاریخ علم اشاره می‌کند، جایی که ناهنجاری‌هایی مانند ناتوانی مدل بطلمیوسی در توضیح حرکت سیارات، سرانجام به پذیرش مدل کوپرنیکی منجر شد. این‌گونه ناهنجاری‌ها و بحران‌ها نشان می‌دهند که علم عادی، هرچند سامان‌مند و کارآمد است، نمی‌تواند برای همیشه از چالش‌های بنیادین مصون بماند.


📓 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍ پیتر گادفری-اسمیت
®️ نواب مقربی

@Chekide_ha
@philosophyofscience

Читать полностью…

فلسفه علم

علم عادی: حل مسأله در چارچوب پارادایم

کوهن عبارت علم عادی (Normal Science) را درباره‌ی کار علمی‌ای به کار می‌برد که در درون چارچوب حاصل از پارادایم (Paradigm) روی می‌دهد. جنبه‌ی مشخصه‌ی اصلی علم عادی، سامان‌مندی آن است. دانشمندان علم عادی تمایل دارند که بر سر مسأله‌های حایز اهمیت، بر سر شیوه‌ی رسیدگی به این مسأله‌ها و بر سر شیوه‌ی ارزیابی راه‌حل‌های ممکن توافق کنند. آنان هم‌چنین بر سر اینکه جهان چگونه است، دست‌کم در زمینه‌های کلی، توافق دارند.

هدف دانشمند علم عادی، حل معما (Puzzle-Solving) است. در علم عادی، دانشمند نمی‌کوشد پارادایم را به چالش بکشد یا آن را ابطال کند، بلکه می‌کوشد مسأله‌هایی را که در چارچوب پارادایم تعریف شده‌اند، حل کند. این کار شبیه به حل جدول کلمات متقاطع است، جایی که هدف پر کردن خانه‌ها بر اساس قواعد مشخص است، نه تغییر قواعد بازی. دانشمندان علم عادی با استفاده از ابزارها و روش‌های ارائه‌شده توسط پارادایم، به دنبال گسترش و دقیق‌تر کردن دانش در چارچوب آن هستند.

برتری عمده‌ی علم عادی، ساختار سامان‌یافته و هم‌آراسته‌ی آن است، یعنی ساختاری که به دقت و کفایت می‌انجامد. این دقت و کفایت رو به نقصان دارد، مگر آنکه مناقشه بر سر اصل‌های اساسی پایان پذیرد. به عقیده‌ی کوهن، چون و چرا و انتقاد پیوسته از باورهای بنیادی، احتمال دارد به بی‌نظمی و آشفتگی، یعنی به گردآوری تصادفی و پراکنده‌ی امور واقع و نظرورزی‌ای که در دوره‌ی پیش‌پارادایم مشاهده می‌کنیم، بینجامد. بنابراین، علم عادی با تمرکز بر حل مسأله‌های مشخص، به پیشرفت‌های علمی در چارچوب پارادایم کمک می‌کند.

کوهن بر این باور بود که التزام به پارادایم در علم عادی، امری مطلوب است، زیرا این التزام امکان تمرکز بر حل مسأله‌ها را فراهم می‌کند. با این حال، او امکان این امر را نادیده نمی‌گیرد که دانشمندان می‌توانند هماهنگانه کار کنند، بی‌آنکه وقت خود را با بحث مداوم بر سر مسأله‌های بنیادی هدر دهند و در همان حال موضع محتاطانه‌ای در برابر پارادایم خود اتخاذ کنند.


📓 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍ پیتر گادفری-اسمیت
®️ نواب مقربی

@philosophyofscience

Читать полностью…

فلسفه علم

#عصر_حجر

@philosophyofscience

Читать полностью…

فلسفه علم

در روزهای اخیر شرکت های توفیق دارو، تولید دارو و انستیتو پاستور ایران نیز آزاد شده بودند.

#عصر_حجر

@philosophyofscience

Читать полностью…

فلسفه علم

پارادایم کوهن: نگاهی دقیق‌تر به معنا و اجزای آن

در نظریه‌ی تامس کوهن، پارادایم (Paradigm) عبارت است از روش عمده‌ی علم‌ورزی در یک زمینه‌ی خاص. پارادایم مجموعه‌ای از ادعاها درباره‌ی جهان، روش‌های گردآوری و تجزیه و تحلیل داده‌ها و عادات تفکر و عمل علمی است. دگرگونی‌های شگرف در شیوه‌ی نگرش دانشمندان به جهان، انقلاب‌های علمی (Scientific Revolutions)، هنگامی روی می‌دهند که پارادایمی جای خود را به پارادایمی دیگر بدهد. کوهن استدلال کرد که داده‌های مشاهدتی و منطق به تنهایی نمی‌توانند دانشمندان را ملزم کنند که از یک پارادایم به پارادایم دیگری حرکت کنند، زیرا پارادایم‌های گوناگون اغلب در درون خود شامل قاعده‌های متعددی برای بررسی داده‌ها و ارزیابی نظریه‌ها هستند.

کوهن واژه‌ی پارادایم را ابداع نکرد. این واژه پیش از او نیز برجا بود و کمابیش به معنای الگویی بود که نشان می‌داد نمونه‌های دیگر چگونه می‌توانند از روی آن ساخته شوند. دقیق‌تر آن است که بگوییم پارادایم در نظریه‌ی کوهن به دو معنا به کار می‌رود. معنای نخست، که معنای کلی است، مجموعه‌ای از اندیشه‌ها و روش‌هاست که هرگاه با یکدیگر تلفیق شوند، هم جهان‌بینی به ما می‌دهند و هم شیوه‌ای از علم‌ورزی. معنای دقیق‌تر، که سرمشق (Exemplar) نامیده می‌شود، مؤلفه‌ی اصلی پارادایم در معنای کلی است. این دستاورد ممکن است آزمایشی سخت کامیاب، همچون آزمایش‌های مندل بر روی نخودهای فرنگی باشد که سرانجام شالوده‌ی علم ژنتیک نوین را تشکیل داد. ممکن است ضابطه‌بندی مجموعه‌ای از معادله‌ها یا قانون‌ها، همچون قانون‌های حرکت نیوتون یا معادله‌های ماکسول که برق‌مغناطیس را توصیف می‌کنند، باشد. این دستاورد هرچه باشد، سرچشمه‌ی الهام دیگران است و روشی را برای پژوهش درباره‌ی جهان القا می‌کند.

کوهن اغلب اصطلاح پارادایم را فقط درباره‌ی چنین دستاورد ویژه‌ای به کار می‌برد. بنابراین، پارادایم در معنای کلی، روش‌های عمده‌ی علم‌ورزی و پارادایم به معنای دقیق آن، نمونه‌هایی که همچون الگو کار می‌کنند، الهام می‌بخشند و کارهای دیگر را رهبری می‌کنند، را نیز در دل خود دارد. این تمایز، که کوهن خود صراحتاً آن را به کار نبرده، برای فهم نقش پارادایم در علم مفید است. پارادایم‌ها به دانشمندان چارچوبی ارائه می‌دهند که فعالیت‌های علمی را سازمان‌دهی کرده و جهت می‌دهند.


📓 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍ پیتر گادفری-اسمیت
®️ نواب مقربی

@philosophyofscience

Читать полностью…

فلسفه علم

بازنمایی حسی و نقشه‌های شناختی در مغز

روان‌شناسی شناختی در دهه‌ی ۱۹۶۰ به‌عنوان واکنشی به محدودیت‌های رفتارگرایی شکل گرفت. روان‌شناسان شناختی، با حفظ دقت رفتارگرایان، به فرایندهای ذهنی پیچیده‌تر، مانند سازوکارهای مغزی بین محرک و پاسخ، توجه کردند. آن‌ها روش‌هایی طراحی کردند که نشان می‌داد چگونه اطلاعات حسی از چشم‌ها و گوش‌ها به تصاویر ذهنی، واژگان، یا رفتارها تبدیل می‌شود. این نظریه بر دو فرض استوار بود: نخست، مغز از بدو تولد دارای آگاهی ماقبل تجربی است، که مستقل از تجربه عمل می‌کند. دوم، مغز از طریق بازنمایی ذهنی، یا نقشه‌ی شناختی (cognitive map)، تصویری قابل‌فهم از دنیای خارج تولید می‌کند. این نقشه با اطلاعات رویدادهای قبلی ترکیب و با توجه تنظیم می‌شود تا رفتارهای هدفمند را سازماندهی کند.

