139
سلام .این کانال متفاوط ترین کانال خواهد بود و هست.فقط و فقط نزدیک ترین دوستاتون رو وارد کانال کنید.. ارتباط با ادمین @J_donyazad https://t.me/joinchat/AAAAAEA83g6RHkGx95GGag
برای عید امسال چند پیشنهاد دارم:
۱. توی تبریکهای عیدتان، به جای فوروارد کردنِ پیامهای تکراری و زبر و بیروح، برای هر کس یک پیام بنویسید خاصِ خودش؛ یکی از خوبیهایش را بردارید، برجسته کنید و به خودش یادآوری کنید، بگذارید حال کند! قربان چشمهای کسی بروید که چشمهای زیبایی دارد و قربان قدّ کسی که قدوبالایی دارد؛، به خوشدستپخت بگویید همچنان مزه از انگشتانت بریزد، به خوشزبان بگویید که دور زبان شیرینش میگردید، به خوشقلم بگویید قلمت مانا و به کسی که دستفرمان خوبی دارد بگویید همیشه بتازی رفیق، چهارچرخت به پرواز!
۲. دور هم که جمع میشوید از گرانی نگویید، یک دور، دوره نکنید که پسته را فلان تومان خریدم، شیرینی را بهمان تومان... این حرفها آدم را فرسوده میکند. بازی کنید، برای هم استنداپ اجرا کنید، خاطره مرور کنید.
۳. یک شب را با کسانی که دوستشان دارید، به رسم قدیم، توی یک اتاق، تنگ به تنگ هم تشک پهن کنید و خیاری بخوابید. تا صبح گپ بزنید، زیرجلکی بخندید و صبح که بیدار شدید از اینکه چنین شبی را گذراندهاید عشق کنید.
۴. به بچهها علاوه بر خُشکه! کتاب هم هدیه بدهید. اگر فکر میکنید بچهها کتاب دوست ندارند بعد از هدیه دادن و دیدن برق چشمهایشان نظرتان تغییر خواهد کرد.
۵. با خودتان قرار بگذارید در قرن جدید، مشکلات را نه کوچک، اما بزرگتر از آنچه هستند هم نبینید. مشکلی اگر بروز کرد، شلوغ نکنید، هوچیگری نکنید، دور از جانتان چسناله نکنید... فکر کنید. اتفاقا بعضی از مشکلات راهحل دارند!
عیدتان پیشپیش مبارک!
@plutto
نزار قبانی یه جا میگه:
"انا لااضعف الا حین اشتاق الیك"
یعنی: من کم نمیآورم مگر زمانی که دلتنگ تو میشوم.
@plutto
ما مردها خیلی بی دفاعیم، افسرده که باشیم هیچ بهانه ای نیست، نمیتوانیم توجیه کنیم که افسردگی بعد از زایمان است، یا مثلا عصبی که باشیم نمیشود آنرا به ماه و سال و بخت و طالع و اینها ربط داد، گریه هم که اصلا مال مرد نیست، مگر مرد گریه میکند ؟! داد و بیداد هم مال آدمهای بی شخصیت است، جنتلمن ها فریاد نمیزنند، مهربان هم اگر باشیم برای جذبه مردانه مان خوب نیست، نمیشود گفت فلان مرد فرشته است، فرشته بودن صفت زنانه است، پر حرف که باشیم نمیشود آن را به حساب جنسیت مان گذاشت، مرد که اینقدر حرف نمیزند، اگر ساکت باشیم میگویند عجب آدم گنده دماغی است، خوب بخوریم میگویند اسیر شکم اند ! کم بخوریم میگویند: معتاد شده ؟! اگر بخندیم و خوش باشیم میگویند: هان ؟ چی شده ؟ خیلی خوشحالی ؟ معلومه حالت حسابی خوبه ها ! و خلاصه نیک که بنگری ما مردها اصلا هیچ کار خاصی نباید بکنیم، باید خیلی معمولی باشیم و سعی کنیم اصلا به چشم نیائیم و تابلو نباشیم !
@plutto
نیکوس کازانزاکیس تو زوربای یونانی چقدر زیبا حال آدم ها رو توصیف میکنه
انسان نمیتواند به پرواز درآید، مگر آنکه به لبه ی پرتگاه برسد...
