9210
با ما باشید تا زندگی آرام را تجربه کنید کانال فرشتگان @fershteh111asman2 گروه پرسش وپاسخ https://t.me/+EaOf1SSiX4swZDVk کانال مشاوره خانواده @ravanshenasgoroh ارتباط با مدیرمشاور @Maghoouliamirali جواب ادمینها https://t.me/DASNEVEGHTHADMIN
بیشتر گفتوگوهای انسان نه از آگاهی، بلکه از بیقراری ذهن سرچشمه میگیرد. انسان نمیتواند با خودش تنها بماند، پس با کلمات فاصلهاش را از خودش پُر میکند. اگر تنها باشد، با خودش حرف میزند؛ اگر کسی کنارش باشد، با او. مهم نیست مخاطب چه کسی است؛ مهم این است که سکوت شکسته شود.
دقت کن که بیشتر مکالمههای روزانه، نه چیزی را تغییر میدهند و نه چیزی به زندگی اضافه میکنند. ساعتها حرف زده میشود، اما وقتی به پایان میرسد، هیچ اتفاقی در درون انسان نیفتاده است. ذهن فقط خستهتر و شلوغتر شده است.
به همین دلیل است که انسان از سکوت فرار میکند. چون در سکوت، دیگر کسی نیست که حواسش را پرت کند. آنجا باید با ترسها، تنهایی، آشفتگی و حقیقت وجود خودش روبهرو شود. برای بسیاری، این روبهرو شدن دشوارتر از ساعتها حرف زدن است.
«اگر میخواهی راستین زندگی کنی، کمکم ساکت میشوی؛ زیرا بیشتر چیزهایی که میگویی ضروری نیست. فقط آنچه را میدانی حقیقت دارد بگو؛ وگرنه سکوت کن.»
سکوت به معنای سرکوب نیست. سکوت، نبودنِ کلمه نیست؛ حضور آگاهی است. وقتی آگاه میشوی، کلماتت کمتر میشوند، اما هر کلمه وزن پیدا میکند. دیگر برای پر کردن خلأ حرف نمیزنی؛ فقط زمانی سخن میگویی که سخنت بتواند نوری به زندگی خودت یا دیگری اضافه کند.
پیش از هر سخن، از خودت بپرس:
«آیا این حرف لازم است؟ آیا حقیقتی را روشن میکند؟ آیا از عشق و آگاهی میآید، یا فقط از عادتِ ذهن برای شلوغ کردن فضا؟»
شاید اگر هر روز فقط چند دقیقه سکوت را تمرین کنیم، بسیاری از حرفهایی که میخواستیم بزنیم، خودبهخود از بین بروند. آنوقت گفتوگوهایمان کمتر میشود، اما عمیقتر، زندهتر و واقعیتر خواهد بود.
چاکرای پنجم، گلوست؛ مرکز بیان و انتقال تجربه. وقتی انسان از عشق و آگاهی سرشار شود، آن را از طریق سخن، هنر یا هر شیوهٔ دیگری با دیگران به اشتراک میگذارد.
چاکرای ششم، میان دو ابرو قرار دارد و در سنت هندی «چشم سوم» نامیده میشود. با گشوده شدن این مرکز، انسان شفافیتی عمیق نسبت به هستی پیدا میکند. جهان را همانگونه که هست میبیند. درختان سبزتر، گلها زیباتر و همهٔ پدیدههای اطراف، زندهتر و باشکوهتر به نظر میرسند.
وقتی به این مرحله برسی، زندگی برایت کاملاً روشن میشود. دیگر نه پرسشی باقی میماند و نه نیازی به باور یا ناباوری؛ زیرا حقیقت را مستقیماً تجربه کردهای.
و سرانجام، چاکرای هفتم، جایگاه روشنشدگی است؛ مرکز سامادهی، بیداری نهایی و نقطهای که انسان به یک بودا تبدیل میشود.
روزگار به من آموخت که چیزی را، بدست نخواهم آورد مگر اینکه چیز دیگری را از دست بدهم .
گاهی برای بدست آوردن باید بهای گزافی بپردازیم.
هیچگاه نمی شود همه چیز را با هم داشت.
دنیا معامله گر سرسختی است تا نگیرد نمی دهد."
گاهی باید گذشت از برخی گرفتن ها
چون ممکن است به بهای از دست دادن
قیمتی ترین ها بینجامد.
