جمهوری اسلامی در لبه ی پرتگاه
در مطالعهٔ تطبیقی دیکتاتوریها، چه در پژوهشهای دانشگاهی و چه در ادبیات سیاسی، یک الگوی مشترک دیده میشود: فروپاشی دیکتاتوریها نه ناگهانی، بلکه نتیجهٔ انباشتی از انزوای سیاسی، خطاهای محاسباتی، فرسایش مشروعیت و گسست میان حاکم و جامعه است. این الگو در آثار متعددی بازتاب یافته است؛ از جمله در کتاب «دیکتاتورها، دیکتاتوری و رمان آفریقایی» (Dictators, Dictatorship and the African Novel) نوشتهٔ ماکسیمیلین لارو، که نشان میدهد دیکتاتورها در پایان کار در «حبابی از توهم» زندگی میکنند؛ یا در رمان «پاییز پدرسالار» (The Autumn of the Patriarch) اثر گابریل گارسیا مارکز که تشدید خشونت را نشانهٔ درماندگی قدرت میداند؛ و نیز در کتاب «نمایشنامههای آخرین روزهای دیکتاتورها» (Last Days of Dictators) نوشتهٔ جفری هاس که «خودبزرگبینی بیمارگونه» را ویژگی مشترک دیکتاتورها در لحظههای پایانی معرفی میکند.
در نمونههای تاریخی نیز همین الگو تکرار میشود. صدام حسین در سالهای پایانی تنها گزارشهای گزینشی را میشنید و همین امر باعث خطاهای فاحش در تحلیل قدرت آمریکا و نارضایتی داخلی شد. چائوشسکو در رومانی از جامعه و حتی حلقهٔ نزدیکان خود جدا شده بود و سرکوب را تشدید میکرد، اما این خشونت نهتنها ثبات نیاورد، بلکه سرعت فروپاشی را بیشتر کرد. قذافی نیز با توهم حمایت پایدار قبایل، ریزش نیروهایش را درک نکرد. هیتلر در پایان جنگ جهانی دوم تصمیماتی گرفت که حتی ژنرالهایش آن را غیرعقلانی میدانستند. در همهٔ این موارد، فروپاشی دستگاه تبلیغاتی و ریزش نیروهای وفادار نقش تعیینکننده داشت؛ زیرا وفاداری در نظامهای استبدادی «ابزاری» است، نه «ارزشی»، و در لحظهٔ بحران فرو میریزد.
این الگوها در مورد ایران نیز قابل مشاهده است. جمهوری اسلامی، بهعنوان یک دیکتاتوری ایدئولوژیک، امروز بسیاری از نشانههای مرحلهٔ پایانی را بروز میدهد. انزوای ساختاری و قطع ارتباط با جامعه بهوضوح دیده میشود؛ حلقهٔ تصمیمگیری محدود شده و اطلاعات واقعی از جامعه به رأس هرم نمیرسد. اعتراضات ۱۴۰۱ و موجهای اعتراضی پس از آن نشان داد که شکاف میان «تصویر رسمی» و «واقعیت اجتماعی» به مرحلهٔ گسست رسیده است. تشدید سرکوب و امنیتیسازی نیز نشانهٔ ورود به مرحلهای است که در ادبیات دیکتاتوری «سرکوب درمانی» نامیده میشود؛ یعنی استفاده از خشونت بهعنوان آخرین ابزار حفظ کنترل.
در کنار این، خطای محاسباتی در تحلیل جامعه و جهان بهطور فزایندهای آشکار شده است. حاکمیت تصور میکند نارضایتی گسترده «قابل مدیریت» است و جامعه توان تداوم اعتراض ندارد، در حالی که شواهد خلاف آن را نشان میدهد. فروپاشی دستگاه تبلیغاتی نیز به مرحلهای رسیده که روایت رسمی نهتنها اقناع نمیکند، بلکه برای نسل جوان مضحک تلقی میشود. ریزش تدریجی نیروهای وفادار—هرچند هنوز پنهان و نامنظم—در بدنهٔ اداری، فرهنگی و حتی بخشهایی از نیروهای امنیتی قابل مشاهده است.
در تحلیلهای جدید درباره فروپاشی رژیمهای اقتدارگرا، سه شاخص کلیدی مطرح میشود: فرسایش مشروعیت، کاهش انسجام دستگاه امنیتی، و بحران ظرفیت حکمرانی. هر سه شاخص امروز در ایران بهطور همزمان فعالاند. مشروعیت به پایینترین سطح تاریخی رسیده؛ مشارکت انتخاباتی سقوط کرده؛ نسل جوان از روایت رسمی عبور کرده؛ و حتی پایگاه سنتی نظام نیز دچار تردید شده است. انسجام دستگاه امنیتی نیز با نشانههایی از نارضایتی اقتصادی، شکاف میان فرماندهی و بدنه، و کاهش تمایل به درگیری مستقیم تضعیف شده است. بحران ظرفیت حکمرانی نیز در ناتوانی دولت در کنترل تورم، مدیریت بحرانهای زیستمحیطی، تأمین معیشت و ادارهٔ امور روزمره آشکار است.
در ادبیات گذار سیاسی، هنگامی که بحران مشروعیت، بحران امنیتی، بحران اقتصادی و بحران جانشینی همزمان شوند، رژیم وارد مرحلهای میشود که «فروپاشی نظم موجود» محتملترین مسیر است. ایران امروز هر چهار بحران را بهطور همزمان تجربه میکند. اعتراضات اخیر نیز نشان میدهد که جامعه از مرحلهٔ «مطالبهمحور» عبور کرده و وارد مرحلهٔ «ساختارشکن» شده است؛ مرحلهای که در آن، نظم موجود دیگر قادر به بازتولید خود نیست.
بر این اساس، میتوان گفت که جمهوری اسلامی دیگر صرفاً در مرحلهٔ «فرسایش» نیست، بلکه در مسیر فروپاشی قرار گرفته است. این بهمعنای پیشبینی زمان یا شکل دقیق سقوط نیست، اما از نظر تحلیلی، دفاع از این گزاره که «نظام در شکل کنونیاش قادر به تداوم پایدار نیست» امروز بسیار منطقیتر از هر سناریوی دیگر است. روند کلی—از فروپاشی مشروعیت تا گسست اجتماعی و تضعیف انسجام امنیتی—بهوضوح در جهت کاهش توان بقا حرکت میکند و این همان الگویی است که در پایان بسیاری از دیکتاتوریهای قرن بیستم و بیستویکم دیده شده است.
مانی
Arend Lijphart, Patterns of Democracy: Government Forms and Performance in Thirty-Six Countries (Yale University Press) — درباره کنسوسیالیسم و تقسیم قدرت.
Larry Diamond, Facing Up to the Democratic Recession و نوشتههای او درباره بازگشت دموکراسی.
Samuel P. Huntington, The Third Wave: Democratization in the Late Twentieth Century (University of Oklahoma Press) — برای چارچوبهای گذار.
مطالعات تطبیقی درباره اسپانیا، ترکیه، تونس، سوئیس، لبنان، مکزیک، روسیه و تایلند در مجلات علوم سیاسی و روابط بینالملل (برای مرور تطبیقی و نمونههای موفق/ناموفق).
رابطهٔ تیپهای شخصیتی و گرایشهای سیاسی
این پرسش که چرا افراد به گرایشهای سیاسی متفاوتی جذب میشوند، سالهاست در مرکز توجه روانشناسی سیاسی قرار دارد. عوامل اجتماعی و فرهنگی بدون شک نقش مهمی دارند، اما پژوهشهای جدید نشان میدهند که ویژگیهای شخصیتی نیز در شکلگیری این گرایشها سهم قابلتوجهی دارند. شخصیت، بهعنوان مجموعهای پایدار از الگوهای ادراکی و هیجانی، تعیین میکند فرد جهان را چگونه میبیند و چه نوع نظم یا تغییری را مطلوب میداند. از همینجا است که رابطهٔ میان شخصیت و سیاست معنا پیدا میکند: شخصیت نه یک عامل تعیینکنندهٔ قطعی، بلکه لنزی ادراکی است که فرد از خلال آن سیاست را تجربه و تفسیر میکند.
در مدل پنجعاملی شخصیت، یکی از پایدارترین یافتهها مربوط به «گشودگی به تجربه» (Openness to Experience) است. افرادی که گشودگی بالایی دارند—یعنی با ایدههای جدید راحتاند و پیچیدگی را میپذیرند—بیشتر به لیبرالیسم (Liberalism) گرایش دارند؛ رویکردی که بر آزادی فردی، تغییر اجتماعی، حقوق اقلیتها و انعطافپذیری فرهنگی تأکید میکند. در مقابل، گشودگی پایین معمولاً با محافظهکاری (Conservatism) همراه است؛ رویکردی که ارزش سنت، ثبات، نظم اجتماعی و حفظ ساختارهای موجود را برجسته میکند.
ویژگی «وظیفهشناسی» (Conscientiousness) نیز الگوی مشابهی دارد. افراد بسیار وظیفهشناس، که نظم و ساختار برایشان اهمیت دارد، معمولاً به محافظهکاری نزدیکترند، در حالی که وظیفهشناسی پایینتر با گرایشهای لیبرال سازگارتر است. «توافقپذیری» (Agreeableness) گاهی با چپگرایی اقتصادی (Economic Leftism) همبسته است؛ رویکردی که بر عدالت توزیعی، حمایت دولت از اقشار آسیبپذیر و کاهش نابرابری تأکید دارد. سایر ویژگیها مانند «برونگرایی» (Extraversion) و «روانرنجوری» (Neuroticism) الگوهای ثابتتری ندارند و بیشتر به زمینهٔ فرهنگی و سیاسی وابستهاند.
در تیپشناسی MBTI نیز الگوهای مشابهی دیده میشود. افراد «شهودی» (Intuitive – N) معمولاً به لیبرالیسم نزدیکترند، زیرا به آینده، امکان تغییر و ایدههای انتزاعی علاقه دارند. افراد «حسی» (Sensing – S) بیشتر به محافظهکاری گرایش دارند، چون با واقعیتهای ملموس، سنت و ثبات احساس راحتی میکنند. تیپ «احساسی» (Feeling – F) در مسائل اجتماعی به لیبرالیسم اجتماعی (Social Liberalism) نزدیک است—رویکردی که بر حقوق فردی، برابری جنسیتی و آزادیهای مدنی تأکید دارد. در مقابل، تیپ «فکری» (Thinking – T) گاهی به لیبرتاریانیسم اقتصادی (Economic Libertarianism) گرایش پیدا میکند؛ دیدگاهی که خواهان حداقل دخالت دولت، بازار آزاد و آزادی اقتصادی فردی است.
نکتهٔ مهم این است که رابطهٔ شخصیت و سیاست یکطرفه نیست. پژوهشهای جدید نشان میدهند که هویت سیاسی (Political Identity) نیز میتواند بر خودادراکی شخصیتی (Personality Self‑Perception) اثر بگذارد. افراد گاهی خود را طوری تعریف میکنند که با مواضع سیاسیشان سازگار باشد؛ یعنی سیاست نهتنها محصول شخصیت، بلکه بخشی از سازندهٔ آن نیز میشود.
