317
پُستبوک؛ پارهنوشتههایی در باب کتاب و فرهنگ ارتباط با ادمین info@postbook.ir
🔹برای آشنايی با نسبتِ ميان زندگی شهری و باورمندی، و شناخت تأثير هر يک از اين دو بر ديگری، خواندن کتاب «ايمان در شهر» پنجرۀ خوبی را در برابر ما میگشايد و ما را با ديدگاههای مختلف و گاه متضاد اين مقوله آگاه میکند.
🔹چهارده مقالۀ اين مجموعه که برخی کتابی را معرفی میکنند، برخی به طرح ديدگاه ديگران میپردازند، برخی گزارشی از يک نمونۀ ملموس را ارائه میدهند و برخی نظريۀ تازهای را در برابر انديشۀ ما میگذارند، همه در پرداختن به «الهيات شهر» اشتراک دارند؛ موضوعی که بايد با کتابهايی از اين دست، بيش از اين آن را کاويد تا شايد به الگويی تازه دست يافت و انسان مؤمن را هم از آرزوی آوارگی در کوه و بيابان وارهاند و هم از گم شدن در هياهوی شهرِ غريبه با هر هويت و خاطره رهايی داد.
🔻🔻🔻
@post_book
قبل از فرا رسیدن شب
از شهر بیرونم میکنند
میگویند که قبض هوا
و کرایهی روشنایی را به آنها
پرداخت نکردهام
قبل از غروب
از شهر بیرونم میکنند
میگویند اجارهی آفتاب
و عوارض ابرها را
پرداخت نکردهام
قبل از طلوع آفتاب
از شهر بیرونم میکنند
زیرا بیش از حد به شهر خیره شدم
و ستارگان را ستایش نکردم
قبل از پایین آمدن از رحم
از شهر بیرونم میکنند
چون هفت ماه در کمین هستی بودم
و شعر میگفتم
آنها مرا از هستی بیرون میکنند
چون با هستی ارتباط مشکوک داشتم
مرا از هستی و نیستی بیرون خواهند کرد
زیرا من زاده تحول هستم
مرا بیرون خواهند کرد
#نجوان_درویش
#شعر_فلسطین
@post_book
🔸 شهر هر چقدر بزرگتر میشود اتاق من تنگتر میشود
🔸 شعرهای غياث المدهون
🔸 ترجمۀ يدالله گودرزی
🔸 نشر ثالث 1404
خيلی غمگينم
شهری که من در آن زندگی میکنم
مانند شهری نيست که
در من زندگی میکند
🔻🔻🔻
@post_book
🔻معمارباشی
🔻خاطرات مهندس رضا دیشیدی
🔹جنگ ظفار که راه افتاد ایران نیرو فرستاده بود.
یک روزی سرهنگی از طرف ارتش آمده بود و میخواست باغ پایین خواجهربیع را برای جنازههای ارتش و جنگ ظفار بگیرد.
آمد و با هم رفتیم آنجا را بازدید کردیم.
چهار پنج تا جنازه را آورد همان جا دفن کرد.
بعد گفت: همین باغ را به ما بدهید. گفتم: والا من کارهای نیستم. برو پیش ولیان که تولیت است. بگو تا بده.
سر شب ولیان آمد و گفت: جناب سرهنگ رفتید باغ را دیدید؟
گفت: بله خوبه اجازه بفرمایید که همه باغ را بدهند به ما.
ولیان گفت: مرتیکه فلانفلانشده میفهمی داری چی میگی؟ میخواهی تمام لشکر ایران را به کشتن دهی، بیاوری توی باغ دفن کنی؟ برو آقا دنبال کارت. شما باید اون جنگ را اولا تمام کنید و بدون شهادت هم تمام کنید.
🔻🔻🔻
@post_book
❇️ ديدار با دکتر خَنفر
آنچه میخوانيد بخشی از کتاب «نخستين بهار؛ خوانش راهبردی سياسیِ سيرۀ نبوی» نوشتۀ وَضّاح خنفر است. ديدار با اين چهرۀ آشنای جهانِ رسانه، فرصتی بود برای گفتوگو دربارۀ محتوای کتاب، استقبال از ترجمۀ فارسی آن، و همچنين ترجمههايش به زبانهای ديگر. دکتر خنفر در اين ملاقات نشان داد که با مسائل ايران آشنا است و اخبار وقايع کشور ما را دنبال میکند. او از کتابهايی نام میبرَد که بهتازگی دربارۀ تاريخ معاصر ايران خوانده و از من نام کتابهايی را به زبان عربی و انگليسی میخواهد تا با فضای جامعۀ کنونی ايران آشنا شود. او در حال طراحی پروژهای مطالعاتی دربارۀ مفهوم «امت» است و پيدا است که همۀ ذهن و ضمير خود را درگير آن کرده و همواره به آن میانديشد.
🔸به مناسبت سالگرد رحلت پيامبر گرامی اسلام(ص) اين قسمت از کتاب «الربيع الاول» وی را ملاحظه کنيد.
🔻«ارزيابی دقيق موازنۀ قدرت و چگونگی مواجهه با آن، برجستهترين عامل در کنشگری سياسی و استراتژيک پيامبر است؛ زيرا آن حضرت در برنامۀ خود، رفتارهای انفعالی و روشهای مبتنی بر هواپرستی و آرزوپروری را در پيش نگرفته، بلکه در ارزيابی اوضاع واقعنگر، و در طراحی برنامهها عملگرا بوده و به همۀ مسائل واقعبينانه مینگريسته و به آنها راه میيافته است.
با هيچ دشمنی، در زمان اوج قدرتش روبهرو نمیشد، بلکه نخست آن را به فرسايش میکشاند و سرگرم میکرد، و همين که کفّۀ قدرت به مصلحت مسلمانان سنگين میشد، از فرصت بهره میبُرد. بنابراين، هر گامی که در زمينههای نظامی يا سياسی برداشته، به مقدار لازم متناسب با معيارها و وقتشناسیِ دقيق بوده است. او در چهار جبهۀ ساحل، صحرا، شمال و مکه چنان فوقالعاده عمل کرده که با اقداماتش دشمن را به غافلگيری و اتخاذ موضعی واکنشی انداخته است....
پيامبر خوانش دقيقی از معادلات جهانی و منطقهای داشت، و از همين رو، تا زمانی که موازنۀ قوای بينالمللی به هم نخورده و هر دو ابرقدرت اصلی ضعيف نشده بودند، در مرزهای شام نجنگيد، و تا زمانی که چتر قيموميت ايران از روی عمان و بحرين و يمن برداشته نشده بود، با حکمرانان آن مناطق نامهنگاری نکرد».
https://www.postbook.ir/uploaded/134-e.jpg
🔸چندی پيش در گفتوگويی با ايبنا ،خبرگزاری کتاب ايران دربارۀ ويژگیهای اين کتاب به چند نکته اشاره کردم. اگر دوست داشتيد، آن را در اينجا بخوانيد.
🔻🔻🔻
@post_book
❇️ يادی از هنرمندان گروه هنر بنياد پژوهشهای اسلامی
با درگذشت استاد محمود فرشچيان در مرداد 1404 همۀ کسانی که تصويری از ايشان داشتند آن را در فضای مجازی نشر دادند و خاطرۀ خود با آن هنرمند را به ياد آوردند. دوست فرهيختهام دکتر علی الهی خراسانی هم به همين مناسبت عکسی از پدر فرزانهاش همراه با استاد فرشچيان در گروه هنرهای اسلامی بنياد پژوهشهای اسلامی انتشار داد. پخش اين عکس که من هم در آن حضور دارم، بخشی از خاطرات من در بنياد و ارتباط با گروه هنر را زنده کرد و مرا واداشت که اين چند سطر را در پيوند با آن عکس بنگارم.