@plutto
همه ی ما آدما باید یه لیست حضور غیاب داشته باشیم... یه لیست بلند که اسم تمام آدم های دور و نزدیک زندگیمون رو بنویسیم ... هر وقت تو زندگیمون اتفاقی افتاد ، یکی یکی اسم های اون لیست رو بخونیم و ببینیم کی حاضر بوده و کی غایب ... چه آدمایی تو روز های سخت زندگیمون حضور داشتن و چه آدمایی فقط تو خوشی کنارمون بودن ، چه آدمایی تو طوفان دستمون رو گرفتن و چه آدمایی بعد از تموم شدن طوفان آفتابی شدن ...
لیست رو نگاه کنیم تا بفهمیم حضور آدم ها به دور و نزدیک بودنشون نیست ... به اندازه ی ارزشی هست که براشون داریم ...
حضور غیاب که تموم شد ، شروع کنیم به حذف کردن... حذف کردن آدم هایی که بیش از حد تو زندگیمون غایب بودن ... آدم هایی که باید بفهمن دیگه تو زندگیمون جایی ندارن ...
بعد از حذف ، لیست رو خوب نگاه کنیم تا بدونیم چند نفر تو خوشی و سختی کنارمون بودن ... چند نفر امتحانشون رو پس دادن ... می دونم آدم های کمی باقی می مونن ولی کدوم یکی بهتره؟ یک لیست بلند از آدم هایی که همیشگی نیستن و فقط تو خوشی حضور دارن یا یه لیست کوتاه از آدم هایی که هیچوقت تنهات نمی ذارن ، حتی تو سخت ترین شرایط!!
@plutto
برای زادن اختری رقصان، نخست به آشوبی درونی نیاز است.
#فردریش_نیچه
@plutto
هرکس که فال قهوه من را گرفته،
گفته است : تو معشوقه منی!
هرکس که فالِ کفِ دست من را گرفته؛
حروف چهارگانه نام تو را،
در آن بدیده است...
#نزار_قبانی
@plutto
امروز گرم شدم، گرم گرم
نه اینکه هوا گرم باشد، نه اینکه شال پشمی دور گردنم باشد، نه اینکه دستم در جیبم باشد، نه. اویی که باید بگوید گفت دوستت دارم. چه گرمایی به جانم بخشید
#سیما_امیرخانی
@plutto
پریمو لوی نویسنده فقید ایتالیایی تو یه مصاحبه از آشویتس یادی میکنه.از شرایط بسیار بدی که زندانیها داشتن، از اتاق های گاز و لهجه خشن و کوچه بازاری سربازهای آلمانی و از یه تکه نان اضافه که از همه چیز با ارزش تر بود.اما در آخر میگه اونجا یه آدمی به نام لورنزو بود که اصلا معلوم نبود برای چی تو آشویتس بود.چون نه یهودی بود و نه کولی و نه کمونیست.لورنزو همیشه پای درد و دل زندانی ها مینشست و گاهی به اونا تکه نانی یا چیزی میداد.طوری که زندانیا از این رفتارش تعجب میکردن.اون سواد درست و حسابی هم نداشت اما انسان بودن رو واقعا درک میکرد.اینا رو نوشتم که بگم ، هر چند وقت یه بار سراغی از رفیقاتون بگیرین.ببینید حالشون خوبه؟ مشکل جسمی یا مالی ندارن؟ شاید یکی ته خط رسیده و منتظر یه پیام دلگرم کننده است.طوری نکنید که به سالگرد طرف برسین.اگه تو این دنیا قرار نیست که بههم کمک کنیم پس اومدیم چه غلطی بکنیم؟ درسته الان وضعیت طوری شده که آدم باید کلاه خودش رو بچسبه که باد نبره یا به هر خس و خاشاکی چنگ بزنه که فرو نره اما مگه از اردوگاه آشویتس بدتر هم داریم؟ تو دنیایی دیگران برای یه تکه نان حاضرن دستشون به خون دیگری آغشته بشه لورنزو بودن خیلی سخته اما حداقل بیاییم بهش فکر کنیم.
