سالهاست که کمتر و بدتر، مرهم و تسکین این بودن است.
اینکه باید خرسند باشی که زخمهایت کمتر است و به بد رضا باشی زیرا که بدتری در راه است...
نوروز برای من همواره لب به لب از ایکاشهاست...
ایکاش بغض آدمیان کمتر باشد و دلهاشان آرامتر
ایکاش چشم روزگار اینقدر تنگ نباشد و دستهای آدمیان گشادهتر و نگاهشان گشودهتر باشد به آنچه که نامش زندگیست
ای کاش کاشی کاشانههامان پرنقشتر و خوش رنگتر از پیش بشود...
نوروز، کاشانهبازاریست در دلم که از رونق باز نمیافتد...
نوروزمان کم دلهرهتر
جمعهامان کم غایبتر
کلاممان کمگلایهتر باد
ای کاش بهار با خود شگفتانهای کوچک بیآورد:
آرامش و نوازش...
T.me/rAheomid
اوضاع عجیبیست.تقریبا از دست هیچکس کاری ساخته نیست اما بحثها تند است و عصبی و انگها آماده و سوزان…
دوستیهای سی ساله تمام میشود.حتی میان خانوادهها و فامیل هم بگو مگوست…
دیروز توی گروهی، دوستی از عواقب جنگ ابراز نگرانی کرد.ناگهان یکی دیگر که خود را مبارزی نستوه و انقلابی سازش ناپذیر میداند فریاد کرد که این جنگ، جنگ ما نیست… چرا نمیفهمی؟ کسی که مخالف این جنگ باشد از خودشان است… یا منافعی دارد و یا بی شعور است…
آن یکی که سیاستمدار تر و آرامتر است لبهایش را غنچه کرد (و لابد با چشمهای خمار مهربان) صوتی خوش صدایی توی گروه رها کرد که:
عزیزم، جنگ جنگ است و عواقبی دارد.عوارضی دارد.ما که همینطور هم در حال از دست رفتنیم.مملکت که همینطور هم در حال فروپاشیست… چرا باید با جنگ مخالفت کرد…
**
این بحث را تقریبا در تمام فضای مجازی و کوچه و خیابان میتوانی ببینی… تا دهانت را به ابراز نگرانی باز میکنی انگار که ترامپ گوش به فرمان توست و اگر بگویی نزن میگوید چشم امید جان… حالا که مخالفی و دوست نداری میروم… ولی بدان که شانس مهمی را از دست دادی و لگد به بخت خودت زدی… حالا که اینطور است نه میگذارم رپتور و جرالد به دادتان برسند نه از کروز و نقطه زن خبریست… اگر پشت گوشات را دیدی، ایوانکا را هم دیدی… اصلا لیاقتت همین است…
*
عزیزان
ما که هستیم که مخالفت و موافقتمان تاثیری در جنگ یا صلح داشته باشد؟…
ما یک مشت شهروند بیآزاریم که به اندازهی بقیه شجاع نیستیم…
یکیمان خواهری دیالیزی دارد و از قطع برق میترسد
یکی دیگر پسرش چند روز دیگر باید به سربازی برود
یکی را اضطراب و رکود ناشی از انتظار جنگ خانه خراب کرده و چکهایش در حال برگشت خوردن است و هر چه داشته در حال از دست رفتن است
جنگ است دیگر.هر قدر هم نقطه زن باشد احتمال خطا دارد.احتمال ویرانی دارد و زخم و مرگ…
حال امثال ما به آنی می ماند که قرار است جراحی سختی روی عزیزانش انجام شود و میداند که هر چیزی ممکن است… هر عارضهای ممکن است…
نباید بترسد؟یعنی اگر بغض کرد و با نگرانی چیزی پرسید، پزشک و پرستار و خدمه بیمارستان باید مواخذهاش کنند که یعنی چه که میترسی؟و لب به لبش کنند از انواع پرخاشها و بهتانها؟…
ما کارهای نیستیم.فقط میترسیم… چرا که میدانیم:
Her kavgada ölen benim…
«هر وقت دعوا شود، کتکش را من میخورم»…
T.me/rAheomid
گفته بودم که عمو جبار پس شما از نسل قزاقها هستید؟
و جواب داده بود که نه بابا… قشون قزاق به سربازهایی میگفتند که محافظ شاه بودند و آدم معمولی نبودند…
عمو جبار همیشه قرمز بود و پشت لبش سبیل قیطانی داشت و روی بازویش خالکوبی داشت و مغازهاش پر بود از قناری و هیچوقت هیچ چیزی نمیفروخت.یک قاب عکس هم داشت که تویش مرد گندهای لباس قدیمی سربازی داشت و کنار مرد قد بلندی ایستاده بود که بعدها فهمیدم رضا شاه است… مرد گنده، پدر عمو جبار بود و عمو همیشه به چنان پدری افتخار میکرد…
پدرم از عمو جبار که همسایهی مغازهاش بود خوشش نمیآمد و میگفت مردک بیکارهی خیالاتی بدردنخوریست اما من دوستش داشتم چون همیشه پر از خاطرات خوب بود و مغازهاش صدای قناری داشت و آواز مرد خوش صدایی از گرامافون قدیمیاش بیرون میآمد…
من با نوهاش جابر همکلاسی بودم.کلاس دوم «ب»دبستان نوردانش.
زمان شاه بود و هوا بوی کاغذ و مداد سوسمار داشت و کالباس خشک لای کاغذ کاهی…
جابر همیشه ساکت بود و در حال نقاشی.
مادرم میگفت که کیومرث، پدر جابر و پسر عمو جبار مثل صمد بهرنگی بوده و حالا توی زندان است اما زری پاسبان که همسایهی ما بود و شوهرش پاسبان بود میگفت که کیومرث خرابکار است و دشمن مملکت…
هوا که دلپذیر شد و بهار شد و آزاد و رها شدیم، عمو جبار باز هم قرمز بود اما بوی الکلش بدبوتر شده بود و دیگر از مغازهاش صدای گرامافون نمیآمد و جابر هی نقاشی گل لاله میکشید و کیومرث هم به خانه برگشته بود اما باز هم در خانه نبود…
یکی دو سال بعد هم ناگهان دوباره غیبش زد و زری پاسبان که هر دو پسرش کمیتهچی شده بودند گفت که کیومرث کمونیست و ضدانقلاب شده و اعدام باید گردد و بعد از مدتی خبرش آمد که آن باید به باشد بدل شده و دیگر به خانه برنگشت و مستقیما به بهشت زهرا منتقل شد…
سال و زمان طوری میگذرد که خودت هم نمیفهمی که حالا دیگر یک مرد رو به تمام شدن هستی و پیمانهات دارد پر میشود…
آخرین بار که گذارم به محلهی پدری افتاد مراسم ختم عمو جابر بود که درست در نود سالگی رفته بود.سال هشتاد و هشت.همیشه به اینکه همسن و سال محمدرضا شاه بود و پدرش همرکاب رضا شاه بوده مباهات میکرد…
جابر حالا مثل من چهل ساله بود و سلمانی داشت و بیکار که میشد سکوت را نقاشی میکرد…
پسرکش داشت قد میکشید و اسمش بیژن بود و دو سال از پسر من کوچکتر بود…
*
حالا نشسته بودیم به سوگ بیژن…
جابر روی صورتش بهت را نقاشی کرده بود و مرگ روی تمام کوچهها جای پایش را بجا گذاشته بود…روی برفی که سرانجام باریده بود… روی سکوتی که ناگهان فریاد کشیده بود… روی پیشانی بیژن، که اندامش به جبار میماند:بلند و درشت استخوان و عضلانی…
ریشهای بلند مشکیاش میان دلمهی تیره رنگ خونی که از پیشانیاش چکیده بود گم شده بود…
لبهایش را جمع کرده بود.مثل کودکی که لج کرده….