نگاهی به فضای اتاقی که در عکس هست، بيندازيد؛ اينجا بزرگترين اتاق، يا به تعبير ديگر هال يا سالن پذيرايی (حدوداً با مساحت سیمتر) از آپارتمانی است که دو اتاقِ تقريباً پانزدهمتریِ ديگر هم دارد که يکی از آنها در پشت سر آقای نامور (اولين نفر از سمت چپ) ديده میشود.
اين آپارتمان با ميزهای جورواجور و صندلیهای معمولی و ديگر وسايل و ابزاری که آنها هم چیزهایی از همين قبيل است، همۀ دار و ندارِ گروهی با نام «گروه هنرهای اسلامیِ بنياد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی» در سالهای پايانی دهۀ 60 است.
وقتی از بنياد دهۀ 60 صحبت میکنيم از بنيادی حرف میزنيم که در طبقۀ چهارم مجتمعی مسکونی در «بلوار شهيد منتظری» يا همان «بلوار صدا و سيمای مشهد» بود و بايد بدون آسانسور حدود هفتاد پله را بالا میرفتيم تا به آن برسيم. اين همه پله شايد برای من و امثال من که در دهۀ سی و چهل عمر خود بوديم آزاردهنده نبود، اما بودند کسانی که با شصت هفتاد سال سن و بلکه بيشتر، بايد هر روز يکی دوبار اين پلهها را بالا و پايين میرفتند. ◀️ ادامۀ مطلب
https://www.postbook.ir/uploaded/133-l.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
❇️ ملک الشعرای بهار:
دشمنش خَیر ندیده است جز از دست اجل
خصم او کام نبرده است جز از کام نهنگ
هست ایران چوگرانسنگ و حوادث چون سیل
طی شود سیل خروشان و به جا ماند سنگ
بینم آن روز که از فرّ بزرگان گردد
ساحت ایران آراسته همچون ارژنگ
🔻🔻🔻
@post_book
📌 يک روزشمار صدساله
به اهتمام علی نجفزاده، و از سوی بنياد پژوهشهای اسلامی و کتابخانۀ آستان قدس، دو جلد کتاب «روزشمار آستان قدس رضوی، بر اساس مطبوعات خراسان موجودی مخزن مطبوعات کتابخانۀ آستان قدس رضوی از 1300 هجری قمری تا 1338 هجری شمسی» منتشر شده است. اين دو جلد (مجموعا در حدود 1700 صفحه) گرچه دربردارندۀ انعکاس رسانهای برخی از تحولات آستان قدس در اين بازۀ زمانی است، اما حتی با يک نگاه کوتاه روشن میشود که هم در انتخاب اين اخبار و هم در نحوۀ گزارش اين انعکاس، نگاه خاصی رعايت شده است، به گونهای که بسياری از فعاليتها و رفتوآمدها و تحولاتی که در آن نهاد رخ داده و قطعاً در مطبوعات آن دوره بازتاب داشته، ناديده گرفته شده است. اين در حالی است که اطلاع از بسياری از آنچه در اين روزشمار نيامده، در برابر گزارشهای موجود در اين کتاب بهمراتب مهمتر و ارزشمندتر است.
https://www.postbook.ir/uploaded/131-i.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
❇️ رشک پنهان يوسا به مؤمنان
📌 ماریو بارگاس یوسا، برندۀ پرويی جایزۀ نوبل ادبیات (2010) ، که ديروز (13 آوريل 2005) در 89 سالگی درگذشت، سال 2003 پس از سفر به عراق و ديدار با شخصیتهای سیاسی و مذهبی آن کشور و گفتوگو با مردم، در مطلبی با نام «یادداشتهای عراق» شرحی از مشاهدات خود را نوشته و آن را در روزنامۀ «ال پائیس» چاپ مادرید منتشر کرده است.
🔹یوسا در همين سفر با آیت الله سید محمدباقر حکیم هم ديدار کرده و در بخشی از گزارش اين ملاقات نوشته است:
🔻حکیم، مردی است با پوست خیلی سفید و چشمان بسیار روشن؛ و با ریشهای سفید بلند، عمامۀ سیاه و عبای خاکستری، دارای وقار و اقتداری حسابشده و سنجیده به نظر میرسد.
🔻حتی یک زن هم در خانۀ وی نبود. [دخترم] مورگانا باید حجاب اسلامی بر سر میکرد تا بتواند مرا همراهی کند و عکس بگیرد. وقتی به آیت الله حکیم گفتم که مورگانا دختر خودم است، وی بیآنکه حتی نگاهی به او بیندازد، با لحنی خشک پاسخ داد: من شش دختر دارم.
🔻حکیم بدون هیجانزدگی و بیاینکه به من نگاه کند، حرف میزد؛ در حالی که چشمان آبی او به خلأ دوخته شده بود، بسیار مطمئن و در عین حال با آرامش صحبت میکرد، گویی همیشه حق به جانب اوست.
🔻آیت الله حکیم مردی است که بهندرت لبخند میزند، و بیشتر از حرف زدن، مانند اسقفها با فصاحت سخن میگوید یا میغرّد، درست مانند قاصدان و خدایان المپ.
🔻تا این حد نزدیک شدن به آیت الله حکیم، اضطرابی فائقنشدنی در من ایجاد میکند. گرچه، مانند تمام عرفای منکر وجود خدا، رشکی پنهان در خود نسبت به مؤمنان احساس میکنم، بهویژه وقتی که کسی (مثل امام که در مقابل خود دارم) چنین مطلق و مفرط مؤمن باشد؛ اما نمیتوانم بر احساس لرزشی که بر وجودم مستولی میشود، فائق آیم.
🔹یوسا با اشاره به اینکه آیت الله حکیم ۲۳ سال از عمر ۶۳ سالهاش را در ایران در تبعید به سر برده است، میگوید:
🔻خیلیها او را متهم میکنند که از الگوی اسلامی حاکم بر ایران پیروی میکند و به آن نزدیک است، ولی خود حکیم میگوید: «عراق رونوشتی از ایران و یا هیچ کشور دیگری نخواهد شد. هر کشور، ویژگی خود را دارد. ما عقیده داریم که در عراق باید حکومتی دموکراتیک بر سر کار بیاید که تمام تبارها و اقلیتهای مذهبی بتوانند در آن نماینده داشته باشند، ولی در عین حال، حکومت باید برای هویت و تاریخ ما حرمت قائل شود».
📌کتاب يادداشتهای عراق با ترجمۀ فريبا گورگين در سال 1393 به همت انتشارات مرواريد چاپ شده است.
https://www.postbook.ir/uploaded/129-f.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔳 به ياد مرحوم استاد عليرضا ذکاوتی قراگزلو
▪️خبر درگذشت شادروان ذکاوتی قراگزلو مرا باز به کتابی کشاند که دربارۀ «جاحظ» نوشته و هر چه دربارۀ او لازم بوده همانجا آورده است. شيرينکاریهای ادبی جاحظ چون با ملاحت قلم ذکاوتی درمیآميخت، نوشتهای خواندنی میشد؛ نمونهاش را در ترجمۀ داستانی از متکلمان خسيس بخوانيد:
🔻با محفوظِ نقاش، شب از مسجد جامع برمیگشتيم. خانهاش در مسير بود، گفت: اين شب سرد و بارانی و تاريک کجا میروی؟ بيا به خانۀ ما برويم، خرمای خوب و آغز (شير غليظ) مرغوب دارم.
به منزل او رفتم. طَبَقی خرما و جامی آغز آورد. تا دست بردم بخورم، گفت: اين آغز سنگين را در اين شب سرد و رطوبی میخوری با اين سن پيری و مرض فالج، ضرر دارد، که آب طلبد و شکمت خالی است؛ اگر کم بخوری مثل آن است که شام نخوردهای، و اگر زياد بخوری تا صبح گرفتار ناراحتی تو میشويم و نبيذ و عسل حاضر نداريم که علاج درد کند. اين را گفتيم که فردا نگويی چنين و چنان! اگر اينها را حاضر نمیکردم، میگفتی بخل ورزيد، اما آوردم و نصيحت کردم، که حقِ ياری و نيکخواهی به جای آورده باشم. حال اگر خواهی بخور و بمير و اگر خواهی دندان بر روی جگر بگذار و بهسلامت بمان.
