983
به نام خالق قلم🌹 رمان های نوشته و ثبت شده در انجمن نویسندگان ایران: #بی_کسی👈 ۷۸۰۰۰۳۸۷ #رویای_جوانی 👈 ۷۸۰۰۰۳۸۸ #حوری👈 ۷۸۰۰۰۳۹۱ قلم:ن.طالبی تأسیس: مهرماه۱۴۰۳ 🔴 تمام رمانها ثبت شده در انجمن نویسندگان ایران🔴
نگاهی به ساعتی که روی طاقچه بود انداختم و گفتم:
-وای باید برم، الان فرزاد بیدار میشه و اتاق رو میزاره رو سرش؛ راستی آقا که رفت بیا اونجا تا مابقی لباست رو تموم کنیم؛ ایشالا امشب به پرو برسونم، تن بزنی و زیر چرخ کنم؛ چشم به هم بزنی پس فردا شده و باید بریم خونهی انیس خانم.
به سمت در رفتم و گفتم:
-راستی شکوه پیغام دادم مامان فردا صبح بیاد و تو رو ببره اصلاح صورت؛ اگه یه گرمابه هم بری که عالی میشه؛ بزار ببینم فردا چی پیش میاد، من رفتم.
با عجله به سمت اتاق رفتم، دیدم فریبرز کنار فرزاد نشسته و برای او دایره زنگی چوبی را تکان میدهد و فرازد هم ذوق کرده است؛ کنار او نشستم و گفتم:
-خوب پدر و پسر خلوت کردید.
فربیرز نگاهی به من انداخت و گفت:
-حوری داره شکل تو میشه؛ یه حوری کوچولو اما از نوع مردش.
خندیدم و گفتم:
-بله دیگه نه ماه به شکم کشیدم، میخوای شبیه کی بشه.
بلند شد و گفت:
-من که خوشحالم شکل تو شده.
فرزاد را بلند کردم وذشروع به شیر دادن او کردم و گفتم:
-فریبرز یه زنگ خونهی ما بزن و به مامان بگو فردا یه سر بیاد اینجا.
گفتم:
-زنگش میزنم، حالا چیکار داری؟
گفتم:
-میخوام شکوه رو ببره اصلاح و اگه شد حموم؛ تا برای پنج شنبه آماده باشه.
کلاه به سر گذاشت و گفت:
-کاری نداری؟ من برم؟
گفتم:
-برو به سلامت.
او که رفت، فرزاد را روی زمین گذاشتم و شروع به وصل کردن لباس شکوه کردم؛ که در زد و وارد اتاق شد؛ گفتم:
-چه خوب که اومدی؛ بیا این رو تن بزن تا اگه عیبی داره رفع کنم و زیر چرخ کنم.
شکوه گفت:
-چشم خانم؛ الان بر میگردم، برم ببینم ننه کاری نداره؛ یه وقت وسط کار صدا نزنه.
ادامه دارد...
صدای فرزاد در اتاق پیچید، به سمت او تابیدم و او را بغل کردم، که فربیرز به سمت ما آمد و گفت:
-بدش به من این گل پسر رو تا من باهاش حرف بزنم و تو به کارت برسی.
فرزاد را به سمت او گرفتم و گفتم:
-دیگه کم کم باید بهش غذا کمکی بدم.
در حال جمع کردن پارچهها بودم که فربیرز گفت:
-حوری قرار عصر با آقات بریم خونه رو ببینیم.
به سمت او برگشتم وگفتم:
-وای فربیرز بهترین کار رو میکنی.
گفت:
-حالا دیدنش که ضرر نداره.
گفتم:
-اما فریبرز اگه بشه بخریم که خیلی خوبه؟
سری تکان داد وگفت:
-آره، اما اگه پولش رو داشته باشیم.
گفتم:
-یه کاریش بکن، اصلا از بابا من قرض بگیر.
پوزخندهای زد وگفت:
-زرشک، برم زیر باز پدر زن و بشم داماد سرخونه.
ترش کردم وگفتم:
-وا! فربیرز این چه حرفیه؟ بابای من چهکار با تو کرده بنده خدا.
گفت:
-هیچی بابا، من نمیخوام زیر بارکسی برم.
گفتم:
-بابای من هرکسی نیست، اون بنده خدا هرکاری برای ما میکنه با جون و دل انجام میده؛ حالا تو برو ببین، تو این فکرها هم نباش، نهایت یه دونگش رو به نام بابا بزن تا دلت راضی باشه.
فرزاد را به سمت من گرفت و گفت:
-حالا بذار ببینم چی پیش میاد؛ این شکوه هم دیگه حواسش رفته تو باقالیا و ناهار ما رو نمیاره.
خندیدم و گفتم:
- تا همین حالا اینجا کمک من بود؛ فربیرز خیلی برای این دختر خوشحالم؛ از اینکه حسن شوهرش نداد به اون پیرمرد و حالا داره با یکی که هم سن وسال خودش ازدواج میکنه.
بالشتی گذاشت وگفت:
-من یه چرت بزنم تا این دختر یه لقمه نان بیاره بخوریم.
ادامه دارد...
📚#رمان #حوری
🔺بخش دوم
🔻فصل چهارم
🔺قسمت دوازدهم
کنار مامان نشستم که انیس خانم گفت:
-حوری جون پس شکوه جان کجاست؟ چرا نیومد؟
نگاهی به فربیرز کردم وگفتم:
-نمیدونستم الان باید بیاد؟
فریبرز گفت:
-برو بیارش که حرفها در حضور خودش زده بشه.
بلند شدم و گفتم:
-چشم.
به شکوه که رسیدم گفتم:
-زود باش که منتظر تو هستند.
شکوه گفت:
-خانم پس چای؟
دست او را گرفتم و گفتم:
-چای که گوشهی اتاق مامان براشون ریخته، بیا بریم.
چادر او را مرتب کردم و گفتم:
-چشم کف پات، چقدر ماه شدی؛ داره به شازده حسودیم میشه.
تبسمی شیرین روی لبهای او نقش بست و همراه هم از اتاق بیرون آمدیم.
نزدیک اتاق که شدیم گفتم:
-شکوه سلام یادت نرهها.
به صورت خود کوبید و گفت:
-وای خانم، یعنی انقدر بیشعورم.
گفتم:
-نه بابا، گفتم یه وقت هول نکنی.
در را باز کردم تا وارد اتاق شدیم که انیس خانم کِلی کشید و گفت:
-ماشالا عروسم اومد.
به سمت شکوه آمد او را در آغوش کشید و گفت:
-سلام دخترم؛ خوبی؟
شکوه سری کج کرد و گفت:
-بله، ممنون.
کنار خود نشاندم و شوهر انیس خانم شروع به حرف زدن کرد:
-به سلامتی عروس خانمم اومد، بریم سر اصل مطلب؛ ما همین یه پسر رو داریم، به لطف آقا اسماعیل و برادرشون، مجید چند روزی داخل چاپ خونه مشغول به کار شده؛ حالا آقا فریبرز، حسن آقا شما بزرگتر این دختر هستید، موافق این وصلت هستید.
حسن بلافاصله بعداز حرف او گفت:
-آقا فریبرز و آبجی در حق این دختر بزرگی کردند، هرچی که آقا بگند.
فربیرز کمی جابهجا شد و گفت:
-سلامت باشید، والا من تو این شرایط نمیدونم چی باید بگم؛ اما چون شکوه رو مثل آبجی خودم میدونم، خوش ندارم کوچکترین غمی توی چهرهی او بشینه.
انیس نگاهی به مجید کرد و گفت:
-آقا فربیرز از این جهت خیالتون راحت، خودم بزرگش کردم.
فربیرز دستی در هوا تکان داد و گفت:
-پس مبارکه.
همه دست زدند و کِل کشیدند؛ انیس از کیف خود جعبهی بیرون آورد و به سمت ما آمد و گفت:
-اینم یه هدیه ناقابل که همه بدونند شکوه شیرینی خوردهی مجید هست.
انگشتر کوچک و ظریفی از جعبه بیرون آورد و در انگشت شکوه کرد.
شکوه دختر کوچک من الان خانم شده شود بود، انگشتر در آن دست بچهگانه خیلی به چشم میخورد.
نگاهی به او انداختم؛ سرش پایین بود و به انگشتر نگاه میکرد، صورت او گُل انداخته بود و لبهایش مثل دانههای انار قرمز خوشرنگی شده بود.
انیس شروع به دست زدن کرد و شعری خواند:
-قدو بالای تو رعنا رو بنازم تو گل باغ تمنا رو بنازم؛ تو که با عشوه گری از همه دل می بری
منو شیدا می کنی چرا نمیرقصی؟
تو که با موی طلا قدو بالای بلا، فتنه بر پا می کنی چرا نمی رقصی؟
قد و بالای تو رعنا رو بنازم تو گل باغ تمنا رو بنازم.
همه خوشحال بودند و همراه خواندن انیس دست میزدند؛ به سمت مجید نگاهی انداختم او هم خجالت زده سر به زیر بود و عرقی که از شرم روی پیشانیش نشسته بود را پاک میکرد.
انیس به جای خود برگشت و بقچهی که از جنس ترمه بود را باز کرد و گفت:
-اینا هم ناقابل، حوری جان دست خودت رو میبوسه، برای عروس من لباسهای قشنگ بدوز.
تبسمی کردم و گفتم:
-چشم انیس خانم.
بابا گفت:
-یکی این شیرینیها رو دور بگیره که شیرین کامم بشیم.
فربیرز بلند شد و شیرینیها رو دور گرفت و من هم چند چای ریختم تا فریبرز آنها را هم تعارف کند.
در میان هیاهو، یاد مراسم خواستگاری خود افتادم؛ به غیر از من و فریبرز هیچ کس شاد نبود، حتی برای ما دستی هم نزدند، کسی شیرینی تعارف نکرد و من چه مظلومانه راهی خانهی شوهر شدم.
اشک در چشمهای من حلقه زد؛ دستی به چشمهای خود کشیدم وگفتم:
-آقا فربیرز بی زحمت این سینی رو هم دور بگیر.
فریبرز که متوجهی دگرگونی من شده بود، ابروهای خود را درهم کرد و با تکان دادن سر از من پرسید چی شده؟
من سری تکان دادم و به او فهماندم چیزی نیست.
بعداز خوردن چای و شیرینی، شوهر انیس خانم گفت:
-خب اگه اجازه میدید ما رفع زحمت کنیم؟
بابا گفت:
-کجا؟! الان همه باهم میریم؛ پری خانم شما آمادهای؟
مامان گفت:
-بله آقا اسماعیل بریم که این بچه صبح باید بره مدرسه.
همه در تلاطم خداحافظی بودند که انیس خانم گفت:
-فقط آخر هفتهها آقا مجید میاد شکوه رو میاره خونهی ما و آخر شبی بر میگردونه از نظر شما که اشکالی نداره؟
فریبرز نگاهی به حسن کرد وگفت:
-خبرش رو به پری خانم میدم تا به شما اطلاع بده؛ از نظر من مشکلی نیست؛ اما محض احتیاط یه صیغه هم خونده بشه این دوتا عروس و داماد خودشون راحتترند، تا ایشالا شرایط عروسی براشون فراهم بشه.
انیس خندید وگفت:
-من خیلی موافق این موضوع هستم؛ اتفاقا به آقا هم گفتم.
شوهر انیس سری تکان داد وگفت:
-آخر هفته شماهم تشریف بیارید منزل ما اونجا من یک نفر رو میشناسم، میگم بیاد یه صیغه بخونه و این دوتا محرم هم بشند.
دوباره همه دست زدند وبا خوشحالی به هم تبریک میگفتند.
ادامه دارد...
📚#رمان #حوری
🔺بخش دوم
🔻فصل چهارم
🔺قسمت یازدهم
نزدیک ظهر صدای در حیاط آمد، مامان که در حال بازی کردن با فرزاد بود گفت:
-به گمونم بابات اومد.
از کنار کرسی بلند شدم و به سمت در رفتم که دیدم شکوه در را باز کرد است و بابا دست در دست هوا به سمت ما میآمد.
در را باز کردم و گفتم:
-سلام بابا جون، خوش اومدی.
بابا دستی برای من بلند کرد و از ایوان اتاق ننه بالا رفت و با صدای بلند گفت:
-یا الله، سلام ننه خوبی؟
در همان موقع حوا به سمت من دوید گفت:
-سلام آبجی، برو اونطرف که میخوام برم پیشه فرزاد.
منتظر جواب من نماند و من را از سر راه خود کنار زد و وارد اتاق شد؛ کنار مامان نشست و گفت:
-مامان بدش به من.
فرزاد که صدای حوا را شنیده بود شروع به دست و پا زدن کرد و چیزهای هم میگفت.
در همان لحظه بابا را دیدم که همراه ننه به سمت اتاق ما میآمد.
کنار کرسی رفتم و آنجا را مرتب کردم تا بابا بنشیند.
همان موقع صدای در آمد و من گفتم:
-فریبرزم اومد.
چیزی نگذشت که همه به دور هم اطراف کرسی نشسته بودیم و تمام توجهی ما به فرزاد بود که روز به روز شیرینتر و دلرباتر میشد.
بابا خندید و گفت:
-نگاه کن یه ریزه بچه چطور این همه آدم بزرگ رو سرگرم کرده.
مامان فرزاد را بلند کرد و گفت:
-ماشالا بچمون نمک داره.
فریبرز خندهی دندان نما کرد و گفت:
-راستی آقاجون عصر انیس خانم و خانواده کی میاند.
بابا دستی در هوا چرخاند و گفت:
-قرار شد نزدیک غروب من از طرف حجره برم دنبالشون؛ راستی فریبرز جان یه خونه پیدا کردم که باب خود شماست؛ بین سه طرف اتاقهای بزرگ و تو در تو داره؛ یعنی ایشالا اقا فرامرز برگرده همه میتونید تو یه خونهی بزرگ زندگی کنید؛ قشنگ جواب زندگی سه، چهارتا خانواده رو میده.
فریبرز گفت:
-حالا کجاست و چه قیمت؟
بابا دستی به صورت خود کشید و گفت:
-والا کوچه بغلی ما؛ افتاد تو وراثت، خدا رحمت کرده دوتا بچه داشته که هر دو بیرون ایران زندگی میکنند؛ میشه خوش قیمت خرید.
فریبرز لبی در هم کشید و گفت:
-حالا میباس بیام ببینم و بعد مشتری بیارم؛ اما آقاجون ما فقط پول این خونه رو دارم؛ اونجام از حجره من خیلی فاصله داره.
بابا دستی به شانهی او زد و گفت:
-فکرش رو نکن، تو فقط بیا ببین؛ من واقعیتش یه پیکان دیدم میخوام بخرم؛ این ماشینم تو بنداز زیر پای خودت و زن و بچت تا یه خوبشم تو بخری.