صدای قناری میآمد.صدای ضجهی آن مرد خوش صدای توی گرامافون.صدای ضجهی زنی در دوردست…
مه بود.چشم چشم را نمیدید.صدای چکمه میآمد.صدای شیههی اسب… فوج قزاق بود که میآمد؟
نکند خواب باشد؟نکند کابوس باشد؟نکند این نمایشی غریب است؟یک تراژدی مدرن… یک ملودرام سوررئال؟
هر چه که هست خدا کند هر چه زودتر تمام شود… برای من دیگر بس است… برای ما دیگر بس است…
T.me/rAheomid
برگردان ترانه ی (مانند یک ققنوس*)
شعر:یوسوف حایال اوغلو
خواننده:احمد کایا
صدها لوله ی سرد تفنگ به سویم نشانه رفتند
صدها ماشه ی آهنی همزمان چکانده شدند
مادر،مرا در سایه ی بید تیرباران کردند
پسرت بر زمین دراز شد و نشد که ببوسی اش
شغال ها یکایک بر من هجوم آوردند
از هر سو سینه ام را پاره کردند و جگرم را دریدند
مادر،مرا چون لاشه ای ،دریدند و به دندان کشیدند
بازمانده ام را برای شناسایی جلویت پرت کردند
در دنیا هر چه که تلخی بود
همه شان را،همه شان را چشیدم
هدر شدم،نانم را همراه با دود سیگار بلعیدم
مرا میلیون ها بار آهسته آهسته به آتش کشیدند
مانند یک ققنوس مادر
مانند یک ققنوس،خود را از خاکسترم باز آفریدم
شب ها مرا می شناسند،تخم می گذارم و می گذرم
شب ها مرا می شناسند،جرعه های خون می نوشم
مادر فراموشم کن،،،من در میان این همه تاریکی
سرخی می کارم و سیاهی می دروم
مرا به جرم قسمت کردن قلبم دستگیر کردند
و به این گناه ،دستانم را به دستبندی زخم زدند
مادر،من در همه جای این سرزمین پیکارجوی راه امید بودم
و به خاطر ذره ای عشق ،چشم هایم را به میله ی سوزان سپردم،،،
پرومته ئوس* بودم من:میخکوب بر صخره ای جگرم را خوراک عقابان کردم
اسپارتاکوس بودم من:در طغیان بردگی٬
طعمه ی شیران شدم تا به ذره ی واپسین
در بن چاهی کور٬یوسف بودم من
به صحرای کربلا٬ حسین
در زندان ها٬جم سلطان*
بر سر دار٬ پیر سلطان*
این چندمین مردن من
این چندمین زادن من است؟
از خدایان آتش را ربودم:به بلندای قرون شعله ور شدم و آهسته آهسته سوختم
به سان ققنوسی مادر
به سان ققنوسی٬ خود را از خاکستر خویش باز آفریدم،،،،
توضیحات:
ققنوس؛مرغی اساطیری که بدون جفت و تنها زندگی می کند.او هزار سال عمر دارد و هنگام مرگ آتش می گیرد و جوجه اش از میان خاکستر سر بر می آورد.
جم سلطان؛پسر کوچک سلطان محمد فاتح،پادشاه عثمانی که بر برادرش بایزید شورید اما شکست خورد و در زندان مسموم شد.
پیرسلطان ابدال؛از عرفا و شعرای نامدار علوی در عثمانی است که به دستور سلطان به دار آویخته شد.هنوز هم اشعار زیبایش توسط صوفیان و آشیک ها زمزمه می شود.
پرومته ئوس؛از خدایان اساطیری مغرب زمین.معروف است که او آتش را از زئوس دزدید و به انسان ها بخشید.به این جرم در پای کوهی به بند کشیده شد تا هر روز عقابی از جگرش تغذیه کند و فردا روز با رشد دوباره ی جگر این مجازات تکرار شود.وی سمبل مبارزان و زندانیان راه آزادی است.
T.me/marjomaki
مثل همیشه چشمش را به چشمهایم دوخته بود اما نمیدید.هیچوقت انگار هیچکس را نمیدید.اما این بار بغضآلودهتر و سرگردانتر بود…
-آرزو کرده بودم که کاش نگوید … نگوید که چرا آسیب دیده.چرا دستش آنطور زخمیست.چرا استخوان پنجم کف دست چپش شکسته است…
اما گفته بود… گفته بود و مخمصه از همانجا شروع شده بود…
محمود حالا دیگر یک ارتوپد قدیمی محسوب میشد و کارش حرف نداشت.مدام در حال جراحی بود.از این بیمارستان به آن بیمارستان.از این کلینیک به آن کلینیک.اوقات بیکاری هم ماکت فانتوم درست میکرد.عاشق خلبانی بود…
- درست است که فرزندی ندارم اما یقین داشتم که با مشت توی سر جوانی کوبیده که آنطور دچار شکستگی شده.خودش گفته بود که اغتشاشگرها را لت و پار کرده… خندهی پرغروری هم کرده بود…
آن جوانیهامان یک عشق و عاشقی مختصری با یکی از دخترهای ادبیاتی راه انداخته بود و ازدواجی که به دو سال نکشیده بود و بعد باقی عمر را یالقوز گذرانده بود…
-فرشتهی عدالت چشمهایش را میبندد و ترازویش را بالا میگیرد اما امان از فرشتهی طبابت که چشمهایش همیشه باز باز است و تا ته وجود آدمها را هم میکاود و گاهی عجیب دو راهیهایی دارد…
مطمئن بودم که با آن دستها شلیک هم کرده.حتما کسی را هم روی زمین کشیده…
با خودم گفتم که لابد داشته به وظیفهاش عمل میکرده.خواستم یک جوری خودم را آرام کنم.خواستم سر خودم را شیره بمالم و بگویم به تو چه؟تو قسم خوردهای که در هر حال طبابت کنی.در هر حال زخم ببندی و شکستگیها را جا بیاندازای…
اما بعد توی کلهام توفان شد:اگر پسر خودت را زده بود چه؟باز هم همینطور رفتار میکردی؟
توی سرم فریاد کشیدم دروغ نگو مردک.اگر فرزند خودت را خراش انداخته بود شکمش را سفره میکردی و از این اداها در نمیآوردی…
زر نزن محمود… زر نزن…
محمود حالا دیگر نگاه هم نمیکرد.مثل همیشه فقط تنش آنجا بود.هیچوقت هیچ کجا نبود.هیچوقت قرار نداشت این پسر…
-توی چشمهایش نگاه کردم و گفتم:ببینید آقا… مسئلهی شما اورژانسی نیست و تهدید جانی ندارد.این حق من است که درمانتان نکنم.برای شما پزشک و درمانگاه کم نیست.یک پزشک عمومی هم میتواند این دست را گچ بگیرد… این کار از من بر نمیآید…
اشکهایش بیصدا روی لپهای در حال چروکیدنش وول میخورد.شبیه بچگیهای پسرم شده بود وقتی که قهر میکرد و آرام اشک میریخت…
حالا مردکودک دلتنگ غرق هق هق بود… و زبان تسکین الکن بود…
T.me/rAheomid
بیشتر از بیست و پنج سال پیش از فیلم دو زن گذشته اما هنوز هم آن حس فرشته(نیکی کریمی) در پایان فیلم برایم جذاب و هولناک است..