در نهایت، شخصیت فقط بر باورهای سیاسی اثر نمیگذارد، بلکه بر رفتار سیاسی (Political Behaviour) نیز تأثیر دارد: اینکه فرد رأی میدهد یا نه، چقدر در فعالیتهای سیاسی مشارکت میکند، چه نوع رهبری را ترجیح میدهد، و تا چه حد تعارض سیاسی را تحمل میکند. برای مثال، گشودگی بالا با مشارکت در جنبشهای پیشرو مرتبط است، در حالی که وظیفهشناسی بالا با مشارکت در ساختارهای رسمیتر و نظممحور همخوانی دارد.
در مجموع، رابطهٔ شخصیت و سیاست رابطهای پیچیده و دوطرفه است. ویژگیهای شخصیتی مسیرهای ادراکی و هیجانی فرد را شکل میدهند و تعیین میکنند چه نوع نظم اجتماعی برای او جذاب یا تهدیدآمیز است. اما این گرایشها قطعی نیستند؛ افراد میتوانند در طول زندگی تغییر کنند، و هویت سیاسی نیز میتواند بر نحوهٔ درک فرد از خودش اثر بگذارد. فهم این رابطه به ما کمک میکند اختلافات سیاسی را نه صرفاً بهعنوان تضاد عقاید، بلکه بهعنوان تفاوت در شیوهٔ تجربهٔ جهان درک کنیم—تفاوتی که ریشه در ساختارهای عمیقتر روانی دارد. چنین نگاهی امکان گفتوگو و درک متقابل را افزایش میدهد و سیاست را از سطح جدالهای سطحی به سطحی انسانیتر و قابلفهمتر منتقل میکند.
مانی
تُورّم روانی و شکلگیری دیکتاتورها
تُورّم روانی (Psychic inflation) در مكتب یونگ به وضعیتی اشاره دارد که ایگو بیش از حد با یک آرکتایپ (Archetype) یا تصویر جمعی همذاتپنداری میکند و مرزهای طبیعی و واقعیتمدار خود را از دست میدهد. این همذاتپنداری باعث میشود احساس تمامیت و اهمیتِ غیرواقعی شکل بگیرد؛ گویی فرد یا نماد حامل نیرویی ماورایی است که او را از نقد و محدودیتهای معمول معاف میسازد. یونگ این پدیده را گسترش شخصیت فراتر از حد معقول میدانست و نشان میداد چگونه انرژی روانیِ اضافی میتواند به تمرکز معنا و قدرت در یک نقطه منجر شود و زمینه را برای ظهور ساختارهای اقتدارگرایانه و تمامیتخواه فراهم آورد.
از منظر یونگی، دیکتاتور صرفاً یک بازیگر سیاسی نیست؛ او یک شخصیت نمادین است که صفات آرکتایپی مانند قهرمان، پدر مقتدر، مظلوم یا ناجی را تجسم میبخشد. فرآیند شکلگیری دیکتاتور دو سویه است: از یک سو فرد ممکن است از طریق همذاتپنداری با یک آرکتایپ دچار تُورّم روانی شود و خود را فراتر از محدودیتهای انسانی بداند؛ و از سوی دیگر، میدان اجتماعی و خلأهای نمادینِ جمعی، نیازهای روانیِ برآوردهنشده را بر آن فرد فرافکنند و او را بهعنوان مظهر تمامیت و رهایی بپذیرند. وقتی مرز میان ایگو و آرکتایپ محو میشود، رهبر چنان رفتار میکند که گویی تجسم آن آرکتایپ است و تصمیمات او رنگ و بوی محتوم و نمادین میگیرد. این ترکیبِ غرور درونی رهبر و مشروعیت نمادینِ اعطا شده از سوی جمع، ساختار اقتدارگرایانه و مستبدانهای میسازد که در برابر مقاومت عقلانی و اخلاقی بهتدریج نفوذناپذیر میشود.
تودهها در این فرایند نقش فعال دارند؛ آنها در فرافکنی جمعی (Collective projection) مشارکت میکنند. افراد با سرمایهگذاری روانی روی رهبر، او را با کیفیتهای اسطورهای همتراز میکنند و از مسئولیت فردی و تعارضات درونی خود شانه خالی میکنند. آیینها، نمادها، زبان تبلیغاتی و بازتولید مداومِ تصویر کامل و بینقص رهبر، کانالهایی هستند که انرژی آرکتایپی را تقویت و تثبیت میکنند. واگذاری معنا و جهتگیری اخلاقی به یک فرد، استقلال فکری پیروان را تضعیف میکند و حلقهٔ بازخوردی میان رهبر و جمع ایجاد میشود که هر دو سویه را تقویت میکند: رهبر در خودبرترپنداری فرو میرود و جمع در تسلیم و وابستگی.
برخی شرایط ساختاری و فرهنگی، جوامع را نسبت به تُورّم روانی و ظهور دیکتاتورها آسیبپذیرتر میسازند. نخست، بحرانها و تروماهای جمعی مانند شکست در جنگ، انقلاب یا فروپاشی اقتصادی، نیاز شدیدی به ثبات و بازسازی هویت جمعی ایجاد میکنند؛ در چنین لحظاتی مردم اغلب حاضرند معنا و اختیار را با روایتهای ساده، قاطع و پرداختنشده معاوضه کنند. تمنای هویت، از سنجش و نقد سازنده پیشی میگیرد و انتظارات آرکتایپیِ توده به کالبد روانی یک فرد فرافکنی میشود؛ و روند تُورّم، همچون یک باور هذیانی، بهتدریج و «ظاهراً» بیخطر آغاز میشود و علائم استبداد در طول زمان شدت مییابند.
ظرفیت دوم، بیثباتی اقتصادی و نابرابری گستردهٔ مدنی است که احساس ناامنی و خشم را تشدید میکند و زمینه را برای جستوجوی مقصر و راهحلهای افراطی و هیجانمحور فراهم میآورد.
سوم، ضعف خُردهنهادهای مردمی و همدستی یا تردید نخبگان سیاسی در برابر رهبران کاریزماتیک، موانع قانونی و مدنی را از میان برمیدارد و امکان تمرکز سریع قدرت را فراهم میسازد.
چهارم، خلأ نمادین (Symbolic vacuum) ناشی از مدرنسازی، تغییرات سریع، فروپاشی هویتهای تاریخی یا تحقیر هویت ملی در عرصهٔ بینالمللی، عطش فزایندهٔ جمعی برای زندهکردن اسطورهها و قهرمانان دوران (ظاهراً) طلایی را افزایش میدهد. در چنین فضای نمادینی، چهرههای کاریزماتیک که روایتهای یکپارچه و ساده ارائه میدهند، به کانون فرافکنی (Projection focal point) تبدیل میشوند. در نهایت، ابزارهای تبلیغاتی، آیینهای سیاسی و رسانههای یکسویه، حلقهٔ بازخورد میان رهبر و توده را تقویت میکنند و تُورّم روانی را تثبیت مینمایند.
مطالعات تاریخی و بینرشتهای نشان میدهند که الگوهای مشابهی در زمینههای متفاوت تکرار شدهاند. در آلمان و ایتالیا بین دو جنگ جهانی، ترکیب شکست، بحران اقتصادی، خشونت خیابانی و تردید نخبگان نسبت به دموکراسی، زمینه را برای ظهور رهبرانی فراهم کرد که توانستند روایتهای بازسازی ملی و نظم را بهسرعت بهعنوان پاسخ قطعی عرضه کنند. در ایران پس از انقلاب ۱۹۷۹، ترکیب مشروعیت انقلابی، ایدئولوژی دینی و کنترل نهادهای امنیتی و اقتصادی، مرکزیت نمادین و نهادیای پدید آورد که امکان تثبیت رهبری مذهبی را فراهم ساخت.
انقلاب بهمثابه آغاز: خوانشی آرنتی از آزادی
هانا آرنت انقلاب را نه صرفاً دگرگونیای خشونتبار، بلکه لحظهای میدانست که در آن توانایی بنیادین انسان برای «آغاز کردن» آشکار میشود. از نظر او، انقلاب زمانی معنا پیدا میکند که از سطح فروپاشی نظم قدیم فراتر رود و به مرحلهٔ بنیانگذاری برسد؛ مرحلهای که در آن انسانها فضایی عمومی و پایدار برای آزادی میآفرینند و در مقام شهروندانی برابر، در ساختن جهان مشترکشان مشارکت میکنند.
آرنت میان رهایی و آزادی تمایز میگذارد. رهایی، گسستن از سلطه است؛ اما آزادی تنها زمانی پدید میآید که مردم بتوانند نهادهایی را بنا کنند که مشارکت سیاسی را تضمین کند. از همین رو، او انقلاب آمریکا را نمونهٔ موفق بنیانگذاری میدانست، در حالی که انقلاب فرانسه را نمونهای میدید که در آن ضرورتهای اجتماعی، امکان عمل سیاسی را تحتالشعاع قرار داد.
در مرکز اندیشهٔ آرنت این باور قرار دارد که انقلابها زمانی پایدار میمانند که به خلق عرصهٔ عمومی و شکلهای جمعی خودحکومتی بینجامند؛ شوراها، مجامع و هر ساختاری که مردم را در تجربهٔ مستقیم آزادی سیاسی شریک کند. انقلابها زمانی شکست میخورند که خشونت، نیاز اقتصادی یا اقتدار رهبران، کار مشترکِ بنیانگذاری را خاموش کند.
برای آرنت، معیار واقعی انقلاب نه سقوط یک حکومت، بلکه تولد جامعهای سیاسی است که بتواند آزادی را حفظ کند. انقلاب در معنای آرنتیاش عملی امیدبخش و ظریف است: لحظهای که انسانهای عادی قدم به عرصهٔ عمومی میگذارند و خود را بهعنوان کنشگران سیاسی کشف میکنند.
مانی
نخست، فراهم آوردن فضای قانونی و عملی برای شکلگیری نهادهای مدنی مستقل—احزاب، انجمنهای صنفی و رسانههای آزاد—پیش از تدوین نهایی قانون اساسی یا در همان مراحل آغازین گذار، میتواند از تمرکز قدرت جلوگیری کند. دوم، توافق نخبگان رقیب بر قواعد بازی سیاسی و جدول زمانی روشن برای انتقال قدرت، همانگونه که مطالعات گذار نشان میدهد، شرط لازم برای ثبات است. سوم، تدوین و اجرای برنامههای اقتصادی کوتاهمدت برای تثبیت بازارها، کنترل تورم و تضمین دسترسی به کالاهای اساسی میتواند از فروپاشی معیشتی جلوگیری کند و به مشروعیت نظام نوپا کمک نماید. چهارم، اصلاح تدریجی و تحت نظارت مدنی نهادهای امنیتی و ادغام نیروهای مسلح در چارچوبی شفاف، مانع از تجزیه و ظهور نیروهای مسلح موازی میشود. پنجم، اجرای سازوکارهای عدالت انتقالی متوازن—ترکیبی از کمیسیون حقیقتیاب، اسناد رسمی و محاکمههای محدود و هدفمند—میتواند هم پاسخگویی را تأمین کند و هم از انتقامجوییهای فراگیر جلوگیری نماید. نهایتاً، تمرکززدایی معقول و تضمین حقوق اقلیتها از طریق اصلاحات قانون اساسی میتواند از تنشهای قومی و مذهبی و پیامدهای تجزیهطلبانه پیشگیری کند.