شکوه در را باز کرد و با قابلمه غذا وارد شد و گفت:
-سفره رو پهن کنم؟
مامان فرزاد را در تخت خود خواباند و گفت:
-بله عروس خانم.
شکوه سر خود را پایین انداخت و از خجالت سرخ شد.
نزدیک غروب همه آماده و منتظر خانوادهی انیس خانم نشسته بودیم؛ میوهها و شیرینی را روی کرسی گذاشتم و کنار فریبرز که تازه آمده بود نشستم و گفتم:
-اینم آخرین کار، آخيش بلاخره تمام شد؛ راستی فریبرز برو دنبال ننه و بیارش، دیگه الاناست که پیداشون بشه.
فریبرز دستی به زانو زد و گفت:
-اِی به چشم.
مامان که وسایل حوا را داخل کیف میگذاشت گفت:
-حوری مادر تو هم برو یه سری شکوه بزن و آمادهاش کن.
بلند شدم و گفتم:
-الان میرم.
از اتاق بیرون رفتم که صدای در خانه آمد؛ فریبرز به سمت من نگاهی کرد و گفت:
-اومدند؛ من برم در رو باز کنم و برم دنبال ننه.
من هم به اتاق برگشتم و چادرم را به سر انداختم؛ مامان مقابل آینه دستی به موههای خود کشید و به سمت در رفت.
من هم کنار او ایستادم تا انیس خانم همراه پسرش که یک دست گل در دست داشت به حیاط پا گذاشتند و پشت آنها بابا و مردی کوتاه قد و لاغر هم آمدند.
اول صدای فریبرز در حیاط پیچید و بعد خود او نمایان شد:
-بفرمایید خیلی خوش اومدید؛ حوری خانم مهمونا اومدند.
جلو رفتم و گفتم:
-سلام خیلی خوش اومدید، بفرمایید.
انیس خانم که از پلهها بالا آمد نفس بلندی کشید و گفت:
-سلام حوری جان، عروس من کجاست؟
دست خود را پشت او گذاشتم وگفتم:
-بفرمایید الان میاد خدمت شما.
ازپلهها با عجله پایین رفتم تا شکوه را آماده کنم که فریبرز همراه ننه به سمت من آمدند وگفت:
-حوری کجا میری؟ مهمون داریم.
گفتم:
-الان میام، ببینم شکوه تو چه شرایطی هست و برگردم، بعدم مامان وبابا هستند، شماهم دارید میرید اونجا؛ منم میام، شکوه گناه داره.
منتظر جواب او نماندم،ذدر اتاق شکوه را باز کردم و وارد شدم؛ دیدم شکوه گوشهی آرام نشسته و سر خود را روی زانوهایش قرار داده.
نزدیک رفتم وگفتم:
-شکوه، چی شده؟
سرش را بالا آورد و در حالی که صورت او خیس بود گفت:
-حسن نیومد، مگه من از اون چی خواستم، همین که بیاد تو مراسم من و بعدم بره پی در به دری خودش.
تازه یادم افتاد که قرار بود حسن هم بیاید؛ روی دست خود کوبیدم و گفتم:
-وای پاک یادم رفته بود، الان میرم از فریبرز میپرسم چرا نیومد.
تا در اتاق را باز کردم که به بیرون بروم صدای در خانه آمد؛ به سمت شکوه برگشتم وگفتم:
-فکر کنم اومد.
📚#رمان #حوری
🔺بخش دوم
🔻فصل چهارم
🔺قسمت دهم
صبح زود هنوز فریبرز از خانه بیرون نزده بود که صدای در آمد، فربیرز از اتاق به سمت در خانه بیرون رفت و بعد از چند دقیقه با مامان برگشت؛
چشم من که به مامان افتاد، سریع بلند شدم و به سمت او رفتم وگفتم:
-سلام مامان، چه زود اومدی؟
تبسمی کرد وگفت:
-آقات میخواست بره حجره من رو آورد پیاده کرد و رفت؛ منم اومدم اگه کاری دارید کمکتون باشم.
خندیدم گفتم:
-خوب کردی مامان جون؛ بیا بشین تا شکوه صبحانه بیاره.
به سمت فرزاد رفت وگفت:
-من صبحانه خوردم، شما بخورید.
فرزاد را بغل کرد وشروع به حرف زدن با او کرد که من گفتم:
-مامان نظر انیس خانم در مورد شکوه چیه؟ بلاخره هم خودش دید و هم پسرش؛ دلم نمیخواد دل این دختر بشکنه.
مامان خندید وگفت:
-انقدر نظرشون مثبت که امروز یه انگشترم میارند تا دست شکوه کنند.
نگاهی به فربیرز کرد وگفت:
-راستی پسرم، خونه رو هم که به آقا اسماعیل گفتی، یه جا رو براتون پیدا کرده؛ خونهی خوب و امروزیه.
از این خونههاست که دور تا دور اتاق؛ من که ندیدم، اما اسماعیل میگفت(سه طرف حیاط اتاق داره وهر طرف دوتا در تو در؛ یه حیاط بزرگ که وسطش یه حوزه و اطرافش باغچه و درخت خرمالو و پرتقالم داره؛ تازه مستراح و حمامم داره؛ میگفت میشه برای هر دوتا اتاق یه آشپزخونهی جمع و جور داخلش درست کرد.)
فریبرز گفت:
-با این توصیف شما باید خیلی گرون باشه.
مامان گفت:
-نمیدونم، ولی این خونه رو وارث میخواند بفروشند و از ایران برند؛ آقا اسماعیل میگفت (خوب ملکیه، نباید فریبرز دل و دل کنه، فوقش من بهش قرض میدم و بعد ازش پس میگیرم.)
من که از حرفهای آنها هیجان زده شده بودم، گفتم:
-حالا کجا هست؟
مامان به سمت من نگاه کرد وگفت:
-کوچه بغلی ما، کوچه زییا خانم که آرایشگره.
گفتم:
-چه کوچهی هم هست، همه کار و بار خوب، بگو کوچه دکتر پروازی.
مامان گفت:
-اره، دقیقا خونهی بغلی دکتر میشه.
شکوه به اتاق آمد وگفت:
-سلام پری خانم، بفرمایید چای.
مامان یه چای برداشت وگفت:
-شکوه جان امشب که آمادهی خواستگار هستی؟
شکوه سر خود را زیر انداخت وگفت:
-هرچی آقا و خانم بگند.
خندیدم وگفتم:
-شکوه جان چای رو بیار که فریبرز دیرش نشه.
او به سمت ما آمد و چای را کنار سفره گذاشت وگفت:
-بفرمایید؛ اگه کاری ندارید من برم.
گفتم:
-کجا؟! بشین صبحانه بخور.
گفت:
-نه خانم میرم اتاق خودم، دستون درد نکنه.
او که بیرون رفت گفتم:
-مامان شکوه چی میشه؟ کجا زندگی کنه؟
مامان با چشم درشت شده به من نگاه کرد وگفت:
-هرجا که میدونند، دیگه بعد شوهر کردنش که تو نباید نگران جا و مکانش باشی؛ لابد اتاق بالا خونهی انیس خانم رو براش آماده کنند.
فریبرز خندید و گفت:
-حوری میخوای یه اتاقم بدیم به شکوه؟
به او نگاه کردم و با خنده گفتم:
-من که از خدا میخوام، همین حالا تو فکرم فرامرز که با مهموناش اومد، شکوه کجا بمونه.
مامان گفت:
-مگه آقا فرامرز داره میاد؟!
گفتم:
-حالا نه؛ برای اسفند میاد، شاید یه پنجاه روز دیگه اینجا باشه.
مامان گفت:
-ایشالا تا اون موقع خونه رو عوض میکنید؛ نگران نباش.
فربیرز با عجله صبحانهی خود را خورد و بلند شد وگفت:
-من برم که تو بازار کلی کار دارم، حوری ببین اگه چیزی کم و کسر داری به حسن بگم بخره.
گفتم:
همه چیز هست، اما چشم اگه چیزی خواستیم به حسن میگیم.
او به سمت در رفت و کلاه خود را به سر گذاشت وگفت:
-پری خانم شما کاری ندارید؟
مامان گفت:
-نه پسرم، دست خدا به همراهت، مراقب خودت باش.
او که بیرون رفت مامان با فرزاد به سمت من آمد وگفت:
-حوری مادر فریبرز رو راضی کن این خونه رو بخره، شاید بگه پول کم داریم و غرورش اجازه نده از آقات پول بگیره، اما تو میتونی راضیش کنی؛ حوری مادر گوش بگیر ببین چی میگم، اون خونه با این خونه تومنی دو زار فرقش، لگد به بخت خودت نزن.
گفتم:
-مامان من که از خدا میخوام، همهی تلاش رو میکنم.
مامان گفت:
-خیلی خب، حالا چه کار باید بکنیم؟
گفتم:
-هیچی همه کارا رو دیروز شکوه کرد؛ همین که خودتون اومدید خودش کلی کمک به ما؛ راستی مامان برای چه ساعتی میاند؟
مامان لبهای خود را درهم کشید و گفت:
-نمیدونم، اما فکر کنم نزدیک غروب بیاند؛ راستی آقات مجید رو هم گذاشت سرکار، دیگه بیکار نیست.
از این خبر مامان بیشتر از خبر خانه پیدا کردن بابا خوشحال شدم و گفتم:
-وای مامان راست میگی؟! خدا نگه داره آقاجونم رو که انقدر دست و پاش خیره.
سری تکان داد و گفت:
-اره تو چاپخونه عمو ابراهیم دستش رو بند کرده، خوب یکم سواد خوندن و نوشتن داره، عمو هم گفته اگه پسر خوبی باشه، جاش رو عوض میکنم.
گفتم:
-مگه حالا چکار میکنه؟
گفت:
-پشت دستگاه چاپ کار میکنه.
گفتم:
-اونم خوبه، خدا خیر بده به عمو ابراهیم
مامان فرزاد را روی زمین گذاشت و در همان لحظه شکوه وارد اتاق شد وگفت:
-خانم ناهار چی آماده کنم؟
📚#رمان #حوری
🔺بخش دوم
🔻فصل چهارم
🔺قسمت نهم
بعد از رفتن فربیرز به سمت اتاق شکوه رفتم، در زدم وگفتم:
-شکوه، شکوه؛ زود بیا تا اتاق رو مرتب کنیم.
او با چشمهای پُف کرده در را باز کرد وگفت:
چشم خانم الان میام.
همانطور که به او نگاه میکردم گفتم:
-خواب بودی؟!
دستی به صورت خود کشید وگفت:
-نمیدونم کی خوابم برد.
گفتم:
-ببخشید بیدارت کردم؛ نمیدونستم.
گفت:
-نه خانم عیبی نداره، اتفاقا کلی هم کار دارم.
گفتم:
-پس زود بیا اتاق من.
وارد اتاق که شدم فرزاد بیدار شده بود و دست خود را به سمت دهانش میبرد.
او را بلند کردم و چند بوسه به گونهی کوچکش زدم وگفتم:
-قربونت برم، کی بیدار شدی؟
روی پای خود گذاشتم وشروع به شیر دادن او کردم؛ چند دقیقهی که گذشت شکوه آمد وگفت:
-خانم چیکار باید بکنم؟
گفتم:
-فعلا بشین تا فرزاد شیرش رو بخوره تا بعد با هم اتاق رو مرتب کنیم.
کنار من نشست وگفت:
-خانم از کجا شروع کنیم؟
نگاهی به اطراف کردم وگفتم:
-از کمد و بوفهی فرزاد، هم باید تمیزش کنیم وهم مرتب؛ بعدم کرسی رو بلند کنیم و زیرش رو جارو بزنیم.
همانطور که به اطراف نگاه میکردم، گفتم:
-همه جا رو باید تمیز کنیم؛ حتی، طاقچهها رو باید مرتب کنیم، میز سماور.
بلند شد وگفت:
-خانم تا شما به فرزاد شیر میدید؛ من از وسایل اون شروع میکنم.
کمد فرزاد رو بیرون ریخت و تمام لباسهای او را مرتب تا کرد و با یک کهنه خاک کمد رو گرفت و آنها را به جای خود برگرداند.
همانطور که او را نگاه میکرد، گفتم:
-شکوه اگه شوهر کردی و از اینجا رفتی یاد من میکنی؟
به سمت من برگشت و با تعجب گفت:
-این چه حرفی خانم؟ من از اینجا جای نمیرم.
گفتم:
-چه بخوای، چه نخوای تا عروسی کردی باید بری خونهی شوهرت.
سرخود را پایین انداخت وگفت:
-اما من فکر نمیکنم کسی من رو بگیره.
کمی اخم کردم وگفتم:
-وا! برای چی؟ چی کم داری؟ تازه انیس که از تو خیلی خوشش اومده؛ منم نگاههای آقا مجید رو اون شب به شما دیدم.
صورت او گل انداخت وگفت:
-وای خدا مرگم، این حرف رو نزنید.
خندیدم وگفتم:
-حالا که کسی اینجا نیست، اما من میگم مجید از تو خوشش اومده.
خجالت کشید وگفت:
-منم فکر میکنم پسر خوبی باشه.
گفتم:
-حالا صبر کن فردا بیاند تا ببینیم چکار باید کرد.
فرزاد رو روی زمین گذاشتم و بلند شدم وبه کمک شکوه رفتم؛ تمام وسایل را جابهجا کردیم تا زیر فرش را جارو بزنیم، ناگهان چشم من به پاکت پولی افتاد که مامان آن روزهای سخت به من داد تا بیپول نباشم.
دوباره تمام گذشته مثل یک فیلم از مقابل چشم من رد شد.
در پاکت را باز کردم و تعداد زیادی ده ریالی و پنج ریالی داخل آن بود.
شکوه گفت:
-خانم این برای کیه؟!
به سمت او نگاه کردم وگفتم:
-این پاکت رو یه بار مامانم با اجبار به من داد؛ منم چون فریبرز از اینکار خوشش نمیاومدم، گذاشتم اینجا تا کسی پیدا نکنه.
مکثی کردم وگفتم:
-این پول برای تو، میدم به تو تا بعد بریم برات یکمی جهیزیه تهیه کنیم.
پاکت رو مقابل او گرفتم وگفتم:
-فقط آقا نفهمه که از دست من دلخور میشه.
پاکت رو از من گرفت وگفت:
-خانم این که خیلی پول؟!
گفتم:
-اشکال نداره؛ من دیگه نیاز ندارم؛ الانم زود اینجا رو مرتب کن؛ که فرزاد بیدار میشه.
با هم کمی وسایل اتاق را جابهجا کردیم و کرسی را به سمت دیوار کشیدیم تا کمی فضای اتاق باز شود.
صدای فرزاد را شنیدم و گفتم:
-شکوه فرزاد بیدار شد، فعلا یه چای بیار تا بخوریم و بقیهاش رو انجام بدیم.