زنی که قرار بود تحصیل کند و رشد کند و به جایگاه بهتری برسد اما با بسته شدن دانشگاه و زندانی شدن عاشق سابقش همسر مردی شد که در ابتدا قول داده بود مانع تحصیل و پیشرفتش نشود و برایش تعیین تکلیف نکند اما بعد از آن پاسخ آری لعنتی قصه عوض شد.نه زن اجازهی ادامهی تحصیل پیدا کرد نه از شر کنترلها و بدبینیها و سختگیریهای مرد در امان ماند.زجری به درازای تمام عمر…
بعد از سالهای سال رنج و بخت برگشتگی و تلاشهای بسیار و زخمها امیدها و شکستها و نشدنهای هر بار، سرانجام مرد در نزاعی با عاشق سابق جانش را از دست داد و شرش را کم کرد…
آن سکانس آخر غریب بود…
فرشته دچار آشفتگی و پریشانی بود… پر از پرسش… پر از حسرت… پر از چه کنم…
لب به لب بود از زندگانی نزیسته و بغضهای نگریسته و فریادهای نکشیده…
چه باید میکرد با آن رهایی ناگهان؟
چه باید میکرد با آنهمه خواستهای فرومانده در اعماق آن جان گرفتار شده از سر ناگزیری؟
چه صد راهی غریبی بود…
****
آدمی که به کمبود اکسیژن عادت کرده- مثلا سیگاری قهار یا مبتلایان به مشکلات تنفسی انسدادی- وقتی ناگهان با اکسیژن فراوان روبرو شود احتمال دارد که دچار خفگی شود زیرا که مغز فرمان تنفس را خاموش میکند…
T.me/rAheomid
به زحمت و با هزار جور دست و پا زدن تلگرامم وصل شد.گروهها سوت و کور.آدمها بیخبر از هم...
توی گروه همکلاسیها فقط آن چند نفری که خارج از کشور بودند فعالیت میکردند و برای هم پستهای آگاهی بخش میفرستادند... کمی هم دلتنگ... کمی هم سرخورده و ترسخورده...
توی یکی از گروهها فقط دو نفر فعال بودند.یکیشان پادشاهی خواه و آن یکی جمهوری طلب.داشتند همدیگر را پاره میکردند.شبیه فیلم جهنم در اقیانوس آرام...
بازار فروش فیلتر شکن و کانفیگ و پروکسی هم داغ بود...به چه کسی؟... خدا میداند...
فیسبوک هم کمابیش همین بود.دو طرف در حال مبارزه با هم بودند.هر کدام برای آن یکی مضمون کوک میکرد.بازار بهتان و فحش داغ بود...
شهر پر از مویه است.پر از بغض.پر از دهشت و یاس...
کسی از باریدن برف خوشحال نشد.نه کوه سپید پوش.نه دریاچهی جان گرفته.نه روستایی کشاورز... نه شهری ٍ به کم آبی دچار... نه حتی کودک مدرسهای بابت تعطیلی روز برفی... مدرسه مدتهاست که تعطیل است... مثل بازار بی رونق و کافهی پلمپ شده و شهر خون گرفته...
ریش و سبیلهایم اندازهی درویش همسایه است که ماه پیش مرد و مرگ برادرش را ندید...
هیچکس نمیخندد.هیچکس حرف نمیزند.هیچکس به آسمان آبی کمرنگ و صاف خیره نمیشود...
در کوچه سوز میآید
این انتهای ویرانیست...
T.me/rAheomid
توی ونزوئلا هم مثل عراق و سوریه و لیبی و جاهای دیگه هی مبارزه مدنی کردن و سعی کردن با پرهیز از خشونت و اصلاحات و رأیمو پس میگیرم و تظاهرات و نترسید ما همه با هم هستیم و زندان و شکنجه و مرگ و آخرین سنگر سکوته و مهاجرت و تحریم شامپو و ماست و کنسرت و فردا که بهار آید و در اعماق خاکستر میتپیم و خون ناحق پروانه شمع را و لاله دمیده و ای خدا ای فلک ای طبیعت و جایزهی صلح نویل و فحش دادن به همدیگه و از خودشونه و کار خودشونه و روزنه گشایی و خیمنس برمیگرده یه جورایی درستش کنن… اما نشد که نشد..
آخرشم خواست قادر جبار از طریق دلتا فورس(همون نیرویی که اولین عملیاتش توی طبس با ارادهی اون یکی قادر قاهر شکست خورد) عملی شد و مادورو رفت نشست کنار نوریگا و بشار و صدام و قذافی و مابقی…
انگار ما آدم اینوریا تو غار افلاطونیم و چیزایی که میبینیم سایهای از واقعیته و دست و پا زدنمون یه جور بازیه و تا اون قادر لافشل نخواد هیچ اتفاقی نمیافته…
انگار ما لعبتکانیم و یک چند در این بساط بازی کردیم حقیقت مطلقه و کلید صندوق ازل واقعا دست یکی دیگهاس…
@rAheomid
یکی هم بود که با وجود تمام نامهربانیها و بیانصافیها که دید باز هم هیچگاه از این خاک و این تبار بد نگفت.عاشقانه دوستش داشت و تا توانست عشق و خرد و فهمیدن در انبان فقیر شدهاش گنجانید…
یکی هم بود که جای گلایه و کینه، به دستهای پر پینه غبار از آینهی قدیمی پاک کرد و گفت ببینید:
این ما هستیم.شاید خسته.شاید رنگ پریده.شاید نه چندان زیبا… اما هستیم… و بجای جستوجو میان دروغها و وردها و خیالها، باید در آینه خویش را بپذیریم و کژیها را درمانی بجوییم…
*
بگذریم
چقدر تمام تاریخ همین بودهایم.تلقین پذیر، دیگری ستیز، حق به جانب خویش پندار…
هنوز هم همین است انگار.تنها منبر جایش را به تریبون داده… و دیگری نامی دیگر دارد… و مستحق عقوبت و حذف…
وقتی فرمان هجوم و حذف دیگری صادر میشود چه فرقی می کند منبر و دستار با تریبون و کراوات؟
@rAheomid
یک زمانی تکههای قهوهی تلخ و شبهای برره را فوروارد میکردند و زیرش مینوشتند که نگاه کنید که مهران مدیری چطور با لودر از روی مسئولین رد شد… و از اینکه سلبریتی مبارز و مردمیای به دفاع از مردم برخاسته کیف میکردند…
سلبریتیهایی هم بودند که تا به حاشیه میرفتند و دیگر نقش گیرشان نمیآمد و بازارشان کساد میشد ناگهان درفش کاویانی حمایت از مردم و میتو و این حرفها را بلند میکردند تا توی چشمها بمانند و از یاد نروند…
****
یادش بخیر علی حاتمی.توی سوته دلان دیالوگ خوبی گذاشته بود:
میون اونهمه آدمی که آواز میخونن یکی میشه قمر… بقیه ای… میخونن…
جنمی دارد این بانو، ترانهی علیدوستی که او را از تمام صفتها و شناسهها جدا میکند.نه سلبریتی و هنرپیشه بودنش تقدم دارد، نه دختر حمید علیدوستی بودنش، نه زندان رفتنش، نه دست کشیدن از شهرت و کار و بار و پیشهاش، نه مترجمیاش، نه وبلاگ نویسیاش و نه هیچ شناسهی دیگری… هیچکدامشان صفت و شناسه و مشخصهاش نیستند…
همین ترانه علیدوستی بودن مشخصهی اوست.همین از او یک نقطهی معیار میسازد.روزگارانی بعدتر، دیگران را با او مقایسه خواهند کرد تا بگویند چه میزان با ترانهی علیدوستی تشابه دارد…
میان اینهمه تیپ تکراری، حضور چنین شخصیتی یادآورد این نکته است که این جامعهی آفت زده هنوز هم شاه میوه میدهد و ابتر نیست…
سرت سلامت شکوفهی عصر یخبندان
T.me/rAheomid
حالا من که خیلی هم انسان شناسی و این حرفها بلد نیستم ولی آنهایی که بلدند میگویند که فرق نئاندرتالها و انسانهای هوشمند یکی هم در این بوده که با اینکه بلد بودهاند حرف بزنند اما مثل آدمهای هوشمند نمیتوانستند انتزاع کنند و از چیزی که نیست حرف بزنند.مثلا نمیتوانستند شعر بگویند و از آرزوها و خیالهاشان حرف بزنند… نمیتوانستند در شب بی روزن هرگز که سرد هم بود و بلند، ناگهان فریاد بزنند:
نه!
