همکلاس و دوست نزدیک به چهل سالهام پرسید:
چرا هیچکدام از ما نوه نداریم؟
چرا بچههای اغلب ما مجرد ماندهاند؟…
ما در آن کلاس نزدیک به دویست و هفتاد نفر بودیم اما تعداد کسانی که حالا نوه دارند بیست نفر هم نیست…
**
علی اشرف درویشیان توی داستانهایش یک اصطلاح پر کینه دارد:
«بچههای خورشتی»
ظاهرا توی کرمانشاه بچههای خانوادههای فقیر، که قاعدتا کم هم نبودند برای بچههای خانوادههای ثروتمند که میتوانستند هر روز پلو و خورش بخورند چنین اسمی گذاشته بودند…
این بچههای خورشتی تعدادشان زیاد نبود.اما اغلب قصههای درویشیان در کرمانشاه و البته صمد بهرنگی در آذربایجان در تقابل با این بچهها شکل گرفته بود… بچههایی که خوب میپوشیدند و میخوردند و تعلیم میدیدند اما نه میل ماندن و جنگیدن داشتند نه توانش را…
*
شاه گفته بود:
فرزند کمتر، زندگی بهتر
برای همین هم لوازم و داروهای پیشگیری به رایگان توزیع میشد.مادر من هم از آن قرصها میگرفت اما معمولا چون حامله بود به دردش نمیخورد و دو سه باری خواهرهای کوچکترم با آن قرصها مسموم شدند ولی باز هم هشت نفرمان قد کشیدند و ماندند.
ما قصههای بهرنگی و درویشیان را میخواندیم و از بچههای خورشتی و آنهایی که لباس خوب داشتند و لفظ قلم حرف میزدند بیزار بودیم و دلمان میخواست مسلسل پشت شیشهی اسباب بازی فروشی مال ما باشد…
*
دوران غریبی بود.دوران شکل گیری آدمها و قصهها و باورها و روایتهای متضاد و متناقض…
آنها که به حرف شاه گوش کرده بودند و برای زندگی بهتر فرزند کمتر آورده بودند روزگارشان خوش بود و تعدادشان کم… لشکر خورشتیها و تر و تمیزها روز به روز کم تعدادتر و دست و پا بستهتر میشد و همان تعداد کم هم تا از آب و گل در میآمدند دلشان هوای امریکا و تحصیل در خارجه میکرد… لشکر ما اما روز به روز پر تعدادتر میشد…
همه جا بودیم.ادبیات مال ما بود و گل محمد کلیدر که یاغی علیه قدرت و شهر بود قهرمان میشد… گلن اوجا که نماد عشایر رو به زوال بود قهرمان میشد…
ترانهخوانهامان اغلب از بچههای اعماق بودند و از بوی گندم و عروسک قصهی صمد بهرنگی و حسرت روزگار سادگی میخواندند.از قریهای که چشمهاش با مشتی فولاد دزدیده شده بود.
قشر نازک شهری شبیه پیروز، همان پلنگ دست آموز قد میکشید و توان دفاع و شکار و بقا در آن محیط هنوز جنگلوار را نداشت…
*
باقی قصه را همه میدانیم.ما که ماندیم توان ماندن داشتیم.هوش بقا.کمی ترس.کمی شانس…
مابقی را انقلاب و تصفیه و مهاجرت و جنگ و اعدام و هزار بلای دیگر برد…
ما که ماندیم طوری احتیاط و ترس و نجنگیدن و فرار کردن را در قالب فرهنگ و تربیت و تمدن بسته بندی کردیم که از دور بسیار هم فاخر و چشمنواز بود.ما نقاب معصومیت داشتیم.نقاب مسیح.مسیح مهربان و بخشاینده و آمادهی سیلی دوم…
چرا باید حاصل آن ژنها و این تربیت آنقدر جسور باشد که بتواند به راحتی تکثیر پیدا کند و ادامه؟
آن دوست هم مثل من از خانوادهای پر جمعیت بود اما انگار یادش رفته بود که برای ادامه دادن و ادامه یافتن چطور اخته شدیم و اخته کردیم…
البته که تمدن ملالتهایی دارد و عوارضی.البته که اروپا هم به کمبود ازدواج و موالید دچار است اما این دو قابل مقایسه نیستند… یکی از سر انتخاب است و این یکی از روی اجبار…
****
تنهایی را تاب آوردهایم
و خاموشی را
و در اعماق خاکستر
می تپیم…
T.me/rAheomid
ماشه شلیک شده و قیمتها در حال انفجارند و صدای دهل جنگ نزدیکتر و نزدیکتر میشود…
مردان کهنهکار سیاست در حال بررسی حرام و حلال بودن دست دادن و ندادن مرد و زناند و در گروههای اجتماعی مبارزان نستوه در حال حمله به رای دهندگان به پزشکیان و رجز خواندناند که اگر رای نداده بودید کار را با برنوهامان تمام کرده بودیم و مجمعیون تشخیص هم تا خیالشان راحت شد که دیگر تمام منافذ خوب بسته شده لایحهی سی اف تی را تصویب مشروط نمودند تا اگر خدای ناکرده کمی از منافذ باز شد بتوانند دوباره لغوش کنند و پرسپولیسیها هم که بیامان برای استقلالیهای همیشه بازنده در حال کری خوانیاند و سرمستی…
آدم یاد حملهی محمود افغان و آش شاه سلطان حسین و آن باد نا بهگاه میافتد…
در مملکت عجب باد سفاهتی میوزد…
@rAheomid
ماکیاولی برای حکمرانی و امر سیاسی دو چیز را لازم میدانست:فورتونا و ویرتو…
فورتونا را بخت و اقبال و باد موافق ترجمه کردهاند اما ویرتو کلمهی سختیست.اگر معنای لاتینش را بخواهی همان مردانگی و جسارت و شجاعت است اما برگردان یونانیاش را میشود هنر ترجمه کرد.کاری که داریوش آشوری کرد…
قبل از انقلاب را یادم نمیآید اما بعدش را چرا.من در سیاستمردهامان فورتونای زیادی دیدم که هر بار بدلیل نبود ویرتو یا همان هنر سوزانده شد اما بالعکس، در مردمانمان ویرتوی زیادی دیدم…
وقتی که جنگ شده بود و ارتشیهای زیادی قلع و قمع و مورد غضب واقع شده بودند باز هم همانها بودند که ویرتو به خرج دادند و کظم غیظ کردند و با وجود نامهربانیها و بدرفتاریها جنگیدند.برای وطن.برای آن چیزی که باورشان بود.از فکوری گرفته تا عباس دوران و جلیل زندی(این یکی را تازگیها با روایت رادیو تراژدی شناختهام و حین شنیدن وسط اتوبان اشک ریختهام)…
من ویرتو را در پزشک کراوات بریدهای دیدم که باز هم جراحی کرد، در آن دههی منفور شصت…
در مهندسی دیدم که تلاش کرد بسازد و تعمیر کند ولو در مقابل عتاب آن مدیر زبان نفهم برآمده از اعماق…
ویرتو کار آن معلمی بود که سعی کرد لابلای آنهمه شعار مرگ و نفرت، زندگی بیآموزد و ادب و آداب و فرهنگ…
ویرتو مال مردمیبود که نخواستند خون بپا شود.نخواستند اینهمه نفرت تکثیر شود.تلاش کردند سیاستمردهایی را انتخاب کنند که از زندگی بگویند.به آنها فورتونا دادند تا روزگار رنگ دیگری بگیرد…
نشد.نه سیاستورزها خواستند، نه سیاستمردها توانستند نه سیاستگذارها گذاشتند…
مردم بارها ویرتو به خرج دادند و به حاکمان فورتونا دادند…هر بار نشد که نشد…
هشتاد و هشت هم ویرتوی دیگری بود تا شاید رنگ روزگار دیگر شود.چندین و چند بار بعد هم همینطور… آخرینش دو سه سال قبل بود… نشد که نشد…
*
راستی، در ترکی استانبولی کلمهای هست که از مشتقات همین فورتوناست:فیرتینا…
برخلاف فورتونا که باد موافق است این یکی توفانی سهمگین است که جنون کندن و ویران کردن دارد…
کار از ویرتو و فورتونا گذشته… انگار حالا دیگر نوبت فیرتیناست… فیرتینایی که معلوم نیست چطور بیاید و کی فرو بنشیند… چه چیزهایی را ببرد… چه چیزهایی را باقی بگذارد…
T.me/rAheomid
بعدازظهر جمعهی کمتر گرم آخر شهریور تهران یک شکلی دارد که دوست داری نوجوان باشی و بغلتی توی کوچههای خلوت وسط شهر و دنبال چیزی بگردی که نمیدانی قبلا داشتهای و گم کردهای یا قرار است یکهو توی زندگیت پیدا بشود…
بعد از مجلس ختم بود و خزیدهبودیم زیر سقفی و حرفها پر بود از چطور رفتن و چه میشود…
باورمان نمیشد.انگار ناگهان در وسط نوجوانی میان غاری دور خوابمان برده و حالا در پا به سنگذاشتگی بیدار شده بودیم.چطور آدم یکباره چشم باز میکند و میبیند از آنهمه قصه و نقش فقط نگرانی مانده و پدرانگی؟
دیگر نه حرفی از خاطرات گذشته بود و نه تحلیل امیدوارانهای که درست میشود… میمانیم و میسازیم….
چه چیزی رفته که نه خواب طعم رویا دارد، نه قهوه آن تلخی شیرین… نه شراب فراموشی میآورد نه امید میتواند کلاه خوش هیبتی برای سرت بدوزد؟
عصر جمعهی شهریوری بود و سکوت بیشتر از هر کلامی در میانه بود…
از هر خانهای کسی رفته است که جایش پر نمیشود و از هر دیدهای عزیزی، که از دل نمیرود…
ناگهان انگار به خود آمده بودیم چون یکی پرسید:چرا خوش نمیگذرد؟
و مابقی سری به تایید تکان داده بودند..
از میان جمع ما کسی به غربت رفته بود و انگار حالا میفهمیدیم چه کسی رفته و چه طعمی را با خودش برده…
شبیه آن مورچهای که ناگهان از اسپاگتی مورچه خوار بیرون زده بود و مورچه خوار با دماغ بانداژ شده فریاد زده بود:
برگرد مورچه… مزهاش را بردی…
گوشی را برداشتم و برای آن کسی که رفته بود پیغامی گذاشتم لب به لب از امعاء و احشاء و آلات… اما باز هم دلم خنک نشد…
زندگی میکنیم تا تمام شود با حسرت آنهمه مورچهای که از زندگیهامان به هر شکلی رفتهاند… و مزهاش را بردهاند…
T.me/rAheomid
آقا یک پرویزی توی فامیل ما بود که بنده خدا معضل بزرگی داشت.وقتی با کفش وارد مهمانی میشد میدید همه با جوراب نشستهاند و دارند چپ چپ به بی فرهنگیش نگاه میکنند.دفعهی بعد که با جوراب وارد میشد میدید همه با کفشهای خوشگل نشستهاند و دارند به دهاتی بودنش پوزخند میزنند… بنده خدا هیچوقت هم این معضلش حل نشد و ترجیح داد که دیگر به مهمانی نرود…
حالا این جریان کنسرت هم شده معضل کفشهای پرویز…
بنده خداها با انقلاب ناگهان بیکار و اخی شدند و خانه نشین و مهاجر.بعد که توی غربت کمی خودشان را پیدا کردند و کمی شوی طنین و تپش راه انداختند و نانی به کف آوردند تا آمدند کنسرت برگزار کنند ناگهان خانم هاله از توی تلویزیون پارس، پارس کرد که اوهوک… یعنی چه که کنسرت میدهید و نون توی خون(با ادبیش میشود نان تای خان) مردم میزنید؟
بگذارید مردم بجای کنسرت پولش را به ما بدهند تا مبارزه کنیم… آن یکی هم گفت:مردم قهرمان، بیایید بجای کنسرت پرچم ایران بخرید تا حکومت سقوط کند…
داخل ماندهها هم که فقط اجازه داشتند از خون و لاله و بهار بخوانند تا میآمدند از ایران و عشق و این حرفها بخوانند میگفتند:یعنی چه که از فساد و بت پرستی میخوانید…
یک بار هم یک شاعر برای محمد نوری ترانهی ای ایران ایران را ساخت گرفتند و چاب در کانش نمودند.