هیچ کسی در اصل با نیت بد عمل نمیکند
هر فردی بر اساس سطح درونی و درک خود ، کاری را انجام میدهد که آن را « خوب » میپندارد
حتی رفتارهایی که از بیرون نادرست یا مجرمانه به نظر میرسند برای انجام دهندگانشان کاملا منطقی یا درست جلوه میکنند
با تغییر و رشد سطح درونی انسان ، درک او از خوب و بد هم تغییر میکند و رفتارهایش دگرگون میشود
آنچه در یک مرحله از زندگی « خوب » تلقی میشد ممکن است در مرحله ای بالاتر دیگر درست و خوب به نظر نیاید
در مسیر رشد شخصی انسان به تدریج می آموزد که به جای واکنش های ناخودآگاه و بروز مستقیم احساسات منفی ، آنها را بهتر «« مشاهده »» و کنترل کند ( آگاهانه یا من میگم تطهیر - هیل )
این تغییر در نگاه و رفتار
نشانه ی حرکت به سمت آگاهی بالاتر و رشد درونی ست
🌟⚜️🪔
بخشش
سعی کنید قلبتان را باز کنید و همه را ببخشید.
چرا که (غیری) وجود ندارد.
و همه، سایههای مختلف وجود خودتان هستند. 🌫️
ابعاد مختلف وجود خودتان که برای بیدار کردن خودتان به سوی شما رهسپار میشوند و هرکدام برای شما درسی دارند. 📜
بخشش دیگران یعنی درک اینکه دیگری وجود ندارد. یعنی هر آنچه هست نیروی زندگیست.
و هر آنچه هست آگاهی من است. یعنی ادراک عمیق اینکه در این فضای بینهایت هستی، هیچ وجود مستقلی (من و اویی) عملاً وجود ندارد. 🌌
پس کسی برای رنجش و کینه وجود ندارد. لاجرم کسی برای بخشیدن وجود ندارد. 🕊️
سپس خودتان را ببخشید... ✨
بیشتر از همه، آن شخصی که در آینه است. همانی که بیشتر از همه از شما سرزنش شنیده. 🪞
به آینه نگاه کنید و آگاه باشید که هیچکس در این مرکز هشیاری، برای سرزنش وجود ندارد. هر آنچه هست، نیروی جاری زندگیست. 💫
بخشش خود یعنی رسیدن به این درک که: اینجا در مرکز هشیاری، کسی برای سرزنش وجود ندارد، لاجرم منی وجود ندارد که بخواهم آن را بعنوان خود شناخته و سپس ببخشم. 🧘
هرجا سرزنشی بوده، مکالمهی ذهن با خود ذهن بوده. مکالمهی نفس با خود نفس. یک مکالمهی خیالین... و من بعنوان آن فضای خالی که این مکالمات در آن ظاهر و ناپدید میشدند، معصومانه، همیشه حی و حاضر بودم. 🌬️
بخشش خود، یعنی درک اینکه، منی برای بخشیدن وجود ندارد، مگر اینکه خود را هویت فکری خیالین بپندارم. و سپس از طریق خودِ هویت فکری به بخشش خود هویت فکری بپردازم. یک مکالمهی خیالی دیگر... 🤔
بخشش خود، یعنی درک اینکه وجود مستقلی در این هشیاری بیکران هستی وجود ندارد. و هر آنچه هست، نیروی جاری بیکران هستیست. 🌊
و در پازل هستی بیکران، هیچ قطعهای اشتباه نیست. 🧩
با مشاهدهی نفس، آن منی را که میل به فربه شدن دارد را زیر نظر بگیر و آگاه باش که گناه در یک جمله خلاصه میشود (آنچه که تو را از مرکزیت معصومِ وجودت خارج و در من خیالین مستقر سازد) که نتیجهاش میشود خارج شدن از وحدت درونی و فرو رفتن در توهّم تکثر، و در نهایت، آسیب به خود و دیگران. یا بهتر است بگوییم فقط آسیب به خود. چرا که دیگرانی وجود ندارند.
جملهی معروفی در متون عرفانی هست که میگوید: چیزی بنام من و زندگی اشتباه است. تنها #نیروی_زندگی ست که هست. ✨🌱
☀امـروز
امروز بار گران مربوط به دیروز را بر زمین می گذارم و در بهترین شرایطی که می توانم قرار می گیرم .من تنها به زیبایی امروز می اندیشم .
خداوندا سپاسگزارم.
🙏🏼🙏🏼🙏🏼🙏🏼
مشــخص کردن
حد و مرزهای خود با دیـــــگران
به نفع هر دو طـــرف است.
با این کار اطمینان می یابیم که هیچ
وقت در دام مسائــــــلی که به دیــــــگری مربوط است نمی افتیم.
انسان بیشتر عمرش را صرف محافظت از خودش میکند، نه زندگی کردن. از کودکی به تو یاد دادهاند که محتاط باش، اشتباه نکن، شکست نخور، متفاوت نباش و از آنچه دیگران میگویند خارج نشو. کمکم دیوارهایی دور خودت میسازی؛ دیوارهایی که قرار بود از تو محافظت کنند، اما همانها زندانت میشوند.