روان‌شناسان شناختی، با الهام از ایده‌ی کانت و روان‌شناسی گشتالت، معتقد بودند ادراکات نتیجه‌ی استعداد ذاتی مغز برای استنتاج ویژگی‌های محیط است. مغز، به‌جای ثبت منفعلانه‌ی داده‌های حسی مانند دوربین، فعالانه الگوهای نوری دوبعدی را به تصاویر سه‌بعدی منسجم تبدیل می‌کند (تصویر ۲۲-۱). برای مثال، در خطای بصری، مغز چهارگوشه‌ای ناقص را کامل می‌بیند، زیرا انتظار اشکال خاص را دارد. این توانایی مغز در ابهام‌زدایی، آن را از سیستم‌های پردازشی مصنوعی متمایز می‌کند. انسان‌ها به‌راحتی افراد و اشیا را تشخیص می‌دهند، اما رایانه‌ها برای این کار به ظرفیت پردازشی عظیمی نیاز دارند.

تحقیقات الکتروفیزیولوژیکی نشان داد که اطلاعات حسی در مغز چگونه بازنمایی می‌شوند. در دهه‌ی ۱۹۳۰، پژوهش‌ها نشان داد که قشر حسی بدنی نقشه‌ای نظام‌مند از سطح بدن ایجاد می‌کند. این نقشه‌ها نه نسخه‌ای ساده از سطح بدن، بلکه تحریف‌شده هستند و نواحی حساس‌تر، مانند نوک انگشتان، بازنمایی بزرگ‌تری دارند. این تحریف در حیوانات دیگر، مانند خرگوش‌ها که پوست صورتشان بازنمایی وسیعی دارد، نیز دیده شد. تجربه می‌تواند این نقشه‌ها را اصلاح کند.

در دهه‌ی ۱۹۵۰، پژوهش‌ها دامنه‌ی تحلیل بازنمایی حسی را گسترش داد. تک‌تک نورون‌های قشر حسی بدنی تنها به نواحی خاصی از پوست، یا میدان ادراکی، واکنش نشان می‌دادند. حس بساوایی از زیرمجموعه‌های مجزا، مانند فشار یا لمس ملایم، تشکیل شده و هر زیرمجموعه عصب‌راهه‌ی خاص خود را دارد. نورون‌های قشر حسی بدنی به‌صورت ستونی سازماندهی شده‌اند، که هر ستون به یک زیرمجموعه‌ی حسی اختصاص دارد. این ستون‌ها واحدهای اصلی پردازش اطلاعات قشر مخ را تشکیل می‌دهند.

دستگاه بینایی نیز مشابه سازماندهی شده است. اطلاعات بصری در مسیر شبکیه تا قشر مخ تجزیه و بازسازی می‌شود. یاخته‌های شبکیه به اختلاف روشنایی و تاریکی واکنش نشان می‌دهند و لکه‌های نوری کوچک مؤثرترین محرک‌اند. در قشر بینایی اولیه، یاخته‌ها به خطوط طولی و لبه‌های بین نواحی روشن و تیره واکنش نشان می‌دهند. هر یاخته به زاویه‌ی خاصی از خطوط، مانند عمودی یا افقی، حساس است. یاخته‌های با خصوصیات مشابه در ستون‌ها دسته‌بندی می‌شوند، که اولین گام در کدگذاری اشیا را نشان می‌دهد.

این یافته‌ها تأیید کردند که ادراکات دقیق و بی‌واسطه نیستند. مغز اطلاعات خام را تجزیه، تحلیل، و بر اساس قوانین طبیعی خود بازسازی می‌کند. دستگاه‌های حسی فرضیه‌سازند و جهان را نه به‌صورت مستقیم، بلکه به‌صورت انتزاعی بازنمایی می‌کنند. اطلاعات حسی، تصویری آبستره از جهان ارائه می‌دهند، نه رونوشتی واقعی.


📓 در جست‌وجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن
✍ اریک کندل
®️ سلامت رنجبر

@Chekide_ha
@philosophyofscience

Читать полностью…

فلسفه علم

چرخه‌ی حدس و ابطال: الگوی دو مرحله‌ای دگرگونی علمی

پاپر دیدگاه سراسر ساده‌ای درباره‌ی نحوه‌ی کارکرد آزمون در علم به دست داد. نظریه‌ای را که کسی پیشنهاد کرده است، برمی‌گزینیم و پیش‌بینی مشاهدتی‌ای از آن استنتاج می‌کنیم. سپس بررسی می‌کنیم تا ببینیم پیش‌بینی چنانکه نظریه می‌گوید، خواهد بود از کار درمی‌آید یا نه. اگر نظریه غلط از کار درآید، پس ما آن را رد یا ابطال کرده‌ایم. اگر پیش‌بینی همان‌گونه که پیش‌بینی شده است از کار درآید، آنگاه آنچه همگی بایستی بگوییم، این است که ما هنوز این نظریه را ابطال نکرده‌ایم. از دیدگاه پاپر، ما نمی‌توانیم نتیجه بگیریم که آن نظریه صادق است یا اینکه احتمالاً صادق است یا حتی اینکه احتمالاً بیشتر از آنکه پیش از آزمون بود، صادق است. نظریه ممکن است صادق باشد، ولی ما نمی‌توانیم چیزی بیش از این بگوییم.

سپس بایستی تلاش کنیم نظریه را به شیوه‌های دیگر، یعنی با یک پیش‌بینی تازه، ابطال کنیم. ما به این کار ادامه می‌دهیم تا آنکه سرانجام به ابطال آن نظریه موفق شویم. حال چه می‌شود اگر سال‌ها بگذرد و چنین بنماید که ما هرگز نمی‌توانیم، علی‌رغم آزمون‌های مکرر، نظریه‌ای را ابطال کنیم؟ آنچه می‌توانیم بگوییم، این است که نظریه از تلاش‌های پی‌درپی ما برای ابطال آن، جان سالم به در برده است، همین و بس. ما هرگز نبایستی بر اعتماد خود به صدق آن نظریه بیفزاییم و نظراً هرگز نبایستی از تلاش برای ابطال آن دست برداریم. این به معنای آن نیست که ما بایستی همه‌ی وقت خود را صرف آزمودن نظریه‌هایی کنیم که بارها و بارها از بوته‌ی آزمون سربلند بیرون آمده‌اند. ما نه وقت کافی برای آزمودن همه‌ی چیزهایی که می‌توانند آزمون شوند داریم و نه سرمایه‌ی آن را. ولی این تنها یک محدودیت عملی است. بر طبق دیدگاه پاپر، ما همیشه می‌بایست موضع موقتی (Tentative Attitude) خود را در برابر نظریه‌ها، صرف‌نظر از اینکه تا چه اندازه در گذشته کامیاب بوده‌اند، حفظ کنیم.

پاپر بر تفاوت میان تأیید (Confirmation) و عدم تأیید (Non-Confirmation) گزاره‌های قانون علمی بسیار تأکید می‌کرد. اگر کسی قانونی را به‌صورت «هر G، F است» پیش نهد، تنها مشاهده‌ی یک F که G نیست، کافی است تا این فرضیه را ابطال کند. این مسأله مربوط به منطق قیاسی (Deductive Logic) است. ولی هرگز نمی‌توان به اندازه‌ی کافی مشاهده‌هایی را گردآوری کرد که قاطعانه یک همچو فرضیه‌ای را اثبات کنند.

این فرآیند دو مرحله‌ای، یعنی طرح حدس‌های جسورانه (Conjectures) و تلاش برای ابطال (Refutation) آن‌ها از طریق آزمون‌های سخت، الگوی اصلی پیشرفت علمی از دیدگاه پاپر است. دانشمند نباید به دنبال تأیید فرضیه‌ی خود باشد، بلکه باید تلاش کند آن را با آزمون‌های سنگین رد کند. این دیدگاه، علم را به‌عنوان یک فعالیت پویا و چالش‌برانگیز معرفی می‌کند که در آن نظریه‌ها پیوسته در معرض خطر ابطال قرار دارند.


درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
پیتر گادفری-اسمیت
نواب مقربی

@philosophyofscience

Читать полностью…

فلسفه علم

جایگاه یگانه‌ی پاپر در فلسفه‌ی علم: ابطال‌پذیری به جای تأیید

کارل پاپر در میان فیلسوفانی که بررسی می‌کنیم، تنها فیلسوفی است که بسیاری از دانشمندان او را چونان قهرمان به شمار می‌آورند. دیدگاه‌های دانشمندان درباره‌ی فلسفه تفاوت دارد، ولی به ندرت فیلسوفی به اندازه‌ی پاپر در الهام بخشیدن به دانشمندان چنین کامیاب بوده است. هم‌چنین بسیار کم اتفاق می‌افتد دیدگاه علمی یک فیلسوف در مناقشه‌ای علمی برای توجیه نظریه‌ای علمی در برابر نظریه‌ای دیگر به کار رود، حال آنکه دانشمندان دیدگاه‌های پاپر را در مناقشه‌های علمی به کار می‌برند. در زیست‌شناسی، دانشمندان در مناقشه‌های اخیر هم درباره‌ی طبقه‌بندی سازمندان و هم درباره‌ی زیست‌بوم‌شناسی نظریه‌های پاپر را بررسی کرده و در این راه به کار برده‌اند.

جاذبه‌ی پاپر مایه‌ی تعجب نیست. نگرش علمی او حول محور چند اندیشه‌ی ساده، واضح و خیره‌کننده می‌گردد. دیدگاه پاپر درباره‌ی عمل علمی، شایان تحسین، پرمایه و قهرمانانه است. فیلسوفان در طی سال‌های اخیر قسمت عمده‌ی نظریه‌ی علم او را به تیغ نقد کشیده‌اند. با بسیاری از این منتقدان هم‌داستانم و گمان نمی‌کنم پاپر به هیچ روی بتواند از قوت انتقادهای آنان بگریزد. برغم این انتقادها، دیدگاه‌های پاپر هم‌چنان مقام شامخ خود را در فلسفه حفظ می‌کنند و همچنان بسیاری از دانشمندان دست‌اندرکار را به سوی خود می‌کشانند.

پاپر مسأله‌ی جداسازی علم را از آنچه که علم نیست، «مسأله‌ی تحدید» (Problem of Demarcation) می‌نامید. سراسر فلسفه‌ی پاپر از راه‌حل پیشنهادی او به این مسأله آغاز می‌شود. ابطال‌گروی (Falsificationism) نامی بود که پاپر به راه‌حل خود داده بود. ابطال‌گروی می‌گوید یک فرضیه علمی است اگر و تنها اگر پاره‌ای مشاهده‌های ممکن بتوانند آن را ابطال کنند. فرضیه برای آنکه علمی باشد، می‌بایست خطر کند، می‌بایست خطر مرگ را به جان بخرد. اگر نظریه‌ای خود را به خطر نیفکند، یعنی با هر مشاهده‌ی ممکنی سازگاری کند، آنگاه آن نظریه علمی نیست. به عقیده‌ی پاپر، نمونه‌ی الهام‌بخش علم واقعی، کار آلبرت اینشتاین بود. نمونه‌های شبه‌علم (Pseudo-Science) روان‌شناسی فرویدی و دیدگاه‌های مارکسیستی درباره‌ی جامعه و تاریخ بودند. پاپر گمان می‌کرد کسی که پیرو مارکس یا فروید باشد، هرگونه اتفاقی بیفتد، می‌تواند آن اتفاق را به گونه‌ای با نظریه‌ی خود سازگار و هم‌ساز کند. بنابراین، نظریه‌هایی از این دست هرگز در معرض هیچ‌گونه خطری قرار ندارند.

پاپر هم‌چنین اندیشه‌ی ابطال را به شیوه‌ای فراگیرتر به کار برد. او ادعا کرد که هرگونه آزمون در علم به‌صورت تلاش برای ابطال نظریه‌ها به‌وسیله‌ی مشاهده‌هاست و از همه مهم‌تر آنکه به عقیده‌ی پاپر، تأیید یا اثبات نظریه با نشان دادن هم‌خوانی و هم‌سازی آن با مشاهده‌ها ممکن نیست. تأیید (Confirmation) افسانه‌ای بیش نیست. تنها کاری که آزمون مشاهدتی می‌تواند انجام دهد، این است که نشان دهد نظریه‌ای کاذب است.


📓 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍ پیتر گادفری-اسمیت
®️ نواب مقربی

@philosophyofscience

Читать полностью…

فلسفه علم

تمایز استنتاج قیاسی، استقرایی و استنتاج تبیینی

تجربه‌گرایان منطقی تلاش کردند نشان دهند چگونه شواهد (Evidence) می‌توانند پشتوانه‌ای برای نظریه‌ی علمی فراهم کنند. اندیشه‌ی پشتوانه در اینجا دارای اهمیت است، زیرا تلاشی برای نشان دادن اینکه نظریه‌های علمی می‌توانند اثبات شوند صورت نمی‌گیرد. امکان خطا همیشه برجاست، ولی شواهد می‌توانند از فلان نظریه در برابر بهمان نظریه پشتیبانی کنند.

نخست بایستی درباره‌ی تمایز میان منطق قیاسی (Deductive Logic) و منطق استقرایی (Inductive Logic) بیشتر سخن بگوییم. منطق قیاسی، منطقی است مقبول‌تر و کمتر محل مناقشه قرار دارد. این نوع منطق، نظریه‌ای است درباره‌ی الگوهایی از استدلال که صدق یقینی و قطعی به دست می‌دهند. استدلال‌های قیاسی این جنبه‌ی مشخصه را دارند که اگر مقدمه‌های استدلال صادق باشند، آنگاه صادق بودن نتیجه‌ی آن تضمین شده است. شناخته‌شده‌ترین نمونه‌ی استدلال منطقی که از لحاظ قیاسی اعتبار دارد، استدلال زیر است: «هر آدمی‌ای می‌راست. سقراط آدمی است. سقراط می‌راست.» امکان دارد استدلالی که از لحاظ قیاسی معتبر است، مقدمه‌های کاذبی در بر داشته باشد. در این صورت، نتیجه نیز ممکن است کاذب باشد، هرچند هم‌چنین ممکن است کاذب نباشد.

تجربه‌گرایان منطقی دلبسته‌ی منطق قیاسی بودند، ولی به این نتیجه رسیدند که این منطق نمی‌تواند چونان تحلیل صحیح شاهد و دلیل در علم به کار رود. نظریه‌های علمی بی‌گمان باید منطقاً سازوار باشند، ولی این همه‌ی داستان نیست. بسیاری از استنتاج‌های علمی از لحاظ قیاسی معتبر نیستند و هیچ‌گونه تضمینی نمی‌دهند، ولی باز ممکن است استنتاج‌های خوبی باشند و همچنین ممکن است پشتوانه‌ای برای نتیجه‌های خود به دست دهند.

تجربه‌گرایان منطقی بر این باور بودند که قیاسی نبودن این اندازه از استنتاج علمی توجیه دارد. آنان به‌عنوان تجربه‌گرا بر این باور بودند که هرگونه شواهدی از مشاهده ناشی می‌شود. مشاهده‌ها همیشه درباره‌ی شیء‌ها و رویدادهای خاص‌اند. ولی تجربه‌گرایان منطقی گمان می‌کردند هدف عمده‌ی علم عبارت است از کشف کردن و برقرار کردن تعمیم‌ها (Generalizations). گاهی این هدف را توصیف «قانون‌های طبیعت» می‌دانستند، ولی این مفهوم را نیز با قدری بدگمانی می‌نگریستند. اندیشه‌ی کلیدی آنان این بود که هدف علم، صورت‌بندی و آزمون تعمیم‌هاست و چنین تصور می‌کردند که این تعمیم‌ها دارای دامنه‌ی اطلاق نامحدودند. هیچ تعداد متناهی‌ای از مشاهده‌ها نمی‌تواند قاطعانه تعمیمی از این دست را به ثبوت برساند، بنابراین استنتاج‌های ناشی از مشاهده‌های مؤید تعمیم‌ها همواره ناقیاسی‌اند.