🔻جاحظ گويد: هرگز به اندازۀ آن شب نخنديده بودم، آن همه را خوردم و به برکت خنده و نشاط هضم کردم.
https://www.postbook.ir/uploaded/127-j.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
❇️ از ظرافتهای مرحوم عبدالله نورانی
🔸دکتر مهدی محقق در گفتوگويی که آقای سنابادی عزیز با ايشان کرده و در کتاب «فقیه روشناندیش؛ شیخ هاشم قزوینی از نگاه شاگردانش» (ص 525) آمده، بهمناسبت کمک دکتر حسين کاظمزاده وزیر وقت علوم به دکتر علی شريعتی و راهنمايی وی برای نوشتن کتابی با عنوان «تعليم و تربيت در اسلام» برای پرداخت حقوق وی، خاطرهای خواندنی از مرحوم شيخ عبدالله نورانی نقل میکند که روشنبينی و ظرافت آقای نورانی را نشان میدهد (نقل با اندکی تصرف):
🔻آقای نورانی گفت: هفت هشت روز بعد از پيروزی انقلاب، من منتظر تاکسی بودم. ديدم يک تاکسی آمد که جلوش يک نفر جا دارد، ولی عقبش دو نفر که معلوم بود پاسدارند، نشستهاند و وسطشان دکتر کاظمزاده است که آمدهاند از خانه بلندش کردهاند که او را به کميته ببرند.
🔻نورانی گفت: من هيچ به روی خود نياوردم که مثلاً شما دستگير شدهايد. گفتم: حال شما چطور است آقای دکتر؟ خدا خيرتان بدهد که همۀ وزارت علومیها از شما راضی بوديم، از حق و حقوق کارمندانتان دفاع میکرديد، وضو میگرفتيد و نماز میخوانديد، در حقيقت الگو بوديد برای کارمندان و از همه مهمتر اينکه دکتر شريعتی سپاسگزار از شما بودند که وضع حقوقیاش را درست کرديد؛ خب خانوادهاش چه گناهی داشتند که بدون پول بمانند. خدا خيرتان بدهد که اين کار را کرديد!
🔻آقای نورانی گفت: من پياده شدم و چيزی به روی خودم نياوردم. بعد که رفته بودند - کجا بردند نمیدانم - پاسدارها گفته بودند که ما معمولاً کسانی را که میآوريم نگه میداريم؛ ولی ما به احترام آن چيزی که آن آقای روحانی گفت، شما را به هيچ وجه اينجا نگه نمیداريم، شما برويد!
🔻يگانه وزير هويدا که زندان نرفت دکتر کاظمزاده بود. همين الآن در تهران است. اين ظرافت آقای نورانی بود.
https://www.postbook.ir/uploaded/125-f.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
❇️ چرا برتراند راسل به ايران نيامد؟
روايت عيسیخان صديق در «يادگار عمر» از ديدار با راسل و ديدگاه او دربارۀ عرفان ايران
🔻در اوايل جنگ اول جهانی، برتراند رَسل استاد شهير رياضی و فلسفه در دانشگاه کيمبريج کتابی تحت عنوان «سياست توافق 1914 – 1904) منتشر ساخت که در آن اتحاد انگلستان و فرانسه را با دولت روس (بر ضد دولت آلمان) سخت مورد انتقاد قرار داد و ضمناً جنايات و تجاوزات و مظالم دولت روس را نسبت به ايران برملا ساخت، و همين مسئله باعث ارادت من به وی شد. بارها به خانۀ او دعوت شدم و دربارۀ حکمت و ادبيات و هنرهای زيبای ايران و اوضاع و احوال آن روز با من به گفتوگو میپرداخت.
🔻سابقۀ مذکور باعث شد که روز 31 ارديبهشت 1326 در کيمبريج مرا به ناهار دعوت کرد و ضمن صرف غذا سؤالات بسيار راجع به تصوف و عرفای ايران از من کرد که من در حدود اطلاعات مختصری که داشتم جواب دادم.
🔻به نظر او که از روی ترجمۀ کتب فارسی آشنا به عرفان ايران شده بود، بزرگترين خدمت ايران به عالم فلسفه، عرفان و تصوفی است که شعرايی چون جلالالدين رویم آن را پروراندهاند.
🔻از مرحوم نيکلسون که تمام مثنوی را با توضيح و تفسير در هشت جلد به زبان انگليسی ترجمه کرده، بهنيکی ياد کرد و بر او درود فرستاد و گفت: به عقيدۀ وی اگر عاملی بتواند در دنيا مانع جنگ و خونريزی شود و بشر را از هلاکت و خطر سلاحهای اتمی برهاند، همين عرفانی است که سنائی و عطار و مولوی در ديوانهای خود بيان نموده و ايران را در عالم تمدن، يکی از ممالک معتقد به ترقی معنوی و صلح عمومی معرفی کردهاند.
🔻در ضمن سخنان خود گفت: اگر در حال حاضر تصوف در ايران ريشۀ محکم و پيروان باايمان دارد، بايد آن را به دنيا معرفی کند تا همهجا طرفدار پيدا کند و در مقابل ازمندان سدّی شود. به عقيدۀ او، ايران بايد به اکناف عالم مبلّغ بفرستد و مشرب عرفان را منتشر سازد...
🔻در موقع توديع، اظهار تمايل کرد که به ايران سفر کند و با عرفای معاصر ملاقات و گفتوگو کنده به استنباط من، وی انتظار داشت که مانند چين از او دعوتی از طرف مقامات فرهنگی و دانشگاه بشود.
🔻يک ماه بعد که من به وزارت فرهنگ انتخاب شدم، وقتی به ايران بازگشتم، مراتب را به طور خصوصی به نخستوزير عرضه داشتم ولی او صلاح نديد با اوضاع آشفتۀ آن روز و تيرگی روابط ايران و شوروی و بحران نفت، از حکيم بزرگی چون برتراند رَسل دعوت شود و من از اينکه نتوانستم آن مرد بزرگ را به ايران دعوت کنم، همواره شرمنده بودم.
https://www.postbook.ir/uploaded/123-b.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
❇️ عيسیخان صديق در «يادگار عمر» از نابسامانی دانشکدۀ حقوق به رياست علیاکبر دهخدا میگويد:
🔻يکی ديگر از موجبات نارضايی و شکايت، وضع نابسامان دانشکدۀ حقوق بود که علیاکبر دهخدا رياست آن را اسماً به عهده داشت.
دهخدا بدين شغل علاقه نداشت و هيچ وقت به دانشکده نمیرفت، ولی حقوق خود را از آنجا میگرفت و به مطالعه و تحقیق و تأليف فرهنگ فارسی و لغتنامه اشتغال داشت.
🔻امور دانشکده در دست معاونی بود عصبانی و تندخو و بدزبان و کمحوصله و ناآشنا به اصول جديد تربيت. بهندرت حاضر بود با دانشجويانی که با او کار داشتند گفتوگو کند و با مشاغل ديگری که در کانون وکلا و محاکم دادگستری و شرکتها داشت، مدت کمی در دفتر خود حاضر میشد. از دعوا و جنجال و زدوخورد در دانشکده و سوزاندن اوراق امتحانات، از بسته بودن کتابخانۀ دانشکده که شانزده هزار جلد کتاب داشت، و محروم بودن دانشجويان از مطالعه، گزارشهايی به من میرسيد و تذکراتی به معاون دانشکده داده میشد ولی ثمر نمیبخشيد و اصلاحی صورت نمیگرفت و بر عدۀ شاکيان افزوده میشد.