به جایی میرسی که دیگر نه از زندگی لذت میبری و نه حتی میدانی چه چیزی واقعاً میخواهی. فقط از ترس، همان مسیرهای تکراری را ادامه میدهی. انسان از مرگ نمیترسد؛ او از زندگی کردن میترسد. زیرا زندگی همیشه ناشناخته است و ناشناخته، امنیت ذهن را به هم میریزد.
اما حقیقت این است که هر آنچه زنده است، در حال خطر کردن است. دانه اگر بخواهد امنیت خود را حفظ کند، هرگز درخت نخواهد شد. باید پوستهاش را بشکند، تاریکی خاک را بپذیرد و با باران و طوفان روبهرو شود. تنها در این صورت است که به شکوفایی میرسد.
تو نیز همینگونهای. اگر بخواهی همیشه همان کسی بمانی که امروز هستی، هرگز رشد نخواهی کرد. رشد، یعنی مردنِ گذشته و متولد شدنِ اکنون. این مرگ، مرگِ جسم نیست؛ مرگِ ترسها، باورهای کهنه و شخصیت ساختگی است.
لحظهای که دیگر از شکست نترسی، نیرویی عظیم در وجودت آزاد میشود. آن زمان زندگی را همانگونه که هست تجربه میکنی، نه آنگونه که ذهنت میخواهد کنترلش کند. آزادی، مقصد نیست؛ شیوهٔ زیستن است. و این آزادی تنها زمانی متولد میشود که جرئت کنی با تمام وجود، در لحظهٔ اکنون زندگی کنی.
انسان زمانی بالغ می شود که بجای اینکه محتاج عشق باشد، خود شروع به عشق ورزیدن کند، لبریز از عشق باشد، آن را با دیگران تقسیم کند؛ یعنی در حقیقت، شروع به بخشیدن کند.
در حالت اول، تکیه و تأکید بر گرفتن هرچه بیشتر است؛ در صورتی که در حالت دوم، تأکید بر بیشتر دادن و بخشیدن، آن هم بدون شرط و شروط است.
این یعنی پا گذاشتن به مرحله رشد و بلوغ.
احتیاج، ربطی به عشق ندارد. عشق، وفور نعمت است، فراوانی است.
عشق یعنی اینکه:
تو بقدری سرشار از شور زندگی هستی که نمی دانی با آن چه بکنی و بنابراین شروع به شریک شدن آن با دیگران می کنی.
عشق یعنی اینکه:
بقدری ترانه در قلب تو جاری است که تو ناخودآگاه آنها را می خوانی؛ بدون توجه به اینکه شنوندهای حضور داشته باشد یا خیر.
حال، یکی از عشق بهره مند می شود، دیگری آن را از کف می دهد. ولی عشق همیشه به حد. وفور جاری است. رودخانه ها برای تو جاری نمی شوند؛ آنها چه تو باشی چه نباشی، در هر حال در جریان هستند. آنها برای فرو نشاندن تشنگی تو یا آبیاری مزارع جاری نیستند؛ آنها فقط جاری هستند. تو می توانی تشنگی ات را با آب آنها فرو بنشانی، یا اینکه این فرصت را از کف بدهی ـ این به خودت بستگی دارد. رودخانه صرفاً برای تو جاری نیست، بلکه برای خودش جاری است؛ و حال بر حسب تصادف، تو از آب آن برای مزرعه یا دیگر احتياجات خویش استفاده میکنی.
وقتی تو از عشق بی بهره هستی، از دیگری می خواهی که آن را به تو بدهد؛ در واقع تو گدایی می کنی، دیگری نیز متقابلا از تو عشق می طلبد. حال، دو گدا دستهایشان را بر روی یکدیگر گشوده اند و هر کدام امیدوار است که دیگری آنچه را که او بدان محتاج است، به وی بدهد. طبیعی است که در نهایت هر دو احساس سرخوردگی خواهند کرد.
موضوع شبهه انگیز در اینجاست: آنهایی که عاشق می شوند، از عشق بی بهره اند و به همین دلیل عاشق می شوند. از طرفی چون از عشق محروم هستند، نمی توانند آن را به کسی ارزانی دارند.
نکته دیگر این است که یک انسان نابالغ، همیشه عاشق انسانی از نوع خود، یعنی موجود نابالغ دیگری می شود، زیرا فقط آنها هستند که زبان یکدیگر را می فهمند. به همین منوال، یک انسان بالغ نیز عاشق انسانی بالغ می شود.
مشکل اصلی عشق این است که ابتدا انسان بایستی به کمال معنوی لازم برسد. آنگاه می تواند همدمی صاحب کمال برای خویش بیابد و افراد نابالغ به هیچ وجه نظرش را جلب نخواهند کرد. مثلاً یک آدم بیست و پنج ساله هیچ گاه در دام عشق یک بچه دو ساله گرفتار نمی شود . کلمه "گرفتار" را در نظر داشته باشید. وقتی تو به بلوغ روانی و معنوی رسیده باشی، هیچ گاه گرفتار عشق یک کودک نمی شوی. وقوع چنین چیزی غیر ممکن است، زیرا این موضوع در نظر تو کاملاً پوچ جلوه می کند.
