667
Sapere aude Quintus Horatius Flaccus Immanuel Kant اندکی دانستن دربارهی غروب آفتاب، آسیبی به عاشقانهبودنِ آن نمیزنَد. «کارل سِیْگن» تأسیس: سهشنبه، یکمِ دیِ ۱۳۹۴ اینجا کجاست؟ و چه کسی مینویسد؟ https://t.me/REsearchers/2186
این روزها با کارهای زمین کشاورزی و باغ و شالیزار و مانند اینها مشغولم. از چیزهایی که پیشتر داشتیم و اینک نداریم، پرورش کرم ابریشم است. روستای ما در گذشتهای نهچندان دور، تا اواسط دههی هشتاد، پر از توتستان بود و در پرورش کرم ابریشم بسیار فعال بود. بهتجربه دریافتهام که اطلاعات ایرانیان از کرم ابریشم (تاریخچه و تولید و روشهایش) بسیار اندک است و بسیاری اصلاً نمیدانند که در ایران هم چنین کاری انجام میشود! در سدههای گذشته، بهویژه دوران صفویان، کرم ابریشم مهمترین محصول صادراتی ایران و از منابع اصلی درآمد سرزمینی ما بود. چیزی شبیه نفت در دوران معاصر. گیلان، همیشه بزرگترین پرورشدهندهی کرم ابریشم در ایران بودهاست و تا پیشاز میرزا کوچک خان و نهضت او، اقتصاد گیلانیها اقتصادی تکمحصولی و مبتنی بر کرم ابریشم بودهاست. در سالهای مربوط به نهضت جنگل، به دلایل سیاسی و ملزومات جنگی و غذایی و دلیلهای دیگر، بسیاری از توتستانهای گیلان از میان برده شد و جایش را شالیزارها گرفتند و با وجود این، همچنان گیلان بزرگترین پرورشدهندهی کرم ابریشم در ایران بودهاست و هنوز نیز چنین است. کرم ابریشم بویایی بسیار بسیار حساسی دارد و کمترین بوی نامناسب، باعث بیماری و مرگش میشود. در دههی هشتاد بهدلیل اینکه در مجاورت سازههای پرورش کرم ابریشم، که به آن تیمار میگوییم، شالیزار بود و کمکم روشهای طبیعیِ مبارزه به آفتها، تبدیل به روشهای شیمیایی و سمپاشی شد، دیگر کرم ابریشمها عمرشان به تنیدنِ پیله نمیرسید و نوغانداران (تولیدکنندگان کرم ابریشم) برداشت مطلوبی نمیداشتند و به همین دلیل کمکم بساط این محصول مهم و ارزآور برچیده شد و جایش را چیزهای دیگر گرفت! البته نرخ پایین خرید پیلهی کرم ابریشم هم مزید بر علت بود. روستای ما در ۲۰ سال اخیر تحولهای فراوانی داشتهاست. نرخ پیلهی ابریشم هم در یکیدوسال اخیر قیمت مطلوبی پیدا کردهاست. از طرفی تنها تیمارِ باقیمانده در کل روستامان، فقط تیماری است که در باغ ما است. ازاینرو من بر آن شدم که دوباره این کار را احیا کنم! غذای کرم ابریشم فقط برگ توت است و متأسفانه ما هم دیگر توتستان نداریم؛ اما هنوز تعدادی درخت توت در باغ ما هست. حدود ده نهال توت هم امسال کاشتهام که از سال آینده برگ مناسبی به من خواهد داد و کمکم همین روند را گسترش خواهم داد. روال کار بدینصورت است که شما نخست باید از ادارهی نوغان شهر خود، جعبهی «تخم نوغان» را بخرید که ممکن است از نژادهای گوناگون کرم ابریشم باشد که رایجترینش در ایران تخم نوغان ایرانی و ژاپنی و چینی است. این جعبهها حدوداً اندازهی دست انسان است و تخمهای درون آن هم بسیار ریز و کوچکاند. حدود دو تا سه هفته باید از این تخمها در خانه نگهداری و مراقبت کرد تا کرمها بیرون آیند و تا حدی جان بگیرند. سپس باید آن را به محل پرورش آن در باغ، یعنی تیمار، برد و روزی دو بار به آنها، بسته به اندازه و جثه و عمرشان، برگ توت داد. روند آمادهسازی تیمار هم خیلی زحمت دارد که از شرحش میگذرم. مراحل پرورش کرم ابریشم هم بسیار پرنکته و همراه با جزئیات است که از شرح آن نیز میگذرم. امیدوارم امسال، که با حداقل میزان (یعنی یک جعبه تخم نوغان) میخواهم این فرایند را احیا کنم، مشکلی پیش نیاید و بتوانم نتیجهی مطلوبی بگیرم. هر جعبه تخم نوغان حدود ۲ تا ۳ هزار تخم در خودش دارد و آغاز تا پایان پرورش کرم ابریشم هم ۴۵ روز طول خواهد کشید. تاریخ پخش تخم نوغان هم معمولاً نیمهی اردیبهشت است و برداشت پیلهها هم در پایان خرداد. بزرگترین کارخانههای ابریشمکِشی در ایران در خراسان و مشهد هست و معمولاً هم در فصل برداشت پیله، این کارخانهها با حضور مستقیم خود در محلهای پرورش کرم ابریشم، آن را با نرخی بالاتر از نرخ خرید تضمینی ادارهی نوغان، از نوغانداران خریده و به مشهد میبَرند. احیای کرم ابریشم میتواند ارزآوری گستردهای برای ایران داشته باشد و این محصول، نسبتبه تولید برنج، زحمت بسیار کمتری دارد و آسیب کمتری هم به محیط زیست وارد میکند. بهطور کلی به باور من بسیاری از شالیزارها و زمینهای بیحاصل در گیلان باید کمکم بهسمت پرورش کرم ابریشم برود و مراحل مربوط به ابریشمکِشی هم اگر در خودِ گیلان انجام شود، صرفهی اقتصادی بهتر و بیشتری بهنسبت برنج خواهد داشت. ابزارها و روشهای نوین برای این حوزه، میتواند نتیجههای بسیار خوبی در پی داشته باشد؛ و البته این سخنان برای کسانی است که بیندیشند و آیندهی این سرزمین برایشان مهم باشد!
@REsearchers
از آلبومهای خوب و شنیدنی همایون شجریان آلبوم «شوق دوست» است با آهنگسازی استاد «محمدجواد ضرابیان» که در سال ۱۳۸۳ (۲۹سالگی همایون شجریان) منتشر شده بود. این آلبوم در دستگاه سهگاه است و یکی از قطعههایش بازخوانی آوازی در مخالفِسهگاه از استاد عبدالوهاب شهیدی بر روی شعری از رهی معیری است (اینجا). نام این قطعه «دریای دل» است و به نظرم همایون شجریان بهزیبایی و خوبی آن را اجرا کردهاست؛ اما لطف آواز استاد شهیدی و نوازندگی کمانچهی استاد بهاری و بربتِ خودشان چیزی دیگر است.
@REsearchers
↑علامه قزوینی در اروپا، و بیشتر آلمان، با شرقشناسان بزرگی چون نولدکه و مارکوارت و روزن و میتوخ آشنایی و همکاری علمی و نشستوخاست داشت و با بسیاری دیگر نامهنگاریهای مفصل انجام میداد. از این میان بهویژه ماجرای آشناییاش با مارکوارت جالبتر از همه است و در زندگینامهی خودنوشتش هنگام اشاره به مارکوارت دربارهاش مینویسد: «درجهی احاطه و تبحر و دامنهی بسیار وسیع اطلاعاتِ او از عجایب روزگار است. دریایی است متلاطم از معلومات و محفوظات. السنهی پهلوی و فارسی و عربی و ارمنی و سریانی را بهخوبی میداند و با تُرکها و ادعاهای مضحکِ آنها، که اغلب مشاهیر دنیا را از اقدمالازمنه الی حال از نژاد ترک میگیرند و حتی گویا حضرت رسول و حضرت زردشت را ترکیالاصل میدانند و غیرذلک، از خیالات عجیبوغریب آنها میانهای ندارد.» در مناسبتهای دیگر از این دیدارها و گفتوگوها بیشتر خواهم نوشت. قزوینی مدتی را هم در پاریس بود (ماجرای رفتنش به پاریس هم مربوط میشود به سفر فروغی به اروپا و دیدار قزوینی پساز ۱۵ سال با او که در یادداشتی دیگر از آن خواهم نوشت). از چیزهای جالبی که قزوینی در روزگار زیستش در پاریس روی آن کار کردهبود، مقالهای بود دربارهی «دستخط پورسینا»! او این دستخط را از یکی از نسخههای خطیِ مربوط به کتابخانهی ملی پاریس یافته بود. او آن مقاله و دستخط را به ایران و برای محمود افشار (پدر ایرج افشار و بانی مجلهی آینده) فرستاد و از او خواست که «مجتبی مینویِ» جوان کار تصحیحِ آن مقاله و نسخهخوانیِ آن دستخط را برعهده بگیرد! این درحالی بود که علامه قزوینی هنوز استاد مینوی را از نزدیک ندیده بود و صرفاً بهدلیل تأییدها و تمجیدهای استاد سید حسن تقیزاده و علامه اقبال آشتیانی به دقت کار مینوی در نسخهخوانی و تصحیح باور یافته بود! چنین اعتمادی از قزوینیِ بهشدت سختگیر در امور علمی بسیار بعید بود و اینْ هم ارج و اعتبار تقیزاده و اقبال را در نزد قزوینی نشان میدهد و هم استواری و دقتنظر علمی استاد مینوی را! همانطور که گفتم قزوینی در کارهای پژوهشیِ خود بسیار احتیاط میکرد و وسواس شدیدی داشت. روش و شیوهی اروپاییان را میستود و از اینکه ایرانیان با این شیوههای علمی آشنا نیستند حرص میخورد؛ اما این به این معنا نبود که او هرچه در اروپا و از اروپاییان ببیند، تحسینشان کند! او بدون ترس و واهمه به بزرگترین نامها و استادان اروپایی هم میتاخت. در یک نمونه دربارهی لویی ماسینیون چنین نوشته بود: «و اما دو کتابِ ماسینیون در خصوص منصور حلاج: من هر دو را دیدهام و یکی از آن دو را هم دارم. هیچکدام از دو کتاب، چیز چنگبهدلزنی نیستند و مملو از اغلاط فاحشهی تاریخی و لغوی و غیره است و هیچ متنی در آن نیست.» قزوینی بهطور کلی میگفت که اروپا پر است از شارلاتانهایی در قاموس شرقشناسی و نباید فریب فلان نام و فلان مؤسسه یا مدرکشان را خورد. مینویسد: «مقصود این است که هموطنان عزیزِ من به الفاظ باطمطراق «معلم السنة شرقيه» و عضو انجمن علمی فلان یا آکادمی بهمان غرّه نشوند و هر ترهاتی را که از طرف اروپا به امضای هر مجهولی میآید چشمبسته بدون آنکه آن را به محَک اعتبار بزنند، وحی منزل ندانند و در هر چیزی عقل خداداد را که معیار تمیز حق از باطل فقط اوست توأم با علم اکتسابی، میزان قرار داده همه چیز را با آن ترازو بسنجند تا راه را از چاه و خضر را از غولِ گمراهْ بازشناسند.» علامه قزوینی شیفتهی ایران بود و این شیفتگی به حدی بود که گاهی از دیدن یک غلط املایی از زندگی خودش و آیندهی ایران نومید میشد و گاهی با دیدن یک بیتِ خوشنویسی و خط خوش از فلان کَس، دوباره به ایران امیدوار میگشت. او جانودلش برای ایران میرفت و در این راه، بزرگترین خدمتش آشناییِ ایرانیان با بزرگانِ غربی و آموزش و آموزاندنِ تصحیح علمیانتقادی بود، بهطوری که هنوز هم مراجعه به بسیاری از آثار علامه، بسیار جدید جلوه میکند. نوشتن از علامه قزوینی را تا عمر دارم میتوانم ادامه بدهم که او بهراستی دریا است و در شناخت و خواندنِ اثار و احوالاتش بسیار کمکاری شدهاست. نامویاد علامه قزوینی زنده باد و راهش پررهرو. (پایان)