صورتی از استنتاج که پیوند تنگاتنگی با استقرا دارد، برآورد (Projection) است. هنگام برآورد کردن، ما از تعدادی موردهای مشاهده‌شده به پیش‌بینی‌ای درباره‌ی مورد بعدی می‌رسیم، نه به تعمیمی درباره‌ی همه‌ی موردها. آشکار است که گونه‌های دیگری از استنتاج ناقیاسی در علم و زندگی هرروزه یافت می‌شوند. برای نمونه، لوئیس و والتر آلوارز ادعا کردند که حدود ۶۵ میلیون سال پیش، شهاب‌سنگی عظیمی با زمین برخورد کرده و در اثر این برخورد، انفجاری مهیب و تغییرات آب‌وهوایی شگرفی همزمان با انقراض دایناسورها پیدا شده است. شاهد عمده‌ی این فرضیه عبارت بود از وجود مقادیر بالای نامعمولی از پاره‌ای عنصرهای شیمیایی کمیاب همچون ایریدیوم در لایه‌های زیرین زمین که حدود ۶۵ میلیون سال قدمت دارند. دانشمندان این مشاهده را همچون شاهد نیرومندی در تأیید نظریه‌ی آلوارز پذیرفتند.

اگر مورد بالا را به‌صورت یک استدلال نشان دهیم، استدلال ما آشکارا نه استقراست و نه برآورد. در این استنتاج، ما تعمیمی به دست نمی‌آوریم، بلکه فرضیه‌ای به دست می‌دهیم درباره‌ی ساختار یا فراروندی که داده‌ها را توضیح می‌دهد. برای استنتاج‌هایی از این دست، اصطلاح استنتاج تبیینی (Inference to the Best Explanation) به کار برده شده است.


📓 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍ پیتر گادفری-اسمیت
®️ نواب مقربی

@philosophyofscience

Читать полностью…

فلسفه علم

دوشنبه ۲۰ بهمن (ساعت ۱۶:۳۰ تا ۱۸:۰۰ به وقت تهران) در اتاق زوم با مشخصات زیر، راجع به این مقاله‌ی مشهورِ کریپکی صحبت می‌کنم.

Kripke, Saul Aron (1979). A puzzle about belief. In A. Margalit, Meaning and Use. Reidel. pp. 239--83.

هدفِ اصلی کریپکی در این مقاله این است که نشان دهد معماهای مربوط به جایگزینی نام‌های خاص در سیاق‌های گرایش‌های گزاره‌ای (مانند باور)، بر خلاف باور رایج، استدلالی علیه نظریه‌های میلی راجع به معناشناسی نام‌های خاص به دست نمی‌دهند.

شرکت در جلسه آزاد است.

https://us06web.zoom.us/j/86452960893?pwd=OC2BkKVQOkXHjWbM94p52PTuBCAC79.1

Meeting ID: 864 5296 0893
Passcode: 876845

Читать полностью…

فلسفه علم

🔹 قابل توجه دانشجویان فلسفه و زبان‌شناسی

اطلاعیه ارائهٔ درس در پژوهشکدهٔ فلسفهٔ تحلیلی (نیم‌سال دوم ۰۵-۱۴۰۴)

مقدمه‌ای بر معناشناسی صوری
مدرس: ساجد طیبی
تعداد واحد: ۳

زمان: چهارشنبه‌ها ۱۳-۱۰
مکان: پژوهشگاه دانش‌های بنیادی، ساختمان نیاوران
تاریخ شروع: ۲۹ بهمن

برای ثبت‌نام (به‌صورت مهمان) و کسب اطلاعات بیشتر با پژوهشکدهٔ فلسفه‌ی تحلیلی به شماره تلفن ۲۲۸۰۳۶۶۹-۰۲۱ یا آدرس ای‌میل phil@ipm.ir تماس بگیرید.

Читать полностью…

فلسفه علم

روش علمی و منطق علم: تحولات فلسفی در فهم علم

عبارت شناخته‌شده‌ی روش علمی (Scientific Method) است. شاید بیشتر مردم، هنگامی که درباره‌ی به دست دادن نظریه‌ای کلی در باب علم می‌اندیشند، همچو چیزی را در نظر داشته باشند. اندیشه‌ی توصیف روش ویژه‌ای که دانشمندان به کار می‌برند یا باید از آن پیروی کنند، اندیشه‌ای دیرینه است. در قرن هفدهم، فرانسیس بیکن و رنه دکارت از جمله کسانی بودند که تلاش می‌کردند مشخصه‌های دقیق شیوه‌ای را که دانشمندان باید پیش بگیرند تشریح کنند. اگرچه تشریح یک روش علمی معین کاری است که تلاش در راه آن طبیعی به نظر می‌رسد، ولی در طی قرن بیستم، بسیاری از فیلسوفان درباره‌ی اندیشه‌ی به دست دادن چیزی هم‌چون دستور کار علم بدگمان شدند.

آنان چنین استدلال می‌کردند که علم فراروندی است بسیار نوآورانه‌تر و پیش‌بینی‌ناپذیرتر از آنکه دستور کاری وجود داشته باشد که آن را توصیف کند. این امر به‌ویژه در مورد دانشمندان بزرگی هم‌چون نیوتن، داروین و آینشتاین صادق است. مدت‌های مدیدی متداول بود که در پیش‌درآمد کتاب‌های درسی علمی، بخشی به تشریح روش علمی اختصاص یابد، ولی به نظر می‌رسد نویسندگان کتاب‌های درسی اخیر در این باره بسیار محتاط‌تر شده‌اند.

هدف بسیاری از فیلسوفان علم سده‌ی بیستم، توصیف ساختار منطقی (Logical Structure) علم بود. توصیف ساختار منطقی علم یعنی چه؟ این امر آن است که فیلسوفان باید نظریه‌ی علمی را هم‌چون یک ساختار مجرد، یعنی چیزی هم‌چون مجموعه‌ای از جمله‌های به هم پیوسته در نظر آورند. هدف فیلسوفان، به دست دادن توصیفی از نسبت‌های منطقی میان جمله‌ها در نظریه و نسبت‌های میان نظریه و شواهد عینی است. فلسفه همچنین می‌تواند بکوشد نسبت‌های منطقی میان نظریه‌های علمی گوناگون را در زمینه‌های مربوط توصیف کند.

فیلسوفانی که این ره‌یافت را می‌پذیرند، تمایل دارند ابزارهای منطق ریاضی (Mathematical Logic) را با اشتیاق فراوان به کار بندند. آنان دقت و سختی کار خود را بسیار ارزشمند می‌شناسند. این نوع فلسفه اغلب احساس نومیدی و ناکامی در کسانی که بر روی تاریخ واقعی و ساختار اجتماعی علم کار می‌کنند برانگیخته است. در گذشته، چنین به نظر می‌رسید که فیلسوفان خشک منطقی از روی عمد کار خود را از هرگونه تماس با علم، چنان‌که عملاً و در واقع روی می‌دهد، دور نگه می‌دارند، شاید به این هدف که مجموعه‌ای از افسانه‌های مربوط به عقلانی بودن کامل علم را حفظ کنند. پژوهش‌های منطقی اغلب بسیار جالب توجه بوده‌اند، ولی روی هم رفته، فلسفه‌ی علم باید تماس نزدیک‌تری با کارهای علمی واقعی داشته باشد.

اگر جستجوی دستور کار بیش از اندازه ساده‌انگارانه است و اگر جستجوی نظریه‌ای منطقی بسیار مجرد و انتزاعی است، پس به جای آن چه چیزی را می‌توان جستجو کرد؟ می‌توانیم تلاش کنیم راه‌برد علمی‌ای را برای پژوهش (Research) درباره‌ی جهان تعیین کنیم و بنابراین می‌توانیم امیدوار باشیم تشریح کنیم که اگر از این راه‌برد علمی پیروی کنیم، چه نوع رابطه‌ای احتمال دارد با جهان برقرار کنیم.


