ravi_ghsehgoo1028 | Unsorted

Telegram-канал ravi_ghsehgoo1028 - رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

983

به نام خالق قلم🌹 رمان های نوشته و ثبت شده در انجمن نویسندگان ایران: #بی_کسی👈 ۷۸۰۰۰۳۸۷ #رویای_جوانی 👈 ۷۸۰۰۰۳۸۸ #حوری👈 ۷۸۰۰۰۳۹۱ قلم:ن.طالبی تأسیس: مهرماه۱۴۰۳ 🔴 تمام رمان‌ها ثبت شده در انجمن نویسندگان ایران🔴

Subscribe to a channel

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

او یک دنده عقب گرفت و وارد کوچه شد، همه‌ی خانه‌ها آپارتمان شده بودند، علی آرام رانندگی می‌کرد تا به خانه ما رسید و من گفتم:
-علی همین جاست، نگهدار.

ایستاد و من پیاده شدم، نگاهی به خانه انداختم؛ مثل گذشته سر جای خود ایستاده بود.
کمی به اطراف نگاه کردم، مثل یک خرابه شده بود.

دست خود را روی زنگ گذاشتم، اما زنگ قطع بود.
چند باری در زدم، کسی و جواب نداد.
علی کمی این طرف آن طرف را وارسی کرد و گفت:
-سارا اینجا متروکه شده، فکر کنم کسی داخلش زندگی نمی‌کنه.

نزدیک در ایستاد، بالا پرید و سردر را گرفت و به داخل نگاهی انداخت و گفت:
-بله، درست حدس زدم؛ خالیه.

کمی خودش را بالا کشید و به داخل خانه پرید.
در را باز کرد آرام قدم به داخل گذاشتم.
مثل اینکه آدم‌های خانه مرده باشند؛
همه جا را خاک گرفته، تمام شیشه‌ها شکسته و درها از جای خود کنده شده بودند.
سقف ریزش کرده و بوی نم و نای در فضا پیچیده بود و‌ باران از درزهای سقف به داخل خانه می‌چکید.

به اطراف نگاهی انداختم، بابا را جای همیشگی خود تجسم کردم.
چشم تاباندم به سمت آشپزخانه و بی‌اراده به آن سمت حرکت کردم.
تمام کابینت‌ها زنگ زده و از لوله‌ی آبگرمکن زمین آنجا پر از آب شده بود.
به سمت انباری قدم برداشت، در آنجا هم شکسته و گوشه‌ای افتاده، همان جا از پا درآمدم؛ روی زمین نشستم و بلند شروع به گریه کردن کردم.

علی کنار من زانو زد، سرم را در آغوش کشید و گفت:
-سارا آروم باش، پیداشون می‌کنیم.

گریه امانم را بریده بود و با حال پریشان گفتم:
-علی دیدی خونه سر جاش ولی آدماش نیستند؟ علی تموم خاطرات من مثل اینکه توی این خونه دفن شده باشه، نگاه کن همه جا پر از خاک، مثل اینکه سال‌هاست آدم‌های این خونه مردند.

علی با دست گرم و مردانه خود صورت من را نوازش داد و گفت:
-بلند شو عزیزم، الان سرما می‌خوری.

یا کمک علی از آن خانه‌ی متروکه بیرون زدیم.

ادامه‌ی دارد...

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

🌹 همراهان همیشگی راوی قصه‌گو!
ممکن است دوباره اینترنت ملی شود و دسترسی‌ها محدودتر؛ پس برای از دست ندادن رمان‌ها و ادامهٔ همراهی، ما را در ایتا دنبال کنید:
👇
🔗 https://eitaa.com/ravi_ghsehgoo
📚 رمان‌ها و آموزش نویسندگی با راوی قصه‌گو

یکجا ذخیره کنید تا داشته باشید☺️

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

📚#رمان #خانم_بس
🔺فصل چهارم
🔻قسمت بیست و یکم

وارد اتاق خاله شدم، روی تخت کنار پنجره دراز کشیده.
از پنجره دقیقاً درخت خرمالو و تاب مشخص است.
یاکریمی کنار پنجره لانه گذاشته و صدای جیک جیک آنها در اتاق پیچیده، نزدیکتر شدم و دست خاله را در دست گرفتم و گفتم:
-سلام خاله، چه خوب که ترخیص شدی.

سری تکان داد و گفت:
-سلام جونم، خوش اومدی.

دست گل را کنار تخت او روی میز گذاشتم و
روی صندلی کنارش نشستم به اطراف نگاهی انداختم.
چشم من به میز گردی کنار اتاق، دقیقاً مقابل تخت خاله افتاد که عکس‌های خانوادگی روی آن چیده شده بود.
کمی آن طرف یک ویترین دیواری با وسایل قدیمی تزیین شده است.
کنار تخت خاله رادیوی چراغی قدیمی که یادم می‌آید در ایام قدیم آقا مرتضی آن را روشن می‌کرد و صدای ساز موسیقی در خانه پخش می‌شد.

خاله گفت:
-ایشالا آخر هفته یه سری میریم شهرستان، با علی حرف زدم؛ می‌خوام تا چشمای من بازه سر و سامون گرفتن علی رو هم ببینم.

علی که کنار ما ایستاده بود،خندید و گفت:
-اِی به چشم، هرچی شما بگی خانم بزرگ.

خاله خندید و گفت:
-خدا را شکر که شما دوتا به هم رسیدید.

نگاهم به علی بود که او هم به من نگاه کرد و گفت:
-آخه بی‌انصافی بود یکی رو خیلی دوست داشته باشی از دستش بدی.

خاله گفت:
-آخر هفته که کاری نداری؟!

سری تکان دادم و گفتم:
-نه اتفاق مطب تعطیل.

خاله نگاهی به علی انداخت و گفت:
-تو اینجا چه کار می‌کنی؟! مگه نمی‌بینی مهمون عزیزی اومده؟! برو تدارکات غذا را ببین.

علی نگاهی به ساعت انداخت و گفت:
-اوه... راست میگی، از ظهر گذشته! حالا میرم و برمی‌گردم.

نزدیک در که شد، برگشت به سمت ما و گفت:
-سارا چی می‌خوری؟!

گفتم:
-هرچی که باشه، اصلاً می‌خوای خودم یه غذا سریع درست کنم؟

علی خندید و گفت:
-حالا وقت زیاد، بذار برای بعداً.

فکری کرد و گفت:
-پس انتخاب پای خودم.

لبخندی زدم و گفتم:
-اره

او که از اتاق بیرون رفت، خاله به پنجره خیره شد و گفت:
-اون روز که مامانت به من زنگ زد، خیلی دلم شکست، تا قبل اون می‌گفتم اتفاق خاصی نیفتاده، تا زنگ زد و هرچی خواست گفت.

میان حرف او رفتم و گفتم:
-خاله مگه چی گفت؟!

به سمت من برگشت و گفت:
:دیگه حالا مهم نیست، به قول معروف این زمین رو خشت نزنیم بهتره، الان که سال‌ها گذشت و منم به خاطر تو و علی از حق خودم گذشتم، با اینکه می‌دونم اون حرفایی که مادرت در مورد علی زد همه تهمت بود.

خم شدن و دست او را گرفتم و گفتم:
-خاله از مامان به دل نگیر، خودت که بابای من رو می‌شناختی.

گفت:
-تا قبل اینکه بفهمم بابات مُرده میگفتم «همش زیر سر اون» اما از وقتی که مُرد چی؟ چرا پا جلو نذاشت؟ اصلاً چرا تو رو بیرون کرد؟

آهی کشید و گفت:
-نه عزیزم، کرم از خود درخت، اون خودش رو به مظلومیت زد و هر کاری آقات خاص کرد؛ مگه میشه یه زن بعد اون همه سال رگ خواب شوهرش رو ندونه؟!

دستم را روی دست او گذاشتم و گفتم:
-ممنون خاله که به خاطر من و علی بزرگی می‌کنی.

لب‌های خود را با آب دهان خیس کردم و ادامه دادم:
-می‌دونی خاله، فقط می‌تونم به تو بگم؛ سال‌ها عشق علی رو تو دلم پرورش دادم، هر روز برای دیدنش لحظه شماری می‌کردم؛ هر کسی اومد تو زندگی من بعد چند روز بیرونش کردم، چون علی مقابل چشم من بود؛ تا اینکه تصمیم گرفتم برای همیشه به عشق او پایبند بمونم و ازدواج نکنم.

خاله سری تکان داد و گفت:
-اصلاً ازدواج نکردی؟!

سر خود را بالا انداختم و گفتم:
-نه خاله، تا پای نامزدی پیش رفتیم، اما تو همون دوران آشنایی به هم خورد.

خاله دست سالم خود را روی دست من گذاشت و گفت:
-خدا جای حق نشسته، جواب دل تو رو داد.

خندیدم و گفتم:
-اما خیلی دیر جواب داد.

نگاهم کرد و گفت:
-هیچ کار خدا بی حکمت نیست، شاید همین موقع زمانش بوده.

سرم را پایین انداختم و گفتم:
-اما خاله من نزدیک پنجاه سالم شده

پوقی کرد و گفت:
-خوب علی هم پنجاه رو رد کرده.

دستی تکان داد و ادامه داد:
-فکر این چیزها رو نکن عزیزم، به آینده که قرار در کنار هم باشید فکر کن.

با دست به کمد زیر ویترین دیواری اشاره کرد و گفت:
-برو در اونجا رو باز کن.

بلند شدم و در بوفه را باز کردم؛ پر از وسایل قدیمی بود که خاله گفت:
-اون آلبوم را بیار.

آلبوم که با جلد چرم مشکی بود را برداشتم و به سمت خاله رفتم؛ گفت:
-ورق بزن تا خاطرات برای تو زنده بشه.

آلبوم را باز کردم، چشم من به یک خانم و آقا افتاد که کنار برج آزادی ایستاده بودند، دست یک دختر بچه در دست آقا و یک دختر دیگر در آغوش خانمی که موهای خود را روی شانه‌هایش ریخته بود افتاد؛ کنار مرد یک پسر بچه ده یا یازده ساله ایستاده بود؛ خاله گفت:
-اون که بغل مادربزرگت مامان تو و اون یکی هم منم، اونم دایی خدا رحمت کرده شماست که مامانت حتی برای مراسم اون هم نیومد.

مکثی کرد و ادامه داد:
-سارا تو واقعا از اونا خبر نداری؟!

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

📚#رمان #خانم_بس
🔺فصل چهارم
🔻قسمت بیستم

چشم‌هایم درد گرفت و همانجا روی کاناپه کمی چشم‌های خود را بستم که به خواب فرو رفت.
با صدای زنگ تلفن چشم باز کردم، نگاهی به صفحه‌ی گوشی انداختم و اسم علی را دیدم.

نفس عمیق کشیدم و تلفن را وصل کردم و گفتم:
-جانم؟

صدای علی در تلفن پیچید:
-الو... سارا خوابی؟! دیرت نشه؟!

تلفن را از گوش خود فاصله دادم و با تعجب گفتم:
-مگه ساعت چنده؟!

همان لحظه چشم من به ساعت افتاد که نزدیک نه صبح بود، بی‌اراده گفتم:
-وای چه خوابی رفتم؟!

علی گفت:
-ساعت خواب، راستی دکتر مامان رو مرخص کرد و ما میریم خونه، آدرس می‌فرستم تو هم بیا اونجا.

لب‌هایم بخنده باز شد، ترخیص خاله یعنی یک قدم نزدیک‌تر شدن من به علی، گفتم:
-واقعا! خیلی خوشحالم کردی.

علی خندید و گفت:
-بله سارا خانم، مرحله اول رو رد کردیم، حالا میریم سر وقت مرحله دوم که خاله انیس.


اسم مامان را که شنیدم ناگهان قلبم فرو ریخت و دلهره به سراغم آمد و گفتم:
-باشه علی جان، من برم آماده بشم، بعد مطب میام سمت شما.

علی گفت:
-سارا...

گفتم :
-جانم

گفت:
-برای کنار تو بودن لحظه شماری می‌کنم.

وجودم لبریز از شادی شد و گفتم:
-منم همینطور.

تلفن را قطع کردم و سریع آماده شدم و به سمت مطب راه افتادم.
وارد مطب که شدم منشی بلند شد و گفت:
-سلام خانم دکتر، روز بخیر

نگاهی به اطراف انداختم چند بیمار بیشتر آنجا حضور نداشتند؛ گفتم:
-سلام، مراجعه کننده‌ها همین چند نفرند؟

نگاهی به دفتر انداخت و گفت:
-نه خانم دکتر، چند نفر دیگه هم هستند، هنوز نیومدند.

گفتم:
-خیلی خب، اگه کسی اومد حضوری نوبت خواست امروز نوبت نده، من کار دارم باید زود برم.

گفت:
-چشم خانم دکتر.

به سمت اتاق راه افتادم و گفتم:
-مراجعه کننده اول رو بفرست داخل.


اکثر مراجعه کننده‌ها باردار بودند و به لطف خدا کار من زود تمام شد و از مطب بیرون زدم.
در مقابل گل فروشی ایستادم؛ وارد که شدم بوی عطر گل‌ها روح من را تازه کرد، چند نفس عمیق کشیدم و گفتم:
-وای چقدر خوبه! مثل اینکه اینجا یه تکه از بهشت!

خانمی از پشت به من گفت:
-بله دقیقاً اینجا بهشت.

به سمت او برگشتم، خانومی خوش برخورد با پیشبندی سبز و یک قیچی باغبانی پشت من ایستاده بود؛ گفتم:
-سلام، روز بخیر

شاخه گل رزی از داخل سطل برداشت و کمی ساقه آن را کوتاه کرد و گفت:
-سلام، روزتون مثل این گل‌ها سبز و خرم.

