1178
سوسن حاجیزاده شاهسوار روانکاو، نویسنده و پژوهشگر 👈 این کانال جهت مطالعهی بالینیکاران، افرادِ تحتِ روانکاوی و همچنین علاقمندان به موضوعاتِ زبان و اندیشه میباشد. @psychanalyste_88 👈 ارتباط با ادمین
با توجه به مطالب بالا دوستان بسیاری پرسش میکنند و درخواست دارند که سه گزینه زیر را از نظر تفاوت و کارکرد بررسی کنیم.
1. Acting out
2. Passage à l’acte
3. Act
/channel/psychoanalysis96
در روانکاوی نیز چنین است، مسئله تنها «دانستن حقیقت» نیست، بلکه «زمانِ مناسب برای مواجهه با حقیقت» است. اگر روانکاو صرفاً معنایِ ترومای بیمار را کشف کند و بلافاصله آن را به او بازگرداند، نه تنها او را واکاوی نکرده، بلکه ممکن است ساختار روانی او را آشفته کند. حقیقتِ روانی، کالایی نیست که بتوان آن را بیواسطه تحویل داد. هنرِ روانکاو در این است که بداند بیمار چه زمانی آمادگیِ پذیرشِ آن حقیقت را دارد؛ کنش در اینجا، تنظیمِ دقیقِ زمانِ مواجهه است.
در سیاست نیز همین منطق حاکم است. انجام دادنِ «کار درست» در «زمان غلط»، میتواند به فاجعه بینجامد. چهبسا کنشی که در ظاهرِ اخلاقی یا انقلابی است، اما به دلیلِ ناآگاهی از زمانبندیِ وضعیت یا فقدانِ موضعِ درست، تنها به تقویتِ وضعیتِ موجود کمک کند. ژیژک بهدرستی اشاره میکند که حتی «انجام ندادنِ هیچچیز»، گاهی از انجامِ کارِ درست در زمانِ غلط، کنشِ عاقلانهتری است.
/channel/psychoanalysis96
لکان پنج عامل برای تعریف پارانویا مطرح کرد:
شخصیت، عوامل روانزاد، روند، ناسازگاری و توازی.
نامی از ژرژ پولیتزر نبرد، اما درواقع از اثر او در زمینۀ روانشناسی انضمامی، بهویژه نقد مبانی روانشناسی، استفاده کرد که در سال ۱۹۲۸ منتشر شده بود. اما اصطلاح شخصیت را از رَمون فرناندز وام گرفت که به نظرش تحت تأثیر سه چیز قرار داشت: تکامل زندگینامهای یعنی نحوۀ واکنش نشاندادن سوژهها به تجربۀ شخصی؛ خودانگاره یعنی نحوۀ بهآگاهیآوردن تصاویری که از خود دارند؛ و تنشِ روابط اجتماعی که یعنی برداشت آنها از چگونگی اثرگذاری خود بر دیگران.
لکان با این تعریف، چنانکه فروید نیز پیش از او چنین کرده بود، خصوصیتی را معرفی کرد که در سراسر دوران کاریاش تکرار شد. در سال ۱۹۳۲ سوژه را صرفاً مجموع بازنماییهای آگاه و ناآگاه میدانست که به طور دیالکتیکی در روابط فرد با سایر افراد و کلاً جامعه وارد عمل میشد. به عبارت دیگر داشت سوژه را در چارچوب پدیدارشناسی روانپزشکی معرفی میکرد. شخصیت سازمان خاصی داشت که وجه پدیدارشناسانه را اصلاح میکرد.
به نقل از «ژک لکان»
/channel/psychoanalysis96
چیزی که دریافت این بود که باید غم را از انحصار خود در آورَد. وقتی غم را تنها از آنِ خود میدانی به آن گرفتار میشوی، اما زمانی که از انحصار خود بیرون کنی به داشتۀ جمعی بدل میشود. چیزی که مال همه باشد انگار مال هیچ کس نیست. احساس کرد آنقدر غم را به خود نزدیک کرده که از شناخت آن باز مانده است.
برای اینکه چیزی را بشناسی باید آن را از خود دور کنی. او به قدری با غم یکی شده بود که از آن بیگانه گشته بود. غم مثل یک زخم داخلی مدام او را از درون میخورد. چارۀ کار را در آن دانست که غم را از درون خود بیرون کند. باید آنرا آنقدر بازگو کند که با غمهای دیگران بیامیزد و به غم عموم تبدیل شود. آن وقت است که مال همه خواهد بود و مال هیچ کس.