جمعبندی
تجربههای تاریخی و مطالعات نظری نشان میدهد که انقلاب نقطهی آغاز است، نه پایان؛ سرنوشت یک تحول سیاسی در درجهی اول در دوران گذار رقم میخورد. درسهایی که از انقلاب ۱۳۵۷ و مطالعات تطبیقی میآموزیم روشناند: ائتلافهای اجتماعی باید به نهادهای پایدار تبدیل شوند، رسانهها و فضای مدنی باید آزاد و متنوع بمانند، اقتصاد باید از روزهای نخست مورد توجه قرار گیرد، و نهادهای امنیتی باید تحت نظارت مدنی قرار گیرند تا از ظهور میلیشیاها و بازگشت اقتدارگرایی جلوگیری شود. اگر این اصول رعایت شوند، امکان دارد انقلاب آینده در ایران به جای فروپاشی اقتصادی و تمرکز قدرت، به نظمی دموکراتیک، نهادهای پایدار و اقتصادی باثبات منجر شود.
مانی
Radicalisation is a hiccup in the cognitive process.
راديكال شدن، سكسكه در روند شناخت است.
مانی
آيا همه ى مردان يك "كودك آزار" بالقوّه هستند؟
در دهههای اخیر، جامعهٔ مدرن شاهد چرخشی کمسابقه در الگوهای سوءظن جمعی بوده است. اگر در گذشته «شکار جادوگران» و موجهای هراس اخلاقی بیشتر متوجه زنان بود—پدیدهای ریشهدار در ساختارهای مردسالارانه و ترس از بدن و آزادی زنانه—امروز شکل تازهای از همین منطق، اینبار متوجه مردان شده است. دغدغهٔ حفاظت از کودکان، که یکی از قدرتمندترین ارزشهای اخلاقی دوران ماست، بهتدریج به سازوکاری تبدیل شده که در آن حضور مردانه در بسیاری از موقعیتها با بدگمانی همراه است. گویی مرد بودن، خودبهخود، نشانهای از خطر بالقوه است.
این تغییر نه ناگهانی رخ داده و نه بدون زمینه. پژوهشهای کلاسیک دربارهٔ «هراس اخلاقی»—از جمله اثر تأثیرگذار استنلی کوهن، شیطانهای مردمی و هراسهای اخلاقی—نشان میدهد که جوامع در دورههای خاص، گروههایی را بهعنوان نماد ترس و تهدید میسازند. در جهان امروز، «مرد غریبه» به یکی از این نمادها بدل شده است. رسانهها با برجستهسازی پروندههای تکاندهنده، و شبکههای اجتماعی با تکثیر سریع خشم و اضطراب، این تصویر را تقویت کردهاند. نتیجه، شکلگیری نوعی حساسیت افراطی است که در آن مرز میان مراقبت و بدگمانی بهسادگی فرو میریزد.
اما ادبیات علمی تصویری پیچیدهتر ارائه میدهد. آمارهای معتبر بینالمللی نشان میدهد که تصویر رایج «غریبهٔ خطرناک» با واقعیتهای آماری همخوانی ندارد.
مطالعات گستردهٔ دیوید فینکلهور—یکی از معتبرترین پژوهشگران حوزهٔ آزار کودکان—بهطور مداوم نشان دادهاند که:
• ۷۰ تا ۹۰ درصد موارد آزار جنسی کودکان توسط افرادی رخ میدهد که کودک آنها را میشناسد: اعضای خانواده، آشنایان نزدیک، مربیان، همسایگان یا افراد مورد اعتماد.
• وزارت دادگستری آمریکا گزارش میدهد که تنها حدود ۱۰ درصد از موارد آزار توسط غریبهها انجام میشود.
• در بریتانیا، کانادا، استرالیا و کشورهای اروپایی نیز آمار مشابهی ثبت شده است؛ در برخی گزارشها سهم غریبهها ۵ تا ۱۵ درصد ذکر شده است.
این واقعیت ها نشان میدهد که خطر اصلی در «روابط آشنا» نهفته است، نه در مواجهههای تصادفی با مردان ناشناس در فضاهای عمومی.
با این حال، تخیل عمومی همچنان بر «غریبهٔ مرد» متمرکز است، زیرا این تصویر سادهتر، قابلنمایشتر و رسانهپسندتر است. همین شکاف میان واقعیت و تصور عمومی، زمینهساز هراس اخلاقی میشود: جامعه بهجای تمرکز بر الگوهای واقعی خطر، انرژی خود را صرف مراقبت افراطی از موقعیتهایی میکند که احتمال آسیب در آنها بسیار کمتر است.
پیامدهای این وضعیت تنها فردی نیست؛ ساختارهای اجتماعی و حرفهای را نیز تحت تأثیر قرار میدهد. پژوهشهایی مانند مطالعهٔ تیمِرمان و شرودر دربارهٔ معلمان مرد نشان میدهد که بسیاری از آنان از تماس بدنی—حتی تماسهای کاملاً طبیعی و تربیتی—اجتناب میکنند. برخی از ورود به مشاغل مراقبتی منصرف میشوند، و برخی دیگر دائماً میان وظیفهٔ حرفهای و ترس از سوءبرداشت گرفتارند. این روند، بهطور ناخواسته، به جداسازی جنسیتی در حوزههایی میانجامد که حضور مردان در آنها ضروری و سودمند است.
در سطح نظری، این پدیده پرسشهای مهمی دربارهٔ جنسیت، عدالت و مدیریت خطر مطرح میکند. نظریهپردازانی چون جودیت باتلر و کارول اسمارت نشان دادهاند که چگونه کلیشههای جنسیتی بر توزیع «خطر» و «بیخطری» اثر میگذارند. هرچند آثار آنان بیشتر بر آسیبپذیری زنان تمرکز دارد، اما همین چارچوب تحلیلی نشان میدهد که چگونه مردان نیز میتوانند قربانی نوعی ذاتگرایی جنسیتی شوند؛ ذاتگراییای که مردان را «خطرناک» و زنان را «بیخطر» میپندارد. این نگاه نهتنها از نظر تجربی نادرست است، بلکه مرزهای سخت و آسیبزای جنسیتی را بازتولید میکند.
با این حال، مسئله را نمیتوان به روایتی ساده از «قربانی شدن مردان» تقلیل داد. حفاظت از کودکان همچنان یک ضرورت اخلاقی و حقوقی است، و شکستهای تاریخی در رسیدگی به آزار—بهویژه در نهادهای رسمی—دلیل کافی برای هوشیاری فراهم میکند. چالش اصلی، تمایز میان هوشیاری و پیشداوری است. فرانک فوردی در فرهنگ ترس نشان میدهد که جوامع مدرن اغلب در مواجهه با عدمقطعیت، بهجای فهم عمیقتر، دایرهٔ سوءظن را گسترش میدهند. وقتی ترس به اصل سازماندهندهٔ زندگی اجتماعی تبدیل شود، گروههای کامل میتوانند بهطور ناعادلانه برچسبگذاری شوند—و این امر در نهایت به هدف اصلی، یعنی امنیت، آسیب میزند.
راه پیشرو نیازمند نگاهی متعادل و مبتنی بر شواهد است. حفاظت از کودکان مستلزم آن نیست که نیمی از جمعیت را بالقوه خطرناک بدانیم. آنچه لازم است، نهادهای کارآمد، سیاستهای شفاف، و گفتوگویی عمومی است که بر دادهها تکیه کند، نه بر هراس.
وقتی موفقیت، تروما را پنهان میکند — نه متوقف
بازماندگان آزار جنسی دوران کودکی در بزرگسالی مسیرهای متفاوتی را طی میکنند. برخی تابآورى كسب میكنند، اما بهطور کلی احتمال مشکلات روانی و رابطهای در اين گروه بالاتر است.
در میان این افراد، گروهی وجود دارد که از بیرون موفق، منظم و قابلاتکا بهنظر میرسند؛ اما در درون با شرم مزمن، هوشیاری افراطی و دشواری در دریافت حمایت زندگی میکنند. برای بسیاری از آنها، موفقیت نقش زرهی دارد: محافظت میکند، اما درد را نیز پنهان میسازد.
سناریوهای رایج در بزرگسالی
پیامدهای بلندمدت آزار جنسی دوران کودکی معمولاً در چند الگوی همپوشان دیده میشود:
برخی افراد با حمایت مناسب و تمرين تاب آورى از مزمن شدن علائم جلوگیری میکنند. برخی دیگر با وجود عملکرد بالا، درونیاتی آمیخته با شرم، کمالگرایی و دردهای جسمانی دارند. گروهی با بیثباتی هیجانی و الگوهای تروما پیچیده مواجهاند. برخی از صمیمیت دوری میکنند یا به بیحسی عاطفی پناه میبرند. و گروهی نیز الگوهای آسیبزا را در روابط بازتوليد میکنند.
نيمرخ روانشناختى افراد با عملکرد بالا
افراد دارای عملکرد بالا معمولاً الگوی فرااستقلال را نشان میدهند. موفقیت برای آنها راهی برای بازیابی کنترل، کسب اعتبار و کاهش آسیبپذیری است. اما همین موفقیت میتواند نشانههای تروما را پنهان کند.
از بیرون، شایستگی، اتکاپذیری و توان رهبری دیده میشود. در درون، شرم پایدار، ترس از فاش شدن و هوشیاری افراطی جریان دارد. کمالگرایی، کار بیش از حد، خودکفایی افراطی و سرکوب احساسات از راهبردهای رایج مقابلهای هستند.
---
روابط بینفردی
در روابط، این افراد معمولاً نقش «قوی» یا «حامی» را برعهده میگیرند و دریافت حمایت برایشان دشوار است. گاهی به شریکهای عاطفی دور یا ناپایدار جذب میشوند، زیرا فاصله را امنتر تجربه میکنند. مرزهای آنها ممکن است بیش از حد سخت یا بیش از حد شُل باشد. بسیاری از آنها با تنهایی پنهان و احساس تقلبی بودن دستوپنجه نرم میکنند.
---
عملکرد شغلی
در محیط کار، تعهد و کمالگرایی آنها را برجسته میکند، اما هزینههایی نیز دارد: خطر فرسودگی، اضطراب و افسردگی ناشی از فشارهای خودتحمیلی، استفاده از کار برای فرار از احساسات، و گاهی رفتارهای ناسالم برای تنظیم هیجان.
---
تجربه درونی و مشکلات روانی
شرم مزمن، هوشیاری بیش از حد، سرکوب هیجان و گاهی گسستگی از تجربههای رایج است. پژوهشها نشان میدهد آزار جنسی دوران کودکی با افزایش احتمال ابتلا به اختلال استرس پس از سانحه، افسردگی، اضطراب، سوءمصرف مواد و تروما پیچیده همراه است—بهویژه در موارد مزمن یا خانوادگی. با این حال، درمانهای مبتنی بر تروما و حمایت اجتماعی میتوانند مسیر بهبودی را بهطور چشمگیری تغییر دهند.
---
نکات بالینی
برای مداخله مؤثر، لازم است فراتر از ظاهر موفقیت نگاه شود. غربالگری تروما در افراد کمالگرا یا کسانی که دردهای جسمانی مبهم دارند اهمیت دارد. ارزیابی الگوهای دلبستگی و مرزها، همراه با درمان مبتنی بر تروما، میتواند به کاهش شرم، بهبود تنظیم هیجان و ایجاد ایمنی رابطهای کمک کند. بازسازی تعادل در روابط و تشویق به مراقبت متقابل نیز نقش مهمی دارد.
