1178
سوسن حاجیزاده شاهسوار روانکاو، نویسنده و پژوهشگر 👈 این کانال جهت مطالعهی بالینیکاران، افرادِ تحتِ روانکاوی و همچنین علاقمندان به موضوعاتِ زبان و اندیشه میباشد. @psychanalyste_88 👈 ارتباط با ادمین
«آنچه از گذشته به زبان نیامده، همیشه خاموش نمیماند؛ گاهی سالها بعد، در هیئتِ اعترافی دیرهنگام بازمیگردد. ناخودآگاه هیچگاه "تاریخ" را پاک نمیکند؛ آن را به شیوهٔ خودش تکرار میکند.»
برداشت آزاد از کتاب "نامهٔ کنراد" از فرد اولمان، ترجمهٔ نگار یونسزاده.
/channel/psychoanalysis96
👈این نکته خیلی جالبه، هشدار لوکا نیکولی دقیقاً اینجاست: روانکاو وقتی پولِ واقعیاش را نمیگیرد، هزینه را جای دیگری از بیمار پس میگیرد.
Читать полностью…
مراجع با درخواست تخفیف یا تقلیلِ پول، رگرس یا واپسروی کرده که در واقع میگوید:
«مرا مثل یک نوزاد بدون شرط دوست بدار؛ با من رابطهٔ حرفهای و قراردادی نساز؛ مادرِ من باش نه روانکاو من.»
در روانکاوی، چانهزنی و درخواستِ تخفیف گرفتن (اگر پای ناتوانیِ واقعیِ مالی در میان نباشد)، یک کنش اقتصادی ساده نیست؛ بازنماییِ ناخودآگاهِ یک فانتزی ارتباطی است.
بهبیان روشن، این درخواست دو لایهٔ بنیادین دارد:
۱. توهمِ استثنایی بودن (نارسیستیک)
۲. تقاضای عشق مادریِ نامشروط( رگرسیون)
اقتصادِ روانکاوی؛ وقتی اسکناسها سخن میگویند
گویا سالهای متمادی بر روی کاناپهی روانکاوی سخن گفتن از پول یا دستمزد، این ساحتِ مقدس را میآلود. اما نپذیرفتنِ شأن مادیِ این کار، روانکاو را در تلهٔ خودشیفتهٔ «منجیِ همهتوان» میاندازد؛ مادری دروغین و بینیاز که خشمِ ناشی از فرسودگیاش را پنهانی به آنالیزان پس خواهد داد. پول، پیش از هر چیز، صریحترین واقعیت در پیچیدهترین فانتزیهاست؛ مرزی مادی که مانع از سقوطِ رابطهی میان روانکاو_بیمار به توهمِ فرزندخواندگی یا وابستگیِ ویرانگر میشود و مدام یادآوری میکند که این قراردادِ دو انسانِ بالغ در جهان واقعی است.
از منظرِ لوکا نیکولی نیز در روانکاوی واقعی، پول؛ رقمی خنثی نیست، بلکه کاراکتری زنده در درامِ تحلیلی است که اسرار و ناگفتهها را بازی میکند. مثلاً تأخیر در پرداخت، خشم از نیازمند بودن است؛ چانهزنی بر سر حقالزحمه، تمنای استثنایی بودن و خریدنِ عشقِ مادری است؛ و پیشپرداختهای شتابزده، تلاش برای مهار و خریدنِ ذهنِ روانکاو است.
انتونی فرو همچنین توضیح میدهد که کار تحلیلگر، درافتادن به جنگ اعصاب یا رفتار کردن در نقش طلبکار/مدیر مالی نیست؛ بلکه رصد کردن این است که پول در تعامل میان این دو ذهن در حال بازنمایی کدام تعارض پنهان است.
اگر روانکاوی معاصر این تنِ گوشتوپوستدارِ اقتصاد را به رسمیت نشناسد، یا به کالایی تجملی و موزهای برای قشری مرفه بدل میشود، یا در هاضمهٔ واکاویهای سطحیِ نئولیبرال از بین میرود. بقای روانکاوی در گرو شجاعتِ پذیرش این مرز است: پول بهای تداومِ امکانِ اندیشیدن است.