گفتم:
-ممنون

نگاهی به اطراف انداختم و ادامه دادم:
-خوش به حال شما که روزها با این گل‌ها سر و کار دارید.

نگاهم را به سمت او چرخاندن و با لبخندی گفتم:
-خودتون هم مثل گل‌ها زیبا و دلفریب هستید، امیدوارم عمرتون مثل گل نباشه.

خندید و گفت:
-جان تو سلامت

به سمت پیشخوان راه افتاد و ادامه داد:
-در این دنیای وانفسا، سر و کله زدن با گل‌ها خیلی شیرین و دلپذیرتر از سر و کله زدن با آدماهاست.

پشت پیشخوان ایستاد و گفت:
-هرچند بعضی اوقات سر کله آدم‌ها اینجا هم پیدا میشه.

تبسمی به روی من زد و گفت:
-البته معلومه شما هم مثل این گل‌ها بی‌خار و بی خطر هستید.

سری کج کردم و گفتم:
-ممنون از شما.

شاخه‌های گل که روی میز بود را جمع کرد و گفت:
-یک سری فکر می‌کنند گل‌ها بی‌ارزشند و این موضوع من رو خیلی ناراحت می‌کنه، میدونی گل‌ها هم حس دارند و مهربونی را کاملاً درک می‌کنند.

نزدیک‌تر رفتم و گفتم:
-درک می‌کنم شما چی میگی، منم یه زمانی چند تا گل داشتم هر موقع به اونها آب می‌دادم و باهاشون حرف می‌زدم سر زنده بودند، اما از وقتی سرگرم روزگار شدم تمومشون خشک شدند.

سری تکان داد و گفت:
-بله درست میگی و ای کاش اون‌هایی که فرصت رسیدگی و عشق به گل‌ها را دارند، خریداری کنند گ.

مکثی کرد و گفت:
-حالا فرمایش شما؟

نگاهی به اطراف انداختم و گفتم:
-یه دسته گل قشنگ می‌خوام برای عیادت یک عزیز، از بهترین گل‌ها برای من بذارید.

گفت:
-به روی چشم

با چه عشقی گل‌ها را دسته کرد، یک پاپیون قرمز به دور آن زد و به دست من داد.

نگاهی به دست گل انداختم و با تبسم به سمت او گفتم:
-واقعا خوش سلیقه‌ام هستید، دست شما درد نکنه.

از مغازه که بیرون زدم از روی آدرسی که علی برای من فرستاد راهی خانه آنها شدم.

مثل اینکه به خانه امید خود می‌رفتم؛ تنهایی خیلی سخت است.
میدانی، تنهایی یعنی نشستن کنار پنجره‌ای که هیچ عابری از آن رد نمیشود؛ یعنی صدای خودت را در اتاقی بشنوی که کسی در آن نفس نمی‌کشد.
تنهایی یعنی چای تو سرد شده و یادت نرود که برای دو نفر دم کرده‌ی؛ یعنی گوشی را
برداری و بدانی هیچ پیامی نیست، اما باز نگاهش کنی.
تنهایی گاهی سکوت نیست؛ صدای بلندِ چیزی است که کسی برای شنیدنش نیست.
و بعضی شبها، فقط خودت هستی و سایه‌ای که هم قدم تو شده، بی‌آنکه بپرسد کجا میروی؟

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

📚#رمان #خانم_بس
🔺فصل چهارم
🔻قسمت نوزدهم

لحظه شماری کردم تا بالاخره روز به مدرسه رفتن فرا رسید.
با عجله از خانه بیرون زدم تا ساعت هفت و ربع سر سه راهی که با مریم وعده گذاشتم برسم.
تا رسیدم مریم را دیدم که با عجله به سمت من می‌آید، به سمت او قدم برداشتم که گفت :
-سارا معلومه تو کجایی؟!

گفتم:
-خب دارم میام؟ چی شده مگه؟!

گفت:
-مهدی اومده، تو سر کوچه وایسا تا من برم داخل کوچه.

سری تکان دادم و گفتم:
ف-قط جان من زود تمومش کن.

مشتی به بازوی من زد و گفت:
-باشه انقدر نترس.

همانجا که ایستاده بودم و به خیابان نظارت می‌کردم، ناگهان چشم من به باجه تلفن عمومی افتاد.
تصمیم گرفتم بعد از زنگ خانه به آنجا بروم و تماسی با شماره تلفنی که دارم بگیرم.

نگاهی به داخل کوچه انداختم، دیدم مریم در مقابل مهدی ایستاده.
قد او تا زیر چانه مهدی است، چشم‌های مریم ناراحت بود و با غم صحبت می‌کرد.
کمی با دقت نگاه انداختم، احساس کردم بحثی میان آنها رخ داده.
همان لحظه کسی از پشت به من زد و گفت:
-تو چرا اینجا ایستادی؟ برو مدرسه.

رعشه‌ای به اندام من افتاد، آب گلوی خود را قورت دادم و به سمت او برگشتم؛ دیدم خانم مهدوی معلم دینی ما در مقابل من ایستاده.

هنوز متوجه داخل کوچه نشده بود، دستی به مقنعه خود کشیدم و گفتم:
-اجازه خانم، اِ... اینجا خونه دوستم.

کنار در که ایستاده بودم، اشاره کردم و گفتم:
-زنگش رو زدم الان میاد، شما برید ما هم حالا راه می‌افتیم پشت سرتون.

نگاه چپی به من و بعد به در کرد و گفت:
-زود اومدید.

مقابل در ایستادم و مثل اینکه در می‌زنم گفتم:
-چشم الان میایم.

کمی دور شد، اما دوباره به سمت من برگشت من خودم را با در مشغول کردم تا از خیابان عبور کرد و دیگر او را ندیدم.

وارد کوچه شدم و گفتم:
-مریم بدو بریم، خانم مهدوی من رو دید؛ خیلی خدا دوستمون داشت که داخل کوچه رو نگاه نکرد.

مریم دستی به گونه خود زد و گفت:
-خاک بر سرم، مطمئنی متوجه نشد؟!

گفتم:
-من خونه سر کوچه رو نشونش دادم و گفتم «خونه دوستم، الان میاد»؛ اما از کجا معلوم یه وقت الان دوباره سر نرسه؟ مریم جون مادرت بیا بریم.

مریم نگاهی به مهدی کرد و گفت:
-من دیگه رفتم، خداحافظ...

هر دو با عجله از کوچه بیرون زدیم و به راه خود ادامه دادیم، هنوز قلبم مثل قلب یک گنجشک می‌کوبید، دست‌های من یخ زده بود و پاهای من می‌لرزید.

کمی از کوچه دور شدم، نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-وای مریم، خدا بخیر کرد؛ وگرنه چه آشوبی برامون به پا می‌شد.


مریم سری تکان داد و گفت:
-آره، می‌دونم دستت درد نکنه که حواست بود.

چشم من به باجه تلفن آن سمت خیابان افتاد وگفتم:
-بگذریم، حالا که بخیر گذشت؛ راستی من یه شماره تلفن پیدا کردم، زیر جزوه‌های علی بود، به نظرت برگشتنی برم یه زنگ بزنم ببینم خونه خودشون؟ جواب میده یا نه؟

مریم گفت:
-اما سارا اینجا که نمی‌شه؛ دقیقاً روبروی مدرسه است؛ اگه کسی ببینه‌ بره گزارش بده بدبخت میشیم.

حرف او منطقی بود، سرم را پایین انداختم و گفتم:
-میگی چیکار کنم؟!

گفت:
-خیابون بغلی یکم که بری جلوتر یه باجه تلفن عمومی هست، به نظر من اونجا برو زنگ بزن، حداقل یکمی از محیط مدرسه دوره.

گفتم:
-او... کلی راه تا خیابون بغلی، دیر کنم پدرم رو در میارند، همین دیروز گیر داده بودن چرا دیر کردی؟ بازم خدا رو شکر این جشن به دادم رسید.

مریم شانه بالا انداخت و گفت:
-نمی‌دونم هرجور خودت می‌دونی، اما عقل من میگه کار درستی نیست.

گفتم:
-چطور وقتی به آقا مهدی‌تون قرار میذارین تو کوچه بغلی کارت درستی؟ اما من حالا می‌خوام یه زنگ بزنم کار درستی نیست.

مریم گفت:
-وا... سارا! این چه جور برخوردی؟ خب من صلاح خودت رو می‌گم، اصلا هر کاری می‌خوای بکن.

به روبرو خیره شدم و گفتم:
-برگشتنی میرم زنگ میزنم، اگر کسی دید میگم دارم زنگ می‌زنم خونه‌ی خواهرم یا خونمون، بالاخره یه بهونه پیدا می‌کنم؛ اینجوری زودم به خونه میرسم، نمی‌تونم الکی راهم رو دور کنم.

گفت:
-صلاح کار خویش خسروان داند.

وارد حیاط مدرسه که شدیم همه صف بسته بودند تا به کلاس‌های خود بروند.

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

📚#رمان #خانم_بس
🔺 فصل چهارم
🔻قسمت هجدهم

بالاخره زنگ خورد و خانم قبل اینکه از کلاس بیرون برود به سمت من آمد و گفت:
-جلسه بعدی با والدین میای مدرسه.

به دنبال او دویدم و گفتم:
-اجازه خانم غلط کردم، به خدا اگه مامان یا بابای من بیاند مدرسه دیگه اجازه ادامه تحصیل به من نمیدند.

به هق هق افتادم و گفتم:
-به خدا با سختی اونا رو راضی کردم درس بخونم؛ جون عزیزتون این سری من رو ببخشید.

سری تکان داد و گفت:
-فقط همین یه بار، اونم فقط به خاطر اینکه درست خوبه، برو پی کارت.

در حین گریه، لبخند روی لب‌های من نشست و گفتم:
-دمتون گرم خانم.

او رفت ومن به سمت مریم که کیف من را با خود می‌آورد رفتم.
کیفم را از او گرفتم و مریم گفت:
-دستت رو‌ ببینم.

دستم را به او نشان دادم و او گفت:
-وای چه محکم زده بی وجدان!

گفتم:
-به جهنم همین که نباید با مامانم بیام کافیه.

از مدرسه بیرون زدیم، مریم مدام به این طرف آن طرف چشم می‌انداخت؛ خندیدم و گفتم:
-دنبالش می‌گردی؟

گفت؛
+آره سارا یعنی میادش؟!

شانه بالا انداختم گفتم:
-چه می‌دونم.

در همان لحظه موتوری با سرعت از کنار ما گذشت و گوشه‌ی همان کوچه ایستاد.
دست مریم به سمت دست من آمد، دست او را گرفتم یخ کرده بود و مثل بید می‌لرزید؛
آرام گفتم:
-مریم نترس، برو من اینجا مواظبم کسی نیاد .

او به سمت کوچه رفت ومن سر کوچه کشیک می‌دادم.
گاهی به داخل کوچه نگاهی می‌انداختم و می‌دیدم، مریم و مهدی با چه عشقی به هم نگاه می‌کنند.
آخ هر بار با دیدن این صحنه دلم برای علی می‌لرزید.
ناگهان پیرمردی را دیدم که به سمت کوچه می‌آمد.
با عجله به داخل کوچه به سمت آنها دویدم و گفتم:
-مریم بریم، یکی داره میاد.

من و مریم به راه افتادیم و مهدی موتور را روشن کرد و با سرعت از کوچه خارج شد.

گفتم؛
-مریم چی می‌گفت؟

خنده روی لب او نقش بست، خندیدم و گفتم:
-هان، قند تو دلت آب شد!

مشتی به بازوی من کوبید و گفت:
-کوفت...

گفتم:
-بعد کوفت، بگو چی می‌گفت؟!

گفت:
-می‌خواد امروز به مامان و باباش بگه من رو می‌خواد نه اونی که اونو انتخاب کردند.

دست من را محکم گرفت و گفت:
-سارا خیلی می‌ترسم.

گفتم:
-ترس به دلت راه نده، آخرش که باید گفته بشه.

گفت:
-اره میدونم، اما قشقرقی داره که خدا میدونه.


نزدیک سه راهی که رسیدیم، باید از مریم جدا میشدم، مریم رو به من گفت:
-سارا فردا ساعت هفت و ربع همین جا وعده، قرار بیادش.

گفتم:
-میام، ولی این دیدنا رو کمتر کنید؛ مریم من فقط میترسم از مدرسه اخراج بشیم.

گفت:
-اگه میترسی نیا، خودم یه کاریش میکنم.

گفتم:
-نه بابا، میام به دل نگیر، فعلا من رفتم تا مامانم پا پیچم نشده کجا موندی.

از مریم جدا شدم و تمام فکر من به دنبال آدرس و نشانی از علی بود.

به خانه که رسیدم، سهیلا در را باز کرد؛ گفتم:
-سلام، چه خبر؟

گفت:
-سارا چقدر دیر کردی؟ بابا به خونت تشنه است.

وارد که شدم، دیدم مامان در کنار بابا و سمیرا یک طرف سفر نشسته‌اند، گفتم:
-سلام.

بابا سر خود را بالا آورد و با ابروهای که شبیه بال‌های کلاغ شده بود به من نگاه کرد وگفت:
-چرا دیر کردی؟

نزدیک رفتم وگفتم:
-به خدا آقاجون مراسم داشتیم.

سر تکان داد و مثل یک شیر غرید و گفت:
-غلط کردند که مراسم رو تا بعد زنگ خونه ادامه دادند، فردا میام مدرسه.

نگاهی به همه کردم، با این جمله دست و پاهای من یخ کرد و گفتم:
-نه اقاجون، سر وقت زنگ خورد؛ من مامور تدارکات شده بودم، کارم طول کشید.

