عیارسنجی بچههای میناب
بخشی از دیروزم—با این اینترنت افتضاح—به گشتن در آرشیو سایتها و تلوبیون گذشت تا ویدیویی را پیدا کنم که حالا فکر میکنم چه خوب شد پیدایش نکردم؛ چون تاب دیدنش را نداشتم.
چند روز پیش دوستی برایم نوشت که در یک مستند یا گزارش—احتمالاً از یکی از شبکههای تلویزیونی—والدین یکی از بچههای جانباختهٔ دبستان میناب را دیده است؛ جایی که خون کودک روی یکی از کتابهایش ریخته بود: یکی از جلدهای مجموعهٔ «نوبت شاهنامهخوانی» که من نوشتهام، با تصویرگری زهرا محمدنژاد. همین را که خواندم، قلبم تیر کشید؛ انگار دختر خودم بود که پرپر شده است. هرچه گشتم، آن ویدیو را پیدا نکردم. میخواستم تصویری یا بریدهای از آن را منتشر کنم. بارها به آن صحنه فکر کردم و از خودم پرسیدم: چرا کتابی که من نوشته بودم دست او بوده است؟ و چرا شاهنامه؟
چهل روز از جانباختن بچههای دبستان میناب گذشته است؛ چهلمِ جنگی که تمام شد.
در همان ساعات نخست حمله به ایران، وقتی خبر رسید دبستانی در میناب هدف قرار گرفته، بهتزده شدم. موشک اول که خورد، بخشی از بچهها را تکهتکه کرد. بچههای زندهمانده همراه معلمهایشان به گوشهای از مدرسه گریختند. موشک دوم، اندکی پیش از رسیدن والدین، فرود آمد و باقی بچهها را هم پرپر کرد. بعد، وقتی به جستوجوی پیکرها پرداختند، فهمیدند چند کودک دور هم جمع شده بودند و معلمها آنها را در پناه خود گرفته بودند. از برخی، دستی یا پایی یا پیکری تکهتکه پیدا شد؛ از برخی، تنها پارهای گوشت که با آزمایش دیانای شناسایی شد؛ و از بعضی، فقط کیف و کتاب.
این حادثه، از همان نخستین ساعت، هشداری بود برای وجدانهای ما؛ اما جنگطلبان در همان ابتدا انکار کردند. سپس کوشیدند آن را به گردن حکومت ایران بیندازند، با اشاره به سابقهٔ شلیک به هواپیمای اوکراینی. وقتی بهتدریج راستیآزماییهای معتبر بینالمللی نشان داد که موشکها از سوی آمریکا شلیک شدهاند، آن را «اشتباهی ساده» خواندند و گفتند «تلفات جانبی جنگ» است. این توهینآمیزترین توجیه برای یک جنایت است: تقلیل انسان به «تلفات جانبی» یا «هزینهٔ ناگزیر».
آن کسی که قرار بود با حملهٔ اسرائیل و آمریکا—یا به تعبیر خودش «مداخلهٔ بشردوستانه»—به قدرت بازگردد و در بیانیههایش، با وجود گلایه، از آنها تمجید میکند، برای کشتهشدگان آمریکایی پیام میدهد، اما در برابر این ۱۶۸ کودک سکوتی شرمآور اختیار کرده است. همین یک حادثه، برای خط کشیدن بر نام بسیاری در عرصهٔ سیاست ایران کافی است.
این جنگ، مثل هر حادثهٔ بزرگ، از همان روز نخست معیاری شد برای سنجش عیار آدمها. چگونه میشود با ذرهبین در دست، شب و روز در سخنان این و آن دنبال خطا گشت، اما چشم بر چنین جنایتی بست؟
این بچهها چه تفاوتی دارند با کودکانی که دیماه سال گذشته جان باختند، جز اینکه کوچکتر بودند و هیچ خطری از سویشان متصور نبود؟
با این همه، خوشحالم که در گوشههای دیگری از جهان، هنوز وجدانهای بیداری هستند. یکی از نویسندگان آمریکایی کودک و نوجوان عکسی برایم فرستاد و نوشت: «۱۶۸ جفت کفش کودکانه را بر پلههای کلیسای کوچکمان، به شکل قلب چیدیم. در سکوت ایستادیم، شمع به دست گرفتیم و دعا کردیم؛ نه برای برتری دولتی بر دولت دیگر، بلکه برای مادران میناب، برای همهٔ کودکانی که پشت میزهای مدرسه مینشینند و سزاوارند به خانه بازگردند—اما بازنگشتند.»
در شهرهای کوچک و بزرگ آمریکا و دیگر کشورها، انسانهای نیکاندیش برای یاد این کودکان کاری کردهاند و سخنی گفتهاند؛ اما هنوز آنان که باید، از مادران و پدران این بچهها عذرخواهی نکردهاند.
خلاصه مطلب این است که امروز خمینی دارد [با صدام] میجنگد و هر کاری که بکنیم که خمینی را تضعیفش بکنیم، ما خیانت به ایران کردهایم. برای اینکه اگر ایران [در جنگ] شکست بخورد این مملکت متلاشی میشود.
اینهایی که فکر میکنند بلکه [خمینی] شکست بخورد و [اوضاع] درست میشود و این [آخوند]ها خارج میشوند، اینها حرفهای مفت است. اگر این [عراقی]ها وارد خوزستان بشوند دیگر نمیروند.
بخشی از مصاحبهٔ فلیکس آقایان (۱۲۹۴-۱۳۷۱)، با پروژه تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد، نوار دوم.
تاریخ مصاحبه: ۱۴ اسفند ۱۳۶۴.
مصاحبهکننده: حبیب لاجوردی
/channel/tarikh_shafahi_iran_project
موهای خاکی
با صدای رضا صادقی
در آستانه چهلمین روز شهادت کودکان میناب
@neocritic
چهل روز از قتل عام بچه های مدرسه میناب گذشت ...
Читать полностью…
📹 برای ایران 🎼
🗣️ نگینه امانقلوا هنرمند تاجیک
🔗 https://youtu.be/hoo200GAklg?si=tdLAhWQmq6pWm-fH
اینترنت را باز کنید
در باب ضرورت اتصال ایران به اینترنت جهانی برای حفظ انسجام و سرمایهٔ ملی
اکبر منتجبی
آتشبس ۱۴ روزه و پذیرش شروط ایران برای آغاز مذاکرات، یک پیروزی راهبردی بود. هرچند ایران هزینه داد، اما با ایستادگی نیروهای مسلح از یک سو و مردم از سوی دیگر، توانستیم از یک جنگ تمامعیار با قدرتهای نظامی جهان سربلند بیرون بیاییم.