📚Ferro, Antonino, and Luca Nicoli. The New Analyst’s Guide to the Galaxy: Questions About Contemporary Psychoanalysis.
/channel/psychoanalysis96
از طرفیدیگر، فرامن بیرحمانه شلاق میزند: «تو که میدانستی، چرا نتوانستی خشمگین نشوی؟» و والد به سوگندی واکنشی پناه میبرد: «دیگر هرگز خشمگین نخواهم شد.» اما حذف ارادی خشم، سرکوبی پیشدستانه است؛ و هر عنصرِ واپسراندهشدهای راهی جز بازگشت در طغیانهای بعدی نخواهد یافت.
فراموش نکنیم کودک به والدی کامل نیاز ندارد، والدی «بهاندازهٔ کافی خوب» به تعبیر وینیکات میخواهد. همانطور که ادوارد ترونیک پژوهشگر مشهور نشان میدهد، پیوندِ ایمن در هماهنگی بینقص نیست، بلکه در توانایی مداوم برای «گسست و ترمیم» شکل میگیرد. لغزش، خصلت روان است؛ آنچه سرنوشت رابطه بخصوص والد_کودک را میسازد، شجاعتِ لحظهٔ بازگشت است: خروج از موضع دفاعی، شکستن قهرها و پذیرش سهم خود.
این ترمیم به کودک امنترین درس زیستن را میدهد: پیوندِ عاطفی، از خطاهای انسانی ما جانسختتر است.
/channel/psychoanalysis96
سوژهشدنِ کودک، از دلِ تفاوتها و گسستهای کوچکِ میانفردی سر برمیآورد.
ادوارد ترونیک
/channel/psychoanalysis96
گسست و ترمیم در اتاق روانکاوی: آنجا که واکاوی آغاز میشود
در ارتدوکسی روانکاوی، فانتزیِ روانکاوِ آینهوار و خطاناپذیر سالها مسلط بود؛ تصویری منزه که هر لغزش در آن، تهدیدی علیه فرایند واکاوی تلقی میشد. اما در روانکاوی معاصر و با تکیه بر دریافتهای ادوارد ترونیک، اتاق تحلیل فضایی است که بیش از هماهنگیهای شیک و تفاسیر بینقص، بر محور «گسست و ترمیم» جان میگیرد.
گسست در اتاق روانکاوی گریزناپذیر است؛ لحظهای که روانکاو خستگی، کجفهمی یا پیشداوری ناهشیار خود را بازمیتاباند، جلسهای که دیر میشود، یا تفسیری که به خطای همدلانه میانجامد و بیمار را در حس تنهایی، طرد یا خشم فرو میبرد. برای بیماری که در تاریخچهٔ تروماتیک خود با والدینی سنگی، تلافیجو یا شکننده زیسته، این گسست بلافاصله بهمثابه بازتولیدِ ترومای گذشته و بیارزشیِ پیوند ادراک میشود: وحشت از اینکه رابطه دیگر قابل بازیابی نیست.
/channel/psychoanalysis96
این اقتصادِ حجیمِ روانی، تجلیِ همان پدیدهای است که آبراهام و تورک آن را "شبح" مینامند؛ بازگشتِ اسرارِ بینام و نشان و تراژدیهای خفه شدهیِ دیگران در تن و روانِ وارثان.
شبح، بازگشتِ مردگان نیست، بلکه حیاتِ سمج و خاموشِ کارِ ناتمامِ آنها در ناهشیار ماست. حسِ دردناکِ فاصله داشتن از ریتمِ متعارفِ زندگی و دستوپا زدن در چرخدندههای یک تقلای بیوقفهی بقا، گواهی است بر اینکه سوژه در میدانِ مینِ گذشتهای گنگ میدَود که سنگلاخهایش پیشتر در خاکِ نسلِ او کاشته شدهاند. آگاهی یافتن از کریپتِ درونی و رویارویی با این شبحِ درونی، تنها راهِ رهایی از این توهمِ فرساینده است؛ گامی ژرف برای اینکه سوژه دریابد تقلای او برای بقا، نشانهی کاستی نیست، بلکه تاوانِ سنگینِ مرمتِ میراثی است که به اجبار به او سپرده شدهاند تا شاید روزی در روشنیِ کلام و سوگِ حقیقی، آرام گیرد.