قدمی به جلو برداشتم، سرم را خم کردم و چشم‌های خود را کمی کوچک کردم و ادامه دادم:
-به خدا تموم تلاشم رو کردم کارم زود تموم بشه و بیام.

مامان پشت حرف من را گرفت و گفت:
-خیلی خب برو لباس عوض کن و بیا، دیگه غذا نداریم.

با عجله به سمت انباری که اتاق من شده بود رفتم و بدون مکث فرم خود را تعویض کردم و کنار بقیه دور سفره نشستم.

شتاب زده چند قاشق پلو عدس خوردم، بشقاب خود را برداشتم و گفتم:
-ممنونم.

بلند شدم که بابا گفت:
-چرا انقدر هولی.

ایستادم و گفتم:
-اِ... آقاجون خیلی درس و مشق دارم، برم بنویسم.

مامان که بشقاب خود را در بشقاب بابا می‌گذاشت، گفت:
-شستن ظرفهای ظهر با تو، اول اونا رو بشور و بعد برو.

بشقاب‌ها را از او گرفتم و گفتم:
-چشم.

با عجله شروع به شستن ظرف‌ها کردم که سهیلا کنار من ایستاد وگفت:
-چی شده سارا، هر کی رو گول بزنی، من رو نمیتونی گول بزنی.

نگاهش کردم‌ وگفتم:
-به خدا هیچی، بعد تعطیلی فردا امتحان دارم، باید بشینم بخونم.

شانه‌‌ی بالا انداخت وگفت:
-خودتی، نمیخوای بگی، نگو.

او رفت و من بازهم به فکر فرو رفتم تا یک ادرس و یا شماره از علی پیدا کنم.


دست خود را با دامنم خشک کردم و به انباری رفتم و در را پشت سر قفل کردم.

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

📚#رمان #خانم_بس
🔺فصل چهارم
🔻قسمت هفدهم

کنار مریم روی نیمکت نشستم و او شروع به نامه نوشتن برای مهدی کرد.
تمام که شد از دست او کشیدم و شروع به خواندن کردم:
-سلام مهدی، لطفاً تا قبل از مشخص شدن همه چیز دیگه سر راه من پیدات نشه خودت که بابای من را می‌شناسی پس برای من دردسر درست نکن.

به اون نگاه کردم و گفتم:
-مریم این چیه نوشتی؟!

سرش پایین بود و گفت:
-مگه چی نوشتم؟ می‌خوام برای من مشکل پیش نیاد.

گفتم:
-این نامه رو نده بهش گناه داره.

نامه را از دست من کشید و گفت:
-اتفاقا باید بهش بدم که بدونه من چشمی به اون ندارم.

لبخند کج روی لب‌های خود نشاندم و گفتم:
-چشمی بهش نداری؟!

نگاه چپی به من انداخت و گفت:
وا... سارا...

گفتم:
-عزیزم درکت می‌کنم؛ اما اینجوری دیگه نمی‌بینیش، اگه واقعاً دوستش داری با این نامه اذیت میشه.

نگاهی به من کرد و گفت:
-تو چطوری من رو درک می‌کنی؟!

نفس عمیقی کشیدم وگفتم:
-هی... چی بگم؟ منم یه پسرخاله دارم که عاشق من شده، اما تهران زندگی می‌کنه؛ من نمی‌تونم اون رو ببینم.

به سمت او نگاه کردم و گفتم:
-می‌دونی مریم از دیروز تا حالا حسرت تو رو می‌خورم که عشقت میاد از دور ببیندت.

مریم خندید و گفت:
-اِی کلک، پس تو هم آره.

گفتم:
-آره، اما وضع من از تو بدتره‌.

گفت:
-چرا؟

گفتم:
-برای مراسم خواهرم که علی با خانواده‌اش اومده بودند، علی اومد داخل آشپزخونه من داشتم شربت می‌ریختم؛ اونجا به من گفت «چه خوشگل شدی» از قضا بابام پشت سرش ایستاده بود و همه رو شنید، نمیدونی چی بی‌آبروگی درآورد.

آهی کشیدم و ادامه دادم:
-هی... خانواده خالم رفتند و پشت سرشون رو نگاه نکردند.

نگاهش کردم و گفتم:
-اخ مریم، نمی‌دونی چقدر دلم می‌خواد یه بار دیگه ببینمش.

گفت:
-براش نامه بنویس، اگه نمی‌تونی پست کنی من می‌برم پست می‌کنم.

خندیدم و گفتم:
-به کدوم آدرس؟ من هیچی از اونا ندارم.

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

📚#رمان #خانم_بس
🔺فصل چهارم
🔻قسمت شانزدهم

دبیر علوم به کلاس آمد، همه بلند شدیم، او پشت میز خود نشست و نگاهی به جمع بچه‌ها کرد، به من و مریم اشاره کرد وگفت:
- شما دوتا، برید حیاط کمک.


گفتم:
-اجازه خانم، ما!

گفت:
-اره زود باشید.


از کلاس بیرون زدیم و به جمع بچه‌ها که کنار حیاط ایستاده بودند پیوستیم.

یکی پرچم‌ها را با نخ به طناب می‌بست، دیگری بادکنک‌ها را از درخت‌های بی‌برگ آویزان می‌کرد.

من و مریم با خوشحالی کنار بچه‌ها ایستادیم، یکی از بچه‌ها گفت:
- اجازه خانم باد میاد همه‌شون، پخش میشند.

خانم پرورشی گفت:
-یعنی چی؟ محکم ببیند، مگه باد که میاد، انقلاب نمیشه!

همه از شوخی خانم پرورشی خندیدند.
او به سمت ما آمد گفت:
-الان که زنگ خورد و همه اومدند داخل حیاط، صف‌ها رو مرتب می‌کنید.

هوای سرد باعث شده بود نفس‌های ما بخار کند.
مقنعه‌ خود را تا زیر چانه بالا کشیدم.
کفش‌های من روی آجرها تق‌تق می‌کرد.

در همان لحظه خانم پرورشی سوتی زد وگفت:
-بچه‌ها ساکت، چه خبره؟

نگاهی به همه‌ی ما کرد وگفت:
-نگاه کن مثل جوجه تیغی توی خودشون جمع شدند؛ الان بهترین جشن ما ایرانی‌هاست، همه کمک کنید.


به سمت بلندگو رفت، صدای خش‌خش آن در فضای حیاط پیچید و بعد سرود جمهوری اسلامی پخش شد و همزمان زنگ تفریح خورد.

رو به مریم گفتم:
-من از این طرف صف‌ها رو مرتب میکنم، تو هم از اون طرف شروع کن.

صدای قرآن که دانش‌آموز کلاس دومی میخواند از بلندگو پخش شد، همه به احترام قرآن ساکت ایستاده بودند، که خانم مدیر پشت میکروفون ایستاد.

چند ضربه به آن زد وگفت:
-یک، دو، سه.

میکروفون سیم‌ی دارد که یک بار صدا آن قطع میشد و یکبار وصل میشد.

خانم مدیر دستی به آن زد وگفت:
-بلاخره درست شد.

صدای خنده‌ بچه‌ها در حیاط پیچید و او شروع به حرف زدن کرد:
-سلام.

صدای همه‌ی دانش آموزان یک صدا در فضا پیچید:
-سلام...

او بعد کمی سکوت گفت:
-این روز بزرگ رو به همه‌ی شما تبریک میگم، بلاخره حق بر باطل پیروز شد.

مکثی کرد وگفت:
-دیو چو بیرون رود فرشته در آید.

همان موقع دسته‌ی از بچه‌ها بالای صف ایستادند و صدای آهنگ از دفتر پخش شد و آن‌ها شروع به خواندن سرود کردن:
بوی گل و سوسن و یاسمن آید
عطر بهاران کنون از وطن آید.

نوبت دکلمه کلاس ما که شد، خانم پرورشی از پشت بلندگو گفت:
-به افتخار کلاس پیش دانشگاهی صلواتی بفرستید.

دست‌های من از سرما و استرس می‌لرزید.
آرام بالا رفتم و متنی که روی کاغذ نوشته بودم را شروع به خواندن کردم:
-بهمن، ماه پیروزی خون بر شمشیر است.

صدایم در بلندگوی کمی خش دارد، ولی ادامه دادم:
-ماهی که در آن، زمستانِ سکوت، به بهارِ فریاد بدل شد و دست‌های خالی، دیوارهای کهنه را فرو ریخت؛ بهمن، ماه رستاخیز واژه‌هاست؛ماه آب شدن برف‌ها و روییدن لاله از هر قطره و هنوز، هر سال، در ۲۲ بهمن،خیابان‌ها نفس می‌کشند و تاریخ، دوباره وطن را به یاد می‌آورد.

بچه‌ها برای من دست زدند و یکی از بچه‌های کلاس پایین‌تر داد زد:
-آفرین!

خانم پرورشی از پشت جایگاه برای من دستی زد، احساس کردم آدم معروفی هستم که همه تشویقم می‌کنند.

از جایگاه پایین آمد و از نوار کاست آهنگی انقلابی پخش شد.
نزدیک مریم ایستادم، او برای من دستی زد وگفت:
-نه باریکلا، ترشی نخوری یه چیزی میشی.

ناگهان صدای آهنگ از ضبط به شکل بدی پخش شد.
همه به مدیر نگاه کردیم، خانم با مدادی در سوراخ‌های نوار چرخاند و آن نوار مشکی رنگ که به هم گوریده بود را جمع کرد و مجدد سرود را پخش کرد.

به سمت آسمان نگاه کردم، آسمان خاکستری، که هر لحظه امکان دارد باران بگیرد.
پرچم‌ها تکان می‌خورد، بادکنک‌ها می‌‌لرزیدند. یکی‌ از آنها ترکید و صدای باب آن در فضا پیچید.

خانم ناظم گفت:
- بچه‌ها آروم!

ساناز قیصری خندید وگفت:
-خانم، صدای انفجار نور بود...

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

📚#رمان #خانم_بس
🔺فصل چهارم
🔻قسمت پانزدهم

دوشا دوش علی از اتاق خاله بیرون آمدیم و سوار ماشین شدیم، سوز و سرما تا مغز استخوان ادم نفوذ میکند، علی گفت:
-با این سرمای شدید فردا هوای شهر خیلی آلوده میشه.

گفتم:
- همین حالا هم معلومه هوا آلودست.


سوار ماشین که شدیم، علی چراغ جلوی ماشین را روشن کرد و به صندلی تکیه داد و‌گفت:
-خب، خانم خانما دیدی مامان من چقدر با این موضوع راحت کنار اومد.

نگاهش کردم، چشم‌های عسلی او غرق تماشای من بود، محو آن نگاه شدم، دلم می‌خواست خودم را به موج چشم‌های او بسپارم تا غرق عشق او شوم.

هنوز بهداو نگاه می‌کردم که کمی جلو آمد و دست خود را روی دست‌های من گذاشت و گفت:
-سارا اینبار هیچ کس نمی‌تونه تو رو از من بگیره.

چقدر حرف‌های او شیرینی بود، مثل یک لالای من را خواب عشق او کرد؛ سرم را به صندلی تکیه دادم و اشکی از گوشه‌ی چشم من جاری شد و گفتم:
-علی قول دادی.

لب‌های من شروع به لرزیدن کرد و‌گفتم:
-من دیگه از ریسمون سیاه و‌سفید می‌ترسم.

علی کامل به سمت من برگشت و دست خود را روی گونه‌ی من کشید و گفت:
-من به تو قول میدم، دیگه اینجوری اشک نریز من تاب گریه‌های تو رو ندارم.

دست گرم و بزرگ مردانه‌ی او تمام گونه‌ی من را پوشاند، دستم را بالا آوردم و روی دست او گذاشتم و گفتم:
-ممنونم.


کمی به سمت من خم شد و اولین بوسه‌ی عشق را به سر من زد و گفت:
-قربونت برم، تازه پبدات کردم.


چشم‌های خود را بستم، دلم نمی‌خواست ثانیه‌ها بگذرند، دوست داشتم زمان در همین لحظه بایستد و من گرمای دست‌های علی را برای همیشه حس کنم.

چند ثاینه که گذشت، علی گفت:
-سارا بریم دیگه؟ مامان تنهاست و‌من باید برگردم، هر چند اصلا دلم نمی‌خواد از تو جدا بشم.

گفتم:
- منم دلم نمی‌خواد از تو جدا بشم، اما چاره‌ای نیست باید بریم.

به خانه که رسیدم بی‌معطلی به حمام رفتم تا خستگی از بدن من بیرون برود.

در مقابل آینه ایستادم و نگاهی به خود انداختم.
لبخندی زدم و گفتم:
-سارا زندگی تو تازه شروع شد.

از اینکه خاله و علی را پیدا کردم خیلی خوشحال بودم، دست‌های خود را در هم گره کردم و مثل یک دختر بچه پایین و بالا پریدم و به صدای بلند فریاد زدم:
-آخ جون، من چقدر خوشبختم، خدا جون ممنونم که کمکم کردی.

قادر به کنترل کردن خودم نبودم؛ در حین بالا و پایین پریدن و خندیدن، گریه می‌کردم و تا توانستم با صدای بلند فریاد زدم، آنقدر فریاد زدم که دیگر نفسم بند آمد و لبه‌ی تخت نشستم.
روح و روان من آرام گرفت بود، مثل اینکه آن کوله بار غم و غصه را یک نفر از روی دوش من برداشته‌ است.