با این حال، همه چیز تمام نشده است. نه باید خوشخیال بود و نه باید بر طبل مخالفت با تصمیمهای گرفتهشده کوفت. سوی دیگر این جنگ مردم بودند که نترسیدند، وا ندادند، فریب نخوردند و چه در خانه و چه در خیابان، در شهر و دیار خود ماندند و متجاوزان را تنها گذاشتند.
اکنون چهل روز از قطع گسترده و مداوم اینترنت در بسیاری از مناطق ایران میگذرد؛ اتفاقی که از آغاز جنگ اجرایی شد. به جز معدودی، مردم عادی دسترسی آسان به اینترنت جهانی نداشتند و مجبور بودند با ویپیانهای گرانقیمت و برای مدت کوتاه وصل شوند.
نخستین و ملموسترین آسیب این قطعی، بر پیکر اقتصاد خرد و معیشت خانوار وارد آمد. فراموش نکنیم که از دیماه اینترنت قطع شده بود و پس از مدت کوتاهی باز شد، اما دوباره به دلیل جنگ بسته شد. در نتیجه، بیشتر کسبوکارهای آنلاین از فروشندگان خرد در اینستاگرام گرفته تا پیکهای موتوری از چرخه درآمد حذف شدند. دانشجویانی که از طریق آموزش مجازی امرار معاش میکردند یا خانوادههایی که هزینه زندگی خود را با فروش محصولات خانگی یا صنایعدستی در اینترنت تأمین مینمودند، امروز با حسابهای خالی از درآمد روبرویند.
عمیقتر از اقتصاد، پیکر فرهنگ و آگاهی مردمی و ملی آسیب دید و چراغش کمسو شد. رسانههای آنلاین مستقل و نیمهمستقل داخلی که در سالهای اخیر نفس تازهای به جامعه مدنی ایران دمیده بودند، با کاهش شدید مخاطب و درآمد مواجه شدهاند.
دوستی که مدیر یک سایت خبری است میگفت از بهمن ماه نتوانسته حقوق کارکنانش را بدهد و حالا تصمیم گرفته سایت را تعطیل کند. وبسایتهای خبری‑تحلیلی، پادکستهای فرهنگی، کانالهای تخصصی در پیامرسانهای داخلی و خارجی، همه در آستانه خاموشی دست و پا میزنند؛ زیرا نه خوانندهای هست و نه شرکت حامی مالی. خوانندگان نیز خود در قفس قطعی اینترنت گرفتار آمدهاند.
نتیجه آنچه امروز شاهدیم، انحصار روایت در قاب صداوسیماست. سازمانی که بیتردید کارکردهای ملی و اطلاعرسانی دارد، اما ذاتاً یک رسانه تکصدا و یکسویه است و عملکردش در این جنگ و حتی در جنگ 12 روزه اساساً قابل دفاع نبوده و نیست.
وقتی صدا و روایت مردم از رسانه حذف شود، مخاطب به جای مشارکت در تولید معنا، صرفاً به شنیدن فراخوانها و گزارشهای ازپیشتعیینشده محکوم میشود. در نبود روایتهای مردمی، فضای ذهنی جامعه گرفتار دو روایت افراطی و متضاد میشود. روایت رسمیِ یکدست صداوسیما که به دلیل فقدان نقدپذیری، با واکنشهای مخالف مردم روبرو میگردد، و روایت دشمنان در رسانههای معاند برونمرزی که آکنده از اغراق، دروغپردازی و شایعهسازی سازمانیافته است.
در این شکاف خطرناک، صدای واقعی مردم با همه تنوع، نقدهای مشروع و میهندوستیشان گم میشود.
اکنون با آغاز آتشبس، لازم است نهادهای تصمیمگیر به این موضوع بیندیشند و دسترسی عمومی به اینترنت آزاد و پایدار را بازگردانند. صدای مردم باید شنیده شود، نه برای تقابل، بلکه برای تکمیل تصویر آنچه بر این ایران رفت و برای تقویت انسجام ملی.
قطع اینترنت ابزاری برای مدیریت مقطعی بحرانهاست، اما هزینه آن، تحلیل رفتن سرمایه اجتماعی و انسجام ملی است. پس اینترنت را در اولین قدم و بیدرنگ باز کنید تا با این شیرینی، کام مردم نیز شیرین شود.
این یادداشت امروز پنجشنبه ۲۰ فروردین به عنوان سرمقالهی روزنامهی سازندگی منتشر شده است.
.
صفحات شماره پنجم روزنامه تلگرامی باشگاه روزنامهنگاران ایران
دوستان و همکارانی که علاقهمند به همکاری با این روزنامه هستند به ما پیام بدهند
@journalistsclub1
سروده جدید استاد آذرخش شاعر نامدار تاجیکستان در وصف ایران عزیز
به پاس دولت فرهنگ، ایران زنده خواهد ماند،
چو مهر نور بر ارژنگ، ایران زنده خواهد ماند!
به تاج و تخت جمشیدی، گل نوروز خورشیدی،
شرف در مسند و اورنگ، ایران زنده خواهد ماند!
محبت خانه عالم، مقدس دانه عالم،
به این تاریخ رنگارنگ، ایران زنده خواهد ماند.
به نور عشق و ایمانها، به فیض علم و عرفانها،
چو منشور خرد بر سنگ، ایران زنده خواهد ماند.
به لب خیام و فردوسی، به سینه حافظ و سعدی،
همیشه مولویآهنگ، ایران زنده خواهد ماند.
فریدونها به دامانش، تهمتنها نگهبانش،
ابرپیروز بر هر جنگ، ایران زنده خواهد ماند!
https://x.com/IRANinTJ/status/2041783042688348671
نوزاد بودم که از آتش و جنگ به همسایه پناه بردیم.
کودکیام در آنجا گذشت، در آنجا بالغ شدم، دوره راهنمایی را تمام کرده و به کشورم برگشتم.
قلبم آشوب است، آشوب برای وطنی که پناه کودکیهایم شد.
@homahemmat
مرده بدم زنده شدم!
احمد زیدآبادی در کانال تلگرام خود نوشت:
🔹چهل شبانهروز مثل پرندهای که گلویش را بریده باشند، بال بال زدم!
🔹چنین درد و رنجی را فقط بعد از شکستن اعتصاب غذایم در سلول انفرادی در سال 88 تجربه کرده بودم.
🔹کشور ما اسیر جنگی شده بود که عاقبتش قابل پیشبینی نبود. با توطئهگری نتانیاهو و دیوانهبازی ترامپ و فوران خشم ناشی از ترور رهبری در حلقهٔ نامشخص تصمیمگیران در تهران، انتظار بروز هر فاجعهای برای ایران میرفت.