📚"L'écorce et le noyau", Nicolas Abraham et Maria Torok(1987).
/channel/psychoanalysis96
«شبحِ درونِ ناهشیار، بازگشتِ یک مرده نیست؛ بلکه کارِ ناتمامِ مردگان است که در درونِ زندگان به حیاتِ مرموزِ خود ادامه میدهد. شبح، صدایِ خاموشِ رازی است که هرگز به زبان نیامده، اما تمامِ اعضای خاندان ناچارند به سازِ آن برقصند.»
به نقل از نیکولاس آبراهام و ماریا تورک در کتابِ فرانسوی «پوست و هسته».
/channel/psychoanalysis96
بیماریِ ما انسانها، "بهنجار بودن" است.
/channel/psychoanalysis96
روان آدمی از جایی آغاز میشود که هنوز کلمهای برای گفتن ندارد؛ در نخستین رابطهها، در نخستین ترسها، در نخستین تجربهی دیدهشدن و دوستداشتهشدن.
حتی آنچه بعدها "من" مینامیم، یکباره ساخته نمیشود؛ ذرهذره، در رابطه با جهان و آدمهایی که نخستین آینههای ما هستند، شکل میگیرد.
از طرفی شاید در کنار همین رابطهها و آینهها، رشد روانی بیش از آنکه تبدیلشدن به کسی دیگر باشد، بازگشت تدریجی به چیزی باشد که از ابتدا در اعماق وجودمان امکانِ بودنش را داشتهایم.
جیمز آستور روانکاو بریتانیایی
/channel/psychoanalysis96
"روایتی کوتاه از روانکاویِ کودکی که میخواست در آب حل شود"
در روانکاویِ وینیکات، جلساتِ بازی بیش از آنکه محلی برای تحلیلِ نمادها باشد، بستری برای «بودن» است. او کودکی را روایت میکند که در اتاقِ درمان، مجذوبِ لیوانی از آب شده بود. کودک مدام اسباببازیها را در لیوان میانداخت و تماشا میکرد که چطور در آب فرو میروند. این رفتاری نبود که بتوان آن را به سادگی به عقدههای ادیپی یا ترومای خاصی تقلیل داد؛ کودک درگیرِ «بقا» بود. او سعی داشت تجربهی «من» بودن را در میانهٔ طوفانی از اضطرابِ بدوی، جایی بیرون از خودش پیدا کند.
وینیکات در آن لحظه به جایِ آنکه مداخله کند یا بپرسد «چرا این کار را میکنی؟» یا به دنبالِ معنایی نهفته در آب بگردد، تنها شاهدِ این تکرارِ وسواسگونه بود. او میدانست که اگر بخواهد با کلماتِ خود، این بازی را تفسیر کند، در واقع «فضا و مرزهای روانی» کودک را شکسته است. او اجازه داد کودک در این تجربهی بدنی و حسیِ ساده، خودش را بازسازی کند. آن لیوانِ آب برای کودک، نه یک اسباببازی، که اولین «محیطِ امن» بود؛ جایی که کودک میتوانست اضطرابِ فروپاشیِ درونیاش را به دنیای بیرون منتقل کند و ببیند که این دنیایِ بیرون (تحلیلگر)، بدونِ فروپاشی، آن اضطراب را در خودش جای میدهد.
/channel/psychoanalysis96
👆در ادامهی بحثِ «ملحدِ مدرنی که ناهشیارش هنوز به خدا باور دارد»، بیایید به یکی از درخشانترین مفاهیمِ فروید در مقالهی ۱۹۲۵ او به نام «نفی» (Negation/Verneinung) نگاه کنیم.