🔻بالاخره، راه اصلاح را در انتخاب رئيس برای دانشکده تشخيص دادم و از منصورالسلطنۀ عدل که از رجال آزمودۀ کشور و متخصص در علم حقوق بود و عمری را در مقامات عالی وزارت دادگستری و امور خارجه گذرانده و آخرين سمتش سفارت ايران در روم بود، برای احراز رياست دانشکدۀ حقوق دعوت کردم، و روز اول آذر (1320) او را حضوراً در دانشکده به استادن معرفی نمودم.
🔻در همان روز نيز ضمن نامۀ محترمانه، به دهخدا اطلاع دادم که حقوق او در بودجۀ وزارت فرهنگ پايدار شده، و انتظار دارد کماکان به افاضه و تأليف فرهنگ فارسی ادامه دهد.
🔻با انتخاب منصورالسلطنۀ عدل به رياست، معاون دانشکدۀ حقوق از سمت خود کنارهگيری کرد و شکايتها قطع شد و غوغاها فرو نشست.
https://www.postbook.ir/uploaded/121-d.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🍀
ای ز تو نورِ دل و دیدارِ مــا
گـــردشِ اندیشه بــیدارِ ما
🍀
ای ز تو رویان زمستان و بهار
ای تو گرداننده لیــــــل و نهار
🍀
ای ز تـو تغییرِ حـال و سالها
حـالِ مارا کُن تو خوشتر حالها
🍀
شفیعی کدکنی
🔻🔻🔻
@post_book
❇️ تنديسی که از هند آمد
🔸تاريخچۀ ميدان فردوسی تهران؛ بخشی از خاطرات عيسیخان صديق در «يادگار عمر»
🔻يادبود ديگری که در تهران از هزارۀ فردوسی به وجود آمد، «خيابان فردوسی» است که اکنون يکی از معابر مهم مرکز شهر است.
تا سال 1313 خيابانی به نام فردوسی به عرض پانزده متر از خيابان سعدی به دروازۀ شميران میرفت که در آن سال موسوم به خيابان هدايت شد.
🔻خيابان فردوسی کنونی تا 1313 به نام علاءالدوله حکمران تهران به هنگام انقلاب مشروطه بود؛ زيرا خانۀ علاءالدوله در آغاز و مشرق آن خيابان نزديک ميدان سپه قرار داشت. عرض خيابان مذکور در حدود ده متر بود و روبهروی خانۀ علاءالدوله چند دکان بوريابافی و يک قهوهخانه وجود داشت که عصرها بعضی از افراد معتاد به کشيدن ترياک در آنجا جمع میشدند و بیپروا در مقابل ديدگان مرم بدان عمل میپرداختند.
🔻همين که دولت تصميم به انعقاد جشن هزاره و کنگرۀ فردوسی گرفت، شهرداری تهران به توسعۀ خيابان علاءالدوله همت گماشت و علاوه بر تعريض، آن را تا خندق شهر (که اکنون ميدان فردوسی است) امتداد داد و به نام فردوسی موسوم کرد.
🔻انجمن زرتشتيان هندوستان نيز مجسمۀ فردوسی را از برنز در آنجا ساخت و برای نصب در ميدان تقديم کرد و طبق پيشنهاد انجمن عمل شد.
🔻مجسمۀ مذکور، فردوسی را در حالی نشان میداد که بر تشک نشسته و بر بالش تکيه کرده و به سرودن شاهنامه اشتغال دارد.
چند سال بعد، مجسمه را به دانشگاه تهران منتقل و در گلگشت آنجا نصب کردند و تنديسی از شاعر بزرگ به حال ايستاده در ميدان قرار دادند.
https://www.postbook.ir/uploaded/118-a.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔸يک ديدار شتابان
🔻احمد فالالدين اهل موريتانی است؛ سرزمینی در غربیترين نقطۀ آفريقا؛ جايی که اگر ادبيات عرب را آنجا خوانده باشی حتماً بازیهای زبانی آن برايت خوشايند است و همين سبب شده است که فالالدين واژهها را خوب بشناسد و آنها را در جايی که بايد، به کار ببرد؛ چه در کتابهايش و چه در حرف زدنش. برای همين است که به فارسی هم علاقۀ شديدی دارد و اگر رازی را در کلمات فارسی دريابد، رهايش نمیکند.
🔻کتابهايش گواه اين مهارت است؛ چه کتاب «الحَدَقی» که آن را با نام «ديدهور» ترجمه کردهام و چه کتاب «دانشمند» رمانی در زندگی ابوحامد غزالی که حتی اسم آن را هم فارسی گذاشته است.
🔻گزارشهايش در الجزيره، که بايد خشکیهای سياست را بازتاب دهد، هميشه با ملاحتهای زبانی همراه است.
🔻ديدار با او در تهران، در روزی که سريعترين جابجايی خود برای يک سفر را تجربه میکردم، و سخن گفتن از ادبيات عربی و فرهنگ ايرانی و جاحظ و غزالی و .. در ايامی که سايۀ شوم تهديد بر سر کشور خيمه داشت، غنيمتی بود که ديری نپاييد و زود به سر آمد.
🔻نه توانستم در برنامهای که دو روز بعد در شهرکتاب برای معرفی «ديدهور» چيده بودند، حاضر باشم و نه ترجمۀ کتابش از مرحلۀ نامزدی کتاب سال ج.ا.ا در رشتۀ ادبيات عرب فراتر رفت که جايزهای ببرد.
https://www.postbook.ir/uploaded/137-p.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔹ديدهور؛ کتابی در مرز میان رمان تاریخی، روایت فلسفی و بحثهای علمی
دیدهور، یا صاحب بصیرت، یا کسی که بینش دارد، یعنی نه فقط چشم، بلکه چشمِ جان یا کسی که میبیند آنچه دیگران نمیبینند، کتابی است از احمد فالالدین، نویسنده موریتانیایی. او در این کتاب نگاهی انداخته به زندگی ابوعثمان عمرو بن بحر، معروف به جاحظ، پادشاه نثر عربی، نویسنده معروف که در آثارش، از جانوران تا سیاست، از اخلاق تا بلاغت، از روانشناسی تا قومشناسی، تقریبا همهچیز را بررسی کرده.
فالالدین همچنین نگاهی بسیار کلی انداخته بر خلافت عباسیان، در دوران هارون الرشید، مامون پسر هارون و معتصم، دیگر پسر هارون؛ یعنی زمانی که عباسیان در اوج قدرت و ثروت و بغداد و بصره شهرهایی رؤیایی و هزارویک شب بودند تا زمان معتصم، هنگامی که افول آنان شروع شد.
نویسنده کاری به سیاست یا فتوحات عباسیان در این دوران ندارد، گرچه فاجعه سر بریدن جعفر برمکی، به دست هارون الرشید یا جنگهای امین و مامون برای جانشینی را کوتاه و مختصر اشارهای کرده.
آنچه منظور نویسنده بوده، بحثهای آزاد علمی و مذهبی بوده که در دربار خلیفه، چه هارونالرشید و چه مامون صورت میگرفته و دانشمندان و علما، با دینهای مختلف به سؤالهای خلیفه پاسخ میدادند و یا در حضور او، به بحث و جدل میپرداختند. اینگونه علم در شرق برای دوران کوتاهی شکوفا شد و شرق را از جهات مختلف مانند شهرسازی، بهداشت، علمی، فرهنگی و فلسفی در جایگاهی بسیار بالاتر از غربی قرار داد که هنوز درگیر فروپاشی امپراتوری روم و جنگهای داخلی بود.