🔹در ده روز نخست از شدت بیتابی و اندوه و ناراحتی عملاً زمینگیر شده بودم. تماموقت در رختخواب به سر میبردم و خود را به خواب میزدم تا از فکر کردن خلاصی یابم. ورد زبانم فقط این بود:
"رَبَّنَا وَلَا تَحْمِلْ عَلَيْنَا إِصْرًا كَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِنَا رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِه" (پروردگارا! از آن بارهای گرانی که بر دوش پیشینیان ما گذاشتی بر دوش ما مگذار! پروردگارا! باری که تاب تحمل آن را نداريم بر ما تحميل مكن!)
🔹به نظرم میآمد فقط افراد اندکی عمق فاجعه را در مییابند و مابقی درک روشنی از ماجرا ندارند.
🔹هر موشکی که خاک ایران را زخمی میکرد و به سرمایهای آسیب میزد، انگار خاری در قلبم فرو میرفت.
🔹در مسیر جنگل هیرکانی به سمت جلگهٔ بسطام، گویی شيخ بوالحسن خرقانی وقتی آن همه مرا محزون و ماتمزده دید، نشانههای امید را به یادم آورد!
🔹باری، به یاد سخنی از زندهیاد استاد باستانی پاریزی افتادم که میگفت کار این مُلک گاه به مویی میکشد، اما آن مو پاره نمیشود و خداوند را هزاران بار شکر که دیشب همین شد و من اکنون احساس زندگی میکنم.
🔹ما هر نوع قضاوت منفی که نسبت به کارگزاران نظامی و سیاسی جمهوری اسلامی داشته باشیم و هر ناملایمتی که از برخی آنان کشیده باشیم کتمان نمیتوان کرد که در این جنگ طاقتفرسا، بیباک و نترس و کارآمد ظاهر شدند و به رغم بارش بیامان موشک و بمب بر سر کشور و سایهٔ تهدید دائمی ترور بر سرشان، خود را نباختند و در کنار وارد کردن ضربات متقابل به نیروهای متجاوز، عموم مایحتاج مردم از جمله بنزین فراوان و ارزان را تأمین کردند به طوری که مردم شهرهای دور از موشکباران اصلاً جنگ را حس نکردند!
🔹از این مهمتر، مقهور خشم و فشار پارهای هواداران هیجانزده و تندخوی حکومت نشدند و راه پایان این جنگ هولناک را از راه دیپلماسی نبستند و در نهایت این شر را از سر کشور کم کردند.
🔹بدون تردید این یک پیروزی سیاسی درخشان برای ایران است که نه فقط در تاریخ به ثبت میرسد بلکهٔ چشماندازی از امید و اعتماد به نفس برای روزهای آیندهٔ ما میگشاید.
🔹کشور صدمات و خسارات انبوهی دیده و جراحات بسیاری برداشته است، اما این همه در سایهٔ احساس پیروزی، قابل جبران است چنانچه سررشتهٔ درایت و تدبیر گم نشود.
🔹ما ایرانیها امروزمان چون دیروزمان نیست. همه چیز به دلیل این جنگ و نتیجهٔ آن، تغییر کرده است.
🔹فقط در یک کلام بگویم که فرصتهای زیادی در حال ظهور است. راه اصلاح امور کشور گشوده میشود و شیوهٔ براندازی به محاق میرود. منطقه نیز آرایش و ثبات عادلانهتری به خود میگیرد.
در این باره سخن چندان زیاد است که اندازه ندارد.
📌هممیهن را در فضای مجازی دنبال کنید:
بله - تلگرام - روبیکا - اینستاگرام
دلنوشته علیقمصری:
حالم خوب است. کاری کرده ام که به آن باور دارم.
همان طور که شب یلدای ۱۴۰۱ وقتی به زندان اوین رفتم تا برای زندانیان بنوازم حال خوبی داشتم. از همه ی ممنوعیت های کاری و مسافرتی ام شاد بودم چون نتیجه ی باورهایم بود.
دیروز با زنبیلی از میوه ، کیفی از وسایل ، ساز ، فرش خانه ام و یک گیگ vpn که از پونک خریده بودم که کفاف اینستاگرام را هم نمی داد به نیروگاه برق آمدم.
یک هفته قبل یکی از عزیزترین های زندگی ام که محدودیت توان در راه رفتن دارند ، به من گفتند «اگر برق رو بزنه چطور از طبقه ی چهارم با پله پایین بیام؟»
به او گفتم به نیروگاه برق خواهم رفت. نه فقط برای شما. برای ایران. بعد سرم را به سمت نیمروی روی میز گرداندم تا اشکش را نبینم.
امشب به شما عزیزانم می گویم :
رسانه های دنیا و هنرمندان ایران و جهان در این دو روز کاری کردند که حتی یک بار خلا نداشتن اینستاگرام در این روزها را حس نکردم. تا آخر عمر قدردان همه ی شما هستم.
به من برای این جمله ی آخر اعتماد کنید :
خدای دماوند با شماست…
به امید صلح و سرافرازی
برای ایران و جهان
📌هممیهن را در فضای مجازی دنبال کنید:
بله - تلگرام - روبیکا - اینستاگرام
نمیدانم چرا برای من، شاید نسل من همه جنگها یک جنگ است، همه هراسها، امیدها، اعلامیههای نظامی، شیشههای چسبخورده، دیوار و سقف فروریخته و آوارگان ترسخورده، خیانتها، وفاداریها، پیروزیها و شکستها و آتشبس. همه همان تکرار مزههای کودکی، تصویرهای خاکستری و صداهای مبهم است. چرا ما این روزهای کودکی را مدام زندگی میکنیم؟
مادرم همیشه از لحظه اعلام آزادی خرمشهر میگفت و میپرسید یادت هست؟ «مادر جان من یک ساله بود آن زمان چطور میخواهی یادم باشد؟» همین سئوال سال بعد و سال بعد تکرار میشد و جواب من دوباره همان. این روزها فکر میکنم شاید حق با مادرم باشد، آزادی خرمشهر یک لحظه نیست، مدام تکرار میشود، ما همیشه در لحظه «آزادی خرمشهر» میزییم.
نخستین خاطرات روشن من از جنگ به اواسط دهه شصت برمیگردد. به ضدهواییها و موشکبارانها و اعلامیههایی که برای من نامفهوم بود. ولی روز اعلام آتشبس را خوب یادم هست. من از روز تولدم در جنگ بودم تعجب کردم که تمام شد، مگر جنگ هم تمام میشود؟ یک کودکی کلاسیک خاورمیانهای.
