746
روان درمانی تحلیلی راه های تماس (واتس آپ و تلگرام): +491755234725 . . . . . www.psychoanalyst.ir کانال دیگر https://t.me/+RTKWKrN7CgQR0P86
فروید با مهربانی شاخهای شکوفهدار را نوازش کرد.
گفت: "من بسیار بیشتر به این شکوفه علاقهمندم تا به هر آنچه ممکن است پس از مرگ برای خودم اتفاق بیفتد."
@psychoanalyst_ir
.
.
.
.
حقیقت در شکاف سوژه
علی درخشنده
حقیقت در روانکاوی نه به منزله ی امری پنهان فهمیده میشود که در پایان آنالیز آشکار گردد، و نه دانشی است که بتوان آن را به تمامی تصاحب کرد. اگر فروید کشف ناخودآگاه را ممکن ساخت، این کشف نه حاصل دستیابی به حقیقتی نهفته، بلکه نتیجه ی مواجهه با شیوهای بود که حقیقت خود را تنها از خلال تحریف آشکار میکند. از همان آغاز، حقیقت با بازنمایی کامل ناسازگار است.[1] خاطرات پوشاننده و تعبیر رؤیاها نشان میدهند آنچه از گذشته بازمیگردد، خودِ واقعه نیست، بلکه اثری است که از خلال جابهجایی (Verschiebung) و فشردگی (Verdichtung) سازمان مییابد. حقیقت نه در محتوای آشکار گفتار، بلکه در منطق این دگرریختی ظاهر میشود. تحریف، پوشاندن حقیقت نیست؛ شرط ظهور آن است. از همین رو، روانکاوی هرگز در پی بازسازی گذشته نیست، بلکه شیوه ی بازگشت آن را میخواند.[2]
لکان این کشف فرویدی را به سطح ساختار زبان منتقل میکند. سوژه پیش از زبان وجود ندارد تا زبان صرفاً آن را بازنمایی کند؛ سوژه در اثر ورود به زنجیره ی دالها پدید میآید. آنجا که یک دال، سوژه را برای دالی دیگر نمایندگی میکند، چیزی همواره از این نمایندگی فرو میافتد. حقیقت دقیقاً در همین نقطه جای میگیرد: نه در پسِ زبان، بلکه در شکافی که خودِ زبان پدید میآورد.[3] حقیقت نه جوهر سوژه، بلکه اثر ساختار است.از این منظر، سمپتوم نیز دیگر نشانهای نیست
لینک برای مطالعه کامل مقاله
@psychoanalyst_ir
.
.
.
مصاحبهای با فروید
گفتوگو از: جورج سیلوستر ویرک (G. S. Viereck) با زیگموند فروید
مترجم : مهناز فخاری جاذب
زیگموند فروید سالیان درازی است که چنان نقشی مهم در حیات فکری جهان ایفا کرده که، همانند برنارد شاو، دیگر صرفاً یک فرد به شمار نمیآید؛ او به نیرویی فرهنگی بدل شده است که میتوان جایگاهی روشن و تاریخی برایش در روند تکامل تمدن انسانی قائل شد.
فروید در مروری بر تاریخ روانکاوی، درباره خود میگوید: «مرا با کلمب، داروین و کپلر مقایسه کردهاند و در عین حال، مرا یک فلج روانی نیز خواندهاند.» هنوز هم کسانی هستند که او را صرفاً ماجراجویی علمی میدانند؛ اما آیندگان او را «کاشف قارهی ناخودآگاه» خواهند نامید.
کریستف کلمب در جستوجوی راهی تازه به سوی کاتای (چین)، به قارهای جدید دست یافت. فروید نیز در تلاش برای یافتن شیوهای نوین در درمان اختلالات روانی، قارهی پنهان ذهن انسان را کشف کرد.
فروید نیروهای ویژهای را که در ژرفای وجود ما نهفتهاند و ما را هم به گذشتهی دوران کودکی خود و هم به گذشتهی نوع بشر پیوند میدهند، برایمان آشکار ساخت. در پرتو روانکاوی، برای نخستین بار میتوان معمای سرشت انسان را بهتر درک کرد.
