اصلا مگر ققنوس چیزی جز تولد دوباره از میان آتش و خاکستر است؟
فرزندت را بکشند تا بسوزی… و با پوزخند تماشایت کنند تا به زبان و به کردار آنان شیون کنی…
و تو دست بیفشانی… و تو رقصی کنی سماعگونه… بیخود از خود…انگار که پر میکشی از این مزبلهای که برایمان ساختهاند.شاهنامه بخوانی.حافظ و مولانا بخوانی و از ایران بگویی.از زندگی.از روشنایی…
انگار که از پس آن دو قرن سکوت ناگهان دوباره به زبان مادری بنویسی…
انگار که ناگهان چشم بند سیاهت را برداری و به خورشید سلام کنی…
انگار آنها از اطاعت دیکته بگویند و تو بنویسی:نه…
عجیب است:
تو شعر میخوانی و من بغض میکنم
تو میرقصی و من اشک میریزم.
تو دست میافشانی و من زار میزنم…
ما زار میزنیم…
ما را این داغ مشترک دوباره ما کرده است…
هی پسر…
چه در سرت میگذشت که در آن لحظهی آخر و با دست و چشم بسته از شادی و آواز بر مزارت گفتی؟…
حالا بیا و ببین…
حالا بیا و تماشا کن…
T.me/rAheomid
مثل یک ققنوس مادر
مثل یک ققنوس
هر بار
از خاکستر خویش برخاستم…
@rAheomid
همه شهر ایران جگر خستهاند
به کین سیاوش کمر