بعد هم که حکومت کمی شل کرد و دست از نهی از منکر کشید و اجازهی کنسرت داد ناگهان در خراسان و مابقی ایالات و ولایات گفتند یعنی چه این منکرات؟
ریختند و دایره و تنبکشان را شکستند و آرشهشان را همچون چاب اماله نمودند.
آنطرفیها هم گفتند که به هر کسی که در داخل اجازه کنسرت میدهند از خودشان است و میخواهند خونشویی کنند و نان در خان مردم بزنند..
بعد که خانم هاله کمی شل کرد و ابی آمد بخواند عدهای دست به کمر فریاد زدند و امر به معروف کردند که چرا از خلیج فارس نمیخوانی؟
آن بدبخت هم تا آمد یکجوری سر و تهاش را وصله پینه کند عدهای عربده زدند که مردک دماغ چماقی شوونیست پان فارس، یعنی چه که از خلیج فارس میخوانی؟کدام فارس؟…
بعد حبیب خدابیآمرز که به مملکت برگشت تا در وطن بخواند توپخانه شلیک شد که برو بابا… با آن صدای مرتعش داغانت… ترانهی خرچنگهای مردابی را هم که غلط خواندی… بعد هم که وفات کرد مبدل شد به این سند جنایت بعضیا…
آنوقتها که شجریان چند دایره و تنبک برمیداشت و دوره میافتاد توی دنیا و کنسرت میداد ناگهان فریاد میزدند که نگاه کن:دارد سفیدشویی میکند و نان از خان مردم درمیآورد والا چرا نمیگیرندش و برای تلویزیون مناجات میخواند.. بعد هم که ربنای شجریان ممنوع شد ناگهان مطالبهی پخش ربنا یکی از آرمانهای ملی شد و شجریان پس از وفات خاک پای مردم ایران شد و آنقدر محبوب و خودمانی شد که شجریون صدایش کردند و فرزندش را در مقابل انگل زادهها علم کردند که ببینید:هنر برتر آمد ز گوهر پدید… آقازادهی واقعی همین است… و رفتن به کنسرتش هر قدر هم که گران بود مبدل شد به نوعی مبارزه برای ایرانیت و تمدنیت(با ادبیش میشود تمدانیت)…
اما تا قرار شد کنسرت مفتکی بدهد ناگهان شد عملهی ظلم و نان در خان مردم و اینکه میخواهد سیاهنماییها را سفیدشویی کند و بگوید مردم خیلی هم خوشحالند تا اروپا دست از روی ماشه بردارد و اسراییل بمبهایش را غلاف کند و ترامپ از در آشتی دربیاید و ایوانکا را به عقد عاقله مرد ترک تبار ساکن کرج دربیآورد تا سر و صداها بخوابد…
****
دوران دانشجویی شعر مینوشتم و سرود میساختم.یک بار که توی سرودی نوشته بودم که بوسه و ترانه یارو ناگهان لبگزه کرد که یعنی چه که بوسه؟
بجای بوسه، کینه را چپاندیم و اجرا شد و کار تمام..
همانجا تصمیم گرفتم که شاعری را رها کنم و به همان طبابت بچسبم و شکم روش درمان کنم و شیاف تجویز کنم و نان از کان مردم بخورم.فوق فوقش دوتا فحشات میدهند و خطای پزشکی و قصور و این حرفها بارت میکنند ولی به هر حال هر ننهقمری نمیتواند ممنوعت کند و نانت را از خان مردم بداند…
عجب کار صعبیست نمایش درآوردن و آواز خواندن… بدجور به خان مردم متصل است
T.me/rAheomid
سالها زمان برد که آدمها بتوانند به خدای دانا و توانایی در بیرون از خودشان باور کنند.همین باور بود که از پراکندگی و تضادها و تشتتها کمکرد و تمدن را خلق کرد.
مرجع خوب و بد، چیزی در بیرون از خواست و ارادهی آدمها شد.مفهوم زندگی و مقصدش نیز…
تکلیف و جایگاه که روشن شد و سرگشتگی که کم شد، آدمها نشستند به ساختن و آباد کردن.نمایندهی این خدا هم قدرت قاهر شد.فرعون، نه خواست خود بلکه فرمان خدا را جاری میکرد…
کم کم تمدنها و خدایان دیگری ساخته شدند و جنگ میان خدایان و تمدنها بالا گرفت.جنگهایی که ویران میکردند و میسوزاندند و میکشتند.آدم و حیوان و گیاه را…
نمایندهی خدای قاهر، چیزی جز گفتهی خدای خود را قبول نداشت و این به معنای خاموش کردن هر صدا و مات کردن هر پنجره و نگاه دیگری بود…
زوال تمدنها از همین نقطه آغاز میشد.
سکان نه در دست عقل آدمی، بلکه در قبضهی قدرت قاهر بود…
تلاشهای هوشمندانی همچون سهروردی، ابن سینا، آکویناس و امثالهم برای نجات و اعتلا عقل به میزان زیادی ابتر ماند و اخته شد…
سالها زمان برد تا آدمی به انسانگرایی برسد… سالها زمان برد تا بجای ارجاع به سخن خدایان و گفتههای بزرگان، به نقش عقل و علم و منطق ایمان بیآورد… به خود بنیادی و خلاقیت و شکوفایی…
دوران اومانیسم اما کوتاه بود.خدای دانای کل-و نه قادر مطلق- برگشته است.آدم ها رفته رفته عادت میکنند که حتی منوی غذای خود را با دانای کلی که هوش مصنوعی نام گرفته همآهنگ کنند…
قالالمعصوم با گفتهی چت جی پی تی معاوضه شده اما با همان رویه.با همان شدت و قطعیت…
دوران آقایی و آفرینش آدمی کوتاه بود.خدایان بازگشتهاند و خفقان بعدی و جنگهای بعد در راه است…
کم کم، هر چیزی که در میان پاسخها و روایتهای هوش مصنوعی غایب باشد بی اعتبار خواهد شد و معیار سنجش حقیقت، گفتههای این دانای کل خواهد بود…
جنگ میان حقیقتها و روایتهای متفاوت آغاز خواهد شد… جنگ میان بندگان و پروردگان خدایان دانای کل…
T.me/rAheomid
ترانههای گوگوش، یه دختر بیست و دو سه سالهی تهرونی بود که دانشکدهی هنرهای زیبا قبول شده بود و کلی از پسرا عاشقش بودن ولی اون دل به عماد بسته بود که ته ریش داشت و پرخاشگر و اهل دود بود و سکس وحشیانه که خب، این دختر اهلش نبود و فقط بوس و بغل و شعر و گل میخواست…
مهستی اما از زن میانهسالی میخوند که شوهرش خل وضع و دهن بین بود و همهی مال و اموالشو از دست داده بود و حالا معلوم نبود چطور باید دختر دم بختشو راهی خونهی شوهر کنه… زنی که برخلاف خواست خانواده زن اون مردک ببو شده بود و نه راه پس داشت و نه راه پیش… چه خواستگارایی هم داشت ولی حیف… پدر عشق بسوزه…
هایده یه زن قلچماق رو میخوند که از کتلت خونگی شروع کرده بود وحالا یه رستوران مرتب با کلی خدمه داشت.دستپختشم حرف نداشت و خیلی اهل لاو استوری و این حرفا نبود… تا حالا پنج شیش بار هم تجدید فراش کرده بود ولی هیچ مردی طاقت و توان حریف شدن با همچین ماده شیری رو نداشت…
حمیرا هم از شوهر عیاش و ولخرجی میخوند که هر چند عاشق خوبی بود و آشنا به آداب و قواعد بستر اما گریزپا و تنوع طلب هم بود و خون به جیگرش میکرد…
نلی یه دختر دبیرستانی بود که عاشق مکانیکی سر کوچه شده بود ولی نه این دلشو داشت که به پسره بگه، نه اون پسره تخمشو داشت که پا جلو بذاره… از بس که داداشای غیرتی و بابای گنده دماغ خرمذهب داشت…
مرضیه مادربزرگ تحصیلکردهای بود که گرچه بهارش گذشته بود ولی گاهی به یاد یار رفته و عشق مرده زمزمهی سوزناکی میکرد…
داریوش یه پسر خوش قیافهی جنوب شهری بود که باباش کارگر ایرانناسیونال بود و عیالوار… یه دست لباس دخترکش داشت که به تن میکشید و میرفت اون بالاها دختربازی و دلبری… خیلیم خاطرخواه داشت و آخرشم تو دو تا عرق خوری کلکش کنده شد و اهل دود شد و خاکسترنشین… خیلیام خواستن نجاتش بدن اما نشد که نشد..
ستار بچهی بالا بود و دانشجوی ادبیات و حسابی اتو کشیده.حتی توی رختخواب و وقت جماع هم خجالت میکشید لباساشو دربیآره و هی معذرت میخواست… ولی خب، متصل انجام میداد و هی حمام بود و ادوکلن و افترشیو…
ابی شاگرد چلوکبابی بود که دلش میخواست خلبان بشه و اونیفورم بپوشه و مهماندارارو با میلهی ابونیتی امتحان کنه.دزدکی حشیش میزد و گاهی سری به محلهی جمشید میزد و حسرتاشو تمرین میداد…
معین رانندهی خط راه آهن-پهلوی بود اما خیلی مرتب و تر و تمیز.مرتب دستمال دستش بود و به سر و روی ماشین میکشید.ماشینش بوی گل میداد و برق میزد.اهل نجسی خوردن نبود و مرد خانواده.فقط هم شب جمعه.غسل ارتماسی و ترتیبی رو هم با وسواس انجام میداد…
عباس قادری اما همه جا بود.تو بقالی، چلوکبابی، باطری سازی، بنگاه ماشین، املاکی، مصالح فروشی، حمام عمومی، سبزی فروشی، باغات داراب، شالیزارای گیلان، زیر سی و سه پل، امامزاده معصوم، گجیل تبریز…
زد و تو زیارت عاشق یه دختر چادری شد و توبه کرد و دست از محلهی جمشید و زنای بدنام کشید و قلعهرو آتیش زد و شیشهی عرقفروشی رو آورد پایین و مومن شد… هر چی هم جواد یساری تو گوشش خوند که از این دختره واسه تو زن در نمیآد به خرجش نرفت که نرفت…
حالا هم همه جا هست.شکسته، بغض آلود، پریشون… اما دیگه حتی حوصلهی نوحه هم نداره چه برسه به آواز…
T.me/rAheomid
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست…
مثل حالا نبود که در هر محلهای چند مطب و درمانگاه و داروخانه باشد و دکتر و دوا دم دست…
تمام بریانک، که پرجمعیت و متراکم بود یک درمانگاه داشت و یکی دوتا مطب…
زمستان که می شد و سرماخوردگی که فراوان میشد برای دیدن دکتر ساعتها باید توی نوبت مینشستی.درست شبیه همین کرونای خودمان…
مثل همیشه سرمای بدی خورده بودم و تب داشتم.بعدهای بعد فهمیدم که آلرژی دارم و سینوزیتی که تا همین امروز هم ادامه دارد.