این افتخار را داشتهام که در چندین نوبت میهمان فروید باشم. هر بار، او جنبهای تازه از شخصیت شگفتانگیزش را بر من آشکار میکرد. جورج سیلوستر ویرک، ۱۹۲۷
متن کامل گفتگو را در اینجا بخوانید
.
.
https://B2n.ir/mh7942
The Logic of Fantasy
«Le signifiant ne saurait se signifier lui-même.»
میخواهم پیامد این اصل را در جهانِ گفتار بررسی کنم؛ اصلی که میگوید: "هیچ دالی نمیتواند بر خودش دلالت کند."
این اصل، در جهانِ گفتار ـ که بهطور خلاصه از هر آنچه میتوان گفت تشکیل شده است ـ چه چیزی را تعیین میکند؟ این تعیین از چه سنخی است؟ و آیا آنچه این اصل تعیین میکند، خود بخشی از جهانِ گفتار است؟ اگر چنین نباشد، بیتردید با مسئلهای اساسی روبهرو خواهیم بود.
بار دیگر تأکید میکنم: اگر این اصل که «هیچ دالی نمیتواند بر خودش دلالت کند» چیزی را تعیین میکند، در این صورت باید چیزی را تعیین کند که، بهعنوانِ چنین چیزی، در جهانِ گفتار جای نمیگیرد؛ با آنکه پذیرفتهایم جهانِ گفتار هر آنچه را که میتوان گفت دربرمیگیرد. آیا باید نتیجه بگیریم آنچه بیرون از جهانِ گفتار قرار میگیرد، به هیچ نحوی قابل گفتن نیست؟ البته روشن است که چنین نیست؛ زیرا هم اکنون نیز دربارهٔ آن سخن میگوییم.
✍ترجمه: علی درخشنده
✍Jacques Lacan, The Seminar, Book XIV: The Logic of Phantasy, Session of November 23, 1966
@psychoanalyst_ir
.
.
.
سود نجومی برای آمریکا حداقل تا به اینجا
@psychoanalyst_ir
.
.
ترجمه انگلیسی سمینار چهاردهم ژک لکان با عنوان «منطق فانتزی» در پایان ماه ژوئن در ایالات متحده منتشر شد. این اثر که به ویراستاری ژک-آلن میلر و ترجمه آدریان پرایس منتشر شده، یکی از مهمترین متون منتشرنشده لاکان را در دسترس مخاطبان انگلیسیزبان قرار میدهد.
لینک ادامه
عنوان: The Sicilian Clan
هنرمند: انیو موریکونه
آلبوم: Le Clan des Siciliens
ژانر: موسیقی فیلم
سال تولید: 1969
@psychoanalyst_ir
خودت فکر کن میدونی تو این زندگی به چی نیاز داری
think for yourself you know what you need in this life
خودتان ببینید و احساس کنید که روحتان امشب زنده شده است
see for yourself and feel your soul come alive tonight
اینجا در لحظه ای که به اشتراک می گذاریم، می لرزیم بین دنیاهایی که خیره می شویم
here in the moment we share, trembling between the worlds we stare
بیرون در نور ستارگان محصور شده و مانند الماس پوشیده شده است.
out at starlight enshrined, veiled like diamonds in..
...زمان می تواند پاسخگو باشد، فرصت را از دست بده
...time can be the answer, take a chance, lose it all
برای ایجاد عشق و سقوط یک اشتباه ساده است
it's a simple mistake to make to create love and to fall
پس برخیز و ارباب خودت باش، لازم نیست برده باشی
so rise and be your master you don't need to be a slave
حافظه اسیر شده در یک وب، در یک قفس
of memory ensnared in a web, in a cage
من راه خود را برای پرواز آزاد از محدودیت های زمان یافته ام
i have found my way to fly free from the constraints of time
من در آسمان اوج گرفته ام، زندگی را بسیار پایین تر در ذهنم دیده ام
i have soared through the sky seen life far below in mind
در حقیقت، عشق، آرام دمید، در اقیانوس های اعتقادی کشتی گرفت
breathed in truth, love, serene, sailed on OCEANS OF BELIEF
جستجو کرده و زندگی را در درون خود پیدا کرده ایم، ما فقط یک لحظه در زمان نیستیم...
searched and found life inside, we're not just a moment in time...