اینگونه دانشمندانی مانند جاحظ هم، نه تنها شکوفا شدند، بلکه هم از جانب حاکم شهر و هم از طرف خلیفه، پشتیبانی مالی میشدند تا فارغ از غم نان، تنها به تحقیق و تألیف مشغول باشند. اما این دوران طلایی با مرگ مامون و قدرت گرفتن معتصم کمکم تمام شد و شکنجه دانشمندان، جای بحثهای آزاد را گرفت.
شاید بتوان کتاب نویسنده را به سه قسمت تقسیم کرد، دوران جوانی و گمنامی جاحظ، زمانی که او در بصره جوانی دانشمند اما ناشناس بود. دوران میانسالی و اقامت در بغداد و شناخته شدن به عنوان یکی از علما و قسمت آخر، سکته مغزی جاحظ و برگشتن او به بصره و زندگی دوباره میان کتابها و البته مردم عادی.
بصره یا بغداد؟
تفاوت میان بصره و بغداد را نمیتوان تنها جغرافیایی یا تاریخی دانست. فالالدین از این دو شهر تصویری نشان داده که هرکدام نماد نوعی دیدن و نوشتن هستند؛ دو جهان، دو شیوهٔ بودن. بصره گویی شهری است که در آن زبانها با هم برخورد میکنند: عربی، فارسی، حبشی، یونانی، لهجههای محلی. اما بغداد، شهریست که در آن زبان تثبیت شده. جاحظ تا هنگامی که در بصره زندگی میکند، فردی است که هنوز در حال دیدن یا همان دیدهور است، اما هنگامی که به بغداد میرود، دیگر دیدهور نیست؛ بلکه نویسندهای است که باید بنویسد آنچه را که باید نوشته شود. در حالی که بصره نماد چندفرهنگی بودن است اما بغداد شهری است که در آن زبان تثبیت شده است.
معتزله یا اهل حدیث:
یکی دیگر از بحثهای مهمی که فالالدین در میان بحثها و مجادلههای کتاب به آن پرداخته، بیان دیدگاههای معتزله که جاحظ هم از پیروان آن بوده با اهل حدیث است. معتزله طرفدار عقل و خرد برای پیروی از اسلام بودند و در مقابل، اهل حدیث، قران و حدیث را کافی میداند. طرفداران این دو دیدگاه، بارها نظرات خود را در درازای کتاب شرح میدهند و البته نویسنده هم نتیجهای از درست و بر حق بودن هیچ یک نمیکند.
در پایان کتاب دیدهور با ترجمه عالی آقای مروارید را باید از آن دست آثار نادر و عمیقی دانست که در مرز میان رمان تاریخی، روایت فلسفی و بحثهای علمی حرکت میکند. این کتاب نه صرفاً داستانی دربارهٔ جاحظ، بلکه بازخوانی تجربهٔ زیستن در جهان اسلامِ قرون اولیه است، در مواجهه با قدرت و معنا.
به نقل از يادداشتهای ذيل کتاب «الحدقی» در goodreads
https://www.postbook.ir/uploaded/135-b.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
🔸آن چنان که بودیم
🔸لیلی گلستان
🔹 ترجیح میدهم به روش خودم آرام از زندگی یاد بگیرم...
شاید تأثیر روش پدرم بود که از صبح تا غروب دائم در حال یاد دادن بود، آن هم با استبدادی زایدالوصف.
هنوز هم هر وقت به سفر میروم و راهنما میخواهد آثار باستانی را به جماعت توریست معرفی کند فورا جیم میشوم و میروم در خرابههای باستانی میچرخم و تماشا میکنم و وقتی بعداً برای همسفرانم میگویم چهها دیدهام و جزییات دیدههایم را تعریف میکنم، متوجه میشوم که آنها آثار باستانی را فقط شنیدهاند و یاد گرفتهاند، اما ندیدهاند. من دیده بودم - با جان و دل.
🔻🔻🔻
@post_book
🔸 بلاتکلیف
🔸 سفرنامهای در جنگ
🔸 منصور ضابطیان
🔻 میدانم که پیدا کردن بلیت در این شرایط غیرممکن است، اما پیغام یک عکس است؛ عکس یک بلیت برای هشت نفر.
برایش یک قلب میفرستم و با تعجب میپرسم:
ـ چی کار کردی؟
ـ پدرم در اومد اما بالاخره شد.
خبر را به بچهها میدهم و همه جیغ میکشند و خوشحال میشوند.
احساس غریبی است.
کدام عقل سلیمی برای رفتن زیر بمب و موشک شادی میکند؟
اما این خاک آدم است که آدم را به سوی خود میکشد!
🔻🔻🔻
@post_book
🔹سنگ مزار علامه سيد عبدالزهراء حسينی خطيب در آرامگاه پشت حرم حضرت زينب(س) در حومۀ دمشق.
🔻مرحوم سيد عبدالزهراء به کتابش «مصادر نهج البلاغه و اسانيده» شهرت دارد، اما چند کتاب ديگر از جمله اثری کمحجم با نام «مائة شاهد و شاهد من معانی کلام الامام علی(ع) في شعر ابیالطيب المتنبی» (صد و يک شاهد از مضامين سخن امام علی در اشعار متنبی) هم دارد که از يک سو، سرآغاز آشنايی من با آن شخصيت دانشمند و دوستداشتنی بود که به همنشينی چندهفتهای با وی در دمشق انجاميد و از سوی ديگر پنجرهای شد برای ورود به دنيای امور فنی مربوط به چاپ، از نمونهخوانی و ويرايش گرفته تا ترجمه.
🔻🔻🔻
@post_book
❇️ اوضاع فرهنگی خراسان در سال 1324 به گزارش ابوالحسن فروغی
در کانال تلگرامی کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران سند ارزشمندی به قلم ابوالحسن فروغی آمده که گزارش اوضاع فرهنگی خراسان بهويژه شهر مشهد را برای وزارت فرهنگ و اوقاف ارسال کرده است. اکنون فايل بازنوشتۀ اين سند (با تغييراتی جزئی در شيوۀ نگارش) تقديم میشود. با سپاس از استاد محترم، جناب دکتر رسول جعفريان که پيشنهاد نشر اين سند را مطرح کردند.
🔻🔻🔻
@post_book
❇️از کتاب «حديث نفس» زندهياد حسن کامشاد:
يکی از نیکبختیهای ماندگارم در اين ايام، دوستی با علیمراد بود که در دورۀ متوسطه همکلاسی من شد. علیمراد فرزند يکی از خانوادههای سرشناس و متمول اصفهان بود. همه هوای او را داشتند...من و علیمراد و عسکر پسرخالهاش و شاپور.. معلم خصوصی گرفتيم. آقای تراشندگان آموزگار مبرزی بود.. عصرها به خانۀ علیمراد میآمد و تندتند چيزهايی بلغور میکرد که ما هيچ نمیفهميديم... طولی نکشيد که علیمراد گفت: من دو بخش از فيزيک و شيمی را اصلاً نمیفهمم. اگر دوستان موافق باشند اينها برایمان توضيح دهيد. چند دقيقه بعد باز وسط حرف آقامعلم دويد و گفت: امشب بس است، بيش از اين خود را خسته نکنيم، و آقای تراشندگان آشفتهحال رفت. همه پريديم به جان علیمراد که اگر خودت ...گشادی چرا مانع کار ديگران میشوی؟ و او خونسرد توصيه کرد که نگران نباشيم، برويم و آن دو فصل را بهدقت بخوانيم و خوب استراحت کنيم، فردا خدا بزرگ است!
فردا خدا بزرگ بود و وقتی زير گنبد مسجد شاه بر جايگاه خود نشستيم و ورقۀ سؤالات را گشوديم، عيناً همانهايی بود که علیمراد شب پيش کشيده و جزئيات آنها را پرسوجو کرده بود. باورکردنی نبود، و بعد هر چه از او توضيح خواستيم، فقط در پاسخ گفت «الهام، الهام»....