من بودم و دماغ پر و تنی که گر گرفته بود.
عکاس دورهگرد عکسها را که گرفته بود به مادر گفته بود ایراد از من نیست. بچه خیلی مریض است و عکسهایش کج و معوج در میآید…
بعد رفته بودیم درمانگاه.چند ساعت بعد با نسخه و تهوع توی صف داروخانه بودیم….
نفهمیده بودم چطور و کی ولی گویا پمپ را باز کرده بودم و استفراغ شدیدی روی تمام داروخانه و دکتر داروساز که اسمش دکتر شهراسبی بود پاشیده بودم…
با اینکه مثل تمام داروسازها اخمو و گنده دماغ بود ولی گویا دلش سوخته بود و خودش سر و صورتم را شسته بود و قرص جوشان ویتامین سی (که آن روزها خوشمزهتر بود)را توی لیوان بزرگ چینی که آرم تبلیغاتی هم داشت حل کرده بود و به خوردم داده بود
نمیدانم اثر استفراغ بود یا قرص ویتامین سی یا آن محبت نامنتظر که یکهو حالم بهتر شد…
دکتر لیوان را هم به همراه یک بسته قرص جوشان به یادگاری داد تا یک عمر با آن لیوان و خاطرهی آن محبت نامنتظر حظ کنم..
جناب دکتر شهراسبی
شاید امروز دیگر در این دنیا حضور نداشته باشید اما یک نفر هست که هر بار لیوان تبلیغاتی و قرص جوشان و محبت نامنتظر میبیند یاد شما میکند…
کاش این دنیا هیچوقت از چنین خاطرههایی خالی نشود
روز داروسازی بر تمام داروسازان اخموی پر از محبت نامنتظر مبارک باشد
T.me/rAheomid
چرا وقتی کسی میخواهد از ایران تعریف کند هی به تاریخ مراجعه میکند؟
اگر ملیگراییاش باستانگرایانه باشد از کوروش مثال میآورد و فردوسی و رستم و زرتشت و آتش و اینجور چیزها… تخت جمشید را هم میزند تنگش و اگر کمی اندیشهدوست باشد حکمت خسروانی را هم یاد میکند و فحشی به اسکندر و اعراب میدهد
اگر ایرانگراییاش کمی اخیرتر باشد و رگههایی از اسلام و تشیع هم داشته باشد از سعدی و حافظ میگوید و تساهل و تسامح ایرانی و شکوه اصفهان صفوی و شیراز وکیلالرعایا و قوت شمشیر نادر و کلات نادری…
اگر حالات عرفانی و جهان وطنی و ناکجاآبادی داشته باشد از سهروردی مثال میآورد و مولانا و ای برادر تو همه اندیشهای و سماع و کلاغان شهر آبادان چه دانند…
البته قاجارها را کسی گردن نمیگیرد.شاید چون اخیر هستند و ابنیهی چندانی نداشتند و فلسفهی سیاسی برجستهای… شاید هم چون چاپ آمد و عکس و فیلم، چندان اجازهی افسانه پردازی نداد… آن کتک و شکست از روسها هم مزید علت شد…
عدهای هم هستند که تاریخشان از همین ابتدای قرن گذشته و با سلسلهی پهلوی آغاز میشود و از شکوه و اعتلا وطن در آن دوران میگویند و گواهی بر هویت و تمدن و فرهنگ درخشان ایران میآورند.البته که مدارک هم کافیست و آمارها گویا…
همهی این روده راهاندازی را انجام دادم که برگردم به بحث پریشب با آخرین مراجع:
آقای سبیل سپید صورت تر و تمیز رشتی که عین مرحوم دکتر علی بهزادی بود و شکل و بویاش آدم را به مدرسهی ابتدایی دوران شاهنشاهی و دفتر مدیر مدرسه میبرد…
خسته بودم و عصبی از دست یکی از این مریضهایی که چون پاسبان بود فکر میکرد باید دفتر مرا هم مدیریت کند و مریضها را به صف کند و نگذارد زمان ویزیت اینقدر طول بکشد تا وقت گرانبهایش تلف نشود…
به آقای مدیر مدرسهی شاهنشاهی گفته بودم که دیگر کار تمام است و هیچ امیدی به امروز و فردای مملکت نیست و بی فرهنگی و بدویت بیداد میکند و هیچ مقاومت و تحرکی هم نیست و از اینجور نقهای تکراری…
مدیر لبخند کمرنگ و دوری زده بود و گفته بود:
عصبانیت آدم را پشت پنجرهای مینشاند که شیشههایش را غبار و لکه و ترک لب به لب کرده…
هر وقت چاییات را سرکشیدی و خستگیات در رفت به این نکته دقت کن که آمار زاد و ولد چقدر پایین آمده…
من این را نوعی مقاومت در عین تسلیم و حرکت در شکل سکون میبینم…
مقایسه کن با اجتماعهای مصیبت زده و بحراندیدهی همین دور و بر…
فرق جامعه و اجتماع در همین است دکتر جان… جامعه تاریخ و پیوندی دارد که به سادگی به آن بالاییهای از پایین جوشیده اجازه نمیدهد که به مسیری که دلشان میخواهد ببرندش… انگار میداند که مفرغ نباید جای طلا بنشیند و حالا که مجالی برای زندگی نیست باید به حالت هاگوارگی تن داد…
همین یک آمار برای فهم و شناخت این هویت گویاست… همین یک نشانه حساب این مردم را از مابقی آدمهای این فلات جدا میکند…
نگاهش شبیه مدیر دبستان نوردانش به دانش آموز کلاس سوم الف بود…
T.me/rAheomid
هر دستی که برای مدال امثال مبینا نعمت زاده زدیم، مبدل به سیلی محکمی شد که به صورت خدمتگزاران این خاک زده شد… درست شبیه آن مشتهایی که گره کردیم و مرگ برهایی که گفتیم… مشتهای که سرانجام بر دهان دلسوزان مملکت خورد و خاک مرگ را در تمام کوچهها پاشید…
متاسفم که خودم هم برای آن مدال لعنتی هورا کشیدم…
@rAheomid
.
زمان گاهی سنباده به دست میگیرد و یادها و نامهای بسیاری را از دیوار زندگی پاک میکند
زمان گاهی چسب و قیچی را برمیدارد و تصویر کسی را جایگزین دیگری میکند.جای آدمها و یادها را با هم عوض میکند
زمان گاهی کلمات را دوباره معنا میکند و واژها و آدمها را معنای یکسر متفاوت با آنچیزی که بودند میبخشد…
چریکهای قهرمان بسیاری را بخاطر میآورم که بعدها به تروریستهایی خائن مبدل شدند
چریک پیری را به یاد دارم که ناگهان به پیر خرفت مبدل شد.
دیوی را میشناسم که رفت و سالها بعد به رایت فرشته بازگشت…
زمان اما گاهی در مقابل بعضی نامها و یادها غافگیر میشود.مکث میکند.با بهت تماشا میکند.زیر لب نجوا میکند:یعنی چه؟
ناگزیر کلاه از سر به احترام بر میدارد.و میگذرد…
شما را نمیشناسم.مثل بسیار دیگری از آمدگان و رفتگان.شاید خیلی زود هم نام و یادتان را از یاد ببرم… اما آدمی که معنای بودنش را در چیزی بیرون از سیاست و اجتماع و تاریخ و غلغله و همهمهی آدمها جستوجو کرده و به تمامی زندگی خود را زیسته حتی زمان را با تمام قدرتش مقهور و عاجز میکند…
سه مرد از جوانهای این خاک، جان خود را به آتش دادند تا درخت و گیاه و رویش و زایش باقی بمانند…
ققنوس باید یک همچون چیزی باشد…
#خبات_امینی
#چیاکو_یوسفی_نژاد
#حمید_مرادی
#قهرمان_طبیعت
#آبیدر_سنندج
@rAheomid
مرد، با عینک دور مشکی فاخر و موهای صاف و پرپشت سیاه و سفید، طوری شبیه سید جواد طباطبایی بود که دو سه بار حمله کردم که بگویم:شما همان فیلسوف معروف نیستید؟اما هر بار یادم آمد که دو سه سالیست که سید رفته و کتابهایش را جا گذاشته…
دختر لب بلوطی مو سنجدی طوری دلبرانه قدم بر میداشت که حتی سیدجواد هم با تمام اندیشمندی و ابهتش ناگهان نالید:
دریای شورانگیز چشمانت چه زیباست
آنجا که باید دل به دریا زد همینجاست…
دخترک لنز داشت و خیلی هم چشمان شورانگیزی نداشت اما خب، خرامیدنش واقعا سید جواد را از چرت صبحگاهی بیدار کرده بود…
صبح سه شنبهی بیخودی بود و یک ادارهی درب و داغان که بوی عرق و زردچوبه و پیاز سرخ شده در روغن فراوان میداد…
کارمندها داشتند توی اتاق صبحانه میزدند و املت ته گرفته را با چق چق و تق تق فراوان تو میدادند…
یکیشان با دهان پر از املت ته گرفته داشت از ارج و قرب مهندسهای زمان شاه میگفت و به بخت مادرمردهاش لعنت میفرستاد.
من وسید جواد و دو جوانک تهریشی که یکیشان از دهانش بوی سیم سوخته میآمد و با هر دهان دره آدم را به ساختمان پلاسکوی سوخته میبرد روی نیمکت مواج نشسته بودیم و دخترک هر از گاهی با بوی صمغ کاج از روبرویمان رد میشد و چند نسل را دچار خلجان میکرد..