@REsearchers
علامه قزوینی (میرزا محمد خان قزوینی) (زادهی ۱۱ فروردین ۱۲۵۶ و درگذشتهی ۶ خرداد ۱۳۲۸) بهراستی از نابغههای روزگار ما بود. پیشتر دربارهی قزوینی دو مقالهی خواندنی گذاشته بودم، هردو از استادان برجستهی ما که از دوستان و همکاران دیرینهی علامه قزوینی بودهاند:
۱. ضایعهی عظیم جبرانناپذیر: بهقلم علامه عباس اقبال آشتیانی
۲. میرزا محمدخان قزوینی: بهقلم استاد محمدعلی جمالزاده
تأکید دوباره میکنم که نخست دو مقالهی بالا را حتماً بخوانید. همچنین در این یادداشت هم دیدگاه علامه قزوینی را دربارهی محمدعلی جمالزادهی جوان آوردهام. بگذارید اینگونه بگویم که خیلی بخت باید یار آدمی میبود که نظر مساعد و مثبت کسی چون علامه قزوینی را بگیرد! چهآنکه ایشان بسیار بیپرده سخن میگفت و از تعارف و تعریف، جز در مراتب علمی و پژوهشی، خبری در سخنانش نبود. و چون خود مرتبهی علمی بالایی داشت، هر کسی هم مشمول این عنایت ایشان نمیشد. همین آقای جمالزاده، که اینگونه توجه علامه قزوینی را جلب کرده بود، سالها بعد، که دیگر پیوند دوستی خوبی با علامه داشت، در نامهای بابت یک واژه چنان از سوی علامه تهدید میشود که اگر باز فلان واژه را بهکار ببری، دوستی دیرینهام را با تو قطع خواهم کرد! عین نوشتهی علامه قزوینی خطاب به جمالزاده این است (رسمالخط را یکدست کردهام): «کلمهی سفالت از مجلهی ... به سرکار سرایت کردهاست و از مداومتِ مطالعهی آنْ این کلمه در کمون خاطرتان داخل شده و حالا بلااراده از قلمتان جاری شدهاست و رکیکترین کلمهای که در تمام عمرم شنیدهام همین کلمه است. خواهش دارم دیگر این کلمه را استعمال نکنید و شما را به خدا و به سرِ خانمتان قول شرف بدهید که دیگر این کلمه را استعمال نخواهید کرد و الّا میترسم در رفاقتِ ما، که بهقول عربها آن را به هزار شترِ سرخمو نمیفروشم، خللی وارد آید.» این باید برای ما درس باشد و هشدار، اینکه دربرابر غلطنویسیها و یاوهنویسیهای دیگران، نهتنها نباید کوتاه بیاییم و از آنها بگذریم، بلکه باید بدون تعارف و تعریف به فرد غلطنویس تذکر جدی بدهیم، بهطوری که دیگر از هراس غلط نوشتن، خود را ارتقا داده و هر چیزی که لازم است را بیاموزد. غلطنویسیِ عامدانه قُبح دارد و زشت است و نشانِ بیشخصیتی. هر کس که بخواهد با املا و زبان لوسبازی دربیاورد، علامهقزوینیوار باید او را متوجهِ زشتی کارش بکنیم تا هرچهسریعتر خود را اصلاح کند. علامه قزوینی استادان گوناگونی داشت؛ اما دوتاشان شاید برای شما جالبتر باشد: یکی شیخ فضلالله نوری که علامه قزوینی به پسرانش درس نحو میداد. و دیگری میرزامحمدحسین خان متخلص به فروغی و ملقب به ذُکاءالملک، پدر ادیب و سیاستمدار برجسته، محمدعلی فروغی، که خودِ علامه در خودزندگینامهاش نوشته بود که بیشترین مباحث را نزد او و جلسههایی که او با بزرگان آن زمان تشکیل میداد آموخته بود. او ۱۲ سال از محضر ذکاءالملکِ پدر درس گرفت و با پسرانش، محمدعلی و ابوالحسن، دوستی و مراودهای نزدیک داشت. در حوالی بیستوچندسالگی محمدعلی فروغی مشغول نوشتن فرهنگی فرانسویفارسی بود که در آن کار گاهی علامه قزوینی یاریاش میداد و باهم مشغول فیشبرداری میشدند. فروغی آن زمان در شرکتی مربوط به چاپ کتاب کار میکرد و همهکارهاش بود و او علامه قزوینی را هم در آنجا بهکار گرفته و ماهی ۲۵ تومان به او حقوق میداد! علامه قزوینی در بیشترِ نوشتههایش از فروغی به فضل و کمال و نیکی یاد کردهاست؛ اما پیدا نیست چه میشده که گاهی از او بهنادرستی یاد کرده و حتی فضل علمیاش را هم زیر پرسش میبُرد که بهقول زندهیاد استاد «احمد مهدوی دامغانی»: «از این نحوه تغییرات در میان معاصرین فراوان بود و خواهد بود و نباید آن را جدی تلقی کرد.»
ایرج افشار از قول پدرش میگوید که یک بار قزوینی در نامهای بهشدت و حدت از انتشار زبدهی حافظ بهانتخاب و اهتمام فروغی (که آن زمان درگذشته بود) انتقاد کرده و آن را متنی بیاساس و کاری غیرعالمانه دانسته بود. حالا شاید این نقدِ علامه را بتوان از وجه علمی روا دانست و عصبانیتش را درک کرد؛ اما آقای مهدوی دامغانی تعریف میکند که یک بار با علامه اقبال آشتیانی نزد علامه قزوینی بودهایم و جلد سومِ سیر حکمت در اروپای فروغی در دست من بود. قزوینی پرسید آن کتاب چیست؟ مهدوی دامغانی گفت: «به عرض رساندم سیر حکمت در اروپا... و خدا رحمت کند این مرد فاضلِ دانشمند ذکاءالملک را...» که یکدفعه قزوینی به قهقهه خندید و مکرر فرمود: «فروغی و فضل؟! فروغی و فضل؟! معاذالله! معاذالله!» مهدوی دامغانی آمد چیزی بگوید که علامه اقبال او را برحذر داشت تا کار بالا نگیرد! بههرروی گویا اینها رفتارهای دفعتی و ناگهانی علامه بوده و نظر همیشگیاش نبودهاست و در فضل و دانش فروغی تردیدی نیست. (ادامه دارد↓)
@REsearchers
ما در گیلکی به سرماخوردگیای که همراه با تبولرز باشد میگوییم «سٚرماتؤوْ» (sərmâtow). اینک من اولِسالی دچار سٚرماتؤوْ شدهام و دو روز است که تبولرزم بالاوپایین شده و بهبود نمییابد؛ ولی این را گفتم تا بگویم که تبولرز برای من حسی خاطرهانگیزانه دارد و مرا بسیار بسیار بهیاد مادرم میاندازد. چه آنکه هنگامی که دچار سٚرماتؤوْ میشدم (من یا دیگر فرزندان)، مادرم تا خود صبح بالای سرم بیدار میماند و نوازشم میکرد و پارچهی آبِ سرد روی بدن و پیشانی و پاهایم میگذاشت و وقتی که من بهخواب هم میرفتم، او باز آراموقرار نداشت و پیاپی میآمد به من سر میزد. این حضور همیشگی و نوازشهایش بهترین دارو بود و از لحاظ روانی بسیار به من حس آرامش میداد. خیالت را جمع میکرد که او هست و تو تنها نیستی. پدرم نیز همینطور. یک چیزی که مرا بسیار به گریه میاندازد این است که این مادروپدرِ سادهی گیلانیام، گزینههاشان بسیار محدود بود و با همین گزینهها امید داشتند فرزندشان خوب شود. اینکه لباسِ بیشتر بپوشیم، استراحت کنیم، چای بخوریم (که این یکی مخصوص مادرم بود و هیچ چایای نیست که مرا بهیادش نیندازد)، کۊتکۊتٚهعراق (عرق دستیِ سبزی خودروی کوتکوته یا خالیواش) بخوریم، غذا بخوریم (غالباً آبِ مرغ)، و همین چیزها. همین الآن هم پدرم، که دیگر ناتوان شدهاست، دقایق متمادی ایستاده مرا در تاریکی مینگریست و از نگرانی نمیتوانست بخوابد. حالا او در نبودِ مادرم احساس وظیفهی بیشتری میکند. به من گفت اگر حالت خوب نیست برویم بیمارستان (درحالیکه او کمردرد شدید دارد و درعمل نمیتواند مرا به بیمارستان ببرد و همراهیام کند؛ ولی من باورش کردم). گفتم نه. قرصهایم را خوردهام و تا صبح بهتر میشوم. شاید باورش سخت باشد؛ اما این واژگان اینک اشک شدهاند از مژگانم و دارند میریزند بر صفحهی گوشی. پدرومادرِ من تجربهی از دست دادنِ یک فرزند را هم داشتهاند. یکی از خواهرانم در کودکی بیمار شد و درگذشت. من روایت پدرم از بیماری خواهرم و پیگیریهایش را ثبتوضبط کردهام. در دههی شست. پدرم بسیار بسیار پیگیری کرد. در لاهیجان و رشت و تهران. آن هم در دههی شست که هنوز جاده و وسیله اینهمه دردسترس و فراوان نبود. از جزئیاتش میگذرم که دردناک است. خواهرم درنهایت درگذشت و عجیب اینجا بود که ندیدم مادرم هرگز از خواهر درگذشتهام سخنی بگوید. مادری که اینهمه فرزندانش را دوست داشت، هرگز از خواهرِ درگذشتهام حرف نمیزد! گویی توانش را نداشت و هنوز در تهِ ذهنش گمان داشت که دخترش زنده است. پدرم اما همیشه از خواهرم یاد میکرد و مزارش را مشخص نگاه داشت و همیشه میرود برایش فاتحه میخوانَد. پدرومادرهای ما، از نوع قدیمی و ساده و کشاورز و بیسواد، خیلی سختگیر بودند و حساس؛ ولی در این شرایط، مانند بیماری، تا پای جان برای فرزندانشان ازخودگذشتگی میکردند. در نوجوانی و جوانی بهدلیل روحیهی خاصی که آدمی در آن سن دارد، همیشه با پندها و نصیحتهاشان مشکل داشتیم و جبهه میگرفتیم و مقابله میکردیم؛ اما شاید باورتان نشود که اینک گاهی دوست دارم که فقط ازشان نصیحت بشنوم. با خودم میگویم مادرم کلاً دوسهتا گزینه داشت برای آرامش دادن به من در مواجهه با بیماری. کلاً گزینههایش در همه چیز محدود بود. چه میشد اگر گاهی همان گزینههای سادهی محدودش را بهجان گوش میدادم تا او حس کند سهمی در بهبودی و حل مسائلم دارد؟! او بهراستی همیشه در بهبودی من سهم داشت؛ ولی به گمانم من هرگز این را به او نگفته باشم و این ناگفتهها، خیلی روی دلم سنگینی میکند و مرا حسرتناک و پر از بغض. حال خوبی ندارم. پوزش اگر یادداشتم ایرادهایی دارد.