وقتی بیماری در اتاق روانکاوی میگوید: «نمیخواهم با این حرفم بگویم که از مادرم متنفرم»، فروید بلافاصله میفهمد: «پس او از مادرش متنفر است!»
اما نکته اینجاست: بیمار دروغ نمیگوید. او واقعاً فکر میکند که «نمیخواهد بگوید». این «نفی»، روشِ هوشمندانهی ذهن است برای اینکه حقیقتِ ناهشیار را واردِ «آگاهی» کند، اما همزمان آن را به عنوانِ «حقیقت» نپذیرد.
حالا این چه ربطی به آن ملحدِ مدرن دارد؟
وقتی ملحدِ مدرنِ امروزی با غرور میگوید: «من به خدا اعتقادی ندارم»، او دقیقاً در حالِ استفاده از مکانیزمِ «نفیِ فرویدی» است. او حقیقتِ ناهشیارش را (که همان باور به قانونِ بزرگ یا «خدا» است) بیرون میریزد، اما آن را با پیشوندِ «من به ... اعتقادی ندارم» بستهبندی میکند تا بتواند با آن کنار بیاید.
/channel/psychoanalysis96
در فرایند روانکاوی، فراتر از واکاویِ نوروزها و آسیبهای ساختاری گذشته، هدف اصلی، گشودنِ فضایی است برای "شدن"؛ فضایی که در آن سوژه، فارغ از حافظه و تمنایِ روانکاو، مجالی مییابد تا حقیقتی از خویشتن را متولد کند که پیشتر هرگز وجود نداشته است.
هدف روانکاوی این نیست که بیمار دربارهی گذشتهاش یا حتی روزمرگیش حرف بزند و درمان شود، بلکه هدف این است که بیمار در جلسات "به خودش تبدیل شود".
/channel/psychoanalysis96
بله مثال میزنم از اتفاقاتی که در سوپرویزیونها برای روانکاوان شناخته میشود:
۱.چشم دوختن مکرر به ساعت و پایان دادن جلسه سر دقیقهی مثلا چهلوچهارم
۲. خوابآلودگی، خمیازههای پنهانی و حواسپرتی در طول صحبتهای بیمار
۳. پرتاب تعبیرهای نابهنگام، طعنهآمیز و گزنده به بهانهی تفسیر مقاومت
۴. لغو راحت و بیدغدغهی جلسات با یک پیامک کوتاه و بدون جبران وقت
۵. سکوتهای یخزده، امتناع از همدلی و دادن پاسخهای خشک و کلیشهای
۶. گوش ندادن عمیق و از دست رفتن توان رویاورزیِ مشترک در جلسه
۷. بدهکار کردن اخلاقیِ بیمار و خفه ساختن هرگونه خشم و انتقاد در گلویش
اگر روانکاو به جای واکاوی، تسلیم این فانتزیها شود، قابِ روانکاوی میشکند و تحلیل به بازیِ ناکامِ نجاتبخشی و خشمِ پنهان بدل میگردد.
Читать полностью…
وقتی تخفیف میگیرد، ناخودآگاهش نارسیستیک چنین تعبیر میکند:
«من با بقیه فرق دارم؛ من آنقدر خاص، جذاب یا آسیبپذیرم که قانون به خاطر من شکسته شد. من برتری ویژهای نسبت به سایر بیمارانِ او دارم.»
گویا بحث بسیار جذابیست که اینطور پیگیرانه زوایای آن را واکاوی میکنید و پرسش میکنید. میپرسید اینکه اوضاع اقتصادی وخیمه با درخواستهای مراجعین جهت تقلیل چه کنیم؟
خلاصهی فشردهی این بحث چنین است👇
«پول، بهای تداومِ امکانِ اندیشیدن است؛ مرزی که اجازه میدهد جنونِ فانتزی در بستر امنِ یک قراردادِ انسانی مهار شود و به گردش درآید.»