اگر مایل به ایجاد یک واقعیت جدید هستی،
ابتدا باید آن چیزی که تو را ،
در خدمت خود قرار داده را رها کنی
یک لیوانی که در حال حاضر پُر است
نمی تواند آب بیشتری را نگه دارد،
ابتدا آن را خالی کن و جا باز کن
سپس در راه حقیقت و نور قدم بگذار
خواهی دید که وجودت از عشق سرشار خواهد شد
خودت را از هر گونه کینه توزی رها کن
کلید آگاهی عشق کیهانی است
با آگاه شدن به تاریکی
به روشنایی خواهید رسید
از زندان ماتریکس خارج شو
هرچه زودتر خودت را نجات بده
و به آرامش و عشق الهی ات وارد شو
و بعد آز آن در دریاچه ای از سکوت و سرور خواهی زیست.
انسان تا وقتی خودش را نپذیرفته، هر محبتی که به دیگران نشان میدهد، ناقص است. کسی که در درونش با خودش در جنگ است، نمیتواند صلح را به جهان هدیه کند. ابتدا باید با خودت آشتی کنی؛ با ترسهایت، با ضعفهایت، با اشتباههایت. این پذیرش، تنبلی یا تسلیم نیست؛ آغاز دگرگونی است.
وقتی خودت را همانگونه که هستی میبینی و از قضاوت دست برمیداری، انرژیای که پیش از این صرف مبارزه با خودت میشد، آزاد میشود. همان انرژی، آگاهی میشود. همان آگاهی، عشق میشود. و عشق، وقتی بالغ شد، دیگر وابسته به کسی نیست؛ به شفقت تبدیل میشود.
شفقت یعنی بدون اینکه بخواهی کسی را تغییر بدهی، حضور داشته باشی. بدون اینکه احساس برتری کنی، کمک کنی. بدون اینکه انتظار تشکر داشته باشی، ببخشی. این عطرِ طبیعیِ آگاهی است؛ چیزی نیست که بتوان آن را تمرین یا تقلید کرد.
پس اگر میخواهی جهان مهربانتر شود، از خودت آغاز کن. هر لحظهای که آگاهتر زندگی میکنی، بیآنکه بدانی، جهان را نیز اندکی روشنتر کردهای.
مسئولیت، آغاز آزادی انسان است
انسان تا زمانی که همیشه به دنبال مقصر بیرونی میگردد، در واقع از قدرت درونی خودش فرار میکند. آسان است که شرایط، خانواده، جامعه، گذشته یا دیگران را مسئول رنجهای خود بدانیم؛ اما این نگاه، انسان را در جایگاه قربانی نگه میدارد.
مسئولیتپذیری به این معنا نیست که خودت را سرزنش کنی؛ یعنی بپذیری که تو توانایی پاسخ دادن به زندگی را داری. یعنی به جای پرسیدن «چه کسی باعث شد من اینگونه شوم؟» از خودت بپرسی: «اکنون چه میتوانم انجام دهم؟»
انسان آگاه کسی است که زندگیاش را از دیگران قرض نمیگیرد. او منتظر تغییر دنیا نمیماند تا آرام شود؛ بلکه از درون شروع میکند. وقتی مسئولیت انتخابها، واکنشها و نگرشهای خود را میپذیری، آرامآرام از وابستگی به تأیید دیگران آزاد میشوی.
مسئولیت یک بار سنگین نیست؛ نشانه بلوغ است. کودکی همیشه به دنبال کسی است که او را نجات دهد، اما انسان بالغ میفهمد که چراغ زندگیاش باید از درون خودش روشن شود.
انسان بالغ می داند که هر لحظه فرصتی تازه برای انتخاب است ؛
انتخابِ آگاهی به جای ناآگاهی ، عشق به جای ترس ،
و حضور به جای زندگی در حسرت گذشته یا نگرانی آینده…
به #ندای_درونتان گوش فرا دهید:
این(ندای درون) تنها نسخه ی آسمانی است که من توصیه می کنم
اگر با حساسیت زیاد و خیلی آگاهانه گوش فرا دهید هرگز گمراه نخواهید شد
وقتی به صدای دلتان گوش می دهید، هرگز تجزیه نمی شوید.
با گوش دادن به ندای درونتان به سبک و سنگین کردن درست و غلط ،
خود به خود در مسیر گام بر میدارید.
تمامی هنر بشر امروزی در گوش دادن آگاهانه و توجه عميق به ندای درون است.
از این ندا پیروی کنید و به هر کجا رهنمونتان می کند، بشتابید.