"بخشی از رمان دخترانِ خاک"
/channel/psychoanalysis96
حتی در شیرینترین و عاشقانهترین خاطرات نیز کینه و انتقامجویی پنهان است.
/channel/psychoanalysis96
«پایانی که آغاز من است» واپسین گفتوگوی ترتسانی با پسرش است؛ روایتی تأملبرانگیز و عمیق از یک عمر زیستن در متنِ حوادث بزرگ قرن بیستم.
نویسنده که سالها در ویتنام، چین، کامبوج، هند و آسیا، از دل جنگها و انقلابها گزارش تهیه کرده بود، در این کتاب از سطح رویدادها فراتر میرود و به معنای آنها میاندیشد.
این اثر نه صرفاً خاطرهنگاری است و نه تحلیل سیاسی؛ بلکه نوعی وصیت فکری است. ترتسانی در این کتاب بر چند نکته بنیادین تأکید میکند:
ـ تاریخ بستر ضروری فهم هر حادثه است؛ بدونِ مطالعهی تاریخ، اندیشه سست شده و به سبب آن سطحینگری میآورد.
ـ انبوه خبر و شتاب رسانهای، هرگز جایگزین درک عمیق و تامل نمیشود.
ـ ایدئولوژیها میآیند و میروند، اما انسان و رنج او باقی میماند.
ـ پیشرفت تکنولوژیک، اگر با رشد اخلاقی همراه نباشد، توهمی بیش نیست.
ـ فهم جهان مستلزم تأمل، مکث و گاه فاصله گرفتن از هیاهوست.
- غرب زندگی را به مصرف و اقتصاد فروخته است؛ شرق هنوز به آرامش ذهنی، تأمل و خردِ معنوی باور دارد.
- غرب دچار سرعتزدگی، برنامهریزی، کنترل و شتاب است، ولی جریان زندگی در شرق آرام میگذرد حتی شرقیها با مرگ و بحرانها راحتتر مواجه میشوند.
این کتاب بیش از آنکه دربارهٔ سیاست باشد، دربارهٔ نگاه است؛ دربارهٔ اینکه چگونه باید جهان را دید، تاریخ را فهمید و زیستنی آگاهانه را برگزید. اثری برای آنان که به تأمل تاریخی، تجربهٔ زیسته و معنای زندگی علاقهمندند.
📘 از کتابِ "پایانی که آغاز من است."
نوشتهٔ تیتسیانو ترتسانی
/channel/psychoanalysis96
لکان بهرغم گرایشهای ضدپارلمانی و نیهیلیستی و مواجههاش با سوررئالیسم هرگز کوچکترین علاقهای به مبارزه برای هیچگونه آرمانِ انقلابی در راه آزادی از خود نشان نداد. هیچوقت یک کمونیست نبود و هرگز نامش روی یک رسالۀ سیاسی دیده نشد...
اما غیرسیاسیبودن لکان بدان معنا نیست که هیچ علاقهای به امور سیاسی نداشت. درست برعکس.
نتیجۀ اجتناب او از تعهداتِ شخصی عملی شیفتگی آشکارش به افراطیترین اشکالِ قدرت بود: قدرتِ هیپنوتیزمکنندۀ دیکتاتورها، قدرت انتقالی آموزگاران، قدرت فریبکارانۀ مستبدان و قدرت وحشی جنون، وقتی قدرت در دستِ خود جنون قرار داشت.
مخلص کلام، مردی که خود سودای رهبری را در سر میپروراند، لذت میبرد از مشاهده و تفسیر اینکه تودۀ مردم چطور بندۀ اربابانشان میشوند و اسارت و انقیاد خود را با کمال میل میپذیرند.
از کتابِ "ژک لاکان"
زندگی و نظام فکری الیزابت رودینسکو
/channel/psychoanalysis96
فروید میگوید: "ببینید انسان چقدر ضعیف است و زود میمیرد. ببینید آدمی را که آنقدر عاشقاش هستید، در یک لحظه میگذارد و میرود. ببینید آنقدر طبیعت را کنترل میکنید، باز سونامی میآید. آیا با این سه موضوع، بشر میتواند خوشبخت شود؟
به هرحال در برابر نظم جهانی نمیتوان طغیان کرد اما شاید بتوان به مقداری از خوشی و لذت دست یافت که نوشیدن یک فنجان چای در کنار هم را از دست ندهیم.