لوکا نیکولی روانکاو ایتالیایی
/channel/psychoanalysis96
فراتر از عقلانیت؛ تبارشناسی خشم و ترمیم در والدگری
والدگری نقطهای است که در آن، نظریهها در برابر هیجانهای عمیقِ پیوند فرو میریزند. در مواجهه با فرزند، کسی نمیتواند ناظری منزه و خردمند بماند؛ والدگری ورود به گردابِ روابط ابژهای و نیروهای ناهشیار است. از همین روست که آگاهترین ذهنها نیز بارها در تلهٔ خشم و برونریزی گرفتار میشوند.
فرزند همزمان «پارهای از خودِ فرد» و «یک دیگریِ مستقل» است؛ نافرمانی او، تهدیدی برای تمامیت ایگوی والد ادراک میشود. از سوی دیگر، رفتار کودک نقاط تثبیت و زخمهای کهنهٔ فرد را احضار میکند؛ در اوج خشم، این کودکِ گذشتهٔ خودِ فرد است که دارد با والدِ تاریخ زیستهاش تسویهحساب میکند.
/channel/psychoanalysis96
اما روانکاوی دقیقاً از دلِ همین گسست متولد میشود، درصورتیکه روانکاو در موضع اقتدار، توجیهِ تکنیکال یا فرافکنیِ تقصیر به مقاومتِ بیمار پناه نبرد.
اهمیتِ نگاهِ ترونیک در اتاق تحلیل این است: سلامت رابطه در حفظ یکدستی و سازگاری ابدی نیست، در شجاعتِ تاب آوردن گسست و ورود به کارِ دشوارِ ترمیم است.
هنگامی که روانکاو گسستِ رخداده را میبیند، سهم ناهشیار خود را در این شکست تصدیق میکند و اجازه میدهد خشم و ناامیدیِ بیمار نامیده و زیسته شود، ترومای گذشته از نو بازنویسی میشود. بیمار برای نخستین بار در تجربهای واقعی و بدنی درمییابد که میتوان از دستِ دیگری خشمگین شد، پیوند میتواند ترک بردارد، اما این گسست به نابودی، قهر یا تلافی نمیانجامد. آگاهی در کمالِ تفسیرها رخ نمیدهد؛ بلکه در تجربهٔ بازگشت، بقای پیوند و قوامِ دوبارهٔ رابطه پس از فروریختن است.
/channel/psychoanalysis96
سلامتِ رابطه در بینقص بودن و هماهنگی مداوم نیست؛ در توانایی "بازگشت و ترمیم" است.
ادوارد ترونیک پژوهشگر حوزه روانکاوی تحولی
/channel/psychoanalysis96
روانکاویِ نسلها: تروما و مقبرهی پنهان
ما تنها در زمانِ حالِ خویش نفس نمیکشیم و وزنِ زندگیِ خود را به تنهایی بر دوش نمیکشیم؛ بلکه وارثان و نگهبانانِ کارگاههای مخروبهای هستیم که نسلهای پیشین، بیآنکه توانِ سوگواری یا کلامی برای بیانش داشته باشند، در ناهشیار ما به میراث گذاشتهاند. در منظرِ اصیلِ روانکاوی کلاسیکیِ نیکولاس آبراهام و ماریا تورک، تروماهای مکتوم و رازهای اعترافنشدهیِ اجداد، گمگشته و نیستونابود نمیشوند، بلکه به درونِ ساختارِ روانیِ نسلِ بعد نفوذ میکنند. اینجاست که مفهومِ "کریپت یا مقبرهی روانی" سر برمیآورد؛ پناهگاهی نفوذناپذیر که در آن، تجربه نه برای رشد و بالندگی، بلکه برای صیانت از رازی مرگبار و ناگفته، در حصاری سنگی محبوس میماند. سوژهای که زیرِ این بارِ گران نفس میکشد، بخشِ عظیمی از لیبیدو، و پویاییِ روانیِ خود را بیآنکه بداند، صرفِ حفظِ دیوارهای این مقبره و پاسداری از مرزهای این حرمتِ پنهان میکند؛ فرآیندی فرسایشی که ریشهی اصلیِ آن حسِ گزندهی «عقبماندن» و درجا زدن در اقتصادِ بقاست، در حالی که او در حقیقت عقب نمانده، بلکه معمارِ خاموش و رنجوری است که دارد دیوارهای فرو ریختهیِ نیاکانش را سرپا نگه میدارد.