سیدجواد با پوشهی سفید خودش را باد زد و بوی ادوکلن بروت قدیمیاش را به املت و صمغ و زردچوبه اضافه کرد…
یکی از تهریشیها رو کرد به سیدجواد و گفت:شما چقدر طول کشیده کارتون؟ ما نه ماهه که معطلیم…
سیدجواد نگاه مرموزی کرد و گفت:لابد جزیه ندادین دیگه… مال من ده روزه… آخراشه دیگه…
جزیه چیه دیگه؟
سرم را بلند نکردم ولی از بوی سیم سوخته معلوم بود چه کسیست…
جزیه یه جور مالیاته.یه جور جان بها… فرقی نداره کی مملکتو بگیره.قوم فاتح از شکست خوردهها جزیه میگیرن تا کاری به کارشون نداشته باشن…
سیم سوخته گفت:گیری افتادیما…
دخترک آنطرفتر جلوی پنجره ایستاده بود و با موبایل حرف میزد.از مدل آرایش و لباس شیرین نجات توی تاسیان تعریف میکرد و از تیپ و قیافهی شهرام که ببو هم بود…
بخش مهمی از سید جواد دچار صمغ و بلوط و سنجد بود…
همان دهان پر از املت از توی اتاق نعره زد:پاسپورت مملکت اعتبار داشت.فامیلمون با حقوق دو ماه میرفت سفر اروپا…
یکی از تهریشیها یکهو با بغض گفت:اینام که ناراضیان.پس کی خوشحاله؟
سید جواد زمزمه کرد:بیخود کرده.این اگه زمان شاه بود دربون اینجا هم نمیشد.یه مدرک دوزاری از یه دانشکدهی الکی میگیرن و با هزارتا کانال و پدرسوختگی استخدام میشن و هوا برشون میداره که واقعا مهندسن… یه مشت دلال مظلمهی دوزاری…
دختر که تلفنش تمام شده بود با عجله خودش را انداخت وسط:
عمو آخه واسه چی انقلاب کردین پس؟چیتون کم بود آخه؟
سیدجواد حس دوگانهای پیدا کرده بود.از یکطرف از اینکه صمغ و سنجد مخاطبش قرار داده بود ذوق میکرد.ولی خب… هیچ مردی حتی در هفتاد سالگی هم دوست ندارد دخترکی با لبهای بلوطی و شلواری که از فرط وفور زاپ مبدل به توری شده عمو خطابش کند… عینکش را درآورد و گفت:
ما اهل انقلاب و این حرفها نبودیم خانم جان.جلد و اهلی و سر به زیر بودیم.درسمان را میخواندیم و عرقمان را میخوردیم و عشق و کیف میکردیم.حتی اگر پلنگ هم بودیم دست آموز بودیم.مثل همین پیروز خدا بیآمرز…
آه و لبخندش قاطی شده بود…
البته نه ساواک شبیه آن چیزی بود که توی تاسیان نشان میدهد نه انقلابیها اینقدر ببو…
واقعیتش این است که چربکها واقعا هم دل و جگر داشتند و هم راحت میکشتند و هم به سادگی مرگ را قبول میکردند.اما اگر هزار سال هم چریک بازی میکردند باز هم آب از آب تکان نمیخورد…
سیم سوخته پرسید:
پس چی شد یهو آخه؟
سید جواد عینکش را دوباره علم کرد و گفت:
موفق شدند بوی کباب راه بیاندازند.پهلوی مملکت را بیل زده بود و خیلی از صاحب منصبها و منزلتها را کنار زده بود و دکتر و مهندس و معلم و کارمند شیک پوشی درست کرده که حسابی کیفشان کوک بود اما تعدادشان زیاد نبود.مابقی فکر میکردند که مغبون شدهاند و سرشان بی کلاه مانده.برای همین هم تا کمی حکومت شل کرد افتادند دنبال انقلابیها و شعار و ماه و این حرفها… بعدش را هم که خودتان میدانید… همه شدند دکتر و مهندس و درسخوانده… اما دیگر بحث خودی و ناخودی راه افتاده بود و این مدرکها برای ناخودیها و نخودیها ده شاهی نمیارزید…
هنوز سه روز تا جمعه که قسمت آخر تاسیان پخش میشد مانده بود… نمیدانستم که حین تماشای سکانس تراژیک پایانی، بغض و خشم و اشک با بوی املت ته گرفته و صمغ و بروت و جزیه قاطی میشود و چهرهی کریه مهندس املتی را در میان مهاجمین خانهی جمشید نجات میبینم…
T.me/rAheomid
قشنگ معلوم است که این ترامپ از آنهاییست که وقتی بچه بود کیک تولد دیگران را انگشت میزد و شمعها را زودتر از صاحبخانه فوت میکرد و تمام مدت در حال نعره زدن بود…
کاملا هم معلوم است که به این عکس با تیم برنده احتیاج دارد و برایش مهم است که همراه تیمقهرمان باشد…
لااقل تکلیف این موجود با خودش روشن است.مثل زینب خانم نیست که بگوید هر کسی ناراحت است از مملکت جمع کند برود و مثل منصوره خانم نیست که بگوید مملکت فقط مال حزباللهیهاست و مثل بعضیها نیست که آدمها را خودی و ناخودی کرده بودند و آنوقت اگر فغانی ناراحت شد و جمع کرد و رفت استرالیا و مملکت را به زینب و منصوره خانم و خودیها واگذاشت ناگهان جیغ بکشند که چرا با ترامپ عکس گرفتی و مگر حبالوطن اندر دلت نیست و در روح جان من از این به بعد می مانی ای وطن مرز پرگهر الاهی جز جیگر بزند و به زیر پا بیفتد آن دلی که بهر تو نلرزد…
فغان که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعهی روسبیان
باز میآمدند…
@rAheomid
مابیناین دوتصویر، تصفیهی هزاران مخالف و معترض، حذف بسیاری از رقبای سیاسی، دو جنگ، بمبارانهای شیمیایی و جنایتهای جنگی، کشتارهای قومی و دینی،کشتن برادر زن و داماد و فک و فامیل، به همسری درآوردن دو زن پس از طلاق اجباری و رجزخوانیهای پرتعداد و پر طنین وجود دارد…
در فاصلهی این دو تصویر، هم از پان عربیسم ناصری گفت، هم از تمدن کهن بینالنهرین که خود را وارثش میدانست.هم از پایبندی به سوسیالیسم و برابری دم زد هم از تجدد و نوسازی… اما مهمترین دلیل دوام آوردنش همان سلاحی بود که در دست داشت…
هنوز هم عدهای قهرمان حسابش میکنند.هنوز هم عدهای خونسردیاش حین اعدام، که ناشی از تزریق آرامبخش قوی بود را دلیل شجاعتش میدانند…
هر چه که بود نه آن سلاح و اقتدار جاویدانش کرد نه پناه بردنش به نمادها و مقدسات دینی و سنتی…
وقت رفتن، تمام آن چیزی را که ساخته بود به ویرانه مبدل کرد.این قاعدهی تلخ خودکامههاست…
@rAheomid
دختر که خوشگل و باریک و بلند هم بود طوری با دقت و حوصله خط چشم کشیده بود که آدم دلش میخواست روی شانهی خدنگش بزند و بگوید دست مریضاد و او هم با خندهی اخم آلوده بگوید:مریزاد... و آدم تعجب کند که چطور غلط املایی را حتی در لهجهی خیالهایت میتواند تشخیص بدهد.البته از کسی که میتواند شش صبح پشت میز دم در بانک باشد و لابد چهار صبح بیدار شده که اینطور مرتب کرم پودر زده و رژ گونه و چشم و ابرو را راست و ریس کرده و مقنعهاش را اتو زده(شاید هم اطو) و صبحانه خورده و مسواک و عطر زده (که بوی گلهای ناشناختهی جزیره دیهگو گارسیا را میدهد) اصلا بعید نیست.
داشت با حوصله به یکی از این پیرزنهایی که همیشه قبض کاغذی برق دستشان است و معترض هم هستند توضیح میداد که بانک فقط پولش را میگیرد و چانه را باید جای دیگری بزند...
مرد کناری که نوبتش جلوتر از من بود و توی گرمای تیرماه هم دست از اورکت نکشیده بود داشت استراتژی امریکا را که درتضاد با منافع دراز مدت چین بود ترسیم میکرد آن هم برای پیرمرد دست و پا نازک شکم عنکبوتی صورت سنگی بی حوصلهای که انگار دیگر تحمل نفس کشیدن را هم از دست داده و یک در میان نفس بلندی میکشید...
هنوز تا هشت و نیم که کارم شروع میشد دو ساعت وقت داشتم و توی تلگرام تحلیلهای همکلاسیها و همگروهیهای مجازی را نگاه میکردم و قیمت دلار را که مال دیروز بود و طلا و ماشین که باز هم داشت بالا میکشید...
دختر پشت میز دم در بانک ملت با ناخنهای کاشتهی بلندتر از معمول داشت به پیرمرد نه چندان چشم پاک، روی صفحهی ترک خوردهی موبایل شیائومی نحوهی تسویه حساب قبضها را نشان میداد و گاهی موهای هایلایت شده را نوازش میکرد...
مرد اورکتی حالا بالاتر رفته بود و با حرارت میگفت:درست است که من با حکومت مخالفم ولی این جنگ نیست.حملهی تروریستیست... تجاوز به وطن است... پای وطن که وسط باشد باید اختلافها را کنار گذاشت...
توی گروه تلگرامی دو گروه داشتند همدیگر را شل و شهید میکردند.گروهی که میگفت این جنگ ما نیست و گروهی که از وطن و ناموس و آرش و کاوه میگفتند…
کارمند پشت گیشه از صبحانه برگشته بود و نگاهش آمیزهی رضایت و تخم مرغ و خواب آلودگی بود.دکمهی نوبت زن را زده بود و دو شماره جلوتر از من را خبر کرده بود...
دختر پشت میز دم در بانک ملت با دلسوزی داشت مرد مجهول و مبهوت افغان را راهنمایی میکرد که چطور فیشها را واریز کند و با مژههای کاشتهی مهربان توی صورت مرد پلک میزد...
توی گروه تلگرامی دوستانه کار به فحش ودشمنی کشیده بود و دوستیها به باد میرفت…
پیرمرد صورت سنگی با صدایی که شبیه ماشین چمن زنی بود عملیات غافلگیرانهاش را شروع کرده بود:ببینم... اگر من و شما موافق یا مخالف جنگ باشیم فرقی میکند؟
اگر موافق باشیم میرویم برای هواپیماهای امریکایی هورا میکشیم و میگوییم:
نون و پنیر و بامیه... بی دو بزن تو زاویه؟
اگر هم در جبههی وطن باشیم چه کاری از دست ما بر میآید؟با قلاب سنگ اف سی و پنج شکار میکنیم؟
آقا دیگر سنی از من گذشته... معلوم نیست این خارجیها چه مرگشان است؟
آن یکی حکومت که سر براه بود و با اسراییل خوب بود و موشک و بمب هم نمیساخت را تحمل نکردند و انقلابش کردند... این یکی را هم هی تحریم میکنند و بمب میزنند و موشک... شکل و وطن و اسم ما را هم طوری تعیین میکنند که حتی خودمان یادمان میرود که چه بودیم و چه هستیم… در هر صورت ما همیشه به گوز بندیم آقا...
نوبتم شده بود و داشتم فیش پر میکردم و زیرچشمی کارمند را میپاییدم که توی واتس اپ چت میکرد و استیکر میفرستاد و لبخند میزد...
حرف پیرمرد به دلم نشسته بود.ما به گوز بندیم واقعا...