به سمت کاناپه راه افتادم و خود بر روی آن رها کردم.
چشم من به قهوه‌های خشک شده روی سرامیک که داخل آشپزخانه ربخته بود، افتاد.
بعد از مدت‌ها یک انرژی مضاعفی به سراغ من آمد و همه جا را تمیز و مرتب کردم.
یک فنجان قهوه ریختم و خودم را بعد از یک روز سخت و پرتنش روی مبل رها کردم و گفتم:
-آخ چقدر خوبه همه چیز آرام و بی سر و صدا پیش بره.

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

یک استکان به دست من داد و یک استکان هم مقابل دهان خاله گرفت؛ خاله سر خود را پایین انداخت، احساس کردم غمی در چهره او نشسته، گفتم:
-خاله پس بخور.

آهی کشید و گفت:
-میخورم.

علی کنار او روی صندلی نشست گفت:
-الان من میذارم دهن مامان مریم قشنگم.

شیرینی را قطعه‌های کوچکی کرد و در دهان او گذاشت و گفت:
-سارا تو هم بخور.

نگاهم به خاله بود، صورت سفید و پنبه‌ای او پر از چروک شده بود و چشم‌های درشتش دیگر رمق گذشته را نداشت.

گازی به شیرینی زدم، احساس آرامشی داشتم اما در کنار آن شدیداً خسته بودم؛ برای همین روبه علی گفتم:
-من امشب میرم خونه تا یه دوش بگیرم و صبح برم مطب، اما بعدش حتما میام از این طرف.

علی گفت:
-اتفاقاً منم میخواستم بگم تو برو خونه استراحت کن، من دیگه جای کاری ندارم.

نگاهی به خاله انداختم وگفتم:
-خاله جون با من کاری نداری؟

سری بالا انداخت و‌گفت:
-نه، برو به امید خدا، ایشالا مرخص که شدم باید بیایی با خودم زندگی کنی، باشه؟

دست او را با مهربانی فشردم و‌گفتم:
-چشم، من از خدا می‌خوام کنار شما باشم، خسته شدم از تنهای.

خاله آن دست سالم خود را به دور گردن من انداخت و‌گفت:
-بمیرم برات که چقدر سختی کشیدی.

بوسه‌ای به گونه‌ی او زدم و از روی تخت بلند شدم و گفتم:
-خدا نکنه خاله جون، ایشالا که سالها کنار ما باشی.

علی گفت:
-سارا با ماشین من برو، من نیاز به ماشین ندارم.

سری بالا انداختم و گفتم:
-نه، با تاکسی میرم شاید نیازت شد.

خاله نگاهی به علی انداخت و گفت:
-مادر سارا رو ببر و‌ برگرد، من که حالا خوبم.

علی گفت:
-راست میگه مامان، سارا بیا تا ببرمت و زود برگردم.

بوسه‌ی به گونه‌ی خاله زدم و از او جدا شدم.

ادامه دارد...

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

سلام دوستان همیشگی که در غم و شادی من شریک بودید.
چند وقتی از این فضا دور بودم و حالا که مجدد برگشتم نیاز به حمایت شما دارم؛ ری‌اکشن‌های شما فقط یه عدد نیست؛ به دیده‌ شدن پست و رشد کانال کمک می‌کنه.
اگر داستان‌های من را دوست دارید؛ ممنون میشم یه ری‌اکشن بزنید.
حضور و همراهی‌تون برای من ارزشمنده ❤️🙏

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

📚#رمان #خانم_بس
🔺فصل چهارم
🔻قسمت سیزدهم

ماشین را گوشه‌ای از خیابان پارک کردم و پیامی برای علی نوشتم:
-علی من دارم وارد بیمارستان میشم.

دست گل و جعبه شیرینی را برداشتم و از ماشین پیاده شدم، باران شدت بیشتری گرفته بود، با عجله به سمت بیمارستان رفتم و تا سرما نخورم.

به پشت در اتاق خاله که رسیدم، مکثی کردم، نگاهی به تلفن خود انداختم خبری از علی نبود، کمی سست شدم تا از رفتن به دیدن خاله مطمئن شوم؛ که همان موقع خانم پرستاری نزدیک امد و گفت:
-شما با بیمار این اتاق کار دارید.

سرم را از روی صفحه‌ی تلفن بالا آوردم و گفتم:
-بله.

گفت:
-رفتند برای عکس.

تبسمی به روی لب‌های من نشست و گفتم:
-ممنونم.

شماره علی را گرفتم، تک بوقی که خورد او جواب داد:
-سارا مامان رو آوردم برای عکس از لگنش.

گفتم:
-سلام، علی به خاله گفتی من اومدم.

شادی در صدای او موج می‌زد و گفت:
-نگفتم کی میخواد بیاد، اما بهش گفتم« یه‌ عزیزی قرار بیاد به دیدنت».

گفتم:
-نگفت کیه.

گفت:
-چرا یکم سوال پیچم کرد و من گفتم باید منتظر بمونه.

مکثی کرد و بعد چند ثانیه گفت:
-سارا ما داریم میاییم، صدام زدند.

دسته گل و جعبه شیرینی را روی صندلی کنار خود گذاشتم و چشم به راهرو دوختم، تا اینکه علی از آسانسور بیرون آمد ویلچر خاله را هدایت می‌کرد.

چشم به علی دوختم که با اشاره به من فهماند از ان‌جا دور شوم.

جعبه شیرینی و گل را برداشتم و کمی از اتاق خاله فاصله گرفتم؛ دلیل این برخورد علی را نمی دانستم، دل نگران شروع به قدم زدن کردم تا اینکه تلفنم زنگ خورد، سریع وصل کردم که علی گفت:
-سارا حالا بیا.

گفتم:
-مطمئنی؟

گفت:
-اره بابا بیا.


به سمت اتاق راه افتادم، احساس می‌کردم تمام رهگذران داخل راهرو به من نگاه میکنند.
برای من زمان ایستاده بود و تنها صدای که می‌شنیدم صدای قدم‌های خودم بود.
پشت در اتاق ایستادم، چند نفس عمیق کشیدم و‌ در زدم.
علی گفت:
-بفرمایید...

در را باز کردم و درحالی که پاهای من میلرزید، وارد اتاق شدم.
چشم خاله که به من افتاد رو‌ به علی گفت:
-این مسخره بازیا چیه؟

نزدیک رفتم و شیرینی و گل را روی میز قرار دادم، علی کنار من ایستاد و گفت:
-مگه نمی‌خواستی زن بگیرم، من انتخاب خودم رو کردم.

خاله نگاهی به من انداخت و گفت:
-من که میدونستم شما دوتا یه کاسه‌ی زیر نیم کاسه دارید، اما چیزی نمیگید.

مکثی کرد و اینبار گوی میخواست من را به چشم خریداری نگاه کند، از فرق سر تا انگشت پای من را برانداز کرد و گفت:
-وگرنه دکتر رو چه به پرستاری.

علی لبه‌ی تخت نشست و گفت:
-حالا عروست رو پسند کردی؟

خاله پشت چشمی نازک کرد و گفت:
-من نه سر پیازم و نه ته پیاز، علف باید به دهن بزی شیرین بیاد.

علی نگاهی به من انداخت و در همان حال گفت:
-من انتخاب خودم رو کردم.

خاله آهی کشید و گفت:
-مبارکه.

در چشم‌های علی برق شیطنتی درخشید و گفت:
-حالا نمی‌خوای با عروست بیشتر آشنا بشی؟

از کنار خاله بلند شد، به من اشاره کرد و گفت:
- تو بشین.

لبه‌ی تخت نشستم و علی گفت:
-مامان خوب نگاهش کن.

خاله به من نگاه کرد و علی گفت:
-مامان یه خبر دیگه هم برات دارم.

خاله سریع نگاه خود را به سمت علی چرخاند و گفت:
-چه خبری؟! نکنه...

حرف خودش را نیمه تمام رها کرد و چشم به من دوخت و گفت:
-علی بگو ببینم.

علی خم شد و دست خاله را روی دست من گذاشت و گفت:
-میدونی اسم عروست چیه؟

خاله همانطور که به من نگاه می‌کرد، سری بالا انداخت و علی گفت:
-سارا؛ حالا میدونی اسم مامانش چیه؟

خاله مثل اینکه یک چیزهای دستگیرش شده باشد، نگاه خود را میان من و علی چرخاند و گفت:
-چیه؟!

علی گفت:
-انیس.

دهان خاله نیمه باز ماند و چشم‌هایش از کاسه بیرون زد و گفت:
-اسم باباش چیه؟

علی گفت:
-یونس.

خاله با همان حالت نگاهم کرد و گفت:
-تو...تو... دختر انیس....

تبسمی به روی او زدم و گفتم:
-اره خاله جون.

اشک از چشم‌های من جاری شد و او را محکم در آغوش کشیدم و گفتم:
-آخ که چقدر دلم برات تنگ شده بود؛ نمیدونی از دیشب که اومدم کنار شما چند بار می‌خواستم محکم بغلت کنم.


خاله از من جدا شد و ناباورانه گفت:
-واقعا سارای؟!

گفتم:
-اره.


اشک از گوشه‌ی چشم او جاری شد و گفت:
-انیس کجاست؟

علی گفت:
-قصه مفصلی داره، منتظریم از روی این تخت بلند بشی و بریم خونه‌ی خاله و سارا را برای من خواستگاری کنی.

خاله گفت:
-وا...! چه حرفا! اون ب
نباید بیاد عیادت خواهرش.

گفتم:
-خاله از دیدن من خوشحال نشدی؟!

با آن دست سالم خود، دست من را گرفت و گفت:
-چرا قربونت برم، ولی هنوز باورم نشده؛ تو کجا بودی؟ چند وقت با هم هستید؟ چرا زودتر نگفتید؟

علی صندلی را نزدیک کشید و کنار من نشست و گفت:
-مامان کلا منم چند روز سارا رو پیدا کردم.

نگاهی به من انداخت و باخنده گفت:
-باورت میشه توی خیابون...

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

📚#رمان #خانم_بس
🔺 فصل چهارم
🔻قسمت دوازدهم

آسمان پاییزی حال و هوای دیگری دارد، نم‌دار و سرد است.
در حیاط بیمارستان روی برگ‌های زرد و نارنجی زیر که چکمه‌های من خش‌ خش می‌کردند شروع به قدم زدن کردم.

ساعت را روی گوشی‌ خود چک کردم، نزدیک اذان ظهر است و علی باید تا حالا میرسید‌.

دل در دلم شور می‌زد؛ مجدد شماره او را گرفتم که گفت:
-سارا رسیدم.

نگاه به در آهنی ورودی بیمارستان دوختم؛ چند قدم دیگر جلو رفتم و پشت نیمکت‌های نمناک حیاط ایستادم.
بوی خاک خیس و برگ‌های پوسیده، بوی غم و انتظار می‌داد.
مجدد ابرها در آسمان به بهم پیوستند و قطره‌های‌ باران دوباره شروع به باریدن کردند.
قطره‌های ریز و سرد روی صورتم می‌نشست.
این سرما و نم باران ملایم، کمی از تب دلواپسی‌ام را کم کرد.
به دیوار آجری تکیه دادم و چشم از در ورودی برنداشتم.
آسمان خاکستری بود و من فقط یک چیز می‌خواستم؛ دیدن علی، مطمئن شوم که حال او‌ خوب است.

همانطور که به در نگاه می‌کردم ناگهان چشم من به یک آشنا افتاد.
از دیوار جدا شدم و به سمت او دویدم و گفتم:
-معلوم تو کجا رفتی؟ چرا انقدر دیر کردی؟

علی شانه‌های من را گفت وگفت:
-اروم باش، برات توضیح میدم.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-وایی علی‌ از دست تو، بگو ببینم چی شد؟

راه افتاد وگفت:
-هیچی بابا، کلانتری شلوغ بود، تا اون موقع که زنگت زدم داخل بودم، تلفنم رو تحویل داده بودم؛ تا اومدم بیرون زنگت زدم.

به دنبال او راه افتادم وگفتم:
-علی چی شد؟

به سمت من برگشت، مجدد شانه‌های من را گرفت وگفت:
-عزیزم چرا انقدر نگرانی، به خدا هیچی نشد، اون مردتیکه یکم سوسه اومد، اما من به خاطره اینکه به تو قول داده بودم، فقط سکوت کردم؛ دیگه جناب سروان باهاش حرف زد و همه چیز اوکی شد.

مکثی کرد و گفت:
-سارا به خدا اگه به تو قول نداده بودم، بلایی سرش می‌آوردم که مرغای اسمون به حالش گریه کنند.

لبخندی روی لب‌های من نقش بست وگفتم:
-بگو جون سارا.

گفت:
-به جان تو که عزیزترینی برای من.

اشک در چشم‌های من جمع شد، دستی به صورت خود کشیدم وگفتم:
-راستی دکتر اجازه داد که به خاله بگیم.

دست‌های خود را به هم کوبید وگفت:
-اخ‌جون، چقدر خوب شد؛ حالا چطوری بهش بگیم؟

گفتم:
-من برم یه دست گل بخرم و بیام، شیرینی هم می‌گیرم.

علی سری تکان داد وگفت:
-منم میرم مامان رو آماده کنم.

خندیدم وگفتم:
-پس من رفتم.

دست در جیب خود کرد، کلید ماشین رو به من گرفت وگفت:
-اون طرف خیابون پارک کردم،‌ با ماشین برو.

کلید رو گرفتم وگفتم:
-فعلا من رفتم.



علی نفس‌ نفس‌ زنان به دنبال من آمد گفت: -سارا، مراقب خودت باش.

نگاهش کردم؛ زیر چشم‌هایش گود افتاده بود. معلوم بود هم خسته است، هم دلواپس. گفتم:
-برو داخل، خاله حتماً منتظره.

علی سرش را تکان داد، اما مکث کرد، گفت:
-باشه، زود برگرد.