/channel/psychoanalysis96
کاوش دربارهی زندگی انسان و تنهایی او در جهان موضوع مهمی است. جهانی که در واقع "دامی" بیش نیست و بشرِ مغرور و سرگردان، در ریسمانهای به هم تنیدهی آن، تلاش میکند و دستوپا میزند.
چگونه بارهستی را به دوش میکشیم؟
آیا "سنگینی" بار، هولانگیز و "سبکی" آن، دلپذیر است؟
بار هر چه سنگینتر باشد، زندگی ما به زمین نزدیکتر، واقعیتر و حقیقیتر است. در عوض، فقدانِ کاملِ بار موجب میشود که انسان از هوا سبکتر شود، به پرواز درآید، از زمین و انسانِ زمینی دورگردد، بصورت یک موجود نیمه واقعی درآید و حرکاتش هم آزاد و هم بیمعنا شود.
/channel/psychoanalysis96
امروزه نقطهٔ عطفِ بشر، جنون انسانی است. سیاست بخشی از آن است، بهویژه در بروزِ مرگبارش.
سیاست دیگر آن «عرصهای که آزادی انسانی در آن شکوفا میشود» نیست.
جهانِ مدرن با مشتقاتش که شامل جنگها، مرگها و خشونت اجتماعی است دیگر آن شکوه تمدن شهری را ندارد.
بنابراین جنون تبدیل به فضایی برای فردیتِ ضداجتماعی، غیرسیاسی و بهطرز پارادوکسیکال آزاد میشود.
برشی از کتاب خورشید سیاه
اثر ژولیا کریستوا روانکاو
/channel/psychoanalysis96
و اما کودکان...
این آسیب بهویژه در کودکان عمیق است و میتواند سالها بعد، در قالب اضطراب، گسست از خود یا ناتوانی در رابطهی امن، بازگردد.
از نظر وینیکات، پایان جنگ بهمعنای پایان آسیب نیست. اگر جامعه نتواند سوگواری کند و فقدانها را به رسمیت بشناسد، خشونت و میل به تخریب به شکلهای دیگر ادامه پیدا میکند.
جنگ در نهایت نشانهی شکستِ تخیل و بازی است؛ زمانی که دیگر امکان گفتوگو، نمادپردازی و تحملِ دیگری وجود ندارد و جامعه به کنشِ عینی و ویرانگر پناه میبرد.
/channel/psychoanalysis96
وینیکات در بخش «اهداف جنگ» نگاه متفاوتی دارد:
او میگوید جنگ فقط نبرد بر سر قدرت یا سرزمین نیست؛ در سطحی عمیقتر، تلاشی است برای حفظ «خانه». نه صرفاً خانهی فیزیکی، بلکه آن حسِ روانیِ امنیت، تداوم و تعلق. وقتی این حس در فرد یا جامعه تهدید میشود، واکنش میتواند بهشدت دفاعی و ویرانگر شود.
از نظر وینیکات، جنگ نشانهی فروپاشی کارکردهای نگهدارندهی جامعه است؛ جایی که اضطرابها دیگر قابلتحمل نیستند و به بیرون پرتاب میشوند، اغلب در قالب دشمنسازی.
تراژدی اینجاست که جنگ برای نجات «خانه» آغاز میشود، اما اغلب همان چیزی را ویران میکند که قرار بوده حفظ شود.
/channel/psychoanalysis96
آرام باش عزیز من، آرام باش
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک،
ترشح شادمانی.
گاهی هم فرو میرویم، چشمهایمان را میبندیم، همهجا تاریکی است.
آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون میآوریم
و تلالو آفتاب را میبینیم
زیر بوتهای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری، طالع میشود.
"از مجموعه شعرِ لبخند چاکچاک
اثر شمس لنگرودی"
/channel/psychoanalysis96
کریستوفر بولاس بهطور روانکاوانه به پیوند بین روانکاوی غربی و اندیشههای شرقی میپردازد و از چهرههای مهمی مثل مسعودخان در کنار فروید، وینیکات، یونگ و روزنفلد صحبت میکند. اینکه خان خیلی اوقات حتی به حرفهای بیمارانش گوش نمیداده و برای او سکوتها و آنچه بیمار نمیگوید اهمیت داشت.