مثلا من که تا پریروز ریش مدل خنجری داشتم و سبیل پرپشت و صورت تراشیده، در نگاه مراجعانم مردی مقتدر و حکیمی خردمند بودم ولی چون مجبور شده بودم بخاطر تمدید پاسپورت و بین المللی کردن گواهینامه(احتیاط شرط عقل است)ریش خنجری را مرخص کنم و سبیل را از ته بزنم شبیه مرد جنگزدهی مفلوکی شده بودم که با هزار جهد و تمنا در کلینیکی استخدام شده و سواد درست و حسابی هم ندارد... اغلب بیمارها با دو دلی نگاه میکردند.حتی یکی از مریضها که سه روز قبل آمده بود و حالا کلیشهی ام آر آی را آورده بود دنبال دکتر قبلی میگشت که خوش برخورد و خوش صدا بود و شبیه بدهکارهای کم بنیه نبود... ولی خب، چیزی که قطعی بود تابلو و مکان کلینیک بود… و این خودش تسلی و اطمینان بود…
دختر دم در بانک ملت پشت میزش نبود.پیرمرد صورت سنگی رفته بود.اورکتی هم.کارمند هم لابد رفته بود بشاشد.ناگهان هیچکس نبود.فقط باقیماندهی من مانده بود که داشت بدون ریش و سبیل و حوصله از بانک ملت خارج میشد تا روز را شروع کند…
صبح بوی عرق دختر تازه بالغ مضطرب میداد...
T.me/rAheomid
ما یک دوستی داریم که یک زمانی همیشه پای رادیو بود و اول صبح تحلیلهای رادیو صدای آزاد ایران و بی بی سی و صدای امریکا را به عنوان نظرات خودش مطرح میکرد تا در راه وطن مبارزه کرده باشد.بعدها منبعش تحلیلهای تاکسی شد چون محل کارش توی طرح بود و باید با تاکسی رفت و آمد میکرد.بعدتر معتاد نوری زاده و میبدی و ضیا آتابای و خدابیآمرز مانوک خدابخشیان شد و همچنان در راه وطن مبارزه کرد.حالا هم توییتر خوان حرفهای شده و مدام توی گروه تلگرامی نظرات توییتری میدهد و در هر نظری دنبال رد پای اصلاح طلبان است تا با دسیسههاشان مبارزه کند…
آن یکی دوستمان ولی دنیایش سادهتر است.او معتقد است که چارپا خوب است و دو پا بد.به هر چیزی که غیر از سلطنت باشد به تساوی فحش میدهد.یک گروه تلگرامی درست کرده و معمولا از غروب شروع میکند به چپها و روشنفکرها و ملیگراها و مذهبیها فحش میدهد و تصاویری از دوران شکوفایی ایران(که از کانال من و تو برداشته ) میگذارد و در راه اعتلای وطن مبارزه میکند…
این هر دو، ضمن اینکه خود را مبارز و حق طلب میدانند گاهی با هم اختلافاتی پیدا میکنند و بحثشان میشود.توییتر خوان باور دارد که بعد از پیروزی، اول باید اصلاح طلبها را دار زد ولی سلطنت پسند دشمن خونی مصدقیهاییست که خون به دل پادشاه کردند و اول از همه باید اعدام شوند…
*شرح فیلم:
پیرمرد در دنیای خودش معتقد است که چون شاهزاده رضا پهلوی در مولوی و بیمارستان فرح متولد شده مردی از جنس مردم است و قابل ستایش و پیرزن منتقد اعتقاد دارد که شاهزاده فرزند مولوی نیست و سلطان ولد و علاءالدین فرزندانش هستند و این کار پیرمرد توهین به مولوی و ادبیات ایران است
البته هر دو به میهن علاقه مند هستند و در راه مبارزه برای سرزمین مادری…
@mArjomaki
این بار خداداد عزیزی نتوانست پاس دایی را گل کند و بازی مساوی نشد و حماسه خلق نشد و ماشه کشیده شد و زخمی دیگر به روان رو به متلاشی شدن یک تبار پریشان زد…
مردیم از بس بحران پس از بحران دیدیم و شبتاب را آفتاب انگاشتیم…
بقول داش حبیب سوته دلان:
داداشت پشم و پیلیش ریخت بس که به معجزه دل بست…
@rAheomid
ما یه عبدالکریمی تو محلهمون داریم که از بس کارش درسته اسمشو گذاشتیم باشی بلالی…
دو سه سالی از ما بزرگتره و آدم خوش قلب و خوش نیتی هم هست.یه مادربزرگی داشت که خدا بیامرز شبیه گربه سیاههای توی خرابهی دم مسجد بود:کثیف و چرب و چیل و زپرتو… اسمش عم قیزی بود و همهی دعاهاش برعکس مستجاب میشد.مثلا یه بار نوه بزرگه، که یه دختر خوشگل و دل آب بنداز بود رو نفرین کرد که الاهی به زمین گرم بخوری… اونم الان سالهاست که تو امریکا ساکنه و مانکن شده و به هر زمینی میخوره الا زمین گرم…
باشی بلالی رو هم دعا کرد که الاهی دست به هر چی میزنی طلا بشه…
اولین بار باشی بلالی کلی قرض کرد و همهرو دلار و طلا خرید.درست روز بعدش قطعنامه شد و به زمین گرم خورد و چند سال زندونی بود تا بالاخره با گلریزون اهل محله اومد بیرون…
دفعهی بعد رفت شرکت مضاربهای باز کرد و کارش داشت میگرفت که چندتا شرکت کلاهبرداری کردن و ملت ریختن دم مغازهی این و پولشونو خواستن
بدبخت تا بیآد جنسارو نصف قیمت بده و پول جور کنه بازم زمین گرم خورد و رفت زندون
دفعهی بعد رفت تو کار ملک و ساخت و ساز.یعنی خونهی پدری رو با کلی قرض و نزول ساخت اما برجام شد و بدبخت بازم به زمین گرم خورد و رفت اون تو…
هموطنان گرامی:
در این شرایط حساس که مکانیسم ماشه فعال شده و طلا و ارز داره با شدت بالا میره تنها راه باقیمونده باشی بلالیه…
الان چند ماهه از زندون آزاد شده و توی یه پنچرگیری کار میکنه.کمک کنید یه پولی به دستش برسونیم تا دلار و طلا بخره.تضمین میکنم که بلافاصله ماشه غیر فعال میشه و نتانیاهو بقول عمقیزی اکوانتوس میکنه و ترامپ هم مثل حرّ توبه میکنه و صلح میکنه و ایوانکارو هم عروس بعضی ترکهای تهرانزاد ساکن کرج میکنه…
همت کنید… هر کی هر چقدر میتونه… فوقش بعدش که اوضاع آروم شد باشی بلالی رو دوباره میندازیم اون تو… سودش از ضررش خیلی بیشتره…
برای نجات وطن بشتابید…
T.me/rAheomid
دلتنگی.
گفتی که خوش نیستی.گفتی که ناگهان دچار خستگی و بی معنایی شدهای
دلت هوای عزیزانت را دارد.هوای خیابانهای شهری که در آن چشم باز کرده بودی.هوای شهرها و روستاها و جادهها و تپههای مملکتی که خاستگاه و خاکدان ایل و تبارت بود و هست…
دلت هوای تبریز را کرده بود که یادگاه جوانی و یادگار روزهای دلباختگی و شبهای دلواپسی بود…
صدایت دلتنگم کرد رفیق جان.همیاد و همشانهی چهل ساله…
یادت هست شازده کوچولو و جملهی سوزنبان را؟
«آدمها هیچوقت آنجایی که در آنند را خوش نمیدارند»
دوست جان
من هم گاهی دلم برای آن محلهی به دنیا آمدنم تنگ میشود.برای روزهای سادهی خوشخیالی.اما راستش حتی یک ثانیه هم دلم نمیخواهد به آن محله و آن روزها برگردم….
یاد حرف آن دوست که زودتر از ما فارغالتحصیل شده بود افتادم:
آدم دلش برای روزگار دانشجویی تنگ میشود اما دیگر هرگز حاضر نیست دانشجو بشود…
من تمام عمرم در حال سفر بودم.در حال هجرت.به قول شاملو:از غربتی به غربتی دیگر…
هجرت فقط جغرافیایی نیست.وقتی که از طرحواره و الگو و هنجارها و ارزشهای پیشینات کوچ میکنی ناگهان حس میکنی وارد دنیایی بیگانه شدهای و من بارها این بیگانگی را زندگی کردهام… بیگانه در جغرافیایی آشنا…
آدم هی هجرت میکند.با ارتقاء مدرک تحصیلیاش.با افتتاح ناندانیاش.با بیشتر و کمتر شدن حساب بانکیاش.با پیروزی و شکستاش…
منتهی فرق ما در این جغراقیا با بقیهی دنیا در این است که انگار روی دور تند وقایع نشستهایم.آنقدر تند که دیگر عادت کردهایم… به شکستها، یاسها، فریبها، پایانها، بحرانها، دلهرهها…
ایرانی آنقدر کورتیزول دارد و ادرنالین که وقتی پایش را بیرون از مرزهایش میگذارد ناگهان نمیتواند با ثبات و نظم و برنامه کنار بیاید و هی فکر میکند چیزی کم است…
بخصوص وقتی آن شلوغیهای اول گذشت و توانست کاری پیدا کند و گواهینامهای بگیرد و خانهای پیدا کند و چند آدم برای دور و بر…
آن وقت است که از خودش میپرسد:یعنی چه؟
راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا ، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ؟
پوچی بزرگش از همینجا آغاز میشود.درست شبیه ماهی سیاه کوچولو که از جویبار کوچک خسته شد و راه افتاد تا به دریا برسد …
فکرش را بکن:به دریا برسد و ببیند باز هم باید در یک تکه جا هی برود و برگردد تا تمام بشود…
زندگی همیناست برادر.همین بی معنایی و پوچی.منتها ما در اینجا و در میان یأسهامان یک امید و یک کنعان داریم که در انتظارش میمیریم اما تو رفتهای و میبینی که کنعانی در کار نیست…
اما از من اگر میشنوی:
جای پایات را محکم کن.نقطهی اتکایت را نگهدار.آنوقت که مطمئن شدی گاهی بیا و برای باقیماندهی روزهایت کمی دلهره و وحشت و ناامنی و خشم ذخیره کن و دوباره روز از نو روزی از نو…
زندگی چیزی جز این نیست که گاهی ازدحام درختها نمیگذارد که جنگل را ببینی…
گاهی همهمهی بازار مسگرها مانع از شنیدن آوای روحنواز آن گلوی دیگر میشود و تو با حسرت به خودت میگویی که حیف… چه لحنی را از دست دادم
T.me/rAheomid
به واژههای زیبا مشکوکم.به آزادی با تمام طنین وسوسه برانگیزش.به عدالت، با همهی حسرت و آرزویی که در تمام طول تاریخ در دل خود پنهان کرده است…
با کلیدواژهی آزادی، آزادی بارها به غیبتی طولانی و اجباری رفته است…
به آمار مشکوکم.به اعداد.نه به صحت و سقمشان بلکه به تحلیل و دستآویزی کهشان بافته میشود…
این بار واژهی عدالت آموزشی دستمایه و دستآویز است.به دستآویز آمار گفته میشود که کنکور نبردی نابرابر است.این بار اما مصداق این نابرابری نه سهمیههای عجیب و غریب، که رتبهی یکصدهزار را در کنار تک رقمی مینشاند، بلکه مدارس سمپاد و شهرنشینان و قشر مثلا برخوردار است.