#ابوالفضل_منفرد
@plutto
پنج سالم بود. آن روز ها وقتی می خواستند کودکی را بترسانند، از غول و دیو و بچه دزد می گفتند. هیچکس از گم شدن حرف نمی زد، شاید چون هیچ کدام در کودکی گم نشده بودند تا معنی ترس را بفهمند. من تجربه اش کردم. وسط یک بازار شلوغ لحظه ای حواسم پرت شد. نتیجه ی این حواس پرتی، چشم های بارانی وسط تابستان بود. من گم شده بودم. با چشم های خیس اطرافم را نگاه می کردم تا شاید چهره ی آشنایی ببینم. هر کسی از کنار من رد می شد با تعجب فقط نگاهم می کرد. با سرعت میان آدم بزرگ ها می دویدم. گاهی حس می کردم خانواده ام را پیدا کرده ام و امیدوار می شدم ولی نزدیک تر که می رفتم ، می فهمیدم نه... اشتباه دیده ام. دور خودم می چرخیدم تا اینکه ترس بغلم کرد. امیدم نا امید شد. به دیوار تکیه دادم و با بغض به آدم هایی نگاه کردم که بی تفاوت از کنارم رد می شدند
یک نفر جلو آمد و گفت : «گم شدی؟» انگار او از حالم خبر داشت. حتما او هم گمشده بود ، ولی مگر آدم بزرگ ها هم گم می شوند؟ دستم را گرفت و گفت « آروم باش.خانواده ت رو پیدا می کنیم.» چند قدم که جلو رفتیم آن ها را دیدم. کابوس تلخ تمام شد. ترس از وجودم فرار کرد. بعد از این همه سال وقتی به آن روز فکر می کنم می فهمم ما آدم بزرگ ها هم گم می شویم. حتی اگر اشک نریزیم، حتی اگر کسی دنبال ما نگردد. گاهی در حسرت و رویا گم می شویم و گاهی احساسات و هدف هایمان را گم میکنیم خیلی از ما همین حالا هم در زندگی گم شده ایم. فقط کسی نیست که به سراغمان بیاید. کسی نیست که این ترس و کابوس را تمام کند.
@plutto
«هذا العطرُ
الذی تضعینَهُ على جُسُدِکْ
هو موسیقى سائِلهْ
وهو توقیعُکِالخُصوصیْ
الذی لایمکن تقلیدُهْ...»
این عطر را
که به خودت میزنی
موسیقی آرامی است
«با امضای خاصِ تو
که جعلش محال است...»
#نزار_قبانی
@plutto
آدم ها آنقدر ها که جدی مینویسند خشک و عبوس نیستند، آنقدر ها که بذله گویی میکنند شاد و خندان نیستند، آنقدر ها که در نوشته ها قربان صدقه هم میروند دل بسته نیستند، آنقدر ها که شکایت میکنند ناراضی نیستند.
آدم ها به آن شدتی که سرود ای ایران را میخوانند وطن دوست نیستند، به آن حرارتی که سینه امام حسین را میزنند، مذهبی نیستند، آنقدر ها که کتاب میخرند کتابخوان نیستند، آنقدر ها که پرده دری میکنند بی حیا نیستند.
آدم ها انقدرها که پرت و پلا میگویند کم شعور نیستند، انقدرها که حرفهای زیبا میزنند پاک و منزه نیستند، آنقدر ها که دشمنانشان میگویند پلید نیستند، آنقدر ها که دوستانشان تعریف میکنند دوست داشتنی نیستند. کار دارد شناختن آدم ها، به این آسانیها نیست.
@plutto
آدميزاد بهتر است بخاطر يک هدف کوچک زندگي کند ، تا براي يک آرمان بزرگ خودش را "نفله" کند .
مرگ قهرمانانه ، مال توي فیلم ها و کتابهاست . اگر دوست داريد توي کتابها کتابهايي که دیگر کسي آنها را نمي خواند!زندگي کنيد ، بروید سراغ قهرمان بازی های سیاسی یا ایدئولوژیک.
زندگي کردن روي زمين ، زندگي با "اميدهاي کوچک" است . لذت هاي ِ کوچک ِ تمام شدني . شادماني هاي کوچکي که مي خواهد مرهمي روي زخم هاي بزرگ و خوب نشدني بشر باشد .
#رضا_نظام_دوست
@plutto
سلام مستان
تقدیم به هنرمندی که در قلب یک ملت جا داره، محمد رضا شجریان، به مناسبت زادروزش، از طرف ۳۵ نفر از هنرمندان ایرانی از اقصی نقاط دنیا
این کار کاملاً مستقل و فقط با همدلی و عشق تولید شده. اگه نتیجه کار رو دوست داشتین لطفاً به اشتراک بذارینش
@plutto
ما زخمی ترين شاخه ی اين جنگل خشكيم
تيغ و تبری نيست كه ما را نشناسد...