دستم را روی بازوی سرد او گذاشتم گفتم:
-تو برو پیش خاله، من گل میخرم، میام.

از محوطه بیمارستان بیرون آمدم، خیابان خلوت شده بود و باران پاییزی نم‌ نم می‌بارید.
ماشین علی را دقیقا آن طرف خیابان به چشم من خورد.
سوار شدم و روبه روی اولین گل‌فروشی که سر خیابان بود ایستادم.
پیاده شدم و در آهنی‌اش را هل دادم.
زنگ کوچکی بالای در صدا داد.
بوی گل به صورتم خورد؛ بوی خاک نمناک، ساقه‌های تازه و برگ‌های خیس.
بوی پاییز بیرون با بوی بهار داخل قاطی شد. یک لحظه ایستادم و نفس کشیدم.
بوی گل‌های مریم و نرگس مشامم را پر کرد.

چشم باز کردم، داخل مغازه پر از رنگ بود. سطل‌های فلزی کنار هم چیده شده بودند.

تبسمی زدم و گفتم:
- نگاه کن در هر کدام، دسته‌ای زندگی می‌کنند.
داوودی‌های زرد و بنفش، رزهای صورتی و سفید، میخک‌های قرمز، آفتابگردان‌هایی با گردن خمیده و شاخه‌های اکالیپتوس که بوی تند و خنکی داشتند.
نور زرد لامپ‌ها روی گلبرگ‌های خیس می‌افتاد و آن‌ها را براق‌تر می‌کرد.
صدای چک‌چک آب از شیر کوچک گوشه‌ی مغازه می‌آمد.

پشت پیشخوان، مردی میانسال با پیش‌بند سبز دسته‌ای میخک را در کاغذ کاهی می‌پیچید.
نزدیک رفتم و به او گفتم:
-سلام، لطفا یه دسته گل برای عیادت می‌خوام؛ برای کسی که خیلی دوستش دارم.

مرد نگاهی به من کرد.
بدون حرف، دست برد و چند شاخه داوودی سفید و بنفش، دو رز صورتی و کمی برگ سبز انتخاب کرد.
گفت:
-این‌ها هم بوی ملایمی دارند و هم دل رو باز می‌کنند.

کاغذ کاهی را دورشان پیچید و روبان نازکی به رنگ آسمان به آن بست.
وقتی دسته گل را گرفتم، سنگینی‌اش را روی سینه‌ام حس کردم.
سنگین نبود، اما پر از حرف بود.
بوی آن تا پشت چشمانم رفت و اشک در چشم‌های من جمع شد.
نفس عمیقی کشیدم، و از گل‌ فروشی بیرون زدم.

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

📚#رمان #خانم_بس
🔺فصل چهارم
🔻قسمت یازدهم

ساعت از ده گذشت اما علی نیامد.
در اتاق قدم می‌زدم و شماره‌ی او را می‌گرفتم، در دسترس نبود.
خاله خواب نیمروزی خود را رفت، تکانی به آن قسمت سالم بدن خود داد، بیدار شد و گفت:
-ساعت چنده؟

نزدیک او رفتم و گفتم:
-از ده گذشته

گفت:
-علی اومد؟

سری بالا انداختم و گفتم
-نه تماس گرفتند و گفتند کارشون طول می‌کشه.

صدای زنگ تلفن نگذاشت حرف خود را تمام کنم؛ با ذوق اینکه علی تماس گرفته به تلفن نگاه کردم و دیدم منشی مطب است.
تازه یادم افتاد باید به مطب می‌رفتم، تلفن را وصل کردم و گفتم:
-سلام، خوبی؟

صدای او در تلفن پیچید:
-سلام خانم دکتر کجا هستیند؟ مراجعه کننده‌ها اینجا منتظرند.

گفتم؛
-یه مشکلی پیش اومده که نمی‌تونم بیام مطب، تو بگو خانم دکتر امروز نیستند و بهشون اطلاع میدیم چه زمانی مراجعه کنند.

تلفن را قطع کردم که خاله گفت:
-چی شده؟ باید بری مطب؟

گفتم:
-آره

پوزخنده‌ای زد و آرام گفت:
-منشی رو رد کن پولش رو بذار تو جیبت که نخوای بیای پرستاری.

من وانمود کردم که متوجه حرف او نشدم، که گفت:
-چقدر حقوق به منشی میدی.

تبسمی زدم و گفتم:
-کارورز هست، پولی نمی‌گیره.

حرف را تغییر داد و گفت:
-علی نیومد؟ تو شماره اون رو نداری؟

گفتم:
-بله، تماس گرفتم گفت میام نگران نباشید.

در باز شد و آقای دکتر همراه با خانم پرستار وارد اتاق شدند؛ نزدیک آمد و گفت:
-سلام مادر؛ حال شما؟

خاله دستی در هوا تکان داد و گفت:
-شکر خدا

او نگاهی به پرونده کرد و گفت:
-شکر خدا همه چی خوبه؛ فقط باید یه عکس بگیریم ببینیم آیا داخل لگن شما شکستگی وجود داره یا نه.

خاله اخمی درهم کشید و گفت:
-شکستگی

دکتر گفت:
-بله، یه ضربه به لگن شما وارد شده، اما جای نگرانی نیست.

رو به من کرد و ادامه داد:
-شما چه نسبتی با بیمار دارید؟

گفتم:
-اِ... من پرستار هستم.

پرستاری که همراه دکتر بود گفت:
-پرستار! ایشون نیازی نداشتند؛ چرا قبلش به بیمارستان اطلاع ندادند؟

کمی این پا با آن پا کردم و گفتم:
-نمی‌دونم؛ پسرشون با من تماس گرفتند، با ایشون صحبت کنید.


دکتر گفت:
-خیلی خب داروها رو مصرف کنید یه عکس رادیولوژی می‌نویسم انجام بدید.

پرونده را به دست پرستار داد و گفت:
-مادر کاری با ما ندارید؟

خاله گفت:
-نه آقای دکتر، دست شما درد نکنه، فقط من رو زود ترخیص کنید.

دکتر گفت:
-چشم

همراه دکتر از اتاق بیرون آمدم و گفتم:
-آقای دکتر

ایستاد و گفت:
-بله

گفتم:
-یه سوالی داشتم؛ من دختر خواهر ایشون هستم؛ اما سال‌هاست که مامان من و ایشون قهر هستند و ما هم رو ندیده بودیم تا چند وقت پیش که یه دفعه پسرخاله خودم رو دیدم و از من خواست، زمان‌هایی که او نیست کنار خاله باشم؛ واقعین ترسیدم که به او بگیم، ترسیدم ضربان قلبش نامنظم بشه، در واقع ترسیدم از این خبر هیجانی بشه.

دکتر گفت:
-برای همین گفتید پرستاری؟

خندیدم و گفتم:
-بله

لبی درهم کشید وگفت:
-طبق این پرونده مشکلی نیست.

گفتم:
-یعنی بهش بگیم؟!

گفت:
-آره

خندید و ادامه داد:
-حالا اگه مشکل پیش اومد که داخل بیمارستان هستند.

به راه افتاد و من گفتم:
-تشکر آقای دکتر.

او دست بالا کرد و از من دور شد؛ مجدد شماره علی را گرفتم، اما خاموش بود؛ نگران شدم و با خودم گفتم:
-نکنه با بیژن گَلاویز شده باشه؟!

با این فکر ترس من بیشتر شد و تصمیم گرفتم به کلانتری بروم.

وارد اتاق شدم، که خاله گفت:
-کجا میری رفتی؟

گفتم:
-با آقای دکتر در مورد کار صحبت می‌کردم.

برای اینکه پا پیچ من نشود، ادامه حرف را گرفتم و گفتم:
-ببخشید من باید برم و زود برگردم.

با آن دست سالم دست دیگر خود را جابه‌جا کرد و گفت:
-کجا؟ مگه علی نگفته من نیستم، تو کنار مامانم باش؟ کجا میخوای بری؟

گفتم:
-بله، اما من حتما باید برم به ایشون گفتم من صبح کار دارم.

به سمت پنجره نگاه کرد و گفت:
-تو که گفتی مطلب رو تعطیل کنه.

از بی خبری کلافه بودم و حوصله جواب دادن به سوالات خاله را نداشتم و گفتم:
- غیر از مطب باید نیم ساعتی برم تا جای و برگردم‌.

کیف خود را برداشتم و گفتم:
- پرستار سرتون میزنه، اصلا شاید علی آقا هم اومد.

به سمت در رفتم و منتظر جواب او نشدم و گفتم:
-فعلا من رفتم.

بیرون آمد، نفس عمیقی کشیدم و نقاب از صورت خود برداشتم.
دلم مثل یک دیگ پر از آب می‌جوشید، با عجله پله‌های بیمارستان را یکی یکی پایین آمدم تا به محوطه رسیدم، مجدد شماره علی را گرفتم اما بازهم در دسترس نبود.
منتظر یک تاکسی ایستادم، اما هیچ کس حاضر نبود من را از این طرف شهر به آن طرف ببرد.
در خیابان تلفن در دستم، منتظر تماس علی شروع به قدم زدن کردم تا اینکه چشم من به یک تاکسی تلفنی افتاد، به آن سمت حرکت کردم، چشم من به آقای با کله‌ی کچل که پشت میزی نشسته بود افتاد.

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

غم مرگ پدر کوچک غمی نیست

جگر می سوزد و درد کمی نیست

پدر زیبا گل باغ وجود است

که بی او زندگی جز ماتمی نیست


دوستان در سوگ پدر نشسته‌ام🖤💔

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

📚#رمان #خانم_بس
🔺فصل پنجم
🔻قسمت اول

با علی و خاله راهی شهر خودم شدم،
خاله صندلی جلو کنار علی نشسته بود و من صندلی عقب از پنجره به بیرون نگاه کردم.

باران نم نم شروع به باریدن کرد و فضا را برای دلگیری من فراهم آورد.
تمام خاطرات آن روز که با خانم دکتر به تهران می‌آمدم از مقابل چشم من عبور کرد.

دقیقاً مثل همین امروز صندلی عقب یک تویوتای قهوه‌ای رنگ نشسته بودم و به مقصد ناکجا آباد سفر می‌کردم.
نمی‌دانستم چه چیزی در انتظار من است و مدام دلخور و دلشوره وجودم را می‌گرفت.

یک چشم من خون و دیگری اشک بود، یادم آمد آن روزی که بابا مُرد، مامان و سمیرا با چه وضعی من را از خانه بیرون انداختند.
صدای سمیرا در گوش من پیچید «برو گمشو از این خونه بیرون، تو اگه آدم بودی بابا رو به کشتن نمی‌دادی».

چشم‌های خود را بستم و جای تمام مشت‌های او را حس کردم؛ هنوز با فکر به آن بدنم درد می‌گیرد.

چهره معصوم ننه در مقابل چشم من آمد، چه مظلومانه نشسته بود و به من نگاه می‌کرد.
او هم پسر خود را از دست داده بود؛ جگر گوشه‌اش را، اما هیچ نگفت و فقط نگاه کرد.

شاید در آن جمع فقط او بود که درکم می‌کرد، همانطور که من را به دست خانم دکتر سپرد.

نفس عمیقی کشیدم و در دل گفتم:
-آره، من دیگر بعد فوت بابا جایی در آن خانه نداشتم، یا باید با ننه به روستا می‌رفتم و یا با خانم دکتر به تهران می‌آمدم.
یاد مامان افتادم، پوزخنده‌ای زدم و زیر لب گفتم:
-کدام مامان؟! او فقط ما رو به دنیا آورد؛ یک بار از ما نپرسید شما چی دوست دارید، هیچ موقع پای حرف ما ننشست.

صدای علی مرا به خدا آورد:
-سارا... سارا...

چشم باز کردم و گفتم:
-بله

از آینه به من نگاه کرد و گفت:
-خوبی؟ چرا هرچی صدات می‌زنم جواب نمیدی؟

سری تکان دادم و گفتم:
-ببخشید تو فکر بودم.

نگاهم کرد و گفت:
-نگران نباش؛ این خانم که بغل دست من نشسته همه چیز رو درست می‌کنه.

خندیدم و گفتم:
-میدونم

مجدد نگاه خود را به بیرون انداختم که علی گفت:
-عجب بارونی گرفته! نگاه کن، برف پاک کن پس بر نمیاد!

سری تکان دادم و گفتم:
-آره

همانطور که نگاه او به من بود گفت:
-نمی‌خوای یه چایی برای من بریزی؟

نگاهی به سبد کنار دست خود انداختم و گفتم:
-الان می‌ریزم.

استکانی برداشتم و از فلاسک برای او چای ریختم و به سمت جلو خم شدم و گفتم:
-بفرما

نگاهی به استکان انداخت و گفت:
-دستت درد نکنه، یکم نگهدار تا یخ کنه.

رو به خاله گفتم:
-خاله شما هم می‌خوری؟

سری بالا انداخت وعلی گفت:
-نه، مامان تو سفر چیزی نمی‌خوره؛ آخه اذیت میشه.

به صندلی تکیه دادم و به بخار چای خیره شدم تا ببینم چه زمانی خنک می‌شود؛ چند ثانیه که گذشت علی گفت:
-یخ نکرد؟

گفتم:
-بخار که ازش بیرون نمیاد.

دست خود را به سمت بالا آورد و گفت:
-بده به من، دیگه خوبه، خودتم بخور.

گفتم:
-باشه، الان میل ندارم.

استکان را به دست علی دادم، سکوت در فضای ماشین ساکن شد و فقط صدای باران که به سقف و شیشه برخورد می‌کرد به گوش می‌رسید؛ علی کنار جاده با احتیاط ماشین را میراند و شش دنگ حواس او به جاده بود‌.