---
جمعبندی
پروفایل «بازمانده با عملکرد بالا» نشان میدهد که موفقیت بیرونی میتواند تروما را پنهان کند و مانع تشخیص و درمان شود. شناخت این الگوها در روابط، محیط کار و تجربه درونی به ما کمک میکند تا زرهِ موفقیت را به بستری برای رشد و بهبودی تبدیل کنیم.
---
واژهنامه (Glossary)
• آزار جنسی دوران کودکی — Childhood Sexual Abuse (CSA)
• تابآوری — Resilience
• فرااستقلال — Hyper‑independence
• کمالگرایی — Perfectionism
• سرکوب هیجانی — Emotional Suppression
• گسستگی — Dissociation
• فرسودگی شغلی — Burnout
• اختلال استرس پس از سانحه — Post‑Traumatic Stress Disorder (PTSD)
• تروما پیچیده — Complex PTSD (C‑PTSD)
• بازقربانی / تکرار الگوهای آسیب — Revictimisation / Repetition
• مرزهای رابطهای — Boundaries
• دلبستگی — Attachment
• شرم مزمن — Chronic Shame
• هوشیاری افراطی — Hypervigilance
• سوءمصرف مواد — Substance Misuse
• خودپنداره منفی — Negative Self‑Concept
• درمان مبتنی بر تروما — Trauma‑Informed Therapy
• غربالگری تروما — Screening for Trauma
• مراقبت متقابل — Reciprocal Care
مانى
اصل تکرار رنج در اندیشهٔ فروید
زیگموند فروید در اثر مهم خود فراتر از اصل لذت (۱۹۲۰) مفهومی را مطرح کرد که بعدها به نام اجبار به تکرار (Repetition Compulsion) شناخته شد. این اصل نشان میدهد که انسانها گاه بهطور ناخودآگاه تجربههای دردناک و آسیبزا را دوباره و دوباره بازآفرینی میکنند، حتی زمانی که هیچ لذتی در آن نهفته نیست.
فروید پیشتر بر این باور بود که روان انسان عمدتاً بر اساس اصل لذت عمل میکند؛ یعنی جستوجوی خوشی و پرهیز از رنج. اما مشاهدهٔ بیمارانش ــ بهویژه کسانی که خاطرات جنگ یا روابط آسیبزا را بارها در رویاها و رفتارهایشان بازتولید میکردند ــ او را به این نتیجه رساند که نیرویی عمیقتر در کار است.
او این گرایش به تکرار رنج را نشانهای از تلاش ناخودآگاه برای تسلط بر تجربهٔ آسیبزا دانست؛ گویی روان میکوشد با بازآفرینی صحنهٔ دردناک، آن را مهار کند.
با این حال، فروید فراتر رفت و این پدیده را به نیرویی بنیادیتر نسبت داد: کشش مرگ (تاناتوس). این کشش، در برابر نیروی زندگی و لذت، انسان را به سوی سکون، بازگشت و حتی خودویرانگری سوق میدهد.
از دیدگاه بالینی، اجبار به تکرار در روانکاوی اهمیت ویژهای دارد. بیمار ممکن است همان الگوهای رنجآور گذشته را در رابطه با روانکاو بازسازی کند؛ پدیدهای که فروید آن را انتقال نامید. کار درمانگر در اینجا کمک به آگاهییافتن بیمار از این چرخهٔ ناخودآگاه و گشودن راهی تازه برای تجربهٔ رابطه و زندگی است.
به این ترتیب، اصل تکرار رنج در اندیشهٔ فروید نهتنها چالشی برای نظریهٔ لذتمحور او بود، بلکه دریچهای به سوی فهم نیروهای تاریکتر و پیچیدهتر روان انسان گشود.
مانى
«نوع زنی که مرد برای همسری برمیگزیند، بازتابی از جاهطلبی و شخصیت اوست. اگر مرد زنی نادرست را انتخاب کند، این انتخاب شخصیت او را آشکار میکند. آنچه خود را به آن پیوند میدهد، حقیقتاً نشان میدهد چه درون اوست. زن، انعکاس درونی مرد است هنگامی که او را برای همسری برمیگزیند. این انتخاب نشان میدهد درون او چه میگذرد؛ فارغ از آنچه در ظاهر میگوید، کافی است ببینید با چه کسی ازدواج میکند.»
ویلیام ماریون برانهام
———-
انتخاب همسر در روانشناسی تنها یک تصمیم عاطفی ساده نیست، بلکه ترکیبی از شخصیت، تجربههای گذشته و شرایط اجتماعی است. پژوهشها نشان میدهند که زنان و مردان هرچند تحت تأثیر فرهنگ و محیط قرار دارند، اما معیارهای نسبتاً مشخصی در انتخاب شریک زندگی دارند.
زنان معمولاً به دنبال مردانی هستند که بتوانند امنیت عاطفی و اقتصادی فراهم کنند. مهربانی، مسئولیتپذیری و وفاداری از جمله ویژگیهایی است که در تحقیقات بهعنوان معیارهای اصلی زنان ذکر شده است. علاوه بر این، توانایی ارتباط مؤثر و حل مسئله برای زنان اهمیت دارد، زیرا این ویژگیها پیشبینیکنندهٔ موفقیت رابطهاند. شباهت در ارزشها، باورها و اهداف نیز نقشی کلیدی دارد و باعث میشود زنان بیشتر جذب مردانی شوند که از نظر فرهنگی و فکری به آنها نزدیک باشند.
در مقابل، مردان در انتخاب همسر بیشتر به جذابیت ظاهری و نشانههای سلامت توجه میکنند؛ موضوعی که پژوهشهای تکاملی آن را با باروری و ادامه ی نسل مرتبط دانستهاند. با این حال، مطالعات جدید نشان میدهند مردان نیز به ویژگیهای شخصیتی مانند مهربانی، حمایتگری و توانایی ایجاد رابطهٔ پایدار اهمیت میدهند. در بسیاری از فرهنگها، مردان تمایل دارند همسر جوانتر انتخاب کنند، اما همانند زنان، شباهتهای فرهنگی و اجتماعی همچنان عامل مهمی در جذب هستند.
جمعبندی پژوهشها نشان میدهد که انتخاب همسر بازتابی از شخصیت و ارزشهای فرد است، اما تنها بخشی از حقیقت را آشکار میکند. عوامل ناخودآگاه، فشارهای اجتماعی و شرایط بیرونی نیز در این تصمیم نقش دارند. در جوامعی که برابری جنسیتی بیشتر است، معیارهای زنان و مردان به هم نزدیک میشوند و هر دو جنس بیش از گذشته بر مهربانی، هوش و ثبات تأکید میکنند.
مانی
پدیدهٔ «ندای خلأ»
Compulsion of the Void)
وقتی بر لبهٔ پرتگاه یا بالکن ایستادهایم، گاهی ذهن ما را با نجواهای کوتاه و هولناک غافلگیر میکند: تصویری گذرا از پریدن به سوی نیستی، پیش از آنکه سقوط ما را در بر گیرد. این تجربه که در زبان فرانسه l’appel du vide یا «ندا یا کشش خلأ» نامیده شده، نه نشانهٔ میلی اجبارگونه به مرگ بلکه بازتابی از کارکرد ذهن در مواجهه با خطر است. روانشناسان آن را نوعی اندیشهٔ مزاحم میدانند؛ لحظهای که مغز، با تصویر کردن پرش، در واقع به ما یادآوری میکند که هنوز اختیار داریم و میتوانیم عقب بکشیم.
انتخاب و جبر (Choice and Determinism)
این پدیده، فراتر از روانشناسی، به قلب فلسفهٔ آزادی و جبر راه میبرد. پریدن نماد کنشِ آگاهانه است؛ حرکتی که از اراده و اختیار سرچشمه میگیرد. افتادن اما نماد جبر و تقدیر است؛ حادثهای که بدون خواست ما رخ میدهد.
در نگاه اگزیستانسیالیستی، این لحظه همان dizziness of freedom یا «سرگیجهٔ آزادی» است: مواجهه با امکانِ انتخابی که میتواند همهچیز را پایان دهد. آزادی، در عین شکوه، هولناک است زیرا نشان میدهد که ما میتوانیم خود را به نیستی بسپاریم.
در برابر آن، جبر (determinism) یادآور میشود که بسیاری از رویدادها بیرون از ارادهٔ ما رخ میدهند. سقوط، همان مرگِ ناگزیر است؛ حادثهای که دیر یا زود ما را در بر میگیرد، بیآنکه انتخابی در کار باشد.
این تمایز نشان میدهد که انسانها حتی موقعیتهای تهدیدکننده را ترجیح میدهند در چارچوب اختیار تفسیر کنند. تصور پرش تأیید میکند که هنوز کنترل در دست ماست، در حالی که سقوط نماد اجتنابناپذیری و فقدان انتخاب است. به این ترتیب، کششِ خلأ یادآور نیاز انسان به تعریف هستی، و حتی مرگ، در قالب عاملیت است؛ نه در قالب تسلیم منفعلانه به جبر و تقدیر…
مانی
همجنسگرایی در اندیشهی فروید: از «تفاوت طبیعی» تا «انحراف رشد»
Tracing Desire in Freud’s Thought: Homosexuality Between “Natural Variation” and “Developmental Deviation”
زیگموند فروید، بنیانگذار روانکاوی، در آغاز قرن بیستم دیدگاهی متفاوت و در بسیاری جهات پیشرو دربارهی همجنسگرایی ارائه کرد. او در سه رساله دربارهی نظریهی جنسی (Three Essays on the Theory of Sexuality, 1905) تأکید داشت که میل جنسی انسان در بدو تولد جهت مشخصی ندارد و در جریان رشد، تحت تأثیر عوامل زیستی، روانی و اجتماعی شکل میگیرد. از این منظر، همجنسگرایی یکی از مسیرهای ممکن در این فرایند است و نمیتوان آن را بیماری یا فساد (Degeneracy) دانست.
فروید در نامهای مشهور به مادری در سال ۱۹۳۵، که از او خواسته بود پسرش را «درمان» کند، نوشت: «همجنسگرایی بیتردید مزیتی نیست، اما چیزی برای شرمساری هم وجود ندارد؛ نه گناه است، نه پستی و نمیتوان آن را بیماری دانست.» این موضع، در زمانهای که همجنسگرایی اغلب جرم یا اختلال تلقی میشد، رویکردی انسانی و مترقی بود.
با این حال، فروید همجنسگرایی را نوعی «توقف» (Arrest) یا «تثبیت» (Fixation) در مسیر رشد جنسی میدانست؛ یعنی حالتی که فرد در مرحلهای خاص باقی میماند و میل خود را به همجنس (Same-Sex Object Choice) معطوف میکند. این نگاه، هرچند با پذیرش و احترام همراه بود، همچنان تحت تأثیر چارچوبهای هنجاری (Normative Frameworks) آن دوران قرار داشت و دگرجنسگرایی (Heterosexuality) را بهعنوان «مسیر اصلی» رشد در نظر میگرفت.
