5941
مطالب فلسفه تحلیلی و فلسفه علم این کانال تلاشی برای عمومی کردن علم در جامعه ایرانی است. برای ارتباط با Admin با آیدی @mmasiha و درج تبلیغات میتوانید با کانال @adsphilosophy در ارتباط باشید.
چرخهی حدس و ابطال: الگوی دو مرحلهای دگرگونی علمی
پاپر دیدگاه سراسر سادهای دربارهی نحوهی کارکرد آزمون در علم به دست داد. نظریهای را که کسی پیشنهاد کرده است، برمیگزینیم و پیشبینی مشاهدتیای از آن استنتاج میکنیم. سپس بررسی میکنیم تا ببینیم پیشبینی چنانکه نظریه میگوید، خواهد بود از کار درمیآید یا نه. اگر نظریه غلط از کار درآید، پس ما آن را رد یا ابطال کردهایم. اگر پیشبینی همانگونه که پیشبینی شده است از کار درآید، آنگاه آنچه همگی بایستی بگوییم، این است که ما هنوز این نظریه را ابطال نکردهایم. از دیدگاه پاپر، ما نمیتوانیم نتیجه بگیریم که آن نظریه صادق است یا اینکه احتمالاً صادق است یا حتی اینکه احتمالاً بیشتر از آنکه پیش از آزمون بود، صادق است. نظریه ممکن است صادق باشد، ولی ما نمیتوانیم چیزی بیش از این بگوییم.
سپس بایستی تلاش کنیم نظریه را به شیوههای دیگر، یعنی با یک پیشبینی تازه، ابطال کنیم. ما به این کار ادامه میدهیم تا آنکه سرانجام به ابطال آن نظریه موفق شویم. حال چه میشود اگر سالها بگذرد و چنین بنماید که ما هرگز نمیتوانیم، علیرغم آزمونهای مکرر، نظریهای را ابطال کنیم؟ آنچه میتوانیم بگوییم، این است که نظریه از تلاشهای پیدرپی ما برای ابطال آن، جان سالم به در برده است، همین و بس. ما هرگز نبایستی بر اعتماد خود به صدق آن نظریه بیفزاییم و نظراً هرگز نبایستی از تلاش برای ابطال آن دست برداریم. این به معنای آن نیست که ما بایستی همهی وقت خود را صرف آزمودن نظریههایی کنیم که بارها و بارها از بوتهی آزمون سربلند بیرون آمدهاند. ما نه وقت کافی برای آزمودن همهی چیزهایی که میتوانند آزمون شوند داریم و نه سرمایهی آن را. ولی این تنها یک محدودیت عملی است. بر طبق دیدگاه پاپر، ما همیشه میبایست موضع موقتی (Tentative Attitude) خود را در برابر نظریهها، صرفنظر از اینکه تا چه اندازه در گذشته کامیاب بودهاند، حفظ کنیم.
پاپر بر تفاوت میان تأیید (Confirmation) و عدم تأیید (Non-Confirmation) گزارههای قانون علمی بسیار تأکید میکرد. اگر کسی قانونی را بهصورت «هر G، F است» پیش نهد، تنها مشاهدهی یک F که G نیست، کافی است تا این فرضیه را ابطال کند. این مسأله مربوط به منطق قیاسی (Deductive Logic) است. ولی هرگز نمیتوان به اندازهی کافی مشاهدههایی را گردآوری کرد که قاطعانه یک همچو فرضیهای را اثبات کنند.
این فرآیند دو مرحلهای، یعنی طرح حدسهای جسورانه (Conjectures) و تلاش برای ابطال (Refutation) آنها از طریق آزمونهای سخت، الگوی اصلی پیشرفت علمی از دیدگاه پاپر است. دانشمند نباید به دنبال تأیید فرضیهی خود باشد، بلکه باید تلاش کند آن را با آزمونهای سنگین رد کند. این دیدگاه، علم را بهعنوان یک فعالیت پویا و چالشبرانگیز معرفی میکند که در آن نظریهها پیوسته در معرض خطر ابطال قرار دارند.
درآمدی بر فلسفهی علم: پژوهشی در باب یکصد سال مناقشه بر سر چیستی علم
پیتر گادفری-اسمیت
نواب مقربی
@philosophyofscience
جایگاه یگانهی پاپر در فلسفهی علم: ابطالپذیری به جای تأیید
کارل پاپر در میان فیلسوفانی که بررسی میکنیم، تنها فیلسوفی است که بسیاری از دانشمندان او را چونان قهرمان به شمار میآورند. دیدگاههای دانشمندان دربارهی فلسفه تفاوت دارد، ولی به ندرت فیلسوفی به اندازهی پاپر در الهام بخشیدن به دانشمندان چنین کامیاب بوده است. همچنین بسیار کم اتفاق میافتد دیدگاه علمی یک فیلسوف در مناقشهای علمی برای توجیه نظریهای علمی در برابر نظریهای دیگر به کار رود، حال آنکه دانشمندان دیدگاههای پاپر را در مناقشههای علمی به کار میبرند. در زیستشناسی، دانشمندان در مناقشههای اخیر هم دربارهی طبقهبندی سازمندان و هم دربارهی زیستبومشناسی نظریههای پاپر را بررسی کرده و در این راه به کار بردهاند.
جاذبهی پاپر مایهی تعجب نیست. نگرش علمی او حول محور چند اندیشهی ساده، واضح و خیرهکننده میگردد. دیدگاه پاپر دربارهی عمل علمی، شایان تحسین، پرمایه و قهرمانانه است. فیلسوفان در طی سالهای اخیر قسمت عمدهی نظریهی علم او را به تیغ نقد کشیدهاند. با بسیاری از این منتقدان همداستانم و گمان نمیکنم پاپر به هیچ روی بتواند از قوت انتقادهای آنان بگریزد. برغم این انتقادها، دیدگاههای پاپر همچنان مقام شامخ خود را در فلسفه حفظ میکنند و همچنان بسیاری از دانشمندان دستاندرکار را به سوی خود میکشانند.
پاپر مسألهی جداسازی علم را از آنچه که علم نیست، «مسألهی تحدید» (Problem of Demarcation) مینامید. سراسر فلسفهی پاپر از راهحل پیشنهادی او به این مسأله آغاز میشود. ابطالگروی (Falsificationism) نامی بود که پاپر به راهحل خود داده بود. ابطالگروی میگوید یک فرضیه علمی است اگر و تنها اگر پارهای مشاهدههای ممکن بتوانند آن را ابطال کنند. فرضیه برای آنکه علمی باشد، میبایست خطر کند، میبایست خطر مرگ را به جان بخرد. اگر نظریهای خود را به خطر نیفکند، یعنی با هر مشاهدهی ممکنی سازگاری کند، آنگاه آن نظریه علمی نیست. به عقیدهی پاپر، نمونهی الهامبخش علم واقعی، کار آلبرت اینشتاین بود. نمونههای شبهعلم (Pseudo-Science) روانشناسی فرویدی و دیدگاههای مارکسیستی دربارهی جامعه و تاریخ بودند. پاپر گمان میکرد کسی که پیرو مارکس یا فروید باشد، هرگونه اتفاقی بیفتد، میتواند آن اتفاق را به گونهای با نظریهی خود سازگار و همساز کند. بنابراین، نظریههایی از این دست هرگز در معرض هیچگونه خطری قرار ندارند.
پاپر همچنین اندیشهی ابطال را به شیوهای فراگیرتر به کار برد. او ادعا کرد که هرگونه آزمون در علم بهصورت تلاش برای ابطال نظریهها بهوسیلهی مشاهدههاست و از همه مهمتر آنکه به عقیدهی پاپر، تأیید یا اثبات نظریه با نشان دادن همخوانی و همسازی آن با مشاهدهها ممکن نیست. تأیید (Confirmation) افسانهای بیش نیست. تنها کاری که آزمون مشاهدتی میتواند انجام دهد، این است که نشان دهد نظریهای کاذب است.
📓 درآمدی بر فلسفهی علم: پژوهشی در باب یکصد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍ پیتر گادفری-اسمیت
®️ نواب مقربی
@philosophyofscience
تمایز استنتاج قیاسی، استقرایی و استنتاج تبیینی
تجربهگرایان منطقی تلاش کردند نشان دهند چگونه شواهد (Evidence) میتوانند پشتوانهای برای نظریهی علمی فراهم کنند. اندیشهی پشتوانه در اینجا دارای اهمیت است، زیرا تلاشی برای نشان دادن اینکه نظریههای علمی میتوانند اثبات شوند صورت نمیگیرد. امکان خطا همیشه برجاست، ولی شواهد میتوانند از فلان نظریه در برابر بهمان نظریه پشتیبانی کنند.
نخست بایستی دربارهی تمایز میان منطق قیاسی (Deductive Logic) و منطق استقرایی (Inductive Logic) بیشتر سخن بگوییم. منطق قیاسی، منطقی است مقبولتر و کمتر محل مناقشه قرار دارد. این نوع منطق، نظریهای است دربارهی الگوهایی از استدلال که صدق یقینی و قطعی به دست میدهند. استدلالهای قیاسی این جنبهی مشخصه را دارند که اگر مقدمههای استدلال صادق باشند، آنگاه صادق بودن نتیجهی آن تضمین شده است. شناختهشدهترین نمونهی استدلال منطقی که از لحاظ قیاسی اعتبار دارد، استدلال زیر است: «هر آدمیای میراست. سقراط آدمی است. سقراط میراست.» امکان دارد استدلالی که از لحاظ قیاسی معتبر است، مقدمههای کاذبی در بر داشته باشد. در این صورت، نتیجه نیز ممکن است کاذب باشد، هرچند همچنین ممکن است کاذب نباشد.