مادرم میگفت روز آزادی خرمشهر تو بچه بودی بغلت کردم و بیرون رفتم. از خوشحالی میگریستم و مردم را میدیدم و صف نظامیان را که گل و شیرینی پخش میکردند. مادرم یادش بود من یک ساله بودم و بغلی، شاید هر سال میخواست به من بگوید: «مهم نیست یادت باشد، همه این لحظه را همیشه زندگی میکنیم. یادت هست، حتی اگر یادت نیست.»
📷 سیزده بدر خانوادههای مینابی در کنار مزار فرزندانشان
@ensafnews
بازنشر| انتشار ۲۶ آبان ۱۴۰۴
قطعه B1 پل بیلقان کرج ظهر امروز پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۴۰۵ توسط دشمن مورد اصابت قرار گرفت.
#اختصاصی_آوش
🎥 با افتتاح پل بیلقان گره ترافیک کرج به زودی باز میشود
پروژه عظیم پل بیلقان که از آن بهعنوان «بزرگترین پل غرب آسیا» و «یکی از پیچیدهترین عملیاتهای مهندسی کشور» یاد میشود، این روزها در آستانه بهرهبرداری قرار دارد و بهزودی گره بزرگ ترافیکی کرج را باز خواهد کرد.
بر اساس اعلام شهرداری کرج، عملیات احداث پل بیلقان تاکنون بیش از ۹۰ درصد پیشرفت فیزیکی داشته است. بخش عمدهای از سازه اصلی تکمیل شده و اکنون پروژه در مراحل پایانی قرار دارد. این پل مسیر ارتباطی میان آزاد راه تهران-کرج و کرج-قزوین خواهد بود.
پل بیلقان بهعنوان بخش کلیدی یکی از مهمترین پروژههای ترافیکی استان البرز، بر اساس سیستم مهندسی کابلی اکسترادوز طراحی و اجرا شده است.
پل بیلقان دارای بیشینه دهانه ۱۷۶ متر بوده و بلندترین پایه آن ۱۳۶ متر ارتفاع دارد؛ ابعادی که این سازه را در ردیف بزرگترین و پیچیدهترین پروژههای عمرانی ایران قرار میدهد.
با افتتاح این پل میزان بار ترافیک در کرج بهطور قابل توجهی کاهش مییابد و دسترسی شهروندان به محورهای ملی همچون چالوس، طالقان و آزادراه تهران شمال تسهیل میشود.
@Avash_media
عجب روزی بود.
تو ایستگاه اتوبوس منتظر بودم، خانمی همسن و سال مادرم اون ورتر نشسته بود. ساعت رو ازم پرسید. گفتم. پرسید «چقدر طول می کشه تا اتوبوس بیاید»، گفتم «پنج دقیقه»، اما دوباره ساعت رو نگاه کردم و گفتم « نه، سه دقیقه دیگر». با خنده گفت «اینطوری میگی که خیال من رو راحت کنی؟» گفتم «نه، واقعیتش اینه که فقط میشه امیدوار باشیم تاخیر نداشته باشه و سه دقیقه دیگه اینجا باشه.» لبخند بیرمقی زد، انگار خستهترین آدم عالم بود. به خنده گفتم «همیشه یه امیدی هست!»
خیلی جدی رو کرد به من و گفت « واقعا اینطور فکر می کنی؟» گفتم «آره.» سرش رو تکان داد و گفت «نه، گاهی هیچ امیدی نیست. من حالم خیلی بده!» (اونهایی که آلمانیها رو میشناسن، میدونن احتمال شنیدن چنین جملهای از یک غریبه در خیابون چقدر کمه). گفت «دنیا خیلی بد شده. این جنگ و این بدبختیها، و من اینجام و باید شکرگزار این امنیت و آرامش باشم، اما نمیتونم، دیگه هیچ امیدی نیست.» گفتم « میدونی من دارم کجا میرم؟ دارم میرم وسط تظاهرات آمریکاییهای مخالف ترامپ برای اعتراض به جنگ ایران. همین خودش مایه امیده که میشه کنار آدمایی که کشورشون به کشورت حمله کرده وایستی و با همونا داد بزنی که ترامپ باید این جنگ رو تموم کنه.» حرف کشید به ایرانی بودن من و نفرت و ترس اون از ترامپی که چون پول داره ـ و دائم رو این تاکید میکرد ـ داره دنیا رو نابود میکنه. وسط صحبتاش چند بار گفت آدمیزاد که چیز زیادی برای زندگی کردن نمیخواد اما اینها دائم بیشتر و بیشتر میخوان! بغض کرده بود...
مثل هر روز شنبه، مرکز شهر دیروز هم پذیرای تجمعهای اعتراضی و فرهنگی جورواجور بود. پلیس هم در میانه حاضر و ناظر که کار به بینظمی و برخورد و خشونت و نکشه. از دور سبز پرچم ایران رو دیدم و بعد شیر و خورشیدش رو. اما قرار ما کنار حوض نپتون، خدای یونانی آبها، بود. بارون شدیدی می بارید، به محل قرار که رسیدم هیچ پرچم آمریکایی نبود، فقط پلاکاردهایی با نقش یک تاج و ضربدری روش : No kings! شاه بی شاه!
اول از مسوول تجمع اجازه گرفتم که پرچم ایران رو بلند کنم و بعد پرچم سه رنگ رو از کیفم درآوردم و بلند کردم. همون موقع یه صدای سلام آشنا شنیدم. سر برگردوندم و یه آشنای ایرانی رو دیدم. فکر کردم که اون هم برای همین تجمع اینجاست که گفت داره میره تظاهرات اون ور میدون: همونجایی که پرچم شیر و خورشید رو دیده بودم و با پلاکارد بزرگ جشن نوروز سال ۲۵۸۵ شاهنشاهی رو اعلام کرده بودند. گفتم من با آمریکاییها میمونم. تظاهراتNo kings ریشه در سنت آزادیخواهی و دموکراسی آمریکایی داره که مشخصا الان ترامپ اون رو به خطر انداخته چون هر روز داره مستبدانهتر و شاهمآبانهتر و فاشیستیتر رفتار میکنه.
دوست ایرانیمون رو هم دعوت کرده بودند که چند دقیقه درباره تجاوز آمریکا به ایران صحبت کنه که صحبتهاش درباره بچههای میناب و حمله به زیرساختها و تروریستی نامیدن هر مقاومتی علیه امپریالیسم و زایونیسم در غرب، استقبال حاضران رو به همراه داشت.
تجمع با سرود Die Gedanken sind frei (فکر کردن آزاد است) که یه سرود قدیمی آلمانی درباره آزادی اندیشه است و معمولا جزء ثابت تجمعات ضدجنگ آلمانه به پایان رسید.