در نیمهی قرن بیستم، بسیاری از روانکاوان از این موضع فاصله گرفتند و برخلاف فروید، همجنسگرایی را بهعنوان نوعی بیماری یا شکست (Failure) در رشد معرفی کردند. این رویکرد سبب شد که در کتابهای تشخیصی روانپزشکی، همجنسگرایی بهعنوان اختلال ثبت شود. اما از دههی ۱۹۷۰ به بعد، با تغییر رویکرد علمی و اجتماعی، این نگاه به تدریج کنار گذاشته شد و همجنسگرایی از فهرست بیماریها حذف گردید؛ حرکتی که در واقع به دیدگاه اولیهی فروید نزدیکتر بود.
دیدگاه فروید دربارهی همجنسگرایی را میتوان ترکیبی از پیشروی و محدودیت دانست: او از یک سو آن را بیماری یا جرم نمیدانست و بر عدالت و احترام تأکید داشت، و از سوی دیگر آن را «انحرافی»از مسیر رشد جنسی تلقی میکرد. اهمیت تاریخی این موضع در آن است که راه را برای بازاندیشی در روانکاوی و روانپزشکی گشود؛ هرچند مسیر بعدی، با فراز و فرودهای فراوان، تا رسیدن به پذیرش کامل و برابر همجنسگرایی ادامه یافت.
مانی
روایت سیمون دوبووار درباره مردان و جنسیت
• ساخت پدرسالارانهی زنانگی: دوبووار در کتاب جنس دوم (۱۹۴۹) بیان میکند که مردان مفهوم زنانگی را میسازند تا با منافع اقتصادی، اجتماعی و جسمانی خود سازگار باشد. «زن بودن» امری ثابت و زیستی نیست، بلکه بر اساس انتظارات مردانه تعریف میشود.
• زن بهعنوان «دیگری»: او توضیح میدهد که مردان خود را «سوژه» و معیار اصلی میدانند، در حالی که زنان را «دیگری» قرار میدهند. بدین معنا که نگاه مردانه بر فرهنگ، سیاست و فلسفه حاکم است و زنان همیشه در نسبت با مردان تعریف میشوند، نه بهعنوان موجودات مستقل.
• بازنمایی حقیقت: دوبووار مینویسد: «بازنمایی جهان، همچون خود جهان، ساختهی مردان است؛ آنان آن را از دیدگاه خود توصیف میکنند و آن را با حقیقت مطلق اشتباه میگیرند.» این جمله نشان میدهد که دیدگاه مردان بهعنوان حقیقت عینی پذیرفته میشود، در حالی که تجربهی زنان به حاشیه رانده میشود.
• تمایز میان جنس و جنسیت: جملهی مشهور او، «زن زاده نمیشود، بلکه زن میگردد» تأکید دارد که هویت جنسیتی ساختهی فرهنگی است. مردان نقشی اساسی در شکلدادن به این ساختارها دارند و این امر نشان میدهد که آناتومی سرنوشت را تعیین نمیکند.
• نقد سلطهی مردانه: فلسفهی دوبووار آشکار میکند که سلطهی مردان در نهادهایی چون خانواده، ازدواج، سیاست و دین، نابرابری را بازتولید میکند. او معتقد بود رهایی زنان تنها با فروپاشی این ساختارها و بهرسمیت شناختن زنان بهعنوان سوژههای مستقل امکانپذیر است.
روایت دوبووار از مردان خصمانه نیست، بلکه تحلیلی است. او نشان داد که ساختارهای مردمحور واقعیت اجتماعی را شکل میدهند و همین تحلیل، پایههای موج دوم فمینیسم را بنا نهاد. دوبووار با افشای اینکه مردان زنان را بهگونهای تعریف میکنند که در خدمت خودشان باشد، راه را برای بازاندیشی در باب جنسیت بهعنوان یک ساخت اجتماعی گشود، نه یک سرنوشت زیستی.
مانى
“I will not say that she puts up with any circumstance; I will say that she will put out of every circumstance.”
“نخواهم گفت که زن هر شرایطی را تحمل میکند؛ بلکه خواهم گفت که از هر شرایطی چیزی میآفریند.”
این جمله یک نمونه از بازی های زبانی لكان است: او میان «تحمل کردن» (Putting up) (کنار آمدن با نظم نمادین) و «آفریدن» (Putting out) (برونافکندن چیزی تازه و پیشبینیناپذیر) تمایز میگذارد.
در نگاه لكان، سوژهی زنانه نه منفعل در برابر شرایط، بلکه خلاق و فراتر از قانون است؛ و اين توانمندى را دارد كه از هر وضعیت، امکانی جدید خلق كند.
مانى
حسین دباغ - در این مقاله تلاش می کنم شش مسیر کلی را به عنوان گزینههای محتمل عبور از جمهوری اسلامی عنوان کنم. این سناریوها قطعی نیستند؛ در عوض تلاش میکنند فهم بهتر واقعیت را صورتبندی کنند.
تامل درباره این سناریوها به ما کمک کند تا بتوانیم داوری کنیم برخی مسیرها، حتی اگر در کوتاهمدت جذاب باشند، در بلندمدت هزینه را به شکل تصاعدی افزایش میدهند.
ادعای من این است که اگر معیار عقلانیت سیاسی را در نظر بگیریم، گذار پیمانی/مذاکرهای کمهزینهترین مسیر است، و گزینههای دیگر صرفا هزینه را به آیندهای خطرناکتر منتقل میکنند.
این مقاله را در وبسایت نیماد بخوانید:
https://neemaad.com/nmd10029506.htm
سناریوهای ممکنِ نظام حزبی و ساختار حکمرانی در ایرانِ نزدیکپس از یک انقلاب موفق
پس از هر تحول بنیادین، انتخاب مدل حکمرانی و سازوکارهای حزبی تعیینکننده مسیر ثبات، حقوق شهروندی و توسعه اقتصادی است. در ایرانِ پس از انقلاب، دو شرط بنیادین در همه سناریوها نقش محوری دارند: اصلاح نهادهای امنیتی بهمنظور غیرسیاسیسازی نیروهای مسلح و پلیس، و کسب مشروعیت از طریق فرآیندهای شفاف مانند رفراندوم یا مجلس مؤسسان. در ادامه پنج سناریوی اصلی را بهصورت یکپارچه و پیوسته بررسی میکنم.
دموکراسی چندحزبی سکولار (Secular liberal multiparty democracy)
مدلی است که بر رقابت حزبی برنامهمحور، قانون اساسی سکولار و نهادهای مستقل تکیه دارد. تجربههای تطبیقی نشان میدهد که این مدل میتواند حقوق مدنی را گسترش دهد و مشروعیت بینالمللی فراهم کند، اما موفقیت آن مستلزم نهادسازی عمیق است: دادگستری مستقل، رسانههای آزاد، و نیروهای امنیتی تحت کنترل غیرنظامی. نمونهای که اغلب بهعنوان الگو مطرح میشود گذار اسپانیا پس از ۱۹۷۵ است؛ در آنجا نقش نمادین پادشاه و توافق نخبگان به تثبیت دموکراسی کمک کرد. در نقطه مقابل، تجربه تونس پس از ۲۰۱۱ نشان میدهد که فقدان نهادهای میانی قوی و بحرانهای اقتصادی میتواند به پسرفت و تمرکز قدرت بینجامد. برای ایران، تفاوتهای ساختاری مهمی وجود دارد: شبکههای نخبگانی، نقش تاریخی نهادهای دینی و ساختارهای امنیتی قوی، ساختن دموکراسی برنامهمحور را دشوارتر میکند مگر آنکه اصلاحات نهادی عمیق و زمانمند اجرا شود.
مدل تقسیم قدرت یا کنسوسیال (Consociational power‑sharing)
بر توافق میان بلوکهای قومی، منطقهای و ایدئولوژیک برای تقسیم قدرت تأکید دارد تا از تجزیه یا درگیری جلوگیری کند. سوئیس نمونهای از ثبات مبتنی بر سازوکارهای توافقی است؛ در مقابل لبنان نمونهای است که کنسوسیالیسم نهادیشده به رکود، فساد و بحرانهای مکرر انجامیده است. ایران از حیث تنوع قومی و منطقهای میتواند از مزایای شمول بهرهمند شود، اما خطر تثبیت معاملهمحور نخبگان و کندی اصلاحات وجود دارد؛ موفقیت این مدل در ایران مستلزم شفافیت در تقسیم منابع و نهادسازی قوی برای پاسخگویی است.
حزب غالب با پلورالیسم کنترلشده (Dominant‑party controlled pluralism)
مدلی است که در آن یک حزب یا ائتلاف انقلابی برتری دارد اما بهصورت محدود به رقبا اجازه فعالیت میدهد. تجربههای تاریخی متنوعاند: در مکزیک، حزب PRI برای دههها بر عرصه سیاسی مسلط بود و نهایتاً به رقابتپذیری رسید، اما مسیر طولانی و پرهزینهای داشت؛ در روسیه، تثبیت قدرت از طریق حزب غالب نمونهای از تبدیل رقابت به اقتدارگرایی است. در ایران، شبکههای نخبگانی و نفوذ نهادهای امنیتی میتوانند زمینهساز ظهور حزب غالب شوند؛ بدون مکانیزمهای پاسخگویی و شفافیت، این مسیر به سرکوب و مشتریگرایی میانجامد.
پادشاهی مشروطه نمادین (Ceremonial constitutional monarchy) و گونههای مرتبطِ پادشاهی با اختیارات اضطراری یا اجرایی، گزینههایی هستند که از منظر نمادین یا نهادی میتوانند نقش متفاوتی ایفا کنند. بازسازی پادشاهی بهصورت نمادین میتواند وحدت ملی را تقویت کند و رقابت بر کرسی ریاست دولت را کاهش دهد؛ نمونه موفقی که معمولاً ذکر میشود بازسازی نظام پادشاهی در اسپانیا و تدوین قانون اساسی ۱۹۷۸ است که نقش پادشاه را عمدتاً نمادین کرد. اما تجربه تایلند نشان میدهد که ترکیب پادشاهی قدرتمند و ارتش میتواند به ناپایداری و دخالتهای مکرر منجر شود. در ایران، بازگرداندن تاج بدون تضمینهای قانونی روشن و اصلاح نهادهای امنیتی میتواند یا مشروعیت نمادین ایجاد کند یا به بازگشت اقتدارگرایی بینجامد؛ بنابراین هر طرح پادشاهی باید با فرآیندهای شفاف کسب مشروعیت (رفراندوم یا مجلس مؤسسان) و بندهای صریح قانون اساسی همراه باشد.
در همه این سناریوها، مجموعهای از اقدامات اجرایی مشترک ضروری است: تدوین قانون اساسی شفاف که حدود اختیارات نهادها را مشخص کند، اصلاح نهادهای امنیتی و ایجاد سازوکارهای نظارتی مستقل، و مقررات شفاف برای ثبت و تأمین مالی احزاب تا از تبدیل آنها به ماشینهای مشتریگرایی جلوگیری شود. بدون این پیششرطها، حتی سناریوهایی که در ظاهر سازنده بهنظر میرسند، میتوانند به بنبست یا بازگشت اقتدارگرایی منجر شوند.
مانی
منابع و مراجع پیشنهادی
برای مطالعه عمیقتر و مستندتر، خواندن آثار زیر توصیه میشود:
Ervand Abrahamian, A History of Modern Iran (Cambridge University Press).
Abbas Milani, The Shah (Macmillan) و مقالات تحلیلی او درباره سیاست معاصر ایران.
Juan J. Linz و Alfred Stepan, Problems of Democratic Transition and Consolidation (Johns Hopkins University Press).