چهره مامان و سمیرا مدام در مقابل چشم‌های من ظاهر می‌شد، در دل گفتم:
-یعنی حالا اونا چه شکلی شدند؟ قطعاً مامان خیلی پیر شده؛ یعنی هنوز هم به کارهای خودش میرسه؟ سمیرا کجاست؟ هنوز با هووی خودش زندگی می‌کنه؟ دلم برای سهیلا تنگ شد؛ ای کاش می‌تونستم اون رو هم خبر کنم.

صدای علی دوباره در ماشین پیچید و باعث شد سکوت سنگین بشکند:
-بفرما سارا خانم، اینم تابلوی شهر شما، دو ساعت شما رو گذاشتم شهر خودت.

رنگ از رخسار من پرید، در درونم گویی چیزی رها شد؛ به بیرون نگاه کردم و چشم‌های من مثل آسمان باریدن گرفت.

علی گفت:
-سارا آدرس رو بده.

هنوز آدرس خانه را بلد بودم، گفتم:
-برو خیابون امام خمینی، از روی تابلوها ببین.

کمی که جلو رفت گفت:
-اینم خیابون امام خمینی.

گفتم:
-حالا تقاطع اول نه، تقاطع دوم را دور بزن.

علی گفت:
-ایشالا که خونه شما سر جاش باشه.

تقاطع دوم را دور زد، چشم من به دبیرستانی که در آن با مریم درس خواندم افتاد و گفتم:
-مدرسه که هنوز سر جاش.

کمی به جلو خم شدم و گفتم:
-سه تا کوچه برو جلو و به پیچ داخل خیابون چهارم و برو تا آخرش.

علی به داخل خیابون پیچید و من گفتم:
-حالا برو جلو تا برسی به یه سه راهی و بازم مستقیم برو.

او هم همان کار را انجام داد و من گفتم:
-حالا کوچه اول نه کوچه دوم خونه ماست.

سر کوچه دوم که رسید گفت:
-همین جاست.

نگاهی به داخل کوچه انداختم و گفتم:
-اره

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

گفتم:
-نه، آخرین بار تقریباً چند سال پیش بود که سهیلا از اونا برای من خبر آورد که حالشون خوبه.

خاله گفت:
-از سمیرا و سهیلا خبری نداری؟!

سرم را بالا انداختم و گفتم:
-نه، فقط همون سال که سهیلا شوهر کرده بود و داشت می‌رفت عراق برای من تعریف کرد که شوهر سمیرا رفته زن دوم گرفته و مامانم بهش گفته میری خونه خودت، دختر با لباس سفید میره و با کفن سفید برمی‌گرده، دیگه هم از سهیلا خبری ندارم.

خاله سری تکان داد و گفت:
-عجب! یعنی تو اصلاً نرفتی سر بزنی؟!

گفتم:
-چرا، زمانی که خانم دکتر از ایران رفت یه روز رفتم شهرستان، اما مامان تا من رو دید در را بست و گفت «من دختری به نام سارا ندارم.»

بغض گلوی من را گرفت و با همان حال گفتم:
-آخه خاله مگه من چه کار کردم، جز اینکه می‌خواستم درس بخونم؟ اونا نه تنها در حق شما بدی کردن در حق منم جفا کردند.

خاله سری تکان داد و گفت:
-امان از زمانی که پدر و مادر بخواند برای بچه‌های خودشون تصمیم بگیرند، بابا و مامان تو فکر می‌کردند اون زمانی که دختر رو تو پستو جا می‌کردند.

نگاهم کرد و خنده‌ای بر روی من زد و گفت:
-اما گذشت.

گفتم:
-اگه خانم دکتر نبود من هیچ موقع نمی‌تونستم این کار رو بکنم، من پشتم به خانم دکتر گرم بود.

سری تکان داد و گفت:
-می‌دونم، اگه اون نبود، اصلاً کار درستی نبود تو از خونه بیرون بزنی؛ حتی اگه به اجبار شوهرت می‌دادند.

خندیدم و گفتم:
-می‌دونم خاله، همون روز وقتی رفتم مطب خانم دکتر و ماجرا رو تعریف کردم گفت «کار درستی نیست و باید برگردی» منم دل به دریا زدم و سنگی تو تاریکی پرت کردم، بلند شدم و گفتم «اما من تصمیمم رو گرفتم، حتی اگه شما به من کمک نکنید».

سرم را پایین انداختم و آرام ادامه دادم:
-شاید اگه اون شب بابا حالش بد نمی‌شد من رو به خونه خودمون می‌برد، اما بعد اون اتفاق که ننه من رو سپرد دست خانم دکتر داستان عوض شد.

خاله گفت:
-خیلی خب بسه دیگه، نبش قبر نکن؛ البوم رو ببین، برو جلو یه عکس دارم فکر کنم تو هشت یا نه سال باشه، علی یه گل از باغچه کنده‌ و مقابل تو گرفته، من از همون روز به عشقی که تو دل پسرم جوونه زده بود آگاه شدم؛ اما باورم نمی‌شد که تا اینجا ادامه پیدا کنه!

همزمان با صدای در صدای علی هم آمد:
-آهای صابخونه غذا آماده است.

بلند شدم و گفتم:
-خاله من برم کمک علی...

ادامه دارد...

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

به خانه خاله که رسیدم، دقیقاً به سال‌های گذشته برگشتم.
سال‌هایی که از شهرستان به تهران می‌آمدیم و با علی و مینو و مینا بازی می‌کردیم.

هیچ فرقی با گذشته نکرده بود، حتی در خانه‌ هم همان در گذشته با نقش نگار گل و بلبل است و درخت یاسی که از سر در آویزان شده بود.
سرم را بالا بردم و چشم من به درخت خرمالوی عریانی افتاد که خرمالوهای قرمز روی شاخه‌های آن خودنمایی می‌کردند.
خانه‌های اطراف آپارتمان شده‌ بودند و سر به فلک کشیده‌اند؛ فقط خانه‌ی خاله حس و حال قدیم را حفظ کرده.
دستم را به سمت زنگ بردم و چشم من به کلید زنگ بلبلی قدیمی بالای آیفون تصویری افتاد که قدمت این خانه را به رخ می‌کشید.

تبسم روی لب‌های من نقش بست و زنگ را زدم، چند ثانیه طول کشید که علی گفت:
-بَه... خانم خانما اومدند! چه افتخاری نصیب بنده شد!

گفتم:
-سلام

در را باز کرد و گفت:
-سلام به روی ماهت، بیا داخل.

وارد حیاط که شدم چشم من به حوض کوچک کنار آن افتاد، روی آب پر شده بود از برگ‌های زرد و نارنجی که از درخت خرمالو و درختچه یاس ریخته بودند.
کنار درخت خرمالو دقیقاً زیر سایه‌ی آن که فعلاً خبری از آن نیست، همان تاب دو نفره پر از خاک و برگ تک و تنها نشسته است.
گوی او‌ هم از تنهای مثل من خسته شده است.

خودم را ایام گذشته تجسم کردم که روی آن نشسته‌ام و علی تاب را هول می‌دهد، صدای آن زمان در گوش من پیچید«علی یکم آروم الان پرت میشم»؛ علی می‌خندید و تندتر من را تاب می‌داد.

صدای علی من را از گذشته به حال آورد:
-به چی نگاه می‌کنی؟!

به سمت او برگشتم و گفتم:
-به گذشته‌ای که در این خونه مجدد زنده شد.

به سمت من آمد، چند ثانیه نگاهم کرد و گفت:
-همون گذشته‌ای که من تا به امروز عاشقش بودم و خواهم ماند.

سر خود را پایین انداختم و گفتم:
-خاله چطوره؟

گفت:
-منتظر تو، بیا بریم داخل.

با علی به سمت داخل راه افتادم و به اطراف نگاه کردم، برای من جالب بود که چرا در این چندین سال این خانه هیچ تغییری نکرده، رو به علی گفتم:
-چطور شما اینجا رو هنوز دست نزدید؟! حتی وسایل هم هنوز هموناست.

خندید و گفت:
-مامان به این خونه خیلی دلبسته است؛ نذاشت ما دست بهش بزنیم، وگرنه می‌شد بکوبی و بسازی.

چشم من به ویترین دیواری که پذیرایی را به دو قسمت تقسیم کرده بود افتاد که نور از لابه‌لای شیشه‌های رنگی روی دیوار می‌تابید و گفتم:
-بهتر دستش درد نکنه‌.

علی با دست اتاق خاله را به من نشان داد و گفت:
-مامان اونجا منتظرت تو.

ادامه دارد...

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

تمام زمان مدرسه حواسم درگیره زنگ زدن به آن شماره تلفن بود، که اگر علی تلفن را جواب داد چی به او بگویم؟ دلم پر می‌کشید صدایش را بشنوم، اما اگر آن شماره از او نباشد من چه کار کنم؟

هر لحظه با خودم درگیر بودم که اگر علی جواب داد چه بگویم؟ چطور با او حرف بزنم؟ اصلاً چی دارم که بگویم؟ کار درستی است؟

عقلم می‌گفت کار درستی نیست، دختر باید حجب و حیا داشته باشه این کارها در وقار یک دختر نیست، اما دلم می‌گفت انجام بده.
میان درگیری قلب و مغزم بودم که زنگ خانه خورد از مدرسه بیرون زدیم.

به مریم گفتم:
- تو فقط چشم بنداز اگه کسی از دور که اومد بزن به شیشه.

مریم که رنگ از رخسارش پریده بود گفت:
-سارا فقط زود

روی شانه‌ی او زدم و گفتم:
-خیالت راحت

در کیوسک زرد رنگ را باز کردم، گوشی آن را برداشتم تا بوق آزاد زد، شماره را گرفتم که شروع به زدن کرد.
ناگهان خانمی تلفن را برداشت و گفت:
-الو...

سکوت کردم مجدد گفت:
-الو، چرا حرف نمی‌زنی؟

بازهم حرفی نزدم؛ بیشتر دقت کردم ببینم صدای مینا است یا مینو؛ اما متوجه نشدم که او گفت:
-بر مردم آزار لعنت و مگه خودت خواهر و مادر نداری که زنگ می‌زنی مزاحم میشی؟

تلفن را قطع کردم و از باجه بیرون زدم، رنگ به صورت مریم نبود به راه افتادم و او به دنبال من می‌دوید، با صدای بلند گفت:
-سارا صبر کن چی شد؟ خودش بود؟

رسید، بازوی من را گرفت و گفت:
-چرا چیزی نمیگی؟!

گفتم:
-ول کن تو رو خدا، یه خانمی برداشت چه می‌دونم کی بود.

کمی از مسیر را به سکوت گذراندیم که ناگهان مریم گفت:
-سارا می‌خوای شماره رو بدی به من از خودمون زنگ بزنم؟

برق از چشمان من پرید به سمت او برگشتم و گفتم:
-واقعا! این کار رو می‌کنی؟ برات بد نمی‌شه؟

گفت:
- تمام تلاشم رو میکنم، فقط تو فامیلش رو به من بگو، یه سری از مشخصاتم از خواهرش بگو، من زنگ می‌زنم اگه فامیلی را گفتم گفتم بفرمایید که می‌فهمیم خونه خودشونه.

دستم را به دور گردن مریم انداختم و محکم در آغوش کشیدمش و گفتم:
-یعنی مریم من عاشقتم، دستت درد نکنه.

کنار خیابان ایستادم، برگه‌ای از دفترم بیرون آوردم و شماره علی را روی برگه نوشتم و به دست مریم سپردم و گفتم:
-ایشالا فردا قاصدک خوش خبر من باشی.

مریم برگه رو داخل جیب خود، گفت:
-بهت قول نمیدم فردا بشه، باید خونه خلوت باشه به ویژه بابام خونه نباشه، تموم تلاشم رو می‌کنم که این کار رو برات انجام بدم، آخه تو هم در حق من خواهری کردی و تونستم با مهدی حرف بزنم.

گفتم:
-دست درد نکنه، ایشالا بیام عروسیت جبران کنم.



ادامه دارد...

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

تمام جزوه‌ها و کتاب‌های علی را بیرون کشیدم و به دنبال آدرس و شماره گشتم.
همه را زیر رو کردم، اما چیزی پیدا نکردم،
ناامید شروع به جمع کردن آنها کردم و با خود گفتم:
-باید داخل مدارک مامان دنبال ادرس برگردم.


که ناگهان چشم من به یک شماره شش رقمی افتاد، چند باری به آن نگاه کردم، مطمئن نبودم شماره‌ی خانه خاله است، اما برای من یک نشانه‌ی امیدوار کننده بود.

آن را گوشه‌ی از دفترم نوشتم تا همیشه همراه داشته باشم و تمام جزوه‌ها را جمع کردم؛ که صدای مامان از پشت در انباری به گوش من رسید:
-سارا، چرا در رو فقل کردی؟ باز کن ببینم میخوام چیز بردارم.

همانطور که ‌جزوه‌ها را به زیر میز کرسی هدایت می‌کردم، گفتم:
-الان باز میکنم، داشتم درس می‌خوندم.

با عجله در را باز کردم و به سمت دفتر و کتاب خود رفتم که خودم را در حال درس خواندن نشان بدهم.
مامان وارد انباری شد، چند دقیقه‌ی ایستاد به من نگاه کرد و یک شیشه ابغوره از لب طاقچه برداشت و بیرون رفت.

نفس عمیقی کشیدم و مجدد به شماره نگاه کردم، چطور می‌توانستم با او تماس بگیرم؟
اگر میشد فقط یکباره دیگر به صدای او گوش بدهم چقدر آرام می‌گرفتم.
به دیوار گچی تکیه دادم و به گوشه‌ی خیره شدم و فکر کردم، به آن لحظه که علی تلفن را بردارد و صدای او در گوش من بپیچد؛ من بی مقدم خواهم گفت« علی من تا همیشه منتظر تو می‌مونم و تلفن را قطع میکنم.»