.... می تواند پاسخ باشد، شانس را از دست بده
....can be the answer, take a chance lose it all
برای ایجاد عشق و سقوط یک اشتباه ساده است
it's a simple mistake to make to create love and to fall
پس برخیز و ارباب خودت باش، لازم نیست برده باشی
so rise and be your master you don't need to be a slave
حافظه اسیر شده در یک وب، در یک قفس
of memory ensnared in a web, in a cage
منبع: LyricFind
ترانهسرایان: Daniel Cavanagh
خشم، ظهور عاطفی یک دالِ حلنشده در زنجیرهی نمادین است؛ دالی که در نسبت با دیگری، در وضعیت عدم تسویه باقی مانده است.
@psychoanalyst_ir
.
.
ناارزندهسازی (Devaluation)
همهٔ آدمها در روابط عاطفی فراز و نشیب را تجربه میکنند. گاهی دلخور میشوند، گاهی نیاز به فاصله دارند و گاهی از یکدیگر ناامید میشوند. اما الگویی وجود دارد که در آن، ناگهان تمام ویژگیهای ارزشمند دیگری ناپدید میشود و جای خود را به تصویری کاملاً منفی و غیرقابلتحمل میدهد.
این پدیده را «ناارزندهسازی» یا Devaluation مینامند.در ناارزندهسازی، فرد دیگری را از جایگاه «کاملاً خوب» به جایگاه «کاملاً بد» سقوط میدهد. گویی هیچ حد وسطی وجود ندارد. چنین وضعیتی معمولاً زمانی رخ میدهد که سوژه قادر به تحمل دوسوگرایی نباشد؛ یعنی نتواند بپذیرد که یک انسان میتواند همزمان هم دوستداشتنی باشد و هم ناکامل.
فروید در مقالهٔ «سائقها و سرنوشتهای آنها» نشان میدهد که عشق و نفرت دو قطب کاملاً جدا از هم نیستند؛ بلکه اغلب به شکلی پیچیده در کنار یکدیگر حضور دارند. بخشی از بلوغ روانی در توانایی حفظ این دوسوگرایی نهفته است؛ اینکه بتوانیم دیگری را همزمان با نقاط قوت و ضعفش ببینیم.
اگر در رابطهای مشاهده کردید که:
پس از یک دلخوری یا ناکامی، تمام خوبیها و زحمات شما نادیده گرفته میشود؛ تاریخ رابطه طوری بازنویسی میشود که انگار هیچ لحظهٔ ارزشمندی وجود نداشته است؛ رفتارهای گذشتهٔ شما تنها با بدترین تعبیرها روایت میشوند؛و هیچ فضایی برای دیدن هر دو سوی ماجرا باقی نمیماند؛ممکن است با فرآیند ناارزندهسازی مواجه شده باشید.
در بسیاری از موارد، ناارزندهسازی دفاعی در برابر اضطراب است؛ اضطرابِ وابستگی، اضطرابِ فقدان، یا اضطرابِ مواجهه با کمبود در دیگری. فرد به جای آنکه با این اضطراب روبهرو شود، ابژه را تخریب میکند. ابژهای که دیروز منبع عشق بود، امروز به منشأ تمام ناکامیها تبدیل میشود.
لکان عشق را همواره در پیوند با فقدان و اشتیاق صورتبندی میکند. از این منظر، رابطه با دیگری هرگز رابطهای با یک موجود کامل نیست؛ بلکه رابطهای با انسانی است که همانندما،محدودیتها، کمبودها و تناقضهای خود را دارد. هر جا تحمل این فقدان دشوار شود، اشتیاق میتواند جای خود را به خشم، نفرت یا ناارزندهسازی بدهد.
ژکآلن میلر در شرح آموزههای لکان بارها نشان میدهد که برخی سوژهها بیش از آنکه از بدیِ دیگری رنج ببرند، از اشتیاقِ دیگری رنج میکشند؛ زیرا اشتیاقِ دیگری آنها را با کمبودها، ناامنیها و تعارضهای حلنشدهٔ خودشان مواجه میکند.
ناارزندهسازی الزاماً پایان یک رابطه نیست؛ بلکه اغلب نشانهٔ ناتوانی در حفظ تصویری پیچیده و چندوجهی از دیگری است. تصویری که در آن، عشق و ناکامی، نزدیکی و فاصله، تحسین و دلخوری میتوانند همزمان وجود داشته باشند.