تجربهگرایان منطقی دلبستهی منطق قیاسی بودند، ولی به این نتیجه رسیدند که این منطق نمیتواند چونان تحلیل صحیح شاهد و دلیل در علم به کار رود. نظریههای علمی بیگمان باید منطقاً سازوار باشند، ولی این همهی داستان نیست. بسیاری از استنتاجهای علمی از لحاظ قیاسی معتبر نیستند و هیچگونه تضمینی نمیدهند، ولی باز ممکن است استنتاجهای خوبی باشند و همچنین ممکن است پشتوانهای برای نتیجههای خود به دست دهند.
تجربهگرایان منطقی بر این باور بودند که قیاسی نبودن این اندازه از استنتاج علمی توجیه دارد. آنان بهعنوان تجربهگرا بر این باور بودند که هرگونه شواهدی از مشاهده ناشی میشود. مشاهدهها همیشه دربارهی شیءها و رویدادهای خاصاند. ولی تجربهگرایان منطقی گمان میکردند هدف عمدهی علم عبارت است از کشف کردن و برقرار کردن تعمیمها (Generalizations). گاهی این هدف را توصیف «قانونهای طبیعت» میدانستند، ولی این مفهوم را نیز با قدری بدگمانی مینگریستند. اندیشهی کلیدی آنان این بود که هدف علم، صورتبندی و آزمون تعمیمهاست و چنین تصور میکردند که این تعمیمها دارای دامنهی اطلاق نامحدودند. هیچ تعداد متناهیای از مشاهدهها نمیتواند قاطعانه تعمیمی از این دست را به ثبوت برساند، بنابراین استنتاجهای ناشی از مشاهدههای مؤید تعمیمها همواره ناقیاسیاند.
صورتی از استنتاج که پیوند تنگاتنگی با استقرا دارد، برآورد (Projection) است. هنگام برآورد کردن، ما از تعدادی موردهای مشاهدهشده به پیشبینیای دربارهی مورد بعدی میرسیم، نه به تعمیمی دربارهی همهی موردها. آشکار است که گونههای دیگری از استنتاج ناقیاسی در علم و زندگی هرروزه یافت میشوند. برای نمونه، لوئیس و والتر آلوارز ادعا کردند که حدود ۶۵ میلیون سال پیش، شهابسنگی عظیمی با زمین برخورد کرده و در اثر این برخورد، انفجاری مهیب و تغییرات آبوهوایی شگرفی همزمان با انقراض دایناسورها پیدا شده است. شاهد عمدهی این فرضیه عبارت بود از وجود مقادیر بالای نامعمولی از پارهای عنصرهای شیمیایی کمیاب همچون ایریدیوم در لایههای زیرین زمین که حدود ۶۵ میلیون سال قدمت دارند. دانشمندان این مشاهده را همچون شاهد نیرومندی در تأیید نظریهی آلوارز پذیرفتند.
اگر مورد بالا را بهصورت یک استدلال نشان دهیم، استدلال ما آشکارا نه استقراست و نه برآورد. در این استنتاج، ما تعمیمی به دست نمیآوریم، بلکه فرضیهای به دست میدهیم دربارهی ساختار یا فراروندی که دادهها را توضیح میدهد. برای استنتاجهایی از این دست، اصطلاح استنتاج تبیینی (Inference to the Best Explanation) به کار برده شده است.
📓 درآمدی بر فلسفهی علم: پژوهشی در باب یکصد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍ پیتر گادفری-اسمیت
®️ نواب مقربی
@philosophyofscience
دوشنبه ۲۰ بهمن (ساعت ۱۶:۳۰ تا ۱۸:۰۰ به وقت تهران) در اتاق زوم با مشخصات زیر، راجع به این مقالهی مشهورِ کریپکی صحبت میکنم.
Kripke, Saul Aron (1979). A puzzle about belief. In A. Margalit, Meaning and Use. Reidel. pp. 239--83.
هدفِ اصلی کریپکی در این مقاله این است که نشان دهد معماهای مربوط به جایگزینی نامهای خاص در سیاقهای گرایشهای گزارهای (مانند باور)، بر خلاف باور رایج، استدلالی علیه نظریههای میلی راجع به معناشناسی نامهای خاص به دست نمیدهند.
شرکت در جلسه آزاد است.
https://us06web.zoom.us/j/86452960893?pwd=OC2BkKVQOkXHjWbM94p52PTuBCAC79.1
Meeting ID: 864 5296 0893
Passcode: 876845
🔹 قابل توجه دانشجویان فلسفه و زبانشناسی
اطلاعیه ارائهٔ درس در پژوهشکدهٔ فلسفهٔ تحلیلی (نیمسال دوم ۰۵-۱۴۰۴)
مقدمهای بر معناشناسی صوری
مدرس: ساجد طیبی
تعداد واحد: ۳
زمان: چهارشنبهها ۱۳-۱۰
مکان: پژوهشگاه دانشهای بنیادی، ساختمان نیاوران
تاریخ شروع: ۲۹ بهمن
برای ثبتنام (بهصورت مهمان) و کسب اطلاعات بیشتر با پژوهشکدهٔ فلسفهی تحلیلی به شماره تلفن ۲۲۸۰۳۶۶۹-۰۲۱ یا آدرس ایمیل phil@ipm.ir تماس بگیرید.
روش علمی و منطق علم: تحولات فلسفی در فهم علم
عبارت شناختهشدهی روش علمی (Scientific Method) است. شاید بیشتر مردم، هنگامی که دربارهی به دست دادن نظریهای کلی در باب علم میاندیشند، همچو چیزی را در نظر داشته باشند. اندیشهی توصیف روش ویژهای که دانشمندان به کار میبرند یا باید از آن پیروی کنند، اندیشهای دیرینه است. در قرن هفدهم، فرانسیس بیکن و رنه دکارت از جمله کسانی بودند که تلاش میکردند مشخصههای دقیق شیوهای را که دانشمندان باید پیش بگیرند تشریح کنند. اگرچه تشریح یک روش علمی معین کاری است که تلاش در راه آن طبیعی به نظر میرسد، ولی در طی قرن بیستم، بسیاری از فیلسوفان دربارهی اندیشهی به دست دادن چیزی همچون دستور کار علم بدگمان شدند.
آنان چنین استدلال میکردند که علم فراروندی است بسیار نوآورانهتر و پیشبینیناپذیرتر از آنکه دستور کاری وجود داشته باشد که آن را توصیف کند. این امر بهویژه در مورد دانشمندان بزرگی همچون نیوتن، داروین و آینشتاین صادق است. مدتهای مدیدی متداول بود که در پیشدرآمد کتابهای درسی علمی، بخشی به تشریح روش علمی اختصاص یابد، ولی به نظر میرسد نویسندگان کتابهای درسی اخیر در این باره بسیار محتاطتر شدهاند.
هدف بسیاری از فیلسوفان علم سدهی بیستم، توصیف ساختار منطقی (Logical Structure) علم بود. توصیف ساختار منطقی علم یعنی چه؟ این امر آن است که فیلسوفان باید نظریهی علمی را همچون یک ساختار مجرد، یعنی چیزی همچون مجموعهای از جملههای به هم پیوسته در نظر آورند. هدف فیلسوفان، به دست دادن توصیفی از نسبتهای منطقی میان جملهها در نظریه و نسبتهای میان نظریه و شواهد عینی است. فلسفه همچنین میتواند بکوشد نسبتهای منطقی میان نظریههای علمی گوناگون را در زمینههای مربوط توصیف کند.
فیلسوفانی که این رهیافت را میپذیرند، تمایل دارند ابزارهای منطق ریاضی (Mathematical Logic) را با اشتیاق فراوان به کار بندند. آنان دقت و سختی کار خود را بسیار ارزشمند میشناسند. این نوع فلسفه اغلب احساس نومیدی و ناکامی در کسانی که بر روی تاریخ واقعی و ساختار اجتماعی علم کار میکنند برانگیخته است. در گذشته، چنین به نظر میرسید که فیلسوفان خشک منطقی از روی عمد کار خود را از هرگونه تماس با علم، چنانکه عملاً و در واقع روی میدهد، دور نگه میدارند، شاید به این هدف که مجموعهای از افسانههای مربوط به عقلانی بودن کامل علم را حفظ کنند. پژوهشهای منطقی اغلب بسیار جالب توجه بودهاند، ولی روی هم رفته، فلسفهی علم باید تماس نزدیکتری با کارهای علمی واقعی داشته باشد.
اگر جستجوی دستور کار بیش از اندازه سادهانگارانه است و اگر جستجوی نظریهای منطقی بسیار مجرد و انتزاعی است، پس به جای آن چه چیزی را میتوان جستجو کرد؟ میتوانیم تلاش کنیم راهبرد علمیای را برای پژوهش (Research) دربارهی جهان تعیین کنیم و بنابراین میتوانیم امیدوار باشیم تشریح کنیم که اگر از این راهبرد علمی پیروی کنیم، چه نوع رابطهای احتمال دارد با جهان برقرار کنیم.
📓 درآمدی بر فلسفهی علم: پژوهشی در باب یکصد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍ پیتر گادفری-اسمیت
®️ نواب مقربی
@philosophyofscience
سه دیدگاه کلیدی دربارهی چیستی علم
پرسشهای کلیای دربارهی اینکه علم (Science) چگونه کار میکند یافت میشوند. سه پاسخ متفاوت به این دست پرسشها فراهم میکنم. این اندیشهها را میتوان همچون رقیب یکدیگر نگریست؛ همچنین میتوان آنها را همچون نقطههای آغاز بدیل یا راههای ورود به این مسأله نگریست، ولی این اندیشهها را میتوان به جای آن همچون پارههایی از یک پاسخ یگانهی پیچیدهتر انگاشت.