واقعا سمپاد و امکاناتش عامل پیروزی در کنکور است یا تنها محلیست برای تجمع استعدادهای برتری که تلاشگرتر و با پشتکار و انگیزهی بیشتر هستند؟
آیا دانش آموزان سمپادی عموما از لایهی برخوردار هستند؟
به عنوان یک شاهد از نزدیک میگویم که مطلقا!
از تمام لایهها، خاصه قشر متوسط فرهنگی در این مدارس حضور دارند.
اساسا خانوادههای پردرآمد علاقهای به تحصیل فرزندانشان در داخل کشور ندارند و به فراخور توان مالی آنها را راهی کشورهای مختلف میکنند تا سکوی پرتابی برای مهاجرت دایمی و یافتن جایگاهی در دنیای بهتر بشود…
این نگرانی برای روستاها و استانهای محروم هم بیمورد است.همین امسال تعداد شگفتانگیزی از پذیرشها در رشتههای پزشکی تحت عنوان سهمیهی مناطق محروم و پزشکی تعهدی صورت میگیرد.آمار آنقدر بالاست که کفهی پذیرفته شدگان را عملا به سمت لایهی کم درآمد سنگین میکند…
برنامه هم مشخص است:تربیت کارمند بهداشت و درمان در کسوت پزشک با حقوق اندک و ایجاد نوعی طبابت بی کیفیت اما پر کمیت شبیه کوبا و امثالهم…
این فریاد عدالت، عدالت هم نوعی آتش تهیه در همین راستاست.توزیع عدالتمندانهی بی عدالتی و بیکیفیتی در تمام مملکت…
این، نبرد غنا و فقر نیست.هجومی گسترده برای فتح آخرین سنگرهای باقیمانده ار عقلانیت و توسعه و استعداد و تلاشگریست…
****
اوضاع غریبیست.به نفر اول کنکور چنان حملهای شد که انگار گناهی بزرگ مرتکب شده.جرمش چه بود؟اینکه پدر و مادری پزشک دارد و سفری خارجی داشته…
همین گاوگند چاله دهانهایی که این چنین به آن دختر فحاشی و تهاجم میکنند، انگلزادههای بی خاصیت فرنگ نشین را به تعداد میلیونی در صفحات مجازی دنبال میکنند و پای منبر و نمایششان مینشینند…
****
آن بار، کلیدواژهی آزادی اسم رمز ویرانی شد، این بار واژهی عدالت است که در تمام تریبونها آواز میشود…
تناقض غریبیست:
از یکطرف به چپگراهای دوران پهلوی با عنوان چپول تاخته میشود و به هر کسی که کسوت چپ داشته حمله میشود و از اینطرف همان حرفها و همان آرمانهای پوچ لقلقهی زبانها شده است…
****
به یاد آر
تاریخ ما بیقراری بود
نه باوری
نه وطنی…
نه
جخ امروز از مادر نزادهام
«شاملو»
T.me/rAheomid
یادم افتاد که دو ساعت از نهم شهریور گذشته بی آنکه من یادت کرده باشم.
محال بود که سالروز رفتنت را از یاد ببرم. بخش مهمی از ساعتهای فراغتم بالای قبر تو گذشته.شعرها و قصهها و نمایشنامههایم را کنار گور تو مینوشتم.دیدارهای عاشقانهام را هم آنجا برگزار میکردم…
صمد جان
تو تا هستم تکهای از من هستی.نه روح چپگرایت، چرا که امروز بسیار هواخواه نگاه و معنایی دیگر هستم.
نه آرمانخواهی هیجانی و تابع روح زمانهات.
نه آن خود را به تمامی از یاد بردن و وقف دیگری کردنت… نه…
روزگاری شاملو گفته بود:
انسان زاده شدن تجسّد ِ وظیفه بود…
جای دیگری هم در مورد تو گفته بود که صمد هیولای تعهد بود.ای کاش این هیولا هزار سر میداشت…
میدانی صمد جان، من امروز دو برابر آن سن و سالی که تو با ارس رفتی عمر کردهام.چیزها دیدهام.شورها، امیدها، پیروزیها، شکستها، یاسها وحسرتها…
اما اگر امروز از من بپرسند که چه چیز آدمی را زیبا میکند میگویم:
مسئولیت پذیرفتن و متعهد بودن به وظیفه… فرقی نمیکند که چپ باشی یا راست یا میانه… فرقی نمی کند که کسوتت چه باشد و شهرت و ایل و جغرافیایت… آن چه آدمی را زیبا میکند متعهد بودن به ادای وظیفه است ومسئولیت… متعهد بودن به انسان… وفادار ماندن به کنعان خود…
تعهد نه به آن معنای مبهمی که ابتدای انقلاب در مقابل تخصص نشانده شد و ارجحیت داده شد…
مسئولیت، نه به آن معنایی که آیشمن بر عهده گرفت و با چشمان بسته اجرایش کرد…
حق داشت شاملو که بگوید:
انسان دشواری وظیفه است…
چرا که هم شناخت معنا و مصداق وظیفه دشوار است و هم پای بندی به آن…
تردیدی ندارم که تو هم مصداق و معنای وظیفه را درست شناختی و هم مومنانه و محکم به آن متعهد ماندی…
این همان چیزیست که تو را در چشمان من هنوز هم زیبا نگاه میدارد با وجود تمام فاصله و اختلافی که امروز در عقیده و نگاه داریم…
شاید روزی که آفتاب روشنتر بتابد و باران پاکیزهتر ببارد و این مهدود غلیظ بگذرد، رنگ چشمهای مهربان تو را باز پیدا کنیم و به احترام وفایت به کنعانی که مقصدت بود کلاه از سر برداریم…
این فریضه، ما فی ذمه ادا شد
فعلا خداحافظ
T.me/rAheomid
یکی گفت:تا قبل از ماجرای زینب وفردوسی، اصلا فردوسی کجا بود؟عجیب نیست که فقط وقتی که به یکی و چیزی اهانت میشه یهویی یادش میافتیم و یقه جر میدیم؟وقتای دیگه جایگاه فردوسی و سنت و فرهنگ و این حرفا کجاس؟(با مقدمهای از هایدگر هم شروع کرد که نوشتهاش وزین باشه)
گفتم:
نه… اصلا هم عجیب نیست…وقتی که نوشتهای به زبان فارسی رو میخونیم، فردوسی اونجاست
وقتی که میخوای بفهمی میون اینهمه زمین و زمان و آدم، تو کجا قرار میگیری، یه کوچولو فردوسیه که جانمایی میکنه…
وقتی میخوای واسه امروز و فردات یه تصمیمی بگیری، یه تیکه از فردوسی هم اونجاس و کمکت میکنه
وقتی میخوای خوب و بد رو عیار سنجی کنی، یه کمی هم فردوسی باهاته
وقتی میخوای به کسی بگی دوسِت دارم… یا نه، ازت خوشم نمیآد… وقتی میخوای داد بزنی و فحش بدی یا دندون روی جیگر بگذاری و چیزی نگی، یه خرده فردوسی هم اونجاس…
ما هر روز مغزمونو چک نمیکنیم که ببینیم کجاست اما گاهی از نگاه دیگرونه که میفهمیم خوب کار میکنه یا نه…ما خیلی وقتا از طریق دیگری خودمون میفهمیم…
میدونی فرهنگ چیه؟
فر یعنی پیش رفتن… هنگ از هنگیختن میآید… همونی که بعدها شد هنجیدن… هنجار… فرهنگ یعنی یه آدم یا یه اجتماع رو به تلاش و به تکرار بالا و پیش ببری…
فرق تمدن و فرهنگ رو میدونی؟
تمدن با ابزار و علم و عقل شکل میگیره اما فرهنگ با تلاش و زمان و خون جگر… اصلا فرق آدم با فرهنگ و بی فرهنگ توی همون خون جگریه که در طی زمان خورده شده تا پیش و بالا بره… با ابزار میشه زمان متمدن شدن رو کوتاه کرد ولی با فرهنگ شدن خیلی میونبر نداره…
اگه میخوای جای فردوسی رو بدونی بهات بگم که یکی از تیکههای فرهنگ این تاریخ همین فردوسیه…
هر وقت خواستی سهل گیر و معتقد به آزادی بیان باشی با خودت فکر کن اگه تو خیابون یکی بهات گفت پدرسگ و یه کاسه از اون فضولات تقدیم پدرت کرد چه واکنشی داری؟…
یه بار که تازه قد کشیده بودم و فکر میکردم خیلی حالیمه و دیگه قاطی بزرگا شدم، یه جوک بیتربیتی رو با آب و تاب واسه مادرم تعریف کردم تا بخندونمش… خدابیآمرز حتی سرشو هم بلند نکرد.فقط زیر لب گفت برو دو تا نون بگیر و بیا عصرونهتو بخور و به درسات
برس… همون سکوت و بی محلی واسه یه عمرم بس بود…
من به آزادی بیان معتقدم.به طنز هم به عنوان یکی از ستونهای فرهنگ و ارتقا یک جامعه معتقدم… واکنشم به زینب خانم نه عصبیته نه تهدید و نه حتی تحدید و تنبیه…
فقط میگم عیار خودت رو نشون دادی… نه طنز بلدی.. نه ادبیات میفهمی… برو و یه گوشه بشین و به کارات فکر کن و سعی کن بالا و پیش بری…
البته که هر کسی یه نگاهی به زندگی داره… من بیشتر از این واکنش نشون نمیدم… بخصوص که چون از ژانر طنز خوشم نمیآد، نه ایشون رو دنبال میکنم نه سایرین رو… البته بحز عبید زاکانی که همیشه همراهمه… لامصب حتی با زشتترین کلمات هم زیبایی درست میکنه..
طنز سختترین گونهی هنریه… کار هر کسی نیست…
گاهی سکوت و بیمحلی خیلی محکم فر آدمارو هنگیخته میکنه …
T.me/rAheomid
قبل از ماشین چاپ، کاتبها برای خودشان منزلتی داشتند.خاصه کاتبهای دربار.آنها بالانشین بودند و دانای اسرار و مورد احترام قدرت و رعیت…
نمونهی معروفشان همان ابوالفضل خان بیهقی است که برای خود ارج و عزتی داشت و البته تا به امروز هم دارد.حتی با اینکه کتاب تاریخیاش نصفه نیمه به امروزها رسیده…
ماشین چاپ کتابت را منسوخ کرد و نسل کاتبان را منقرض و دکان و دستگاهشان را تخته کرد.