گاه ممکن است به خطا رهنمون شوید. ولی به خاطر بسپارید که آن خطا برای پختگی شما لازم است.
و گاهی ممکن است به گمراهی بیافتید، اما باز بخاطر بسپارید:
این گمراهی بخشی از رشد وتکامل شماست.
بارها و بارها ممکن است بیفتید ولی دوباره برخیزید. چون این گونه است که فردی قدرتمند می شود.
همه افت و خیزهای پی در پی،
به کمال می رسند.
هرگز تابع قوانین بیرونی نباشید.
هیچ قانون تحمیلی درست نیست،
چون قوانین را مردم خلق کرده اند
مردمی که میخواهند بر شما فرمان برانند.
آنچه مسیح انجام داد پیروی از ندای قلبش بود،
اما آنچه مسیحیان می کنند،
گوش دادن به ندای درونشان نیست.
آنها مقلدند و زمانی که تقلید میکنید
انسانیت تان به هدر میرود
و خدای تان را تخریب میکنید
هرگز مقلد نباشید.
در بدن انسان #هفت_چاکرا وجود دارد. در سنت ذن، از آنها با عنوان «هفت شیر» یاد میشود.
چاکرای نخست، مرکز انرژی جنسی است. چاکرای دوم که کمی پایینتر از ناف قرار دارد، در زبان ژاپنی «هارا» نامیده میشود.
در انسان معمولی، بیشتر نیروی زندگی در همان مرکز جنسی متمرکز است.
چاکرای سوم در ناحیهٔ ناف قرار دارد، چاکرای چهارم قلب است، چاکرای پنجم گلو، چاکرای ششم چشم سوم که میان دو ابرو قرار گرفته، و چاکرای هفتم در بالای سر قرار دارد.
وقتی اهمیت این مراکز را درک کنی، متوجه میشوی که مرکز جنسی پایینترین سطح آگاهی انسان است. اگر انرژی از چاکرای اول به دوم، از دوم به سوم و از سوم به چهارم حرکت کند، هر مرکز کیفیت و بیان خاص خود را دارد و در نتیجه، تمام زندگی انسان دگرگون میشود.
برای مثال، اگر انرژی از مرکز جنسی به چاکرای دوم، یعنی هارا، منتقل شود، ناگهان نسبت به مرگ آگاه میشوی. بیشتر مردم تصور میکنند مرگ همیشه برای دیگران اتفاق میافتد؛ چون همیشه دیگران را در حال مردن دیدهاند، نه خودشان را. انگار خیال میکنند از این قانون مستثنا هستند.
اما همانطور که شاعر گفته است: «هرگز نپرس ناقوس برای چه کسی به صدا درمیآید؛ این ناقوس برای تو نیز به صدا درمیآید.»
در روستاهای مسیحی، وقتی کسی از دنیا میرفت، ناقوس کلیسا به صدا درمیآمد تا کشاورزانی که در مزارع و باغها بودند، باخبر شوند و به روستا بازگردند. منظور شاعر هم همین است: مرگ فقط برای دیگران نیست؛ روزی نوبت همه خواهد رسید.
وقتی انرژی در مرکز هارا قرار میگیرد ــ که آن را مرکز مرگ مینامند ــ ناگهان درمییابی که همانطور که میلیونها انسان در طول تاریخ مردهاند، تو نیز استثنا نیستی. شاید امروز، شاید فردا یا سالها بعد، اما هر آنچه متولد شده، روزی خواهد مرد. من نیز متولد شدهام و روزی خواهم مرد.
تولد، آغاز حرکت به سوی مرگ است. مرگ از همان لحظهٔ تولد در وجود انسان حضور دارد. تولد بذر است و مرگ، شکوفهٔ آن. ممکن است هفتاد سال طول بکشد تا این بذر به گل بنشیند، اما مرگ از همان ابتدا همزمان با زندگی رشد میکند.
وقتی انرژی در مرکز جنسی است، تمام توجه انسان به جنس مخالف معطوف میشود؛ زیرا این مرکز با تولیدمثل و ادامهٔ حیات ارتباط دارد.
اما اگر ــ به تعبیر اوشو ــ انرژی از مرکز جنسی به هارا منتقل شود، علاقه به رابطهٔ جنسی بهتدریج کاهش مییابد. این به معنای ریاضت یا سرکوب امیال نیست؛ بلکه تنها نشان میدهد که انرژی به سطح بالاتری منتقل شده است. در این مرحله، دغدغهٔ انسان دیگر تولد نیست، بلکه مرگ میشود.
اکنون از خود میپرسی: «مرگ در راه است، اما من تمام عمرم را صرف پول، قدرت، شهرت و اعتبار کردهام. وقتی مرگ فرا برسد، هیچکدام از اینها باقی نخواهد ماند. انگار تمام عمر، امضایی روی شنهای ساحل کشیدهام؛ امضایی که با یک موج بهسادگی محو میشود.»