بولاس با تأکید بر سکوت، تنهایی، و ارتباطات غیرکلامی که در اندیشههای شرقی مانند تائو یا کنفوسیوسی یافت میشود تامل بسیاری کرده است.
منبع مطالب فوق👆
Bollas, Christopher. China on the Mind. Routledge, 2012.
/channel/psychoanalysis96
آیا میتوان یک مدل واحد از روانکاوی را به همهی فرهنگها تعمیم داد، یا هر منطقهی جغرافیایی، فرهنگ و زبان خاص خود را برای رنج، معنا و درمان دارد؟
در سنتهای غربی، رنج اغلب چیزی است که باید به کلام درآید، تحلیل شود و به گذشتهی فردی بازگردانده شود. روانکاوی، فرایندی است برای کشف تعارضهای درونی و بازسازی «خود» بهعنوان واحدی مستقل.
اما در بسیاری از سنتهای شرقی، رنج الزاماً مسئلهای فردی نیست. معنا در پیوند با روابط، نقشها و نظم کلی زندگی شکل میگیرد. روانکاوی بیشتر به سمت ایجاد تعادل، هماهنگی و بازگشت به جریان طبیعی امور میرود، نه صرفاً واکاوی درونی.
/channel/psychoanalysis96
بنابراین، «کنش» آن لحظهای است که سوژه، صرفاً واکنشی هیجانی یا وظیفهمدارانه نشان نمیدهد. کنش، مداخلهای است که فرد، نسبتِ خود را با وضعیتِ موجود تغییر میدهد و از دلِ این تغییر، امکانِ تازهای میآفریند.
گاهی کنش یعنی «گفتن»، گاهی یعنی «سکوت»؛ گاهی «مداخله» و گاهی «عقبنشینی». اما در هر حال، کنش یعنی انجام دادنِ کارِ درست، از جایگاهِ درست، و در لحظهیِ درست. کنش، هنرِ پیوند زدنِ حقیقت به زمان است.
/channel/psychoanalysis96
کنش(Act): درنگ میان «بودن» و «شدن»
از منظر ژیژک، «کنش» (Act) صرفاً مترادف با «انجام دادنِ یک کار» نیست. کنش، مداخلهای است که از یک موضعِ درست، در نسبت با وضعیت، و در زمانِ مناسب انجام میگیرد؛ مداخلهای که ساختارِ حاکم بر یک وضعیت را دگرگون میکند.
بهطور خلاصه، مؤلفههای یک کنشِ اصیل عبارتاند از: موضع، زمانمندی و پیامد.
در این نگاه، «کنش» با «فعالیت» (Activity) مرزبندی دقیق دارد. انسان ممکن است بسیار فعال باشد؛ حرف بزند، اعتراض کند، کمک کند یا تصمیم بگیرد، اما هیچ «کنشی» انجام ندهد. زیرا فعالیتِ صرف، اغلب در خدمت بازتولیدِ همان نظمِ موجود است، در حالی که کنش، گسستی در آن نظم ایجاد میکند.
/channel/psychoanalysis96
"رنج و عاقبت رنجور"
هرکس که رنج میبرد میکوشد رنج خود را منتقل کند (یا با بدرفتاریکردن با کسی، یا با طلب ترحم از او) تا از رنج خود بکاهد، و بهراستی به این شیوه آن را کاهش میدهد. در مورد انسانی که به پایینترین درجه رسیده است، کسی که هیچکس بر او رحم نمیآورَد، کسی که امکان بدرفتاری با هیچکس را ندارد (اگر فرزند یا کسانی را نداشته باشد که او را دوست بدارند)، رنج در درونش لانه میکند و او را مسموم میسازد.
این قانون، مانند جاذبه، مطلق است. چگونه میتوان از آن رهایی جست؟ چگونه باید از نیرویی که شبیه به جاذبه است رهایی جست؟ میل به پراکندن شرّ به بیرون از خود یعنی هنوز این میل را دارم! اشخاص و اشیاء آنقدرها برایم مقدس نیستند.