@REsearchers
در مقالهی «فرهنگ مشترک» (خرداد ۱۳۲۶) خانلری به اهمیت گسترهی جغرافیایی و فزونی جمعیت در گسترش فرهنگ ملی اشاره دارد. او میگوید ملتهای دیگر برای گسترش زبان و فرهنگ خود هزینههای کلان میکنند و ما که وارث فرهنگ و تمدنی کهن هستیم، وظیفهی مهمتری در این راه داریم. او با آوردن نمونههایی از رودکی و فرخی سیستانی و خاقانی، نشان میدهد که چهگونه حتی کسانی که بر تمام پهنهی سرزمینی و فرهنگی ایران حکمرانی نمیکردهاند؛ خود را شاه و خسروِ «ایرانزمین» میدانستهاند. سپس خانلری بحث مهمی را مطرح میکند و نکتههای نغزی میگوید مبنی بر اینکه نویسندگان و سرایندگان بزرگ ایران، مانند ابنفُندق در بیهق (سبزوار) و هُمام تبریزی در آذربایجان و سعدی در شیراز، به زبانی جز زبان محاوره و محلی خود شعر میگفتند؛ یعنی به فارسی. یعنی سعدی در خانهاش به زبانی دیگر سخن میگفت؛ اما بوستانوگلستانش را بهفارسی میسرود و مینوشت و اشاره میکند که در آن زمان در همهی ایران چنین بودهاست. خانلری بهفراست درمییابد که سیاستهای خارجی، بهبهانهی زبانْ در پی تقویت قومگرایی در ایران است. نیمهی دوم مقاله بسیار هوشمندانه است.
@REsearchers
این نوشتار کوتاه هم از استاد خالقی مطلق است دربارهی چاپ دومِ کتابِ «کتابشناسی فردوسی» در سال ۱۳۵۵ نوشتهی استاد ایرج افشار. استاد خالقی مطلق در این نوشتار، که در تیر ۱۳۵۷ در مجلهی سیمرغ چاپ شده بود، پیشنهاد ایجاد «کتابخانهی حماسی» را میدهد تا بشود بر اساس بررسی همهی قرینهها و شاهدها کارهای دقیقتری از شاهنامه و سرگذشت آن بهدست داد. همچنین از استاد ایرج افشار سپاسگزاری میکند که عکس «فریتس ولف»، نویسندهی آلمانی کتاب «فرهنگ شاهنامهی فردوسی»، را در اوایل کتاب میآورَد. فریتس ولف با همکاری استاد نابغهی خود، کریستیان بارتولومه، ترجمهی بخشی از اوستا را هم انجام داده بود و پساز این بود که ایدهی تألیف فرهنگ شاهنامه به ذهنش رسید. متأسفانه او بهشکل مشکوکی در دوران نازیها به قتل رسید.
@REsearchers
هر روز از ماه زرتشتی (خورشیدی) به یک نام خوانده میشود. به روز ۲۵ از ماه زرتشتی، اِرد یا ارت میگویند که در یشتهای اوستا با نام «اَشیونگوهی» امدهاست (دربارهی ارد در آینده مقالهای بسیار مفصل و خواندنی در همین صفحه خواهم گذاشت). طبق بیت صریح فردوسی، فردوسی شاهنامه را در ۲۵ اسفند بهپایان بردهاست؛ اما اینکه این روز متعلق به چه سالی بودهاست بین چند سال اختلافِنظر است (طبق نسخهها و دستنویسهای گوناگون شاهنامه و تصحیحهای مختلفِ آن) که دو تا از معتبرترین سالها ۳۸۴ هق و ۴۰۰ هق است. استاد جلال خالقی مطلق در این مقالهی کوتاه به بررسی این مسئله میپردازد.
@REsearchers
↑سپس از صاحبخانه خواستیم که فیلم دوربینهای ساختمان، بیرون و داخل، را به ما بدهد. پسرش آن فیلم را روی حافظهی فلش ریخت و معلوم شد هرچه پلیس گفته بود درست است. طرف سهبار وارد ساختمان شده بود. یک بار برای بررسی. یک بار برای دزدی از خانهی خواهرم و بار دیگر برای دزدی از خانهی کناری. و هر سه بار هم موفق شد و دست پر برگشت! سپس من شخصاً نشستم فیلمها را بررسی کردم و حتی دیدم یک بار اهالی یکی از واحدها با دزد هنگام خروجش از خانه مواجه شده و گویا باهم سلامی نیز ردوبدل کردهاند! با خودم گفتم اگر آن فرهنگ ایرانی، که همسایه باید همسایه را بشناسد و از احوالش آگاه باشد، در تهران و ساختمانهای شهرهای بزرگ پابرجا میبود، همینجا متوجه میشدیم که طرف مال این ساختمان نیست؛ اما سه نفر از جلوِ او رد شدند و آن فرد هم با خیال راحت دقایقی بعد آمد و هر دو واحد را خالی کرد و رفت! با بررسی بیشتر فیلمها متوجه شدم که درِ ورودی ساختمان را هم با کمی کوشش و تقلا با کلید انداختنهای متعدد گشود و نیز یک همدست هم داشت که سرِ خیابان اوضاع را رصد میکرد. و برخی جزئیات دیگر که لزومی به گفتنش در اینجا نیست. این ماجرا جدای از زیان و خسران مالیای که داشتهاست، حس ناامنیای به آدم میدهد که یعنی دیگر کسی در ساعت هشتِ شب هم در خانه و کاشانهاش احساس امنیت نکند! با خودم گفتم وقتی منِ نوعی با کمی دقت و موشکافی توانستم بخش زیادی از زوایای این سرقت و آن دو نفر، یا حتی سه نفر، را بهدست بیاورم؛ پلیس خیلی بیشتر از من میتواند به آن دست بیابد؛ اما متأسفانه از بس منابع و ثروت مملکت در جاهای نادرست و نالازم هزینه میشود، که پلیسِ ما آنقدر نیرو و تجهیزات و زمان ندارد که بخواهد برای هر سرقتْ از متخصص نرمافزار و قفلساز و همکارِ دوم و انگشتنگاری و چهرهنگاری و مانند اینها استفاده کند. جالب اینجاست که در همان زمانی که پلیس پیش ما بود، گزارش سرقت دیگری هم در چند خیابان آنسوتر گرفت که بابت همان هم از پیش ما رفت. ریشههای اینهمه دزدی و سرقت را در جایی چون تهران در دو چیز میتوان دید:
۱. شهروندنشدگیِ بخشی از ایران و عادت داشتن به راهزنی و طائفهگری و رفتارهای قومیقبیلهای و عشیرگی و افتخار به زیست رابینهودی
۲. دشواریهای اقتصادی و مالی، که در وهلهی نخست باعث سقوط اخلاقیات و رفتارهای همدلانه و حامیانه و خیرخواهانه میشود و در وهلهی دوم منجر به بزهها و جرمهایی چون دزدی و خفتگیری.