هرگز شب را باور نکردم
چرا که
در فراسوهای دهلیزش
به امید دریچه ئی
دل بسته بودم…
شاید هم همین نتوانستن بود که باعث شد که نتوانند گروههای بزرگتری درست کنند و کنار هم بمانند و با گرمای تن و نفس و قصههای شیرین، شب و سرما و گرسنگی و وحشت را تاب بیآورند…
انسانهای هوشمند اما بلد بودند که چطور به هم وصل بشوند حتی با چیزی که در واقعیت پیرامونشان نبود.شاید انسانهای هوشمند را دروغ نجات داد.دروغی که باعث میشد کنار هم تاب بیآورند…
****
نرگس محمدی را ستایش میکنم… چهگوارا نیست که بخواهد با گلوله و خون دنیای بهتری بسازد. ژاندارک نیست که به الهام قدیسی پرچم طغیان به دست بگیرد تا جلودار ارتشی بشود.دوست ندارم با تن زدنهای رزا پارکس و سرکشیهای سیاسی رزا لوگزامبورگ مقایسهاش کنم…
او آدم همین حوالیست.خاصیت خودش را دارد.تنها فریاد میزند:نه… و از فرو رفتن تن میزند… راست بدانگونه که عامی مردی، شهیدی.
او دروغ بزرگی بنام رهایی را پاس میدارد.دروغ بزرگتری بنام امید.دروغی ناممکن بنام عشق…
او از با هم ماندن و ادامه دادن میگوید…
همین…
روا نیست که آماج تیر تهمت و دشنام شود… سزا نیست…
T.me/rAheomid
پریروز توی گروه همکلاسیها، میگفت که اگر به گذشته برگردم ریش میگذارم و توی انجمن عضو میشوم و از ارزشها پاسداری میکنم و وقتی تخصص خوبی گرفتم و بیمارستان و کاسبی راه انداختم و بچهها را هم که راهی دانشگاه معتبری در آنور آب کردم، ریشها را میتراشم و کراوات میزنم و حرف از توسعه میزنم و از بازگشت به عقلانیت و سلطنت دفاع میکنم…
توی این شلوغی کسی به گذشتهی آدم کاری ندارد.تازه اگر به اندازهی کافی داشته باشی حرف دیگران به حسادت و بدخواهی تعبیر میشود.
توئیت فرزند یکی از همان ریشوهای پاسدار ارزشها را که دیدم فهمیدم که حق با آن همکلاسیست.طوری از وضع موجود شکایت داشت که انگار من بودم که شورت پدرش را گشته بودم که مبادا به گناه آلوده باشد.ساکن امریکا بود و کلی هم فالوور و هواخواه و مبتلا داشت…
من با حرف دکتر سریعالقلم موافقم.اما مشکل اینجاست که اگر قرار باشد به این قاعده عمل شود، فرزندان همین مدافعان ارزشها هستند که از دانشگاههای خوب مدرک گرفتهاند و در کودکی نه تنها اتاق بلکه سوئیت و پنتهاوس داشتهاند…
باز هم ماییم اهل تماشا و دنیا به کام تبار آن مدافعان و پاسداران ارزشها خواهد بود
@rAheomid
هر وقت خواستید گریبان پنجاه و هفتیها را بگیرید و بپرسید چرا انقلاب کردید؟، یک نگاه به این تصویر بیاندازید...
هر وقت خواستید تقصیر این روزگار را به گردن چند نویسنده و شاعر بیاندازید و روی قبرشان بشاشید، این تصویر را بخاطر بیآورید...
همانطور که امروز هیچکس به مرگ طبیعی نمیمیرد و تمام مردگان با خطا و قصور پزشکی از دنیا میروند، آن زمان هم تمام دریاچهها و رودخانهها لب به لب از جنازهی مبارزان و جوانان وطن بود و هر لالهای نشانهای از خونی به ناحق ریخته بود
همانطور که امروز داروهای شیمیایی همگی سم هستند و آدم میکشند و با عنبر نسارا و شنبلیله و آویشن میشود به جنگ سرطان رفت، آن روزها هم حکومت برکت را از سفرهها و صمیمیت و ایمان را از دلها ربوده بود و نان طعم قدیم را نداشت و دل هوای بازگشت به ریشهها و اعتقادها و گذشتههای روشن را داشت...
همانجور که پزشکها نان توی خون مردم میزنند و برج عاج نشین و خوش نشین و با درد و زبان مردم بیگانهاند و جملات نامفهوم ادا میکنند آن روزها هم باور این بود که فکل کراواتیهای بی دین حکومتی کاخ نشیناند و مردم را آدم حساب نمیکنند و غرب زدهاند و عامل بیگانگان و مملکت و فرهنگ را به باد دادهاند
همانطور که امروز برای ابدو و مامو و ژل و باسن و ابرو و مو بیدریغ خرج میشود اما ویزیت و جراحی فتق و قلب باید رایگان شود و هر کسی دستمزد بگیرد طماع است، آن روزها هم بعد از ادای فریضه ی عرق سگی و مناسک شهرنو ناگهان فریاد بر میآمد که بدنام برو از همه دور شو و جوانان چرا و بخاطر نرخ بلیط، اتوبوس آتش میگرفت و تلویزیون حاوی گوگوش قوطی بگیر و بنشان فساد خوانده میشد...
همانطور که امروز، هر طور که بخواهند زندگی میکنند و هر چیز که بخواهند میخورند و حرف دکترها را مفت میدانند و با محلول سیر و آبلیمو رگهای قلب و مغز را جلا میدهند اما در لحظهی بحران باید پزشک با آمپولی شفابخش در دسترس باشد و رگ سیاتیک قلب را باز کند، آن روزها هم با شعار هر آن کس که دندان دهد نان دهد قطاری از اولاد راه میافتاد و وقتی نان نبود و آسایش، از گناه حکومت بود
والملک لا یقام معالظلم…
نپرسید که چرا مملکتی که از شپش و تیفوس و خزینه و تراخم بیرون آمد آنطور فراموشکار و جفا پیشه شد... هنوز بیشتر از سه چهار سال از کرونا نگذشته است...
برای فهمیدن گذشته، امروز را خوب تماشا باید کرد و برای درک امروز، نشانی دیروز را درست پیدا باید کرد...
هر زمان خواستید بدانید که چه شد که این شد، این تصویر را خوب تماشا کنید...
نگویید که اینها مال قوم وقبیلهای خاص است.کامنتهای شهریون و مبارزان مدرن به شدت همدلانه و گویاست…
نیم قرن گذشته و نسبت ما با ارزشها و هنجارها و داوریهای دوران مدرن تقریبا همانیست که بود...