شکوه از در اتاق بیرون رفت و گفت:
-خانم یه باره من ماشم بذارم تا بپز و برای شام پلو ماش بپزم.
گفتم:
-اره برمو به کارت برس دیگه باید یه جارو بزنیم و گردگیری کنیم.
همانطور که فرزاد رو بغل کرده بودم صدای در خانه آمد؛ حتم داشتم حسن خریدها را برای فردا انجام داده و حالا به خانه آورده.
فرزاد شروع به بازی کردن با پیراهن من کرد و چیزهای به زبان میآورد؛ حالا که بزرگتر شده بود، میتوانستم حدس بزنم بیشتر شبیه چه کسی شده؛ چشم و ابروی او شبیه من و بینی و دهانش شبیه فریبرز شده بود، پوست سفید و موهای خرمای او هم بیشتر مثل من بود تا فریبرز؛ در باز شد و شکوه با یک سینی چای به اتاق آمد و با خوشحالی گفت:
-وای خانم آقا کلی میوه و شیرینی خریده؛ تازه حسنم رفته بود آرایشگاه و یه بلوز و شلوار نو خریده بود؛ آخه خانم چرا اینکار رو میکنید؟ من چقدر باید شرمنده شما و آقا باشم؛ به خدا از روی آقا خجالت میکشم.
گفتم:
-بشین چای را بخور، نمیخواد خجالت بکشی؛ ما هر کار میکنیم اول برای دل خودمون میکنم و بعد برای اینکه تو رو دوست داریم انجام میدیم، پس هیچ منتی سر تو نیست.
📚#رمان #حوری
🔺بخش دوم
🔻فصل چهارم
🔺قسمت هشتم
وارد اتاق که شدم، فریبرز دو زانو کنار ننه نشسته بود و چای میخورد؛ کنار او نشستم و گفتم:
-خیلی خب، چی بنویسم.
ننه یک چای برای من ریخت و گفت:
-هرچی میدونی بنویس، فقط این رو حتما بنویس که ننه روز شماری میکنه تا تو برگردی.
من شروع به نوشتن کردم:
-سلام آقا فرامرز؛ انشاالله حال شما خوب باشد.
ما همه خوبیم و منتظر دیدار شما هستیم.
چقدر خوب است که شما برای ما نامه مینویسید و از اینکه به تهران بر میگردید بسیار خوشحال هستیم؛ ننه که میگوید«روز شماری میکنم تا تو برگردی».
نگاهی به فربیرز کردم و گفتم:
-تو چیزی نمیخوای برات بنویسم؟
دستی به سبیل خود کشید و گفت:
- بنویس...
مجدد کمی فکر کرد و گفت:
-بنویس اگه پولی داره با خودش بیاره تا اینجا براش یه چیزی بخریم توپ نبنده توی مالش.
شروع به نوشتن کردم:
-فریبرز میگوید اگر پولی داری با خود بیاور یک فکرهای برای تو دارم.
ننه گفت:
-بپرس با چند نفر میاد تهران.
برای او نوشتم:
راستی آقا فرامرز مهمانهای شما چند نفر هستند؟ ای کاش روز دقیق را به ما میگفتید.
منتظر دیدار دوبارهی شما هستیم؛ مراقب خودتان باشید.
نامه را تا کردم و گفتم:
-اون سری پاکت خریدی میزارم داخلش و فردا پستش کن.
چای که ننه ریخته بود را برداشتم و سر کشیدم و گفتم:
-آقا فربیرز میشه به حسن بگی فردا برای خواستگاری شکوه بیاد اینجا؛ طفلی این دختر خیلی تو این فکرا هست.
سری تکان داد و گفت:
-اره، میباس بفرستمش سلمونی و حموم، یه دست لباس خوبم براش بگیرم تا وقتی میاد اینجا اون خانواده فرار نکند.
ننه گفت:
-هیچکس خانوادهی آدم نمیشه؛ این طفلی هم نمیخواد کسی بگه این دختر بیکس و کار؛ راستی حوری چطور خانوادهای هستند؟
استکان را داخل نعلبکی گذاشتم و گفتم:
-من تا یاد دارم انیس رو دیدم و میشناسم، قبلا خونهی خانجون رفت و آمد داشت و بعد هم خونهی ما و عمو ابراهیم، اگه کاری باشه میاد؛ خودش که خیلی خانم خوب و مهربونیه؛ شوهرشم مرد خیلی مظلوم و سادهای هست، اما پسرش رو زیاد نمیشناسم، ولی فکر نمیکنم اونم پسر بدی باشه؛ از کل دنیا همین یه پسر رو دارند؛ به نظر من شکوه میتونه براشون مثل دختر خودشون باشه.
ننه لبهای خود را درهم کشید و گفت:
-ایشالا که خوشبخت بشه.
فریبرز نگاهی به من کرد و گفت:
-حوری بریم من یه چرت بزنم، عصر هم باید چیز بخرم و هم برم حجره.
بلند شدم و گفتم:
-اره بریم که فرزاد هم حالا بیدار میشه.
با فریبرز از اتاق بیرون آمدیم، همانطور که به سمت اتاق خود میرفتیم، فربیرز گفت:
-حوری فردا برای مراسم چی باید بخرم؟
گفتم:
-میوه بگیر و شیرینی؛ بقیه چیزا رو داریم؛ وای که چقدر کار دارم؛ باید با شکوه اتاق رو مرتب کنیم.
به اتاق خود که رسیدیم، فریبرز خندهی کرد وگفت:
-فقط بذار من بخوابم، وقتی رفتم هرکاری که دلت میخواد بکن.
در اتاق را باز کردم، دیدم فرزاد روی پای شکوه خوابید؛ او تا مارا دید فرزاد را زمین گذاشت و گفت:
-من برم خانم؟
گفتم:
-برو استراحت کن که عصر باید تمام اتاق را خونهتکونی کنیم؛ راستی آقا خودش به حسن گفته فردا بیاد.
گل از رخسار شکوه باز شد و با هیجان زیاد گفت:
-خدا خیرتون بده، ایشالا که هرچی میخواهید بشه.
فریبرز کنار کرسی دراز کشید وگفت:
-ایشالا خوشبخت بشی دختر؛ حوری من خوابیدم.
شکوه آرام از اتاق بیرون رفت ومن هم کنار فرزاد دراز کشیدم؛ چشمهای خود را که بستم خواب عجیبی دیدم؛ همه جا تاریک و مه گرفته بود ویک نفر در آن مه به سمت من میدوید و فریاد میکشید.
وحشت زده از خواب پریدم؛ قلبم تند میزد و عرق روی پیشانی من نشسته بود؛ نگاهی به اطراف انداختم، فریبرز و فرزاد خواب بودند؛ بلند شدم واز اتاق بیرون رفتم تا هوای به سرم بخورد.
روی دیوار حیاط کلاغی کِز کرده بود و بالهای خود را پف داده بود.
هوا گرفته بود، مثل اینکه دوباره از آسمان میخواست برف ببارد، لبهی ایوان نشستم و به خواب خود فکر کردم، یادم آمد که خانجون میگفت(خواب نزدیک سحر تعبیر داره و خواب میان روز هیچ تعبیری ندارد.) اما من هیچ موقع خواب آشفته نمیدیدم، این اولین بارم بود.
دلشوره به سراغ من آمد:
-نکنه برای شکوه اتفاق بدی بیوفته؟ نکنه اون دختر شکوه بوده؟
بلند شدم و کنار حوض آبی به صورتم زد، آنقدر آب یخ بود که تا روی دست من سرازیر شد تمام استخوان دستم یخ زد.
همان را به صورت خود پاشیدم تا شاید کمی حال و هوای من عوض شود، صدای شکوه درگوش من پیچید:
-خانم اینجا سرما چیکار میکنی؟
به سمت او برگشتم و گفتم:
-یه خواب بد دیدم.
نزدیک آمد وگفت:
-ایشالا که خیره، ننهی من میگفت(خواب بد رو برای آب روان تعریف کن تا بره.) شما هم بهش فکر نکن، سر دلتون سنگین بوده، بیایید بریم اتاق من، چای دم کردم، یه دونه بخورید تا گرم بشید.
صدای فریبرز در حیاط پیچید:
-حوری، کجایی؟ پس نیومدی؟
شکوه بلند شد و در را باز کرد وگفت:
-آقا، فرزاد داره شیر میخوره، بعدش خانم میاد.
شکوه نزدیک من آمد و کمی این پا آن پا کرد وگفت:
-خانم، من...
دوباره حرف خود را تمام نکرد، گفتم:
-شکوه چرا نیمه کاره حرف میزنی؟
سر خود را زیر انداخت وگفت:
-خانم روم نمیشه بگم.
کنجکاو شدم وگفتم:
-چی میخوای بگی؟ بگو.
گفت:
-میشه... میشه، به حسن بگم بیاد.
گفتم:
-آره، چرا که نه؟ به آقا میگم بهش بگه.
خنده روی لبهای او نقش بست وگفت:
-خانم من اینا رو ببرم تو مطبخ و برگردم.
چشمی به هم زدم وگفتم:
-برو زود برگرد.
نگاهی به صورت فرزاد انداختم، او دیگر با بازیگوشی شیر میخورد و هر از گاهی زیر چشمی به من نگاه میکرد و دوباره شیر میخورد؛ نگاهش کردم وگفتم:
-قربونت برم پسر قشنگم، میبینی چقدر خانواده تو زندگی آدم مهم هستند، شکوه برای اینکه رو به روی انیس خانم و پسرش سر افکنده نباشه، حاضر اون داداش معتادش که حاضر بود اون رو برای پول به یه پیرمرد بفروشه اینجا باشه؛ تا اینکه تنها باشه؛ هر کاری ما براش بکنیم اما خانوادهی اون نیستیم.
شکوه در را باز کرد وگفت:
-خانم من برگشتم، شما اگه میخواهی برید.
فرزاد را به سپردم ویک دفتر و قلم برداشتم به اتاق ننه رفتم.
ادامه دارد...
سری تکان داد و تخممرغها را همزد و گفت:
-چرا، حسن میگفت «میخواد سومی رو ترکمون بزنه.»
با عصبانیت گفتم:
-اِ...شکوه این چه طرز حرف زدنه، در شاُن یه خانم متشخص نیست اینجوری صحبت کنه.
گفت:
-اِی بابا خانم، همونجور که حسن گفت، منم به شما گفتم.
گفتم:
-دیگه شما قرار شوهر کنی و خانم خودت باشی، پس باید قشنگ و متین حرف بزنی.
تخممرغها را داخل سینی گذاشت و گفت:
-خانم من چشم آب نمیخوره کسی من رو بگیره.
لقمهی گرفتم و گفتم:
-خیلیم خوب میگیرند؛ ولی به شرطی که مثل یه خانم با وقار و با شخصیت برخورد کنی و حرف بزنی.
گفت:
-آخه خانم هرکی بیاد، اول از خانوادهی من میپرسه، چی دارم بگم؟
دست خود را روی پای او گذاشتم وگفتم:
-مامان و بابا که به رحمت خدا رفتند، آبجی تو هم که نیست، الان من و آقا فریبرز خانوادهی تو هستیم.
لقمهی در دهان خود گذاشت وگفت:
-خدا از بزرگی کمتون نکنه؛ خانم یعنی منم میتونم صاحب زندگی وبچه بشم؟
بلند خندیدم وگفت:
-صد البت که میشه.
حالا هم نیمروت رو بخور و یه چای به من بده تا زود برم، یکم دیگه فرزاد شیر میخواد و شروع به گریه کردن میکنه.
سر خود را کج کرد و در حالی که شادی در صورت او موج میزد چشمی گفت و غذای خود را خورد.
چند دقیقهای گذشت که من هم به اتاق خود برگشتم و کنار فرزاد و فربیرز خوابیدم؛ آنقدر خسته بودم، که در چشم به همزدنی از هوش رفتم.
ادامه دارد...
دوستان از کتاب قاصدک خیال در حال حاضر پنج جلد بیشتر باقینماند، اگر تمایل به تهیهی آن هستید به ایدی زیر پیام بدهید.
@ravi_ghsehgoo
📚#رمان #حوری
🔺بخش دوم
🔻فصل چهارم
🔺قسمت پنجم
صبح از صدای خروس همسایه بیدار شدم.
کششی به بدن خود دادم و دیدم فربیرز و بابا آن طرف کنار پنجره نشستهاند.
بلند شدم وگفتم:
-سلام، صبح بخیر؛ مگه ساعت چنده که شما نشستید؟
بابا خندهی ریز کرد وگفت:
-صبح پاشدم برم آش بخرم، باعث شدم فربیرزم بیدار بشه.
فریبرز گفت:
-نه آقاجون من بیدار بودم.
نگاهی به من انداخت وگفت:
-ساعت هشت صبح.
از زیر کرسی بیرون آمدم وگفتم:
-آخه تو این هوا و برف و سرما آدم اصلا دلش نمیخواد بیدار بشه.
به سمت اتاق ننه و شکوه رفتم، دیدم آنها هم بیدار هستند؛ گفتم:
-سلام، شما هم بیدارید؟
ننه سری تکان داد وگفت:
-اره، خیلی وقته؛ حالا که صدا اومد گفتیم بیاییم بیرون.
به سمت اتاقی که مامان و حوا خوابیده بودند رفتم؛ مامان هم بیدار بود؛ روی حوا را انداخت و به سمت من آمد وگفت:
-دیشب خوب خوابیدید؟
گفتم:
-اره، خیلی خوب بود.
همزمان با ما، شکوه و ننه هم وارد سالن شدند همه سلام کردیم.
من همراه مامان به آشپزخانه رفتیم تا وسایل صبحانه را آماده کنیم؛ که شکوه هم به آشپزخانه آمد.
به سمت او رفتم، دست او را گرفتم و رو به مامان گفتم:
-مامان لطفا به بابا بگو پیغام برای خانوادهی غفوری بفرسته، که ما دختر بهشون نمیدیم؛ به انیس خانمم پیغام بده اون خواستگار منتفی شد؛ حالا بیاد تا بعد دختر ما خوب فکرش رو بکنه و خبرشون کنه.
تبسمی شیرین روی لبهای شکوه نشست، مامان خندهی کرد وگفت:
-والا شاه هم برای دخترش انقدر طاقچه بالا نذاشت.
پشت چشمی نازک کردم گفتم:
-اما من برای شکوه یه طاقچهی میزارم که هیچکس دستش بهش نرسه.
صدای بابا آمد:
-خانم پس چس شد این صبحونه.
مامان بلند گفت:
-الان میاریم آقا اسماعیل، این دو تا من رو گرفتند به حرف، ولم نمیکنند.
مامان سفره را به دست من داد وگفت:
-برو سفره رو پهن کن؛ شکوه تو هم چای بریز، تا منم آش رو کاسه کنم.