@REsearchers
این یادداشت، یادداشتی درهمتنیده خواهد بود. نمیدانم از کجا بیاغازم. چند تا رویداد و اتفاق و مناسبت بههم آمدهاست؛ اعم از شخصی و ملی. چهارشنبهسوری مصادف شدهاست با آغاز ماه رمضان و نیز با مثلاً زادروزم! از طرفی، دیشب با خواهر کوچکم، که تازهعروسِ عروسینگرفته است، برای بازیابی و تعمیر حافظهی اساسدیام آمدم تهران. پنجِ صبح رسیدیم خانهاش و دیدیم که درِ خانهی خودش با واحد کناریاش، شکسته و خانهها را دزد زدهاست. تماس گرفتیم با پلیس و پلیس آمد و وارد خانه شدیم و دیدیم تمام خانه را بههم زده و از هر دو واحد، اجناس قیمتی مانند طلا، که هدیههای خانوادهی داماد به خواهرم بود و نیز انگشتر یادگاری مادرم، را بردهاست! و خواهرم چهقدر گریست برای آن انگشتر و نیز من. من حافظهی لپتاپم میسوزد و صداها و فیلم و عکسهای مادرم را از دست میدهم و خواهرم نیز خانهاش را دزد میزند و انگشتر مادرم را از دست میدهد! روزگار همینطور دارد نشانههای مادرمان را از ما میگیرد! پیدا نیست چرا! اما چاره چیست؟ با ایران که نباید قهر کنیم. امسال بابت این مسائلی که پیش آمده و نیز نبودنم در گیلان، فرصت نمیکنم که یادداشتی مجزا و مفصل دربارهی چهارشنبهسوری بنویسم. ازاینرو یادداشتهای سالهای پیشینم را برای شما فهرست میکنم. خواندنشان و گوش دادن بهشان خالی از لطف و بهره نیست:
۱. نمادزدایی از چهارشنبهسوری
۲. ترانهی چهارشنبهسوری از مسعودی و همای
۳. مقالهی خواندنی دکتر آیدنلو دربارهی چهارشنبهسوری و سیاوش
۴. دربارهی فرهنگ و نگاهداری آن
۵. چهارشنبهسوری در حیاط ما و نکتهای از دکتر مهرداد بهار
۶. ترانهی چهارشنبهسوری از بهشته
مناسبت دیگر آغاز ماه رمضان است. پیشتر بسیاری از دعاها و یادداشتهای شخصی و قطعههای قرآنیِ مربوط به ماه رمضان را در یادداشتی فهرست کرده بودم که میتوانید از این یادداشت به آن دسترسی بیابید و آنها را بخوانید و گوش بدهید. پساز آن دو یادداشت دیگر داشتم که از این قرار است:
۱. وحشت تنهایی و ماه رمضان و پدرم
۲. ماه رمضان ایرانی و آیینهایش و دلتنگی
@REsearchers
اسفند، ماه پرمشغله و پررُخدادی برایم بود. هنوز هم چنین است. سفارشهای نوروزی از محصولات، همکاری در یک کتاب پژوهشی مفصل دربارهی زبان گیلکی، برنامههای مطالعاتی شخصی، بیماریِ خودم و پدرم، نگرانی برای پدربزرگم، درگذشتِ پدرِ دو تا از دوستان نزدیکم در قزوین و رشت و چند درگذشت مهم دیگر، سوختنِ حافظهی لپتاپم، کارهای باغ و رسیدگی به زمین و درختان، کارهای حیاط و رسیدگی به آن، نهالکاری، و مراسم سالگرد مادرم، که فردا است. امروز تنها روزی بود که وقت داشتم و میشد بروم برای جابهجایی نهالها و کاشت آنها. شُمارِ قابلتوجهی نهال در حیاطمان بود که باید منتقلش میکردم به باغمان. امروز همهشان را درآوردم و با خواهرزادهام رها، که معرف حضورتان است، رفتیم سر زمین. بهار همه جا را بهآغوش گرفته بود. پرندگان کمکم دارند به جفتگیری و درنتیجه آوازهای پیدرپی و زیبا روی میآورند. امروز هفت تا نهال توت کاشتم، چون امسال میخواهم پرورش کرم ابریشم را هم احیا کنم و نیاز به درختان توتِ بیشتری دارم. حدود ۱۰ تا هم نهال انار ترش گیلان کاشتم. انارها را بهپیشنهاد یکی از دوستان آگاه، در دو چاله کاشتم، هر چاله پنج نهال انار. چون تنههای انار هنگام رشد بههم میپیچند و باعث میشود که همدیگر را نگه دارند. چند درختِ اضافی باغ را هم بریدم و دو درخت آلوچه را هرسِ حسابی کردم و سه درخت بهِ خودرو، که به گیلکی توج میگوییم، را هم هرس کرده و سامان دادم. سپس یک قلمه از درخت آلوچهی سرخمان گرفتم که بیاورم در حیاط و بهجای درخت کاج بکارم. یک درخت کاجِ مزاحم در حیاطمان بود که باید میبُریدمش. چون کاج درختی مهاجم است و نامناسب برای طبیعت ایران. برخی به این دلیل که درختی همیشهسبز است آن را میکارند؛ درحالیکه ما درختان همیشهسبزِ دیگری هم داریم که هم زیباتر هستند و هم برخیشان میوهدِه هستند و مهاجم هم نیستند. مانند کافور، که درختی بسیار زیبا و باطراوت است و یا نارنج و پرتقال که درختانی سودمند و همیشهسبز هستند. بههرروی، دیگر غروب شده بود و به خانه بازگشتم و فرایند بریدن و درآوردن این کاجْ چند ساعت وقتم را گرفت! ریشهاش بهشکل عمودی تا ژرفای زمین رفته بود. نتوانستم به ریشهاش برسم. حدود ۴۰ سانتیمتر عمق زمین پیرامونش را کندم و نتوانستم آن بخش از چوبش که داخل زمین است را ببُرم و درنتیجه کمی بالاتر را بریدم. قلمهی آلوچهی سرخ، که کمی برگ و غنچه هم داشت، را کاشتم و امیدوارم که بگیرد و رشد کند. این آلوچهی سرخ را کنار ارغوانِ حیاط، که خواهرم در نخستین بهاری که مادر نبود بهیاد مادر کاشته بود، کاشتم. از خواهر بزرگم هم خواسته بودم که قلمه یا نهال مناسبی از درخت کونوسِ باغ چایشان، که چند روستا آنسوتر از ما هستند، برایم بیاورد که همسرش امشب برایم آورد و آن را هم در گوشهی دیگری از حیاط، که دو سال است خاک آنجا را با زبالههای تَر غنیسازی کردهام، کاشتم. حالا فقط مانده یک درخت اَربٚه (خرمَندی)، که میوهای جنگلی و خاص شمال ایران و گیلان است که کنار همین کونوس خواهم کاشت. با کاشتن این اربه، حیاط ما خیلی بیشتر حالوهوای گیلان و کودکیهایم را خواهد داشت. چندین اربهی دیگر و چند شمشاد هیرکانی و دهها پرتقال و نارنج و لیموشیرین و آلوچه و ناروَن هم مانده که باید در نقاط دیگری از باغ و زمینهامان و یا در کرانهی رودخانهی روستامان بکارم. امروز حسابی خستهی این نهالکاریها و جابهجاییها و رسیدگی به زمین شدم. متأسفانه هر سال در فصل درختکاری، شمار فراوانی نهال درختانِ غیربومی و آسیبزا در سراسر ایران کاشته میشود. درختان زیانبار و مهاجمی چون پالونیا و کهور آمریکایی و کاج و عَرعَر و اکالیپتوس و پالْم. و یا درختان ایرانیای که باید در اقلیم خاص خودش کاشته شود؛ اما متأسفانه رعایت نمیشود. مثلاً نخلِ بوشهر و هرمزگان را میآورند وسط شاهراهها و خیابانهای گیلان میکارند! یا مگنولیای دیررشد و غیربومی را برای تزیین شهری میکارند و پالمِ اندونزیایی را برای باکلاسسازی فضاها و دهها نمونهی دیگر! آخر مگر نارون و آزاد و سپیدار و افرا و انجیلی و مازو (بلوط) و لَلیکی و آلوچه و نارنج ما چه ایرادی دارد که شما اینهمه هزینه میکنید تا نهال خارجی بکارید که از پی آن بافت و پوشش گیاهی شهر را هم بیهویت و وصلهپینه کنید! مقصرِ اصلیِ این بلاها هم خودِ شهرداریها و تفکر پیمانکارانهشان است. بههرروی، درست است که مادرم درک و دانش نوینی از درختان و طبیعت نداشت؛ اما مواجههی ما با طبیعت در پناه مادر و همراه او بود. طوری که او خورشهای گیاهیِ گیلان مانند «سبزیقاتوک» (ترشتره) را دوست داشت و از اهمیت برخی درختان و علفها میگفت، من را هم به این اجزای گیلانْ مشتاق و شوقمند کرد. امشب با خواهرانْ سخن از کودکیهامان شد.
(↓ادامه در پایین)
جز ایران مرا امَل و آرزویی نیست. انسان و جهان را از دریچهی ایران است که دوست میدارم. عشق برای من باید تجلی ایران باشد. گیلان را در قالب ایران است که دوست میدارم. لاهیجان را جهت تعلقش به ایران است که بدان میبالم. روستایم را چون تکهای خُرد از سرزمین ایران است به آن شیفتهام. هنگامی که از ایران سخن میگویم، گویی از آغوشِ مهرناک و گرم و امن مادرم در شبی تاریک و سرد و ترسناک سخن میگویم. ایرانْ تسکین و آرامگهِ من است. خیال من است و خوشی من. شور من است و شیرینیِ من و اشتیاق و شوقم. من از هزارههای دور آمدهام و به بشریت پیشکِش شدهام. ما از ژرفای تاریخ گام برداشته و به این دَم و آن و لحظه و ثانیه رسیدهایم. شبی نیست که در رؤیاهای شبانهی پیشاز خوابم، آبادانی و جلال و حشمت و شکوه و عظمت و فر و بزرگی و ابهت و اقتدار ایران را نپندارم و با شنا کردن در این خیالها به خواب نروم! ما موظفیم به دوست داشتنِ ایران. ایران چیزی به ما بدهکار نیست؛ این ماییم که به این سرزمین رنجور و کهن و پُرارج و زیبا بدهکاریم. ریشهی واژهی میهن از جای گزیدن و ماندن میآید. مقالهی خواندنی بالا از استاد پورداود است.
@REsearchers
این روزها بابت اجراخوانی یک نمایشنامه از کارهای مدرسهی تئاتر آنِ لاهیجان در تهران، باشندهی پایتخت بودم. به همین بهانه دوست عزیزی را نیز از ملایر، شهر تپهی باستانی نوشیجان و انگور، دیدار کردم و ایشان لطف کرده و کتاب «نامههای مجتبی مینوی و ایرج افشار» [به هم / یکدیگر] چاپ بنیاد افشار با همکاری نشر سخن را به من هدیه دادند. از قضا ششم بهمن (۱۳۵۵) هم سالروز درگذشت استاد مجتبی مینوی در ۷۳سالگی است. من پیشتر از استاد مینوی چند یادداشتْ نوشته و برخی مقالههایش را نیز گذاشته بودم (اینجا، اینجا، اینجا، اینجا، اینجا، اینجا، اینجا، اینجا، اینجا، اینجا) که توصیه میکنم همهشان را بخوانید. این کتاب افزون بر ۱۳۷ نامهی خواندنی و نکتهمند از این دو استاد به یکدیگر، دارای چندین عکس از دستخطهای مینوی و افشار و بسیاری عکسهای دیدنی و باکیفیت از خودِ این دو استاد و استادان دیگر است. این سالها دیگر رسم نامهنویسی برافتادهاست و خواندن چنین کتابهایی افزون بر وجه آموزشی آن، حس خاطرهانگیزی زیبایی هم دارد. نیز با خواندن نثر این بزرگان بر اندوختهها و آموختههای ما در نوشتن هم افزوده خواهد شد.