هر یک از این موارد نشان میدهد که اگرچه محتوای نمادها و آرکتایپها بافت فرهنگی متفاوتی دارد، سازوکار روانی و اجتماعیِ پروجکشن جمعی و تُورّم مشابه است: بحران، خلأ معنا، روایتهای کاریزماتیک و نهادهای ضعیف مدنی همگی دستبهدست هم میدهند.
مقابله با تُورّم روانی نیازمند اقدام همزمان در سطح فردی و اجتماعی است. در سطح فردی، فرایند فردیتیابی (Individuation) که در رواندرمانی یونگی دنبال میشود، به تفکیک آگاهانهٔ ایگو از آرکتایپها کمک میکند و افراد را نسبت به فرایند هویتسازی و فرافکنیهای ناخودآگاه هشیار میسازد. پرورش تفکر انتقادی، پذیرش تدریجی تضادهای درونی، دوسویگیها و تقویت حس مسئولیت اخلاقی، مانع از واگذاری کامل معنا و اختیار به رهبران میشود.
در سطح اجتماعی، تقویت نهادهای مدنیِ قوی، تفکیک قدرت، تکثرگرایی، فضای باز برای تنفس رسانههای متنوع و ارتقای سواد رسانهای مردم میتوانند فضای نمادین را پراکنده کنند و حلقهٔ بازخورد مرضی میان رهبر و توده را تضعیف کنند.
پدیدهٔ تُورّم روانی نشان میدهد که چگونه دینامیکهای درونی روان و شرایط اجتماعی میتوانند دستبهدست هم دهند تا رهبران تمامیتخواه پدید آیند. این پدیده نه صرفاً یک خطای فردی و نه تنها یک شکست نهادی است، بلکه محصول تعامل پیچیدهای میان فردیتِ احقاقنشده، هویت جمعیِ آسیبدیده و فرافکنیهای اسطورهمحورِ توده بر یک فرد در طول زمان است. مقابلهٔ مؤثر با تُورّم روانی مستلزم پرورش خودآگاهی فردی، تفکر نقاد، جستوجوی هویت در سطح فردی و درک خطرات سرسپردگی به روند احیای هویت جمعیِ متمرکز در دستان یک فرد یا گروه است.
مانى
باز خوانی انقلاب ها - چه آموخته ایم؟
«موضوع ایدهآل حکومت توتالیتر نه نازیِ متعصب و نه کمونیستِ وفادار است، بلکه مردمیاند که دیگر تفاوتِ واقعیت و خیال، درست و نادرست را از یاد بردهاند.» این جملهٔ هانا آرنت، بهعنوان آینهای هشداردهنده، ما را به بازخوانی تاریخ سیاسی ایران فرا میخواند؛ تاریخی که در آن مرزهای میان حقیقت و روایت، مشروعیت و زور، بارها دگرگون شده است.
پروفسور اروند آبراهامیان در کتاب مشهور خود «ایران میان دو انقلاب» تعامل میان سازمانهای سیاسی و نیروهای اجتماعی را محور تحلیل قرار میدهد و روند تاریخی ایران را از انقلاب مشروطه تا انقلاب ۱۹۷۹/۱۳۵۷ بهعنوان یک پیوستار مینگرد؛ این اثر یکی از مراجع پایهای برای فهم ساختارهای اجتماعی و سیاسی ایران در سدهٔ بیستم است. نگاه آبراهامیان نشان میدهد که تحولات بزرگ سیاسی در ایران محصول همزمانی فشارهای اجتماعی، ناکارآمدی نهادها و واکنشهای نخبگان بوده است، نه صرفاً نتیجهٔ تصمیمات فردی یا رویدادهای لحظهای.
در طول این دوره سه روند کلیدی قابل شناسایی است: نخست، تلاش برای نوسازی و ساخت دولت مدرن که از مشروطه آغاز شد؛ دوم، روند تمرکز قدرت و مدرنیزاسیون اجباری در دورهٔ پهلوی که با وجود داشتن نقاط مثبت، همراه با رشد نابرابریها و سرکوب سیاسی بود؛ و سوم، ظهور جنبشهای اجتماعی و ایدئولوژیک که زمینهٔ انقلاب ۱۳۵۷ را فراهم آوردند. این سه روند، همزمان امید به تغییر و انباشت نارضایتی را در دل جامعه پدید آوردند و نشان دادند که نوسازی بدون سازوکارهای مشارکتی و مشروعیت اجتماعی میتواند به بحران بیانجامد.
از تجربهٔ تاریخی میتوان سه اشتباه تکرارشونده را استخراج کرد: اول، فقدان مشروعیت سیاسی وقتی حکومتها به سرکوب یا اتکای صرف به قدرت متمرکز متوسل میشوند؛ دوم، نابرابری اقتصادی و اجتماعی که طبقات متوسط و پایین را به سمت راهحلهای رادیکال سوق میدهد؛ و سوم، ضعف نهادهای میانی—احزاب، سندیکاها و انجمنهای مدنی—که مانع از کانالیزه شدن مطالبات به شکل مسالمتآمیز میشوند. ترکیب این عوامل ظرفیت جامعه برای حل اختلافات از طریق سازوکارهای قانونی را تضعیف کرده و احتمال رویآوردن به تغییرات ناگهانی و خشونتآمیز را افزایش میدهد.
برای اجتناب از تکرار این الگوها، پیشنهادهای عملی روشناند: تقویت نهادهای مدنی و قانونی تا مشارکت مسالمتآمیز ممکن شود؛ توزیع عادلانهتر منابع و فرصتها تا انگیزهٔ خشونتطلبی کاهش یابد؛ و گفتوگوی ملی و شفافیت در تصمیمگیریها تا مشروعیت بازسازی گردد. تجربه نشان میدهد اصلاحات سطحی یا تحمیلشده از بالا بدون همراهی اجتماعی و رعایت حقوق اقلیتها پایدار نخواهند ماند؛ بنابراین هر تغییر ساختاری باید با فرآیندهای مشارکتی و تضمین حقوق مدنی همراه باشد.
امروز که ایران در آستانهٔ تغییر دیگری قرار دارد، بهترین شانس برای تبدیل این لحظه به تحولی پایدار، ترکیب اصلاحات ساختاری با گفتوگوی فراگیر و حمایت از نهادهای مستقل است؛ این مسیر احتمال بازگشت به الگوهای مخرب گذشته را کاهش میدهد و امکان گذار آرامتر و مشروعتر را فراهم میآورد.
مانى
«We desire the desire more than the desired.» — Sigmund Freud.
ما تمنّا كردن را بيشتر از، آنچه تمّنا ميشود، تمنّا ميكنيم.
این جمله یعنی گاهی خودِ «خواستن» برای ما مهمتر از آنچه خواسته میشود؛ کششِ روانی، فانتزی و هیجانِ انتظار بیش از ارضا جذاباند. میل، بهمثابهٔ جریانِ انرژی و الگوی تکرارشونده، هویت و معنا میسازد و رها کردنش ممکن است بهمعنای از دست دادنِ نقش، روایت یا سودِ ثانویهای باشد — مثلاً زیستن در نقشِ (طرحواره) دلدادهٔ وفادار بهجای مواجهه با رابطهای واقعی و پرچالش. بنابراین در بسیاری از تکرارها و انتقالها، آنچه حفظ میشود خودِ فرایندِ خواستن است، حتی اگر شیءِ خواسته ناکافی یا آسیبزا باشد.
مانی
انقلاب؛ مراحل، نمونهها و درسهایی برای ایران
انقلابها پدیدههایی خطی و ساده نیستند؛ آنها فرآیندی چندمرحلهایاند که از فرسایش تدریجی مشروعیت آغاز میشوند و در میدان رقابت برای طراحی نظم جدید به سرانجام میرسند. در آغاز، مجموعهای از بحرانهای ساختاری—نابرابری اقتصادی، ناکارآمدی اداری، فساد یا شکست در پاسخ به مطالبات اجتماعی—بهتدریج پایههای مشروعیت حکومت را سست میکند. تدا اسکاکپل در کتاب «دولتها و انقلابهای اجتماعی» این وضعیت را شکاف میان ظرفیت دولت و مطالبات جامعه توصیف میکند. وقتی این شکاف عمیق شود، یک رویداد محرک یا «جرقه» میتواند نارضایتیهای انباشته را به سطح عمومی بیاورد؛ مرحلهای که چارلز تیلی در «از بسیج تا انقلاب» آن را محصول ظرفیت سازماندهی و بسیج اجتماعی میداند. با تشدید بحران، دولت ممکن است توان حفظ انحصار خشونت مشروع را از دست بدهد و جامعه وارد دورهی بحرانی شود؛ دورهای که بهتعبیر کرین برینتون در «کالبدشناسی انقلاب» شبیه تب است: اوجگیری، بحران و سپس یا تثبیت نظم جدید یا فروپاشی و نزاع داخلی.
تجربههای تاریخی نشان میدهد که خروجی این چرخه به کیفیت توافقها و نهادسازی در دوران گذار بستگی دارد. برخی انقلابها، مانند انقلاب آمریکا، با تدوین قانون اساسی و نهادهای پایدار به ثبات منتهی شدند؛ برخی دیگر، مانند مواردی در خاورمیانه معاصر، به بازگشت اقتدارگرایی یا جنگ داخلی انجامیدند. مطالعهی تطبیقی گذارها نشان میدهد که توافق نخبگان، نهادسازی مدنی و مدیریت اقتصادی کوتاهمدت از عوامل تعیینکنندهی موفقیتاند.
ایران میان دو انقلاب و ترکیب نیروهای اجتماعی
در مورد ایران، تحلیل یرواند آبراهامیان در کتاب «ایران میان دو انقلاب» اهمیت تاریخی و تحلیلی ویژهای دارد. او نشان میدهد که انقلاب ۱۳۵۷ محصول ائتلافی ناهمگون از نیروهای اجتماعی بود: روحانیت و بازار که شبکههای سنتی و ظرفیت بسیج گسترده داشتند، طبقهی متوسط شهری و دانشجویانی که گفتمان آزادی و عدالت را ترویج میکردند، و گروههای چپ و کارگران که با اعتصابات و سازماندهی صنفی فشار عملی وارد ساختند. این ائتلاف توانست رژیم پهلوی را سرنگون کند، اما پس از پیروزی، فقدان نهادهای مدنی مستقل و تمرکز قدرت در دست یک جناح موجب شد آن ائتلاف از هم بپاشد و مسیر گذار به سمت انسداد سیاسی و بحران اقتصادی منحرف شود. تجربهی ایران نشان میدهد که توان بسیج برای سرنگونی رژیم لزوماً تضمینکنندهی نهادسازی دموکراتیک در مرحلهی پس از انقلاب نیست؛ آنچه تعیینکننده است، تبدیل ائتلافهای موقتی به نهادهای پایدار و توافق بر قواعد بازی سیاسی است.