صدای موسیقی شاد ایرانی از پشت سرمون، از اون طرف میدون میومد، زنانی رو از دور با لباسهای محلی ایرانی میدیدم. کمی نزدیکتر که رفتیم، پرچم اسراییلشون هم نمایان شد! پرچم آمریکا دستشون ندیدم، شاید میدونستند اون طرف میدان خود آمریکاییها علیه ترامپ و سیاستهای داخلی و خارجیاش تجمع کردهاند و تشکر از دولت آمریکا به خاطر حمله به ایران در حضور این جمع آمریکایی اصلا «به صلاح» نیست!
با دو دوست دیگر ایرانی به سرعت از کنارشون رد شدیم و از فرط سرما به کافهای پناه بردیم. کافه چنان شلوغ بود که به زحمت جایی پیدا کردیم، اون هم سر میز چهار نفرهای که آقایی قبل از ما اونجا نشسته بود. اجازه گرفتیم و نشستیم و فارسی حرف زدنمون شروع شد.
آقای صاحب میز با احتیاط پرسید اهل کجایین؟ گفتم ایران. چهرهاش شکفت و گفت: «من لبنانیام. همین دیروز خونهپدریم در جنوب لبنان تو بمباران اسراییل ویران شد، اما خونوادهام سالمند، شکر خدا خونه رو از قبل ترک کرده بودند. خونوادههاتون تو ایران چطورن؟» این جملهها را چنان راحت گفت که من مات و مبهوت موندم. گفت «ما به جنگ عادت داریم، سال ۲۰۰۶ تو بمباران مجروح شدم، همه ما لبنانیها به نوعی مجروح جنگیم!» و این آغاز یکی دو ساعت مکالمه بود. مستقیم و صریح و کنجکاو اما بسیار مودب سوال میپرسید. از مکالماتش با اسراییلیها و برداشتش از شرایط گفت و اینکه به محض اینکه تخصصش در جراحی پلاستیک ترمیمی رو بگیره برمیگرده لبنان.
دیروز انگار مرزها رو زبان مشترک انسانیت تعیین کرده بود نه جغرافیا ...
فاطمه حسینی
۱۴۰۵/۱/۹
@far_newesht
✍🏻
شما اگر اهل نوشتن باشید، بهویژه در شبکههای اجتماعی که شتابش بالاست، احتمالا راحتتر تشخیص میدهید اگر نویسنده داشته گریه میکرده موقع نوشتن متن.
کلمات برخی از تحلیلهایی که این چند روز میخوانم خیس از اشک است. از آن مهندسی که برای فولاد مبارکه نوشته، یا آنکه برای پل کرج، یا پتروشیمی یا آن یکی که برای انسیتو پاستور.
میبینی متن جدی آدم فنی یا دانشگاهی هر چه پیشتر میرود از زبان رسمی فاصله میگیرد، کلماتش از رسمیت میافتند و میغلتد به قربانصدقه رفتن. معلوم است رها کرده کلمات را با اشک... گاهی سطرهای پایانی خود نامه عاشقانه است با زبان شرمنده و ناشیانه.
قربان صدقه ایران، قربان صدقه شهرهای ایران، دشت و دمن و خیابانها و خانههایش، قربان صدقه کتابهای سوخته در دفتر دانشگاه شریف، قربان صدقه طوطیهای باغ انسیتو پاستور، قربان صدقه انعکاس تصویر ستونهای چهلستون ... پیداست اشکها تا زیر چانه رسیده و مچاله شده نویسنده شق و رق تا نوشته این کلمات را.
@neocritic
* «شاید نزدیک بودن به مرگ، زندگی را روشن کند.»
*
حسین شقاقی
امروز به یاد متن فلسفی عمیق و دوران سازی افتادم که در دل حضور در جبهه جنگ نگاشته شده است، «رساله منطقی-فلسفی» اثر ویتگنشتاین.
واقعیتهای بسیاری از زندگی او حاکی از این پیچیدگی شخصیت است اما برای من یکی از غامضترین مسائل درباره زندگی او، شرکت داوطلبانه در جنگ جهانی اول است.
ویتگنشتاین تقریبا تمام طول جنگ (به مدت چهار سال) سرباز نیروهای اتریش-مجارستان بود. مشارکت او در جنگ را نمیتوان محصول شور جوانی و هیجان زدگی دانست. هرچند او در ابتدای جنگ فقط ۲۵ سال داشت ولی در همان سن، فردی بسیار فرهیخته بود. تحصیلات فنی-مهندسی را به اتمام رسانده بود و یکسال بود که تحصیلات تکمیلی در فلسفه را آغاز کرده بود. فرزند خانوادهای مرفه و در عین حال اهل فرهنگ بود و از این رو ویتگنشتاین از سنین کودکی با ادبیات و موسیقی فاخر عمیقا آشنا بود.
ویتگنشتاین رساله منطقی-فلسفی را (که از مهمترین آثار فلسفی قرن بیستم است و فهم فقراتی از آن همچنان محل تفسیرهای متفاوت است) در ایام حضور در جبهه و اسارت نگاشت. زبان این رساله بسیار سرد و روح حاکم بر آن منطقی و ریاضی است. این ویژگیهای رساله منطقی-فلسفی این پرسش را ایجاد میکند که چطور شخصی با این ایدههای فلسفی سرد و ریاضیوار میتواند داوطلب حضور در آوردگاه جنگ باشد. آیا او حضور در جنگ را وظیفهای ملی میدید؟ آیا در جنگ جبهه خودی را حق و طرف مقابل را باطل می انگاشت؟
در یادداشتهایش در ایام جنگ هیچ شواهدی دال بر نگاه میهنپرستانه یا سیاسی و یا ایدئولوژیک در باب دولتهای طرف جنگ وجود ندارد، به نحوی که برخی فیلسوفان حضور او را در جبهه جنگ به لحاظ اخلاقی مورد نقد قرار دادند، چرا که به باور این دست از فیلسوفان نمیتوان بدون حق دانستن یک طرف و باطل دانستن طرف مقابل، اخلاقا وارد جنگ شد. اما به نظر میرسد برای ویتگنشتاین انگیزههایی عمیقتر برای حضور در جبهه وجود دارد. از مهمترین ویژگیهای جنگ برای ویتگنشتاین اندیشیدن به مساله معنای زندگی از رهگذر مواجهه با مرگ است.