پرسشی که معمولاً برای طرف مقابل باقی میماند این است:
«مگر من همان آدم دیروز نیستم؟»
پاسخ غالباً این است که بله؛ تو همان آدم دیروز هستی. اما در جهان روانیِ او، جایگاهت تغییر کرده است. ناارزندهسازی بیش از آنکه حقیقتی دربارهٔ تو باشد، راهحلی دفاعی برای مواجهه نکردن با اضطراب، فقدان و تعارضهای درونیِ اوست.
✍ علی درخشنده
@psychoanalyst_ir
.
.
.
.
همیشه روزهایی است که انسان در آن کسانی را که دوست می داشته بیگانه می یابد ، بیگانه همین انسانی است که در میان دیگر انسان ها گیر کرده ، بیگانه همین انسان است که در مقابل دنیا قرار گرفته .
✍آلبر کامو
.
.
@psychoanalyst_ir
.
عدالت عاطفی؛ اخلاقِ جدایی یا رفتن
شیوهای که انسانها از یکدیگر جدا میشوند، گاه بیش از شیوهای که عاشق یکدیگر شدهاند، درباره شخصیت آنها سخن میگوید.
فروید در «سوگ و ملانکولیا» می گوید : انسان برای کنار آمدن با فقدان، نیازمند انجام «کار سوگ» است؛ فرآیندی که در آن روان به تدریج با واقعیتِ نبودن دیگری مواجه میشود. اما این فرآیند زمانی دشوارتر میشود که فقدان نه فقط با جدایی، بلکه با سکوت، ابهام و ناتمام ماندن همراه باشد.
بسیاری از انسانها میتوانند با پایان یک رابطه کنار بیایند؛ آنچه روان را فرسوده میکند همیشه خودِ رفتن نیست، بلکه شیوه رفتن است.
در سالهای اخیر، شکلهایی از قطع ارتباط رواج یافته که در آن فرد بدون توضیح، بدون گفتوگو و بدون امکان مواجهه، دیگری را از زندگی خود حذف میکند. گویی با یک بلاک کردن یا ناپدید شدن، تاریخ مشترک دو انسان نیز پاک میشود. اما روان انسان چنین کارکردی ندارد. فقدانهای ناگهانی و بدون امکان پردازش، اغلب رنجی عمیقتر از خودِ جدایی ایجاد میکنند. زیرا ذهن انسان تنها با فقدان مواجه نیست؛ با پرسشهای بیپاسخ نیز درگیر میشود.
شاید بتوان نام این مسئولیت را «عدالت عاطفی» گذاشت.
عدالت عاطفی به معنای ماندن در رابطه نیست. هیچکس موظف نیست عشق بورزد یا رابطهای را ادامه دهد که دیگر برایش زنده نیست. اما هر انسانی میتواند هنگام رفتن، حداقلی از شأن و به رسمیت شناختن دیگری را حفظ کند.
بلوغ رابطه یعنی توانایی حفظ تصویری انسانی از دیگری، حتی هنگام خشم و تعارض، بدین روی ، پایان یک رابطه نیز بخشی از خودِ رابطه است. شیوهای که انسانها از یکدیگر جدا میشوند، گاه بیش از شیوهای که عاشق یکدیگر شدهاند، درباره شخصیت آنها سخن میگوید.
همیشه نمیتوان مانع درد شد؛ جدایی ذاتاً دردناک است. اما میتوان از بخشی از رنجهای غیرضروری جلوگیری کرد.
✍علی درخشنده
@psychoanalyst_ir
.
.
.
اگر اضطراب، وسواس، غمِ ماندگار، یا تکرار شکستهای عاطفی، صرفاً یک نقص نباشد؛ بلکه تلاشی باشد از سوی روان برای گفتن چیزی که هنوز شنیده نشده است.
آنچه ما «مشکل» مینامیم، در واقع پیامی است که راه دیگری برای بیان خود پیدا نکرده است
@psychoanalyst_ir
.
.
گاهی مشکل این نیست که فراموش نمیکنید؛ مشکل این است که چیزی در شما هنوز از آن رابطه، آن فقدان یا آن زخم دست نکشیده است.