نقش رسانهها در انقلاب ایران
رسانهها در انقلاب ایران نقش دوگانهای ایفا کردند: هم ابزار بسیج و هم عرصهای که پس از تثبیت قدرت به میدان رقابت و سرکوب تبدیل شد. در دورهی پیش از انقلاب، با وجود سانسور دولتی، مطبوعات زیرزمینی، نشریات مخالف و توزیع گستردهی نوارهای سخنرانی رهبران مذهبی—بهویژه نوارهای آیتالله خمینی—پیامهای مخالف را به مساجد، بازارها و دانشگاهها رساندند. این «فرهنگ نوار» و شبکههای چاپی غیررسمی توانستند مرزهای سانسور رسمی را بشکنند و گفتمان مشترکی ایجاد کنند. همچنین پوشش رسانههای بینالمللی به تضعیف روایت رسمی کمک کرد. اما پس از انقلاب، خواست برای آزادی مطبوعات به سرعت محدود شد و رسانهها به ابزار کنترل ایدئولوژیک تبدیل گشتند؛ روندی که آبراهامیان آن را بازتاب تمرکز قدرت و حذف صداهای رقیب میداند.
ریسکها؛ از فروپاشی اقتصادی تا ظهور میلیشیاها
در دوران گذار، چند ریسک ساختاری میتواند مسیر تحول را منحرف کند. فروپاشی اقتصادی و بحران معیشتی مشروعیت هر نظم نوپایی را تضعیف میکند؛ تجربهی ایران پس از ۱۳۵۷ نشان داد که بیثباتی اقتصادی میتواند به انسداد سیاسی و سرکوب بیشتر بینجامد. ریسک دیگر، شکاف در نیروهای مسلح و خطر کودتا است؛ تجربههای منطقهای نشان میدهد که ارتش یا نهادهای نظامی مستقل میتوانند گذار را به شکست بکشانند. همچنین یکی از خطرات جدی ظهور میلیشیاهای محلی یا گروههای مسلح غیررسمی است؛ این پدیده در عراق پس از ۲۰۰۳ و لیبی پس از سقوط قذافی نمونههایی از پیامدهای خلأ قدرت و ضعف نظارت مرکزی را نشان میدهد. میلیشیاها معمولاً در شرایطی شکل میگیرند که دولت نتواند انحصار مشروع خشونت را حفظ کند یا گروههای اجتماعی برای دفاع از منافع خود به تسلیح روی آورند؛ چنین وضعیتی میتواند گذار را به خشونت و تجزیه سوق دهد.
پیشنهادهای عملی مبتنی بر تجربه و ادبیات گذار
برای آنکه انقلاب به اصلاح نهادی و بهبود واقعی منجر شود و نه به تکرار خطاهای گذشته، چند اقدام عملی و مبتنی بر تجربههای تطبیقی ضروری است.
همچنین باید پذیرفت که کلیشههای جنسیتی—چه علیه زنان و چه علیه مردان—درک ما از خطر را مخدوش میکنند و انسجام اجتماعی را تضعیف.
در نهایت، سوءظن نوین نسبت به مردان بیش از آنکه بازتابی از واقعیت باشد، آینهای از اضطرابهای فرهنگی دوران ماست. برای پیشروی، باید چارچوبی فرهنگی بسازیم که پیچیدگی را بپذیرد، در برابر هراس مقاومت کند، و افراد را نه بهعنوان نمادهای ترس، بلکه بهعنوان انسانهایی یکتا و مستقل ببیند.
مانی
واژهی فرانسوی malaise به احساسی از ناخوشی، بیقراری یا ناراحتی اشاره دارد؛ احساسی مبهم که دلیل مشخصی برایش پیدا نمیشود. نوعی آشفتگی درونی که نه کاملاً جسمیست و نه صرفاً روانی، اما حضورش را در تمام وجود حس میکنیم. این تجربه معمولاً جایی میان زبان و بدن معلق میماند.
لکان درباره ی این حالت میگوید: «آن هنگام “دیگری” غایب است.» در این حال ساختارهای معنا دیگر پاسخگو نیستند و هر فرد باید با malaise خودش روبهرو شود. هیچ حقیقت مشترکی وجود ندارد؛ هر انسانِ سخنگو حقیقت ویژهی خود را دارد و از مسیر خودش با این بیقراری مواجه میشود. هیچ بنبست مشترکی در کار نیست.
مانی
تو، اگر به من خیانت کنی، مجبور میشوم تو را از زاویهٔ دیگری ببینم. اگر مدت زیادی است که همدیگر را میشناسیم، من تصویری پیچیده و پر از جزئیات از تو ساختهام، پس فقط رفتارهایم نیست که باید تغییر کند.
خدا میداند چه چیزهایی را باید دوباره برای خود بازتعریف کنم؛ ممکن است مجبور شوم تصورم از خودم را هم بازسازی کنم. من از آنچه فکر میکردم سادهلوحترم، و خدا میداند پیامدِ این خصيصه براى من چه خواهد بود. اگر تو این کار را با من کردی، آیا این نقص از من است؟ آیا این ساده لوحى را در روابط دیگرم هم زيست ميكنم؟ این خیلی دردناک ست — دردی که میتواند ایمان آدم را به مردم بهطور کلی متزلزل کند، و اگر شدید باشد، حتی ایمانِ تو را به نوع بشر …
جردن پترسون
زودرنجی و عزت نفس: نقش کانون درونی و بیرونی در واکنشهای هیجانی
زودرنجی به واکنش سریع و شدید نسبت به موقعیتهایی گفته میشود که فرد آنها را تهدیدی برای عزت نفس یا هویت خود تلقی میکند. این واکنش معمولاً از شکنندگی عزت نفس آغاز میشود؛ کسانی که عزت نفس ناپایدار دارند، حتی کوچکترین نقد یا شوخی را حملهای مستقیم به ارزش وجودی و «منِ لرزان» خود میبینند و همین احساس، زمینهی رنجش و اجتناب را فراهم میکند. در این شرایط، در سطح نیمهآگاه، شرم بهعنوان هیجان اصلی تجربه میشود. فردی که به سرعت آزرده میشود، پیامهای خنثی یا طنزآلود را تحقیرآمیز میخواند و در نتیجه شرمگین و متعاقباً تدافعی میشود.
این ویژگی وقتی با ضعف در تنظیم هیجان همراه باشد، به شکلی تهاجمی بروز میکند؛ زیرا فرد توانایی بازنگری یا کنترل واکنشهای خود را ندارد و به جای بازتفسیر و تجربهی آگاهانهی شرم، برای اجتناب از مواجهه با آن، رفتار تهاجمی اتخاذ میکند.
رنجش اما تنها به هیجانهای فردی محدود نمیماند. وقتی سخنی به جنبههای بنیادین هویت ــ مانند باورهای دینی، تعلق قومی یا حتی گرایشهای سیاسی ــ مربوط شود، احساس تهدید به سطحی اجتماعی و وجودی میرسد. در چنین شرایطی، دلخوری نه صرفاً واکنش شخصی، بلکه دفاعی در برابر خدشه به کرامت و تعلق جمعی است.
افرادی که عزت نفس بالایی دارند معمولاً کمتر دچار زودرنجی میشوند، زیرا تعریف آنها از خود، ارزشها و تعلقات جمعی بر پایهی یک «کانون درونی» استوار است. در روانشناسی، این حالت را internal locus of control مینامند؛ یعنی فرد ارزشها، تعاریف و هویت خود را از درون شکل داده است و به قضاوت صرف دیگران وابسته نیست. وقتی چنین فردی با نقد یا حملات کلامی روبهرو میشود، آن را تهدیدی برای وجود خویشتن و ارزشهایش نمیبیند، بلکه فرصتی برای یادگیری یا گفتوگو تلقی میکند، نه نزاع و مجادله.
در مقابل، کسانی که حساسترند و زود آزرده میشوند، بیشتر به یک «کانون بیرونی» یا external locus of control متکیاند. هویت و عزت نفس آنها لرزان و وابسته به نگاه و تأیید دیگران است؛ بنابراین کوچکترین نشانهی بیتوجهی یا نقد میتواند احساس تهدید و متعاقباً شرم را بیدار کند. این وابستگی به ثقل بیرونی باعث میشود واکنشهای هیجانی آنها شدیدتر و آنیتر باشد.
به همین دلیل، تفاوت میان افراد زودرنج و کسانی با عزت نفس بالا در نوع منبع تعریف «خویشتن» نهفته است: اولی خود را در آینهی دیگران میبیند و خودانگارهاش مدام در حال تغییر بر اساس ذائقهی بیرونی است؛ دومی خود را در آینهی خویشتن میبیند و خودانگارهاش بهتدریج با خودشناسی، نقد خویشتن و تعامل با افراد آگاه و از نظر روانشناختی ورزیده شکل میگیرد.
راه کاهش زودرنجی، خودشناسی، بازنگری در افکار، تقویت عزت نفس از طریق تغییر تدریجی و آگاهانهی مرکز ثقل از بیرون به درون، و تمرینهای آرامسازی پیش از رفتار است.
مانى
«جذابیت مقاومتناپذیر ابتذال: از آرنت و کامو تا نقد فرهنگی میلان کوندرا»
ابتذال در معنای عام، به جنبههای تکراری، سطحی و کلیشهای زندگی اشاره دارد؛ همان لحظات و رفتارهایی که در ظاهر بیاهمیتاند، اما در واقع ساختار تجربهی انسانی را شکل میدهند. بسیاری از نویسندگان و فیلسوفان کوشیدهاند این بُعد از زندگی را آشکار کنند.
هانا آرنت در کتاب آیشمن در اورشلیم با اصطلاح «ابتذال شر» نشان داد که چگونه شرّ میتواند نه از هیولایی آگاه، بلکه از کارمند سادهای برآید که تنها به تکرار دستورها و کلیشههای اداری بسنده میکند. این نگاه، ابتذال را به نیرویی خطرناک بدل میکند که در دل روزمرگی پنهان است.
از سوی دیگر، آلبر کامو در افسانه سیزیف، ابتذال را در قالب تکرار بیپایان و بیمعنای زندگی روزمره تصویر میکند. او سنگی را که سیزیف هر روز بالا میبرد و دوباره فرو میغلتد، نماد همین تکرار میداند؛ اما در عین حال، پذیرش این ابتذال را نوعی شورش و آزادی میخواند.
در ادبیات مدرن، نویسندگانی چون ویرجینیا وولف در خانم دالووی نشان دادهاند که حتی خرید روزانه یا آمادهسازی یک مهمانی، در ظاهر پیشپاافتاده، میتواند بار هستیشناختی و عاطفی سنگینی داشته باشد. اینجا ابتذال نه تنها سطحی نیست، بلکه حامل معنای پنهان زندگی است.
میلان کوندرا ابتذال را از سطح روزمره به عرصهی فرهنگی و سیاسی میبرد. او در آثار نظری خود، بهویژه هنر رمان، ابتذال را با مفهوم «کیچ» (Kitsch) پیوند میدهد؛ کیچ همان زیباییشناسی احساساتی و کلیشهای است که واقعیتهای ناخوشایند را حذف میکند. کوندرا آن را «انکار مطلق کثافت» مینامد؛ یعنی امتناع از پذیرش تناقضها و زشتیهای زندگی.
از دیدگاه او، ابتذال نیرویی اغواگر است که با سادگی و دلنشینی، افراد و جوامع را به سوی هماهنگی ظاهری میکشاند. این هماهنگی، هرچند دلپذیر، در حقیقت با حذف تفاوتها و خاموش کردن صداهای دیگر به دست میآید. به همین دلیل، کوندرا از «جذابیت مقاومتناپذیر ابتذال» سخن میگوید: نیرویی که در ظاهر بیضرر و حتی دلنشین است، اما در عمل فردیت و حقیقت را تهدید میکند.