@REsearchers
از کوچهمان که درمیآییم، سمت راست، آن سوی خیابان، دو تا چایخانه به فاصلهی پنجاه متر از هم است. یکی دقیقاً روبهروی کوچهمان و دیگری پنجاه متر جلوتر. نام صاحب چایخانهی دوم محمود است. مردی حدوداً ۶۵ساله و کشاورز و روستایی. درواقع جلو خانهاش را چایخانه کردهاست. حالا بشنویم دو ویژگی از این آقامحمود ما:
۱. هیچ ساعتی از صبح و ظهر و شب نیست که شما از جلوِ مغازهی محمود، حتی از آن سمت خیابان، رد بشوید و او شما را برای یک سلام و احوالپرسی ژرف و گرم و لذیذ، گیر نیاورَد! مثلاً فکر کنید که ۶ صبح است. میبینید همه جا تاریک است؛ اما مغازهی محمود روشن است. آرامآرام میروی که گرفتار سلاموعلیکهای او نشوی. داخل چایخانه را دید میزنی. پیدایش نیست. نفس راحتی میکشی و عزم رد شدن از جلو مغازهاش میکنی. ناگهان میبینی که از پشت یخچال انتهایی چایخانه سرش را بالا آورده و دستانش را بلند کرده و فریاد میزند: «آقا سلام آقا! بفرمایید. صبح شما بهخیر!» و شما وادارید که همان حدی که او از هندسهی بدنش برای سلام گفتن به شما خرج کرد، شما هم از هندسهی بدنتان برایش خرج کنید؛ وگرنه از شما آزرده خواهد شد! آن زمان که سرباز هم بودم، گاهی ساعت سهونیم صبح هم که میخواستم بروم پادگان یا محل خدمت، مرا برای سلام گفتن شکار میکرد! وضعیت عجیبی است. ولی راستش دیگر عادت کردهام. دوست دارم مرا برای سلام گفتن به خودش شکار کند. اخیراً پیرتر شده و لاغرتر، ولی از هندسهی بدنش برای سلام گفتن هیچ کم نمیگذارد!
۲. گمانم سال ۹۵ بود یا همان حوالی. دقیق یادم نیست. فقط میدانم که یکیدوسال پیشاز کرونا بود. نیمهشب بود. ناگهان زلزله آمد و از خواب بیدارمان کرد. همه سراسیمه شدیم و آمدیم در هال! هوا سرد بود. و نشسته بودیم که چه کنیم. آیا برویم حیاط یا نه. یادم میآید که مادرم روپوشی بهتَن کرده و حجاب گذاشته بود و منتظر بود که با زلزلهی بعدی سریع برود در حیاط و به ما هم میگفت که آماده باشید که سریع برویم در حیاط! چهار صبح بود گمانم. ناگهان دیدیم کسی زنگ خانهی ما را میزند! درِ هال را گشودیم و با ترس و تردید رفتیم روی ایوان، دیدیم محمود است! سلامش رویید و دستش جنبید و احوالات عالیهمان را در چند ثانیه پرسید و گفت: «نؤخسید أ! هأندِئ خا زٚلزٚله بأیْ!» (نخوابید ها! باز قرار است زلزله بیاید.) سپس دیدیم همینطور خانهبهخانه میرود و همه را بیدار کرده و بیدار نگه میدارد که اگر پسلرزه آمد، هشیار باشند و بیدار! آن از مادر بیسوادم که لباسپوشیده و محتاطانه آمادهی رفتن به حیاط بود و این هم از همسایهی چایپزمان، آقامحمود بیسواد که خانهبهخانه در بیدارنگهداری همسایه میکوشید! و واقعاً اگر دوباره زلزله میآمد، این دو بیسواد، ما تحصیلکردگان دانشگاهی را نجاتبخش میشدند! محمود عاشق سلام گفتن و احترام به رهگذر است و حتی اگر زمینلرزه هم بیاید من خیالم آسوده است که چنین همسایهای داریم و او برای بیدار کردن یا نجات ما خواهد آمد.
@REsearchers
این عکس را امروز (۱۹ دی ۱۴۰۲) گرفتم. هیچ پردازش و افکتی هم ندارد. فقط قاب را بستم و عکس را گرفتم. از روی رودخانهی «حشمترود» و جلوِ آرامگاه زندهیاد استاد «محمد معین» در شهر آستانهی اشرفیه (کوچان) در نزدیکی لاهیجان گرفتهام. آسمانِ گیلان، و احتمالاً جاهای دیگر، دو روز است که اینگونه سرخفام و نارنجیگون است. تمام این سرخینگی به اندرون آب رودخانه هم افتاده بود. صحنهی شگرفی بود. ترسناک است؛ اما رمزاندود است و رازناک. من این حالت را از آسمان بسیار دوست میدارم. تو گویی قرار است پساز این سرخی، اتفاق مهمی رخ بدهد. در خیالم مثلاً ناگهان فردوسی بزرگ بیتهایی از شاهنامه را با نوای چنگ و رود برای همهی ایرانیان میخواند و صدای پژواکدارش، از پهنهی آسمان به گوش همگی میرسد. نمیدانم. شاید برخی بگویند غمانگیز است؛ اما من در آنْ «ماجرا» میبینم. ماجراهایی فرای توان جسمی ما برای اینکه لمسش کنیم. کاش فراغت و آسایشی داشتم و همهی روز را تا غروب به جنگلها و کوههای گیلان میشدم و این آسمانِ سرخناک را از جاهای گوناگون به تماشا و شعر و آواز میایستادم.
پن: متن نوشتهشده روی عکس هم از من است.
@REsearchers
دومین بازخوانی از آواز مخالف سهگاهِ استاد شهیدی (اینجا)، بازخوانی محمد معتمدی است که «گوشهی مثنوی» دستگاهِ سهگاه را هم خواندهاست و درواقع «مثنوی مخالف سهگاه» خواندهاست و در مقایسه با بازخوانیِ همایون شجریان، تفاوت بیشتری با آواز استاد شهیدی دارد. این آواز معتمدی مربوط به آلبومی است با نام Iran: Chant Classique که در سال ۲۰۱۴ در رادیوفرانسه ضبط و پخش شدهاست. نیِ آن را پاشا هنجنی و کمانچهاش را سینا جهانآبادی نواختهاست. برای اطلاعات بیشتر میتوانید پیوند اسپاتیفای آن را از اینجا بگشایید.
@REsearchers
پیشتر از استاد ارجمند آواز ایران و نوازندهی بربت، زندهیاد عبدالوهاب شهیدی (۱۰ مهر ۱۳۰۱ - ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۰) اینجا نوشته بودم. نمیدانم چه رازی است در این آواز مخالف سهگاهش که با جانورَوان آدم بازی میکند. این آواز مربوط است به برنامهی «گلهای رنگارنگ ۴۲۱» که من نتوانستم سال اجرایش را بیابم. زندهیاد ناهید داییجواد هم در این برنامه تصنیف زیبایی را پیش و پساز آواز استاد شهیدی میخوانند. گویندهی خوشصدای این برنامه خانم آذر پژوهش است. ایشان زادهی ۸ آذر ۱۳۱۹ و اهل تویسرکان هستند و هماینک نیز در قید حیاتاند و گویا ساکن فرانسه. من شعرخوانی ایشان را در پس و پیشاز آواز استاد شهیدی گذاشتم که بماند. کمانچهنواز این آواز زندهیاد استاد علیاصغر بهاری است که دربارهی ایشان و کمانچهشان حرفْ بسیار دارم و یک بار مفصل ازشان خواهم نوشت. کمانچهنوازی ایشان در این برنامه بسیار زیبا و شنیدنی است. بَربَتنوازی لطیف و نظیفِ آواز هم کار خود استاد شهیدی است. شعرِ غزل هم از زندهیاد رهی معیری است (متن شعر). این آواز را همایون شجریان و محمد معتمدی هم بازخوانی کردهاند که در فایلهای زیرین توضیح دادهام.