بسیاری از رنجهایی که امروز تجربه میکنیم، از جایی عمیقتر از آنچه تصور میکنیم سرچشمه میگیرند.
@psychoanalyst_ir
.
.
.
موزه فروید لندن برنامه برگزاری یک دوره آموزشی آنلاین با عنوان «ژک لکان: کارکرد و میدان گفتار و زبان در روانکاوی» را منتشر کرده است. این نشست که در ادامه مجموعه دورههای آموزشی درباره اندیشه ژک لکان برگزار میشود، به بررسی یکی از بنیادیترین متون لکانی اختصاص دارد.
لینک مطالعه کامل خبر
@psychoanalyst_ir
.
.
.
مقدمه ای در باب اروتیک زمان
بیایید از این فرصت صرفاً برای اشاره به تلاش ابدیِ انسان برای کاستنِ حقیقت از زمان استفاده کنیم؛ تلاشی برای افکندن حقیقت در بیزمانی، تا از آنچه حقیقی است عنصری تغییرناپذیر بسازیم که از تأثیر زمان مصون باشد؛ گویی شکوه حقیقت اقتضا میکند که از زمان کنارهگیری کند.
✍ترجمه: علی درخشنده
✍Jacques-Alain miller, “Introduction to the Erotics of Time,” trans. B. P. Fulks, Lacanian Ink 24/25, 2005, p. 14-15
@psychoanalyst_ir
.
.
پراتیک چیست؟ گمان نمیکنم این اصطلاح برای روانکاوی نامناسب باشد. در واقع، این گستردهترین اصطلاحی است که میتوان برای نامیدن هر کنش سنجیده و هدفمند انسانی، فارغ از هر شکل و صورتی که داشته باشد، به کار برد؛ کنشی که انسان را در موقعیتی قرار میدهد تا از طریق بُعد سمبولیک با بُعد واقع سروکار پیدا کند. اینکه او در این فرایند، کمابیش با بُعد تصویری نیز مواجه میشود، در اینجا تنها اهمیتی ثانوی دارد.
بنابراین، این تعریف از پراتیک، تعریفی بسیار فراگیر است. ما قصد نداریم، همچون دیوژن که در جستوجوی انسان بود، در میان حوزههای گوناگون و بسیار متنوعِ پراتیک، به دنبال روانکاوی بگردیم. برعکس، روانکاوی را با خود حمل خواهیم کرد، و همین روانکاوی بیدرنگ ما را به سوی برخی نقاط معین و قابلشناساییِ پراتیک هدایت خواهد کرد.
✍ترجمه: علی درخشنده
✍Jacques Lacan, The Seminar , Book XI: The Four Fundamental Concepts of Psychoanalysis, p. 6.
@psychoanalyst_ir
.
.
ویدئوی سخنرانی ژک-آلن میلر با عنوان «چه نوع مدرسهای برای فردا؟» که در ۲۴ ژانویه ۲۰۲۶ در پاریس ارائه شده بود، اکنون بهصورت عمومی منتشر شده و در دسترس علاقهمندان قرار گرفته است. این سخنرانی به یکی از مهمترین پرسشهای امروز روانکاوی لکانی میپردازد: مدرسه روانکاوی در جهان معاصر چه جایگاهی دارد و چگونه میتواند انتقال تجربه و آموزش روانکاوی را تضمین کند؟
ادامه در لینک
.
.
.
عشق های دردناک
نویسنده: پاتریشیا بوسکن-کاروز
ترجمه: علی درخشنده
@psychoanalyst_ir
The ethics of psychoanalysis and the others »
XIII° Rendez-vous of the IF-SPFLF
« The pass to the analyst: aporias of testimony »
IX° International Meeting of the School
کمتر از دو هفته تا آغاز بزرگترین گردهمایی بینالمللی روانکاوی لکانی در سائوپائولو
ماسههای روان (Quicksand)
کریستینا رز لوریتا (Cristina Rose Laurita)
ترجمه:علی درخشنده
این مقاله در سایت NLS منتشر شده است.