همه دور سفره نشستیم، که ننه گفت:
-حوری تو آش نخور، یه وقت فرزاد بیتابی کنه.
یاد آن روز افتادم و گفتم:
-وای خوب شد گفتی ننه؛ به کل یادم رفته بود.
مامان گفت:
-مگه چی شده؟
گفتم:
-هیچی، اون هفتهها بعد آشی که شکوه پخته بود، یه روز فرزاد خیلی بیتابی میکرد که بعد متوجه شدیم برای نخود و لوبیا بود.
بابا با ناراحتی گفت:
-اِ...اگه میدونستم حلیمم میخریدم.
خندیدم وگفتم:
-اشکال نداره باباجون، من الان پنیر میارم و صبحونه میخورم.
مامان دستی تکان داد وگفت:
-نه تو بشین، تا برات مربای بِِه بیارم؛ یه شیشه هم گذاشتم ببری؛ یادم بیار بهت بدم.
من مربای بِِه خیلی دوست دارم، برای همین ذوق زده شدم وگفتم:
-وای مامان من عاشق مرباهای تو هستم.
همه به دور هم صبحانه خوردیم و بابا روبه همه گفت:
-خدا را شکر برف خوبی اومده؛ نظرتون چیه بریم باغچهی آقاجون برف بازی؟ به عمو هم پیغام بدم بیاد.
حوا سر سفره کنار مامان نشسته بود و با صدای بلند و هیجان زده گفت:
-آخ جون، تو رو خدا بریم.
من نگاهی به فریبرز کردم و گفتم:
-هرچی آقا فریبرز بگه؟
بابا به سمت فربیرز نگاه کرد و گفت:
-نظرت چیه پسرم؟
فربیرز گفت:
-بریم آقا.
بابا بلند شد و شمارهی خانهی عمو را گرفت و همه از خانهی ما به سمت باغچه حرکت کردیم.
در مسیر بابا چند مرغ خرید تا در باغ برای ناهار جوجه درست کند.
مسیر طولانی را من با فریبرز داخل ماشین عمو گذراندیم و عمو و فربیرز فقط در مورد اقتصاد و سیاست حرف میزدند.
زنعمو که عاشق بچه بود وبه تازگی خیلی تنها شده بود؛ فرزاد را از من گرفت و گفت:
-امروز تو استراحت کن، کارهای این بچه با من، فقط تو بیا شیرش بده.
به زنعمو نگاهی انداختم وگفتم:
-خدا خیرت بده زنعمو، نیاز به استراحت کامل دارم.
نگاهی به بیرون انداختم، همهجا یک دست سفید شده بود، گوی خدا ملافهای سفیدی روی شهر پهن کرده، درختان و خیابانها و...همه سفید، بودند.
به باغچه رسیدیم از ماشین که پیاده شدیم و پا در برف گذاشتم تا زانوی من داخل برف فرو رفت.
گفتم:
-وای من چطوری با فرزاد بیام؟
زن عمو گفت:
-بهترین کار اینکه فرزاد رو بدی آقا فریبرز ببره، بلاخره مرده و پاهاش بیشتر جون داره.
فربیرز به سمت من آمد فرزاد را بغل کرد و روبه ننه گفت:
-ننه صبر کن الان تو را هم میام میبرم.
عمو به سمت ننه رفت وگفت:
-مادر، شما حکم مادر مارا هم دارید، ننه اجازه میدی من شما رو ببرم؟
ننه خندهی کرد وگفت:
-وای نه؛ خدا مرگم، الان فریبرز میاد.
من که کنار آنها ایستاده بودم، خندیدم گفتم:
-ننه، به خدا عموی من خیلی آقای خوبیه؛ تازه گفته آقا فرزاد که برگشت دستش رو تو چاپخونه بند میکنم که نونش بره تو روغن.
عمو در مقابل او خم شد وگفت:
-بیا روی دوش من تا بریم.
عمو ننه را به روی دوش خود گرفت و بلند شد.
ننه دستی مقابل دهان خود گرفت وگفت:
-خدا مرگم بده.
📚#رمان #حوری
🔺بخش دوم
🔻فصل چهارم
🔺قسمت چهارم
بعد از اینکه شام خورده شد، مامان رو به انیس گفت:
-انیس خانم، غذای آقا رو بردار و اگه نگرانی برو، ما خودمون اینجا رو جمع میکنیم.
انیس بلند شد وگفت:
-خدا خیرت بده خانم، برم که اون بنده خدا الان منتظر ما نشسته و فکر میکنه بلایی سر ما اومده.
مجید به سمت همه نگاه کرد و گفت:
-شب همگی بخیر، خدا نگهدار.
در همان لحظه نگاهی به شکوه کرد و به سمت در خروجی رفت، از کنار چشم به شکوه که کنار من ایستاده بود کردم؛ گونههای او تا گوشش سرخ شده بود.
سر خود را نزدیک او بردم وگفتم:
-به نظرت پسر خوبیه؟
شکوه از سوال من جا خورد و گفت:
-من چه میدونم خانم.
انیس نزدیک ما آمد وگفت:
-حوری خانم خیلی مراقب خودت باش.
خندهی کرد وگفت:
-مراقب شکوه هم باش.
شکوه سر خود را پایین انداخت و مجدد خجالت کشید.
بعد از رفتن آنها، عمو هم رو به زن عمو گفت:
-خانم ما هم بریم؟
زنعمو نگاهی به من انداخت و گفت:
-با اینکه دلم نمیاد از حوری دل بکنم، ولی بریم.
به من نگاه کرد و گفت:
-حوری تو بوی بچههای خودم رو میدی، اونای که اونطرف دنیا از من دور افتادند.
دست او را گرفتم و گفتم:
-زنعمو جان بیا خونهی ما، دوری نکن.
بوسهی به گونهی من زد و گفت:
-حتما میام عزیزم.
آنها هم رفتند و ما ماندیم، که بابا پیش دستی کرد و گفت:
-پری خانم، تشک و بالشت بیار تا همه بخوابیم؛ حوری، بابا تو هم جای ننه رو روی تخت درست کن تا راحت بخوابه.
فریبرز گفت:
-نه دیگه زحمت نمیدیم، ماهم میریم.
مامان گفت:
-مگه من میزارم برید، بعد یه عمر اومدید خونهی ما حالا هم میخواهی بری؛ امشب رو کنار ما هستید.
فریبرز دیگر حرفی نزد و مامان یک پیژامه به او داد و گفت:
-این شلوار رو دربیار تا راحت باشی.
مامان به سمت من آمد و گفت:
-حوری یکی یه دست لباس از تو کمد خودت بردار و به شکوه هم بده تا پیراهنش رو عوض کنه.
به سمت ننه رفت و گفت:
-ننه برای شما چی بیارم.
ننه دستی به لباس خود زد و گفت:
-همین خوبه؛ فقط فریبرز من رو یه مستراح ببر.
مامان گفت:
-ننه اینجا یه توالت فرنگی هست بیا تا خودم ببرمت.
ننه بلند شد و همراه مامان به سمت راهرو که در توالت فرنگی داخل آن بود رفت.
چیزی نگذشت که همه در رختخوابهای خود جای گرفتیم.
ننه همراه شکوه داخل اتاق خوابیدند؛ مامان و حوا و بابا داخل اتاق دیگر؛ فربیرز و من هم زیر کرسی در کنار سالن خوابیدیم.
همه جا که ساکت شد، رو به فربیرز گفتم:
-فریبرز به نظرت آقای غفوری از شکوه خوششون اومد؟
سری بالا انداخت و گفت:
-نه، اونا شکوه را نپسندیدند، اگرم پسند کنند من خوشبختی این بچه رو تو این وصلت نمیبینم؛ اما تو وصلت با مجید میبینم.
از این حرف او تعجب کردم و گفتم:
-جدی میگی؟! چرا اینجوری فکر میکنی؟
به سمت من برگشت و گفت:
-چون از یه قماشند، هم رو بهتر درک میکنند، بعدم انیس میتونه براش مادری کنه، اما زن آقای غفوری نه.
گفتم:
-منم همینطور فکر میکنم، پسر انیس خانمم بد پسری نبود، تازه ما سالهاست مامانش رو میشناسیم.
دست خود را به دور گردن من آویخت و گفت:
-بخواب، فکرش رو نکن.
گفتم:
-فریبرز، امروز مامان شهین...
میان حرف من پرید و گفت:
-مامان شهین، خود شهین و ننه، اصلا همه خیالاتی شدند که من شهین رو میخواستم، من از اون خوشم نمیومد، به ویژه وقتی اون رو تو بازار با اون شکل و قیافه دیدم، زن باید وقار داشته باشه؛ هیچی نگفتم ابروی اون رو خریدم؛ خودش ول کن ماجرا نبود.
کمی مکث کرد و گفت:
-رفتم تو فکر که خونه رو بفروشم و جا به جا بشم، خوش ندارم دیگه با اینا چشم تو چشم بشم.
از حرف او خوشحال شدم و گفتم:
-کجا بریم؟ میخوای به بابا بگم اینجا یه خونه برای ما پیدا کنه؟
گفت:
-حالا صبر کن ببینم چی میشه؛ اینجا از حجرهی من خیلی دوره، میباس یه ماشینم بخرم؛ تازه خونه هم باید جوری باشه که ننه با خودمون زندگی کنه تا تکلیف فرامرز معلوم بشه؛ اصلا میخوام براش نامه بفرستم ببینم پول داره، من باهاش یه خونهی دوطبقهی چیزی بخرم تا همه با هم باشیم.
نمیدانستم باید چه بگویم، اما حالا که تصمیم به فروش کرده باید با مامان و بابا مشورت کنم، راهی پیدا کنیم تا من نزدیک انها بیایم.
گفتم:
-اره، این بهترین فکری که کردی.
به پهلو تابید و گفت:
-بگیر بخواب، که خیلی خوابم میاد.
هنوز حرف او تمام نشده بود، که صدای خروپف او بالا رفت.
من هم به سمت فرزاد تابیدم، دستی روی او گذاشتم و چشمهای خود را بستم.
اما مثل یک خیابان فکر از ذهن من رد میشد؛ فکر شکوه و خوشبختی او، فکر جا به جا شدن خانه، حرفهای فریبرز در مورد شهین؛ حتی خانم غفوری که انقدر از بالا به شکوه نگاه میکرد؛ همهی اینها خواب را از چشم من ربوده بود.
تا صدای باز شدن در اتاق توجه من را جلب کرد، نیم خیز شدم که دیدم شکوه به سمت اشپزخانه رفت، با خود گفتم:
-لابد اومده آب بخوره.
📚#رمان #حوری
🔺بخش دوم
🔻فصل چهارم
🔺قسمت سوم
همه منتظر آدمهای که تا به حال ندیده بودیم ایستادیم؛ که مامان رو به شکوه گفت:
-دخترم تو برو داخل آشپزخونه.
صورت شکوه گل انداخته بود و به سمت آشپزخانه رفت.
بابا در را باز کرد وگفت:
-یا الله، بفرمایید، خوش آمدید.
خانم چادری، با وقاری همراه مردی با کت و شلوار مشکی و کلاه به سر وارد شدند.
کمی که نزدیک آمدند، خانم را برانداز کردم، کت و دامن سورمهی با جوراب زنانه پوشیده بود، وارد که شد چادر خود را برداشت و با روسری به سمت ما آمد و سلام و احوالپرسی کرد و بالای سالن کنار ننه نشست.
آقا هم کت خود را در آورد و کنار عمو نشست.
بابا گلی که آنها آورده بودند را به دست مامان داد وگفت:
-خیلی زحمت کشیدید؛ خوش اومدی همشیره.
مامان انیس را صدا زد و رو به آنها گفت:
-چه گلهای قشنگی، دست شما درد نکنه.
گلها را به دست انیس داد و خود کنار خانم نشست.
بابا روبه خانم و آقا، به سمت ما اشاره کرد گفت:
-آقای غفوری ایشون خانم و کنارشون دخترم حوری خانم، ایشون هم زن داداش بنده هستند، ننه مامان آقا فریبرز، بردارم آقا ابراهیم.
آقای غفوری گفت:
-باعث افتخار که با شما آشنا شدم.
زیر چشمی هر دفعه به خانم غفوری نگاه میکردم، به دل من نمینشست، احساس میکردم خانم سختگیر و قانون مداری هست و این باعث آزار شکوه شود.
بابا گفت:
-آقای غفوری چه خبر از بازار فرش، کار وکاسبی خوبه؟
آقای غفوری گفت:
-شما که خودت بی خبر نیستی؛ نه زیاد جالب نیست، فعلا بازار صادرات فرش به فرنگ خیلی رواج پیدا کرده.
عمو که مسئول یک چاپخانه بود گفت:
-ماهم بی خبر نیستم، خدا به خیر کنه.
خانم غفوری لب به سخن باز کرد وگفت:
- حالا اینجا جای بحث سیاسی نیست؛ عروس خانم نمیخواد تشریف بیاره؟
مامان تبسمی کرد وگفت:
-الان خدمت میرسه.
به سمت من برگشت وگفت:
-حوری مادر، شکوه را صدا بزن.
از کنار مامان بلند شدم وبه سمت آشپزخانه رفتم؛ شکوه گوشهی آشپزخانه ایستاده و گونههای او مثل انار سرخ شده بود.
نزدیک رفتم، دست او را گرفتم، دست او یخ کرده بود؛ گفتم:
-شکوه جان چیزی نیست، فکر کن مهمون اومده میخواهی چای تعارف کنی همین.
خودش را در آغوش من انداخت وگفت:
-خانم کاشکی الان مامانم اینجا بود.
از خود جدایش کردم و گفتم:
-اِ... شکوه گریه نکن، زود باش بیا.
انیس که در حال چای ریختن بود، خندید وگفت:
-همه بار اول دلهره دارند، حوری خانم تو برو من راهیش میکنم.
کنار مامان برگشتم و گفتم:
-الان میاد.
چیزی نگذشت که شکوه با یک سینی چای به سالن آمد، در مقابل همه ایستاد وگفت:
-سلام.
همه جواب سلام او را دادند و شکوه چای را اول مقابل خانم غفوری گرفت و یکی، یکی پیش رفت.
خانم غفوری را زیر نظر گرفتم، از گوشهی چشم به شکوه نگاه میکرد و حتی لبخندی روی لب او نبود.
بابا لب سخن باز کرد و گفت:
-من همه چیز در مورد شکوه خانم به آقای غفوری گفتم؛ اما حالا خانما، ریش و قیچی دست شما.
خانم غفوری نگاهی به شکوه کرد و گفت:
-از خانوادهی خودت کسی نیست.