سیمونوی در کتاب جاذبه و رحمت میگوید: باشد که هرگز چیزی را آلوده نسازم، هرچند یکسر به لجن تبدیل شده باشم. نیالودن هیچ چیز، حتی در اندیشه. حتی در بدترین لحظات نیز نمیخواستم یک پیکرهی یونانی یا فرسکویی از آنِ جوتو را نابود کنم. پس چرا چیزهای دیگر را خراب کنم؟ مثلاً لحظهای در زندگی یک انسان را که میتوانست در آن لحظه شاد باشد.
💫براستی شما با رنجهایتان چه میکنید؟
/channel/psychoanalysis96
حتی در شیرینترین و عاشقانهترین خاطرات نیز کینه و انتقامجویی پنهان است. نشخوارگرانِ خاطره این کینه را با عملیاتی زیرکانه لباسِ مبدَّل میپوشانند، که عبارت است از مقصردانستنِ خود بهسببِ همهی آن چیزهایی که درواقع، موجودی را که وانمود میکنند خاطرهاش را عزیز میدارند، مقصّرِ آنها میدانند.
به همین دلیل، باید دوری گزینیم از کسانی که در مواجهه با آنچه نیک و زیباست، با تظاهر به نفهمیدن و ناشایستهبودن، خود را سرزنش میکنند: فروتنیشان ترسناک است. چه کینهای از امرِ زیبا در اظهارِ کوچکیشان پنهان است! نفرتداشتن از هر آنچه دوستداشتنی یا ستودنی احساس میکنند، تحقیرکردنِ هر چیزی با لودگی و تأویلهای پست، در هر چیزی دامی دیدن که نباید در آن افتاد: سعی نکنید خود را از من زرنگتر نشان دهید [احمق خودتاناید].
تکاندهندهترین ویژگیِ انسانِ کینهتوز نه بدجنسیِ او، بلکه بدخواهیِ مشمئزکنندهی اوست، قابلیتِ خوارداشتش. هیچ چیز نمیتواند در مقابلِ این [قابلیت] مقاومت کند. او نه برای دوستانش احترامی قائل است، نه برای دشمنانش.
"ژیل دلوز از کتاب نیچه و فلسفه"
/channel/psychoanalysis96
زيگموند فرويد: ما میدانيم که دوران سوگواری، هر اندازه هم دردناک باشد، بهگونهای خودانگيخته روزی پايان میگيرد و وقتی از همۀ آنچه از دست داده است چشم بپوشد، خود نيز تضعيف میشود و از پا میافتد. آنگاه زمانی فرا میرسد که نيروی زندگیِ ما، دوباره رها میشود و اگر هنوز جوان و سرزنده و دارای نيروی حيات باشيم هدفهايی تازه و حتیالامکان مشابۀ هدفهای از دسترفتۀ پيشين، اما ارزشمند و ارزشمندتر، را جايگزين آنها خواهيم کرد.
اين اميد وجود دارد که در مورد تلفات و ضايعات و خسارات اين جنگ نيز همين روال پيش بيايد. زمانی که ما دوران سوگواری را از سر بگذرانيم، آنگاه معلوم خواهد شد که آيا نگرش ستايشآميز ما به سرمايههای فرهنگیمان، در اثر تجربۀ شکنندگی و بیثباتی آنها، آسيب ديده است. ما همۀ آنچه را جنگ نابود کرده است دوباره باز خواهيم ساخت؛ حتی شايد بر بنيانی استوارتر و پايدارتر.
از کتابِ «چرا جنگ؟»
نامهنگاری آلبرت آینشتاین و زیگموند فروید
/channel/psychoanalysis96
«نادیده گرفتن تاریخ باعث سطحینگری و ضعف اندیشه میشود».
/channel/psychoanalysis96
منابع:
📚بار هستی، میلان کوندرا، ترجمه پرویز همایونپور.
🎤گفتگوئی با زیگموند فروید، مصاحبه «جرج سیلوستر ویرک» با فروید، سال ۱۹۲۷
در عصر جدید هر کس تنها به زندگی و بقای خود فکر میکند و انگیزهی فردی شالودهی همهی کارها و فعالیتها شده است. انسان که خود را در گذشته "ارباب و مالک طبیعت" شناخته بود، با اندیشهی یکسونگرانه و خودمدارانهی خویش به واقع در دامی گرفتار آمده که "راه گریز به هیچ جا را ندارد". و ناگهان متوجه شده است که "مالک هیچ چیز" نیست!