اگر، به پیروی از لکان و میلر، قرن بیستویکم با افول کارکرد فالیک و سقوط نامِ پدر مشخص میشود، این وضعیت چگونه در اشکال معاصر نارضایتی و اضطراب در کودکان نمود پیدا میکند؟ امروزه در کار بالینی خود با هجوم کودکانی مضطرب روبهرو هستیم؛ کودکانی که لزوماً از اضطراب شکایت نمیکنند، زیرا همیشه قادر نیستند آن را به این نام بشناسند، اما اضطرابشان به شکلهای گوناگون بروز میکند: بدنهای تنظیمنشده، بیقراری، اضافهبار حسی، "بیشفعالی/نقص توجه"، رفتارهای آشفته و سردرگم، بدنهایی که دچار پرش و تیک میشوند، و بدنهایی که از ژوئیسانس و رنج اشباع شدهاند. ..
کودکی را تصور کنید که کابوسهای مداوم میبیند و از فرو رفتن در ماسههای روان میترسد. این ترسی واقعی است، اما در عین حال متافور(metaphor) کامل برای یکی از اشکال معاصر اضطراب نیز هست: فانتزیِ بزرگ دیگریِ بلعنده، اما بدون آن چوبی که در دهان تمساح قرار گرفته باشد. لکان اشاره میکند که آن چوب، "فالوس" است و اینکه"از شما محافظت میکند." [1]بدون وزنه و تکیهگاه نامِ پدر، کودک ممکن است در معرض بلعیده شدن قرار گیرد، یا بهصورت متافوریک(metaphorical) در ماسههای روان فرو برود. در نسبت سوژه با زبان، این وضعیت میتواند به شکل زنجیرهای از چیزی ظاهر شود که بهخوبی گره نخورده است؛ چیزی که در نقطه دوخت (point de capiton) لغزیده است، یا حالتی که سوژه در یک هولوفراز (holophrase) گرفتار شده باشد...
لینک مقاله
✍ترجمه ویدئو: علی قاسمی
امید، همیشه بیخطر نیست؛ گاهی همان چیزی است که
سوژه را تا لبهٔ فروپاشی میبرد.
@psychoanalyst_ir
.
.
.
https://www.freud-museum.at/en/detail/psychoanalysis-under-conditions-of-war-part-34-4
Thursday, 11. June 2026
Psychoanalysis under Conditions of War - Part 34
Discussion in English with Françoise Davoine, Gerard Fromm, Oleksandr Filts, and Jeanne Wolff Bernstein
وبینار روانکاوی در شرایط جنگ (از طریق Zoom)
بحثی بسیار مرتبط با وضعیت امروز جهان با حضور روانکاوان .
آخرین مهلت ثبت نام از طریق لینک
اینکه بارها در زندگی با یک نوع آدم، یک نوع شکست یا یک نوع رنج روبهرو میشویم، معمولاً تصادفی نیست.
تکرار، چیزی را پنهان نمیکند؛ چیزی را آشکار میکند.
@psychoanalyst_ir
.
.
.
@psychoanalyst_ir
.
.
.
آیا آنچه در دیگری میبینیم، همیشه متعلق به اوست؟
یکی از دردناکترین تجربههای روابط عاشقانه، لحظهای است که فرد با اطمینان از خیانت، بیوفایی یا فریبکاری دیگری سخن میگوید. گاهی شواهدی برای این باور وجود دارد؛ اما گاهی شدت یقین و اطمینان بسیار فراتر از واقعیت بیرونی به نظر میرسد.
فروید می گوید آنچه در خود نمیبینیم، در دیگری مییابیم، او این پدیده را با مفهوم «فرافکنی» (Projection) توضیح داد. در فرافکنی، فرد احساسات، امیال یا تکانههایی را که پذیرش آنها برایش دشوار است، به دیگری نسبت میدهد.
در مقاله «درباره برخی مکانیسمهای نوروتیک در حسادت، پارانویا و همجنسگرایی» (1922)، فروید نشان میدهد که در برخی اشکال حسادت، مسئله صرفاً رفتار شریک عاطفی نیست؛ بلکه تعارضات ناخودآگاه فرد نیز در شکلگیری سوءظن نقش دارند.
در این نگاه، فرد ممکن است بگوید:او خیانت میکند.در حالی که بخشی از این یقین، از تعارضات ناخودآگاه خود او تغذیه میشود. بنابراین فروید به ما نشان میدهد که بخشی از آنچه در دیگری میبینیم، ممکن است از جهان درونی خود ما سرچشمه گرفته باشد.