*
اوس جبار برخلاف اسمش بسیار هم مهربان و نازک احوال بود.دکانی توی محله داشت و شاگرد و پادویی.یک حب کوچک تریاک بالا میانداخت و قوری چینی مردم را بند میزد.تعمیرات دیگری هم میکرد اما شغل اصلیاش همین چینی بند زنی بود.یک بار هم دیس بزرگ زینتی عمه را که من حین بازی شکسته بودم با استادی بند زد.چینی گران بود و چینی بند زنی شغلی به قاعده.خیلیها دلشان میخواست جای اوس جبار باشند اما من دوستتر داشتم که آب حوضی بشوم و آب حوضهای لجن گرفته را عوض کنم و قالیهای چرک شده را شستوشو کنم…
چینی که ارزان شد بند زدن از یاد رفت و آپارتمان حوضها را محو کرد و آب حوضیها را…
****
ما پزشکها اخلاف شمنها هستیم.آنها هم نوزاد به دنیا میآوردند و صرع و تشنج را درمان میکردند و زخم را.گیرم به روشی دیگر و با نگاهی دیگر…
دور نخواهد بود که پیشرفتهای علمی و ابزارهای تکنولوژیک و هوش مصنوعی خواهی نخواهی جای ما را خواهند گرفت همانجوری که ما جای شمنها و عزت و احترامشان را تا حد زیادی گرفتیم…
نمیدانم کی، اما روزگاری که شاید دور هم نباشد پزشکی شغل و منزلتی فراموش شده میشود که جایش در خاطرات و کتابهای تاریخی خواهد بود و دیگر لازم نیست کسی با فرسودن جان و تن، این کسوت را بپوشد و کسانی دچار زخم و رنجوری را به نوبتهایی گاه طولانی به حضور بپذیرد…
روز پزشک هم روزگاری دیگر شبیه سنتها و مراسم از یاد رفته خواهد شد…
فعلا که هستیم بگذار برای یک روز هم که شده خودمان را عزیز و محبوب ببینیم و حظی ببریم و حالی…
روز پزشک بر ما مبارک
😝😝😝
T.me/rAheomid
«انسان میتواند بدون خوشبختی هم زندگی کند، اما بدون خدا و بدون یک ایده بزرگ، نه.»
چندین بار برادران کارامازوف را خواندهام.یک بار هم صوتیاش را شنیدهام اما هنوز هم پر است از گوشههای ناشناخته… خاصه آن تکهی مفتش اعظم…
روزگاری روانپزشکی کاربلد نوشته بود که برعکس غرب که اسطورههایش پر است از پدرکشی، مشرق زمین لب به لب از فرزندکشی است.در اسطورههای دینی و حماسی…
پدر تنها والد نیست.صاحب بچه است.نانش میدهد اما اخته هم میکند…
برای من پیرپسر نمایش لیبیدوی مهار ناشدهای است که هر چیز دیگر را میبلعد.لیبیدوی کهنسالی که ناگهان از قید اخلاق و آرمان و دین خارج شد و سکان اجتماع بحران زدهی ایران را به دست گرفت…
نمیدانم که فروید این لفظ را از داستایوفسکی به عاریت گرفت یا شوپنهاور اما معنایش تنها میل جنسی نیست.خواست زندگیست.میل به استیلا و فتح تمام قلهها و منزلتها…
پیرپسر، روایت مصادرهی حال و آینده به دست زورمند گذشته است.گذشتهی شورمند و زورمندی که لیبیدویی عریان و بی نقاب است.قدرتش تنها در بازوها و سلاحش نیست.او روایتها را هم مصادره میکند.از کودتا، رستاخیز میسازد.برای شکست جشن پیروزی راه میاندازد و شرافت را با ثروت بیحسابش معامله میکند…
لیبیدویی که فرزندانش را اخته میکند.ترس اختگی در علی(ابله یا آلکسی) مبدل به نقاب مسیح و وسواس شرافت میشود… رضا (اسمردیاکف) را از هویت تهی میکند.روی ثروت جامعه شتک میزند و پس از مکیدن خونش، جسدش را انکار میکند…
لیبیدویی که روزگاری چریک میشود، روزگاری لباس دین میپوشد، گاهی روشنفکر میشود زمانی لوطی و وقتی دیگر یاغی و بزهکار و گردنه بند…
آیا پیرپسر نوعی حدیث نفس و انتقام و انتقاد پسر علیه پدر است؟چرا کارگردان شعری از پدرش را روی دیوار محفل هنری پوچ و فاسد نقش میزند؟
همیشه میگفتم که روزگار امروز ما بسیار مشابه قرن نوزدهم روسیه است نه اتحاد جماهیر شوروی(آنطور که مرحوم اشتری گمان میکرد) و تنها تفاوتمان این است که چخوف و داستایوفسکی و گنجاروف نداریم.
فیلم از پیرنگ برادران کارامازوف و شخصیتها بهره گرفته و فضا هم اغلب شبیه فیلمهای روسی، داخلی و تاریک است اما در مفهوم فاصلهها دارد.اثر داستایوفسکی هستی شناسی بهت آلود و سرگشتگی آدم هویت و خدامرده را تصویر میکند اما پیرپسر ادعانامهای علیه آن لیبیدوی کهنسال رها شده پس از مشروطه است که ورای لباسی که به تن دارد تمام امروز را از آن خود میخواهد و دست بردار هم نیست.قصه ورای رابطهی حاکم و محکوم و دولت و ملت است و در کتابفروشی و محافل هنری و روشنفکری و سمساری و مردم کوچه و بازار هم ساری و جاریست…
هیچ قفلی با کلید باز نمیشود انگار و باید در پی شکستن قفلها و حصارها بود…
چه کسی غیر از لیلا حاتمی میتوانست بی بند و باری و جاه طلبی معصومانهی رعنا(گروشنکا) را به نمایش بگذارد(هدیه تهرانی هم البته انتخاب خوبی میتوانست باشد).آیا رعنا اختلال شخصیت مرزی و هیستریانیک دارد؟
آیا ناگهان از خواب خوش آموزههای آرمانی پدر بیدار شده و سهمش را میخواهد؟
آیا دچار دو راهی شرافت و خباثت است؟
انتخاب رویگری برای نقش پدر روشنفکر آرمانگرای دچار زوال و افول بسیار بجاست.انگار خودش را در آن نقش کوتاه بازی میکند.
حامد بهداد بسیار منطقی و زیبا نقش را درآورده.
رضا هم از پس نمایش شخصیت منفعل-تهاجمی(پسیو-اگرسیو) به خوبی برآمده است
از پورشیرازی چیزی نمیگویم چون ناگفته پیداست…
حتی نقشهای فرعی کوتاه هم خوب بودند..
در تراژدی چیزی وجود دارد بنام کاتارسیس.بیننده با مرگ فجیع قهرمان دچار رعشه و شوک میشود اما بعد انگار خلاصی پیدا میکند و آرام میگیرد.مدتها بود کاتارسیس را در سینما تجربه نکرده بودم…
یک کشف هم کردم:
لیلا حاتمی چه زیبایی یواشکی و ممتدی دارد.مثل شرابی که آرام آرام میگیرد اما مست نمیکند… معصومیت این زیبایی، اروس را به طرز ماهرانهای مخفی نگاه میدارد…
T.me/rAheomid
اگر من فروید بودم از روی امیر تاسیان یک سندروم میساختم تا تکهی مهمی از معضلات یک قرن اخیر را توضیح بدهم.اسمش را هم میگذاشتم «عقدهی امیر»…
امیر کیست؟آیا صرفا یک موجود ناهنجار دارای انواع اختلالات شخصیتی و روانی؟
یک عاشق به شیوهی فرهاد که سرانجام کلنگ بر سر خود میکوبد یا یک مجنون دوران جدید که نمیخواهد لیلایش دوباره قسمت ابنالسلام بشود؟
یک مزور فرصت جو که برای هدفش به ریسمان عشق چنگ میاندازد و از هر وسیلهای برای رسیدن به هدف استفاده می
کند؟
به گمان من امیر یک شخصیت نیست.یک تیپ هم نیست.امیر نمایندهی نوعی جریان برآمده از دل اجتماع ایرانی پس از مشروطه است که با شروع پرسرعت و قدرتمند موج اول و دوم تجدد آمرانه دوران پهلوی تنآورتر شد…
امیر موجودیتیست که از منزلت باختگی و بی هویتی نطفه میبندد.موجودی که معنای سنتی پیشین را باور ندارد.نه مانند پدر، بندی سنت و مذهب است.نه همچون برادر شورشی آرمانخواه.نه شبیه دوست و همپیالهاش پاسدار و پایبند دستگاه تجدد…
نه به دانشگاه راه پیدا کرده تا جایگاه قابل اعتنایی پیدا کند نه شغل و درآمد درست و درمانی دارد…
اما امان از خرده هوشی که دارد و سوادی که اجازهی کتاب خواندن میدهد.او معتاد کتاب خواندن است چون پناهگاه اوست.پروازش نمیدهد اما گریزگاه اوست.میتواند آدمها را مبهوت اطلاعات کند و مقهور دانستههایش.اما در نظم تازه جایگاهی ندارد.
دیگر نه اهل تسکین دین و هنجارههای مذهب است نه آرمانی در سر دارد و نه مسند و جایگاهی در دستگاه موجود…
نه عامیست که با گنج قارون و ممل آمریکایی به رویا برود، نه لوطی کلاه مخملیست که سودای قیصر شدن داشته باشد، نه با چهگوارا شدن و جهان بی طبقه میانهای دارد…
او سهمش را از تجدد و نظم موجود میخواهد.دلبستهی زیست تازه و جاتانوگا و مولن روژ است اما نه وسعش میرسد و نه طبقهی اجتماعی و اقتصادیش در آن حد است…
امیر به هیچ قراری پایبند نیست.کنعانی ندارد.قبلهاش نه شورویست نه کعبهی مرسوم…
اعلامیهی ضد حکومت چاپ میکند.با ساواک همکاری میکند.به دختری که عاشقش بود وقعی نمیگذارد.به دوست و همپالکی کودکیاش با اولین رنجش پشت پا میزند.از پدر و خانواده میگریزد و سرگردان و بیسرپناه میشود.برای رسیدن به مطلوب از هیچ بی اخلاقی و سرکشی و ترفندی فروگذار نمیکند و سرانجام و ناخواسته و ناگزیر خود را و معشوق را و همگان را غرقهی سیلابی زندگیفرسا میکند…
عقدهی امیر هنوز هم با قوت و قدرت در کار است.عشقش سلاحیست ویرانگرتر از هر چریک آرمانخواه و عامی سلاح بدست هوش از کف داده…
من فروید نیستم و این سندروم خلق ناشده خواهد مرد
T.me/rAheomid
پلان آخر تاسیان نمایش تراژدی مرگ مدرنیتهی گلخانهای ایران بود.چهرهی بیخون شیرین نجات، گرچه هنوز با چشم باز نظاره میکند اما جز مرگی که در اوست را نمیببند.شیرین، مدرنیتهی نازپرورد ما بود.امیر، روشنفکری که عاشق این تجدد نازک احوال کمسال و زیبا شده بود اما دوست داشتن را بلد نبود.عشقش، زخم بود.و زجر بود.و تباهی آورد
چه تمثیل غریبی هم داشت:نام مستعار هر دو دوست، خسرو بود…
یکیشان، هر دو نفر را دوستتر میداشت و نگران احوالشان بود.جان را هم بر سر این دوست داشتن گذاشت.و اعتبار و آبرو و هر چه داشت
آن یکی هم، با تمام نابلدی و اهمال کاری آنچنان عاشق بود که سرانجام با مرگ ناگزیر معشوق، جان را از دست گذاشت و تمام شد
نخبهی نابلد ایران، بارها به دست پر پینه، برج موریانه را بر خصم گشاده و ناخواسته تباهی و سیاهی را مهمان که نه، صاحب سفرهی مملکت کرده.هر چند خود اولین قربانی نطع خونین جلاد شده است
کاش سنت پدری، اینهمه منجمد و صلب نبود
کاش عشق اینهمه در میانه نبود
کاش عاشقی را آموزگاری بود
رجبزادهها همچنان در کارند و نان از نابلدی و عاشقی ما میخورند.