امتزاج و ائتلاف قدرت جاهطلب با خواستهای قبیلهای و تودهای و قربانی کردن دنیای نو با چاقوی کهنه و برندهی دیروز…
@rAheomid
رو کرده بود به پدر و با نعره گفته بود: پدر چرا… چرا آقای گوگی را خوردید؟…
پدر که از دور دهان و پوزهاش هنوز خون میچکید و داشت چرت بعد از ناهارش را میزد گفت:
میدانم که چقدر دوستش داشتی پسر جان… ولی آقای گوگی دیگر پیر شده بود.تمام بدنش را چربی گرفته بود.از جایش درست تکان نمیخورد اما باز هم دست از گول زدن مادهها نمیکشید و هی مادههای جوان را سمت خودش میکشید و توله آدم پس میانداخت… توله آدمهایی شبیه خودش.تنبل و عجیب و غریب و چرب و چیل…
ما توی مزرعه آدم پرورش میدهیم که مجبور به شکار هر جک و جانوری نباشیم و غذای درست و حسابی بخوریم اما نسل آقای گوگی واقعا بدمزه و چرب شدهاند… تولههایش هم مثل خودش بجای جست و خیز و شکار مرغ و خروس و آهو یک جا لم میدهند و هر وقت هوس کردند با کشیدن شکلهای عجیب و غریب روی دیوار و زوزههای سوزناک و چیدن گلها ی مزرعه مادهها را خر میکنند و توله پس میاندازند… خیلی هم پر رو شدهاند و گاهی نرها را هم خر میکنند و دور خود جمع میکنند.از کجا معلوم یک روز هوس نکنند بجای مرغ و خروس، نسل ما شیرها را از بین ببرند و بیشه را تصاحب کنند؟…
****
چهارصدهزار سال پیش بود و بیشههای مازندران فعلی بود و گوگی اولین هوموساپینس شاعر و واعظ بود که نسل بزرگی راه انداخته بود و سرانجام بدست شاهشیر خورده شده بود…
بعدها سرانجام فرزندانش انتقام پدر را گرفته بودند و اشرف مخلوقات شده بودند…
@rAheomid
سر سیاه و بیمویش را پایین انداخته بود و طوری به سمتم نشانه گرفته بود که انگار آمادهی شلیک سهمناکیست:دکتر جان لیاقت و ظرفیت آدمها همین است دیگر… خیلی زود میفهمد چه اشتباهی کرده…
فقط ابروهایش معلوم بود و نوک دماغش… باقی همه کلهای سیاه و بدون مو بود…
بر میگردد دکتر جان… و به غلط کردم میافتد…
این آقا معاون شعبهی یکی از بانکهای مملکت بود و سالها بود که همراه همسرش که پزشک بود و فیبرومیالژیای بدی هم داشت مراجعه میکرد… خودش هم تنیس بازی میکرد و بالاخره یک بار توانسته بود در مسابقات بانک خودشان مقام سوم را بدست بیآورد و در هر بار مراجعه این را یادآوری میکرد تا یادم باشد با چه قهرمانی طرف هستم…
همسرش بعد از ازدواج تخصصش را تمام کرده بود و با هوش وحشتناکی که داشت توانسته بود شرکت واردات تجهیزات پزشکی راه بیاندازد و سهامدار عمدهی بیمارستانی بشود و کیا و بیایی… اما همیشه درد داشت و کم خوابی و سکوت…
هر بار که مراجعه میکردند مرد یادآوری میکرد که خودش سالم است و قهرمان است و دارد زجر میکشد و تحمل میکند و زن را سرزنش میکرد که خودش باید به اعصابش مسلط بشود و اینهمه تمارض نکند و زندگی سالم داشته باشد و سراغ دوا و دکتر نرود…
تقریبا همیشه هم یادآوری میکرد که زن تخصصش را در خانهی او گرفته و با وامی که او جور کرده بالا رفته و کسی شده وگرنه خودش موجود بیکس و کار و بیدست و پاییست…
تقریبا هر بار تعریف میکرد که هوشش آنقدر بالاست که هر چیز را یک بار بخواند از بر میشود و حتی یک بار هم همان اوایل در کنکور پزشکی قبول شده بوده ولی بخاطر سر و همسر نتوانسته بوده ادامه بدهد والا الان فوق تخصص داشت و شاید حتی کشف بزرگی برای خدمت به بشریت کرده بود… اما حیف که تمام هوش و توانمندیاش را خرج خانواده و خودش را نردبانی برای بالا رفتن همسر و فرزندان کرده…
حالا اولین روز دومین ماه پاییز بود و مرد تنها بود.زن سرانجام طناب را بریده بود و رفته بود.پسر بزرگتر سالها بود که ساکن غربت بود و دهان بین مادر بود و دیگر سراغی از پدر نمیگرفت و پسر کوچکتر هم که چند سال پیش خودش را ناکار کرده بود…
حالا مرد اشک هم میریخت و دوری و مرگ فرزند را به بی مرامی و گربه صفتی مادر نسبت میداد و بغض میکرد…
وقت رفتن ناگهان ایستاد و مکثی کرد و گفت:
دکتر جان، بعد از بازنشستگی من، تازه مدیران بانک فهمیدهاند چه جواهری را از دست دادهاند… جشمشان کور… مملکتی که قدر نخبههایش را نداند از این بهتر نمیشود،..
حالا دیگر میخواهم تمام توانم را بگذارم برای ورزش و موسیقی…
فیلمی از خودش در حال نواختن کمانچه نشان داد…
صدای بوق کشتی در حال غرق شدن و قطار از ریل خارج شده میآمد…
@rAheomid
مثل روزهای آخر ترم آخر است که نه دست و دلت به کاری میرود و نه میدانی چه خواهد شد.آیا تمام درسها را پاس میکنی و تمام میشود؟یا یک ترم دیگر مهمانی... بعد از تمام شدن چه؟باید به سربازی بروی و بعدش هم دنبال شغل وکار و باری باشی که نمی دانی اصلا پیدا میشود یا نه…
مثل روزهای آخر یک زندان طولانی است... روزهای آخر تبعید.شوق آزادی داری.شوق برگشتن به خانه.. اما طوری به قفس خو کردهای که نمیدانی آزادی اصلا یعنی چه؟… خانه یعنی کجا؟… بیرون این دیوارها چه چیزی در انتظار توست؟چه کسی؟چه ماجرایی؟اصلا آیا قرار است تمام بشود یا حکم دیگری در راه است؟شاید اصلا دیگر تمام دنیا فراموشت کرده و هیچکسی در انتظارت نیست…
فقط شش روز گذشته.شش روز!…
اما چرا فکر میکنی خیلی بیشتر است؟… خیلی خیلی بیشتر…
هوا بوی دود میدهد.بوی خاک.بوی خون… بوی مرگ…
هوای بوی گریه میدهد.برای چه کسی باید گریه کرد؟برای کیسههای سیاه آن دی ماه ابدی؟برای دخترکان دبستانی که درس موشک آموختند و در گلوی مادرها و پدرهاشون مبدل به بغضی همواره شدند؟
برای رهگذرهایی که نتوانستند به خانه برگردند؟برای خانهنشینانی که راهی گورستان شدند؟…
کتابفروشیهای انقلاب هم که فقط مبدل به یادی شدند در جان آدمی که روزگار نوجوانیاش را میان عطر کتابهایشان پرسه زده بود…موشک آنها را هم به ضیافت خاطره برد...
نمیدانم این یک پایان است یا یک آغاز …
نمیدانم این تاریک-روشن قبل از غروب است یا طلوع...
نمیدانم این رخوت قبل از خواب است یا لختی بعد از بیداری...
دیگر به هیچ دهانی باور ندارم...نه آنی که از امید میگوید… نه آن که لب به لب از وحشت است و یاس…
وقتی که نه چیزی میدانی و نه کاری میتوانی خیره شدن به سکوت بهترین کار است...
T.me/rAheomid
اصلا مگر ققنوس چیزی جز تولد دوباره از میان آتش و خاکستر است؟
فرزندت را بکشند تا بسوزی… و با پوزخند تماشایت کنند تا به زبان و به کردار آنان شیون کنی…
و تو دست بیفشانی… و تو رقصی کنی سماعگونه… بیخود از خود…انگار که پر میکشی از این مزبلهای که برایمان ساختهاند.شاهنامه بخوانی.حافظ و مولانا بخوانی و از ایران بگویی.از زندگی.از روشنایی…
انگار که از پس آن دو قرن سکوت ناگهان دوباره به زبان مادری بنویسی…
انگار که ناگهان چشم بند سیاهت را برداری و به خورشید سلام کنی…
انگار آنها از اطاعت دیکته بگویند و تو بنویسی:نه…
عجیب است:
تو شعر میخوانی و من بغض میکنم
تو میرقصی و من اشک میریزم.