📓 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍ پیتر گادفری-اسمیت
®️ نواب مقربی


@philosophyofscience

Читать полностью…

فلسفه علم

سه دیدگاه کلیدی درباره‌ی چیستی علم

پرسش‌های کلی‌ای درباره‌ی اینکه علم (Science) چگونه کار می‌کند یافت می‌شوند. سه پاسخ متفاوت به این دست پرسش‌ها فراهم می‌کنم. این اندیشه‌ها را می‌توان هم‌چون رقیب یکدیگر نگریست؛ همچنین می‌توان آنها را هم‌چون نقطه‌های آغاز بدیل یا راه‌های ورود به این مسأله نگریست، ولی این اندیشه‌ها را می‌توان به جای آن هم‌چون پاره‌هایی از یک پاسخ یگانه‌ی پیچیده‌تر انگاشت.

نخستین اندیشه، تجربه‌گرایی (Empiricism) است. تجربه‌گرایی می‌گوید تنها سرچشمه‌ی شناخت واقعی (True Knowledge) درباره‌ی جهان همانا تجربه است. تجربه‌گرایی به این معنا دیدگاهی است درباره‌ی اینکه نه تنها شناخت علمی، که هر گونه شناختی از کجا ناشی می‌شود. فیلسوفان سنت تجربه‌گرایی روی هم رفته متمایل بوده‌اند که علم را به شیوه‌ای کلی دریافت کنند و متمایل بوده‌اند که در فلسفه‌ی علم مسأله‌ها را در پرتو یک نظریه‌ی کلی فکر و شناخت بنگرند. علم در این سنت هم‌چون بهترین نمود توانایی ما در پژوهش درباره‌ی جهان و شناخت آن نگریسته می‌شود.

تجربه‌گرایی و علم: تفکر و پژوهش علمی همان استخوان‌بندی‌ای را دارد که تفکر و پژوهش عادی دارد. در هر مورد، تنها سرچشمه‌ی شناخت واقعی درباره‌ی جهان همانا تجربه است. ولی علم به معنایی خاص کامیاب است، زیرا علم سامان‌مند، دستگاه‌مند و به‌ویژه در برابر تجربه پاسخگوست.

دومین دیدگاه را می‌توان با نقل قولی از گالیله معرفی کرد: «فلسفه در این کتاب کلان، یعنی کتاب کیهان نوشته شده است... این کتاب به زبان ریاضیات نوشته شده است و حروف آن عبارتند از سه‌گوشه‌ها، دایره‌ها و دیگر شکل‌های هندسی‌ای که بدون آنها آدمیزاده ممکن نیست حتی تک‌واژه‌ای از این کتاب را بداند و دریابد.» آنچه علم را از دیگر انواع پژوهش متفاوت و به‌ویژه کامیاب می‌کند، تلاش آن برای دریافت جهان طبیعی با کاربست ابزارهای ریاضی است.

سومین دیدگاه جدیدتر است. شاید جنبه‌های مشخصه‌ی منحصربه‌فرد علم تنها هنگامی مشهود شوند که ما به جامعه‌های علمی (Scientific Communities) نگاهی بیفکنیم. آنچه علم را از دیگر انواع پژوهش متمایز و به‌ویژه کامیاب می‌سازد، ساختار اجتماعی (Social Structure) منحصربه‌فرد آن است. استیوان شیپین استدلال می‌کند که تجربه‌گرایی متعارف اغلب در این توهم به سر می‌برد که هر فرد می‌تواند از لحاظ مشاهدتی فرضیه‌های خود را بیازماید. کمابیش هر قدمی که دانشمند به پیش برمی‌دارد، وابسته به شبکه‌ی پیچیده‌ای از همکاری‌ها و اعتمادهاست. اگر هر فردی پافشاری می‌کرد که هر چیزی را خود آزمون کند، آنگاه علم هرگز نمی‌توانست از ابتدایی‌ترین اندیشه‌ها پا فراتر نهد. همکاری و دست‌آوردهایی که نسل به نسل منتقل شده، برای علم اساسی و ضروری‌اند.

بنابراین، اعتماد و همکاری برای علم ضروری‌اند. شیپین استدلال می‌کند که آنچه در انقلاب علمی روی داد، مربوط به پرورش شیوه‌های نوین تنظیم و تنسیق و ترتیب کارهای گروهی افراد در فعالیت‌های پژوهشی بود. نظریه‌ی خوب درباره‌ی سازمان اجتماعی علم، نظریه‌ی علم بهتری خواهد بود تا خیال‌بافی‌های تجربه‌گرایانه.
این سه اندیشه گاهی جدای از دو اندیشه‌ی دیگر هم‌چون نقطه‌ی آغاز فهم علم پنداشته شده است. ولی شایسته‌تر این است که اندیشه‌های بالا قطعه‌هایی از یک پاسخ کامل‌تر نگریسته شوند. تجربه‌گرایی و ساختار اجتماعی به‌ویژه دارای اهمیت‌اند.


📓 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍ پیتر گادفری-اسمیت
®️ نواب مقربی

@philosophyofscience

Читать полностью…

فلسفه علم

📓 جهان فراطبیعی: علم، شبه‌علم و ضدعلم در دوران پست‌مدرن
◼️ فصل پانزدهم: جهان هولوگرافی، جهان هپروتی و جهان هالوسالاری
✍🏿 محمدرضا توکلی صابری

@philosophyofscience

Читать полностью…

فلسفه علم

اطلاعيه پذيرش دانشجوی دكتری فلسفه تحليلی براي نيم‌سال نخست سال تحصيلی ۱۴۰۵-۱۴۰۶

@philosophyofscience

Читать полностью…

فلسفه علم

اطلاعيه پذيرش دانشجوی دكتری فلسفه تحليلی براي نيم‌سال نخست سال تحصيلی ۱۴۰۵-۱۴۰۶

@philosophyofscience

Читать полностью…

فلسفه علم

دانشگاه صنعتی شریف هم صبح امروز آزاد شد!

#عصر_حجر

@philosophyofscience

Читать полностью…

فلسفه علم

تصاویر دیگری از حمله امروز به دانشگاه شهید بهشتی.‌

#عصر_حجر

@philosophyofscience

Читать полностью…

فلسفه علم

تبریک به حامیان جنگ و ویرانی ایران.
پژوهشکده لیزر و پلاسمای دانشگاه شهید بهشتی هم امروز آزاد شد! و به سوی عصر حجر میرویم.

پس از دانشگاه علم و صنعت، دانشگاه شهید بهشتی نیز آزاد شد.

@philosophyofscience

Читать полностью…

فلسفه علم

برای این روزهای #وطن 💔

@philosophyofscience

Читать полностью…

فلسفه علم

بیست و شش روز از جنگ ملی و میهنی ما سپری میشود. تعداد زیادی از هموطنان ما شهید و یا مجروح شده اند اما ایران بزرگ مقابل تجاوز دشمن ایستاده است و همچنان هم به مقاومت ادامه میدهد. با آرزوی پیروزی بر دشمن خارجی و روزهای بهتر برای ایران عزیزمان در این روزهای آغازین سال ۱۴۰۵.

برای همگی شما دوستان و هموطنان چه در داخل و چه خارج از ایران جان آرزوی بهترین ها را دارم.

ارادتمند
دزفولی

@philosophyofscience

Читать полностью…

فلسفه علم

ریشه‌های تکاملی دین؛ محصول جانبی ذهن یا راهکاری برای بقا؟

به تازگی مدخل «رویکردهای تکاملی به دین» در دانشنامه‌ی فلسفی استنفورد منتشر شده که در چند پست خلاصه‌ی آن را خواهیم دید.
دین پدیده‌ای جهانی است. چرا و چگونه دین پدید آمد؟ پاسخ‌های سنتی به این پرسش غالباً در چارچوب الهیات و متافیزیک ارائه می‌شد، اما انقلاب داروینی و پیدایش علوم شناختی در قرن بیستم، ابزارها و مفاهیم جدیدی برای ارائه‌ی تبیین‌های طبیعی از دین فراهم آورد. نظریه‌پردازان امروزی با بهره‌گیری از زیست‌شناسی و روانشناسی تکاملی، انسان‌شناسی و علوم شناختی، به دنبال یافتن ریشه‌های دین در تاریخ تکامل انسان هستند.
دو رویکرد اصلی در باب خاستگاه‌های تکاملی دین عرضه شده: «دین به عنوان محصول جانبی تکامل» و «دین به عنوان مزیتی تکاملی». در دیدگاه نخست، دین عارضه‌ای ناخواسته از کارکرد عادی سایر توانایی‌های شناختی تکامل‌یافته مانند تشخیص عاملیت، نظریه ذهن، و تفکر غایت‌شناختی تلقی می‌شود. در دیدگاه دوم، دین خود راهکاری سازش‌دهنده است که با افزایش همکاری و انسجام گروهی، بقای حاملان خود را تسهیل کرده است.