چشم‌های خود را بستم و دقیقا آن لحظه را در کیوسک تلفن عمومی تجسم کردم.

ناگهان برق از سر من پرید و تصمیم گرفتم یک برنامه‌ی بریزم و از تلفن عمومی آن طرف خیابان به آن شماره زنگ بزنم.


ادامه‌ی دارد...

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

کیف خود را باز کردم و جزوه‌های کمک درسی که من داده بود را بیرون اوردم، آن بیت شعر که برای من نوشته بود را به مریم نشان دادم و گفتم:
-این جزوه‌ها رو برای من آورده، نگاه کن چه خط قشنگی داره، می‌دونی می‌خواد حقوق بخونه.

مریم نگاهی به خط او و کرد و گفت:
-نه بابا! پس درس خونم هست! مهدی که تا سیکل هم نخوند و رفت شد کمک دست باباش.

نگاهی به او کردم و گفتم:
-واقعا دوستش داری؟!

سکوت کرد و فقط سری تکان داد؛ من گفتم:
-پس برای رسیدن بهش تمام تلاشت رو بکن.

همانطور که سرش پایین بود گفت:
-نمیشه، می‌ترسم یه فامیل به هم بریزه.

گفتم:
-آخه کجای دنیا گفته که دو نفر هم دیگه رو دوست دارند باید جلوی رسیدن اونا رو گرفت.

گفت:
-تو خودت چرا کاری نمی‌کنی؟

به روبرو خیره شدم و گفتم:
-من رو که می‌بینی هدف بزرگ‌تری دارم، قبل از اون باید بهش برسم.

پرسید:
-چی؟!

نگاهش کردم و گفتم:
-برم دانشگاه و خانم دکتر بشم.

خندید و گفت:
-چه ربطی به علی داره؟ با اونم می‌تونی بری دانشگاه، تازه خودشم که اهل درس و کتاب، مثل مهدی نیست که، من می‌دونم اگه این وصلت سر بگیره دیگه نمی‌تونم درس بخونم.

مکثی کرد و گفت:
-البته برای من مهم نیست، همین که مهدی را کنار خود داشته باشم کافیه.

صدای درآمد و دبیر ریاضی وارد کلاس شد، یکی از بچه‌ها با صدای بلند گفت:
-برپا

همه بلند شدیم و دبیر ریاضی شروع به تدریس کرد.
کلاس در سکوت فرو رفته بود و فقط صدای خش خش گچ که روی تابلو سیاه کشیده می‌شد به گوش می‌رسید.
صدای دبیر ریاضی را اصلاً نمی‌شنیدم و تمام فکر و حواس من به دنبال علی بود.
می‌خواستم آدرس از او پیدا کنم تا نامه‌ای برایش پست کنم و از حالا او باخبر شوم.
دلم می‌خواست به او بگویم که من هم تو را دوست دارم و تا همیشه منتظرت می‌مانم.

با خودم فکر می‌کردم شاید در جزوه‌هایی که به من داده آدرس یا شماره‌ی نوشته شده باشد و من بتوانم برای او نامه‌ای ارسال کنم، شاید هم در مدارک مامان آدرس و یا شماره خانه خاله باشد.

از این افکار انرژی گرفتم و دوست داشتم هرچه زودتر زنگ بخورد و من به خانه بروم.

اما ناگهان حس بدی سراغ من آمد و با خودم گفتم:
-سارا اگه به گوش مامان و بابا برسه سر به تنت نمیذارند.

ناامید و سرخورده سرم را پایین انداختم که ناگهان دستی روی کتاب من برخورد کرد.

سر خود را بالا آوردم و دیدم دبیر بالای سر من ایستاده و از زیر آن عینک ته استکانی با فرم طلایی گرد به من نگاه می‌کند.

با صدای خشمگین گفت:
-چه کار می‌کنی؟!

نگاهی به او و بعد به کتاب انداختم؛ تمام صفحه کتاب را نقاشی کشیده بودم.

کتاب را از مقابل من برداشت و گفت:
-برو گوشه کلاس و یه پا بایست.

بلند شدم و به آن گوشه رفتم، پای چپ خود را بالا گرفتم و او با خط‌کش فلزی به سمت من آمد، همانطور که آن را کف دست خود می‌زد گفت:
-فکر کردی بهت گفتم «دانش آموز خوب یا درس خونی هستی» میتونی هر کاری بکنی؟

لرز تمام بدن من را گرفت، بیشتر ترسم از این بود که بگوید فردا با مادر بیا.

صدای من می‌لرزید و نمی‌توانستم تعادل خود را روی یک پا حفظ کنم، مدام تلنگر برمی‌داشتم و در همان حال گفتم:
- اجازه خانم، غلط کردم.

گفت:
-دستت را بیار جلو.

دیده بودم چقدر محکم با خط‌کش کف دست بچه‌ها می‌کوبد.
با ترس و لرز دست خود را مقابل او دراز کردم، هنوز خط کش نزده بود، سوزش و درد کف دست خود را حس می‌کردم.

که ناگهان خط‌کش را بالا برد و بی‌وجدان با تمام توان به کف دست من فرود آورد.

از سوزش و درد تلنگری برداشتم و پایی که بالا بود روی زمین آمد.
با همان خط کشی، روی پای من کوبیده گفت:
-پا بالا...

دوباره پای خود را بالا بردم و با آن یک دست کف دست دیگر خود را می‌مالیدم، سرخ شده و از شدت درد ملتهب است و خط‌های آن عمق بیشتری پیدا کرده.

اشک از گوشه چشم من پایین آمد و او اصلاً به این موضوع توجه نمی‌کرد.
سکوت کردم، می‌ترسیدم چیزی بگویم و برای من بد شود و او بگوید پدر یا مادرت را به مدرسه بیاور.
حاضر بودم صد ضربه خط‌کش بخورم اما آنها به مدرسه نیایند.

تا پایان کلاس همان گوشه کنار سطل زباله که بوی پوست نارنگی به خورد تراش‌های مداد از آن می‌آمد ایستادم.
اشک ریختم و بینی خود را به آستین مانتو پاک کردم هر دفعه زیر چشمی به مریم نگاه می‌کردم، او هم سری برای من تکان می‌داد.

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

گوشه حیاط، روزنامه دیواری‌ها را تزیین روی میزی چیده بودند؛ مقوا، عکس امام، پرچم، شعر و متن.
یکی روی صندلی نشست بود و با خط زیبایی شعر می‌نوشت.
یکی نقاشی می‌کشید و ما انها را می‌دیدیم.

نزدیک آخر مراسم که شد خانم مدیر از پشت بلندگو گفت:
-بچه‌ها همه گوشه‌ی حیاط کنار پرچم بایستید تا عکس یادگاری بگیریم.


مریم کنار من ایستاد و گفت:
-سارا به نظرت مهدی میاد؟

گفتم:
-نمیدونم.

لب‌های خود را در هم کشید و گفت:
-ای کاش بیادش، آخه فردا تعطیل.

خندیدم و گفتم:
-پس دلت براش تنگ شده‌.

صورت او گل انداخت و لبخندی روی لب‌های او نشست و گفت:
-اِ... سارا...

گفتم:
-عجب عشق و عاشقی قرار من ببینم.

مریم سر خود را بالا آورد و گفت:
-کوفت، سارا به خدا اصلا حوصله ندارم.

دستی به شانه او زدم و گفتم:
-این آقا مهدی که من می‌بینم، دل باخته‌تر از این حرفاست.

از این حرف من گل از رخسار مریم شکوفت و گفتم:
-برم‌ براش نامه بنویسم.


ادامه دارد...

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

چشم من به دفترچه خاطراتم افتاد آن را برداشتم ورق زدم:

_ صبح زود همراه مامان از خانه بیرون زدم تا او برای خانم مدیر توضیح بدهد که من دست به صورت خود نزدم.

در راه مامان گفت:
-من نمی‌دونم کی از دست تو راحت میشم، که همیشه مایه شر و بلایی؟

گفتم:
-اِ... مامان یعنی چی؟ کجا مایه شرم؟! به قول سهراب سپهری چشم‌ها را باید شست جور دیگر باید دید.

مامان با حالتی که ادعای من را در آورد گفت:
-چشم‌ها را باید شست...


همان موقع چشم من به موتور مهدی افتاد که کنار کوچه منتظر مریم ایستاده بود.
سرم را پایین انداختم، قلبم با تمام توان شروع له تپیدن کرد، قدم تند کردم و گفتم:
-مامان یکم تند بیا دیر شد.

مامان که به دنبال من می‌آمد گفت:
-او... حالا چه خبر هست؟!

از کنار موتور مهدی که رد شدم نفس عمیقی کشیدم و قدم‌های خود را آرام کردم که شاید مریم را ببینم.

مامان که به من رسید گفت:
-سارا مگه سر می‌بری؟! یکم آروم راه برو خسته شدم.

گفتم:
-به چشم مامان خانم.

از زیر چادری که با دندان گرفته بود نگاه چپ چپی به من کرد و از من رد شد.
از فرصت استفاده کردم و نگاهی به پشت سر انداختم که دیدم مهدی به من نگاه می‌کند.

با عجله خودم را به مامان رساندم و از خیابان رد و وارد مدرسه شدیم.

پا به پای هم به دفتر رفتیم؛ مامان در زد و وارد شد.
کمی چادر خود را رها کرد و گفت:
-سلام خانم مدیر.

به من اشاره کرد و گفت؛
-من مادر این دخترم، انگار گفتین اصلاح کرده؟!


فرصت نداد که خانم مدیر حرفب بزند، به پشت دست خود کوبید و گفت:
-خدا مرگم، نه خانم مدیر به خدا اگه این کار رو بکنه باباش زنده‌اش نمیذاره؛ اینا سه تا خواهر هستند، هر سه صورتشون مو نداره؛ نه اینکه نداشته باشه‌ها بیشتر پُرز داره.

مدیر نگاهی به من انداخت و رو به مامان گفت:
-شوهر که نکرده؟

مامان نگاهی به من انداخت و محکم به گونه خود کوبید و گفت:
-خدا مرگم خانم، اگه شوهر کرده بود که اینجا نبود حالا کنار آقاش نشسته بود.

مدیر سر خود را پایین انداخت و گفت؛
-خیلی خب، برو کلاست.

من گفتم:
-چشم خانم مدیر و از دفتر بیرون زدم.


با عجله خودم را به کلاس رساندم و کنار مریم نشستم و گفتم:
-وای مریم بگو چه خبر؟!

بی حوصله کتاب خود را ورق زد و گفت:
-هر خبری که می‌خواد باشه به من چه.

گفتم:
-اتفاقاً به تو مربوطه.

به سمت من نگاه کرد و گفت:
-چی شده؟!

گفتم:
-آقا مهدی شما رو دیدم.

با چشم‌های درشت شده به من نگاه کرد و گفت:
-کجا دیدیش؟ واقعاً!

سری تکان دادم و گفتم:
-اره، داخل همون کوچه دیدمش، فکر کنم منتظر تو ایستاده بود.

خنده روی لب های او نشست و گفت:
-کار تو چی شد؟

گفتم:
-هیچی مامانم اومد با خانم مدیر حرف زد و‌من اومد کلاس.

نگاهی به او انداختم گفتم:
-راستی مریم مگه بهش نگفتی بودی صبح نیاد.

سری بالا انداخت و گفت:
-نه، آخه امروز صبح هم بابام من رو با موتور آورد، وای سارا خدا خدا می‌کردم بابام اون رو نبینه.


گفتم:
-به نظرت ظهر میادش.

شانه‌ی بالا انداخت و گفت:
-نمیدونم.

خودم را به او زدم و گفتم:
-دلت چی می‌گه؟

خندید وگفت:
-اِ... سارا...

گفتم:
-دل دیگه دست خود آدم که نیست، یه جا گیر میفته.

با این حرف چشم‌های مریم پر از اشک شد و گفت:
-وای سارا دلم براش تنگ شده.

او را در اغوش کشیدم و گفتم:
-مریم اروم باش بچه‌ها دارند ما رو می‌بینند، به قول قدیم؛ دیوار موش داره، موشم گوش داره.

مریم اشک‌های خود را پاک کرد و گفت:
-حق با تو...

دلم برای او سوخت، یادم خودم و علی افتادم و گفتم:
-با اینکه از آقام میترسم، اما رو کمک من حساب کن.

بوسه‌ای به گونه‌ی من زد و گفت:
-دست درد نکنه، ممنون که هستی.


ادامه دارد...

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

همراهان همیشگی‌ام،
در این روزهای سخت و سنگین، تنها چیزی که دستم را روی صفحه نگه می‌دارد، عشق شماست. من فقط به عشق شما می‌نویسم؛ به همان عشقی که از لای کلماتم رد می‌شود و به شما می‌رسد.

هر پارت از این داستان، تکه‌ای از جان من است. می‌دانم شاید خسته‌اید، شاید روزگار به کامتان تلخ باشد، اما اگر پای همین پارت‌ها ری‌اکشن بگذارید — همان ❤️ و 🔥 و 👏 — به من انرژی می‌دهید تا نفس بکشم و ادامه بدهم. ری‌اکشن شما برای من فقط یک شکلک نیست؛ یک دست است که از پشت صفحه بلند می‌شود و می‌گوید: «ما هستیم. بنویس.»

پس بیایید با هم این راه را تمام کنیم. پارت بعدی را می‌نویسم، به عشق شما. شما هم با ری‌اکشن‌‌هایتان پای داستان بمانید تا این عشق تمام‌ نشدنی بماند.