تو دست میافشانی و من زار میزنم…
ما زار میزنیم…
ما را این داغ مشترک دوباره ما کرده است…
هی پسر…
چه در سرت میگذشت که در آن لحظهی آخر و با دست و چشم بسته از شادی و آواز بر مزارت گفتی؟…
حالا بیا و ببین…
حالا بیا و تماشا کن…
T.me/rAheomid
مثل یک ققنوس مادر
مثل یک ققنوس
هر بار
از خاکستر خویش برخاستم…
@rAheomid
همه شهر ایران جگر خستهاند
به کین سیاوش کمر بستهاند…
@rAheomid
گاهی آنی که دچار مرگ مغزی شده، ناگهان دستهایش را بالا میبرد و حرکتهایی ترسناک میکند..حرکات عجیبی که بینندگان را دچار وحشتی کشنده میکند…
در پزشکی به این پدیده علامت لازاروس میگویند و نامگذاریاش به زنده شدن العازر توسط عیسی مسیح برمیگردد…
در واقع زنده شدنی در کار نیست.تنها فعالیت رفلکسی بخشی از نخاع است که به حرکاتی غیرارادی و ناآگاهانه ختم میشود…
گاهی آنی که مرده و از مرگ خود باخبر نیست به دست و پا زدنی بیاراده، وحشت و مرگ میآفریند…
T.me/mArjomaki
دروغ چرا؟
بعد از بیش از سی سال طبابت هنوز هم به چهرهی مرگ خو نکردهام.هنوز هم از مرگ اهرمن خو که آدمیخوار است بیزارم.هنوز هم با دیدن کالبدی که از زندگی خالی شده دچار بغض میشوم…
از همان روز اول هم که اولین جسد را روی تخت سالن تشریح دیدم، باز هم به زندگیای که از او گریخته بود فکر کردم.به آرزوها و امیدها و حسرتهایش… به خو نکردن به مرگی که در وجودش خانه کرده بود…
بارها و بارها و بارها در این چند روز برای فرزندان آویشن و آفتاب گریه کردهام.خیلیهاشان درست هم سن و سال فرزندان من بودند.شرارههای خورشید روی پرچموطنم.جانپارههای مادرم ایران. شبنمکهای روی گلهای وحشی دماوندم به وقت اردیبهشت…
بسیار گریه کردم…
اما نه به سوگ آن جگرپارههای جغرافیای جاویدم مرثیهای خواهم نوشت، نه به ستایش جگرآوریشان حماسهای… اکنون زمان سوگ و حماسه نیست…
با اینهمه میخواهم به احترام زنانی قیام کنم که بجای گیسوبران و چهرهکَنان، بر مزار عزیز خویش، رقص کنان و پای کوبان به بدرقه رفتند…
می خواهم دست بوس مردانی باشم که بجای بر سر و صورت کوفتن، در فراق فرزند و یار و برادر، دست افشانی کردند تا اهریمن مرگ اندیش و زشتخو بداند دیگر به رسم و سیاق سیاهگونش، نه به استقبال زندگی خواهیم رفت، نه به بدرقهی رفتگان…
چیزی در جان ما در حال شکفتن است.مایی که به قدمت آدم، سال و زخم خوردهایم… اما هنوز هم ماندهایم…
T.me/rAheomid
نوجوان بودم و این سرود را با صدای کسی موسوم به داود شرارهها گوش میکردم…
بعدها دانستم که ترانهسرایش سعید سلطانپور بوده که دههی شصت اعدام شد…
جوانی گذشت و رفت اما انگار قرار است که حالا حالاها خون ارغوانها در شب وطن شعله بزند…
دست بر ماشه،
هدف نامعلوم
میچکد خون ز گلوگاه تفنگ
میدود بانگ در آغوش فضا
افتد آهسته جوانی بر سنگ
خون زند از سر و رویش بیرون
آید آرام ز او این آهنگ
آه ، مادر
ز نفس میافتد…
@rAheomid
پسر که داشت در سکوت رانندگی میکرد پرسید:
چرا یکدفعه ساکت شدی پدر؟
نگاهم را از ردیف ساختمانها و درختها و تپهها که به سرعت جا میماندند برداشتم و گفتم:
با اون اسپاتیفایت داریوش پلی کن پسر…
سرعتش را کم کرد و تو شانهی خاکی کنار اتوبان ایستاد و اسپاتیفای را تنظیم کرد و بدون پرسش راه افتاد…
داریوش با بغض میگفت:یاد تو هر جا که هستم با منه…
هدفون توی گوشم بود و مواظب بودم که صدایش زیاد بالا نرود که اتوبوس گوهردشت بود و دههی شصت بود و واکمن سونی بود و موسیقی حرام بود و جرم بود و ضد ارزش…
آسمان اما هنوز آبی بود و دورهای دور دیده میشد و پانزده ساله بودم و هنوز کفهی امید از حسرت و عبث سنگینتر بود و گوهردشت شهرک ویلایی خلوتی بود و خانهی عمه درندشت بود و پر از نالههای داریوش و کمی هم ستار و گوگوش…
ستار میگفت:یه روز میدونم بیخبر سر زده از راه میرسی…
سرزده و ناگهان به پنجاه و شش سالگی برگشته بودم و آسمان ناگهان آبی بود و باد سردی که داشت همه چیز را با خودش میبرد ناگهان مشتی یاد و روز و آدم رفته و مرده آورده بود…
رو کردم به پسر و گفتم:
زندگی همین است پسر.تا چند روز پیش خفقان بود و آسمان سیاه بود و برف خاطرهای دور و باران حسرتی محال…
جهان اما کار خودش را میکند.گاهی به جنبشی و بارشی و به بادی همهی آن خواستها که محال مینماید و هرگز، میان روزگارت جاری میشود و تو با خودت میگویی که زندگی میان مشت و پس پشتش چه شگفتانههایی دارد…
خدا را چه دیدهای؟
شاید شگفتانهها و نوبرانههای دیگری هم با خود بیآورد… آن هم در لحظههایی که نا امید و سردر گم، به هیچ و عبث چشم دوختهای و بغض کردهای…
T.me/rAheomid
پیرمرد همسایه مرده بود و نوجوان بودم و داشتم به نالهها و اوخشاماهای زن همسایه میخندیدم که بجای غم خوردن بر مرگ مرد، برای خودش گریه میکرد و جیغ میکشید که حالا دیگر چه کسی مرا به دکتر ببرد؟چه کسی خریدهای خانه را انجام بدهد؟چه کسی مرا به سفر ببرد؟
حالا تو مردهای و من برای خودمان غمگینم.دیگر چه کسی از ما بنویسد و از ایران ما بگوید؟چه کسی آینهای برابرمان بگذارد تا از این گمشدگی غریب به خود برگردیم؟چه کسی فریاد کند:
مادرِ ایران زِ جا برخاسته
کشورش را از دَدان پس خواسته!...
عالیجناب استاد!
بزرگترین آسیب ددان به این سرزمین, غارت ثروت و امید و بر باد دادن نام و نان نبود.شاید یکی از مهمترین خسارتها همین بود که شما را از خلق کردن و میوه دادن باز داشت...
ثروت هر طور باشد باز خلق شدنیست.خرابی را میشود ساخت.یاس را میتوان بیرون کرد.خانه را میشود پس گرفت... اما همه آن چیزها که میشد به دست همچون شمایان خلق بشود دیگر برگشتنی نیست.مگر در هر زمین و در هر زمان چند نفر شبیه شما جوانه میزند؟
آفرینههایی همچون شما ساختنی و پرورش دادنی نیستند.خودرو و خودشکوفایند و ناگهان روزی در گوشهای به ثمر مینشینند و میوه و عطر و سایه میدهند...
حیف از تمام آن زیباییها و خردنامهها که میشد نثار این جهان کنید و این هوای بویناک و گردآلود از ما دریغشان کرد...
حیف بودید استاد... حیف...