فریبرز گفت:
-اَخوی ایشون با من کار میکنه، حسنم پسر خوبیه؛ آبجی بزرگه هم شوهر کرد و رفته شهرستان؛ برای اینکه تنها نباشه پیش ما زندگی میکنه.
من ادامه دادم:
-شکوه هم خیاطی بلده و هم گلدوزی، از دست پختشم نگم که زبون زده؛ البته خواندن ونوشتن هم بلده.
خانم غفوری حرفی نزد و آقای غفوری ادامه داد، ایشالا همهی دختر و پسرا خوشبخت بشند.
بابا دستی به سمت آسمان بلند کرد و گفت:
-الهی آمین، بفرما از خودتون پذیرایی کنید.
چند دقیقه مجلس به سکوت گذشت که خانم غفوری گفت:
-آقا اگه صلاح میدونید رفع زحمت کنیم؟
مامان گفت:
-کجا خانم، شما تازه اومدید شام پیش ما بمونید؟
خانم غفوری خندهای کرد و گفت:
-دست شما درد نکنه، ما تازه شما را پیدا کردیم حتما مزاحم میشیم، دخترم تو خونه تنهاست، بریم که تو این برف دیر نرسیم خونه.
آقای غفوری دستی روی پای خود کوبید و گفت:
-آقا اسماعیل با اجازه.
بابا گفت:
-اجازهی ما دست شماست، اما اینجور که درست نیست.
آقای غفوری بلند شد و گفت:
-مهم خدمت رسیدن بود، فردا تو بازار میبینمت.
آنها که خداحافظی کردند و رفتند، نزدیک مامان رفتم و گفتم:
-مامان به نظر من از شکوه خوششون نیومد، خانم یه جوری نگاه میکرد.
مامان گفت:
-اره، از این آدمای افادهی بود، اگه وصلت سر بگیره این مامان خون این دختر رو تو شیشه میکنه.
صدای فرزاد بلند شد و من به سمت او رفتم؛ شکوه کنار من آمد وگفت:
-خانم، من به درد اینا نمیخورم، اینا از فردا میخواند خانوادهی من رو تو سرم بزنند.
خندیدم وگفتم:
-تا هست پسر، که از تو خوشش بیاد، تازه من که دعا کردم هیچ کس از تو خوشش نیاد تا همیشه کنار من بمونی.
همانطور که فرزاد را بغل کرده بود، زنعمو گفت:
حوری یکم بدش به من نمیدونی چقدر دلم بچه میخواد.
📚#رمان #حوری
🔺بخش دوم
🔻فصل چهارم
🔺قسمت دوم
بابا پشت در ایستاد وگفت:
-صبر کنید تا در رو باز کنم، با ماشین بریم داخل.
او در خانه را باز کرد وبا عجله به سمت ماشین آمد وگفت:
-وای که چه هوای سردی شده.
با ماشین وارد حیاط شد و ما از ماشین پیاده شدیم؛ مامان به استقبال ما آمد و فرزاد را از من گرفت وگفت:
-مواظب لبهی ایوون باشید، اینجا همیشه لیز میشه.
همه وارد ساخت شدیم، مامان لحاف قرمز رنگ مخملی خود که همیشه برای مهمانی روی کرسی میانداخت را پهن کرده بود و یک مجمع مسی بزرگ(سینی مسی در قدیم) روی کرسی گذاشته بود و روی آن انواع تنقلاتی مثل هندوانه، پرتقال و سیب و کاسهی تخمه و نخودچی و کشمش گذاشته بود.
دور تا دور کرسی پتو با ملافهی سفید روی زمین انداخته بود و چند بالشت هم گذاشته بود.
مامان روبه ننه گفت:
-ننه شما بفرما اون بالا بشین.
نگاهی به فریبرز کرد وگفت:
- پسرم توهم بفرما بالا بشین.
کنار من آمد وبه گوشهی سالن اشاره کرد وگفت:
-حوری این تخت رو زنعمو داده، گفت« بدم به تو» شایدم خودشون امشب یه سری بیاند چشم روشنی، تو را ببینند.
انیس خانم از آشپزخانه بیرون آمد و به جمع سلامی کرد، به سمت من آمد وگفت:
-سلام حوری خانم، مشتاق دیدار؛ مبارک باشه.
به سمت او رفتم وگفتم:
-سلام انیس خانم، شما خوب هستید؟
او سری تکان داد وگفت:
-به لطف شما خوبیم.
شکوه که هر جا من میرفتم؛ همراهم میآمد، کنار من ایستاد؛ انیس نگاهی به او انداخت وگفت:
-ایشون شکوه خانم هستند؟
نگاهی به شکوه کردم وبا لبخند گفتم:
-بله.
انیس خانم لبخندی زد وگفت:
-ماشالا چه خانم خوش قد و قیافهی.
با این حرف او به نظر من آمد قبل اینکه آن خواستگارها شکوه را بپسندند، انیس او را پسندید.
خندیدم و گفتم:
-وای انیس خانم اخلاق و مرامشم مثل خودش قشنگه.
انیس دوباره با چشم خریداری به او نگاهی انداخت وگفت:
-ایشالا که خوشبخت بشه؛ من برم سر غذا تا نسوخته.
مامان تشک کوچکی در آن تخت چوبی که تکان هم میخورد انداخت وگفت:
-حوری، فرزاد رو بذار داخل این تخت،که تو هم راحت باشی.
فرزاد را داخل تخت خواباندم خودم کنار فریبرز و ننه نشستم.
انیس خانم، یک سینی چای به دست از آشپزخانه بیرون آمد وبا خنده گفت:
-وای که چه خانمیه این حوری خانم، آقا فریبرز خیرش رو ببینی.
من سر خود را زیر انداختم وگفتم:
-انیس خانم من شوهر کردم نمیخواد بازار داغی کنی.
نگاهی به شکوه کردم وگفتم:
-شما حالا به فکر شکوه باش که امشب براش خواستگار میاد.
چای را مقابل من گرفت وگفت:
-اون که اگه نپسندید؛ کسی هست که مثل دختر خودش اون رو بخواد.
چشمهای من به شکوه که آن طرف کنار مامان نشسته بود افتاد، مثل لبوهای داخل مجمع سرخ شده بود.
مامان دستی روی پای او زد و گفت:
-شکوه دختر خیلی خوبیه، زن هرکی بشه خوشبختش میکنه.
ننه همانطور که به اطراف نگاه میکرد، گفت:
-خدا همهی جوونا را خوشبخت کنه.
نگاهی به فربیرز انداختم، هنوز در هم و ناراحت بود، من هم دل خوشی، نداشتم؛ اما دوست نداشتم با ناراحتی زحمتهای مامان و بابا را نادیده بگیرم، دلم نمیخواست آنها را نیز ناراحت کنم.
کمی به فریبرز نزدیک شدم و آرام گفتم:
-فکرش رو نکن، اون یه چیزی گفته، بخند، امشب شب شادی.
نگاهی به من انداخت وگفت:
-خوبم، حالا بهترم میشم؛ از اینکه با تو اونجور حرف زد و من چیزی بهش نگفتم، ناراحتم.
تبسمی کردم وگفتم:
-من و تو میدونیم اون الان عزادار جوان خودش هست، نباید به دل بگیریم، بخند تا بعد در موردش حرف بزنیم.
کت خود را از تن بیرون آورد و با کلاه خود به من داد وگفت:
-حوری بی زحمت اینا رو آویزون کن و بعد روبه مامان گفت:
- خیلی زحمت کشیدید؛ دست شما درد نکنه.
صدای فرزاد بلند شد و من به سمت او رفتم؛ بوی بدی از او میآمد، او را بغل کردم و به اتاق سابق خود بردم؛ روی تختم گذاشتم و شروع به تعویض زیر پای او کردم.
هنوز تخت من جای خودش با همان روتختی قرار داشت، حتی کتابخانهی کوچک من که پر از کتابهای رمان بود کنار تختم دست نخورده باقی مانده بود؛ دلم برای دوباره خواندن آنها پر میزد.
زیر پای فرزاد را که عوض کردم، کمی به او شیر دادم و باد گلوی او را گرفتم.
به سمت کتابخانه رفتم و چندتایی از آن کتابها را برداشتم تا با خود به خانه ببرم.
همزمان با خارج شدن من از اتاق صدای زنگ خانه آمد و صدای بابا که گفت:
-بگمونم ابراهیم اومد.
فرزاد بیدار بود وبا کنجکاوی به اطراف نگاه میکرد؛ بابا در را باز کرد وگفت:
-بفرما زنداداش خوش اومدی.
زنعمو همراه بابا به داخل آمد، من بلند شد و به سمت زنعمو که خانمی به روز و تحصیل کردهی بود رفتم وگفتم:
-سلام زنعمو، دلم برای شما تنگ شده.
او من را در آغوش کشید وگفت:
-سلام دخترم، منم دلم تنگ شده بود.
به سمت فریبرز رفت و دست خود را دراز کرد تا به او دست بدهد.
فریبرز دست خود را به سینه گذاشت و گفت:
-سلام، حال شما خوبه؟
📚#رمان #حوری
🔺بخش دوم
🔻فصل چهارم
🔺قسمت اول
پنجشنبه از راه رسید و خانهی ما یک شور و حال دیگری داشت؛ اولین مهمانی بود که من بعد از عروسی با فریبرز میخواستم بروم.
فریبرز کنار من آمد و گفت:
-حوری من همین کت وشلوار رو بپوشم.
نگاهی به او کردم وگفتم:
-نه، این چیه؟ مثل اینکه امشب مراسم خواستگاری هم هست؛ کت وشلوار عروسیت رو بپوش؛ الان برات میارم.
به سمت کمد رفتم، کت و شلوار قهوهای او همراه پیراهن سفیدش را آوردم و گفتم:
-اینا رو بپوش.
داخل کمد نگاهی انداختم و برای خودم لباس حریر سورمهی با گلهای درشت قرمز وشلوار پارچهی دمپای مشکی که مامان قبل برای من خریده بود را برداشتم؛ داخل بقچه یک روسری ساتن سورمهای ساده و چادر مشکی گل مخملی خود را بیرون آوردم و گفتم:
-فریبرز من برم یه سری به شکوه بزنم، ببینم آماده شده؟
از اتاق بیرون آمدم، برف تازه شروع شده بود و میخواستیم تا یخ و یخبندان نشده به خانهی بابا برویم.
در اتاق شکوه را باز کردم و دیدم لباس خود را پوشیده، موهای خود را شانه زده، پشت سرش بافته و میخواهد روسری به سر کند.
نزدیک رفتم و او را از پشت بغل کردم و گفتم:
-وای چه ماه شدی؛ میدونی من که دعا میکنم کسی تو رو نپسنده تا همیشه کنار من بمونی، اما میدونم دعای من نمیگیره تو به این خوشگلی خیلی زود از کنار من میری.
به سمت من برگشت، محکم من را در آغوش کشید و گفت:
-خانم من خیلی شما رو دوست دارم، اصلا نمیدونم چه خوبی در حق کی کردم که خدا شما رو سر راه من قرار داد.
خندیدم و گفتم:
-خوبی خود تویی.
روسری را از او گرفتم، بر سرش انداختم و گرهی به آن زدم. میخواست چادر به سر کند که گفتم:
-نه شکوه این رو بیرون سرت نکن، باید تو خونه سرت کنی؛ همون چادرت روسرت کن.
سری کج کرد و گفت:
-با اینکه خیلی وصل داره و به این لباس نمیاد ولی چشم خانم.
ناگهان یادم افتاد که من یک چادر اضافه دارم، گفتم:
-صبر کن شکوه من برم آماده بشم، یه چادر دارم برات میارم اون رو سرت کن.
به سمت اتاق خود رفتم که صدای در آمد؛ فربیرز از اتاق بیرون آمد و در حالی که دمپایی را به پا میکرد گفت:
-کیه؟ اومدم.
به سمت در رفت و گفت:
-حوری برو تو اتاق، سینه پهلو میکنی.
به سمت اتاق راهی شدم که صدای فریبرز آمد:
-سلام آقا اسماعیل، بفرما داخل.
دل نگران شدم؛ به سمت در دویدم و تا بابا را دیدم گفتم:
-چی شده بابا؟!
بابا خندید و گفت:
-علیک سلام، چیزی نشده؛ دیدم هوا برفی، گفتم خودم بیام دنبالتون، یه وقت ماشین گیرتون نیاد.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-خدا خیرتون بده، من برم آماده بشم.
با عجله به اتاق خود رفتم و اول لباسهای فرزاد را عوض کردم و بعد لباسهای که برای خود گذاشته بودم را پوشیدم.
موهای خود را باز کردم؛ شانهی زدم و پشت خود بافتم؛ کمی سرمه به چشم کشیدم و رژی به روی لبهای خود مالیدم؛ چادر گل مخملی را به سر انداختم و کفشهای پاشنه سناری هم به پا کردم و به سمت اتاق شکوه رفتم و گفتم:
-شکوه اینم چادر، سر کن تا بریم.
او تا من را دید گفت:
-وای خانم، چشم من کف پاتون، چقدر قشنگ شدی.
خندهی کردم و گفتم:
-زود باش.
نگاهی به اتاق ننه انداختم، بابا و فربیرز آنجا نشسته بودند؛ بلند گفتم:
-آقا فریبرز بیا آمادهشو.
به سمت اتاق رفتم، چیزی نگذشت که فریبرز هم آمد و تا چشم او به من افتاد؛ کنار من آمد، زانو زد وگفت:
-ببینمت.
به سمت او برگشتم، او محو تماشای من شده بود؛ گفتم:
-چیه؟ چرا اینطوری نگاه میکنی؟
خندهای روی لبهای او نشست و گفت:
-تو چقدر قشنگی.
خندیدم و گفتم:
-تاره فهمیدی؟ بلندشو کت و شلوارت رو بپوش تا بریم؛ راستی بابا چهکار میکرد؟
به سمت لباسهای خود رفت و گفت:
-اتاق ننه چای میخورد.
فرزاد را در پتوی خود پیچیدم و کیف او را کنار خود قرار دادم وگفتم:
-فریبرز بی زحمت این کیف رو بده شکوه تا بیاره.
او که آماده شده بود، به سمت من آمد گفت:
-خانم خوب شدم؟
نگاهی به او انداختم و گفتم:
-شما اگه هیمشه مثل الان خوش اخلاق باشی خوبی.
دستی به سبیل خود کشید وگفت:
-اِ...حوری چوب کاری نکن دیگه، من که توبه کردم.
بلند شدم و فرزاد را بغل کردم چادر را روی او کشیدم وگفتم:
-ننه هم آماده بود.
گفت:
-بله همه منتظر شما هستند.
از اتاق بیرون رفتیم؛ شکوه را صدا زدم، بابا و ننه هم از اتاق بیرون آمدند و همه به سمت کوچه راهی شدیم.
از خانه که بیرون زدم؛ چشم من به خانهی شهین افتاد همان موقع خانمی از آن بیرون آمد.