کوندرا نشان میدهد که ابتذال تنها در هنر یا روابط شخصی رخ نمیدهد، بلکه در سیاست نیز حضوری پررنگ دارد. رژیمهای اقتدارگرا با شعارهای ساده و مراسم جمعی، هماهنگی ظاهری میسازند؛ هماهنگیای که با حذف پیچیدگی و خاموش کردن صداهای متفاوت حاصل میشود. ابتذال در این معنا، ابزاری سیاسی است که با وعدهی آرامش و وحدت، آزادی و اصالت را سرکوب میکند.
از آرنت تا کامو، از وولف تا کوندرا، ابتذال همواره موضوعی بوده که نویسندگان و فیلسوفان برای فهم زندگی مدرن بدان پرداختهاند. کوندرا با تیزبینی خاص خود نشان میدهد که ابتذال نه صرفاً ملالآور، بلکه نیرویی اغواگر است که میتواند فرهنگ و سیاست را شکل دهد. در برابر این نیروی هموارکننده، ادبیات و هنر تنها پادزهرند؛ زیرا با نمایش تناقضها، ابهامها و هویتهای چندپاره، پیچیدگی زندگی را زنده نگه میدارند.
مانى
در نگاه ژاک لاکان و اسلاوی ژیژک، عشق حقیقی هرگز به معنای داشتن یک شریک عاطفی ایدهآل نیست. عشق نه تصویری خیالی از کمال، بلکه رویارویی با واقعیت زمخت و پر دستانداز دیگری است؛ پذیرش او در یگانگی و «احتمالاً» تکینه بودنش.
لاکان با نقد سنت «عشق درباری» نشان میدهد که ارتقای معشوق به مرتبهای دستنیافتنی، بیشتر بازیِ میل است تا تجربهای واقعی از صمیمیت. از نظر او، عشق زمانی رخ میدهد که فرد کمبود و ناتمامی دیگری را بپذیرد و آن را بخشی جداییناپذیر از سوژهبودن او بداند.
ژیژک این بینش را بسط میدهد و تأکید میکند که عشق به معنای یافتن «جفت کامل» نیست. عشق حقیقی یعنی وفاداری به یگانگی رادیکال دیگری. عشق در نگاه ژیژک نیرویی گسستزا است؛ فرافکنیهای ما (سوژه) که در وهلهی نخست بر خصائص ظاهری دیگری (ابژه) آرام میگیرد، با گذشت زمان بهتدریج، همچون حریری که بر روی مجسمهای کشیده شده، آرام آرام سر میخورد و ما با تصویر واقعی آنچه «گمانی» از آن داشتیم مواجه میشویم. فاصلهی میان فرافکنی اولیه و واقعیت ثانویه است که تعیین میکند رابطه تاب میآورد یا در هم میشکند.
در نتیجه، عشق در این دو نگاه، وفاداری به ناتمامی است؛ کنشی که میل را دگرگون میکند و دیگری را در وجود یگانه و پرنقصش تأیید مینماید. اما تا چه زمانی؟
مانى
بیجاشدگی گونهای از خودشیفتگی-خودآزاری را در انسان بیدار میکند؛ وضعیتی که در برابر هر تلاشی برای بهبود، فرهنگپذیری و همبستگی مقاومت مینماید. در این آستانهی افراطی، شخص تبعیدی میتواند خودِ تبعید را همچون یک بت پرستش کند.
ادوارد سعید
——
مهاجرت تنها عبور از مرزهای جغرافیایی نیست؛ سفری است که روان، فرهنگ و هویت را دگرگون میسازد. در کنار فرصتها، سایهای سنگین به نام بیجاشدگی همواره همراه مهاجر است؛ احساسی از گسست و بیریشگی که فرد را میان گذشته و آینده معلق نگاه میدارد.
از منظر روانشناسی، بیجاشدگی اغلب با اضطراب، افسردگی و بحران هویت همراه است. پژوهشها نشان دادهاند که سلامت روان مهاجران به میزان ارتباط آنان با فرهنگ مادری و پذیرش در جامعهی میزبان وابسته است. وقتی این پیوندها گسسته یا نادیده گرفته شوند، احساس بیتعلقی شدت میگیرد.
نرخ بیماریهای روانپزشکی میان مهاجران به لحاظ بالینی و آماری به شکل معناداری بالاست. با این حال، بسیاری مهاجران با ساختن هویتی جدید، راهی برای تابآوری در برابر گسست روانی خود مییابند؛ هویتی که به آنان امکان میدهد در دو جهان همزمان، به شکلی معلّق زندگی کنند.
بیجاشدگی مهاجر را وادار میکند تا سنتها، زبان و ارزشهای خود را دوباره تعریف کند. ادبیات دیاسپورا نشان میدهد که حافظه و میراث فرهنگی حتی در تبعید نیز نقش محوری در بازسازی هویت دارند. مهاجران گاه هویتهای چندگانه برمیگزینند تا بتوانند در جامعهی تازه دوام بیاورند؛ این پویایی میتواند هم نیرویی توانبخش باشد و هم نشانهای از ناپایداری تعلق.
برای کسانی که از کشورهایی بحرانزده مهاجرت میکنند، بیجاشدگی با احساس گناهِ بازمانده درهم میآمیزد. آنان ظاهراً در امنیت و فرصتهای تازه زندگی میکنند، در حالی که خانواده و عزیزانشان همچنان در شرایط دشوار باقی ماندهاند. این احساس گاه به شکل شرم یا مسئولیت سنگین بروز میکند.
بیجاشدگی همچنین به مثابهی جدایی از جغرافیای آشناست. خیابانها، صداها و بوهایی که روزگاری خانه را تعریف میکردند، جای خود را به محیطی تازه میدهند. مهاجران اغلب با نوستالژی و خاطره، خانهی از دسترفته را در ذهن بازسازی میکنند.
با وجود همهی این دشواریها، بیجاشدگی گاه به خلق هویتی جدید میانجامد. میلان کوندرا، نویسندهی اهل چک که پس از فشارهای سیاسی به فرانسه مهاجرت کرد، آثارش را بر پایهی همین تجربهی تبعید و بیجاشدگی بنا نهاد. رمان بارِ تحملناپذیر هستی تصویری روشن از کشاکش میان وطن و غربت، خاطره و بازآفرینی است. کوندرا نشان داد که تبعید میتواند به ژرفای فلسفی و هنری بدل شود. نویسندگان دیگری چون سلمان رشدی و ادوویج دانتیکا نیز مهاجرت را به نیرویی برای خلق ادبیات جهانی تبدیل کردهاند.
در مهاجرت و تبعید، بدن مهاجر خود به نقشهای سیّال و چندپاره بدل میشود؛ نقشهای که هم نشانههایی از وطن را در خود حمل و زیست میکند و هم میکوشد مرزهای این نقشه را به مرزهای نامعلوم و تازهی جغرافیایی، هویتی، فرهنگی و روانشناختی وصلهپینه کند.
مانی
امیل سیوران، فیلسوف نومیدی، به عشق همان نگاه بیامان را داشت که به هستی. برای او، عشق نه پناهگاهی از رنج، بلکه صمیمیترین نمود آن بود.
او مینویسد: «دوست داشتن یعنی رنج بردن»؛ و تأکید میکند که محبت جداییناپذیر از درد، تناقض و آگاهی از مرگ است.
سیوران عشق را حالت ناب یا آرمانی نمیدانست؛ برعکس، بر چندگانگی آن دلالت داشت—بر چهرهها، انحرافها و کژراهههای بیشمارش. عشق، به باور او، همیشه با یک «با وجود این» همراه است: ما دوست میداریم با وجود نقصها، با وجود ناامیدی، با وجود اجتنابناپذیریِ فقدان. همین «با وجود این» است که عشق را هم شکننده و هم پایدار میسازد.
سیوران عشق را ضرورتی متناقض میدید؛ عشقی که اگرچه جریحهدار میکند، ما را به زندگی پیوند میدهد و دلیلی برای تاب آوردن بار لاجرم هستی فراهم میآورد.
او هشدار میدهد که صمیمیت همچون راه رفتن بر یخی نازک و شکننده است: اگر میتوانستیم افکار یکدیگر را شفاف ببینیم، هیمنهی پوشالیِ دوستی و وفاداری با سیلی واقعیت در هم میشکست.
در روایت سیوران، عشق نه نجات است و نه توهّم؛ زخمی است که ناگزیر در آغوش میگیریم—یادآوری اینکه زیستن یعنی رنج بردن، و رنج بردن یعنی دوست داشتن، و دوست داشتن یعنی زیستن…
مانى
انتقال و عشق در اندیشهی لاکان
ژاک لاکان در سمینارهای خود، بهویژه در سمینار هشتم: انتقال، جملهی مشهور «انتقال عشق است» را مطرح میکند. این عبارت در نگاه نخست ساده به نظر میرسد، اما در روانکاوی بار فلسفی و بالینی بسزايى دارد.
۱. معنای انتقال (Transference)
انتقال در روانکاوی به فرایندی گفته میشود که در آن بیمار احساسات، امیال و تصورات ناخودآگاه خود را به روانکاو نسبت میدهد.
این احساسات میتوانند عشق، نفرت، وابستگی یا مقاومت باشند.
لاکان تأکید میکند که انتقال صرفاً بازتولید گذشته نیست، بلکه ساختاری است که در خودِ درمان شکل میگیرد و رابطهی سوژه با «دیگری» را آشکار میکند.
۲. چرا انتقال، همان عشق است؟
لاکان عشق را نه بهعنوان احساس صرف، بلکه بهعنوان رابطهای نمادین تعریف میکند: عشق یعنی «دادن چیزی که نداری به کسی که آن را نمیخواهد».
در انتقال، بیمار روانکاو را بهمثابهی جایگاه «دیگری» تجربه میکند؛ کسی که گمان ميبرد پاسخ رازهای او را دارد.
این گمان در شكاف معرفتى بين بيمار و روانكاو، شکلی از عشق است: سوژه به روانکاو چیزی میدهد (اعتماد، راز، کلام) که در واقع مالک آن نیست، و در یک رابطه ی سالم درمانی، روانکاو آن را از بیمار نمیخواهد، بلکه تنها بهعنوان جایگاه شنونده عمل میکند.
۳. بُعد بالینی
انتقال به روانکاو امکان میدهد که با ساختار ناخودآگاه بیمار کار کند. عشق انتقالی میتواند نیروی محرک درمان باشد، اما اگر روانکاو آن را بهعنوان عشق شخصی پاسخ دهد، درمان مختل میشود.
بنابراین، روانکاو باید این عشق را «بخواند» و بهجای پاسخ عاطفی، آن را به مسیر تحلیل هدایت کند.
عبارت لاکان را میتوان چنین بازنوشت:
«انتقال، همان عشق است؛ عشقی که در صحنهی روانکاوی بهمثابهی رابطه با دیگری پدیدار میشود.»
يا ميتوان اينطور گفت:
«انتقال، عشق است؛ عشقی که نه به روانکاو، بلکه به جایگاه او تعلق دارد.»
این نگاه لاکان، عشق را از سطح روانشناختی به سطح هستیشناختی میبرد: عشق نه صرفاً احساس، بلکه ساختاری است که حقیقت سوژه و دیگری را در زبان و نماد آشکار میکند.
مانى