«اندوه را پایانی است
مردمان باز می گردند،
ویرانهها ساخته میشود
و ساختهها از مردمان پرُ.
بمان و نیکبخت شو…»
نمایشنامهی مرگ یزدگرد
بهرام بیضایی…
T.me/rAheomid
ما چه یلداها،
چه فرداها
چه غمها
دیدهایم…
وقتی که کرونا زبانه میکشید و هر روز کسانی از ما را با خود میبرد هرگزمان گمانی نبود که این کابوس هم روزی تمام خواهد شد…
حالا اما فقط یادی مانده و البته که داغهایی…
بلکه منیم یاتمیش بختیم اویانا
“جناب شهریار”
(بخت خواب آلود من بیدار خواهد شد مگر)
“حضرت حافظ”
هیچ ظلمتی پایدار نیست.آدمی در تاریخ میلیونها سالهاش، عصرهای یخبندان حتی هزارسالهای را هم پشت سر گذاشته… حافظهی روزگار پر است از این کابوسها…
این فیلم یک دقیقهای یادگاریست از یلدای پنج سال قبل.توی مطب و با امکانات ناچیز سر هم شد.ممنونم از دکتر فرشید سالارزایی بخاطر موسیقی و ویرایش صدا… بماند به یادگار
یلدا به شادی
@rAheomid
مثلا بعضی زنها مهمترین صفتشان مادر بودن است.مثل مادر خودم.هم مادر ما هشت تا بود، هم مادر پدرم، هم مادر برادرش و هممادر تمام فامیل و محله… هر چند همه رقیه زن دایی صدایش میکردند ولی خب… مادر بود…
بعضیها اما خواهرند.طوری خواهرند که دلت میخواهد هی خودت را لوس کنی تا برایت چیزهای خوشمزه درست کنند و قربان صدقهات بروند و جورابهایت را هم بپوشانند و حس کنی واقعا عددی هستی…
یکی هم بود که نه مادر بود، نه خواهر… حتی همسر شوهرش هم نبود.یعنی شوهر داشت ولی همسر نبود.زن خانه نبود.قورمه سبزی نمیپخت.از صبح تا شب گردگیری و سیل سوپور(بقول ما ترکها) نمیکرد.با زنهای محله دورهمی نداشت و سبزی پاک نمیکرد و غیبت هم.
یکی بود که خیلی زن بود.یعنی دامنش کوتاه و جذب بود و شکم نداشت و موهایش کلئوپاترایی بود و بوی خوب میداد و با هیچکس حرف نمیزد و به هیچکس نگاه نمیکرد و در سیارهای دور از ما زندگی میکرد.
بعدها که مالنا را دیدم مطمئن شدم که از روی او ساخته بودندش با این فرق که او با هیچکس از آن کارهای مالنا نمیکرد.فقط آمده بود که ما از هفت سالگی نگاهش کنیم و عاشقش بشویم.من و حسن ریزه و امیر نظری و ممی و رضا شهریور و قدیر آقا که پدرشان بود و احمد قصاب و یعقوب پسر احمد قصاب و مابقی…
حتی خرید هم نمیکرد.فقط یک بار از مغازهی ما آدامس خرید و این مهمترین خاطرهی عشقی یازده سالگی من است. چهار سال بود که دوستش داشتم و کمی عذاب وجدان داشتم چون همزمان عاشق گوگوش هم بودم.بعدها فهمیدم که در هفت سالگی من فقط بیست و یک سال داشته ولی من فکر میکردم باید خیلی خیلی بزرگتر باشد.
باورتان میشود؟حتی حسن تی تاب هم که بد دهن و لش و ولنگ و باز بود یک بار هم جرات نکرد به او متلک بگوید.حتی حسن تی تاب وقتی نگاهش میکرد سرخ میشد… آمده بود تا تمام مردها را به نوجوانی و خجالت و خیالبافی ببرد… حتی جرات نمیکردی در خیالهایت هم از آن نگاهها و خیالهای آنطوری داشته باشی…
خدای من… مطمئنم اگر افلاطون میدیدش میگفت این همان صورت مثالین زن است که اشتباهی از آن بالا افتاده است میان ما…
به هر حال زندگی گذشت و جوانی هم آمد و رفت و من چهل ساله بودم که دوباره روبرویم سبز شد.همان بود.بی هیچ تغییری.بیمارستان رسول اکرم بود و درمانگاه ارتوپدی، که همسایهی ما بود و او بود که منتظر نشسته بود….
تا سلامش کردم لبخندی زد و گفت:اینجایی امید؟
یعنی چه؟یعنی اسم مرا بلد بود؟یعنی میتوانست با محبت آدم را صدا کند و لبخند بزند؟
حتما سرخ شده بودم و سیزده ساله و دست و پا چلفتی چون خندهاش بیشتر شده بود…
ام آر آی و نتیجهی پاتولوژی را نشانم داد…
شانزده سال گذشته.هم از چهل سالگی من.هم از مرگ او…
دلش نمیخواست حتی یک چروک بردارد.دلش نمیخواست از زیبایی و تازگی و زنانگیش چیزی کم شود.انتخابش را کرد… هیچوقت به چنین انتخابی احترام نگذاشتهام اما او همیشه یک استثناء بود… همیشه…
T.me/rAheomid
هنوز هم گاهی خامهی پاک میخرم.همانی که عکس گاو دارد و مشهور است به خامه گاوی.دیگر نه آن طعم سابق را دارد و نه راحت میتوانی درپوشاش را برداری و باید با گوشهی قاشق چای خوریات پارهاش کنی و عیشات منغص بشود…
اما باز هم گاهی میخرم چون طعم گذشته را دارد.طعم صبحهای تابستان و مادر و آن چای و نان و سفرهی گم شده.
مادرم گاهی مهندسی معکوس میکرد.خامه را که آن وقتها شل تر و بسیار خوش طعم تر بود توی شیر میریخت تا وادارامان کند شیر هم بخوریم.عجیب خوش طعم میشد.البته که همگی اضافه وزن هم داشتیم…
کوچکترین خواهرم هم عاشق خامه گاوی بود و طوری سر میکشید که برادرها حرصشان در میآمد و اسمش را گذاشته بودند گاو خامه خور…
من آدم بی وفایی نیستم و همیشه به گذشتهها وفادار بودهام اما چه کنم که امروز دلباختهی خامهی شکلی شدهام.هم درپوشش راحت باز میشود و هم چربی کنترل شدهای دارد و بسیار هم خوشمزه است.هر صبح نصفاش را با کمی عسل تقلبی که همین بالاسر گوهردشت توی روستای سیاهکلاهان با آب قند و جوهر لیمو تولید میشود مخلوط میکنم و با بربری کنجدیای که خیلی خوب طبخ شده بالا میروم…
این شکلی برای من نماد لیبرالیسم محافظه کار است.سالهاست که هست اما برخلاف شرکتهای لبنیاتی جدید که انواع محصولات را تولید میکنند اما هیچکدامشان نه طعم بدردبخوری دارند نه هویت خاطره سازی، این یکی فقط کره دارد و عسل و این اواخر خامه.هر سه درجه یک و بی رقیب…
برخلاف خامهی گاوی که کارخانهاش مصادره شد و رنگ و بو و طعمش را باخت، این یکی خصوصی ماند و محصولش را با همان کیفیت نگه داشت.هم گذشته را نگه داشت و هم امروز را…
مملکت را باید به لیبرالیسم محافظه کار سپرد.چیزی شبیه به شکلی که هم هویت کهنه را دارد و هم رنگ و لعاب امروز را… تجربهی خامهی گاوی نشان داد که محصول خصولتی چه زهرمار بی صاحبیست.هم دیروز را به باد میدهد هم امروز را زهرمار میکند…
T.me/rAheomid
دختر درست در همان لحظهی ورود، زمان را سی و چند سال به عقب برده بود.به آبان شصت و نه، که سرد بود و تبریز بود و کلی برگ و کلاغ و آوارگی...