@REsearchers
↑جالب اینجاست در دورانی که علامه قزوینی در ایران بود و با فروغی در یک جا کار میکرد، فروغی در یکی از یادداشتهای شخصیاش به کارهای علمیِ قزوینی انتقاد میکند. عین یادداشت فروغی چنین است (نوشتهشده بهتاریخ ۳۰ دی ۱۲۸۲): «کتاب تمدن اسلامی را هم که آقا شیخ محمد [منظور علامه قزوینی] باید ترجمه کرده در روزنامه نوشته شود به او دادم. او هم قدری از ترجمهی همان کتاب به من داد. نمیدانم چه سرّی است که آقا شیخ محمد نمیتواند خوب ترجمه کند، بهطوری که گاهی مطلب را غیرمفهوم مینویسد. با اینکه ذوق او در عبارت و شعرشناسی خوب است.» باید درنظر داشت که وقتی فروغی این را دربارهی علامه قزوینی میگوید او ۲۶ سال داشته و هنوز آن علامهای که میشناسیم نشده بود. ضمن اینکه بهطور کلی نثر علامه قزوینی در عین استواری و درستی، کمی عربیمآبانه است و اینْ هم به ذوق شخصی ایشان برمیگشت و هم متأثر از زمانه و تربیت خاص دوران ایشان بود و چندان جای خرده ندارد. بههرروی علامه قزوینی در همین سال ۱۲۸۲ خورشیدی به اروپا میرود. برادرش میرزااحمدخان در لندن سمَت سیاسی و فرهنگی داشت و میدانست که برادرش محمد چه ذوق فراوانی به کتابهای خطی و قدیمی دارد. درنتیجه از او خواست تا به اروپا و لندن رفته و از کتابخانههای آنجا دیدن کرده و خوشهچینی کند و چند ماه بعد که خودش دارد به ایران برمیگردد با او به ایران بیاید؛ اما این رفتن به اروپا همانا و سیوشش سال حضور علامه قزوینی در اروپا همانا و او تا ۱۳۱۸ آنجا ماند! بهطوری که خودش میگوید پیشاز رفتن با مادرم خداحافظی ابدی کردم و مادرم به من گفته بود: «من یقین دارم دیگر روی تو را نخواهم دید.» از جمله بزرگانی که قزوینی در اروپا با آنان دیدار کرد و دیدارشان به دوستی گرایید، ایرانشناس برجسته و نامآورِ بریتانیایی، ادوارد براون بود و با او همکاریهای علمی فراوانی هم داشت. قزوینی رسالهای در شرح حال مسعود سعد سلمان داشت که همان زمان ادوارد براون آن را به انگلیسی ترجمه کرد و در اروپا به چاپ رسانید. نیز از تصحیحهای علامه، تصحیح کتاب لبابالالباب اثر سدیدالدین محمد عوفی است که جلد نخستش را علامه انجام داد و جلد دومش را ادوارد براون تصحیح و چاپ کرد. از راههای درآمد قزوینی هم همین همکاریهای مستمر او با ادوارد براون بود که مبلغ ناچیزی دست او را در دیار غربت میان هزاران کتابِ ناخوانده و نادیده میگرفت. چندی بعد نیز «اوقافگیب» (بنیاد نیکوکاریِ فرهنگی که جین گیب آن را به یاد پسرش در ۱۹۰۲ تأسیس کرده بود.) مبالغی بابت حق تصحیح تاریخ جهانگشای جوینی به او میداد. در دوران جنگ جهانی یکم نیز دولت آلمان مواجب بخورونمیری به علامه میداد که آن هم به همت و درایت سید حسن تقیزاده بود. وضع به همین منوال میگذشت تا اینکه محمدعلی فروغی در دوران نخستوزیری یا وزیریِ خود در دههی بیست خورشیدی، برای قزوینی مبلغی بهعنوان کمکخرج میفرستاد و این نه دراثر دوستیِ دیرینه فروغی با قزوینی و نانونمکی که باهم خورده بودند، بلکه به دلیل فضل فراوان علامه و طبع سلیم فروغی بود که قزوینی بتواند از این کمکخرج استفاده کرده و نسخههای بیشتری را بررسیده و به ایران بفرستد. درواقع او در هنگام توقف در اروپا از طرف وزارت فرهنگ وجوهی دراختیارش گذاشته شد تا از نسخههای خطیِ نفیس و خاص عکس گرفته و به ایران بفرستد و علامه هم درجمع از ۱۶۰ کتاب عکس گرفت و با مقدمههای فاضلانه به ایران فرستاد! تصور بفرمایید که این بزرگان با چه درجهای از دانش و تسلط و چه محدودیتها و مشقتهایی میان دو جنگ جهانی چه کارهای عظیم و سترگی کرده و بهدست ما رسانیدهاند! قزوینی در پژوهشهای و تصحیحهای انتقادیاش همیشه جانب احتیاط را نگاه میداشت و از او روایت کردهاند که گفتهاست هرگاه بخواهم «بسماللهالرحمنالرحیم» را هم بنویسم، باید قرآن را باز کنم و از روی آن به نقل بپردازم! چرا که آدمی فراموشکار و خطاکار است! این را علامه قزوینیای میگوید که خداوندگار عربی و عربیدانی و حافظه و بهیاد داشتنِ انواع و اقسام شعرها و متنهای فارسی و عربی بودهاست! میزان تقیّد قزوینی به شیوهمندیِ علمیانتقادی به حدی بودهاست که او حتی برای کتابخانهی شخصی خود هم فهرستی در چهار جلد گردآوری کرده بود! آن هم نه فهرستبرداری عادی! بلکه فهرستی دقیق بر اساس اطلاعات دقیق کتابداری که از نمونههای برجستهی کار علمی او در این زمینه هم است! یعنی آدم از کارها و عجایب این مرد وامیمانَد و بیان شگفتیهایش تمامی ندارد. بهقول ایرج افشار: «قزوینی کوچکاندام و باریکچهره بود؛ [اما] انصاف در علم، به دانشیمردْ ارج و بزرگی میدهد.» (ادامه دارد↓)
@REsearchers
در هشت روز گذشته فقط یک روز حالم خوب بود (اینجا) و بهجز آن همیشه تبولرز و بدندرد و... داشتهام و پیاپی زیر سرم و آمپول و قرص بودم. این وسط آنفلوآنزای پدر هم مزید بر علت شده بود. در همان وضع بیماری، گاهی به کتابخانه و کتابهایی که خریده و چیده بودم مینگریستم و میگفتم اگر من اینها را نخوانده از دست بروم چه؟! بر خود نهیب زدم که از همین زمانِ بیماری باید برخیزم و بیاغازم و هرگاه که دقیقهای یا دقیقههایی حالم بهتر میشد، یکی از این سه کتاب را میخواندم. با خواندنشان دانستم که الپتگین (پدربزرگ مادری محمود غزنوی) و سبُکتَگین (پدر محمود غزنوی)، هردو از منصوبان شاهان سامانی بودند و بهنام آنان سکه ضرب میکردند و سبُکتَگین از نوحبنمنصور لقب «سیفالدّوله» داشت و تا پایان عمرش به سامانیان وفادار بود. با آمدن محمود و انقراض سامانیان، او کوشید برای مشروعیتبخشی به خود، برای خودش تبارنامهای منتسب به شاهان ساسانی وضع کند! نیز معلوم شد که محمدعلی فروغی عادت به قدم زدنِ روزانه داشت؛ وگرنه سردرد میگرفت! در آداب نامهنگاری قدیم در ایران هم، زنان با لفظها و صفتهای خاص و محترمانه یاد میشدهاند.
@REsearchers
نیمهشبانْ گاهِ بارش واژگانم است؛ ولی اینک گوییا نمیدانم چه بنویسم. بهراستی من کِی دانستم نوروز چیست؟ شما کی دانستید؟ آنهمه شوق و شور برای نوروز در کودکی بهر چه بود و اینهمه استمرار و رنگآمیزی ما برای نوروز در بزرگسالی برای چیست؟ با خود میاندیشم که اگر نوروز نبود، اگر یلدا نبود، اگر چهارشنبهسوری و سده و سیزدهبهدر نبود، ما چهگونه میخواستیم تاب بیاوریم در این درازنای تاریخِ پر از رنج و ملال و فراز و نشیب؟ این سهمناکهای هربارهی غارتگران و تاراجگران و تازندگان را چهگونه فائق میآمدیم و زنده، و البته ایرانی میماندیم؟ چهگونه است که نوروز، بهسان زبان فارسی، در جایجای سرزمین ایران، ارج نهاده میشد و همه از دریچهی ایرانی بودن ارجش مینهادند؟! مادرم بیسواد مطلق بود و پدرم بیسواد است. کشاورززادگانی قدیمی. کسانی که از لحظهی چشم گشودن در میان باغ و شالیزار مشغول کار بودند تا هنگامی که سالدار و ناتوان شدند و درگذشتند. نه از رادیو خبری بود و نه از تلویزیون. همهاش کار بود و کار. جرئت هم نداشتیم کوچکترین مخالفتی با بزرگتر از خودمان داشته باشیم. زبان هم همهاش گیلکی بود. حالا در این شرایط، چه نیازی به نوروز بود؟ پدر ۸۳سالهی من در کودکی و نوجوانیِ خود، فهمش را از نوروز از کجا آورده بود که آن را در کودکیِ من و بقیه در دههی ۵۰ و ۶۰ به ما منتقل کرد؟ تازه پدرِ پدرِ من و کلاً خاندان پدربزرگ پدریام در روستای ما معروف بودند به تعصب مذهبی و خشکمقدس بودن! پدر من هم بسیار مذهبی و مقید است و بااینحال چهقدر حساسیت بهخرج میداد برای لحظهی تحویل سال و آمدن نوروز و مرتب و منظم بودن و رفتن پیش بزرگتر و تبریک نوروز گفتن و تبریک نوروز شنیدن و دیگر چیزها. مادر هم همینطور. آماده کردن ما برای گشتنِ خانهبهخانه در محل برای نوروزانه گرفتن (اینجا) و تروتازه کردنمان. اهمیت و وسواسی را که برای تمیزی خانه داشت، به ما نیز انتقال داد. پدرم در زمان توانمندیاش، اصلاً آدمِ خانه ماندن نبود. پیاپی سرِ زمین و باغ و بیجار (شالیزار) بود. حتی ماه رمضان هم کار میکرد. فقط دو بار در سال بود که بهکلی کار را کنار میگذاشت: یکی در روزهای آغازین نوروز و دیگری تاسوعا و عاشورای حسینی. گویی نوروز با تاسوعا و عاشورا رقابت میکرد؛ اما چنین نبود. تضاد و تنافری میان این دو در ذهن امثال پدر و مادر من و پدران و مادران اینها وجود نداشت. همزیستی بود. کیش بود و دین. آیین بود و مذهب. نوروز بدون اینکه به شخصیتی متکی باشد (گرچه به جمشیدشاه پیوند دارد؛ اما قدیمیهای ما به این خاستگاه آگاه نبوده و نیستند)، وجهی اسطورهای برای آنها یافته بود. مفهوم «سال تازه شدن» برایشان مفهومی معنوی و سپند و مقدس و محترم بود. هنگام تازه شدنِ سال باید ادب بهخرج میدادیم و احترامِ لحظهی تازه شدنِ سال را نگاه میداشتیم. مادرم هم خیلی عبارت تازه شدن سال را بهکار میبُرد. حالا ما این وظیفه را داریم. اصل ماجرا در خانه است. در خانه باید این چیزها را به کودکان و فرزندان انتقال داد. مرحلهی دوم جامعه و اجتماع است و خاطرههای جمعی و تصویرهای ذهنی ما از نوروز. بهار هم کار خودش را میکند و همه را بهآغوش میگیرد. ما بهشکل عرفی، درگذشتگان خود را در نوروز یاد میکنیم و بر سر مزارشان میرویم؛ و این از اهمیت فزایندهی نوروز در نهان و سرشت و طینت ما است. ما در شب یلدا چنین نمیکنیم و یا حتی در بسیاری مناسبتهای مذهبی. تنها مناسبت غیرمذهبیِ آمیخته به شادی، که پیشِ درگذشتگان خود میرویم، نوروز است. با رفتگان خود دیدار تازه میکنیم و گویی انتظار دوباره روییدن رفتهی خود را از خاک داریم؛ اما بهدست اعجازانگیز نوروز. و البته این رویش رخ میدهد؛ ولی در یاد و دل ما. بههرروی نوروز باستانی بر همهی شما خجسته باد! ایران به نوروز زنده است و نوروز به ایران. همین ایرانِ خودمان. خیلی هم سراغ جاهای دیگری نروید و ظواهر امر و کمی رنگورقص، حواستان را پرت جای دیگری نکند. هرچه هست درون همین ایران، حتی با همین وضعیتی که هست، دارد رخ میدهد. از نوروز گرفته تا زبان فارسی تا وجوه تمدنی و فرهنگی ایران تا زبانهای ایرانی. ایرانِ کنونی را بر هر چیزی مقدم بدارید. نوروزِ امسال یک بار دیگر من امیدوار شدم به آیندهی ایران و این امیدواری را ملت ایران به من داد؛ با جوشوخروشی که در عکسها و سفرههای هفتسین و خیابانها و خانههاشان بهراه انداختند. ما کهنترین ملت جهان و استوارترین مردم دنیا هستیم که میان هزار هزار خشم و خروش و جنگ و تازش و یورش و حمله و دشنام، زیباترین و باطراوتترین و کهنترین و همزمان نوینترین آیین و جشن جهان، یعنی نوروز را داریم (اینجا). نوروز بر شما خوش و خرم و فرخنده باد! شاد بزیید و دیر.