فردا امتحان جبر و مثلثات داشتيم و در وسط کار دفعتاً علیمراد دو مسئلۀ کتاب را نشان داد و گفت با اينها مشکل دارد... فردا زير گنبد مسجد شاه سر ورقه را که با دلهره باز کرديم، يا للعجب! باز همان سؤالهای شب پيش علیمراد بود.. و دوست غيبدانمان در برابر اصرار و کنجکاوی ما همچنان گفت: الهام الهام، امان از الهام!
شامگاه تراشندگان از در که وارد شد، گفت: الهام امشب چيست؟ و علیمراد بیرودربايستی چند درس تاريخ و جغرافی را برای مرور پيش نهاد و آقا معلم... از آنجا بیگمان سراغ يکيک شاگردانی رفت که برای امتحان ديپلم با او درس خصوصی داشتند و سفارش کرد آن چند درس تاريخ و جغرافی را خوب بخوانند. اين خبر تا آخر شب در همۀ شهر پخش شد. فردا صبح وقتی به ميدان شاه رسيديم، ديديم قشقرق است: شاگردان به چپ و راست میدويدند و سؤالات کذايی را در گوش هم زمزمه میکردند.
در اين ميان خبر دادند که امتحان آن روز يک ساعت به تعويق افتاده است.. ناگاه علیمراد هنهنکنان از راه رسيد، گفت: بدبخت شديم سؤالها عوض شده! و ما را با عجله برد به سوی بازار مسگرها .. که تنها محل خلوت آن نزديکیها بود. ما چهار نفر سؤالهای جديد را يکی برای ديگری میخوانديم....
وقتی از علیمراد پرسيديم چگونه فهميدی سؤالات عوض شده، گفت: الهام! دروغ نمیگفت. الهام دخترعمهاش بود. رئيس فرهنگ اصفهان عاشق دلخستۀ الهام بود و برای جلب محبت دختر از هيچ کاری فروگذار نمیکرد. خبر درز کردن سؤالات را که شنيده بود از ترس بیآبرويی سؤالها را عوض کرده بود اما از سر وفاداری همان صبحگاهی سؤالهای جديد را به الهام رسانده بود!
https://www.postbook.ir/uploaded/132-y.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
❇️ ترفند اتابک برای نجات تابلوهای يک نقاش
🔻شادروان اسماعیل جلایر هنرمند بزرگ و نگارهگر چيرهکار که در زمان ناصرالدين شاه میزيسته از نقاشان عالیقدر بوده که فن سياهقلم و نقطهگذاری را بعد از ميرزا بابای نقاشباشی به ذروۀ اعلی رسانيده بود... نقطهپردازی مرحوم جلاير از حيث ريز و نامرئی بودن، انسان را دچار بهت میکند «من چيز دگر گويم و او چيز دگر هست». در نقشهای او ظاهراً نقطهای به نظر نمیرسد، ولی همين که ذرّهبين روی آنها میگردد نقطهها خود را نشان میدهند و بيننده را بیگمان میسازند که اين نگارهگر چيرهدست کارهای خود را با چشم مسلح انجام داده...
🔻دريغا اين هنرمند بر اثر وسواسی که داشته و در هر نوع هنرنمايی حد کمال آن را جستجو کرده، نمیتوانسته به کارهای خود صحه بگذارد و از اين رو، کمتر نقش و مجلسی را از او تمامشده محسوب میدارند؛ زيرا استاد عادتش بر این بود که نزديک به انجام کار، به گمان آن که کارش خالی از عيب نيست، وسوسهای در درونش به وجود میآمد و از اين روی کاری را که پايان يافته و يا در شرف پايان يافتن بود، در روشنايی مدنظر قرار میداد و بدان خيره میشد و پس از مدتها تفکر و مشاهده، ناگهان قطعهای را که ساعتها روی آن کار کرده بود، برمیداشت و پاره میکرد و دور میانداخت...
🔻روزی جريان وسواس استاد به گوش مرحوم ميرزا علیاصغر اتابک میرسد. وی استاد را دعوت میکند و میگويد:
شنيدهام با داشتن يک چنين استعداد خداداده و يک چنين هنر نبوغآميز، وضع زندگی مناسبی نداری، فراغتی عايد خيال تو نيست؛ و از اين روی، برای تمام کردن کاری که به دست میگيری دل نمیبندی. بهتر است بيايی مدتی مهمان من باشی و در پارک من بمانی تا بتوانی با فراغت خيال و آسايش حال، به کارهای هنری خود ادامه دهی.
🔻استاد دستور اتابک را پذيرا میگردد و به پارک میآيد. مرحوم اتابک نيز دو نفر از نوکرهای خود را مأمور خدمت او میکند و ضمناً محرمانه به آنها میسپارد که مراقب کار او باشند و هر وقت ديدند که هنرمند کاری را تمام کرده و يا نزديک به اتمام کردن است، آنی از او غفلت نورزند و در لحظهای که ديدند او نقشی را جلو روشنايی گرفته و در مقابل آن جلو و عقب میرود و در حال خيره شدن است، فوراً کار را از جلويش بردارند و ديگر پس ندهند.
🔻بدين وسيله موفق میشوند که تعداد کمی از کارهای او را از خطر نابودی نجات بدهند.
📌 تصاوير و عکسهای قديم، نصرت الله فتحی، راهنمای کتاب، سال پانزدهم، پاييز 1351؛ ج15، ص 653
https://www.postbook.ir/uploaded/130-x.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
❇️ لولهکاغذهای خانۀ دهخدا
📌 آخرين نکتهای که میخواهم از خاطرات دکتر عيسی صديق در کتاب «يادگار عمر» نقل کنم، باز هم به علامه دهخدا و اين بار به «لغتنامه» ارتباط دارد. دکتر صديق يکی از نقايص کار دبيرستانها را نداشتن کتاب لغت زبان فارسی میداند و مینويسد:
🔻من کوشش بسيار کردم تا کتابی مانند فرهنگ کوچک لاروس توسط يکی از استادان بزرگ تدوين و منتشر شود. چون علیاکبر دهخدا به گرد آوردن لغات معمول در زبان فارسی دلبستگی داشت و عضو پيوستۀ فرهنگستان هم بود، در اين خصوص با او مذاکره کردم و به دعوت او به خانهاش واقع در اول خيابان ايرانشهر نزديک ميدان فردوسی رفتم.
🔻در دفتر کار او قفسهای بود شبيه به قفسۀ عطاریهای قديم، با قوطیهای متعدد، هر يک از خانههای قفسه برای حرفی از حروف الفبا بود و در هر کدام مقداری کاغد لوله شده بود که هر يک چند سانتيمتر طول و عرض داشت. در توضيح لولهکاغذها دهخدا گفت که از اوايل مشروطيت در اثر علاقه به زبان و ادبيات فارسی، هر کتاب مهمی که از نويسندگان نامی ايران را مطالعه میکرده، وقتی به معنای جديدی از يک لغت برمیخورده، آن لغت را با شعر يا جملهای که در آن به کار رفته بود با نام شاعر يا نويسنده بر صفحۀ کوچکی از کاغذ يادداشت و آن را لوله میکرده و درخانۀ مربوط میانداخته و شمارۀ آنها را يک ميليون تخمين میزد.
🔻من احتياج دانشآموزان دبيرستانها را به يک فرهنگ زبان فارسی برای دهخدا بيان کردم و او قبول کرد کتاب مورد حاجت را تأليف کند و با وزارت فرهنگ قراردادی بست که با دريافت حق تأليف در سه قسط، اين کار را ظرف سه سال انجام دهد...