/channel/psychoanalysis96
عبور از توهمِ سلامت روان
بزرگترین فریبِ زمانهی ما، تعریفِ "سلامتِ روان" به عنوانِ رسیدن به تعادل، آرامش یا "خویشتنِ یکپارچه" است. ما در اتاقهای رواندرمانی، بهجای آنکه به دنبالِ "حقیقت" باشیم، اغلب به دنبالِ "سازگاری" هستیم؛ یعنی تلاش برایِ آنکه بتوانیم در ساختارِ معیوبِ جامعه، دوباره "کارکرد" پیدا کنیم.
اما سلامتِ روانی نسبی، نه در "خوب بودن"، که در "شجاعتِ ناتمام بودن" است. به قولِ آدام فیلیپس، اگر شما به دنبالِ یک "منِ" کامل و بینقص هستید، در حالِ فرار از زندگی هستید. انسانِ نسبتاً سالم، آن کسی نیست که قطعاتِ درونیاش را بههم چسبانده تا تصویری زیبا از خود بسازد؛ بلکه کسی است که شجاعتِ زیستن در میانِ تکهتکهها، تضادها و سایههایش را داشته باشد.
ما باید بیاموزیم که "گورستانِ زندگیهایِ نزیستهمان" را بپذیریم. هر کدام از ما حاملِ هزاران "منِ دیگر" هستیم که هرگز فرصتِ بودن نیافتند. سلامتِ روان، نه دفن کردنِ این حسرتها، که همنشینیِ آگاهانه با آنهاست. رنجِ ما انسانها بیماری نیست.
درنهایت روزِ سلامتِ روان، روزِ "درمان" نیست؛ روزِ "بیدار شدن" از خوابِ سنگینِ "بهنجار بودن" است. بیایید دست از تلاش برایِ "بهتر شدن" برداریم و در جستجویِ "واقعیتر شدن" باشیم؛ حتی اگر این واقعیت، دردناک، تکهتکه و مبهوتکننده باشد.
/channel/psychoanalysis96
ژاک لکان همواره به عنوان یکی از پیچیدهترین نظریهپردازان تاریخ روانکاوی شناخته میشود، اما در پسِ این مفاهیم انتزاعی، بالینگری بدیع و وفادار به ریشههای فرویدی نهفته است.
این کتاب پرده از راز اتاق درمان لکانی برمیدارد و شکاف همیشگی میان نظریههای غامض و کاربست بالینی را از میان میبرد. دنی نوبوس روانکاو و نویسنده کتابِ "ژاک لکان و کاربست روانکاوی فرویدی" با واکاویِ دقیقِ مفاهیمی چون «هدایت درمان»، «مداخلههای روانکاو» و «مواجهه با سوژه»، نشان میدهد که چگونه آموزههای لکان نه یک انحراف، بلکه رادیکالترین و اصیلترین بازگشت به تکنیکهای فروید است.
📚نویسنده: دنی نوبوس (Dany Nobus)
📖مترجم: محمدرضا میرشاهعلی
نشر: مهربان
/channel/psychoanalysis96
این همان لحظهای است که وینیکات آن را «فضای انتقالی» مینامد. او به ما نشان میدهد که بازسازی روانی در تحلیل، لزوماً با «فهمیدن» رخ نمیدهد، بلکه با «تحمل کردن» آغاز میشود. زمانی که روانکاو، در کنارِ کودکِ مشوش، سکوت اختیار میکند و اجازه میدهد که تجربهی خامِ او به تدریج در حضورِ دیگریِ مهربان( فردی که آسیب نمیزند)، شکل بگیرد، در واقع در حالِ فراهم کردنِ یک «محیطِ تسهیلگر» است. درسِ بزرگِ این کیس برای ما این است که گاهی، «حضورِ بیپاسخ» بزرگترین پاسخ است؛ چرا که به بیمار اجازه میدهد بفهمد که میتواند در حضورِ دیگری، بدون آنکه متلاشی شود، «باشد». این، دقیقترین تعریفِ کارِ روانکاوی در مکتبِ وینیکات است: نه تفسیرِ رنج، بلکه تبدیل شدن به ظرفی برای نگهداریِ آن.