مرگ مانند موجی عظیم از راه میرسد و تمام شخصیت، جایگاه اجتماعی و افتخارات انسان را با خود میبرد. در این لحظه، جستوجوی چیزی که فراتر از مرگ باشد، به مهمترین دغدغهٔ انسان تبدیل میشود.
وقتی انرژی به چاکرای سوم، یعنی ناف، میرسد، این جستوجو دیگر صرفاً ذهنی و فلسفی نیست. دیگر تنها کتابهایی را که از جاودانگی سخن میگویند نمیخوانی و صرفاً باور نمیکنی؛ بلکه میخواهی خودت حقیقت را تجربه کنی.
به همین دلیل است که گاهی مراقبهکنندگان را «خیرهشدگان به ناف» مینامند. البته منظور نگاه کردن ظاهری به ناف نیست، بلکه توجه آگاهانه به مرکز وجود است؛ جایی که اوشو آن را پشت ناف میداند. ناف همان نقطهای است که در دوران جنینی، انسان را به مادر و سرچشمهٔ زندگی متصل میکرد.
وقتی انرژی به ناف میرسد ــ و در مراقبه این حرکت بهتدریج رخ میدهد ــ مهمترین دغدغهٔ انسان، شناخت مستقیم حقیقت میشود؛ اینکه آیا چیزی فراتر از مرگ وجود دارد یا نه.
با رسیدن انرژی به چاکرای چهارم، یعنی قلب، زندگی سراسر عشق و بخشش میشود. در اثر مراقبه، وجود انسان آنقدر از عشق، شفقت و مهربانی سرشار میشود که میل طبیعی پیدا میکند آن را با دیگران تقسیم کند.
به همین دلیل است که مردم، حتی در زندگی عادی، عشق را به قلب نسبت میدهند؛ هرچند بیشتر آنها این را فقط شنیدهاند و تجربه نکردهاند. اما مراقبهگر، به گفتهٔ اوشو، عشق را از درون تجربه میکند.
وقتی انسان به مرکز وجود خود میرسد، موجی از عشق، شفقت، شادی، آرامش و برکت در او پدید میآید و این نیرو قلب را میگشاید. قلب درست در میانهٔ هفت چاکرا قرار گرفته است؛ سه مرکز پایینتر و سه مرکز بالاتر از آن هستند.
به همین دلیل، انسانی که در سطح قلب زندگی میکند، متعادل، آرام و سرشار از زیبایی و وقار است. نگاهش، رفتارش و حتی حضورش، عشق را به اطراف منتشر میکند. کسانی که پذیرای این حضور باشند، گویی برای نخستین بار نوایی تازه از زندگی را میشنوند.
تمامی وسوسه ها این دنیا آزمایشی است از جانب خداوند - اگاهی محض
تا به ما فرصتی دهد تا اراده خود را از بند شیطان رها کنیم ... هر بار که بر سر دو راهی نفس و روح قرار
می گیریم ، بتوانیم آگاهانه راه نور و روح را برگیزینیم هر چند در ان لحظه شاید کمی برای مان تلخ تر به نظر آید ...گناه قطعا شیرین تر است اما گذاراست و وقتی می گذرد ، ما را از خدا دورتر می سازد .. در واقع از نور درون خودمان دورتر میکند ..
خداوند که خود می داند مه چه هستیم و چند مرده حلاجیم .. دست شیطان را باز می گذارد تا ما وسوسه شویم تا خودمان به خودمان بفهمانیم چه هستیم ...
تا بفهمیم وقتی ادعای دوست داشتن خدا را می کنیم ، چقدر به این ادعا متعهدیم !!
✨بیداری معنوی چیست؟
بیداری معنوی به فرآیندی گفته میشود که در آن فرد به درک عمیقتری از زندگی، جهان، و وجود خود دست پیدا میکند. در این حالت، فرد ممکن است احساس کند که به حقیقتی فراتر از جهان مادی متصل شده است. این تجربه معمولاً با حس رهایی، آرامش، و آگاهی بیشتر همراه است.
به زبان سادهتر، بیداری معنوی نوعی "بیدار شدن" از حالت ناخودآگاهی یا زندگی صرفاً بر اساس الگوهای مادی و روزمره است.
این بیداری شما را از خود واقعیتان (که ممکن است درگیر ترسها، قضاوتها یا عادتهای قدیمی باشد) به یک حالت آگاهانهتر و هماهنگتر با حقیقت وجودتان میبرد.
مفهوم بیداری معنوی قرنهاست که ادیان مختلف در سراسر جهان وجود دارد. میتوانید آن را "نیروانا"، "روشنی" یا "سعادت" بنامید.
📌بیداری معنوی زمانی آغاز میشود که فرد بتواند از زندگی خود فاصله بگیرد، به آن از زاویهای تازه نگاه کند و با دیدگاهی جدید از حضور خود در این دنیا، آگاه و "بیدار" شود.