نخستین اندیشه، تجربهگرایی (Empiricism) است. تجربهگرایی میگوید تنها سرچشمهی شناخت واقعی (True Knowledge) دربارهی جهان همانا تجربه است. تجربهگرایی به این معنا دیدگاهی است دربارهی اینکه نه تنها شناخت علمی، که هر گونه شناختی از کجا ناشی میشود. فیلسوفان سنت تجربهگرایی روی هم رفته متمایل بودهاند که علم را به شیوهای کلی دریافت کنند و متمایل بودهاند که در فلسفهی علم مسألهها را در پرتو یک نظریهی کلی فکر و شناخت بنگرند. علم در این سنت همچون بهترین نمود توانایی ما در پژوهش دربارهی جهان و شناخت آن نگریسته میشود.
تجربهگرایی و علم: تفکر و پژوهش علمی همان استخوانبندیای را دارد که تفکر و پژوهش عادی دارد. در هر مورد، تنها سرچشمهی شناخت واقعی دربارهی جهان همانا تجربه است. ولی علم به معنایی خاص کامیاب است، زیرا علم سامانمند، دستگاهمند و بهویژه در برابر تجربه پاسخگوست.
دومین دیدگاه را میتوان با نقل قولی از گالیله معرفی کرد: «فلسفه در این کتاب کلان، یعنی کتاب کیهان نوشته شده است... این کتاب به زبان ریاضیات نوشته شده است و حروف آن عبارتند از سهگوشهها، دایرهها و دیگر شکلهای هندسیای که بدون آنها آدمیزاده ممکن نیست حتی تکواژهای از این کتاب را بداند و دریابد.» آنچه علم را از دیگر انواع پژوهش متفاوت و بهویژه کامیاب میکند، تلاش آن برای دریافت جهان طبیعی با کاربست ابزارهای ریاضی است.
سومین دیدگاه جدیدتر است. شاید جنبههای مشخصهی منحصربهفرد علم تنها هنگامی مشهود شوند که ما به جامعههای علمی (Scientific Communities) نگاهی بیفکنیم. آنچه علم را از دیگر انواع پژوهش متمایز و بهویژه کامیاب میسازد، ساختار اجتماعی (Social Structure) منحصربهفرد آن است. استیوان شیپین استدلال میکند که تجربهگرایی متعارف اغلب در این توهم به سر میبرد که هر فرد میتواند از لحاظ مشاهدتی فرضیههای خود را بیازماید. کمابیش هر قدمی که دانشمند به پیش برمیدارد، وابسته به شبکهی پیچیدهای از همکاریها و اعتمادهاست. اگر هر فردی پافشاری میکرد که هر چیزی را خود آزمون کند، آنگاه علم هرگز نمیتوانست از ابتداییترین اندیشهها پا فراتر نهد. همکاری و دستآوردهایی که نسل به نسل منتقل شده، برای علم اساسی و ضروریاند.
بنابراین، اعتماد و همکاری برای علم ضروریاند. شیپین استدلال میکند که آنچه در انقلاب علمی روی داد، مربوط به پرورش شیوههای نوین تنظیم و تنسیق و ترتیب کارهای گروهی افراد در فعالیتهای پژوهشی بود. نظریهی خوب دربارهی سازمان اجتماعی علم، نظریهی علم بهتری خواهد بود تا خیالبافیهای تجربهگرایانه.
این سه اندیشه گاهی جدای از دو اندیشهی دیگر همچون نقطهی آغاز فهم علم پنداشته شده است. ولی شایستهتر این است که اندیشههای بالا قطعههایی از یک پاسخ کاملتر نگریسته شوند. تجربهگرایی و ساختار اجتماعی بهویژه دارای اهمیتاند.
📓 درآمدی بر فلسفهی علم: پژوهشی در باب یکصد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍ پیتر گادفری-اسمیت
®️ نواب مقربی
@philosophyofscience
با سلام.
به دلیل اینکه بیشتر مخاطبین کانال هموطنان داخل ایران هستند، پس از وصل شدن اینترنت در ایران، فعالیت های کانال ادامه پیدا خواهد کرد. در این مدت به صورت موردی مطالب کوتاهی منتشر خواهد شد.
با احترام
دزفولی
@philosophyofscience
نه در ژنهای ما
از همان ابتدای انتشار کتاب ژن خودخواه تمجیدها آغاز شد؛ اما نقدها نیز کم نبودند. از مهمترین نقدهایی که همزمان دو کتاب ژن خودخواه، و سوسیوبیولوژی را مشترکاً نقد میکرد کتاب نه در ژنهای ما: زیستشناسی، ایدئولوژی، و سرشت انسان بود که ۱۹۸۴ منتشر شد. نویسندگان کتاب ریچارد لِوونتین، استیون رُز، و لئون کامین، بودند که هر سه از چهرههای شاخص در ژنتیک تکاملی، عصبزیستشناسی، و روانشناسی بودند.
اگرچه، چنانکه دیدیم، دو کتاب داوکینز و ویلسون تفاوتهای فاحشی داشتند (ویلسون بر رفتار اجتماعی کل جانوران تمرکز داشت و داوکینز بر واحد انتخاب به عنوان ژن) اما هر دو این ایده را تقویت میکردند که رفتارهای پیچیده، از جمله رفتار انسان، را میتوان و باید با چارچوب نظریهی تکاملی و سازوکارهای ژنتیکی توضیح داد. شاید از علل نقدهای تند این کتاب به داوکینز و ویلسون، ظهور برخی تفسیرهای جبرگرا و تقلیلگرا در سالهای پس از نشر این دو کتاب بود.
خود نویسندگان، منصفانه، میپذیرند که کتاب آنها یک نقد علمی ساده نیست، بلکه یک مانیفست سیاسی-علمی است. نویسندگان معتقدند که علم خنثی نیست و همیشه در بافت ایدئولوژیک و اجتماعی خاصی شکل میگیرد. دیدگاه علمی آنها ریشه در اندیشههای مارکسیستی و بهویژه مفهوم دیالکتیک دارد که بر تعامل پویا و جداییناپذیر بین موجود زنده و محیط (طبیعی و اجتماعی) تأکید میکند، و مدلهای خطی علّیِ جبرگرا را رد میکند.
نکتهی مهم آن است که هرچند سخنان خود نویسندگان این کتاب نیز ملهم از ایدئولوژی است اما بسیاری از آنچه از ایشان میشنویم در دههای بعد به بخشی از آموزههای زیستشناسی رایج بدل گشت. در ادامه به برخی از این نقدها و پاسخهای متعاقب آن نگاهی کنیم و تلاش کنیم از منظر زیستشناسی رایج نگاهی به نقدها و پاسخها بیاندازیم. به قیدهایی که آنها را بولد کردهام دقت کنید. کافی است برخی از این قیدها را تغییر دهیم تا نقدها منصفانهتر، و اهمیت آنها آشکارتر شود.
۱. اتهام جبرگرایی ژنتیکی: نویسندگان میگویند که سوسیوبیولوژی و نگاه ژنمحورانه علیرغم ادعا مبنی بر تعامل ژن و محیط، در نهایت به یک مدل مطلقاً جبری و مستقل از محیط تبدیل میشود و در این چارچوب، محیط صرفاً محرکی برای ظاهر شدن صفات از پیش تعیینشده ژنتیکی است و نقش خلاق و شکلدهندهی آن نادیده گرفته میشود. (ویلسون و داوکینز معتقد بودند نویسندگان کتاب سخنان آنها را تحریف کردهاند. به ویژه داوکینز اعلام کرد که اتهام باور به جبر ژنتیکی دروغی بیش نیست و توضیح داد که تأثیر ژنها آماری و قابل تعدیل است.)
۲. نقد تقلیلگرایی علمی: کتاب، رویکرد تقلیلگرایانه رایج در زیستشناسی را که سعی در توضیح پدیدههای پیچیدهی اجتماعی و روانی صرفاً بر اساس اجزای سازندهشان (مانند ژنها) دارد، به چالش میکشد. نویسندگان این شکل از تقلیلگرایی را نه فقط نادرست میدانند، بلکه آن را بازتابی از ایدئولوژی فردگرایانه و سرمایهداری میخوانند. (منتقدانی مانند استیون پینکر و دیگران اعلام کردند که نویسندگان از واژههای جبرگرایی و تقلیلگرایی به عنوان اصطلاحات کلی و توهینآمیز بدون تعریف دقیق و منصفانه از موضع حریف استفاده میکنند. اما همین نقدها باعث شد در سالهای بعد این مفاهیم دقیقتر مطرح شوند و دانیل دنت انواع قابل دفاع و غیر قابلدفاع تقلیلگرایی را از هم متمایز کرد.)
۳. از محوریترین استدلالهای کتاب این است که سوسیوبیولوژی و آنچه جبرگرایی زیستی مینامند، بهرغم ادعای عینیت علمی، در واقع ایدئولوژیهاییاند که نابرابریهای اجتماعی موجود (مانند نابرابری طبقاتی، جنسیتی و نژادی) را طبیعی، اجتنابناپذیر و بنابراین توجیهپذیر جلوه میدهند. کتاب به ارتباط تاریخی این تفکر با نژادپرستی علمی و بهنژادی اشاره میکند. (این نقد بسیار مهم است زیرا وقتی خطراتی را خود دانشمندان، و نه صرفاً فیلسوفان علم، در کتابهای علمی رصد کردهاند، نادیده گرفتن آن نامعقول است. این هشدار برای برخی منتقدان این کتاب نیز پذیرفتنی بود و اعتراف کردند که این اثر به عنوان هشداری اخلاقی در برابر سادهانگاریهای احتمالی در تفسیر زیستشناسی رفتار انسان، ارزشمند است.)