یادداشتهای او در ایام جنگ، و همچنین فقراتی از رساله منطقی فلسفی حاکی از این است که مواجهه با مساله مرگ به زندگی معنا میدهد.در یادداشتهای روزانهاش مینویسد «شاید نزدیک بودن به مرگ، زندگی را روشن کند.» و در جایی دیگر میگوید «ترس همیشه با من است، اما باید یاد بگیرم که با آن زندگی کنم» و در جای دیگر چیزی به این مضمون میگوید که «میخواهم انسان شایستهای بشوم.»
او مینویسد: «من فقط میتوانم بر خودم تأثیر بگذارم؛ دنیا را نمیتوانم تغییر دهم. اما خودم را میتوانم.» این جملات حاکی از این است که او جنگ را نوعی عرصه آزمایش شخصیت یا بلکه میدان پرورش شخصیت میدید.
در رساله منطقی-فلسفی ایده سکوت اهمیت زیادی دارد. در یکی از فقرات معروف رساله منطقی-فلسفی ویتگنشتاین میگوید «در باب آنچه نمیتوان سخن گفت باید سکوت کرد.» آشنایان با رساله منطقی-فلسفی میدانند مقصود از آنچه میتوان درباره آن سخن گفت، واقعیتهای جهان است (اشیا، جانوران و...) و از جمله آنچیزهایی که نمیتوان در باب آن سخن گفت اموری است چون معنای زندگی و اخلاق. اینها گفتنی نیستند بلکه نشان دادنیاند. اینها اموری است که در متن زندگی تجربه و نشان داده میشوند. در هنگام مواجهه با نیستی و مرگ، و در لحظه تنازع بقا است که دغدغه بقای دیگران گواه و نشانگر شخصیت اخلاقی است.
اخلاقیات و معنای زندگی لقلقه زبان نیستند، بلکه در آوردگاه زندگی نشان داده میشوند. در حال حاضر اغلب ما نه داوطلبانه بلکه از جبر روزگار داخل وضع جنگی قرار گرفتیم (کاش در این وضع قرار نمیگرفتیم). این وضع میتواند هر روز به شکلی وحشتناکتر درآید، حتی ممکن است از منابع انرژی مثل برق و گاز محروم شویم، ممکن است دچار قحطی شویم و... این وضع برای هر انسان
ی که به شکل طبیعی میل به بقا دارد اسفبار است. در عین حال از مسیر این تجربه اسفبار وزن اخلاقی شخصیت ما - دست کم برای خودمان - نمایان میشود.
انسان در این میدان احتمالا بیشتر در موقعیتهای مرزی اخلاقی قرار میگیرد و در مییابد که تا چه حد دغدغهاش از بقای خودش فراتر میرود و سلامت، امنیت و حیات دیگران برایش اولویت دارد. در چنین موقعیتهایی است که میزان فضیلت هر شخص نمایان میشود. شاید این یکی از عریانترین عرصهها برای محک اخلاقی ما و، از آن مسیر، یافتن معنای زندگی ما است.
متن کامل در ایبنا
@neocritic
بخش پنجم از سلسله مباحث ایرانستیزی را به بررسی گرایشی در تاریخ نویسی اختصاص داده ام که اصولا کارش تاریخزدایی و بیاعتبارسازی تاریخ ایران است: از ناصر پورپیرار و آرامش دوستدار تا علی میرفطروس و فاضل غیبی و مصطفی وزیری و ضیا ابراهیمی و دیگران. در این بخش بحثی هم درباره جامعه تصوری یا ملت خیالی آورده ام که مرکز بحث وزیری است و بی بنیاد بودن آن را نشان داده ام.
https://raahak.com/?p=19020
فایل پیدیاف شماره 5 روزنامه تلگرامی باشگاه روزنامهنگاران ایران
@journalistsclub1
🎥بازدید فرستاده ویژه دبیرکل سازمان ملل از دانشگاه صنعتی شریف
🔹ژان ارنو، فرستاده ویژه سازمان ملل متحد با حضور در دانشگاه صنعتی شریف، از بخشهای بمبارانشده این دانشگاه در جریان حملات آمریکایی صهیونیستی اخیر بازدید کرد.
📌هممیهن را در فضای مجازی دنبال کنید:
بله - تلگرام - روبیکا - اینستاگرام
یاسر میردامادی - در روزهایی به سر میبریم که سایه سنگین و ویرانگر جنگ بیپایان فضای ایران و منطقه را بیش از هر زمان دیگری ملتهب کرده و در این میان، آتشبس همانا خبری خوب اما شکننده به نظر میرسد. در چنین فضایی، طرح پرسشهای بنیادی درباره فردای ایران دیگر خصلت انتزاعی ندارد؛ ما اکنون نه در انتظار بحران، که با تمام وجود در میان بحران ایم ـــــ «ما» که میگویم منظورم تنها ایرانیِ داخل کشور نیست بلکه ایرانی خارج کشور اما دلسوز وطن هم است.
در این گفتار کوتاه، قصد دارم با اتکاء به دیدگاه «میهندوستی انتقادی» به واکاوی سه پرسش محوری مرتبط با شرایط کنونی ایران بپردازم. منظورم از «میهندوستی انتقادی» رویکردی سیاسی است که میکوشد دفاعِ حقوقبشری از کیانِ سرزمین و جانِ شهروندان را با نقدِ ساختاری و سازشناپذیرِ شیوه حکمرانی غیر دموکراتیک همآهنگ سازد؛ این دیدگاه به استبداد داخلی نه میگوید اما نه به قیمت استیلای خارجی، و همزمان به استیلای خارجی هم نه میگوید اما نه به قیمت تحکیم استبداد داخلی، بلکه میکوشد موضعی ملی اتخاذ کند که هم منتقد استبداد داخلی است و هم منتقد استیلای خارجی.
ادامه این یادداشت را در وبسایت نیماد بخوانید:
https://neemaad.com/nmd10031526.htm
صرف نظر از اینکه آتشبس پایدار بماند یا نه، ما وارد دورهی تازهای شدهایم، نه همین امروز، بلکه از مدتها پیش، شاید از آستانهی جنگ ۱۲ روزه. اما اینک ممکن است بهتر دگرگونی را دریابیم.
شکست، پدیداری جهان در شکلی رادیکال است. یک باره چیزهایی را میبینیم که پیشتر ندیده بودیمشان. آن شبکهای که جهان را میسازد، به صورتی دیگر جلوهگر میشود. عناصری در آن محو یا کماهمیت میشوند، و در عوض عناصری دیگر برجسته میگردند. مقولات، معنای تازهای مییابند و پیوندهای گفتمانی میان آنها دگرگون میشوند.