چشم او که به ما افتاد؛ نزدیک آمد، در مقابل فریبرز ایستاد؛ فریبرز سر خود را پایین انداخت وگفت:
-سلام همسایه؛ تسلیت میگم.
به آن زن نگاه میکردم، او با خشم و تنفر به فریبرز خیره شده بود وگفت:
-دختر من رفت زیر خروارها خاک، توهم حالا آلاگارسون کن و دست زن و بچت رو بگیر و برو مهمونی؛ من که ازت نمیگذرم؛ الهی روی خوشی نبینی.
📚#رمان #حوری
🔺بخش دوم
🔻فصل چهارم
🔺قسمت سیزدهم
کسی با مشت به در میکوبید؛ دل نگران فربیرز را صدا زدم و گفتم:
- فریبرز در میزنند، یعنی کیه؟
همان لحظه صدای شکوه آمد:
-کیه؟ مگه سر آوردی؟
فربیرز بلند شد وبه سمت در رفت که همان موقع شکوه با یک پاکت به سمت اتاق آمد وگفت:
-آقا نامه اومده، از طرف آقا فرامرز اومده.
فریبرز نامه را گرفت و به داخل آمد؛ نگاه او نگران بود و دستهای او میلرزید؛ پاکت را به من داد و گفت:
-حوری بخون.
من هم که از این نامهی بی وقت نگران شده بودم؛ آن را باز کردم و تند شروع به خواندن کردم:
-سلام، امیدوارم حال همگی خوب باشه.
میخواستم به اطلاع شما برسونم که ما زودتر به تهران میآییم وبه شما آمادگی بدهم.
قرار است هفتهی اول بهمن به تهران برگردم.
دلم برای تک تک شما تنگ شده.
برای دیدن شماها لحظه شماری میکنم.
راستی نمیدانم نامهی برای من فرستادهاید یا نه، چیزی به دست من نرسیده؛ این نامه را من فردای همان نامه نوشتم و برای شما پست کردم.
به امید دیدار.
سرخود را بالا آوردم و به فربیرز نگاه کردم؛ لبهای او به خنده باز شده بود و با خوشحالی از اتاق بیرون رفت و با صدای بلند گفت:
-آی ننه، گل پسرت تا چند وقت دیگه اینجاست.
همان لحظه گفت:
-شکوه به پر ننه رو بیار اتاق ما تا باهم ناهار بخوریم.
به داخل آمد و گفت:
-حوری چند روز مونده تا اول بهمن؟
گفتم:
-کمتر ده روز؛ چطور؟
کنار من زانو زد و گفت:
-حالا اگه فرامرز بیاد و پول داشته باشه، اون خونه رو بهتر میتونم بخرم.
خندیدم و دستی روی زانوی او گذاشتم و گفتم:
-توکل به خدا، درست میشه.
در باز شد و ننه با لبی خندان و صورتی گل انداخته به داخل آمد و گفت:
-خوش خبر باشی پسرم، خدا خیرت بده؛ نمیدونی چقدر خوشحالم؛ یعنی چند روز دیگه میرسه.
فریبرز گفت:
-ننه بلاخره انتظارت به پایان رسید و پسرت داره برمیگرده؛ فکر کنم یه دوازده، سیزده روز طول بکشه؛ بستگی به جادهها داره که یخ و یخ بندون نباشه.
شکوه در را باز کرد و گفت:
-ببخشید ناهار امروز دیر شد؛ الان سفره رو پهن میکنم.
همه شاد بودیم، فربیرز که با اشتها پی در پی قاشق را به سمت دهان خود میبرد؛ ننه هم هر قاشقی که میخورد یک لبخند گوشهی لب خود مینشاند.
بعد از ناهار ننه به شکوه گفت:
-دختر من رو ببر به اتاق تا دارو بخورم و بخوابم.
شکوه بلند شد و گفت:
-چشم ننه؛ یکم صبر کنید این بشقابها رو بذارم کنار حوض و برگردم.
آنها که رفتند، فربیرز مجدد دراز کشید و گفت:
-حوری خوب شد این دختر شوهر کرد و آخر هفته هم محرم میشه؛ اینجوری فرامرز که اومد اونم میتونه بره خونهی شوهرش.
به فکر فرو رفتم و بی اراده گفتم:
-وای نه، من بدون اون نمیتونم.
فربیرز سر خود را بلند کرد و گفت:
-زِکی! نمیتونی؟ دیگه زن مَردمه، تو هم ازش دل بکن؛ همونطوری که ننت از تو دل کند.
او دوباره خوابید و گفت:
-یه چرتی بزنم و برم حجره، کلی کار دارم.
کنار اتاق شروع به کوک زدن لباس شکوه کردم وبا خود فکر میکردم؛ اگر شکوه برود من چطور روز خود را سر کنم؟ من به او عادت کردم؛ اما فربیرز راست میگفت؛ دیر و زود داره، اما سوخت وسوز نداره؛ چه بخوام چه نخوام اون باید بره؛ ای کاش خانه را فریبرز بخرد تا حداقل نزدیک مامان باشم وگرنه من و ننه دوباره تنها؛ وای خدا جون چه کنم.
تمرکز خود را از دست دادم، پارچه را کنار خود گذاشتم، نگاهی به فرزاد انداختم و به سمت حیاط رفتم.
هوای سردی بود، همه جا یخ و یخبندان شده بود؛ فریبرز اطراف شیر کنار حوض یک تکه گونی بسته تا آب داخل شیر یخ نزدند.
چشم من به اتاق شکوه افتاد و به همان سمت حرکت کردم، در زدم و تا وارد شدم دیدم کنار علاالدین نشسته و با آتش داخل آن نگاه میکند.
نزدیک او رفتم و گفتم:
-شکوه چی شده؟
سر خود را بالا آورد و گفت:
-خانم من اتاق آقا فرامرز رو تحویل بدم، کجا باید بمونم؟ دیگه اضافی میشم.
کنار او نشستم و سرش را در آغوش گرفتم و گفتم:
-ببین شکوه تو الان شیرینی خوردهی مجید هستی و تا چند روز دیگه محرمش میشی؛ فرامرزم که برگشت تو شبها برو کنار ننه بخواب و از صبحم بیا اتاق ما؛ تازه دعا کن کاراش جور بشه و اون خونه رو بخریم یه اتاق برای تو درست میکنم تا زمانی که عروسی کنی و بری اتاق تو باشه.
بوسهای به موهای بافتهی او زدم و گفتم:
-الانم پاشو و دیگه زانوی غم بغل نکن، خوبیت نداره تازه عروس غم داشته باشه.
سر خود را بلند کرد و گفت:
-ایشالا که کارها درست میشه و اون خونه رو میخرید؛ اما آب من با ننه تو یه جوی نمیره.
خندیدم و گفتم:
-شکوه بین خودمون بمونه؛ منم همینطور، ولی چارهای نداریم.
روز بعد وقتی فربیرز از خانه بیرون زد؛ به شکوه گفتم:
-زود کارت رو بکن و بیا تا یه اندازه از تو بگیرم و لباست رو برای آخر هفته آماده کنم.
شکوه که مدام با انگشتر در دستش بازی میکرد، گفت:
-خانم من اصلا باورم نمیشه؛ هنوز ترس از اینکه حسن من رو به اون پیرمرد بده، تو وجودم هست.
دستهای خود را روی شانههایش گذاشتم وگفتم:
-شکوه باورت بشه، تو الان شیرینی خوردهی آقا مجید هستی و آخر هفته هم محرمش میشی تا ایشالا عروسی کنی؛ از این فکر را هم بیا بیرون و خوشحال باش.
نگاهی به چشمهای من کرد، نگاهی که امید به آینده در آن نمایان بود.
او را بغل کردم و محکم به خودش فشار دادم و گفتم:
-خیلی خوشحالم شکوه؛ خیلی.
چند ثانیه او را همانطور محکم بغل کردم و بعد گفتم:
-برو شکوه به کارات برس و برگرد، که چیزی به آخر هفته نمونده؛ لباس دوختنم که خمرهی رنگرزی نیست کار داره و نباید عجلهی بشه؛ راستی مامان که اومد میخوام بگم آخر هفته تو رو ببره اصلاح کنی تا یکم از این حالت مردونه در بیایی و بیشتر به دل آقا مجید بشینی.
خندید و گفت:
-واقعا خانم؟! یعنی این سیبلا و این ابروی پاچه بزی رو بردارم.
از طرز حرف زدن او خندهام گرفت و بلند شروع به خندیدن کردم و گفتم:
-آره، برو و زود برگرد بعدا حرف میزنیم.
به نظر من زندگی با همهی سختیها و ناراحتیها بازهم شیرین است؛ نمیدانم آینده شکوه چطور پیش میرود، اما از اینکه حالا خوشحال است من هم احساس خرسندی میکنم.
پارچهی که انیس خانم آورده بود را روی زمین پهن کردم؛ تا دقیق اندازهی آن را بگیرم؛ پارچهی از جنس تور صورتی که شکوفههای خامه دوزی روی آن داشت و پارچهی ساتن صورتی براق هم برای آستری آن بود.
تصمیم گرفت برای شکوه کت و دامنی مجلسی بدوزم که کتش از تور ودامنش از ساتن ساده باشد.
قلم، کاغذ و وسایل مورد نیاز را کنار خود گذاشتم، منتظر شکوه نشستم؛ تا اینکه او آمد وگفت:
-خانم چهکار میکنی؟
گفتم:
-اگه خانم افتخار بده، اندازه او را بگیرم و شروع به برش و بعد دوخت کنم.
دست خود را مقابل دهانش گرفت و ریز خندید وگفت:
-خانم این چه حرفیه؟
بلند شدم وگفتم:
-چرا انقدر دیر کردی؟ کلی وقت اینجا منتظر تو نشستم.
متر را به دور کمر او گرفتم و شروع به انداز زدن کردم، او گفت:
-ننه صدام زد، فکر کردم میخواد بره مستراح.
همانطور که سرگرم بودم گفتم:
-خب! مگه چکار داشت؟ چرا نسیه حرف میزنی؟
شانهی بالا انداخت و من گفتم:
-اِ...شکوه صاف وایسا، خراب میشه.
گفت:
-چشم خانم.
گفتم:
-حالا چهکار داشت؟
گفت:
-هیچی خانم.
به شانهی او زدم وگفتم:
-بگو دیگه.
گفت:
-به خدا هیچی.
کلافه شدم و نفس خود را از دهان بیرون دادم وگفتم:
-وای شکوه میگی یا نه؟
سر خود را پایین انداخت وگفت:
-هیچی خانم، فقط نصیحتم کرد، گفت به حرف مادر شوهرت گوش بده، زن خوبی بود؛ اونا تو را دارند از این زندگی نجات میدند؛ مدیون اونا هستی، وگرنه معلوم نیست زن کی میشدی.
همانطور که میگفت، اشک از گوشهی چشم او روی گونهاش میچکید؛ دلم برای او سوخت و از پشت بغلش کردم وگفتم:
-ننه پیر و یه چیزی میگه، ولی من مطمئنم تو زن یه آدم خوب میشدی، چون من برات میخواستم؛ حالا هم اون اشکات رو پاک کن که کلی کار داریم.
اندازههای او که تمام شد گفتم:
-شکوه اگه کاری نداری بیا کمک من تا هم تو یه کاری یاد بگیری و هم کار من زود پیش بیوفته.
روبهروی من نشست وگفت:
-نه خانم کاری ندارم، ناهار رو هم پختم.
نگاهی به او انداختم وگفتم:
-خیلی خب، تا من الگو میکشم تو چرخ خیاطی رو راه بنداز و بیا تا بهت بدم کوک بزنی.
با هیجان بلند شد وگفت:
-چشم خانم.
چند دقیقهای به سکوت گذشت و هر کدام سر گرم کار خود بودیم که شکوه گفت:
-خانم باید یه خیاطی بزنید، منم میام میشم شاگردتون؛ واقعا خوب بلدید لباس بدوزید.
همانطور که با سوزن الگو را به پارچه وصل میکردم، گفتم:
-آرزو بر جوانان عیب نیست، خودمم خیلی خوشم میاد، اما فربیرز زیاد خوشش نمیاد.
گفت:
-حالا ایشالا که دلش با کار کردن شما هم نرم میشه.
خندیدم وگفتم:
-به قول قدیمیا نردبان پله پله.
نگاهی به سماور کردم وگفتم:
-وای که چقدر دلم چای میخواد.
شکوه بلند شد وگفت:
-الان درست میکنم.
من با دقت پارچه را برش زدم وگفتم:
-شکوه بیا این قسمت رو کوک بزن؛ تا مابقی را برش بزنم.
تا ظهر مشغول برش و کوک زدن بودیم که صدای در آمد؛ به ساعت نگاهی انداختم و همان موقع شکوه گفت:
-وای خانم ظهر شد و آقا اومد، الان غذا میخواد.
با عجله از اتاق بیرون رفت و فربیرز وارد اتاق شد، گفتم:
-سلام خسته نباشی.
نزدیک آمد و گفت:
-علیک سلام، چهکار میکنی؟
به پارچهها نگاه کردم و گفتم:
-برای مراسم آخر هفته دارم لباس عروس میدوزم.
سری به علامت تحسین تکان داد و گفت:
-باریکلا خانم.
فریبرز در حالی که دمپایی به پای او آویزان بود و با خود به سمت در میکشید گفت:
-به گمونم حسن اومد.
منتظر ایستادم تا ببینم با حسن وارد میشود تا خبر خوش را به شکوه بدهم؛ که خود شکوه به سمت من آمد وگفت:
-خانم، حسن اومد.
گفتم:
الان معلوم میشه.
همان موقع فریبرز همراه حسن که کت و شلوار قدیمی فرامرز را پوشیده بود وارد حیاط شد.
شکوه را بغل کردم وگفتم:
-دیگه غم تو رو نبینم؛ اینم خان داداشت.
شکوه تبسمی کرد و همان موقع حسن گفت:
-سلام آبجی؛ زحمت کشیدید.
من که فکر کردم با شکوه هست، سکوت کردم که فریبرز گفت:
-خانم، حسن با شماست.
به او نگاه کردم وگفتم:
-سلام ببخشید فکر کردم با شکوه هستی.
خندهی صدا داری کرد وگفت:
-دِکی، شکوه برای من همیشه...
حرف خود را نیمه تمام گذاشت وگفت:
-تو چطوری شکوه؟
شکوه سر خود را زیر انداخت وگفت:
-خوبم.
فریبرز به شانهی حسن زد وگفت:
-بیا بریم که مهمونا منتظر هستند.
آن دو که رفتند به سمت شکوه برگشتم وگفتم:
-شکوه منظور حسن چی بود، که حرف خود را نیمه تمام گذاشت؟
شانهی بالا انداخت وگفت:
-اون به من میگه بچه ننه؛ هیچ وقت به من نگفته آبجی ویا شکوه.