نوروز ۱۴۰۲
نوروز ۱۴۰۱
نوروز ۱۴۰۰
نوروز ۱۳۹۹
نوروز ۱۳۹۸
@REsearchers
۲۹ اسفند زادروز زندهیاد استاد پرویز ناتل خانلری (۲۹ اسفند ۱۲۹۲ - ۱ شهریور ۱۳۶۹) است. یادداشتهای پیشنم دربارهی استاد خانلری:
۱. درگذشت سخنسالار (یادداشت استاد یارشاطر دربارهی خانلری)
۲. یاد رفتگان (یادداشت دکتر محجوب دربارهی خانلری)
۳. فیلمی باکیفیت و نایاب از خانلری: اینجا
۴. یادی از دو کتابفروشی در لاهیجان و رشت در مجلهی سخن سال ۱۳۳۲: اینجا
۵. نخستین چاپ شعر باز باران در مجلهی سخن: اینجا
۶. تنگدستی خانلری در اواخر عمر در سالهای پساز انقلاب: اینجا
استاد خانلری در یادداشت کوتاهِ بالا با نام «نوروز»، که در نوروز سال ۱۳۲۶ نوشتهبود، از پیشینهی کهنِ ایران میگوید که چهگونه ایرانی از پسِ هر تازش و تاراجی دوباره سربرمیآورَد و خودش را از یاد نمیبرَد و به هویت و ملیت خویش آگاه است و این اتفاق نمیافتاد، مگر با پاسداشت و برگزاری آیینهایی چون نوروز. خانلری مینویسد: «نوروز یکی از نشانههای ملیتِ ماست... نوروز برهان این دعوی است که ایران با همهی سالخوردگی، هنوز جوان و نیرومند است.»
@REsearchers
در این نوشتار، که بخشی از کتاب بلند زندهیاد استاد محمد دبیرسیاقی با نام «زندگینامهی فردوسی و سرگذشت شاهنامه» است، استاد دبیرسیاقی افزون بر بررسی تاریخ پایان نظم شاهنامه (و بررسی چند سال دیگر بهجز ۳۸۴ هق و ۴۰۰ هق) به پهلویدانیِ فردوسی و همسر او و نیز سال درگذشت فردوسی هم میپردازد. البته این مباحث به ایجاز و اختصار آمدهاست و عامدانه این بخش را برگزیدهام تا خوانندگان نامتخصص هم از آن بهرهمند شوند.
@REsearchers
دوازده تا! دوازده تا گل دادهاست و سیزدهمی هم در راه است. این گلِ سحرانگیزِ افسانهایِ زیباناک! گمانم دو سالوخُردهای پیش بود که با چند تا از دوستان به یکی از جنگلهای لاهیجان رفته بودیم. در آن روز من به محدودهای برخوردم که پر بود از این گلها؛ یعنی گلِ «پامچال هیرکانی»، که گلی است خودرو و خاصِ جنگلهای هیرکانی و در جهان بیهمتا است. یکی از بوتههای کوچکش را با گِلَش کندم و در پلاستیکی گذاشتم و با خودم آوردم در گوشهای از حیاطمان، که نه خیلی سایه دارد و نه خیلی آفتاب، کاشتم. دو بار هم این گل چون بهاشتباه علف تصور شده بود، بهدست اهالی خانه کنده شده بود؛ اما دوباره جوانه زد و خودش را احیا کرد و امسال برای نخستین بار گل داد. چندی پیش در گیلان، که سمت ما حدود ۴۰ سانت برف آمده بود، این گل شش تا شکوفه داشت و کلاً رفت زیر برف. پساز آب شدنِ برفها دیدم حتی یک گلبرگ از آن شش تا گلش هم نیفتادهاست! حالا سیزدهمین گلش هم درحال وا شدن است و چهاردهمین غنچهاش را هم میشود دید. پامچال هیرکانی از اواخر بهمن تا اوایل فروردین، تا هنگامی که هوا خیلی گرم نشود، گل میدهد و نوید زیبایی و بهار و زندگی است.
@REsearchers
دربارهی دزدی اخیر از خانهی خواهرم در تهران که به گمانم میتواند سودمند آید. ماجرا از این قرار است که ما ساعت ۵ صبح دوشنبه ۲۱ اسفند رسیدیم خانهی خواهرم. من مچ دست راستم آسیب دیده بود و نمیتوانستم تکانش بدهم. درنتیجه همسرِ خواهرم برخی وسیلهها را برداشت و با بالابر به واحد خودشان رفت. وقتی آمد پایین، گفت «تو دَمِ بالابر بمان. من از پلهها میروم بالا. خانه را سرقت کردهاند!» و ما با کلی وسایل رفتیم بالا و دیدیم قفل درِ خانهی خواهرم شکستهاست؛ ولی درْ بسته است؛ قفل درِ واحد بغلی هم شکسته بود؛ اما درْ نیمهکاره باز بود. بسیار ترسناک بود؛ زیرا گمانِ این میرفت که دزد هنوز در خانهی دومی باشد و اگر چنین میبود، قطعاً با سلاح گرم یا سرد، میتوانست به ما حملهور شود و آسیب جانی برساند. همسرِ خواهرم بهسرعت از صحنهی موجود عکس گرفت و فیلمبرداری کرد. ما هم به چیزی دست نزدیم. تماس گرفتیم با صاحبخانه و واحد کناری، و کسی جواب نداد. تماس گرفتیم با پلیس و گزارش سرقت دادیم. دهدقیقه بعد یک پلیس آمد (انتظار میرفت دو پلیس بیاید). در این فاصله که پلیس بیاید، من به خواهرم گفتم درِ راهپله را نیمهکاره نگه دارد تا من فیلم بگیرم که اگر کسی از خانه بیرون جهید، تصویری از او داشته باشم و سپس تو سریع در را ببند؛ که البته کسی بیرون نجهید. بههرروی پلیس آمد و پرسید صاحبِ خانهای که درش باز است کیست؟ گفتیم مال صاحبخانه است و جواب تماس ما را نمیدهد. گفت باید بیدارش کنید و بیاید. رفتیم بیدارش کردیم (زنومردی نسبتاً سالدار و دخترشان، که در این واحد کمتر حضور مییافتند.) و پلیس نخست خانهای را که درش باز بود وارسی کرد و به ما هم گفت یکیتان از پشت سرم بیاید (یعنی پلیس هم گویا میترسید و این طبیعی است؛ چون او هم آدم است؛ اما برای اینکه کسی پشت سرش برود، باید پلیس دیگری میآمد که حمایتش کند، نه منِ نوعی دزدزده و بزهدیده!). از هالِ خانه چیزی پیدا نبود؛ اما داخل اتاقها کاملاً بههمریخته بود و معلوم نبود چه چیزی کم شدهاست. درِ ایوانِ آپارتمان هم باز بود. سپس آمد خانهی خواهرم را بررسی کند که درش، با وجود شکسته بودن قفلش، باز نمیشد و گویا قفل شده بود یا گیر کرده بود. ما و پسر صاحبخانه، که در واحدی جدا زندگی میکرد، حدود ۲۰ دقیقه با ابزارهای گوناگون با آن قفل ور رفتیم و نتوانستیم بازش کنیم! حتی دریل هم آوردیم و نشد. دریل دوم و قویتر آوردیم و نشد. سرانجام پلیس گفت شما بروید تا صبح در خانهی بغلی بمانید و صبح زنگ بزنید قفلساز که بیاید در را بگشاید و سپس دوباره زنگ بزنید ۱۱۰ که بیاییم برای تکمیل گزارش. در این فاصله، که در تقلا برای گشودنِ در بودیم، با پلیس دربارهی این نوع دزدیها حرف زدیم. اینکه چرا درِ خانهی خواهرم بسته است و باز نمیشود، عجیب بود و ما را امیدوار میکرد که شاید نتوانسته درِ این خانه را بگشاید و نیمهکاره رها کرده و رفتهاست؛ اما پلیس با ملایمت میگفت نه. دزد رفتهاست داخل و کار خودش را کرده و رفتهاست و امیدوار نباشید. نام منطقهای را در غرب ایران هم برد و گفت از آن ناحیه تا دلتان بخواهد دزدِ مسلح در تهران ریختهاست و ما شُمار فراوانی گزارش سرقت داریم که همهی دزدانش اهل آن منطقه هستند! که خیلی برایم عجیب بود. و سپس گفت این دزد، کارش را بلد بود. نخستین بارش نبود. و آخر شب و نیمهشب هم نیامده. سرِ شب آمده کارش را کرده و رفتهاست. و این حرف خیلی عجیب بود که چهطور کسی میتواند سر شب وارد ساختمانی، که هر لحظه ممکن است کسی بیاید و برود، بشود و قفل دو تا واحد را بشکند و دزدیاش را بکند و برود و کسی هم متوجه نشود! بههرروی، پلیس که رفت ما چند دقیقه بعد توانستیم در را بگشاییم و آمدیم داخل و دیدم هر دو اتاقِ خواهرم بههم ریخته و لوازم قیمتی و یادگاری و هدیههای خانوادهی داماد به خواهرم همهاش بهسرقت رفتهاست؛ اما چیزهایی مانند لپتاپ و گوشی را نبردهاست (احتمالاً یا برای حجیم بودنش و یا برای احتمال ردگیریاش). اینجا دیگر فقط با گریههای خواهرم مواجه بودیم و باید دلداریاش میدادیم که هنوز عروسیاش نشده اینگونه باید به دشواری و مشقت بیفتد؛ آن هم در این شرایط و روزگار. بههرروی، ساعتی گذشت و قفلساز خبر کردیم و قفلساز که مشغول تعمیر و تعویض و محکمکاری قفل و در بود، از او پرسیدم آیا شما بدون اینهمه ابزارها میتوانید چنین دری را بگشایید؟ گفت من که نمیتوانم و نمیدانم این دزدها چهطور کارشان را انجام میدهند!↓
(↑ادامه از بالا) سخن از روزگارانِ دویدنها و بازیها و رقابتها و خندهها و گریهها. سخن از روزگاری که لباس ما را مادر به تن ما میکرد. سخن از راهباریکهها و کورهراههای سرسبزِ روستایی که یک سمتش رودخانه بود و سمت دیگرش باغ و بیشه. سخن از روزگاری که چهقدر آداب و رسوم داشتیم در ماه اسفند و فروردین برای پیشواز نوروز و چهارشنبهسوری و کشتوکار و پرورش کرم ابریشم و شالیزار و شب چله و عروسی و مانند اینها. سخن از مادری که خواندن و نوشتن نمیدانست، اما جهان را با مهربانی برای ما میخواند و زندگی را با گذشت بر قلبمان مینوشت و ما را با آن سرشت! او اینک چهار سال است که نیست و منْ فردا با نهالهایی که کاشتهام و با رودخانه و باران و شکوفهها و گیاهان و پرندگان، دربارهی مادرم به اشک و سخن و گفتوشنید خواهم نشست. بهقول بیژن نجدی و من:
خطوط بالغ دستت
روی پوست تنم جاری میشد
فرشِ سرخ میگوید تو رفتهای
و بوی تو از آینه هنوز میریزد
و هر لحظه از هنوزِ آینه
توست!