@plutto
زخمی اگر بر قلبت بنشیند، نه میتوانی زخم را از قلبت واکنی، نه میتوانی قلبت را دور بیندازی! زخم تکهای از قلب توست، زخم و قلبت یکی هستند.
#محمود_دولتابادی
@plutto
مانده تا برف زمین آب شود.
مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر.
ناتمام است درخت.
زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوک از افق درک حیات.
مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سمبوسه و عید.
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
و نه آواز پری میرسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمهام.
مانده تا مرغ سرچینه هذیانی اسفند صدا بردارد.
پس چه باید بکنم
من که در لختترین موسم بیچهچه سال
تشنه زمزمهام؟
بهتر آن است که برخیزیم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم.
#سهراب_سپهری
@plutto
در تصویر عکس سربازی را میبینید که یک الاغ رو کول کرده، جالب اینجاست که این حرکت از روی محبت نیست! اگر الاغ قدمی اشتباه بردارد، با انفجار مین زندگی همه رو به خطر میندازه.
الاغهای اطراف خود را کنترل کنید تا جان خود و عزیزان خود را نجات دهید
@plutto
من مردهام،
اما اگر قرار باشد زیاد غمگین شوی
بلند میشوم…
@plutto
در 20 ژوئیه 1969 نیل آرمسترانگ و باز آلدرین پا به سطح ماه گذاشتند. این فضانوردان ماه ها قبل از سفر اکتشافی " آپولو 11 " به تمرین در بیابانی دور افتاده در غرب آمریکا پرداختند که شبیه به کره ماه بود. آن منطقه سکونتگاه چندین قبیله سرخ پوست آمریکایی بود و داستانی درباره ملاقات میان فضانوردان و یکی از افراد این قبایل وجود دارد.
فضانوردان روزی هنگام تمرین با سرخ پوستی پیر روبه رو شدند که از آنها پرسید آنجا چه می کنند. آنها جواب دادند که عضو یک هیات اکتشافی هستند که به زودی عازم سفر به ماه خواهد شد. پیرمرد با شنیدن این حرف لحظه ای سکوت کرد و بعد از فضانوردان خواست که لطفی به او بکنند.
پرسیدند: چه می خواهی؟
پیرمرد گفت: مردم قبیله من معتقد که ارواح مقدسی در ماه زندگی می کنند. نمی دانم آیا می توانید پیام مهمی را از طرف مردم من به آنها برسانید یا نه؟
فضانوردان پرسیدند: چه پیامی؟
پیرمرد چیزی به زبان قبیله خود گفت و سپس از فضانوردان خواست آن را بارها تکرار کنند تا درست از بر شوند.
فضانوردان پرسیدند: معنی اش چیست؟
نمی توانم به شما بگویم. رازی است که فقط قبیله ما و ارواح ساکن ماه اجازه دارند آن را بدانند.
وقتی که فضانوردان به قرارگاهشان بازگشتند ،با جستجوهای زیاد فردی را یافتند که زبان آن قبیله را می دانست و از او خواستند آن پیام را ترجمه کنند. وقتی آنچه را از بر داشتند تکرار کردند،مترجم شلیک خنده را سرداد. وقتی که ساکت شد، از او خواستند معنی اش را بگوید. او توضیح داد که معنی جمله ای که آنها با دقت از بر کرده اند این است:
حتی یک کلمه از حرفهایشان را باور نکنید ،اینها آمده اند زمین های شما را بدزدند.
از کتاب انسان خردمند / نوشته یووال نوح هراری
@plutto
همه جای دنیا ازدواج میکنند که رازهایشان را به هم بگویند اینجا ازدواج میکنند تا یک نفر را گیر بیاورند بهش دروغ بگویند. زن و مرد هم ندارد. طرف به محض این که ازدواج میکند یادش میافتد زنها جدیدا عجب چیزی شدهاند. خب مردک قبل از ازدواج چشم کورت را باز میکردی و چیزها را میدیدی و عجب عجب گویان در خیابان پشتشان گاز میدادی.