دین به مثابه محصول جانبی تکامل
این دیدگاه که در علوم شناختی دین رایج‌تر است، بر این اصل استوار است که دین به خودی خود یک صفت سازش‌دهنده نبوده است. به عبارت دیگر، انتخاب طبیعی مستقیماً به نفع باورها و رفتارهای دینی عمل نکرده است، بلکه دین به عنوان عارضه‌ای جانبی یا محصول فرعی ناخواسته‌ی سایر سامانه‌های شناختی که برای اهداف دیگری تکامل یافته بودند، پدید آمده است.
مهم‌ترین کاندیداها برای سامانه‌های شناختی، که دین محصول فرعی آنها باشد، عبارتند از:
سامانه‌ی بیش‌فعال تشخیص عاملیت: نیاکان ما در محیطی پرخطر زندگی می‌کردند که در آن، تشخیص سریع وجود یک شکارچی یا یک انسان دیگر، مسئله‌ای حیاتی بود. خطای نوع اول (تشخیص عاملی در جایی که وجود ندارد) هزینه‌ی بسیار کمتری نسبت به خطای نوع دوم (تشخیص ندادن عاملی که وجود دارد) داشت. در نتیجه، ذهن ما به سمت تشخیص عاملیت در محرک‌های مبهم، تمایل پیدا کرد (هر چند بسیاری از آنها عامل‌های فرض‌شده وجود نداشتند). عارضه‌ی جانبی این سامانه‌ی بسیار حساس، «انسان‌گونه‌انگاری» و نسبت دادن عاملیت و نیت به پدیده‌های طبیعی (مانند رودها، کوه‌ها، طوفان‌ها) و در نهایت، به موجودات فراطبیعی بوده است.

نظریه ذهن: توانایی حدس زدن حالات ذهنی دیگران (باورها، امیال، نیات) یکی از مهم‌ترین دستاوردهای تکامل اجتماعی انسان است که همکاری در گروه‌های بزرگ را ممکن می‌سازد. اما این توانایی چنان قدرتمند و خودکار است که به سختی می‌توان آن را خاموش کرد. عارضه‌ی جانبی آن، «ذهن‌خوانی» در مورد موجودات غیبی است. اگر بتوانیم ذهن یک انسان دیگر را بخوانیم، به راحتی می‌توانیم برای خدا یا ارواح نیز نیات و مقاصدی قائل شویم. همچنین، ادامه‌ی این فرآیند ذهنی برای عزیزان از دست رفته، می‌تواند به باور به زندگی پس از مرگ منجر شود.

تفکر غایت‌شناختی و علی: پژوهش‌های روانشناسی رشد نشان می‌دهد که کودکان به طور طبیعی تمایل دارند پدیده‌های طبیعی را بر اساس هدف و کارکرد توضیح دهند. این تفکر غایت‌شناختی، که ریشه در نیاز به پیش‌بینی و کنترل محیط دارد، در بزرگسالی نیز به شکل تعدیل شده‌ای باقی می‌ماند. عارضه‌ی جانبی آن، تمایل به دیدن جهان به عنوان صحنه‌ای هدفمند و دارای طرح و برنامه‌ای هوشمندانه است؛ دیدگاهی که هسته‌ی مرکزی بسیاری از ادیان را تشکیل می‌دهد.
«نظریه‌ی ذهن وجودی» نیز این گرایش را تقویت می‌کند و باعث می‌شود رویدادهای مهم زندگی (مرگ، تولد، بیماری) را دارای معنایی عمیق‌تر و هدفی فراتر از تصادف بدانیم.

تمایل به مفاهیم حداقل-شهود-شکن: چرا برخی مفاهیم دینی (مانند خدایی که همه جا حضور دارد) در فرهنگ‌های مختلف ماندگار می‌شوند، در حالی که مفاهیم عجیب و غریب دیگر (مانند یک فنجان چای سخنگو) ناپدید می‌گردند؟ پاسخ این نظریه این است که ذهن ما به طور بهینه‌ای برای به خاطر سپردن و انتقال مفاهیمی طراحی شده که عمدتاً با شهودهای روزمره‌ی ما همخوان هستند اما در یک یا دو ویژگیِ به یادماندنی، آنها را نقض می‌کنند. داستان‌های اسطوره‌ای مملو از این موجودات هستند. مثلاً رستمی که بیش از حد قوی است سال‌های طولانی زندگی می‌کند. خدایی که اغلب مانند یک انسان رفتار می‌کند اما می‌تواند نامرئی شود، نمونه‌ای از یک مفهوم حداقل-شهود-شکن است. دین، انباشته از چنین مفاهیمی است که به راحتی در حافظه باقی می‌مانند و منتقل می‌شوند.

بر اساس این رویکرد دین «طبیعی» است. یعنی برای دیندار بودن، نیازی به آموزش و القای مستقیم نیست؛ ذهن انسان به طور پیش‌فرض به سمت تفکر دینی گرایش دارد.
شواهد تجربی متعددی نشان‌دهنده‌ی عمق و خودکار بودن این گرایش‌های شناختی‌اند.

هادی صمدی
@evophilosophy

Читать полностью…

فلسفه علم

طبقه‌های طبیعی و تأثیر آن‌ها بر استقرا

در چیستان گودمن، مسأله‌ی انتخاب اصطلاح‌های مناسب برای استقرا (Induction) مطرح شد. چرا واژه‌ی «سبز» برای تعمیم‌های استقرایی مناسب است، ولی «سبزآب» نیست؟ پاسخ احتمالی این است که «سبز» به یک طبقه‌ی طبیعی (Natural Kind) اشاره دارد، در حالی که «سبزآب» چنین نیست. طبقه‌های طبیعی، گروه‌هایی از اشیاء هستند که به دلیل ویژگی‌های ذاتی و بنیادی‌شان، مانند ساختار شیمیایی یا خواص فیزیکی، در طبیعت به‌گونه‌ای طبیعی با هم گروه‌بندی می‌شوند. برای نمونه، همه‌ی زمردها به دلیل ترکیب شیمیایی خاص خود، سبز هستند و این ویژگی آن‌ها را به یک طبقه‌ی طبیعی تبدیل می‌کند.

در علم، ما اغلب از طبقه‌های طبیعی برای تعمیم‌های استقرایی استفاده می‌کنیم. برای نمونه، وقتی می‌گوییم «همه‌ی زمردها سبزند»، این تعمیم بر پایه‌ی ویژگی‌های ذاتی زمردها استوار است. اما «سبزآب» یک طبقه‌ی مصنوعی است که به ویژگی‌های ذاتی اشیاء وابسته نیست، بلکه به زمان مشاهده وابسته است. این تفاوت نشان می‌دهد که طبقه‌های طبیعی در استقرای علمی نقش کلیدی دارند، زیرا تعمیم‌هایی که بر پایه‌ی آن‌ها ساخته می‌شوند، به احتمال زیاد در آینده نیز برقرار خواهند ماند.

این ایده با دشواری‌هایی نیز همراه است. چگونه می‌توانیم تشخیص دهیم که یک طبقه، طبیعی است یا مصنوعی؟ گودمن استدلال کرد که تشخیص این تفاوت نیازمند نظریه‌ای درباره‌ی نحوه‌ی کارکرد جهان است، اما چنین نظریه‌ای خود به استقرا وابسته است. این چرخه‌ی وابستگی نشان می‌دهد که استقرا نمی‌تواند صرفاً بر پایه‌ی منطق صوری پیش برود. طبقه‌های طبیعی به ما کمک می‌کنند تا تعمیم‌های معتبرتری بسازیم، اما شناسایی آن‌ها خود یک چالش فلسفی است که به دانش پیشین درباره‌ی جهان نیاز دارد.


درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
پیتر گادفری-اسمیت
نواب مقربی

@philosophyofscience

Читать полностью…

فلسفه علم

معیار تحقیق‌پذیری و افول پوزیتیویسم منطقی

دیدگاه‌های پوزیتیویسم منطقی (Logical Positivism) درباره‌ی علم و شناخت بر پایه‌ی نظریه‌ای کلی درباره‌ی زبان استوار شده بودند. در این نظریه‌ی زبانی، دو اندیشه‌ی عمده سهم اساسی داشتند: یکی تمایز تحلیلی-ترکیبی و دیگری نظریه‌ی تحقیق‌پذیری (Verificationism) معنا. نظریه‌ی تحقیق‌پذیری می‌گفت جمله‌ای معنا دارد که بتوان آن را تحقیق کرد. پوزیتیویستان منطقی پاره‌ای از جمله‌ها را، بدون توجه به چیزهایی که از قضا در جهان اتفاق می‌افتند، تنها و تنها به سبب معنایی که دارند صادق یا کاذب می‌دانستند؛ این جمله‌ها تحلیلی‌اند. جمله‌ی ترکیبی هم به سبب معنای آن جمله و هم به سبب اینکه جهان در واقع چگونه است صادق یا کاذب می‌گردد.

پوزیتیویسم منطقی می‌گفت که یگانه هدف علم، پی‌جویی و پیگیری الگوها در تجربه است. هنگامی که به نظر می‌رسد دانشمندی تلاش می‌کند ساختارهای مشاهده‌ناشدنی‌ای را در جهان که موجب می‌شوند ما چیزها را ببینیم توصیف کند، ما به جای آن می‌بایست به این دانشمند هم‌چون توصیف‌گر جهان مشاهده‌شدنی به شیوه‌ای خاص و مجرد بنگریم. زبان علمی تنها تا به آنجا معنادار است که الگوهای را در جریان تجربه تشخیص می‌دهد و بازمی‌شناسد.

افول تجربه‌گرایی منطقی (Logical Empiricism)، که مرحله‌ی بعدی و کمتر ستیزه‌جویانه‌ی پوزیتیویسم منطقی بود، ناشی از عامل‌های گوناگونی بود. یک عامل، فروپاشی دیدگاه زبانی‌ای است که شالوده‌ی بسیاری از اندیشه‌های پوزیتیویستی-منطقی و تجربی-منطقی را تشکیل می‌داد. عامل دیگر، فشار استدلال‌های کل‌گروی (Holism) است. پوزیتیویسم منطقی در مقابل پیامدهای کل‌گروی درباره‌ی آزمون بسیار شفاف بود. کل‌گروی درباره‌ی آزمون به کل‌گروی درباره‌ی معنا می‌انجامد و کل‌گروی درباره‌ی معنا دشواری‌هایی را برای بسیاری از اندیشه‌های منطقی پوزیتیویستی به وجود می‌آورد.

ویلارد ون اورمن کواین در مقاله‌ی «دو اصل جزمی» استدلال کرد که تمایز تحلیلی-ترکیبی، که پوزیتیویستان منطقی به آن باور داشتند، یک «اصل جزمی» ناموجه است. کواین بر این باور بود که اندیشه‌ی تحلیلیت مدعی است که می‌بایست همچون چیزی مصون از بازنگری نگریسته شود و استدلال می‌کرد که در واقع هیچ گزاره‌ای مصون از بازنگری نیست. او این نکته را با کل‌گروی خود درباره‌ی آزمون پیوند می‌داد. به عقیده‌ی کواین، اندیشه‌ها و فرضیه‌های ما شبکه‌ی باور (Web of Belief) یگانه‌ای تشکیل می‌دهند که تنها چونان یک کل با تجربه تماس برقرار می‌کند. یک مشاهده‌ی خلاف انتظار می‌تواند ما را بر آن دارد که به شیوه‌ها و نحوه‌های متعدد و متنوع دگرگونی‌هایی را که امکان‌پذیرند در این شبکه ایجاد کنیم. حتی جمله‌هایی که شاید تحلیلی به نظر آیند، می‌توانند در پاسخ به تجربه در بعضی اوضاع و احوال بازنگری و اصلاح شوند. کواین یادآور شده است که نتایج غیرعادی در فیزیک کوانتومی عده‌ای را بر آن داشته است که پیشنهاد کنند شاید مورد نیاز باشد بازنگری‌هایی در منطق صورت گیرد.

فیلسوفان تجربه‌گرای منطقی تمایز پوزیتیویستی منطقی میان بخش‌های مشاهدتی و نظری زبان را کمابیش دست‌نخورده نگاه داشتند، ولی این اندیشه را که زبان مشاهدتی احساس‌های خصوصی را توصیف می‌کند به کناری نهادند و پایه‌ی مشاهدتی علم را هم‌چون امری برساخته از توصیف‌های اشیای مشاهده‌پذیر فیزیکی می‌نگریستند. هربرت فایگل نموداری تصویری از آنچه که دیدگاه رسمی نظریه‌ها می‌نامید به دست داد (تصویر ۲-۲). شبکه‌ای از اصل‌های نظری (اصل‌های موضوعه) طی مرحله‌هایی با آنچه که فایگل «زمین سخت تجربه» می‌نامد پیوند می‌یابند. معنای شبکه از این امر ناشی می‌شود که بر روی این زمین سخت لنگر بیندازیم.

تجربه‌گرایی منطقی در اواسط یا اواخر دهه‌ی ۱۹۷۰ به مرز نابودی نزدیک شده بود. این افول ناشی از ناکامی در ایجاد معیار معنا، فشار استدلال‌های کل‌گروانه، و دشواری‌های متعدد بود.


📓 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍ پیتر گادفری-اسمیت
®️ نواب مقربی

@philosophyofscience

Читать полностью…

فلسفه علم

چند نکته راجع به ثبت‌نام دوره‌ی درسی «مقدمه‌ای بر معناشناسی صوری» (نیم‌سال دوم ۰۵-۱۴۰۴)

۱- همان‌طور که در اطلاعیه اولیه‌ی دوره اعلام شده است، مخاطب اصلی (و نه انحصاری) این دوره دانشجویان فلسفه و زبان‌شناسی اند. آشنایی مقدماتی با منطقِ صوری توصیه می‌شود. امّا آشنایی با نظریه‌های نحو پیش‌فرض گرفته نمی‌شود.


۲- با توجه به تشکیل کلاس به‌صورت حضوری و محدودیت فضای فیزیکی، اولویت با متقاضیانی است که به‌صورتِ رسمی درس را ثبت‌نام می‌کنند. برای ثبت‌نام لازم است که در بازه‌ی ثبت‌نام نیم‌سال دوم ۰۵-۱۴۰۴ فرایند اخذ درس به‌صورت مهمان را در دانشگاه یا مؤسسه‌ی مبدأ انجام دهید. طبعاً پژوهشکده‌ی فلسفه‌ی تحلیلی پژوهشگاه دانش‌های بنیادی (IPM) مراحل اداری مربوط به مؤسسه‌ی مقصد را در فرایند اخذ درس به‌صورت مهمان برای شما انجام می‌دهد. (شماره‌ی درس ۱۶۳۱۴۲ در سیستم آموزش پژوهشگاه دانش‌های بنیادی برای این درس تعریف شده است.)


توضیح: با توجه به این که درس در مؤسسه‌ای پژوهشی (IPM) ارائه می‌شود کد درس، در تعاریف وزارت علوم، لاجرم مربوط به دوره‌ی دکتری خواهد بود. بدین ترتیب، دانشجویان دکتری و ارشد طبعاً می‌توانند در درس ثبت‌نام کنند. از نظر پژوهشگاه ثبت‌نام دانشجویان کارشناسی نیز بلامانع است (درصورت موافقت مؤسسه یا دانشگاه مبدأ).


۳- در صورتی که پس از ثبت‌نام رسمی دانشجویان، ظرفیت حضوری باقی‌ مانده باشد، متقاضیان می‌توانند، با توجه به ظرفیت شرکت حضوری، پس از تأیید استاد درس به‌صورت آزاد در دوره شرکت کنند. با این حال، شرکت در دوره، حتی به‌صورت آزاد، مستلزم حضور در کل جلسات و انجام تکالیف و … است.