دندان نیش کژتاب و ابروهای تاتورهوار و نگاهی که شبیه اول صبح اردیبهشت تبریز پاکیزه بود و صدایی که آرام آرام روی بخش ثبت خاطرات مغز ته نشین میشد...
آبان تبریز بود و حتی پادشاه فصلها هم حق نداشت که لباس رنگ رنگ بپوشد و سیاهی مقبولترین رنگ جهان بود...
علی، که حالا سالهاست حتی خودش هم خودش را یادش نمیآورد و در امامزادهای به خواب رفته گویا عاشق ردیف نامرتب دندانهای سپید دخترک شده بود و یکبند تعریف میکرد.لب به لب بود از خاطرات فردا که قرار بود در کنار دختر تا آخر عمر سفر کند و خبر نداشت که سه هفته بعد رزیدنت ارتوپدی به خواستگاریاش میرود و عشق به دریغ مبدل میشود.خبر نداشت که داود هم خاطرخواه دختر است و نامهی پر سوز و گدازی هم نوشته.خبر نداشت که معصومعلی هم یک دفتر پر از شعر برای دختر نوشته و همراه با دستهای از گلهای وحشی روستا و دبهای ماست گاومیش برایش فرستاده... خبر نداشت که دو هفته بعد برای چندمین بار به کمیتهی انضباطی میرود و تعهد سفت و سختی میدهد که دیگر اینقدر خوش قیافه نباشد و از نگاههایش مربای بهارنارنج شره نکند...
دختر داشت از درد کشکک و کشیدگی آشیل میگفت و نمیدانست که پزشکش حالا دارد به آنهمه روز و حسرت و یاد و آدمهای رفته و مرده فکر میکند.سی و چند سال گذشته اما انگار چندین قرن روی بودن آدمها خط و حاشیه باقی گذاشته...
پسر همین دو روز قبل با کمی غبطه گفته بود که دوست دخترش توانسته فاند خوبی توی استرالیا بگیرد و همین روزها راهی میشود اما خودش جایی بهتر از فنلاند پیدا نکرده و به شانس خودش فحش داده بود...
دختری که حالا روبرویم نشسته بود و داشت از نحوهی آسیب دیدنش تعریف میکرد خبر نداشت که اگر سی و چند سال قبل به دنیای تبریز و ما آمده بود چه قیامتی در دلهای آنهمه پسر سودایی ترسخوردهی روزهای پایانی دههی شصت لعنتی بپا میکرد... اما حالا دختری بود که چمدان بسته بود و نگران کشککش بود و دوست پسرش هم طوری رفتنش را تماشا میکرد که مسافر قطار تهران - تبریز پیاده شدن همسفر بغل دستیاش را...
خودش هم طوری پسر بغل دستیاش را نگاه میکرد که انگار مرد صندلی کناری توی سینما را...
فاصلهی این سی سال, فاصلهی خیال و واقعیت بود.مجال جدا شدن از آسمان خوابآلودهی ابری و قدم گذاشتن بر زمین سنگلاخ خشک...
ما خیال میکردیم که آدم سرانجام دست حوا را میگیرد و به بهشتی که از آن رانده شده بر میگردد... سی سال لازم بود تا بعدیها باور کنند که بهشتی در کار نبوده... هر چه هست ناگزیری مطلق اتفاق است و دست و پا زدن کودک قبل از تزریق آمپول دردناک...
T.me/rAheomid
دلم یک گوهردشت بچگی میخواهد که هوایش صاف باشد و تابستان باشد و توی خیابانهای خلوتش داریوش طوری از یاور همیشه مومن بخواند که بغض کنم و دلم برای تمام دوستهایی که در آینده به سفری نابرگشتنی میروند تنگ بشود.
دلم یک پیادهروی طولانی میان کوچههای برگباران و قاصدکپر میخواهد که صدای قمری داشته باشد و خرخر گربهای ولو شده در آفتاب کم جان شهریوری…
دلم تعطیلی میخواهد. تعطیلیای که دلیلش نه آلودگی هوا باشد نه سرما و گرمای بیش از حد، نه بمباران و نه جوانکشان و چشم دربیآران…
دلم مغازهای میخواهد که بوی ادویهی با حوصله و عشق درست شده بدهد و پیرمرد فروشنده هی دنبال قیمت قدیم و جدید نباشد و کفه و شاهین ترازویش را به دقت تنظیم کرده باشد و تخمه را توی کاغذ باطلهای که همان لحظه مبدل به قیف کرده بریزد و به دستم بدهد…
دلم هوای حیاط بیخیال جمعهی پاییز خانهی امامعلی را دارد که ناهید کتاب ممنوعه را برایم بخواند و معنی کند تا فکرم باز بشود و در آینده انسانی طراز نوین بشوم…
دلم هوای دل ننه رخشنده را کرده که نگران عباساش بود که به سیرجان و به سربازی رفته بود و هی آش پشت پا را با کفگیر چوبی به هم میزد و میگفت:تو در سیرجانی و من سیر از جان… و طوری بوی سیر داغش محله را پر کرده بود که آدم را از جان سیر میکرد…
باز هم چرتم پاره شد… تقصیر این عباس است که الان هفتاد ساله است و تسبیح میگرداند و با همسر سومش که جوان هم هست جماع میکند و به گستاخی جوانها فحش میدهد و چشم میدراند…
تقصیر این عباس است که تا اسمش میآید یاد سیرجان میافتم و سعیدی سیرجانی و آن عاقبت ناخوش در کلهام دور میگیرد…
تا میآیم کمی خلوت کنم و به روزهای آرزو و دلآرامی و سر سبکی برگردم ناگهان نام کسی میآید که رفته، یاد جایی میآید که محو شده، حسرت آرزویی میآید که مرده، آرمانی که به نفرت مبدل شده، عشقی که حالا دیگر فقط یک خاطرهی تاریک است…
باید برای چند لحظه هم که شده به خاطراتی برگردم که در اکنونشان یادآورد نشانهای از زوال و کینه و بغض و حسرت نباشند شاید کمی آرامتر نفس بکشم… شاید کمی عمیقتر به خواب بروم.. شاید کمی آهستهتر به سمت تمام شدن قدم بردارم…
T.me/rAheomid
موهایش را که مخلوط هایلایت و سپیدی و کمی هم سیاهی بود مرتب کرد و گفت:آدم که نمیداند چه چیزی درست است و چه چیزی ساختگی؟…
داروهای روماتیسم را قطع کرده بود و تمام تنش متورم و ملتهب بود.درد داشت…
نگاهی به چشمهای بیرون زدهی مرطوبش کردم و گفتم:
خب راه جایگزین چیست خانم جان؟درمان بهتری سراغ داشتید که اینها را قطع کردید؟
چینهایی که برای سن و سالش زود بود را با دستمالی که به چشم کشید خشک کرد و گفت:کسی چه میداند؟مگر ندیدید که چطور دروغی مثل کرونا را درست کردند و همهی دنیا هم باور کرد و کلی هم واکسن و دوا به مردم قالب کردند؟…
حرفش را قطع کردم که:خانم جان، شما که خودتان هم مبتلا شده بودید…
حرفم را قطع کرد که:نه دکتر، بعدش یادم آمد که کار وایتکس و جوهر نمکی بود که مخلوط کرده بودم… واکسن زندگی من را به هم ریخت.خودتان که دیدید.اکبر ناگهان از مردی افتاد و سرد شد و گذاشت و رفت… کار همان واکسنهای اسراییلی بود…
****
البته از اسراییلی که میتواند اینقدر هدفمند و نقطه زن بمب و موشک بزند بعید نیست که بتواند موردی و هدفمند عقیم کند…
اکبر دو سال قبل با دختری از ولایتشان تجدید فراش کرده بود و رفته بود.
@rAheomid