🔻يک سال بعد، در سومين دور تصدی وزارت فرهنگ، معلوم شد فرهنگ فارسی هنوز در لغت «ابو» است. به خانۀ دهخدا رفتم و مذاکرات و پيمان 1322 و هدف وزارت فرهنگ را به ياد آوردم و تدکر دادم کاری که انجام شده به درد دانشآموزان دبيرستانها نمیخورد و در حيات ما هم به اتمام نخواهد رسيد. جواب داد پس از شروع به کار و تأمل بسيار متوجه شده است که نخست بايد دانست چه کلماتی در زبان فارسی وجود دارد و معانی اصلی و مجازی هر کلمه را جمع و برای هر لفظ و معنی شواهدی از پيشوايان نظم و نثر فارسی ذکر کرد و منتشر ساخت، آنگاه از چنين فرهنگ بزرگی لفتنامۀ متوسط يا کوچکی (بدون ذکر شواهد يا به استناد فرهنگ بزرگ) برای دبيرستانها تهيه کرد.
🔻باطناً من خوشحال شدم که اگر برای دبيرستانها فرهنگی تهيه نشد، لااقل لولههای کاغذ از قوطیها خارج و اساس کار لغتنامه ريخته شد.
https://www.postbook.ir/uploaded/128-f.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
❇️ اختراعات عجيب
📌 در هفتهنامۀ ادب (اولين نشريۀ رسمی مشهد مقدس) به مديريت ميرزا صادق خان اديب الممالک فراهانی، سال اول، شمارۀ دوم (10 رمضان 1318 ق.) آمده است:
🔸این ساعت مُفطر صوم است
🔻تا کنون دانستن ساعات و شناختن وقت به استعانت آلت معروفه، با وساطت حسّ سمع و بصر بود، و امروز اين مسئله «ذوقی» شده.
🔻برای یکی از اکابر ملت فرانسه ساعتی آوردهاند که به «چشيدن»، وقت را معين میکند. بر اين ترتيب که در روی صفحۀ ساعت، دوازده ظرف ممتلی از دوازده جوهر مختلفالطبع ساخته، و نمرههای عدد ساعت را از يک تا دوازده، بر روی هر يک از آنها نوشتهاند.
🔻مثلاً در ساعت اوّل، عقربۀ ساعتشمار بر روی ظرف جوهر نعناع حرکت میکند و در ساعت دويم به جوهر بنفشه، ساعت سيّم جوهر ليمو، و قِس عَلی هذا تا ساعت دوازده.
پس اگر کسی بخواهد در خانۀ تاريک بداند ساعت چند است، انگشت بر روی عقربه گذاشته و آن را چشيده و ملتفت میشود که از شبانهروز چه گذشته.
📌 نسخۀ عکسی دورۀ سهسالۀ «ادب» اخيراً از سوی کتابخانۀ آستان قدس رضوی به چاپ رسيده است.
https://www.postbook.ir/uploaded/126-s.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
❇️ وقتی دو متفکر با هم حرف میزنند.
🔸 بخشی از گفتوگوی جذّاب ژان کلود کریير و اومبرتو اکو در «از کتاب رهايی نداريم»
👈 ژان کلود کریير: برای خواندن کتاب، چشممان از چپ به راست و از بالا به پايين حرک میکند. در خطوط عربی، فارسی و عبری برعکس است؛ چشم از راست به چپ حرکت میکند.
🔻 گاهی از خود پرسيدهام: آيا حرکت دوربين در سينما، تحت تأثير اين دو حرکت قرار ندارد؟ تراولينگ در سينمای مغربزمين، بيشتر از چپ به راست صورت میگيرد، در حالی که در سينمای ايران، اگر بخواهم تنها از همين کشور ياد کنم، اغلب عکس آن را ديدهام.
🔻 چرا نبايد تصور کنيم که عاداتمان در مطالعۀ کتاب، میتواند در نحوۀ ديدمان تأثير بگذارد و در حرکات غريزی چشمهايمان؟
👈 اومبرتو اکو: در اين صورت بايد مطمئن شويم که کشاور غربی، کار شخم زدن مزرعهاش را از چپ به راست شروع میکند و از راست به چپ برمیگردد، و يک دهقان مصری يا ايرانی از راست به چپ میرود و از چپ به راست برمیگردد...
🔻 اين موضوع بسيار مهمی است که به نظر من، چنانکه بايد، بررسی نشده است. به اين ترتيب، نازیها احتمالاً میتوانستند يک دهقان يهودی را بلافاصله شناسايی کنند.
https://www.postbook.ir/uploaded/124-i.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
❇️ خاطرۀ عيسیخان صديق در «يادگار عمر» از کتابخانۀ سپهسالار و مدير آن
🔻يکی از خاطرات دلانگيز از رفتن به کتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار که در ذهنم باقی مانده، اين است که از حاجآقا احمد آلآقا رئيس کتابخانه خواستم نفيسترين کتاب کتابخانه را ارائه دهند.
🔻کتابی که نشان دادند نسخۀ خطی خمسۀ نظامی بود به قطع بزرگ و خط نستعليق عالی با پنج سرلوح و سی مجلس نقاشی فوقالعاده ظريف که رنگآميزی آنها چشم را خيره میکند، با کاغذ خانبالغ و جلد سوختۀ اعلا. ظاهراً و به موجب تاريخ کتابت، اين نسخه برای شاه طهماسب اول در قرن دهم هجری تهيه شده است.
🔻چون از پروفسور پوپ شنيده بودم که نسخۀ مذکور چهارصد هزار دلار ارزش دارد، از رئيس کتابخانه که در آن تاريخ هفتادساله مینمود، پرسيدم: اين گوهر کمنظير چگونه در سنوات انقلاب و دوران هرجومرج تا کودتای 1299 محفوظ مانده، در صورتی که مدرسۀ سپهسالار در جنب مجلس شورای ملی، يکی از مراکز آشوب و غارتگری بوده است؟ حاجآقا احمد با کمال آرامی و وقار و با لحن اطمينانبخش جواب داد که من چه در زمان طلبگی در اين مدرسه و چه بعد از آن، به وظيفۀ شرعی خود عمل کردم و در ايام انقلاب و تاراج مجلس مراقبتم شديدتر بود و هر وقت هم فرد غيرصالحی مانند فلان و فلان (که از ذکر نام آنها خودداری میشود) به رياست مدرسه منصوب میشد، کتب نفيس را از دسترس کتابداران خارج میکردم و به احدی نشان نمیدادم.
🔻از حقوق رئيس کتابخانه جويا شدم، معلوم شد ماهی چهل و پنج تومان است. پس از اظهار قدرشناسی از دقت و امانتداری و مساعی جميلۀ ايشان، چون در آن تاريخ وزير فرهنگ وقت نايبالتوليۀ مدرسۀ سپهسالار بود، فیالمجلس يک ثلث بر حقوق ايشان افزود و همانجا ابلاغ آن امضا و صادر شد.
https://www.postbook.ir/uploaded/122-s.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
❇️ يادداشت عيسیخان صديق در «يادگار عمر» از بازگرداندن علامه سيد محمدکاظم عصار به کرسی تدريس:
🔻روز يکشنبه 30 شهريور 1320 پس از معرفی به مجلس شورای ملی، به وزارت فرهنگ (باغ و عمارت مسعوديه که تقريباً 250 متر با مجلس فاصله دارد) رفتم، و به محض نشستن پشت ميز، با تلفن از آقای سيد محمدکاظم عصار استاد کليات فلسفۀ دانشسرای عالی پرسيدم: چنانچه مايل به ادامۀ تدريس خود هستيد، ابلاغ آن صادر شود، و چون جواب مثبت بود، بیدرنگ ابلاغ صادر و فرستاده شد.
🔻در آن تاريخ، آقای عصار در حدود شصت سال داشت و بسيار باتقوا و محبوب بود و با لباس روحانيت و وجاهت ملی که داشت، حاضر نشده بود در آن سن، تغيير لباس دهد و به همين جهت، از ادامۀ خدمت او جلوگيری شده بود، و اين امر نارضايی شديد در ميان مردم و در دانشگاه ايجاد کرده بود.