منتظرتان هستم. 🌱📖

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

📚#رمان #خانم_بس
🔺 فصل چهارم
🔻قسمت چهاردهم

علی نزدیک ما آمد و گفت:
-حالا یه راه خیلی سخت داریم، اونم رفتن به خونه‌ی خاله انیس


خاله از من جدا شد و اشک‌های خود را پاک کرد و گفت:
-انیسم در جریان نیست؟

گفتم:
-نه خاله، من سالهاست تنها زندگی میکنم.

خاله به پشت دست خود کوبید و گفت:
-وای... برای چی؟

گفتم:
-اون سال که کنکور پزشکی قبول شدم، بابام دو راه جلوی پای من گذاشت خانواده و درس.

هنوز از گفتن این جملات صدای من شروع به لرزیدن می‌کرد؛ خاله گفت:
-امان از این یونس.


نگاهش کردم و ادامه دادم:
-منم رفتم پیش خانم دکتر تا باهاش بیام تهران، همون شبی بابام از این کار من سکته می‌کنه و میمیره.

نفس عمیقی کشیدم تا بغض در گلوی من آرام بگیرد و ادامه دادم:
-از اون روز به بعد دیگه مامان و سمیرا من رو نپذیرفتند و راه ندادند.

خاله به گوشه‌ی خیره ماند و گفت:
-عجب! پس تو کجا بودی؟

گفتم:
-ننه من رو سپرد دست خانم دکتر، تا چند سال پیش با اون زندگی می‌کردم.

خاله گفت:
-حالا کجاست؟

گفتم:
-خانم دکتر رفت خارج کشور...


نگاه خود را به من دوخت و گفت:
-یعنی هیچ خبری از انیس نداری؟!

سرم را بالا انداختم و گفتم:
-نه.

خاله به فکر فرو رفت و دیگر چیزی نگفت، نگاهی به علی انداختم و او گفت:
-حالا باید بریم خونه‌ خاله و با یه تیر دو نشون بزنیم.

بلند خندید و گفت:
-البته سه نشون، آشتی دوتا خواهر، مادر و دختر و از همه مهمتر خواستگاری سارا برای من.

خاله گفت:
-سارا چرا شوهر نکردی؟

گفتم:
-میدونی خاله هیچکس به دل من نمی‌نشست.


به علی نگاهی کردم و گفتم:
-شاید منتظر اومدن علی بودم‌.

خاله آهی کشید و گفت:
-حالا کجا زندگی میکنی؟

گفتم:
-یه آپارتمان شصت، هفتاد متری خریدم و اونجا زندگی میکنم؛ مطب خانم دکترم شد مطب من.

سری تکان داد و به یک گوشه خیر شد و دیگر چیزی نگفت.

علی به سمت صندلی برگشت و روی آن نشست و‌گفت:
-مامان حالا پیشنهاد تو چیه؟

خاله سری به چپ و راست تکان داد و گفت:
-نمی‌دونم‌.

صدای در توجه هر سه نفر ما را جلب کرد و هم‌زمان به آن طرف نگاه کردیم؛ خانم پرستاری وارد اتاق شد و گفت:
-سلام، وقت دارو‌های شماست‌.

نزدیک خاله ایستاد و‌‌ یک قرص به او داد، خاله گفت:
-ببخشید شما در جریان نیستید من کی مرخص میشم؟

پرستار نگاهی به پرونده انداخت و گفت:
-هنوز دکتر چیزی اینجا ننوشته، اما خدا را شکر ضربه‌ی که به لگن شما خورده جای نگرانی نیست، فردا دکتر براتون همه رو توضیح میده.

او که از اتاق بیرون رفت، صدای خنده خاله بلند شد، به سمت او برگشتم؛ دیدم مقابل دهان خود را گرفته و شانه‌هایش می‌لرزد؛ علی گفت:
-همیشه بخندی، حالا به چی میخندی؟

دست سالم خود را تکانی داد و گفت:
-خدا تو رو نکشه، تا گفتی یه خبر دیگه برات دارم، بند دلم پاره شد، با خودم گفتم نکنه این دختر حامله‌ است و حالا می‌خواند به من بگند.

علی کنار تخت خاله نشست و گفت:
-معلومه دلت نوه می‌خواد؛ اره؟

سر خود را پایین انداختم، از صحبت‌های آن دو خجالت می‌کشیدم و از طرفی هم می‌دانستم فرصت زیادی برای بارداری ندارم.

صدای خاله در گوش من پیچید:
-ایشالا باید زود شما دوتا رو‌ محرم کنیم، که همین حالا هم دیر شده.

سرم پایین بود و لبخند روی لب‌های من نقش بست، که علی گفت:
-بفرما سارا خانم، این از مامان من، حالا فقط می‌مونه مادر شما که اونم بعد این همه سال قطعا راضی میشه.

خاله گفت:
-علی پاشو ببینم، جا خوش کردی؟

رو‌به من کرد و ادامه داد:
-سارا بیا اینجا بشین، بمیرم که این همه سال تنها زندگی کردی؛ آخه یکی نیست بگه چرا ناشکری می‌کنید، دختر به این خوبی و قشنگی رو کی دلش میاد بیرون کنه.

کنار خاله نشستم و سرم را روی پاهای او گذاشتم و گفتم:
-آخ خاله نمیدونی که چقدر دلم برای آغوش یه آشنا تنگ شده.

بی اراده شروع به گریه کردن کردم، بغضی که سالها در گلوی من خفته بود این بار بیدار شد و با تمام توان مثل یک رود از چشم‌های من جاری شد، خاله دست گرم و نرم خود را روی سر من کشید و گفت:
-گریه نکن قربونت برم، دیگه دفتر گذشته رو ببند و دفتر نو باز کن؛ فکر گذشته آینده تو رو هم خراب میکنه.

همانطور که سرم روی پاهای خاله بود، علی گفت:
-خب حالا بیایید دهن خودتون رو شیرین کنید که این شیرینی خوردن داره.

در جعبه را باز کرد و مقابل من گرفت، یکی از آن شیرینی‌های کشمکشی را برداشتم و گفتم:
-یادت خاله، قدیم از این شیرینی‌ها می‌خریدی؛ من هنوز که هنوز میخرم و با چای می‌خورم.

علی گفت:
-اخ گفتی چای؛ الان یه چای لب دوز براتون می‌ریزم.

خاله یکی از همین شیرینی‌ها رو برداشت و گفت:
-اره، یادش بخیر...

علی فلاسک و سه استکان آورد و شروع به ریختن چای کرد وگفت:
-البته اونقدرا هم لب دوز نیست، اما بدم نیست.

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

روبه خاله کرد و گفت:
-اصلا بذار از اول بگم.

به صندلی تکیه زد و گفت:
-یه روز از کافی‌شاپ رفیقم زدم بیرون، که دیدم یه بی‌ناموس با موتور کیف یه خانمی رو زدند و اون خانم هم خورد زمین؛ رفتم نزدیک و کمکش کردم.

خندید و به من نگاه کرد و گفت:
-از شانس خوبم، اون خانم دختر خاله من از آب در اومد.

سکوت کرد، نگاه خاله بین من و علی رد و بدل می‌شد که گفت:
-از کجا فهمیدی سارای ماست؟

گفت:
-سارا از روی کارت ویزیتم، من رو شناخت.

خاله گفت:
-چرا همون روز به من نگفتی؟

علی آهی کشید و گفت:
-ما هنوز خودمون باورمون نشده بود و تا اومدیم این ماجرا رو درک کنیم، تو از روی تخت خوردی زمین.

سر خود را پایین انداخت و لبخند شیرینی زد و گفت:
-من تازه دیشب از عروس خانم بله رو گرفتم.

سرم را پایین انداختم که خاله گفت:
-مبارک باشه، حق به حق دار رسید.

صدای خنده‌های او در هق هق گریه هایش گم شد، نزدیک‌تر رفتم و گفتم:
-دورت برگردم خاله، اینجوری نکن با خودت.

دست سالم خود را روی گونه من کشید و گفت:
-تو چقدر خوشگل شدی؛ بیا بغلم عزیزم، که خیلی وقت دلم هوای شما رو کرده‌.

چند دقیقه‌ی در آغوش خاله جای گرفتم و سر و صورت او را بوسه باران کردم.

ادامه دارد...

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

بیرون، پاییز همان‌طور سرد و خاکستری بود. اما در دست من یک تکه بهار قرار داشت. حس خوبی داشتم، چیزی همراه من است؛ چیزی شبیه امید.
به سمت شیرینی فروشی آن طرف خیابان رفتم، بوی شیرینی تازه در کوچه پیچیده بود.
باد پاییزی آن را با خودش می‌آورد؛ بوی کره، وانیل و کمی دارچین، با خودم گفتم:
-حالا که برای خاله گل گرفتم، یک جعبه شیرینی خامه‌ای هم بگیرم.

یاد قدیم بخیر، خاله همیشه می‌گفت «چای بدون شیرینی، صفایی نداره.

در شیرینی‌فروشی را که هل دادم، بوی گرم و شیرین در روح و روان من جریان پیدا کرد. مثل اینکه از خیابان سرد و نمناک، پا گذاشته‌ام در یک آشپزخانه‌ی روشن.
مغازه کوچک بود، اما پر از نور زرد و بوی قند پیچیده بود.
ویترین شیشه‌ای براقی داشت، سینی‌های فلزی کنار هم چیده شده بودند.
شیرینی‌های خامه‌ای با گیلاس‌های کوچک قرمز که مثل یک نگین خود نمایی می‌کرد.
نان خامه‌ای‌های پودر قندی، کیک‌های یزدی با خلال‌های نارنجی، شیرینی‌های گرد با مغز گردو و خرما، و آن طرف‌تر، کلوچه‌های پیچیده در کاغذ روغنی.

پشت پیشخوان، زنی جوان با روسری سبز روشن با انبر فلزی شیرینی‌ها را داخل جعبه می‌چید.
صدای برخورد ملایم انبر با سینی، و خش‌خش کاغذ شیرینی‌ها، در مغازه پیچید. بوی قهوه و چای هم از سماوری که گوشه‌ی مغازه بود، بلند می‌شد.
چند مشتری پشت ویترین ایستاده بودند و با انگشت به شیرینی‌ها اشاره می‌کردند.
یکی می‌گفت:
-این‌ها تازه‌ست؟

زن با لبخند جواب داد:
- همین الان از فر در اومده.

من جلو رفتم؛ به ویترین نگاهی انداختم. چشمم به شیرینی‌های ساده و خامه‌ای افتاد؛ همان‌هایی که خاله دوست داشت.

گفتم:
-یه جعبه از این شیرینی‌های گرد با مغز خرما و گردو می‌خوام و اگه میشه، چند تا نان خامه‌ای هم بذارید.

زن سرش را تکان داد و شروع به چیدن شیرینی‌ها کرد.
خیره به دست‌های او شدم، تند و ماهر انجام می‌داد.

جعبه را که بست، روبان صورتی نازکی دورش کشید و گفت:
-نوش جان، برای عیادت می‌برید؟

گفتم:
آره، برای خالم.

از مغازه که بیرون آمدم، باران کمی تند شده بود.
دسته گل در یک دستم بود و جعبه شیرینی در دست دیگر.
از خیابان خاکستری و خیس عبور کردم و راهی بیمارستان شدم.
حالا دیگر دستم پر بود؛ پر از چیزهایی که می‌توانستند یک اتاق سفید و سرد را کمی روشن‌تر کنند.

ادامه دارد...

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

جلوتر رفتم و گفتم:
-سلام.

سرخود را بالا آورد و گفت:
-سلام، بفرمایید.

گفتم:
-ببخشید یه ماشین می‌خواستم تا کلانتری بیست.


گفت:
-او...مسیر دوری.

گفتم:
-بله، ماشین هست.

نگاهی به دفتر کرد و گفت:
-باید کمی منتظر بمونید.


روبه روی آژانس قدم میزدم و شماره‌ی‌ علی را می‌گرفتم، اما خبری از علی نبود.
صدای اقای از پشت آمد:
-خانم، خانم...

به سمت او برگشتم و گفت:
-ماشین آماده است.

به سمت او رفتم، با دست پرایدی نشان من داد وگفت:
-اونجا منتظر هستند.

سوار بر ماشین شدم و همانطور که خیابان ‌ها را طی می‌کردیم، باز هم شماره او را گرفتم، که ناگهان علی جواب داد:
-الو، سارا.

گفتم:
-معلوم هست تو کجایی؟ چرا جواب نمیدی؟

گفت:
-بعد‌ا برات میگم، مامان خوبه؟

گفتم:
-اون خوب بود، من دارم میام کلانتری بیست.

گفت:
-نه نیازی نیست، من دارم میام.

گفتم:
-چی شده؟

گفت:
-برگرد بیمارستان، من اومدم.

کمی به سمت رانند خم شدم وگفتم:
-ببشخید آقا میشه برگردید، سفرم کنسل شد.

سری کج کرد وگفت:
-بله خانم.

ادامه دارد...

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

سلام به همه همراهان مهربان راوی قصه‌گو 🌸

از همه شما عزیزانی که در روزهای سخت از دست دادن پدرم، با پیام‌های تسلیت و همدردیتان دلگرمم کردید، صمیمانه سپاسگزارم.
محبت‌تان را فراموش نمی‌کنم.

از امروز، به لطف خدا و همراهی شما، فعالیت کانال مثل گذشته ادامه پیدا می‌کند.

بودنتان همیشه مایه‌ی آرامش است.🤍

با مهر راوی‌ قصه‌گو

Читать полностью…

رمان‌های راوی قصه گو، رمان فعلی حوری

DigiPostal
https://digipostal.ir/c1uj5st

Читать полностью…
Subscribe to a channel