۴. نویسندگان بهطور خاص به مفاهیمی مانند وراثتپذیری در مطالعات هوش، و همچنین تعریف و تشخیص بیماریهای روانی حمله میکنند. ایشان روششناسی این پژوهشها را ذاتاً معیوب و آغشته به پیشفرضهای جبرگرایانه میدانند. (هر چند این نقد برای بسیاری ناپذیرفتنی بود اما کافیست قید «ذاتاً» را با با قید «عموماً» یا «تاحدی» جایگزین کنیم تا ببینیم این نقد نیز وارد بوده است. بعدها تعاریف نوینی از وراثت و وراثتپذیری شایع شد و در باب صرفاً زیستی انگاشتن اختلالهای روانی نیز بازنگری شد؛ هر چند انتساب چنین نگرشی با داوکینز و ویلسون نیز با اما و اگر همراه است.
هادی صمدی
@evophilosophy
فلسفهی علم: جستوجوی چیستی علم در یک قرن مناقشه
این کتاب بررسی و ارزیابی کمابیش یک صد سال مناقشه بر سر چیستی علم (What is Science) است. ما به یک صد سال مناقشه بر سر اینکه علم چیست، چگونه کار میکند و چه چیزی علم را از دیگر شیوههای پژوهش (Research) دربارهی جهان متمایز میسازد نگاهی خواهیم افکند. بسیاری از اندیشههایی که به بررسی آنها خواهیم پرداخت به حوزهای تعلق دارند که «فلسفهی علم» (Philosophy of Science) نام دارد، ولی ما همچنین بخش شایان ملاحظهای را به وارسی اندیشههایی اختصاص خواهیم داد که تاریخدانان، جامعهشناسان، روانشناسان و دیگران پرورش دادهاند.
این کتاب بیشتر به صورت گردشی علمی از میان این دههها است و در آن اندیشهها کمابیش به همان ترتیبی که پدیدار شدهاند بررسی میشوند. پرسشی که در اینجا مطرح میشود این است که چرا بهتر است کار خود را با اندیشههای قدیمیتر آغاز کنیم و در پرتو آنها به اندیشههای کنونی برسیم؟ یک دلیل این است که تکامل تاریخی (Historical Development) اندیشههای کلی دربارهی علم به خودی خود موضوع جالب توجهی است. دلیل دیگر این است که فلسفهی علم در سالهای اخیر در یک حالت سرگشتگی و بییقینی بوده است. شیوهی درست فهم شبکهی پیچیدهی گزینهها و عقیدهها در این حوزه در زمان حاضر، دنبال کردن کورهراهی است که ما را به حالتی که هماکنون در آن هستیم رسانده است.
هدف این کتاب تنها شناساندن عقیدهها نیست. من در طی این مسیر اغلب موضع خود را اعلام خواهم کرد و تلاش خواهم کرد نشان دهم کدام رویدادها چه بسا کژروی یا مایهی گمراهی بودهاند. سایر اندیشهها را میبایست همچون اندیشههایی که بر راه راست بودهاند جدا کرد. بنابراین، تلاش خواهم کرد قطعههای گوناگون را کنار یکدیگر بچینم و تصویری به دست دهم از اینکه علم چگونه کار میکند.
فلسفه تلاشی است برای پرسش و پاسخ دربارهی پارهای مسألههای بسیار بنیادی دربارهی جهان و جایگاه ما در آن. این مسألهها ممکن است گاهی بسیار به دور از علایق عملی به نظر آیند، ولی مباحث مندرج در این کتاب از نوع آن مسألهها نیستند. هر چند مباحث مندرج در این کتاب با بسیاری از مسألههای انتزاعی دربارهی اندیشه، شناخت، زبان و واقعیت مربوطاند، ولی اهمیت آنها به اندازهای است که به بیرون از قلمرو فلسفه نیز گسترش یافتهاند. این مباحث پیشرفتهایی را در بسیاری از زمینههای علمی دیگر پدید آوردهاند و دامنهی تأثیر پارهای از آنها بسیار فراتر رفته و به بحثهای مربوط به آموزش و پرورش، پزشکی و جایگاه مناسب علم در جامعه نیز کشیده شده است.
واقع امر این است که در سراسر نیمهی دوم قرن بیستم، همهی زمینههایی که با مسألهی چیستی علم سر و کار داشتهاند، مسیری پر پیچ و خم و پر فراز و نشیب را پیمودهاند. پارهای مردم به این اندیشه افتادند که کار در تاریخ، فلسفه و جامعهشناسی علم نشان داده است که علم شایستهی آن پایهی بلندی که در فرهنگهای غربی به دست آورده نیست. آنان چنین گمان میکردند که خانهی افسانههای مربوط به قابل اعتماد بودن و برتری علم کنونی از پای بست ویران است. البته پارهای دیگر با این دیدگاه مخالف بودند و مناقشههای حاصل از این اختلاف نظر که در حوزهی اندیشه در میگرفتند، اغلب در حوزهی مباحث سیاسی نیز وارد میشدند. کار علمی، به ویژه در زمینهی علوم اجتماعی، گاهگاهی تحت تأثیر مباحث سیاسی بود. این مناقشهها به عنوان جنگهای علم (Science Wars) شناخته میشدند، عبارتی که حاکی از این معناست که اوضاع تا چه اندازه پر تب و تاب میشده است.
جنگهای علم سرانجام به سردی گراییدند، ولی هنوز اختلاف نظرهای بزرگی دربارهی حتی بنیادیترین مسألههای مربوط به چیستی و چگونگی شناخت علمی برجاست. این اختلاف نظرها معمولاً بر روی روند عادی و جاری علم به میزان بالایی تأثیر نکردهاند، ولی گاهی نیز تأثیر کردهاند. به علاوه، این اختلاف نظرها اهمیت بسیار بالایی برای مباحث عمومی مربوط به شناخت آدمی، دگرگونی فرهنگی و جایگاه کلی ما در جهان دارند. این کتاب قصد دارد خوانندگان را با این مجموعهی شایان ملاحظه از مناقشهها آشنا کند و راه فهم اوضاع و احوال کنونی را برای شما هموار سازد.
📓 درآمدی بر فلسفهی علم: پژوهشی در باب یکصد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍ پیتر گادفری-اسمیت
®️ نواب مقربی
▶️
@Chekide_ha
@philosophyofscience
کانال «فلسفه علم» در سال ٢٠٢۵ در یک نگاه
@philosophyofscience
🎵صوت جلسه «مبانی فلسفی منطق شهودگرایانه»
🎤سخنران: دکتر محمد اردشیر
۱۴۰۴/۱۰/۰۲
◆ انجمن علمی فلسفه علم شریف
🔸مستند مردان اندیشه: متن اجتماعی فلسفه، گفتوگوی #برایان_مگی با #ارنست_گلنر
@philosophyofscience
🔸مستند مردان اندیشه: فلسفە ویتگنشتاین، گفتوگوی #برایان_مگی با #آنتونی_کوئینتن
@philosophyofscience
در یک دهه اخیر در کانال فلسفه علم بیش از:
۸۳۵ فیلم، پوستر و عکس
۳۶۳ فایل آموزشی و اطلاع از دوره های آموزشی
و ۸۱۱ فایل صوتی
منتشر شده است که تلاش شده با این میزان محتوا بتوانیم در آموزش و ترویج فلسفه علم در ایران نقش مثبتی ایفا کنیم و امیدواریم در سال های پیش رو بتوانیم محتواهای بیشتری در اختیار علاقمندان به این حوزه قرار دهیم. خوشحالیم که با ما همراه هستید، و ممنون میشویم ما را از نظرات خود مطلع کنید.
با احترام
دزفولی
@philosophyofscience
ریشههای تکاملی دین؛ محصول جانبی ذهن یا راهکاری برای بقا؟
به تازگی مدخل «رویکردهای تکاملی به دین» در دانشنامهی فلسفی استنفورد منتشر شده که در چند پست خلاصهی آن را خواهیم دید.
دین پدیدهای جهانی است. چرا و چگونه دین پدید آمد؟ پاسخهای سنتی به این پرسش غالباً در چارچوب الهیات و متافیزیک ارائه میشد، اما انقلاب داروینی و پیدایش علوم شناختی در قرن بیستم، ابزارها و مفاهیم جدیدی برای ارائهی تبیینهای طبیعی از دین فراهم آورد. نظریهپردازان امروزی با بهرهگیری از زیستشناسی و روانشناسی تکاملی، انسانشناسی و علوم شناختی، به دنبال یافتن ریشههای دین در تاریخ تکامل انسان هستند.
دو رویکرد اصلی در باب خاستگاههای تکاملی دین عرضه شده: «دین به عنوان محصول جانبی تکامل» و «دین به عنوان مزیتی تکاملی». در دیدگاه نخست، دین عارضهای ناخواسته از کارکرد عادی سایر تواناییهای شناختی تکاملیافته مانند تشخیص عاملیت، نظریه ذهن، و تفکر غایتشناختی تلقی میشود. در دیدگاه دوم، دین خود راهکاری سازشدهنده است که با افزایش همکاری و انسجام گروهی، بقای حاملان خود را تسهیل کرده است.
دین به مثابه محصول جانبی تکامل
این دیدگاه که در علوم شناختی دین رایجتر است، بر این اصل استوار است که دین به خودی خود یک صفت سازشدهنده نبوده است. به عبارت دیگر، انتخاب طبیعی مستقیماً به نفع باورها و رفتارهای دینی عمل نکرده است، بلکه دین به عنوان عارضهای جانبی یا محصول فرعی ناخواستهی سایر سامانههای شناختی که برای اهداف دیگری تکامل یافته بودند، پدید آمده است.