از منظر ملانی کلاین فرافکنی فقط یک نسبت دادن نیست. کلاین در مقاله «یادداشتهایی درباره برخی مکانیسمهای اسکیزوئید» (1946) مطرح می کند فرد صرفاً چیزی را به دیگری نسبت نمیدهد؛ بلکه در خیال ناخودآگاه ، بخشی از خود را در دیگری قرار میدهد. کلاین این فرایند را «همانندسازی فرافکنانه» (Projective Identification) نامید.
در اینجا فرد فقط نمیگوید: او خیانتکار است.
بلکه وارد رابطهای میشود که در آن سوءظن، بازجویی، کنترل و اتهام بهتدریج فضای رابطه را شکل میدهند.
در نتیجه، رابطه به صحنهای تبدیل میشود که در آن فانتزی ناخودآگاه فرد به اجرا درمیآید.کلاین نشان میدهد که این جهان درونی میتواند در صحنه رابطه به اجرا درآید.
ویلفرد بیون نظریه ظرف و مظروف را به میان می کشد او نشان می دهد دیگری به ظرف اضطراب تبدیل میشود.
بیون مفهوم همانندسازی فرافکنانه را بسط داد.
از نظر او، انسانها فقط احساسات خود را به دیگری نسبت نمیدهند؛ بلکه گاهی اضطرابها، ترسها و تنشهای روانی خود را در دیگری میریزند تا او آنها را تحمل کند.
برای مثال، فردی که از خیانت وحشت دارد، ممکن است چنان اضطراب خود را به شریک عاطفی منتقل کند که او دائماً مجبور شود بیگناهی خود را ثابت کند.در این وضعیت، شریک عاطفی به «ظرف» (Container) اضطرابهای فرد تبدیل میشود.
ژک لکان از زاویهای متفاوت به موضوع نگاه میکند.او در سمینار سوم، «روانپریشیها»، درباره هذیان حسادت مینویسد:«آنچه طرد شده، از بیرون به درون بازمیگردد.»از نظر لکان، مسئله اصلی صرفاً این نیست که فرد اشتیاق یا ترس خود را به دیگری فرافکنی کرده است.
مسئله مهمتر این است:چرا سوژه اینقدر مطمئن است؟گاهی آنچه در رابطه جلب توجه میکند، نه خودِ سوءظن، بلکه شدت یقین است. فرد هیچ تردیدی ندارد. گویی پاسخ را از پیش یافته است.
در اینجا لکان توجه ما را از محتوای اتهام به ساختار یقینِ سوژه معطوف میکند. بنابراین یادآور میشود که گاهی مهمترین پرسش این نیست که «آیا اتهام درست است یا نه؟»، بلکه این است که «این یقینِ تزلزلناپذیر از کجا آمده است؟»
✍علی درخشنده
@psychoanalyst_ir
.
.
.
Toxic Relationships: Desire, Lack, and the Repetition of Suffering
Saturday, June 13, 2026
6:00 PM 7:30 PM
سمینار لکانی «روابط سمی: اشتیاق ، فقدان و تکرار رنج»
با محورهای Desire، Lack، Jouissance و Repetition.
زمان: ۱۳ ژوئن ۲۰۲۶
https://www.ilppd.com/events/toxic-relationships-desire-lack-and-the-repetition-of-suffering
بسیاری از ما تصور میکنیم آنچه میان دو نفر وجود دارد صرفاً یک «رابطه» است. اما تجربههای عاطفی نشان میدهند که رابطه و پیوند یکسان نیستند.
رابطه به معنای ارتباط واقعی میان دو نفر است؛ گفتوگو، دیدار، زندگی مشترک، تماس و حضور. رابطه میتواند آغاز شود، تغییر کند و حتی پایان یابد.اما پیوند چیزی عمیقتر است. پیوند به جایگاهی اشاره دارد که دیگری در جهان روانی ما اشغال کرده است. به همین دلیل ممکن است رابطهای به پایان برسد، اما پیوند همچنان باقی بماند.
فروید در مقاله «سوگواری و ملانکولیا» نشان میدهد که پس از فقدان یک فرد محبوب، لیبیدو یا سرمایهگذاری عاطفیِ ما فوراً از ابژه جدا نمیشود. به همین دلیل فرد غایب، با وجود نبودن در واقعیت، همچنان در روان ما حضور دارد. از این منظر، پایان رابطه لزوماً به معنای پایان پیوند نیست.