📌 بیداری معنوی چگونه است؟
در ابتدا، بیداری معنوی میتواند کمی گیجکننده وچالشبرانگیز باشد، چون شما را با سوالات عمیقی مثل "من کی هستم؟" و "چرا اینجا هستم؟" مواجه میکند.
🪔⚜️آنها نمیخواهند بدانی این فرکانس با ذهن تو چه میکند.
👁️ 963#هرتز — #فرکانس چاکرای تاج (Crown Chakra).
⚜️ آوای بیداری، اتصال الهی و بازگشت به والاترین بُعد وجودیتان...
⚜️🪔
روی هر پله که باشی
خدا یک پله بالاتر است
نه برای اینکه
خداست
برای اینکه دستت را بگیرد ...
رنجشهای خود را رها میکنم.
امروز، اگر مورد آزار قرار گرفته ام،
بخشش را تمرین میکنم و میدانم خود من هم به بخشش نیاز دارم.
دیندار بودن یعنی:
به طرز فوقالعاده در زندگی معمولی باشیم
به طوری که هیچ بخشی از زندگیمان بر علیه کل نباشد
و در عوض با کل جاری باشد
دیندار بودن یعنی:
جدا نبودن از جریان زندگی
اگر به فردا بیاندیشید دین را از دست دادهاید
و دین همان زندگی است
انسانی که زندگی را بیدغدغه و در تمامیتش زندگی میکند
انسانی که دنبال تحمیل عقاید و خواستههای شخصیاش به زندگی نیست، انسانی دیندار است.
زندگی دینی فردایی ندارد.
به سوسن های دشت نگاه کنید که اکنون شکفته میشوند.
هر آنچه وجود دارد "اکنون" است.
هرچه زنده است اکنون است.
"حال" زنده است.
"حال" یگانه زبان زندگی و جاودانگی است.
انسان تا زمانی که تصور میکند خوشبختی در گرفتن است، همواره احساس کمبود خواهد کرد. او منتظر میماند که دیگران به او عشق بدهند، احترام بدهند، توجه بدهند و خوشحالش کنند. اما این انتظار، او را به گدایی عاطفی تبدیل میکند.
روزی که بفهمی سرچشمهی عشق در درون توست، همهچیز تغییر میکند. آن روز دیگر سؤال این نیست که “چه کسی مرا دوست دارد؟” بلکه این است که “امروز من چگونه میتوانم عشق را جاری کنم؟”
بخشیدن، از دست دادن نیست. اگر عشق را ببخشی، عشق کمتر نمیشود؛ درست مانند چراغی که هزاران شمع را روشن میکند، بیآنکه نور خودش کاهش یابد. عشق، آگاهی و شادی، از آن دسته چیزهایی هستند که با تقسیم کردن، رشد میکنند.
وقتی چیزی را فقط برای خودت نگه میداری، انرژی آن راکد میشود؛ اما هنگامی که آن را با دیگران سهیم میشوی، زندگی در آن جریان پیدا میکند. رودخانه زنده است، چون پیوسته در حرکت است؛ مرداب میگندد، چون چیزی را رها نمیکند.
بخشیدن زمانی ارزشمند است که از سرِ آزادی باشد، نه از روی وظیفه، ترس یا انتظارِ جبران. اگر در ازای محبتت منتظر قدردانی باشی، هنوز معامله میکنی، نه عشق. عشق واقعی حسابوکتاب ندارد.
هرچه بیشتر ببخشی، احساس خواهی کرد که درونت تهی نمیشود، بلکه وسیعتر میشود. ناگهان متوجه میشوی بزرگترین لذت زندگی، در گرفتن نیست؛ در جاری شدن است. آن لحظه دیگر تو مالک عشق نیستی؛ خودِ عشق از طریق تو جریان پیدا میکند، و این همان شادی عمیقی است که هیچ چیز بیرونی نمیتواند آن را به تو بدهد یا از تو بگیرد.
معنای عشق...
جملگی در حکم سه پروانه ایم
در جهان عاشقان، افسانه ایم
اولی خود را به شمع نزدیک کرد
گفت: آری من یافتم معنای عشق
دومی نزدیک شعله بال زد
گفت: حال، من سوختم در سوز عشق
سومی خود داخل آتش فکند
آری آری این بود معنای عشق
کعبه را گفتم من از خاکم، تو از خاک...
چرا باید به دور تو بگردم؟
بگفتا: تو با پا آمدی، باید بگردی
برو با دل بیا
تا من بگردم ...!