خندیدم وگفتم:
-خیلی خب برو آماده شو، تا صدات زدم بیا؛ منم رفتم پیشه مهمونا.
ادامه دارد...
نگاهی به مامان کردم وگفتم:
-مامان چی بپزیم؟
مامان شانهی بالا انداخت وگفت:
-هرچی که میدونی درست کن.
گفتم:
-شکوه برو برنج بخیسون و حسن که اومد بگو یه مرغ بخر و مرغ درست کن.
سری کج کرد وگفت:
-چشم خانم.
مامان از جای خود بلند شد وبه سمت شکوه رفت وگفت:
-دخترجون، گوش بگیر ببین چی میگم؛ تو هم برای من مثل حوری میمونی، پس بد تو رو نمیخوام؛ اما مثل حوری بی دست و پا نباش؛ از همین اول کار مجید رو تو چَنته(مُشت خود) بگیر، میهفمی چی میگم؟
من عصبی شدم وگفتم:
-وا! مامان مگه من چه مشکلی دارد؟
خندید وگفت:
-تو عیبی نداری، فقط دلت برای همه میسوزه غیراز خودت.
گفتم:
-مامان درست به بچه حالی کن؛ شکوه مامان منظورش این که هرکسی جای خودش رو داره، سعی کن جا و مقام خودت رو حفظ کن؛ نه اینکه از همون اول شمشیر را از رو ببندی و بری به جنگ انیس و پسرش.
سر خود را پایین انداخت وگفت:
-نه خانم خیالتون راحت، من قبل از شما انقدر بیکسی و تنهایی کشیدم که خیلی خوب قدر خانواده رو میدونم، خیالتون راحت اگه این وصلت سر بگیره اونا رو مثل خانواده خودم میدونم.
مامان دستی در هوا تکان داد وگفت:
-تو هم از همین حالا تو سری خور میشی؛ دخترجون مثل خانواده خودت باشند، دوستشونم داشته باش، اما نذار برای زندگی تو تصمیم بگیرند؛ همین.
نگاهی به شکوه انداختم، متوجه شدم از حرفهای مامان هیچ چیز نفهمیده، اما گفت:
-چشم خانم.
مامام دیگر حرفی نزد و شکوه گفت:
-من برم وسایل ناهار رو اماده کنم.
ادامه دارد....
شکوه کمی سکوت کرد وبعد با بغض گفت:
-نمیدونم چی شد که خدا شما رو سر راه من قرار داد؛ با وجود شما نبود ننم رو که احساس نکردم، تازه زن اون پیر مردم نشدم.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-خدا گر ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری؛ شکوه جان هیچ کار خدا بی حکمت نیست از اون بابت این چیزها تشکر کن نه از من و آقا و امثال ماها.
حالا هم چای رو بخور و برو میوهها رو یه جا بذار تا خراب نشه.
ادامه دارد...
نگاهی به اتاق انداختم وگفتم:
-زیاد وقت ندارم، هر لحظه امکان داره فرزاد بیدار بشه، اما به چای هم نه نمیتونم بگم؛ بریم.
ادامه دارد...
همراهان عزیزراوی قصهگو، ممنون از حمایت شما، کتاب قاصدک خیال که یکی از نویسندههای آن من هستم، فقط یک جلد از ان باقیمانده است.
عزیزانی که خریداری کردند لطفاً نظر خود را به ایدی زیر بفرستند.
با جان دل به پیشنهادها و انتقادهای شما گوش میدهم.
کسانی هم که دوست دارند سفارش بدند، به ایدی زیر پیام بفرستند.
سبز ومانا باشید.☘🌿
@ravi_ghsehgoo
/channel/ravi_ghsehgoo1028
📚#رمان #حوری
🔺بخش دوم
🔻فصل چهارم
🔺قسمت هفتم
چند روزی همهجا راه بندان بود و مامان به دیدن من نیامد، تا اینکه یک روز ظهر فربیرز به خانه آمد؛ از دالان منتهی به حیاط وارد شد و گفت:
-شکوه خانم آماده شو که فردا خواستگار داری.
بلند شدم و از پشت شیشهی در نگاهی انداختم، دیدم شکوه هم با عجله از مطبخ بیرون آمد و گفت:
-سلام آقا، خسته نباشی.
فریبرز به سمت اتاقها آمد و اول به ننه سلامی کرد وبه سمت اتاق خودمان آمد.
در را باز کردم و گفتم:
-خسته نباشی آقا، خوش خبر باشی؟
به داخل آمد و گفت:
-خیلیم خوش خبرم.
به دنبال او راه افتادم و گفتم:
-چی شده؟ بگو جون به لب شدم.
کت خود را آویزان کرد و گفت:
-پری خانم زنگ زد و گفت:
-فردا برای غروب انیس خانم و شوهرش با پسرش میاند برای خواستگاری شکوه.
لبهای من به خنده باز شد و گفتم:
-یعنی مامان وبابای من نمیاند؟
سری تکان داد و به سمت فرزاد رفت و گفت:
-چرا اونا رو هم من اسرار کردم بیاند؛ پری خانمم گفت ( پس من صبح میام.)
شکوه در اتاق رو زد و با قابلمهی غذا وارد اتاق شد و گفت:
-آقا، ننه میگه تو اتاقم ناهار میخورم، امروز یکم سرما سرمام میشه.
فریبرز گفت:
-عیبی نداره، سفر رو پهن کن که روده کوچیکه رفته به جنگ روده بزرگه.
از این جملهی فریبرز هر دو خندیدیم و من گفتم:
-شکوه جان، فردا شب انیس خانم برای پسرش میاد خواستگاری شما.
شکوه سر خود را پایین انداخت و صورت او سرخ شد.
فریبرز به سمت سفر رفت و گفت:
-حالا چی پختی عروس خانم؟
مجدد شکوه سرخ و سفید شد و گفت:
-آقا پلو ماش پختم.
من هم کنار فریبرز نشستم و گفتم:
-شکوه غذای ننه رو دادی؟
او سری تکان داد و گفت:
-بله خانم.
فربیرز بشقاب خود را نزدیک دیس برد تا کمی پلو بکشد که صدای در آمد، همه به سمت در نگاه انداختیم و فریبرز گفت:
-لعنت بر خروس بی محل.
از کنار سفره بلند شد وبه سمت در رفت؛ نگاهی به شکوه کردم و گفتم:
-کی میتونه باشه.
او هم شانهای بالا انداخت وگفت:
-نمیدونم والا.
چیزی نگذشت که فریبرز با یک نامه به اتاق برگشت و گفت:
-پیغام از طرف فرامرز اومده؛ جَلدی ناهار بخورید تا بریم اتاق ننه.
با عجله پلو ماش را خوردیم و من به شکوه گفتم مراقب فرزاد باش و ما به اتاق ننه رفتیم.
ننه هنوز در حال ناهار خوردن بود که فریبرز نامه را بالا برد وگفت:
-ننه فریبرز برات پیغام فرستاده.
ننه قاشق را در بشقاب رها کرد و گفت:
-بخون مادر.
من و فریبرز کنار ننه نشستیم و من شروع به خواندن نامه کردم:
سلامی دوباره، امیدوارم حال همگی خوب باشه.
فریبرز و زنداداش مبارک باشه؛ عجب اسم قشنگی برای شاخ و شمشاد انتخاب کردید.
به من راست بگوید شکل من هست یا نه؟
ننه نگران من نباش، اینجا همه چیز خوبه.
یک خبر خوبی برای شما دارم، اینجا اسفند مدارس تعطیل است و من به تهران بر میگردم، البته نه تنها بلکه با ارباب و خانوادهی او به تهران میآییم، در کنار این خبر، خبر دیگری هم دارم که آن را حضوری به شما میگویم.
ننه مطمئن باش اینبار که آمدم برای همیشه کنار شما میمانم.
راستی از شکوه چه خبر؟ حال او خوبه؟ درس میخونه؟ اینجا هر دختری هم سن او میبینم یادش میافتم.
منتظر نامهی بعدی شما هستم.
به زودی همهی شما را میبینم.
مراقب خودتون باشید.
خدا نگهدار.
نگاهی به ننه و فربیرز انداختم، اینبار هر دو میخندیدند و شاد بودند؛ فربیرز گفت:
-حوری، جَلد جوابش رو بده.
خنده زدم وگفت:
-باید برم کاغذ و قلم بیارم.
فربیرز گفت:
-معطل چی هستی؟ زود برو و برگرد.
بلند شدم و به سمت اتاق خود رفتم؛ سوز و سرما تا استخوان آدم نفوذ میکرد.
از پلههای ایوان بالا رفتم و از پشت پنجره دیدم، شکوه فرزاد رو در آغوش گرفته و در اتاق قدم میزند.
فرزاد حالا نزدیک چهار ماهش بود، پسری خوش خنده و پر انرژی بود؛ راحتتر از قبل گردن میگیرد و دیگر سر او روی گردنش سنگینی نمیکرد.
در را باز کرد و وارد اتاق شدم وگفتم:
-شکوه چرا بغلش کردی؟ گریه میکرد؟
فرزاد تا صدای من را شنید، شروع به خندیدن و ذوق کردن کرد؛ شکوه گفت:
-نه خانم بیدار شده بود و نق میزد بغلش کردم.
گفتم:
-بدش به من تا شیرش بدم.
فرزاد رو از او گرفتم که گفت:
-خانم آقا فرامرز چی نوشته بود.
روی زمین نشستم و شروع به شیر دادنش کردم وگفتم:
-هیچی، تقریبا پنجاه روز دیگه میاد تهران، البته با ارباب و خانوادهاش میاد؛ حال تو رو هم پرسیده.
نشست کنار من وگفت:
-خانم، یعنی انیس خانم...
مکث کرد، نگاهش کردم وگفتم:
-چی میخواستی بگی؟
نگاهی به من کرد وگفت:
-هیچی خانم.
گفتم:
-بگو دیگه.
گفت:
-یعنی انیس خانم من رو واقعا انتخاب میکنه.
خندیدم وگفتم:
-چیه؟ از ما خسته شدی؟ میخواهی بری؟
با چشمهای درشت شده و دهان باز گفت:
-نه خانم، به خدا نه؛ فقط پرسیدم.
دستم را روی پای او گذاشتم و گفتم:
-عزیزم، هرچی قسمتت باشه همون میشه؛ فکر این چیزا رو نکن.
📚#رمان #حوری
🔺بخش دوم
🔻فصل چهارم
🔺قسمت ششم
نزدیک غروب بود که به خانه رسیدیم.
ننه روی دوش فربیرز راهی اتاق خود شد و روبه شکوه گفت:
-من که خیلی خستم، شام نمیخوام، صدام نزنید.
من هم فرزاد را در آغوش گرفتم و با کمک شکوه به اتاق خود رفتم.
امروز در کنار عزیزانی که برای من خیلی باارزش هستند؛ روز خوب وبه یاد ماندنی رقم خورد.
کنار کرسی نشستم و لحاف را تا زیر سر و صورتم بالا کشیدم و گفتم:
-وای که چه سرد شده.
شکوه کنارم نشست و گفت:
-خانم من که یخ زدم، از مچ پام به پایین بی حس شده.
لحاف را بلند کردم و گفتم:
-بیا یکم زیر کرسی تا داغ بشی؛ شکوه شام چندتا تخممرغ نیرو کن تا بخوریم، من که سیرم اما چون وسط شب شیر میدم گشنه میشم.
سر خود را کج کرد و گفت:
-چشم خانم، کی درست کنم؟
گفتم:
-حالا که زود، تازه بیا همینجا روی سه فیتیلهی درست کن.
بلند شد و گفت:
-سماور رو روشن کنم تا جوش بیاد و یه چای بخوریم؛ از درون آدم زودتر گرمش میشه؛ من که هر موقع تو سرما چای میخورم، انگار این چای تو رگهای من مثل خون راه میوفته و گرم میشم.
در باز شد و فربیرز به داخل آمد و گفت:
-امشب از اون شباست که از سرما سنگ می ترکه.
شکوه به سمت در رفت و گفت:
-خانم من برم اتاق خودم را گرم کنم و تخم مرغ آماده کنم و بیام.
فربیرز گفت:
-تخم مرغ برای چی؟
گفتم:
-دیدم همه سیر هستیم و وقت غذا درست کردنم نداریم، به شکوه گفتم:
-نیمرو درست کنه.
فریبرز زیر کرسی لم داد و گفت:
-من که تا تو گلو چیز خوردم؛ عجب عموی باحالی داری حوری، خیلی باهاش حال کردم.
شکوه گفت:
-من رفتم خانم.
سری برای شکوه تکان دادم و روبه فریبرز گفتم:
-تازه کجاش رو دیدی، الان بچههاش ازش دور شدند، قبلا سر خوشتر بود.
گفت:
-زنعموی خوبی هم داریم؛ معلوم آدم قابل اعتمادی.
گفتم:
-اره، خانم خوبیه؛ فریبرز در مورد خونه که گفتی واقعا تصمیم جدی گرفتی؟
سری تکان داد و گفت:
-اره، ولی میباس ننه هم قبول کنه، اخه اون تو این خونه خیلی خاطره داره.
گفتم:
-اگه قرار جابهجا بشیم بریم یکم نزدیک مامان و بابای من تا مامان برای رفت اومد سختش نباشه.
گفت:
-حالا صبر کن با ننه حرف بزنم، بعد ببینم خونه رو چقدر میخرند؛ یکمم پس انداز دارم؛ اگه بشه هم خونه خرید و هم یه ماشین میریم اونطرف، اما اگه نشد نمیدونم.
کمی مکث کرد و گفت:
-میدونی حوری، یکم دو دلم، میگم من که عمری تو این محل بودم و همه من رو میشناسند با رفتنم به همه ثابت میکنم که خودکشی شهین واسه خاطره من بوده.
گفتم:
-الانم که قرار نیست ما بریم، آخه
چلهی زمستون کی اسباب کشی میکنه؟ تا اون موقع هم همه یادشون رفته.
لبهای خود را بالا انداخت و گفت:
-من که راه نمیبرم.
گفتم:
-برای فرامرزم پیغام بده ببین موافق خونه رو عوض کنیم، اونم تو این خونه خاطرهی خوبی نداره.
نفس عمیقی کشید و گفت:
-تو فکرم، حالا بذار جواب نامهی مارو بفرسته، بعد براش مینویسم.
حوری من چشام گرم خواب شد، نمیخواد من رو صدا بزنی، خودت شام بخور و بخواب.
گفتم:
-باشه، فرزاد رو شیر میدم و میرم اتاق شکوه، شام که خوردم بر میگردم.
دنده به دنده شد و گفت:
-چراغم کمش کن.