زنک از پدر و مادرش یواشکی پول میگیرد مبادا شوهره پررو نشود. خب میماندی خانه پسربازیات را میکردی و پولت را بدون جنگولکبازی میذاشتی جیبت. حالا بماند که طبق آمار نصف اینها بعد از سه ماه طلاق میگیرند که این هم در نوع خودش عجیب است.
یعنی بعد از سی سال و سی تا خشتک پاره کردن هنوز نمیدانند چرا دارند ازدواج میکنند. خب بتمرگید در خانهتان و بقیه را هم در دردسر مراسم پرشکوه ازدواج و جهیزیه و گیسکشی برای مهریه نیندازید. مگر مرض دارید؟
همه جای دنیا ازدواج میکنند که یار غار داشته باشند و اینجا تازه وارد مرحلهی آزمون و خطا میشوند. بعد میگویند نگویید جامعهی بیماری داریم. جامعهی بیمار نداریم، تیمارستان زیبایی داریم که فکر و ذکر و بیماری ملتاش «پول و پایین تنه» است.
@plutto
عشق
یک حال خوب است؛
برای تابِ زخم های وامانده...
#محمود_دولت_آبادی
@plutto
من يترك عينيك حزينةً و يذهب
هل يستحق أن تنتظري عودته؟
آنکه چشمانت را در حالیکه غمگین بودند رها کرد و رفت؛ آیا شایستگی دارد که منتظر بازگشتش باشی؟
@plutto
و إذا ضاقت بك الدنيا، فأنا تلك السيجارة!
اگه از دنیا به تنگ اومدی؛
من همون یدونه سیگارم که آرومت میکنه...
@plutto
یه گرفتاری دیگه دنیا هم اینه که اونیکه میرنجونه زود یادش میره، اونیکه رنجیده هر کاری میکنه یادش نمیره، اونیکه توهین کرده یادش میره، اونیکه آزار دیده یادش نمیره، اونیکه زخم زده یادش میره، اونیکه زخم خورده جاش تا همیشه میمونه.
میشد برعکس این باشه، اگه اونی که قانون دنیا را نوشت یه کم مهربونتر بود.
@plutto
شخصی مرده بود هنگام تلقین دادن او، کسی نزد شیخ امد و گفت: یا شیخ این مرد در زمان حیاتش یک بار مرا با چوبی کتک زد، چون زورم به او نرسید نتوانستم انتقام خود را از او بگیرم حالا که مرده میخواهم او را چند ضربه چوب بزنم تا دردی را که من کشیدهام او هم بکشد و گناه کتکی را که به من زده باخود نبرد، شیخ رو به آن مرد کرد و گفت: تو مگر مجنونی، این که مرده است و درد چوبی را که به او میزنی نمیفهمد. تا زنده بود باید انتقامت را میگرفتی.
مرد گفت: چگونه است که صدای تلقین و تشهد تو را میشنود و میفهمد اما درد چوب مرا نمیفهمد؟!
#عبید_زاکانی
@plutto
پاییز همدم جانهای خسته است؛ جشنوارۀ رنگها و آواز برگهاست؛ صندوق خاطرات تلخ و شیرین ماست؛ از کودکی تا آخرین پاییز عمر. پاییز فصل عشقهای زمینخورده است.
ما خستهایم؛ همچون برگهای زرد و خشک که شاخۀ امید را رها میکنند و یکیک بر زمین نامرادی میریزند. پاییز صدای قدمهای ما در برهوت تنهایی است.
از من نپرس که چند بهار از عمر تو میگذرد؛ بگو چند پاییز را تنها و سردرگریبان در کوچههای سرد و خلوت شهر قدم زدی. بپرس چند بار در کوچهباغهای رنگین پاییزی گم شدهای. بگو خوشتر از بازی با برگهای زرد و نارنجی، خاطرهای در سینه داری.
پاییز خستگی زمان از هیاهوی بیمغز زمین است. اما پاییز پایان ما نیست. ما دوباره برمیخیزیم و چشم در چشم آسمان میدوزیم و خورشید را دستآموز دلهای روشن و امیدوارمان میکنیم.
شاخۀ امید، آشیانۀ ماست. اگر چند روزی به دعوت پاییز، کوچههای بیذوق شهر را با خون دل رنگآمیزی میکنیم، فردا دوباره دست بر گردن سرو و صنوبر سر میافرازیم. امروز روزگار ما نیست. چه باک! فردا ما دوباره میروییم و زمین را از هر چه پتیاره و اهریمن است، میروبیم.