کودک میخواست بداند:
آیا اگر من بخشی از واقعیت را (اسباببازی) در این محیط (آب) رها کنم، آیا محیطِ من (روانکاو/محیط) توانِ دربرگرفتنِ من را دارد؟
آیا این قطعاتِ پراکنده، در جایی امن حل و جذب میشوند یا از هم میپاشند؟
/channel/psychoanalysis96
پاییز، همیشه با سایهی فقدان آغاز میشود؛ با زخمی که طبیعت بر زمان میزند و تکرارش میکند همچون ریزشِ برگها و عریانیِ شاخهها.
و انسان در ارتباط با پاییز تنها سوژهای است که خودش را در "آینهی زوال" تماشا میکند و خود را برایِ "زیستن" بازمییابد.
بیایید اندکی به این آوای پاییزی گوش بسپاریم؛ نه برای فرار به سویِ «حالِ خوب»، که برای تابآوردنِ این فضای سنگین؛ تا شاید بتوانیم در بطنِ این تکرار، زندگی را عمیقتر نفس بکشیم.
پاییزتان، سرشار از مواجهه با حقیقتِ خویش.
🍂🍁
/channel/psychoanalysis96
پارادوکسِ «ملحدِ مدرن»
ببینید، این یک توهمِ بزرگ است که فکر کنید با کنار گذاشتنِ دین، آزاد شدهاید. ملحدِ مدرنِ امروزی فکر میکند چون دیگر به خدا باور ندارد، پس قید و بندها را شکسته است. اما اشتباهِ او اینجاست: او در ناهشیارش، متدینتر از هر مؤمنی است!
در دنیای مدرن، دیگر خبری از آن «مؤمنِ ریاکار» نیست که در خفا گناه میکرد. ما حالا با تیپِ جدیدی طرفیم: «لذتجویِ بیخیال»؛ کسی که مدام در حالِ جستجوی خوشی و سعادت است. اما نکتهی طنزِ تلخ اینجاست: او اصلاً نمیتواند لذت ببرد! چرا؟ چون «فرامن» او، حالا که خدا از صحنه حذف شده، وحشیتر و بیرحمتر از قبل عمل میکند.
وقتی خدا را حذف میکنید، قانونِ او از بین نمیرود؛ بلکه به «درونِ» شما کوچ میکند. برای همین است که ملحدِ مدرن، «ممنوعیت» را واپس میزند. او نمیتواند بدونِ احساسِ گناهِ پنهان، از چیزی لذت ببرد؛ چون در ناهشیارش، هنوز همان «قانونِ بزرگ» حضور دارد و در خوشیهایش خرابکاری میکند.
اسلاوی ژیژک
/channel/psychoanalysis96
در روانکاوی، دانستنِ علت یک تکرار الزاماً به معنای پایان آن نیست. ممکن است بدانیم چرا میترسیم یا چرا انتخابی خاص را تکرار میکنیم؛ و با این حال، همچنان همان مسیر را برویم.
پس شاید پرسش فقط این نباشد: که «رنجِ من چه معنایی دارد؟» بلکه: «من در این رنج چه چیزی را تکرار میکنم؟» مهم باشد.
عطار میگوید آنکه از مصیبت عبور کرده، دیگر در پی معنای آن نیست.
شاید جایی در مسیر روانکاوی، پرسش از «معنای رنج» باید جای خود را به فرایندی عمیقتر بدهد:
من، در برابر این رنج، چه کسی شدهام؟
/channel/psychoanalysis96