T.me/rAheomid
خاله مژده میگفت باید مردم را از خواب غفلت بیدار کرد تا این مملکت بیدار بشود.وقتی هم که ناگهان مردم بیدار شدند و خیره به ماه فریاد برابری و برادری کشیدند و بهار آزادی از راه رسید و اما مملکت بیدار نشد و ماه هم پشت ابر سنگر گرفت باز هم خاله مژده فریاد زد:
تا وقتی که این قدرتهای بزرگ و امپریالیسم را به زیر نکشیدهایم ماه درنخواهد آمد…
شانسمان زد و خاله شوهر کرد و دو تا دختر مرغوب هم تولید کرد و شوهرش که نظامی بود توی جنگ کشته شد و خاله ناگهان کینهی گلوله و جهل را به دل گرفت و فهمید مشکل از خواب و بیداری نیست بلکه باید گلوله را کشت و جهل را و آگاهی تولید کرد…
دخترها را به دندان کشید و کتاب خواند و نوشت و فروخت…
اما بعد که دخترها قد کشیدند و یکیشان عروس شد و مادرشوهرش اهل جادو و جنبل درآمد و بزور ته ماندهی چای استکان سید پیر همسایه را به خورد دختر آبستن داد تا بچه سالم و با اعتقاد بشود اما اوتیستیک و خاموش از آب در آمد خاله فریاد زد:
تا زمانی که مردم اسیر خرافات باشند و برای ته استکان چای دیگری صف بکشند ماه درنخواهد آمد و مملکت بیدار نخواهد شد…
دختر دوم اما دانشجوی پیام نور شد و با ازدواج پیام نور سرانجام به سرزمین دور رفت و این یکی داماد سرمایهدار و کار آفرین شد و دختر یک بلاگر خودبسندهی مستقل که در کاخ تابستانی شوهر تبلیغ و ترویج زندگی میکرد… اینجا بود که خاله فریاد زد که نسل پنجاه و هفت مردم را خواب کرد و ماه را دزدید و روی تمام امیدها نوشت:هرگز…
و هر جا که رسید فریاد زد:مردمی که نخواهند قواعد آزادی و سرمایه را بپذیرند و به رفاه احترام بگذارند همین هم زیادشان است… رونق غرب از همین است که مردمش برای ته ماندهی آب حمام سیدنی سویینی صف میکشند و در چشم بر هم زدنی سولد آوت میشود و جهانشان بیدار و ماهشان درخشان میشود…
نوهی بررگتر راه هم همین چند روز قبل به سلامتی شوهر داد…
هنوز از کم و کیف این یکی داماد خبری در دست نیست…
فریاد تازهی خاله تا چند روز دیگر در میآید… خدا کند داماد تازه از این رنگین کمانیها و ووکها و کلمات سخت نباشد…
خاله جان
جای تمام کلماتت درد میکند…
جان نوههایت بگذار بخوابیم … توی این بیبرقی و گرما و موشکهای آزادیبخش حس و حالی برای بیداری نیست… چه برسد به شکوه ماه و بیداری…
T.me/rAheomid
گویندهی عرب داشت رجز میخواند و هل من مبارز میطلبید.جام جهانی ۲۰۰۲ کره و ژاپن…
کمی بعدتر اما تون صدای گوینده هی آرامتر و غمگینتر شده بود.طوری که انگار دارد شعر عاشقانهی غمگینی از نزار قبانی را با لهجهی حجاز دکلمه میکند.عربستان داشت جلوی آلمان عین پنیر تبریز سوراخ سوراخ میشد و کلوزه و بالاک و بیرهوف دروازهاش را طوری هدف قرار داده بودند که انگار حاجی پرخلوص، قربةالیالله دیوار شیطان را…
آخرهای بازی وقتی اشنایدر گل هشتم را هم زد لحن گزارشگر عرب شده بود شبیه لحن عبدالباسط، حین تلاوت سوره مبارکه الرحمان بر مزار بزرگ خاندانی تازه گذشته…
عربستان شده بود شبیه صورت مادرشوهر معصومه عمه:غمگین، پریشان، پر آبله…
حس عجیبی بود:غم.تاسف.حسرت.تعجب.حقارت…
مگر ممکن بود محمدالدعایه که جلوی ما شبیه گربههای پلاستیکی کش میآمد و تمام توپها را میگرفت آنطور پاسبان بی طپانچهی سر بازار بشود؟
شلهوب و زبرماوی و الدوساری و عبدالغنی که پدر و اشک ما را در میآوردند چرا آنطور بودند؟
یعنی تمام آن سالها به اینها باخته بودیم و بغض و تخمه را با هم فرو داده بودیم؟
یعنی اینها بودند که ما را بارها از رفتن به جام جهانی محروم کرده بودند؟
***
سال بعدش که امریکا به عراق حمله کرد این حس به توان چندم رسید.
اولش هی رژه پشت رژه بود که از ماهواره پخش میشد و تهدیدهای سعیدالصحاف که بالباس پر ابهت نظامی و صورت جدی امریکاییهای را تهدید میکرد که در تانکهاشان سوخته خواهد شد و کارشان تمام است…
ولی بعد در عرض چند روز کار صدام تمام شده بود و طارق عزیز و مابقی دستگیر شده بودند و خودش هم بعدها از کمینگاه بیرون کشیده شده بود.سعیدالصحاف را حتی برای دستگیری هم به حساب نیآورده بودند…
یعنی به همین سادگی تمام شده بود؟
هشت سال تمام با نوای کاروان وممد نبودی و یاران چه غریبانه و آنهمه کوچهی اسم عوض کرده و آنهمه گورستان و مادر شیون کنان و بچهی یتیم گریان و انجز انجز انجز وعده و صدام جز خودکشی راه دگر ندارد و این حرفها و آخرش هم هیچ که هیچ…
یعنی صدام صدام که میگفتند این بود؟…
****
سال بعدش هم هوشنگ عرب را دیده بودم که روی برانکارد بیمارستان رسول وا رفته بود و با شپش و ایدز و سر تراشیده داشت با عزراییل چک و چانه میزد و هیچ پرستار و انترن و اکسترنی رغبت نمیکرد نزدیکش بشود و بوی دیوار پشت گاراژ لیستر را میداد که دنج بود و محل مناسبی برای رهایی و خلاصی…
فکر کنم بیشتر از غصه، افسوس خوردم وحرص…
یعنی من در نوجوانی همیشه به این تقریبا مرحوم باخته بودم؟
به ضرس قاطع هر بار که عاشق شدم و کلی شعر گفتم و خیلی هم تمرین جنتلمنی و صدای آلن دلونی کردم و شلوار لی اصل و تیشرت سوغاتی مملی را به تن کردم تا وارد اولین مرحله از عشقآزمایی با کسی بشوم، دیدم که این هوشنگ خان عرب که فارسی را به زحمت حرف میزد و بد دهن و اکبیری و لات هم بود در مراحل نهایی با فرد مورد نظر است… آن هم با زیر شلوار و پیراهن ساتن چرک و چروک…
****
از باختن متنفرم.درد دارد.بغض دارد.سوزش دارد.اما وقتی ببینی که حریفت قهرمان جهان شده کمتر دردت میآید.به خودت میگویی، خب… این بابا برای خودش یلیست… من هم یک کف گرگی مشتی زدم و دماغش را خون آوردم… بالاخره دست بالای دست بسیار است…
اما امان از باختن به حریف درب و داغان… به حریف ضعیف…
آن وقت است که هی خودت را سرزنش میکنی و میگویی مرا ببین که چه پخمهای هستم که از پس این پیزوری هم برنیآمدم…
آن وقت است که هی توی سر خودت میزنی و احساس ضعف و بی ارزشی و پپگی میکنی…
زندگی مبارزه و مسابقه و منازعهای ناگزیر است.کاش میشد حریف را خودت انتخاب کنی…
بعضی بردنها فرقی با باختن ندارند.بعضی باختنها تمام نمیشوند، تمامت میکنند…
T.me/rAheomid
زمان دانشجویی یک بار که داشتیم با اتوبوس تعاونی چهارده به تبریز میرفتیم توی راه سر موضوعی هی با راننده و شاگرد راننده کل کل کردیم و برای هم رجز خواندیم و فحش رد وبدل کردیم…
آخرش راننده که حسابی کفری شده بود ماشین را زد کنار و چنان کتک مفصلی به ما زد که سر تا به پامان کبود و خونی و زخمی شد…
برگشته بودیم توی اتوبوس و داشتیمزخمهامان را میلیسیدیم که یکهو پیرمردی از صندلی عقبی با عصا توی سرمان کوبید و به ترکی گفت:آخی سن کی گوتون یوخدی نیه بئلینن پوخ ییییسن… گده خفهلن گوی یاتاخدا(آخه تو که زورت نمیرسه چرا رجز میخونی؟خفه شو بذار بخوابیم دیگه)…
دیدم که خداییش راست میگوید… از آن شب به بعد تا به امروز فقط با آدمهایی که مطمئن بودم زورم میرسد دعوا و کتککاری کردهام و با قویترها تعامل و مصافحه و مدارا پیشه کردهام…
T.me/rAheomid
میگفت: تازه وقتی صورت دخترم سوخت فهمیدم چقدر چشاش قشنگه.چقدر معصومه.چقدر سادهاس.. تازه فهمیدم چقدر دوسش دارم… چقدر واسم همه چیزه…
پرسیدم:چرا سوخت؟
یه نگاه سرگردون توی صورتم پرت کرد و گفت:یه نامرد بی همه چیز اسید پاشید تو صورتش…
نگفت چرا… منم دیگه ادامه ندادم…
*
لابد اون روزای مه گرفتهی جنگ جهانی، لگد خوردن کشور و سیلی خوردن ارتشی مملکت باعث شده بود که حسین گل گلاب تازه بفهمه که چقدر وطنش قشنگه و خاکش سرچشمهی هنره و سنگ کوهش در و گهره… وگرنه محال بود که بتونه اینقدر قشنگ و زنده ایرانشو مبدل به شعر کنه… اونطور که هر وقت که بشنویش دلت واسه ایرانت تنگ بشه… حتی اگه تو دلش باشی …
****
دنیا پر از نامردای اسید و ساچمه به دستیه که تو کمین خوشگلی صورت و چشمای طفل معصوما نشستن…
دنیا پر از قلدرای فاتحیه که تو صورت ِسرباز مغلوب سیلی میزنن و تحقیرش میکنن… جنگ ِخوشگلی و زشتی ابدیه… شعر فقط یه مرهمه… یه تسکین… یه لالایی پر از بغض که تاب آوردنو ممکن میکنه…
روحت شاد حسین گل گلاب
نور به قبرت بباره روح الله خالقی… شماهایین که بودن و موندن و تاب آوردنو ممکن میکنین…
@rAheomid