دوستان جان تا میتوانید مراقبه کنید
بیشتر مردم تصور میکنند آزادی یعنی هر کاری که دلشان خواست انجام دهند؛ اما این آزادی نیست، بلکه اسارتِ خواستههاست. اگر خشم تو را به حرکت وادار میکند، بردهی خشم هستی. اگر ترس تصمیم میگیرد، بردهی ترس هستی. اگر تأیید دیگران جهت زندگیات را مشخص میکند، هنوز آزاد نشدهای.
آزادی واقعی زمانی آغاز میشود که میان «تو» و ذهنت فاصلهای به وجود آید. آنگاه افکار میآیند و میروند، اما تو با آنها یکی نمیشوی. احساسات پدیدار میشوند و ناپدید میشوند، اما تو شاهد آنها باقی میمانی.
مراقبه برای همین است؛ نه برای فرار از زندگی، بلکه برای دیدن آن با چشمانی شفاف. انسانی که شاهد است، کمتر واکنش نشان میدهد و بیشتر پاسخ میدهد. واکنش از گذشته میآید، اما پاسخ از آگاهی.
به همین دلیل است که انسان آگاه، آرام به نظر میرسد. نه به این خاطر که مشکلی ندارد، بلکه چون دیگر اجازه نمیدهد مشکلات، مرکز وجودش را اشغال کنند. درون او جایی هست که هیچ طوفانی به آن راه ندارد؛ سکوتی که همیشه حاضر است، اگر جرئت کنی لحظهای در آن بایستی.
The Discipline of Transcendence
شادی، ساختن خانه ای بزرگ نیست.
شادی برنده شدن یک جایزه بزرگ در قرعه کشی بخت آزمایی نیست.
هیچ تضمینی وجود ندارد که هیچ یک از اینها برای شما شادمانی و کامروایی به ارمغان آورد. حتی برعکس ممکن است باعث افزایش رنج و ناراحتی شما نیز بشود.
هر چه پیش آید، خوش آید،
این تعریف شادمانی است.
آن زمان که قلبتان بگوید هر چه هست درست است، و شما هیچ تمایلی برای بهتر کردن آن در سر نداشته باشید.
وقتی به این درک برسید که هر چه هست همانی است که میبایست باشد، و همین خوب است.
در چنین حالتی در درون شما هماهنگی و همنوایی وجود دارد.
این لحظات رضایتمندی و هماهنگی با اراده الهی را، لحظه دعا و نیایش و مراقبه کنید.
نیازی به معبد و کلیسا رفتن نیست. شما معبدی هستید که خداوند درونتان نشسته است. پنهان در درونتان،
راه، هدف است. و جستجو گر در جستجوی خویش است.
«انسان مدام حرف میزند؛ نه به این دلیل که حقیقتی برای گفتن دارد، بلکه چون از سکوت میترسد. سکوت، او را با خودش روبهرو میکند و این رویارویی آسان نیست. بنابراین با کلمات، با شوخیهای بیوقفه، با گفتوگوهای بیهوده و با سروصدا، از خودش فرار میکند.
اگر چند ساعت کسی را وادار کنند که فقط ساکت بنشیند و هیچ نگوید، ناگهان آشفتگی ذهنش را خواهد دید. آنچه تا آن لحظه پشت پرگویی پنهان شده بود، آشکار میشود. بیشتر سخنانی که مردم بر زبان میآورند، از آگاهی برنمیخیزد؛ تنها عادتی است برای پر کردن خلأ درون.
آدم آگاه، پیش از آنکه سخنی بگوید، از خود میپرسد: آیا این کلام ضروری است؟ آیا حقیقتی را روشن میکند؟ آیا سکوت را زیباتر میسازد؟ اگر پاسخ منفی باشد، سکوت را انتخاب میکند؛ زیرا سکوت هرگز پشیمانی نمیآورد، اما کلمات بیشمار، بارها انسان را گرفتار میکنند.
به همین دلیل است که میبینی افراد ناآگاه نمیتوانند لحظهای بدون حرف زدن زندگی کنند. حتی وقتی چیزی برای گفتن ندارند، باز هم سخن میگویند. از هوا، از دیگران، از شایعات، از هر موضوعی؛ فقط برای آنکه سکوت میانشان شکل نگیرد. اما سکوت دشمن انسان نیست؛ دروازه شناخت خویشتن است. تنها کسی که با سکوت دوست میشود، میتواند کلامی ارزشمند بر زبان بیاورد. آنگاه هر واژهاش از حضور و آگاهی زاده میشود، نه از بیقراری ذهن.»
انضباط تعالی (The Discipline of Transcendence)، گفتار نهم
رستگاری پاداشی نیست که پس از مرگ به تو داده شود.
رستگاری زمانی رخ می دهد که از خواب ذهن بیدار شوی.
همان لحظه که خودت را بدون قضاوت ، بدون ترس و
بدون همانندسازی با افکارت ببینی ، آزاد شده ای.
آزادی، مقصد نیست ؛ ماهیت واقعی توست که فقط فراموشش کرده ای.