مهمترین کاندیداها برای سامانههای شناختی، که دین محصول فرعی آنها باشد، عبارتند از:
سامانهی بیشفعال تشخیص عاملیت: نیاکان ما در محیطی پرخطر زندگی میکردند که در آن، تشخیص سریع وجود یک شکارچی یا یک انسان دیگر، مسئلهای حیاتی بود. خطای نوع اول (تشخیص عاملی در جایی که وجود ندارد) هزینهی بسیار کمتری نسبت به خطای نوع دوم (تشخیص ندادن عاملی که وجود دارد) داشت. در نتیجه، ذهن ما به سمت تشخیص عاملیت در محرکهای مبهم، تمایل پیدا کرد (هر چند بسیاری از آنها عاملهای فرضشده وجود نداشتند). عارضهی جانبی این سامانهی بسیار حساس، «انسانگونهانگاری» و نسبت دادن عاملیت و نیت به پدیدههای طبیعی (مانند رودها، کوهها، طوفانها) و در نهایت، به موجودات فراطبیعی بوده است.
نظریه ذهن: توانایی حدس زدن حالات ذهنی دیگران (باورها، امیال، نیات) یکی از مهمترین دستاوردهای تکامل اجتماعی انسان است که همکاری در گروههای بزرگ را ممکن میسازد. اما این توانایی چنان قدرتمند و خودکار است که به سختی میتوان آن را خاموش کرد. عارضهی جانبی آن، «ذهنخوانی» در مورد موجودات غیبی است. اگر بتوانیم ذهن یک انسان دیگر را بخوانیم، به راحتی میتوانیم برای خدا یا ارواح نیز نیات و مقاصدی قائل شویم. همچنین، ادامهی این فرآیند ذهنی برای عزیزان از دست رفته، میتواند به باور به زندگی پس از مرگ منجر شود.
تفکر غایتشناختی و علی: پژوهشهای روانشناسی رشد نشان میدهد که کودکان به طور طبیعی تمایل دارند پدیدههای طبیعی را بر اساس هدف و کارکرد توضیح دهند. این تفکر غایتشناختی، که ریشه در نیاز به پیشبینی و کنترل محیط دارد، در بزرگسالی نیز به شکل تعدیل شدهای باقی میماند. عارضهی جانبی آن، تمایل به دیدن جهان به عنوان صحنهای هدفمند و دارای طرح و برنامهای هوشمندانه است؛ دیدگاهی که هستهی مرکزی بسیاری از ادیان را تشکیل میدهد.
«نظریهی ذهن وجودی» نیز این گرایش را تقویت میکند و باعث میشود رویدادهای مهم زندگی (مرگ، تولد، بیماری) را دارای معنایی عمیقتر و هدفی فراتر از تصادف بدانیم.
تمایل به مفاهیم حداقل-شهود-شکن: چرا برخی مفاهیم دینی (مانند خدایی که همه جا حضور دارد) در فرهنگهای مختلف ماندگار میشوند، در حالی که مفاهیم عجیب و غریب دیگر (مانند یک فنجان چای سخنگو) ناپدید میگردند؟ پاسخ این نظریه این است که ذهن ما به طور بهینهای برای به خاطر سپردن و انتقال مفاهیمی طراحی شده که عمدتاً با شهودهای روزمرهی ما همخوان هستند اما در یک یا دو ویژگیِ به یادماندنی، آنها را نقض میکنند. داستانهای اسطورهای مملو از این موجودات هستند. مثلاً رستمی که بیش از حد قوی است سالهای طولانی زندگی میکند. خدایی که اغلب مانند یک انسان رفتار میکند اما میتواند نامرئی شود، نمونهای از یک مفهوم حداقل-شهود-شکن است. دین، انباشته از چنین مفاهیمی است که به راحتی در حافظه باقی میمانند و منتقل میشوند.
بر اساس این رویکرد دین «طبیعی» است. یعنی برای دیندار بودن، نیازی به آموزش و القای مستقیم نیست؛ ذهن انسان به طور پیشفرض به سمت تفکر دینی گرایش دارد.
شواهد تجربی متعددی نشاندهندهی عمق و خودکار بودن این گرایشهای شناختیاند.
هادی صمدی
@evophilosophy
طبقههای طبیعی و تأثیر آنها بر استقرا
در چیستان گودمن، مسألهی انتخاب اصطلاحهای مناسب برای استقرا (Induction) مطرح شد. چرا واژهی «سبز» برای تعمیمهای استقرایی مناسب است، ولی «سبزآب» نیست؟ پاسخ احتمالی این است که «سبز» به یک طبقهی طبیعی (Natural Kind) اشاره دارد، در حالی که «سبزآب» چنین نیست. طبقههای طبیعی، گروههایی از اشیاء هستند که به دلیل ویژگیهای ذاتی و بنیادیشان، مانند ساختار شیمیایی یا خواص فیزیکی، در طبیعت بهگونهای طبیعی با هم گروهبندی میشوند. برای نمونه، همهی زمردها به دلیل ترکیب شیمیایی خاص خود، سبز هستند و این ویژگی آنها را به یک طبقهی طبیعی تبدیل میکند.
در علم، ما اغلب از طبقههای طبیعی برای تعمیمهای استقرایی استفاده میکنیم. برای نمونه، وقتی میگوییم «همهی زمردها سبزند»، این تعمیم بر پایهی ویژگیهای ذاتی زمردها استوار است. اما «سبزآب» یک طبقهی مصنوعی است که به ویژگیهای ذاتی اشیاء وابسته نیست، بلکه به زمان مشاهده وابسته است. این تفاوت نشان میدهد که طبقههای طبیعی در استقرای علمی نقش کلیدی دارند، زیرا تعمیمهایی که بر پایهی آنها ساخته میشوند، به احتمال زیاد در آینده نیز برقرار خواهند ماند.
این ایده با دشواریهایی نیز همراه است. چگونه میتوانیم تشخیص دهیم که یک طبقه، طبیعی است یا مصنوعی؟ گودمن استدلال کرد که تشخیص این تفاوت نیازمند نظریهای دربارهی نحوهی کارکرد جهان است، اما چنین نظریهای خود به استقرا وابسته است. این چرخهی وابستگی نشان میدهد که استقرا نمیتواند صرفاً بر پایهی منطق صوری پیش برود. طبقههای طبیعی به ما کمک میکنند تا تعمیمهای معتبرتری بسازیم، اما شناسایی آنها خود یک چالش فلسفی است که به دانش پیشین دربارهی جهان نیاز دارد.
درآمدی بر فلسفهی علم: پژوهشی در باب یکصد سال مناقشه بر سر چیستی علم
پیتر گادفری-اسمیت
نواب مقربی
@philosophyofscience
معیار تحقیقپذیری و افول پوزیتیویسم منطقی
دیدگاههای پوزیتیویسم منطقی (Logical Positivism) دربارهی علم و شناخت بر پایهی نظریهای کلی دربارهی زبان استوار شده بودند. در این نظریهی زبانی، دو اندیشهی عمده سهم اساسی داشتند: یکی تمایز تحلیلی-ترکیبی و دیگری نظریهی تحقیقپذیری (Verificationism) معنا. نظریهی تحقیقپذیری میگفت جملهای معنا دارد که بتوان آن را تحقیق کرد. پوزیتیویستان منطقی پارهای از جملهها را، بدون توجه به چیزهایی که از قضا در جهان اتفاق میافتند، تنها و تنها به سبب معنایی که دارند صادق یا کاذب میدانستند؛ این جملهها تحلیلیاند. جملهی ترکیبی هم به سبب معنای آن جمله و هم به سبب اینکه جهان در واقع چگونه است صادق یا کاذب میگردد.
پوزیتیویسم منطقی میگفت که یگانه هدف علم، پیجویی و پیگیری الگوها در تجربه است. هنگامی که به نظر میرسد دانشمندی تلاش میکند ساختارهای مشاهدهناشدنیای را در جهان که موجب میشوند ما چیزها را ببینیم توصیف کند، ما به جای آن میبایست به این دانشمند همچون توصیفگر جهان مشاهدهشدنی به شیوهای خاص و مجرد بنگریم. زبان علمی تنها تا به آنجا معنادار است که الگوهای را در جریان تجربه تشخیص میدهد و بازمیشناسد.
افول تجربهگرایی منطقی (Logical Empiricism)، که مرحلهی بعدی و کمتر ستیزهجویانهی پوزیتیویسم منطقی بود، ناشی از عاملهای گوناگونی بود. یک عامل، فروپاشی دیدگاه زبانیای است که شالودهی بسیاری از اندیشههای پوزیتیویستی-منطقی و تجربی-منطقی را تشکیل میداد. عامل دیگر، فشار استدلالهای کلگروی (Holism) است. پوزیتیویسم منطقی در مقابل پیامدهای کلگروی دربارهی آزمون بسیار شفاف بود. کلگروی دربارهی آزمون به کلگروی دربارهی معنا میانجامد و کلگروی دربارهی معنا دشواریهایی را برای بسیاری از اندیشههای منطقی پوزیتیویستی به وجود میآورد.