نه ارباب "طبیعت" است، زیرا طبیعت کمکم از صحنهی کرهی زمین کنار میرود. نه ارباب "تاریخ" است، زیرا که تاریخ از کنترل او خارج شده است. و نه ارباب "خویشتن" است، زیرا نیروهای غیرعقلیِ روانش، او را هدایت میکنند.
/channel/psychoanalysis96
انسان، در حاشیهی قدرت
فروید در سال ۱۹۲۷، زمانی که ۷۰ سال داشت، در قسمتی از تنها مصاحبهی مفصلِ به جا مانده از وی، توسط "جرج سیلوستر ویرک نویسنده آلمانی" میگوید:
"من در برابر نظم جهانی طغیان نمیکنم. جنگ عملاً ثروت نسبی من را از بین برد، همچنین پساندازهای یک عمر مرا.
با این وجود، خوشبختانه؛ سن، بارِ بیش از حد سنگینی نیست. میتوانم ادامه بدهم و پیش بروم! کارم هنوز به من لذت میدهد."
"در هر حال، بیش از هفتاد سال زندگی کردهام. به قدر کافی برای خوردن داشتهام. از چیزهای زیادی چون رفاقت همسرم، مهرِ فرزندانم، حتی از غروبهای بسیاری لذت بردهام. رشد گیاهان را در بهار تماشا کردهام. اینجا و آنجا در زمانهای مختلف فشارِ دستی دوستانه متعلق به من بوده است. یک بار یا دو بار انسانی را ملاقات کردهام که تقریباً مرا درک کرده است. چه چیز بیشتری میتوانم بخواهم؟"
/channel/psychoanalysis96
📚منبع مطالب فوق:
Winnicott, D. W. (1986). Discussion of War Aims. In Home Is Where We Start From: Essays by a Psychoanalyst (pp. 87–94).
وینیکات جنگ را فقط یک رویداد سیاسی یا نظامی نمیداند، بلکه آن را بازگشت جامعه به وضعیتهای ابتداییِ روانی توصیف میکند؛ جایی که تحمل ابهام و پیچیدگی از بین میرود و جهان به دو قطبِ «ما» و «آنها» تقسیم میشود. در چنین وضعیتی، حقیقت اولین قربانی است، نه فقط بهخاطر دروغ، بلکه چون ذهنِ گرفتارِ اضطرابِ شدید دیگر توانِ فکر کردن را ندارد.
او تأکید میکند که جنگ بیش از هر چیز حسِ «خانه» را تخریب میکند؛ حتی اگر خانهها ویران نشوند، تجربهی امنیت، تداوم و اعتماد به جهان فرو میریزد و نوعی بیخانگیِ روانی شکل میگیرد.
/channel/psychoanalysis96
جنگ: دفاع از خانه یا اعتراف به فقدان آن؟
وینیکات جنگ را نه نشانهی قدرت، بلکه علامت شکست میداند: شکست جامعه در نگهداشتن اضطرابهایش. جنگ برای دفاع از «خانه» آغاز میشود، اما در عمل نشان میدهد که خانه—بهعنوان یک تجربهی روانی—مدتهاست فروپاشیده است.
/channel/psychoanalysis96
یامات: نام این جای هولناک چیست؟
زن: جهان.
یامات: این چه کار است که تو میکنی؟
زن: زندگی.
-فتحنامهی کلات
- بهرام بیضایی
/channel/psychoanalysis96
در این نگاه، سکوت هم میتواند حامل معنا باشد، همانطور که گفتار. البته که همهی دردها نیاز ندارند که گفته شوند تا التیام یابند.
شاید پاسخ این پرسش نه در انتخاب یکی از این دو، بلکه در پذیرفتن این باشد که روان انسان، بهاندازهی فرهنگهایش، زبانهای متفاوت دارد.
همانطور که بولاس تأکید میکند: «معنا همیشه نیاز به بیان کلامی ندارد؛ و بخشی از تجربهی روانی، زیسته میشود نه تفسیر.»
/channel/psychoanalysis96
بولاس میگوید: «ذهن انسان در قلبِ فرهنگ شکل میگیرد و نمیتوان تمامیِ تجربهها را با معیار غربی سنجید.»
/channel/psychoanalysis96