بگذار امروز امیری کنند؛ بگذار همۀ دندانهای تیزشان را نشان دهند؛ بگذار آرزوهای ما را به کویر ناکامی تبعید کنند. غم مخور؛ فردا روزگاری دیگر است.
اکنون برخیز که رنگستان پاییز با تو سخنها دارد. نه! پاییز جز یک سخن ندارد: هر برگی که بر زمین میریزد، تو را به عاشقی فرامیخواند.
زندهیاد رضا بابایی
@plutto
کسی تا بحال فکر کرده که میشود از تبریز به باکو و تفلیس و مسکو و دیاربکر و آنکارا و استانبول و اربیل و تهران و گیلان قطار سریعالسیر گذاشت یا شرکت هواپیمایی ارزان قیمت مثل «رایان ایر» یا «ایزی جت» در منطقه درست کرد؟
آخر هفته سوار قطار شد و دو ساعت دیگر در تفلیسی. ماه بعد میتوان برای نهار به «دیاربکر» یا «طرابزون» رفت یا باکو مثلا.
یک بار در سال میتوان به استانبول رفت و بازی بشیکتاش منچستر را در ورزشگاه جدید بشیکتاش از نزدیک دید.
و یا میتوان دهکدهای سبز مثل آنهایی را که در سوئیس است در کوهپایههای سهند و سبلان و میشوو و اورین درست کرد و با تبلیغاتی که در «سیانان» و فوکس و الجزیره میشود سالانه حداقل ده میلیون توریست را در آذربایجان پذیرفت.
به جای فرودگاه فعلی تبریز و اردبیل و …که کلی باید مننظر باشی تا پرواز کنی میتوان فرودگاهی زد که سالانه پنجاه میلیون ظرفیت داشته باشد.
سیستم ویزا را برای کشورهای منطقه کلا برداشت و اختلافات را به معامله و نفع همهگانی تبدیل کرد.
میتوان دانشجویان رشته اقتصاد را یک سال فرستاد کره جنوبی تا ببینند توسعه در این کشور چگونه رخ داد.
یا برای دانشگاه زنجان یا اردبیل و اورمیه و گیلان ،اساتید مدعو از «امآیتی» یا «هاروارد» و «استنفورد» و «کمبریج» آورد تا آرام ارام بفهمیم چگونه مسئله رقابت و بهترشدن موضوع جهان توسعه یافته است.
جشنواره انگور در مراغه، جشنواره سیب در زنوز، جشنواره آفتابگردان در خوی، عسل در سرعین و زردآلو در مرند و پرتقال و …درست کرد. هم خرید و فروخت و هم شادی کرد و خندید.
یا به روستائیان آموزش داد چگونه میتوانند پنیرشان را کیلویی پنجاه دلار بفروشند. یا مثلا چگونه میشود نان اسکو را بستهای بیست یورو در پاریس و یا خامه سراب را با بستهبندی خوب لندن کیلویی صد پوند فروخت.
چقدر پروژه میتوان تعریف کرد؟
میتوان از فرودگاهی در مغان هر روز صبح محصولات ارگانیک کشاورزی را به اروپا و کشورهای عرب همسایه صادر کرد.
میتوان مثلا به چرمفروش تبریزی آموزش داد با انرژی و مواد اولیه ارزان چگونه میتواند «کفشفروشی منوچهر و پسران شعبه دیگری ندارد» را به هزاران شعبه در جهان تبدیل کند.
میتوان بچههای ده ساله را سوار قطار کرد تا ببینند غذا و لباس و قیافه یک کرد، یا فارس، یک روس، یک گرجی و یا یک عرب و گیلکی عین ماست. آنها هم ببینند. ببینند که عین همیم و … و چنان مشغول خودیم که نمیدانیم چقدر پرتیم از عالم.
میتوان به جای اخبار جنایات … دائما این لیست سرانه تولید ناخالص را ورانداز کرد و راهی یافت که در طی پنجاه سال آینده یکی از این بیست کشور اول دنیا باشیم.
میتوان به جای شرمندگی و اضطراب و استرس خنده به خانهها برد.
میشود از صبح تا شب به حل یک مشکل نه بیشتر کردن آن فکر کرد.
@plutto