Читать полностью…

فلسفه علم

تجربه‌گرایی سنتی: سرچشمه‌ی شناخت از منظر دیوید هیوم و لاک

نخستین ره‌یافت علم‌شناسانه‌ای که بررسی می‌کنیم، شکل انقلابی مکتب تجربه‌گرایی (Empiricism) است که در نیمه‌ی آغازین قرن بیستم جوانه زد، برای مدتی به اوج شکوفایی رسید، تغییر صورت داد و زیر فشار انتقادها جرح و تعدیل پیدا کرد و سپس آرام‌آرام فروپژمرد و برافتاد. آنچه تجربه‌گرایی می‌خواهد بگوید، اغلب در این ادعا خلاصه می‌شود که تنها سرچشمه‌ی شناخت (Knowledge) تجربه است. این اندیشه به زمان‌های بسیار دور برمی‌گردد، ولی مشهورترین و معروف‌ترین دوره‌ی تفکر تجربه‌گرایانه بر اثر کار جان لاک، جورج بارکلی و دیوید هیوم در قرن‌های هفدهم و هجدهم بود. این صورت‌های «کلاسیک» مکتب تجربه‌گرایی بر پایه‌ی نظریه‌هایی درباره‌ی ذهن و اینکه ذهن چگونه کار می‌کند استوار شده بودند. شیوه‌ی نگرش آنان به ذهن غالباً احساس‌گروی (Sensationalism) نامیده می‌شود. احساس‌ها، همچون قطعه‌های رنگ و صداها، در ذهن پدیدار می‌شوند و تنها چیزی هستند که ذهن به آن دسترس دارد. کارکرد فکر این است که در این احساس‌ها، الگوها را پیگیری کند و به آنها پاسخ دهد.

در طی این دوره، مشکل مکتب تجربه‌گرایی این بود که همواره کارش به سقوط در ورطه‌ی شکاکیت (Skepticism) می‌انجامید، یعنی این اندیشه که ما نمی‌توانیم درباره‌ی جهان چیزی بدانیم. این مشکل دارای دو جنبه بود. جنبه‌ی نخست را می‌توانیم شکاکیت درباره‌ی جهان بیرونی بنامیم: چگونه ما هرگز می‌توانیم درباره‌ی جهان واقعی‌ای که در پس پشت جریان احساس‌ها قرار دارد چیزی بدانیم؟ جنبه‌ی دوم که دیوید هیوم جان تازه‌ای به آن بخشید، شکاکیت استقرایی است: چه دلیلی دارد که فکر کنیم الگوهای مربوط به تجربه‌ی گذشته در آینده نیز همچنان برقرار خواهد ماند؟ تجربه‌گرایان بسیار بیشتر مایل بوده‌اند که در برابر مسأله‌ی شکاکیت جهان بیرونی تسلیم گردند تا شکاکیت درباره‌ی استقرا. هیوم در برابر هر دو گونه‌ی شکاکیت تسلیم گردید، ولی این امر نمونه‌ی نادری است.

بسیاری از فیلسوفان تجربه‌گرا مایل‌اند بگویند به این امکان که شاید در پس پشت جریان احساس‌ها چیزهای واقعی‌ای برجا باشد وقعی نمی‌نهند. تنها احساس‌ها هستند که ما با آنها دادوستدهایی داریم. حتی شاید تلاش برای اندیشیدن درباره‌ی شیءهایی که در پس احساس‌ها جای دارند هم کاری بی‌معنا باشد. این دیدگاه گاهی پدیده‌گروی (Phenomenalism) نامیده می‌شود. در طی سده‌ی نوزدهم، دیدگاه‌های پدیده‌گروانه در میان پیروان مکتب تجربه‌گرایی کاملاً رایج و متداول بودند. جان استوارت میل، فیلسوف انگلیسی و نظریه‌پرداز سیاسی، یک‌بار گفت که ماده را می‌توان «چونان امکان دایمی احساس» تعریف کرد. ارنست ماخ، فیزیک‌دان و فیلسوف اتریشی، دیدگاه پدیده‌گروانه‌ی خود را با کشیدن تصویر جهان آن‌گونه که از چشم چپ او آشکار شده بود توضیح داد (نگاه کنید به تصویر ۱-۲؛ شکلی که در پایین سمت راست تصویر دیده می‌شود، سبیل چخماقی ماخ است). همه‌ی آنچه که وجود دارد، مجموعه‌ای از پدیده‌های حسی نسبی ناظر، همانند این تصویرهاست.

امیدوارم پدیده‌گروی، علی‌رغم حامیان برجسته‌اش، به نظرتان عجیب بنماید. این اندیشه غریب است، ولی فیلسوفان تجربه‌گرا ملجأ خود را اغلب در دیدگاه‌هایی از این دست یافته‌اند. این امر پاره‌ای به سبب آن است که آنان همواره میل دارند ذهن را همچون چیزی که در پس پرده‌ای از اندیشه‌ها و احساس‌ها محصور و محدود است لحاظ کنند. ذهن به هیچ چیزی در بیرون این پرده دسترس ندارد. بسیاری از فیلسوفان، از جمله خود من، بر سر این نکته توافق دارند که این تصویر از ذهن خطاست. ولی چندان آسان نیست که نظریه‌ای تجربه‌گرایانه بنیاد نهاد که از تأثیر بد این تصویر خود را برکنار سازد.

بنابراین، حکم صحیح این است که جهان تنها از احساسات ما تشکیل می‌شود (Mach 1897, 10).


📓 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍ پیتر گادفری-اسمیت
®️ نواب مقربی

@philosophyofscience

Читать полностью…

فلسفه علم

با سلام و عرض تسلیت خدمت خانواده های داغداری که در این ایام به عزای عزیزان خود نشسته اند.

تلخ ترین ایام را سپری میکنیم و امیدوارم کشور عزیز ما از این لحظات تاریخی به سلامت عبور کند و شاهد تلخی های بیشتر نباشیم. ایامی را زندگی میکنیم که باورمان نمیشود در دوره زندگی ما در حال رخ دادن است و هیچگاه باور نمی‌کردیم چنین روزها و شب هایی را با چشمان خود ببینیم.

و در آخر باز همان حرف تلخ همیشگی که آرزو میکنیم روزهای خوب از راه برسد؛ اما دریغ.

@philosophyofscience

Читать полностью…

فلسفه علم

#مغالطه | آشنایی با مغالطه‌ها (۱۲)


🟠
مغالطهٔ دانای مطلق [Amazing Familiarity]

💡تعریف
در این مغالطه فرد در استدلالش ادعایی را مطرح می‌کند که درستی آن مستلزم دسترسی کامل، جامع و همه‌جانبه به اطلاعاتی است که معمولاً در اختیار هیچ انسان عادی‌ای نیست. به بیان دیگر، گوینده طوری حرف می‌زند که گویی به «همه‌چیز» آگاه است.

🔻مثال ۱
«دولت‌های قبلی کاملاً فاسد بودند.»
ادعای «کاملاً فاسد بودن» مستلزم بررسی همهٔ تصمیم‌ها، عملکرد تمام مسئولان در همهٔ سطوح آن دولت‌هاست. هیچ فرد یا نهادی به چنین آگاهی مطلقی دسترسی ندارد.

🔻مثال ۲
«مطمئنم که اونا پشت سر من حرف می‌زنند و بدگویی می‌کنند.»
اطمینان قطعی از نیت یا گفتار دیگران بدون دلیل ذهن‌خوانی است؛ مگر آنکه شخص واقعاً در آن موقعیت حضور داشته یا دلیل موجه در اختیار داشته باشد.

🔻مثال ۳
«هیچ بچه‌ای از نسل جدید پیدا نمی‌کنی که احمق و بی‌سواد نباشه.»
قضاوت دربارهٔ تمام افراد یک نسل مستلزم شناخت و ارزیابی تک‌تک آن‌هاست که امری عملاً ناممکن است.

مصطفی بسمل

📚Bennett Bo, Logically Fallacious: The Ultimate Collection of Over 300 Logical Fallacies
➖➖➖
@EpistemeHub
@philosophyofscience

Читать полностью…
Subscribe to a channel