در خوانش لکان، آنچه از دست میرود صرفاً یک فرد نیست، بلکه جایگاهی است که آن فرد در ساختار اشتیاق سوژه اشغال کرده است.
این تمایز ظریف، تفاوت میان «رابطه» و «پیوند» را نیز روشن میکند.
در نظریه ژک لکان، آنچه سوژه بهعنوان ابژه عشق تجربه میکند، هرگز خودِ دیگری بهتمامی نیست. بلکه آنچه اهمیت دارد، چیزی است که لکان آن را ابژه کوچک a (objet petit a) مینامد: ابژه علت اشتیاق.
ابژه a نه یک فرد کامل، بلکه باقیماندهای ساختاری است؛ چیزی که اشتیاق را فعال نگه میدارد، نه چیزی که آن را ارضا میکند.
به همین دلیل، در تجربه عشق، ما هرگز صرفاً با «فرد مقابل» مواجه نیستیم، بلکه با جایگاهی مواجهیم که او در اقتصاد اشتیاق ما اشغال کرده است.
بدین وصف در سطح آگاهی، سوژه پس از جدایی میگوید:«من او را از دست دادم.»
اما این گزاره دقیق نیست. آنچه از دست میرود معمولاً این است: جایگاهی که او در ساختار اشتیاق من اشغال کرده است.
به بیان دیگر، آنچه فرو میریزد، صرفاً حضور یک فرد نیست، بلکه سازماندهی خاصی از اشتیاق است که حول آن فرد شکل گرفته بود.
به همین دلیل است که سوگ، صرفاً فقدان یک شخص نیست؛ بلکه فروپاشی یک نظم اشتیاق است.
در دستگاه لکان، اشتیاق هرگز به ابژه نهایی نمیرسد. اشتیاق اساساً بر فقدان بنا شده است و با هر ابژهای تنها موقتاً سازماندهی میشود.
از این منظر، رابطه عاشقانه زمانی شکل میگیرد که یک ابژه خاص، بهطور موقت جایگاه علت اشتیاق را اشغال کند. اما این جایگاه پایدار نیست.
وقتی رابطه پایان مییابد، آنچه فرو میپاشد فقط حضور دیگری نیست، بلکه تثبیت موقت اشتیاق در اطراف اوست.
در این چارچوب، سوگ صرفاً اندوه نسبت به نبودن دیگری نیست، بلکه مواجهه با این حقیقت است که: دیگری هرگز تمام ابژه اشتیاق نبوده است.
سوگ لحظهای است که سوژه با شکاف میان ابژه واقعی و جایگاه فانتزیِ او در اشتیاق خود روبهرو میشود.
به همین دلیل است که سوگ، همزمان با درد، نوعی بازتنظیم ساختاری اشتیاق نیز هست.
آنچه در زبان روزمره «پیوند عاطفی» نامیده میشود، در خوانش لکانی، چیزی شبیه تثبیت موقت یک گره در زنجیره دالهاست؛ گرهای که اشتیاق را حول یک ابژه خاص سازمان میدهد.
از این منظر، «رابطه» سطح بیرونی تعامل است، اما «پیوند» به تثبیت درونی یک ساختار اشتیاق اشاره دارد.به همین دلیل، رابطه میتواند پایان یابد، اما پیوند تا زمانی که این ساختار اشتیاق بازنویسی نشود، باقی میماند.
در نهایت، در روانکاوی ، فقدان به معنای حذف یک فرد نیست، بلکه تغییر در معماری اشتیاق است.
آنچه از دست میرود، نه فقط «دیگری»، بلکه شیوهای است که سوژه از طریق آن اشتیاق میورزید.
از این منظر، سوگ نه صرفاً پایان یک رابطه، بلکه لحظهای است که در آن: اشتیاق باید بدون ابژهای که آن را سازمان میداد، دوباره ساختار یابد.
و شاید به همین دلیل است که برخی جداییها نه فقط دردناک، بلکه بنیادی هستند؛ زیرا نه یک رابطه، بلکه یک نظم اشتیاق را دگرگون میکنند.
✍علی درخشنده
@psychoanalyst_ir
.
.
.