سویهای از پیروزی ایران میتواند شامل چنین اموری باشد:
● حفظ یاد مینابیها، و تحکیم تعهد احساسی و فکری به مواظبت از کودکان،
● بازاندیشی مفهومهای نظم، اعتماد و درک اهمیت حفظ خانهی تاریخی مشترک که به هر چه میخواهیم برسیم، باید در آن برسیم،
● درک تازهای از میهن، کشور و زیرساختهایش که از آن همهاند، و مبارزه برای عدالت و آزادی به خاطر آن است که جامعه به راستی جامعیت یابد،
● بازخوانی دستاوردهای جنبشهای اجتماعی، درک اهمیت تشکل و داشتن نماینده و سخنگو تا دیگران به جای مردم تصمیم نگیرند،
● درک اهمیت تفکر انتقادی و توانایی مقاومت در برابر رسانههای دروغپراکن،
● بازبینی جامعهگرایانهی همهی مفهومها و گزارههای سیاسی رایج...
https://www.radiozamaneh.com/885443
دعوت به خوشدلی
علیاصغر سیدآبادی
لحظههایتان را با جر و بحث هدر ندهید! در خانواده دور هم که مینشینید، اشتباهات چند وقت پیش برادر و خواهر و بستگان را به رویش نیاورید! علیحسین و بقیهی ناکسان را هم رها کنید! تحقیر و سرزنش و دیدی گفتم را ول کنید!
این روزها تهران و خیلی از شهرهای ایران بهترین آسمان را دارند، بارانهای پربار به طبیعت افسردهی ایران جانی دوباره داده است، کوهها از تمیزی برق میزنند. آسمان را انگار دستمال کشیدهاند. ابرها چنان در آسمان میدرخشند که آدم شک میکند، تهران را تماشا میکند یا کارت پستالهایی زیبا از سرزمینی دیگر را. جادهها تماشاییتر از همیشهاند. شنیدهاید که دریاچهی ارومیه دوباره زنده شده است؟
جادهها، کوهها، دشتها، دریاها و جنگلها و دریاچهها و رودها و چشمهها و شهرها و همهی دیدنیهای ایران عزیز که مدتها از ما دریغ شده بود، ما را میخوانند.
زخمهایتان را ندیده بگیرید. بغضهایتان را قورت بدهید. عزاداریهای به تاخیر افتادهتان از دیماه تا همین صبح امروز را مدتی دیگر به تاخیر بیاندازید و به جای فکر کردن به آدمهایی که عیارشان دستتان آمده، از ذهنتان جارویشان کنید. نگذارید نفرت و خشم و کینه هم زخمی بر زخمهایتان بیافزاید. از هر فرصتی استفاده کنید و دل به راهی بدهید و همینطور بگردید و در زیباییهای این سرزمین زیبا غرق شوید! شاید سر راهتان خانوادهی عزاداری هم بود که سری به آنان بزنید و خاکی هم بود که برای دیدارش توقف کنید.
این را من نمیگویم، حکیم درخشان ایرانی عبید زاکانی میگوید که:«هر زمان که نه در آسایش و خوشدلی گذرد به حساب عمر مشمارید!»
چند پند نخست از صد پندش همین است:
ای عزیزان عمر غنیمت شمارید!
وقت از دست ندهید!
عیش امروز با فردا میاندازید!
روز نیک به روز بد ندهید!
پادشاهی و نعمت و غنیمت در ایمنی و تندرستی دانید!
حاضر وقت باشید که عمر دوباره نخواهد بود!
حالا هرکسی را که لایق سرزنش میدانید از ذهنتان پاک کنید و رهایش کنید تا به جای مقاومت و کلکل با شما، به کارها و رفتارها و حرفهای خودش فکر کند. ما هم باید همین کار را بکنیم، به همهی کردوکار و گفتههای خود فکر کنیم و ببینیم کجا را اشتباه رفتهایم که به اینجا رسیدهایم. فهرست اتهامات حکومت طولانی است، به آن هم فکر کنیم و اتفاقا بر زبان بیاوریم و آن قدر بلند که بشنوند، حتی اگر پنبه در گوش دارند، اما بگذاریم برای بعد از گشتی در ایران.
الان برای تعطیلات پیش رو برنامه بچینید، گشتن تهران که جای خود دارد. پایتان را که از تهران بیرون بگذارید، دیدنیها شروع میشود.
دستکم دو هفته فرصت داریم، پس «دم غنیمت شمارید!» و «فکرتان را خانهی ناکسان نکنید!»
من علناً در جلسات آکادمی هنرهای آلمان در زمان حضور عباس کیارستمی به حضار و تماشاچیان گفتم که زمانی که ما در اروپا بودیم و اخبار جنگ را میشنیدیم و با این حال زندگی عادیمان را میکردیم، اینها زیر موشک و بمب زندگی و کار میکردند. کسی که بمب و گلوله و موشک را تحمل کرد، به این زودی دل از میهن و مردمش نمیکند. و ما که اینجاها زندگی میکنیم، باید به آنها درود بفرستیم و سر تعظیم در برابرشان فرود بیاوریم.
— سهراب شهیدثالث، تابستان ۱۹۹۴.