بلند شدم،چراغ را خاموش کردم و به فرزاد شیر دادم و از اتاق بیرون رفتم.
دو روز دیگر اول دیماه و زمستان میشد؛ به قول خانجونم (ننه سرما جاروش رو برداشته و برگا رو روفته تا به جاش برف روی زمین بشینه.)
در اتاق شکوه را زدم و وارد شدم و گفتم:
-شکوه مهمون نمیخوای؟
از کنار علائدین بلند شد و گفت:
-بفرما خانم، از اینطرفا؟
گفتم:
-آقا خوابید اومدم پیش تو شام بخوریم و بریم.
گفت:
-الان درست میکنم.
به دیوار تکیه دادم و لحاف شکوه را روی خود انداختم و گفت:
-شکوه اتاق تو خیلی سرده، باید به فربیرز بگم یه فکری بکنه.
به سمت در رفت و گفت:
-نه خانم من عادت دارم، لازم نیست.
از اتاق که بیرون رفت، به اطراف نگاهی انداختم، چشم من کنار دیوار به یک دفترچه افتاد، آن را برداشتم تا صفحه بزنم، که چند عکس از زیر آن بیرون افتاد؛ نگاه کردم دو دختر بچه در کنار یه خانم با روسری ایستاده بودند و عکس سیاه و سفیدی گرفته بودند.
عکس دیگری دو مرد هم در آنها حضور داشتند یک پسر بچه و یک مرد، که حدس میزدم بابای شکوه و حسن باشند؛ شکوه شباهت زیادی به مرد در عکس داشت.
در باز شد و شکوه با یک ماهیتابه و چند تخم مرغ و یک تکه نان وارد اتاق شد.
کنار علائدین نشست، ماهیتابه را روی آن قرار داد و تا روغن در آن داغ شد، تخم مرغ را در آن شکست؛ گفتم:
-شکوه اینا تو عکس کیا هستند؟
آنها را گرفت و گفت:
-این بابام و مامانم با حسن و شوکت و من؛ اینم فقط من و شوکت و مامانم هستیم.
خندیدم و گفتم:
-چند سالت بوده؟
گفت:
-یادم نمیاد، اما ننم میگفت اینجا سه سالت بوده؛ آقام چند روز بعد از این عکس میمیره.
گفتم:
-خدا رحمتش کنه؛ راستی از شوکت خبری نداری؟
ماهم پشت آنها به راه افتادیم تا وارد ساخت شدیم، بابا سریع چوبهای کنار اتاق را در شومینه قرار داد و روشن کرد، روبه من گفت:
-حوری اینجا بشین و فرزاد رو تو بغل بگیر.
گفتم:
-نه دیگه داری اشتباه میکنی؛ زنعمو امروز به من گفته فقط تو به فرزاد شیر بده، مابقی کاراش با من.
زنعمو به سمت من آمد و فرزاد را از من گرفت وگفت:
-هنوزم میگم.
نگاهی به فریبرز انداختم وگفتم:
-تا فرزاد خوابه من با شکوه و حوا میریم برف بازی، یه آدم برفی درست کنیم و بیاییم.
حوا به بالا پرید وبا خوشحالی گفت:
-بزن بریم.
ما سه به سمت در رفتیم که عمو گفت:
-منم میام، کلا از بچگی عاشق برف بازی بودم، به ویژه اون گوله برفای که تو سر اسماعیل میزدم.
بابا بلند خندید وگفت:
-خدا خوبت کن، یه بار از بس گوله برف به من زد شب سینه پهلو کردم و یه هفته خوابیده بودم.
عمو رو به فریبرز گفت:
-پاشو بریم بابا، قاطی این پیرا که خوش نمیگذره، البته دور از جون ننه.
فریبرز سری تکان داد و از جای خود بلند شد؛ زنعمو گفت:
-حیف که نگهداری فرزاد را بیشتر دوست دارم وگرنه به تو حالی میکردم کی پیره.
ما به سمت حیاط راهی شدیم؛ من کنار یک درخت ایستاده بودم که عمو گفت:
-حوری اینجا برای آدم برفی خوبه.
به سمت او برگشتم که اولین گولهی برفی در صورت من پخش شد و همه خندیدند، من هم گوله برفی درست کردم و در حیاط به دنبال عمو دویدم و گفتم:
-به من گوله برف میزنی، الان حق بابام ازت میگیرم و گوله برف پشت گوله به او میزدم.
آن روز به ما خیلی خوش گذشت ویک آدم برفی خیلی بزرگ به کمک عمو و فریبرز درست کردیم و بعد از خوردن جوجه کباب به سمت خانههای خود راهی شدیم.
ادامه دارد...
اما از رفتن او چند دقیقهی گذشت و خبری از شکوه نشد.
بلند شدم و به آشپزخانه رفتم؛ دیدم کنار آشپزخانه نشسته.
نزدیک رفتم در مقابل او زانو زدم و گفتم:
-چی شده شکوه؟
سر خود را بالا آورد، چشمهای او قرمز بودند و اشک از گوشهی چشم او به روی گونهاش میچکید.
گفت:
-خانم بیدارتون کردم؟
گفتم:
-نه، بیدار بودم؛ میگی چی شده؟
بغض او دوباره ترکید و گفت:
-خانم نمیدونی چقدر درد داره وقتی یه نفر باهات اینطوری حرف بزنه، من که خودم خانوادهام رو انتخاب نکردم، تازه فکرکن اونا بفهمند حسن معتاده و دستشم سوخته، ابجیم به خاطره بیپولی زن یه پیرمرد شده.
دست خود را روی گونهی او کشیدم و گفتم:
-دلشونم بخواد دختر به این خوبی؛ اصلا نظرت چیه خودمون پیش دستی کنیم و بگیم نه؟
چشمهای خیس او درشت شد و گفت:
-واقعا خانم؟!
گفتم:
-اره، ما درختر به اونا نمیدیم.
مکثی کردم و با خنده و شوخی گفتم:
-اما به مجید انیس خانم میدیم.
خنده روی لبهای او نشست و گفت:
-اِ...خانم اذیت نکن.
گفتم:
-به نظر من پسر خوبیه، لیاقت تو رو هم داره، تازه انیس خانمم زن مهربونی.
سر خود را پایین انداخت و گفت:
-اگه اونا نخواند، من...
حرف خود را ادامه نداد، میدانستم چه میخواهد بگوید؛ برای همین گفتم:
-نگران نباش، انیس که تو رو نشون کرد، بعدم من نگاهای اقا مجید رو به شما دیدم؛ اونم بدش نیومده.
خندید و گفت:
-خانم اذیت نکن.
بوسهی به گونهی خیس او زدم و گفتم:
-اما اگه همهی دنیا تو رو نخواد، من یکی تو رو خیلی دوست دارم؛ حالا هم پاشو برو بخواب که منم اروم کنار فرزاد بخوابم.
ادامه دارد...
او را به دست زنعمو دادم و گفتم:
-خدا خیرت بده زنعمو یکم بغلش کن تا من یه چای بخورم.
صدای بابا آمد که گفت:
-پری خانم ساعت نه شد، نمیخواهی شام به ما بدی؟
مامان انیس رو صدا زد وگفت:
-انیس خانم شام آماده شده؟
انیس از آشپزخانه بیرون آمد وگفت:
-بله خانم، سفره رو پهن کنم.
مامان گفت:
-اره قربونت.
من و شکوه به کمک انیس رفتیم وسفرهی شام را پهن کردیم؛ یک سفره از غذاهای رنگی، پلو مرغ و سبزی پلو با ماهیچه، سالاد کاهو و ترشی، نوشابه مشکی و زرد را داخل سفر چیدیم.
همه به دور سفر نشستند و شروع به خوردن کردن که صدای زنگ آمد، انیس خانم گفت:
-خانم، مجید اومده دنبال من، با اجازه اگه کاری نیست من برم.
بابا بلند شد وگفت:
-کجا انیس خانم، بشین سر سفره، الان میرم مجیدم میارم، من دوست ندارم سفره پهن باشه و کسی غذا نخورده از خونه بیرون بره.
بابا از در بیرون رفت و چند دقیقه بعد با یک پسر جوان ساده به داخل آمد و او را کنار خود سر سفره نشاند.
بیاراده چشم من به سمت شکوه تابید و دیدم زیر چشمی به مجید نگاه میکند؛ همان لحظه به مجید که انطرف سفره روبهروی ما نشسته بود نگاه کردم، او هم درحالی که سرش پایین بود اما از بالا به شکوه هر دفعه نگاهی میانداخت.
تبسمی روی لبهای من نقش بست و در دل گفتم:
-من که حس میکنم این دوتا برای هم ساخته شدند.
ادامه دارد...
زنعمو به سمت ننه رفت، در مقابل او نشست وگفت:
-سلام مادرجان شما خوبید؟
ننه سری کج کرد وگفت:
-به لطف خدا خوبیم.
صدای عمو از سمت در آمد و با هیجان گفت:
-وای که چه سرده و چه برفی میاد، فکر کنم تا صبح نیم متری برف بشینه.
من را از دور که دید دستهای خود را باز کرد وگفت:
-بهبه ببین کی اومده؟
به سمت او رفتم و عمو را محکم بغل کردم وگفت:
-سلام عمو جون خوبی؟
عمو بوسهی به پیشانی من زد وگفت:
-هرچی بیایی بپرسی؟
سر خود را پایین انداختم وگفتم:
-عمو شرمنده، نشد بیام.
عمو به سمت فریبرز و مابقی رفت وگفت:
-عیبی نداره عمو، تو خوش باشی ما راضی هستیم.
کنار بابا نشست وگفت:
-حالا این شاخ و شمشاد رو بیار تا ما ببینیم.
فرزاد را بغل کردم و به سمت عمو و زنعمو رفتم.
زنعمو او را گرفت وگفت:
-هفت قل هو الله، خدا حفظش کنه و جعبهی کنار قنداق او گذاشت وگفت:
-ماشالا از هر دو نفر قشنگی رو جمع کرده.
کنار او نشستم وگفتم:
-زنعمو بابت تخت ممنون، زحمت کشیدی.
نگاهی به من کرد وگفت:
-قابل نداره عزیزم؛ من این رو خریدم برای نوههای خودم که حالا هیچ کدوم کنار من نیستند.
فرزاد شروع به بیتابی کرد و زنعمو او را به من داد و گفت:
-برو پیش مامانت که هیچ کس مادر آدم نمیشه.
مجدد صدای زنگ آمد و بابا گفت:
-این سری خواستگارها اومدند.
ادامه دارد...
فریبرز گفت:
-همسایه من مقصر نیستم، دختر خودتون بیخود دلبستهی مردی شد که اصلا به چشمش نیومد، من حوری رو میخواستم که گرفتم؛ این حرفا رو هم میزارم پای اینکه مادری و داغ دیدی؛ حالا هم بفرما که خوبیت نداره تن مرده رو بلرزونی.
ننه که سوار ماشین شده بود، به شیشه زد وگفت:
-چی شده؟
فریبرز دستی تکان داد وگفت:
-هیچی ننه.
آن زن نگاهی به من انداخت و با بغض گفت:
-حالا دختر من باید جای تو بچه بغل باشه.
گفتم:
-اما...
فریبرز میان حرف من آمد، نگاهم کرد وگفت:
-شما برو تو ماشین بچه سرما میخوره.
من سوار شدم، اما به چه حال بدی؛ اولین مهمانی ما هم با برخورد مامان شهین به گند کشیده شد.
بابا گفت:
-حوری بابا کیه؟
من که بغض در گلویم نشسته بود با صدای لرزان گفتم:
-مامان همین دختر که مرده.
گفت:
-با فریبرز چهکار داره؟
بغض خود را کنترل کردم تا به اشک تبدیل نشود وگفتم:
-نمیدونم.
بابا دیگر چیزی نگفت و فریبرز سوار ماشین شد؛ از خانهی ما تا خانهی پدری همه ساکت بودیم.
به بیرون نگاه میکردم، به دانهی برفهای درشتی که مثل مروارید از آسمان به زمین میآمدند و همهجا را یک دست سفید کرده بود، صدای کلاغهای که گوشهی خیابان برف بازی میکردند و گاهی جوری صدا میکردند که گوی میگفتند« برف، برف».
بر روی تمام زمین لحاف سفیدی پهن شده بود و مردم با عجله به طرف خانههای خود میرفتند.
به عابرین پیاده نگاه میکردم، از دل هیچ کدام خبر نداشتم، اما دل من شدیداً گرفته بود، صدای مامان شهین که گفت« الهی روی خوش نبینی» در گوش من میپیچید و بدن من شروع به لرزیدن میکرد.
اگر نفرین او بگیرد چی؟ میگویند دعای مادر از دعای بقیهی آدمها زودتر به گوشه خدا میرسه.
اما نه خدا خودش جای حق نشسته و میداند که از من و فریبرز خطایی سر نزده.
غمگین بودم، تمام این چند روز را با شوق اینکه به خانهی بابا میروم و شکوه را عروس میکنم گذراندم، اما حالا دقیقا هنگام رفتن من این چه اتفاقی بود که افتاد.
بابا هر دفعه در آیینه به من نگاه میکرد و بعد به فریبرز که سربه زیر نشسته بود.
در دل فریبرز هم غوغایی به پا بود، اما به رو نمیآورد.
بابا برای اینکه فضای سنگین ماشین را عوض کند گفت:
-خدا را شُکر عجب برفی داره میاد.
دوباره نگاهی به فربیرز کرد و گفت:
-نه آقا فریبرز؟
فربیرز سری تکان داد وگفت:
-بله، حق با شماست.
به کوچهی که خانهی بابا در آن بود رسیدیم، هر دو طرف خیابان درختهای بلندی قرار داشت که پر از برف شده بود، انتهای
کوچه خانهی ما قرار داشت.
ادامه دارد...
📣 توجه... 📣 توجه...
#منتشر_شد 😍📣
مجموعه داستان کوتاه: #قاصدکخیال
❇️کتاب #قاصدکخیال در انتشارات جهان آوا منتشر شد...
تعداد صفحات: ۲۸۰ صفحه
قیمت روی جلد: ۳۰۰ هزار تومان
قیمت با تخفیف: ۲۰ درصد تخفیف
نویسندگان: #علی_درویشی_حسینبرادران_نسرینطالبی_ملیحهبیاتیان
💥آماده پذیرش سفارش برای کتابخانهها نیز هستیم، با یک تخفیف ویژه.😍👌
جهت تهیه کتاب :
درخواست خود را ارسال کنید و کتاب زیبای #قاصدکخیال را دریافت می نمایید.
🌟اگر میخواهید زیبایی را احساس کنند، این کتاب هدیه مناسب دوستان شماست.
با ما همراه باشید🌺🙏
کار زیبا و چاپی از:
📍نویسندگان: #انجمن_نویسندگان_ایران