ویلارد ون اورمن کواین در مقالهی «دو اصل جزمی» استدلال کرد که تمایز تحلیلی-ترکیبی، که پوزیتیویستان منطقی به آن باور داشتند، یک «اصل جزمی» ناموجه است. کواین بر این باور بود که اندیشهی تحلیلیت مدعی است که میبایست همچون چیزی مصون از بازنگری نگریسته شود و استدلال میکرد که در واقع هیچ گزارهای مصون از بازنگری نیست. او این نکته را با کلگروی خود دربارهی آزمون پیوند میداد. به عقیدهی کواین، اندیشهها و فرضیههای ما شبکهی باور (Web of Belief) یگانهای تشکیل میدهند که تنها چونان یک کل با تجربه تماس برقرار میکند. یک مشاهدهی خلاف انتظار میتواند ما را بر آن دارد که به شیوهها و نحوههای متعدد و متنوع دگرگونیهایی را که امکانپذیرند در این شبکه ایجاد کنیم. حتی جملههایی که شاید تحلیلی به نظر آیند، میتوانند در پاسخ به تجربه در بعضی اوضاع و احوال بازنگری و اصلاح شوند. کواین یادآور شده است که نتایج غیرعادی در فیزیک کوانتومی عدهای را بر آن داشته است که پیشنهاد کنند شاید مورد نیاز باشد بازنگریهایی در منطق صورت گیرد.
فیلسوفان تجربهگرای منطقی تمایز پوزیتیویستی منطقی میان بخشهای مشاهدتی و نظری زبان را کمابیش دستنخورده نگاه داشتند، ولی این اندیشه را که زبان مشاهدتی احساسهای خصوصی را توصیف میکند به کناری نهادند و پایهی مشاهدتی علم را همچون امری برساخته از توصیفهای اشیای مشاهدهپذیر فیزیکی مینگریستند. هربرت فایگل نموداری تصویری از آنچه که دیدگاه رسمی نظریهها مینامید به دست داد (تصویر ۲-۲). شبکهای از اصلهای نظری (اصلهای موضوعه) طی مرحلههایی با آنچه که فایگل «زمین سخت تجربه» مینامد پیوند مییابند. معنای شبکه از این امر ناشی میشود که بر روی این زمین سخت لنگر بیندازیم.
تجربهگرایی منطقی در اواسط یا اواخر دههی ۱۹۷۰ به مرز نابودی نزدیک شده بود. این افول ناشی از ناکامی در ایجاد معیار معنا، فشار استدلالهای کلگروانه، و دشواریهای متعدد بود.
📓 درآمدی بر فلسفهی علم: پژوهشی در باب یکصد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍ پیتر گادفری-اسمیت
®️ نواب مقربی
@philosophyofscience
چند نکته راجع به ثبتنام دورهی درسی «مقدمهای بر معناشناسی صوری» (نیمسال دوم ۰۵-۱۴۰۴)
۱- همانطور که در اطلاعیه اولیهی دوره اعلام شده است، مخاطب اصلی (و نه انحصاری) این دوره دانشجویان فلسفه و زبانشناسی اند. آشنایی مقدماتی با منطقِ صوری توصیه میشود. امّا آشنایی با نظریههای نحو پیشفرض گرفته نمیشود.
۲- با توجه به تشکیل کلاس بهصورت حضوری و محدودیت فضای فیزیکی، اولویت با متقاضیانی است که بهصورتِ رسمی درس را ثبتنام میکنند. برای ثبتنام لازم است که در بازهی ثبتنام نیمسال دوم ۰۵-۱۴۰۴ فرایند اخذ درس بهصورت مهمان را در دانشگاه یا مؤسسهی مبدأ انجام دهید. طبعاً پژوهشکدهی فلسفهی تحلیلی پژوهشگاه دانشهای بنیادی (IPM) مراحل اداری مربوط به مؤسسهی مقصد را در فرایند اخذ درس بهصورت مهمان برای شما انجام میدهد. (شمارهی درس ۱۶۳۱۴۲ در سیستم آموزش پژوهشگاه دانشهای بنیادی برای این درس تعریف شده است.)
توضیح: با توجه به این که درس در مؤسسهای پژوهشی (IPM) ارائه میشود کد درس، در تعاریف وزارت علوم، لاجرم مربوط به دورهی دکتری خواهد بود. بدین ترتیب، دانشجویان دکتری و ارشد طبعاً میتوانند در درس ثبتنام کنند. از نظر پژوهشگاه ثبتنام دانشجویان کارشناسی نیز بلامانع است (درصورت موافقت مؤسسه یا دانشگاه مبدأ).
۳- در صورتی که پس از ثبتنام رسمی دانشجویان، ظرفیت حضوری باقی مانده باشد، متقاضیان میتوانند، با توجه به ظرفیت شرکت حضوری، پس از تأیید استاد درس بهصورت آزاد در دوره شرکت کنند. با این حال، شرکت در دوره، حتی بهصورت آزاد، مستلزم حضور در کل جلسات و انجام تکالیف و … است.
تجربهگرایی سنتی: سرچشمهی شناخت از منظر دیوید هیوم و لاک
نخستین رهیافت علمشناسانهای که بررسی میکنیم، شکل انقلابی مکتب تجربهگرایی (Empiricism) است که در نیمهی آغازین قرن بیستم جوانه زد، برای مدتی به اوج شکوفایی رسید، تغییر صورت داد و زیر فشار انتقادها جرح و تعدیل پیدا کرد و سپس آرامآرام فروپژمرد و برافتاد. آنچه تجربهگرایی میخواهد بگوید، اغلب در این ادعا خلاصه میشود که تنها سرچشمهی شناخت (Knowledge) تجربه است. این اندیشه به زمانهای بسیار دور برمیگردد، ولی مشهورترین و معروفترین دورهی تفکر تجربهگرایانه بر اثر کار جان لاک، جورج بارکلی و دیوید هیوم در قرنهای هفدهم و هجدهم بود. این صورتهای «کلاسیک» مکتب تجربهگرایی بر پایهی نظریههایی دربارهی ذهن و اینکه ذهن چگونه کار میکند استوار شده بودند. شیوهی نگرش آنان به ذهن غالباً احساسگروی (Sensationalism) نامیده میشود. احساسها، همچون قطعههای رنگ و صداها، در ذهن پدیدار میشوند و تنها چیزی هستند که ذهن به آن دسترس دارد. کارکرد فکر این است که در این احساسها، الگوها را پیگیری کند و به آنها پاسخ دهد.
در طی این دوره، مشکل مکتب تجربهگرایی این بود که همواره کارش به سقوط در ورطهی شکاکیت (Skepticism) میانجامید، یعنی این اندیشه که ما نمیتوانیم دربارهی جهان چیزی بدانیم. این مشکل دارای دو جنبه بود. جنبهی نخست را میتوانیم شکاکیت دربارهی جهان بیرونی بنامیم: چگونه ما هرگز میتوانیم دربارهی جهان واقعیای که در پس پشت جریان احساسها قرار دارد چیزی بدانیم؟ جنبهی دوم که دیوید هیوم جان تازهای به آن بخشید، شکاکیت استقرایی است: چه دلیلی دارد که فکر کنیم الگوهای مربوط به تجربهی گذشته در آینده نیز همچنان برقرار خواهد ماند؟ تجربهگرایان بسیار بیشتر مایل بودهاند که در برابر مسألهی شکاکیت جهان بیرونی تسلیم گردند تا شکاکیت دربارهی استقرا. هیوم در برابر هر دو گونهی شکاکیت تسلیم گردید، ولی این امر نمونهی نادری است.
بسیاری از فیلسوفان تجربهگرا مایلاند بگویند به این امکان که شاید در پس پشت جریان احساسها چیزهای واقعیای برجا باشد وقعی نمینهند. تنها احساسها هستند که ما با آنها دادوستدهایی داریم. حتی شاید تلاش برای اندیشیدن دربارهی شیءهایی که در پس احساسها جای دارند هم کاری بیمعنا باشد. این دیدگاه گاهی پدیدهگروی (Phenomenalism) نامیده میشود. در طی سدهی نوزدهم، دیدگاههای پدیدهگروانه در میان پیروان مکتب تجربهگرایی کاملاً رایج و متداول بودند. جان استوارت میل، فیلسوف انگلیسی و نظریهپرداز سیاسی، یکبار گفت که ماده را میتوان «چونان امکان دایمی احساس» تعریف کرد. ارنست ماخ، فیزیکدان و فیلسوف اتریشی، دیدگاه پدیدهگروانهی خود را با کشیدن تصویر جهان آنگونه که از چشم چپ او آشکار شده بود توضیح داد (نگاه کنید به تصویر ۱-۲؛ شکلی که در پایین سمت راست تصویر دیده میشود، سبیل چخماقی ماخ است). همهی آنچه که وجود دارد، مجموعهای از پدیدههای حسی نسبی ناظر، همانند این تصویرهاست.
امیدوارم پدیدهگروی، علیرغم حامیان برجستهاش، به نظرتان عجیب بنماید. این اندیشه غریب است، ولی فیلسوفان تجربهگرا ملجأ خود را اغلب در دیدگاههایی از این دست یافتهاند. این امر پارهای به سبب آن است که آنان همواره میل دارند ذهن را همچون چیزی که در پس پردهای از اندیشهها و احساسها محصور و محدود است لحاظ کنند. ذهن به هیچ چیزی در بیرون این پرده دسترس ندارد. بسیاری از فیلسوفان، از جمله خود من، بر سر این نکته توافق دارند که این تصویر از ذهن خطاست. ولی چندان آسان نیست که نظریهای تجربهگرایانه بنیاد نهاد که از تأثیر بد این تصویر خود را برکنار سازد.
بنابراین، حکم صحیح این است که جهان تنها از احساسات ما تشکیل میشود (Mach 1897, 10).