🔻اقدامی که در دقيقۀ اول تصدّی به عمل آمد، به حدی حسن اثر داشت که با نامه و تلفن و سرودن شعر، عدۀ کثيری قدردانی کردند و حتی يکی از سخنسرايان مادهتاريخ بکری با نام نگارنده گفت که برای احتراز از خودستايی از نقل ان خودداری میشود.
https://www.postbook.ir/uploaded/120-b.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
❇️ نتيجۀ تصويب فلّهای واژههای فارسی در فرهنگستان اول، در خاطرات عيسیخان صديق
🔻چون عدۀ لغات تازه در هر ماه زياد بود، مردم وقت و نيروی جذب آنها را نداشتند و آنها را در غير مورد به کار میبردند؛
🔻مثلاً کلمۀ «جنبش» که در علم فيزيک به جای کلمۀ «حرکت» اخذ شده بود، خبرنگاران جرايد هر جا قبلاً کلمۀ «حرکت» را استعمال میکردند به جای آن کلمۀ «جنبش» را قرار دادند و نوشتند مثلاً که: «فرماندار کردستان به سوی مرکز جنبش کَرد»!
🔻يا کلمۀ «اندام» که در علوم طبيعی به جای کلمۀ «عضو» اختيار شده بود، در ادارات دولتی و روزنامهها همهجا کلمۀ «عضو» را مبدّل به «اندام» میکردند و مثلاً مینوشتند: «فلانی اندام کميسيون برنامه شد»!
🔻يا کلمۀ «ارزيابی» که در اصطلاح بانکی به جای «تقويم» گرفته شده بود، در مکاتبات اداری و مطابع، آن را به جای «سالنما» و «گاهنامه» به کار میبردند!
🔻يا کلمۀ «بازنشسته» که در خدمت اداری به جای «متقاعد» اخذ کرده بودند، در مراسلات رسمی به جای «قانعشده» (در اثر استدلال و احتجاج) استعمال میکردند.
🔻ادارات دولتی و جرايد در اين قسمت به حدی افراط و ايجاد اختلال کردند که من پس از تأسيس ادارۀ کل انتشارات ناگزير شدم مقالات و جزوهای برای راهنمايی دبيران و منشيان وزارتخانهها و نويسندگان روزنامهها تهيه و طبع کنم و اين کار را با کمک رشيد ياسمی انجام و رسالهای تحت عنوان «آرايش و پيرايش زبان» در دیماه 1319 انتشار دادم. رسالۀ مذکور به حدی مفرّح بود و مطبوع افتاد که ظرف چند روز نسخ آن ناياب شد.
https://www.postbook.ir/uploaded/119-z.jpg
🔻🔻🔻
@post_book
❇️ گزارش خواندنی عيسیخان صدیق از سه مهمان اروپايی کنگرۀ هزارۀ فردوسی
🔻در مدت انعقاد کنگره در تهران، به دستور فروغی، من از «سر دنيسراس» رئيس مدرسۀ السنۀ شرقی لندن، و از «درينکواتر» شاعر و نويسندۀ نامدار انگليسی، و «پاگليارو» استاد زبان و تاريخ ايران در دانشگاه رم، در کاخ صارمالدوله که نزديک خانهام بود پذيرايی میکردم. در مسافرت از تهران به طوس نيز با همان سه نفر در يک اتومبيل عازم مشهد شديم...
1️⃣ در آن تاريخ «سر دنيسراس» حدود شصت و پنج سال داشت و از شاگردان قديمی پروفسور براون بود، ولی از حيث دانش و اخلاق شباهتی به استاد خود نداشت؛ زيرا پس از ياد گرفتن زبان فارسی در 1900 ميلادی مدت چهارده سال در هندوستان خدمت کرده و همين مسئله در اخلاق و رفتار او تأثير فراوان کرده بود. در آن موقع هندوستان مستعمره بود و هندیها به حدی نسبت به زمامداران انگليس تأدّب نشان میدادند که کبر و غرور در آنان ايجاد میشد. اتباع انگليس مقيم هندوستان به هر کشوری میرفتند تصور میکردند با بوميان هند سروکار دارند و نخوت در رفتار و کردار آنها هويدا بود.
🔻«سر دنيسراس» نيز تا حدی متکبر مینمود در صورتی که پروفسور براون در درسها و سخنرانیها و کتب خود يادآوری میکرد که در ايران ادب و فروتنی و مهماننوازی مردم را بايد از عبوديت نسبت به خارجه بهکلی جدا دانست و طرز رفتار با ايرانيان بايد با رعايت حيثيت و شئون ملی و تاريخی باشد.
🔻«سر دنيسراس» بيشتر اهل معاشرت و تمتعات دنيوی و تشريفات بود و به لقب و نشان و لباس فاخر و عنوان و جاه و جلال و عضويت مجامع و انجمنها و باشگاهها اهميت میداد و در هيچ يک از رشتههای شرقشناسی اطلاعات عميق نداشت. از بيست جزوه و رساله و کتاب که تأليف کرده بود تنها چهار جلد راجع به ايران و از اينها يکی در باب زندگانی و عصر عمر خيام بود و بقيه راجع به ترکستان و مغولستان و هندوستان. در کنگرۀ تهران نيز نطقی ايراد نکرد ولی بر خلاف انتظار، در عرض راه بسيار شوخ و بذلهگو بود.
🔻«سر دنيسراس» از آغاز تأسيس مدرسۀ السنۀ شرقی در لندن در 1916 رياست آن را بر عهده داشت. در آن سال من در دانشگاه کيمبريج معاون پروفسور براون بودم و رياست مدرسۀ مذکور به او پيشنهاد شد، ولی عشق او به پژوهش و اتمام تاريخ ادبی ايران که بزرگترين اثر مهم او است مانع قبول آن شغل شد. پروفسور براون شاگرد سابق خود پروفسور نيکلسون را برای اين کار پيشنهاد نمود. وی نيز در دريای عرفان غرق و به نقل کتاب مثنوی به انگليسی مشغول بود و معذرت خواست، بالاخره به پيشنهاد پروفسور براون تأسيس و رياست مدرسه به سردنيسراس واگذار شد و در حضور جورج پنجم پادشاه انگلستان در همان سال گشايش يافت.
2️⃣ همسفر ديگر ما «درينکواتر» آشنا به زبان فارسی نبود ولی از تاريخ و ادبيات ايران آگاهی داشت و بيش از پنجاه سال از عمرش گذشته بود. با قامتی بلند و سيمايی نجيب و جذاب و چشمان آبی و موی سفيد بود. کم حرف میزد و هر وقت مطلبی را عنوان میکرد با صدای ملايم و مطبوع بود. در جلسات کنگره لطف طبع و حساسيت خود را در اشعاری که سروده بود ظاهر ساخت. اشعار او را ملکالشعرا بهار از روی ترجمه در پنجاه بيت به سلک نظم کشيده بود که اينک نمونۀ آن:
ز غوغای مغرب به تنگ آمدم
سوی کشور داستانها شدم
چو ز انديشه و رنج گشتم پريش
مرا خواند فردوسی از شهر خويش...
3️⃣ سومين همسفر در راه طوس «پاگليارو» استاد زبانهای ايران مردی بود ساکت و آرام. مانند تمام اشخاصی که به تحقيق در زبانهای باستانی مشغولاند و با دنيای گذشته و الفاظ مهجور سروکار دارند، «پاگليارو» همواره در تفکر و تأمل فرو میرفت و کمتر در محاورات ما شرکت میجست. نطق او هم در کنگره راجع بود به متن پهلوی يادگار رزيران و کارنامۀ اردشير بابکان.
https://www.postbook.ir/uploaded/117-k.jpg
🔻🔻🔻
@post_book