@Ciinematheque
نقد امید مهرگان بر مجموعه کارهای اخیر مانا نیستانی:
https://www.facebook.com/omid.mehrgan.5/posts/pfbid061G3L5GErNqMuqz9MHDNTSDa9zh7zmnjWo6n6w623QYGHe3K4CE6mWTugecPL8nvl
📥...چطور آدمی که یک سال نیست از اصفهان آمده تورنتو و تصویر ویرانی ۴۰ستون را میبیند ککش هم نمیگزد و میگوید حالا یک اثر فرهنگی کمتر چطور به شأنتان برنمیخورد که مردم؛هستی؛ اقوامتان، دوستانتان، خاطراتتان، وطنتان، هرچه آن درون آن وطن است دارد به بهانه سرنگونی یک فاشیسم توسط یک فاشیست دیگر تحقیر ویران میشود چطور آدمی که خودتان چ آدمایی که خودتان و شا شاهزادهتان ایرانی کشته دیماه را از آن خود میدانید ولی کشتگان میناب را نه؟ چطور به کسی اقتدا میکنید که فراخوان داد و مسئولیت نپذیرفت؟دوستان شاهدوست، دوستان مشروطهخواه، دوستان سلطنتطلب، هرچه که هستید که در ونکوور دست راست را به علامت نازیزم هیتلری بالا میبرید، در کانادا آدم میکشید، در لسآنجلس به عابر رهگذر هجوم میبرید من با تمام وجودم میخواهم شما را درک کنم کمکم کنید در ذهن شما چه میگذرد که نمیبینید ترامپتان به تحریک اسرائیل وارد گل شده و راه پس و پیش ندارد در ذهن شما چه میگذرد که امید آزادی سرنوشت وطنتان دردستان کسیست که رسماً همین آقای پرزیدنت در ایام کرونا آمریکاییان را برای درمان کرونا به خوردن وایتکس رهنمون شد؟ در ذهن شماچه میگذرد اگر شباهت تام این گول ابله کودک مانده در ۸۵سالگی را با اون آخوند خرافاتی که انبر نسا را درمان کرونا میدانست شباهتشان را نمیبینید؟حاضرید سکان هدایت سرنوشت ایران را به دست آن آخوند عطاری بسپارید؟قطعاً نه پس فرق ترامپ با او چیست؟ جز اینکه او نمیگوید تنگه هرمز را هم به نام من کنید او روزی ۳بار در توییتر حرف و وعده دروغ نمیدهد وحرفش رو عوض نمیکند. در ذهن شما چه میگذرد که از رئیسجمهوری تشکر میکنید که سخیفترین سفیهترین دولتمرد تاریخ ایالات متحده و نه اصلاً بنجلترین ثمرهایست که در تاریخ انسان مدرن از عصر ماکیابولی تا به حال به بار نشسته درذهن شما چیست؟ چه میگذرد که روزی چند ده موشک را ضامن ویرانی وطنتان میکنند و میبینید که حکومت آخوندی همهمان را متعجب کرده با طاقتش در ذهنتان چه میگذرد که در گردهماییتان در چند ده هزار زندانی سیاسی از زن زندگی آزادی از تمام آرمانهایی که در این ۵۰ سال گذشته کشته داده صرف نظر میکنید و شعارتان خلاصه میشود درشاه شما چند نفرید چند میلیونید مگر باقی چه در فاصله خواندن همین متن همین چند خط چند نقطه دیگر را زدهاند این وطن است خاک است ایران است همان خیابانیست که شما در آن عاشق شدید همان دانشگاهی را میزند که شما از آن فارغ و تحصیل شدید همان موزهای را میزند که افتخار اجداد آریایی شما را محافظت میکند همه زیرساختها، جنگلها، راهها، تأسیسات، پالایشگاهها همه در ذهن شما چه میگذرد که آن جوان سرباز پای لانچر موشک را، آن رعنا جوان را میبینید و میگویید به درک که بمیرد؟ درذهن شما چیست که این اصل ساده ساده ساده بدیهی را نمیفهمید که آن جوان رعنا هرچه کند، از هر که دستور بگیرد..📥
#محسن_نامجو
📹Ellinne
✍🏻
بچه که بودم بعد از سالتحویل، عیددیدنی را از گلزار شهدای اصفهان شروع میکردیم. هنوز سواد نداشتم. عکسها را بهخاطر میسپردم. میدانستم به خانههایی سر خواهیم زد که در هر کدام عکسهای بزرگی از یک یا دونفر از این آدمها را قاب گرفتهاند. فرزندشان بود، پدرشان بود، برادرشان بود، عزیزشان بود.
هنوز هیچ گروه و دستهای مالک فضای گلزارهای شهدا و این جانهای جوان نشده بود و با اسمشان منویات خودش را تبلیغ نمیکرد.
بزرگتر که شدم چندسالی در مدرسه شاهد درس خواندم. آنجا بیش از هرجای دیگر به آسیب جنگ نزدیک بودم. بچههای بدون پدر، گاهی با ناپدری، برخی دور از مادر تحت سرپرستی عمو یا پدربزرگ... حسرت و کمبود و اندوه متحرک بودند که نمیشد زیاد بهشان نزدیک شد. شکننده بودند. گاهی حتی اشاره به امنیت خانه یا «پدر» باعث خشمشان بود.
(بعدتر در رقابتهای نفسگیر برای درس و کار درمیان دهه شصتیها فاصله با این بچهها بیشتر شد. آنها که بدون زحمت به همه چیزهایی میرسیدند که برای ما آرزو بود و برایش تلاش میکردیم. آنها که برچسب «سهمیهای» بخشی از زندگی و هویت حرفهایشان شد و بارها شنیدند «اگه بابات زنده بود یک دهم این را هم نمیتونست برات جور کنه» و زخمیتر شدند. از آن همه دوست و همدرس انگشتشمار توانستند با زخمهایشان که کهنه نمیشد، کنار بیایند و زندگی معمولی داشته باشند.)
دیروز بعد از سالها دوباره به گلزار شهدای اصفهان سر زدیم. عکسها را در خاطر داشتم، آفتاب رنگشان را پرانده بود، ولی جوانی ابدیشان دستنخورده بود. ۱۸ ساله، ۱۹ ساله، ۲۰ ساله...
زخمهای تازه و عکسهای پررنگ کم نبود. قطعه شهدای جنگ دوازدهروزه جدا بود. قربانیان دیماه را در آرامستان دیگر شهر دفن کرده بودند. به قطعه شهدای جنگ اخیر سر زدیم... اینهمه جان عزیز. این همه جان جوان.
تعداد کودکان بیهیچ کلمه اضافه بس بود برای اینکه بغض راه خودش را پیدا کند.
ظاهر خانوادهها متنوع بود. آشکارا قصههایشان فرق داشت، ولی تصاویر درودیوار و تبلیغات همه یک حرف را تکرار میکردند. از جنسی که فعالانه فصل و فاصله میاندازد.
(حرص میخورم. فکر میکنم کاش این بزرگواران که امور تبلیغاتی جنگ را در دست دارند، کمی روانشناسی اجتماعی و روانشناسی سیاسی میخواندند. خیلی از کتابهای مرجعاش به فارسی ترجمه شده.)
@neocritic
واکنش نوه واقف زمین انستیتو پاستور به حمله اسرائیل و آمریکا به این مجموعه: هدف اسرائیل نابودی گذشته، حال و آینده ما به عنوان یک ملت است
صنم نراقی، نواده عبدالحسین میرزا فرمانفرما واقف زمین انستیتو پاستور:
🔹انستیو پاستور 💔😔
🔹پدربزرگ من زمین را برای ساختن این مؤسسه به عنوان بخشی از توسعه زیرساختهای بهداشت عمومی ایران اهدا کرد.
🔹عموی من سالها ریاست آن را بر عهده داشت.
🔹ما در کودکی پیش او میرفتیم و واکسنهای مختلفمان را میزدیم.
🔹این مسئله مربوط به حکومت نیست. هدف اسرائیل نابودی گذشته، حال و آینده ما به عنوان یک ملت است.
🔹یک روز رضا پهلوی را به خیانت و کمک و همکاری در جنایات جنگی محاکمه خواهیم کرد./انتخاب
📌هممیهن را در فضای مجازی دنبال کنید:
بله - تلگرام - روبیکا - اینستاگرام