📓 درآمدی بر فلسفهی علم: پژوهشی در باب یکصد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍ پیتر گادفری-اسمیت
®️ نواب مقربی
@philosophyofscience
با سلام و عرض تسلیت خدمت خانواده های داغداری که در این ایام به عزای عزیزان خود نشسته اند.
تلخ ترین ایام را سپری میکنیم و امیدوارم کشور عزیز ما از این لحظات تاریخی به سلامت عبور کند و شاهد تلخی های بیشتر نباشیم. ایامی را زندگی میکنیم که باورمان نمیشود در دوره زندگی ما در حال رخ دادن است و هیچگاه باور نمیکردیم چنین روزها و شب هایی را با چشمان خود ببینیم.
و در آخر باز همان حرف تلخ همیشگی که آرزو میکنیم روزهای خوب از راه برسد؛ اما دریغ.
@philosophyofscience
#مغالطه | آشنایی با مغالطهها (۱۲)
🟠 مغالطهٔ دانای مطلق [Amazing Familiarity]
💡تعریف
در این مغالطه فرد در استدلالش ادعایی را مطرح میکند که درستی آن مستلزم دسترسی کامل، جامع و همهجانبه به اطلاعاتی است که معمولاً در اختیار هیچ انسان عادیای نیست. به بیان دیگر، گوینده طوری حرف میزند که گویی به «همهچیز» آگاه است.
🔻مثال ۱
«دولتهای قبلی کاملاً فاسد بودند.»
ادعای «کاملاً فاسد بودن» مستلزم بررسی همهٔ تصمیمها، عملکرد تمام مسئولان در همهٔ سطوح آن دولتهاست. هیچ فرد یا نهادی به چنین آگاهی مطلقی دسترسی ندارد.
🔻مثال ۲
«مطمئنم که اونا پشت سر من حرف میزنند و بدگویی میکنند.»
اطمینان قطعی از نیت یا گفتار دیگران بدون دلیل ذهنخوانی است؛ مگر آنکه شخص واقعاً در آن موقعیت حضور داشته یا دلیل موجه در اختیار داشته باشد.
🔻مثال ۳
«هیچ بچهای از نسل جدید پیدا نمیکنی که احمق و بیسواد نباشه.»
قضاوت دربارهٔ تمام افراد یک نسل مستلزم شناخت و ارزیابی تکتک آنهاست که امری عملاً ناممکن است.
مصطفی بسمل
📚Bennett Bo, Logically Fallacious: The Ultimate Collection of Over 300 Logical Fallacies
➖➖➖
@EpistemeHub
@philosophyofscience
🟠 کارگاه آموزشی متافیزیک آگاهی
🗓 زمان: ۱۸ و ۱۹ بهمن۱۴۰۴
📍مکان: پژوهشکده فلسفه تحلیلی
👈 مهلت ثبتنام اوليه: ۳ بهمن ۱۴۰۴
🔹لینک ثبتنام:
https://docs.google.com/forms/d/e/1FAIpQLSfALWGW0PEjBGYFK0McuyVpdIRclsVLS-FpqbwdC1L289Sl1g/viewform?usp=publish-editor
👈اطلاعات كارگاه در فايل پيوست مندرج است.
🟠سخنرانی دوشنبه پژوهشکده فلسفه تحلیلی
🗓زمان: دوشنبه ۱۵ دی، ساعت ۱۶:۳۰ تا ۱۸:۳۰
👈سخنران: فرید مسرور، University of Wisconsin Madison
👈عنوان سخنرانی: Experience and Reasons
🔴برگزاری صرفا به صورت آنلاین در لینک:
https://www.skyroom.online/ch/analyticphilosophy/seminars2026
🟢شرکت برای عموم آزاد است.
◼️ معرفی کتاب «درآمدی بر فلسفهی علم: پژوهشی در باب یکصد سال مناقشه بر سر چیستی علم»
علم چیست و چرا کار میکند؟ این پرسش ظاهراً ساده، در صد سال گذشته یکی از پرتنشترین میدانهای فلسفه بوده است: آیا علم به ما حقیقت میگوید یا فقط پیشبینیهای کارآمد؟ آیا روش علمی واحدی وجود دارد یا علم مجموعهای از شیوههای ناهمگن و تاریخی است؟ آیا مشاهده خنثی است یا همیشه بار نظری دارد؟
پیتر گادفری-اسمیت در این کتاب نه یک تاریخچهی صرف و نه مجموعهای از درسنامههای فلسفی، بلکه روایتی متمرکز ارائه میدهد که از دل منازعات اصلی قرن بیستم و اوایل قرن بیستویکم بیرون میآید و در نهایت به موضعی طبیعتگرایانه و معتدل میرسد.
او با دقت نشان میدهد که:
- پوپر با ابطالپذیری بیش از حد سادهانگارانه عمل کرد،
- کوهن با تأکید بر گسستهای پارادایمی و انقلابها، جنبهی اجتماعی و تاریخی علم را برجسته ساخت اما خطر نسبیگرایی را هم به همراه آورد،
- لاکاتوش و برنامههای پژوهشی تلاش کردند میانهای عقلانیتر بیابند،
- و فایرابند با «هر چیزی میرود» عملاً مرزهای عقلانی را فرو ریخت.
گادفری-اسمیت در برابر هر سه رویکرد افراطی (واقعگرایی سادهلوحانه، نسبیگرایی رادیکال، و روششناسی قاعدهمدار خشک) موضع میگیرد و از نوعی طبیعتگرایی فلسفی دفاع میکند که علم را نه آینهی کامل واقعیت، نه افسانهی روششناختی بینقص، بلکه فعالیتی طبیعی و تاریخی بشر میداند: فعالیتی که بهتدریج، از طریق سازوکارهای انتخابی، رقابت ایدهها و اصلاح خطاها، به واقعیت «گیر» میدهد – نه بهطور کامل و نه بهطور تصادفی.
این کتاب برای کسی نوشته شده که میخواهد بداند چرا علم با وجود انبوه خطاها، جانبداریها و بازنگریهای مداوم، همچنان بهترین ابزار شناخت جمعی ما باقی مانده است، و چگونه میتوان بدون بازگشت به افسانهی روش علمی «قدیسوار» یا افتادن به دام نسبیگرایی، از آن دفاع کرد.
اگر بهدنبال متنی هستید که هم منازعات اصلی را با وضوح بازگو کند، هم موضعگیری مشخص و قابل دفاع داشته باشد و هم از ورطهی اغراقهای تبلیغاتی و ستایشهای بیمورد دوری کند، این کتاب یکی از بهترین نقطههای شروع معاصر فلسفهی علم است.
📓 درآمدی بر فلسفهی علم: پژوهشی در باب یکصد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍ پیتر گادفری-اسمیت
@Chekide_ha
@philosophyofscience
عقلانیّت و پیشرفت اخلاقی
پیشرفت، چیزی بیشتر از دستاوردهای حاصل از ایمنی و رفاه مادی است. پیشرفت همچنین شامل دستاوردهایی در شیوۀ رفتار ما با یکدیگر است: برابری، نوعدوستی و رعایت حقوق دیگران. با گذشت زمان، حجم بزرگی از اقدامات ظالمانه و ناروا کاهش یافته است. این اقدامات شامل قربانیکردن انسانها، بردهداری، استبداد، ورزشهای خونین، عقیمسازی، احداث حرمسرا، مجازات بدنیِ دگرآزارانه، اعدام، آزار و شکنجۀ دگراندیشان و مخالفان، سرکوب زنان و اقلیتهای مذهبی، نژادی، قومی و جنسیّتی هستند. هیچیک از این اقدامات بهطور کامل از روی زمین محو نشدهاند، اما وقتی به تحولات تاریخی نگاه میکنیم، در هر مورد شاهد کاهش و در مواردی شاهد افت شدید هستیم.
چگونه به این پیشرفت رسیدیم؟ تئودور پارکر، و یک قرن بعد، مارتین لوترکینگ جونیور، نوعی قوس اخلاقی (moral arc) را پیشبینی کردند که بهسمت عدالت خم میشود. اما ماهیت این قوس و توانایی آن در کشیدن اهرمهای رفتار انسانی، ناشناخته است. ما میتوانیم پاسخهای سادهتری را برای این پرسش تصور کنیم: تغییر آدابورسوم، پویشهای شرمساری، توسل به احساسات؛ جنبشهای اعتراضی مردمی؛ نهضتهای مذهبی و اخلاقی. دیدگاه رایج این است که پیشرفت اخلاقی از طریق مبارزه بهدست میآید؛ قدرتمندان هرگز حاضر به تقسیم امتیازات خود با کسانی که برای دستیابی به آنها متحد میشوند نیستند.
بزرگترین شگفتی من در درک پیشرفت اخلاقی این است که چند بار در طول تاریخ، این «استدلال عقلانی» بوده که آغازگرِ پیشرفت اخلاقی شده است. حکایت میکنند که فیلسوفی خلاصهای از دلایلی را نوشت که چرا برخی اقدامات، غیرقابلدفاع، یا غیرمنطقی، یا ناسازگار با ارزشهایی هستند که همه ادعا میکنند آن ارزشها را دارند. این جزوه یا مانیفست بهسرعت منتشر شد، به زبانهای دیگر ترجمه شد، در میخانهها، سالنهای اجتماعات و قهوهخانهها دربارهاش بحث شد و بهتدریج بر رهبران، قانونگذاران و افکار عمومی تأثیر گذاشت. درنهایت، نتیجهگیریِ این نوشته در خرد جمعی و آدابورسوم جامعه هضم و جذب شد و بهتدریج ردّپای استدلالهای فیلسوف که موضوع را تا بدینجا آورده بودند، پاک شد. امروزه تعداد کمی از مردم احساس میکنند که نیاز دارند یا میتوانند یک استدلال منسجم را در مورد اینکه چرا بردهداری، تخلیۀ مدفوع در انظار عمومی یا کتکزدن کودکان اشتباه است، بیاورند؛ این مباحث امروزه بدیهی و واضح هستند. بااینحال، آنها دقیقاً بحثهایی هستند که قرنها پیش چالشبرانگیز بودهاند.
و استدلالهایی که غالب شدند، وقتی امروز به آنها نگاه میکنیم میبینیم که همچنان درست هستند. این استدلالها از نوعی خردورزی استفاده میکنند که فراتر از قرون و اعصار است، زیرا با اصول انسجام مفهومی که بخشی از خود واقعیت است، انطباق دارند. امروزه، هیچ استدلال منطقیای نمیتواند یک ادعای اخلاقی را ثابت کند. اما استدلال منطقی میتواند ثابت کند که یک ادعای خاص با ادعای دیگری که برای کسی محترم است، یا با ارزشهایی مانند زندگی و خوشبختی که بیشتر مردم آنها را حق خود میدانند و موافقاند که حق مشروع دیگران است، ناسازگار است. وجود ناسازگاری برای استدلالورزی کُشنده است: مجموعهای از باورها که شامل یک تناقض هستند میتوانند برای استنتاج هر معنایی مورداستفاده قرار گیرند و کاملاً ناسودمند باشند.
ازآنجاکه باید در استنباط علیّت از همبستگی احتیاط کنم و فقط یک علت را از میان شبکۀ متقاطعی از علل در طول تاریخ مشخص کنم، نمیتوانم ادعا کنم که استدلالهای خوب عامل پیشرفت اخلاقی هستند. ما نمیتوانیم یک آزمایش تصادفیِ کنترلشده را دررابطهبا تاریخ انجام دهیم، بهصورتیکه نیمی از نمونۀ تحت بررسی در معرض یک رسالۀ اخلاقی قانعکننده قرار گیرند و به نیم دیگر، یک دارونمای سرشار از خرافات و سخنان موهوم داده شود. همچنین، ما فاقد مجموعهدادهای از فتوحات اخلاقی هستیم که برای استنباط یک نتیجۀ علّی از شبکۀ همبستگیها، بهاندازۀ کافی بزرگ باشد (نزدیکترین چیزی که به ذهنم میرسد، مطالعات بینالمللی هستند که نشان میدهند آموزش و دسترسی به اطلاعات در یک دوره، که نشانهای از آمادگی برای تبادل افکار است، میتواند دموکراسی و ارزشهای لیبرال را در دورۀ بعدی پیشبینی کند و مانع از بروز هرجومرجهای اجتماعی-اقتصادی شود.) در حال حاضر فقط میتوانم نمونههایی از استدلالها را بیاورم که از زمانۀ خود جلوتر بودهاند و مورّخان به ما میگویند که در دوران خود تأثیرگذار بودهاند و در زمان ما هم موثق و قابلاعتماد باقی ماندهاند... بیشتر بخوانید
📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب بهنظر میرسد؟ چرا اهمیّت دارد؟
✍ استیون پینکر
®️ کیوان شعبانی مقدم
@Chekide_ha
@philosophyofscience
📚کتاب “بنیادهای تاریخی و فلسفی شناخت بهمثابه محاسبه” به قلم دکتر محمدحسین وفائیان، عضو هیئت علمی دانشکده مدیریت، علم و فناوری دانشگاه صنعتی امیرکبیر، به چاپ رسید.
🔸این کتاب طرحی نظری برای بازخوانی تکوین مفهوم «ذهن» و «شناخت» در سنت غربی است؛ از افق افلاطونی تا تولد علوم شناختی در قرن بیستم، و سپس تلاشی برای گشودن افقی بدیل با تکیه بر ارسطو و پدیدارشناسی.
❕ لینک معرفی کتاب❕
📌کانال گروه فلسفه علم دانشگاه صنعتی امیرکبیر:
@PhilSciAUT
عقلانیّت در زندگانی ما
آیا مغالطهها و توهّمها، فقط پاسخهایی اشتباه به مسائل سخت و دشوار ریاضی هستند؟ آیا آنها مُشتی بازی فکری، مچگیری، سؤالات انحرافی و کنجکاویهای آزمایشگاهی هستند؟ یا اینکه ضعف استدلال میتواند منجر به آسیب واقعی شود و تفکر نقّادانه میتواند از افراد در برابر بدترین غرایز شناختیِ درونشان محافظت کند؟
بهنظر میرسد که هر قدر هم که نسبت به باورهای غیرعقلانی بیتفاوت و لاقید باشیم، بهطور قطع بسیاری از سوگیریهایی که بررسی کردیم با سیلیِ دردناک واقعیت مجازات میشوند. ما آینده را با کوتهنظری دستکم میگیریم، اما آینده همیشه فرامیرسد و ما پاداشهایی بزرگ را به امید دستیابی به لذتهای آنی و پیشرفتهای کوتاهمدت از دست میدهیم. ما سعی میکنیم هزینههای هدررفته را جبران کنیم، بنابراین زمان زیادی از عمرمان را صرف ادامۀ سرمایهگذاریهای بد، تماشای فیلمهای بد و حفظ روابط بد میکنیم. ما خطرات را براساس نشانههای دمدستی و بداهه ارزیابی میکنیم، بنابراین بهجای هواپیماهای ایمن، با خودروهای شخصیِ خطرناک سفر میکنیم و در هنگام رانندگی، پیامکبازی میکنیم. ما بازگشت به میانگین را اشتباه میفهمیم، بنابراین بهدنبال توجیهات واهی برای موفقیتها و شکستها میگردیم.
دررابطهبا پول، ناتوانی ما در درک رشد تصاعدی باعث میشود که برای دوران بازنشستگی خود خیلی کم پسانداز کنیم و با کارتهای اعتباری، وام زیادی بگیریم. ناکامی ما در پرسوجوی نقّادانه و اعتماد نابجا به سخنان متخصصان بهجای تکیه بر قواعد آماری، ما را بهسوی سرمایهگذاریهای ضعیف و پرهزینه سوق میدهد. مشکل ما در درک مطلوبیّتِ مورد انتظار سبب میشود که بهسمت بیمه و قمار کشانده شویم که در درازمدت اوضاع ما را بدتر میکنند.
دررابطهبا سلامت، مشکل ما در درک تفکر بیزی میتواند باعث تفسیر افراطی ما دربارۀ مثبتشدن نتیجۀ آزمایش یک بیماری کمیاب و نادر شود. ما بهجای ارزیابی خطرات و فواید عمل جراحی، براساس نوع واژگان انتخابی، متقاعد به انجام این کار میشویم یا از آن صرفنظر میکنیم. شهود ما در مورد حفظ و بقای خودمان، ما را بهسمت انکار واکسنهای حیاتبخش و پذیرش حقّهبازیهای خطرناک سوق میدهد. همبستگیهای موهوم و اشتباهگرفتن همبستگی با علیّت، باعث میشود که ما تشخیصها و درمانهای بیارزشی را که از سوی پزشکان و رواندرمانگران ارائه میشوند بپذیریم. عدم ارزیابی صحیح ریسکها و پاداشها ما را بهسمت ریسکهای احمقانهای میبرد که امنیت و خوشبختی ما را به خطر میاندازد.
در عرصۀ حقوقی، ندیدن احتمالات میتواند قضات و هیئتمنصفه را بهسمت بیعدالتی و صدور رأی براساس گمانهزنی و تکیه بر احتمالات پسین سوق دهد. ناتوانی در درک مصالحۀ بین تشخیصهای درست و هشدارهای کاذب باعث میشود که بهمنظور محکومیّت تعداد قلیلی از مجرمان، تعداد کثیری از افراد بیگناه مجازات شوند.
در بسیاری از این موارد، کارشناسان و متخصصان هم بهاندازۀ بیماران و مشتریان در برابر نادانی و حماقت آسیبپذیرند. این نشان میدهد که هوش و تخصص هیچگونه مصونیتی در برابر امراض شناختی ایجاد نمیکنند. توهّمات کلاسیک در میان چهرههایی از کادر پزشکی، وکلا، سرمایهگذاران، معاملهگران، ورزشینویسان، اقتصاددانان و هواشناسان رواج دارند که همگی در تخصص خود شناخته شده هستند... بیشتر بخوانید
📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب بهنظر میرسد؟ چرا اهمیّت دارد؟
✍ استیون پینکر
®️ کیوان شعبانی مقدم
@Chekide_ha
@philosophyofscience
🔸مستند مردان اندیشه: اگزیستانسیالیسم، گفتوگوی #برایان_مگی با #ویلیام_بارت
@philosophyofscience
یک دهه سپری شد!
حالا بیش از ۱۰ سال از زمانیکه این کانال راه اندازی شد سپری میشود. اولین پست رسمی این کانال همین پستی است که بر روی آن ریپلای شده است و زمانی که اولین کانال تلگرامی فلسفه علم فارسی زبان آغار به کار کرد فکر نمی کردیم ده سال به کار خود ادامه دهد و بتواند علاقمندان زیادی را با خود همراه کند.
محتواهای زیادی اعم از متن و صوت و فیلم مرتبط با فلسفه تحلیلی در طی این ده سال در این کانال منتشر شده است که امیدواریم برای علاقمندان مفید بوده باشد و توانسته باشیم قدمی کوچک برای ترویج فلسفه علم در این برداشته باشیم. خوشحالیم که با ما همراه هستید و امیدواریم بتوانیم سال های سال به مسیر خود ادامه دهیم.
با آرزوی بهترین ها برای شما همراهان گرامی
با احترام
دزفولی
@philosophyofscience