همه چیزم از میان رفت و نابود شد. همه چیز! عظمت این مصیبت را بعید میدانم کسی درک کند. شاید فقط ایرج افشار! که او هم دیگر نیست. در اتفاقی نادر و شاید غیرمنطقی، تمام فایلهای من از ۲۰ سال پیش تا به امروز، همهشان حذف شدند و ازمیان رفتند. البته حذفْ واژهی درستی برایش نیست. درواقع حافظهی داخلی لپتاپم بهطور کامل سوخت و تمام داروندارم به فنا رفت. میپرسید فایلها چه بودند؟ بیشاز ۴۰۰ هزار عکس از طبیعت و اشخاص و بناها و شهرها و روستاها و بازارها و جاهای دوردست و آدمهای کهنسال درگذشته که در طی تمام سفرها و گردشها و پژوهشها و ثبتوضبطهای من از تمام ایران، و بهویژه گیلان تهیه کرده بودم. بیشاز چند هزار ساعت فایل صوتی که حاوی گفتوگوهای من با کهنسالان گیلانیِ بهویژه روستایی مانند پدربزرگم و مادرم و عمهی مادرم و عمهام و پدرم و اعضای خانواده و محفلهای خانوادگی و دوستانه بهزبان گیلکی و فارسی و هنگام کار در باغ و شالیزار و بسیاری وضعیتهای دیگر، که دیگر آن لحظهها و افراد و گفتوگوها تکرار نمیشوند و مادرم یکی از آن آدمهای تکرارنشدنی است که همهی فایلهای صوتی و تصویریاش را از دست دادم. تازه داشتم با خودم فکر میکردم که هرازچندگاهی تکهای از صدای مادرم را جدا کنم و آن را بنویسم و ترجمه کنم و رویش توضیحهای زبانی و ادبی و ریشهشناسی بگذارم و دراختیار علاقهمندان بنهم و این کار را بهصورت پروژهای منظم پیش ببرم که همهی این فایلهای صوتی از دست برفت. تمام گفتوگوهایم با خواهرزادههایم و همهی آموزشهایی که به آنان میدادم از ۲۰ سال پیش تاکنون ضبط کرده بودم و خودشان هم این را نمیدانستند و از این نظر ارزش زبانی بالایی داشت؛ جنبهی خاطرهانگیزیاش برای من هم که بمانَد. ساعتهای زیادی ثبتوضبط مصور و ویدئویی از انواع کار کشاورزی داشتم که به همان صورت اصیل و دستی و قدیمیاش تهیه کرده بودم و از این جنبه یگانه و منحصربهفرد بود که همهاش همراه این فایلها از دست رفت. همچنین ساعتهای طولانی مستندنگاری ویدئویی از شخصیتهای ادبی و قدیمی و کودکان و کارگران و کاسبها و خیلی قشرهای دیگر، منجمله فیلمهایی از آوازخوانی مادرم و پدرم باهمْ و خیلی چیزهای مشابه این که همهشان نابود شد. این فیلمها بالغ بر ۳۰۰ ساعت بودند (بهجز فیلمهای خانوادگی و دوستان که ارزش عاطفی و شخصی برای من داشتند). من به هر روستا و جنگل و شهر و جا و مکانی که میرفتم و با هر شخصیت و رهگذری که برخورد میکردم ازشان فایلهایی مستندنگارانه تهیه میکردم و درواقع گنجینهی عظیم پژوهشی بهویژه در حوزهی زبان گیلکی و گیلان تهیه کرده بودم که نیازمند کارگروهی تخصصی برای استخراج داده و تبیین و تشریح آنها بود. ایدههای بزرگ و مهمی برایشان داشتم و برخی نزدیکان و دوستانم از این قصدم آگاه بودند؛ اما همهاش در چشمبرهمزدنی پیش چشمانم سوختند و به عدم و نیستی پیوستند. حالا دیگر از مادرم فقط من ماندهام و این واژگانِ نزارم. از دوستان درگذشتهام و نیز باقی دوستانم دیگر هیچ چیزی ندارم. از هیچکدام از سفرهایم هیچ چیزی ندارم. از عواطف و عاشقیهایم دیگر هیچ خاطره و عکس و نشانهای برایم نماندهاست. بسیاری از نوشتههایم نیز با اینها از دست رفت. بسیاری از مطالب پژوهشی منتشرنشدهام نیز بهکلی از دست رفت. و هزاران فایل ارزشمند دیگر که بهیاد ندارم که چه بودند، و قطعاً از میان رفتند. امروز این حرف را به یکی از دوستانم گفتم که با سوختنِ حافظهی لپتاپِ من بخش مهمی از تاریخ ایران و بهویژه گیلان و زبان گیلکی برای همیشه از دست رفت، که دیگر جایگزینی هم برایش نخواهد بود. دو روز است که قلبم هزار تا میزند و شبها کابوس میبینم و پیاپی در خلوتم میگریم. من زندگیام را ایرجافشاروار و منوچهرِستودهگون پای این فایلها گذاشته بودم. حالا چه دارم؟ هیچ! لخت و عور و برهنه شدهام عاری از هر جامهای برای اندیشهام. سنگینی این اتفاق برای من، که وسواس ثبت و پژوهشِ همه چیز را دارم، وصفناشدنی است. هنوز گریههایم تمام نشده و آنقدر احساس استیصال و بیچارگی میکنم که حد ندارد. ایرانم از دست رفت. گیلانم از دست رفت. چیزهایی که از دست دادهام خیلی بیشتر از این چیزهایی است که در این یادداشت گفتهام. فقط من همینها را یادم میآید. بسیاری از آن فایلها هم جنبهی پژوهشی و مستندنگاری داشتهاند. من شایستهی این بلا نبودم. صدای مادرم باید میماند. حالا چه کنم با این حافظهی ناتوان و سستم؟ چهقدر میتوانم روایتگر همه چیز، به همان شکلی که بودهاند باشم! هزار دریغ بر من و هزار افسوس! حسرتش تا آخر عمر برایم سرزنشآفرین خواهد بود! اینک این شما و این منی که دیگر با صفحهای سپید روبهرو است که هنوز به نوشتن نیاغازیده، به پایان رسیدهاست!
@REsearchers
پیشتر در این یادداشت، مصاحبهای تصویری برای نخستین بار از زندهیاد استاد ابراهیم پورداود گذاشته بودم. این مصاحبه بخشی از مستند «جشن سده» بهکارگردانیِ منوچهر عسگرینسب بود. او زادهی ۱۳۱۵ در کرمان و درگذشتهی ۱۳۹۷ بود. در ۱۳۴۶ که گروه «پژوهش ایرانزمین» زیر نظر فریدون رهنما در تلویزیون ملی ایران تشکیل شد، فیلمسازانِ جوان موظف شدند که نخستین فیلمهای مستندشان را دربارهی آیینهای زادگاهشان بسازند؛ ازاینرو عسگرینسب به کرمان رفت و نخستین فیلم مستندش، یعنی جشن سده را ساخت. تصویرهایی که از کرمان قدیم در این مستند میبینیم حیرتانگیز است. برخی صحنهها مانند ترمهدوزی و نقشهخوانی در فرشبافی (اینجا) و آب کشیدن و ریختن در حوض بهسبک سنتی ارتباطی به سده نداشته و صرفاً ارزش مردمشناسانه دارد. اینک میتوانید فایل کامل و باکیفیت این مستند را ببینید. نویسندهی گفتارِ مستند، محمدرضا اصلانی، کارگردان گیلانیِ اثر درخشان «شطرنج باد» (۱۳۵۵) است. بهگفتهی استاد مهرداد بهار، احتمالاً سده ربطی به ۱۰۰ ندارد (حتی واژهی سده در معنای قرن هم متأخر است) و سده گویا از ریشهی sand بهمعنای ظاهر شدن و آشکار شدن است.
@REsearchers
من این راه را تا پایان رفتهام؛ از میان آبش و در کرانهاش. حس غرق شدن در آن را درک کردهام. روییدن درختان و تناور گشتنشان را دیدهام و به آغوششان گرفتهام. دستههای چندهزارتایی پرندگان مهاجر را بر فراز درختان این راه دیدهام. صدایشان را به تماشا ایستادهام و رنگآمیزی آب با فضلههاشان را نگریستهام. از پل چوبیای که مردم روستا آن را با دستان و درختان خود ساختهاند گذر کردهام و گاهی فروشدن خورشید در پشت درختان را از روی پلْ به نگاهودرنگ چشیدهام. در این راه گم شدهام. پدر را گم کردهام. پدربزرگ را. مادر را. آنقدر این راه را رفتهام که به شالیزار رسیدهام و اِعجاب و راز و هجوم افسونش را به شگفتی و سختی و سِحر و شعرِ شالیزارها و بیشهزارها گره زدهام. من در اندرون و گوشهوکنار اینها رفتهام و رفتهام، و داستانی شدهام کمرنگ و بیجان و نزار و ناخواندنی؛ داستانی شدهام ناداستان. من حکایت خُرد و سخن نازکی بودم از گلستان پدربزرگم و شعرَکی بودم از بوستان مادرم و حرفَکی بودم از کتاب پدرم. افسوس که در جوانیام همهی اینها پیر شد. افسوس که در تنهایی و بهتنهایی باید به سوگ تمام این برگها بنشینم.
@REsearchers
«نُهاد ودیع حداد» زادهی ۳۰ آبان ۱۳۱۳ است و اینک ۸۹ سال دارد. نام همسرش «عاصی الرحبانی» بود. «زیاد» نام یکی از پسرانشان است. حوالی سال ۱۹۷۳ است. زیاد، ۱۷ سال دارد. او که پدری ادیب و مادری خواننده دارد، با موسیقی و شعر آمیخته بودهاست و در همین سالْ نخستین آهنگ جدی خودش را ساخته و به مادرِ هنرمندش که با نام هنری فَیروز میشناسیمش تقدیم میکند. این درحالی بود که پدرش عاصی در آن زمان در بیمارستان بستری بود. قرار بود که فیروز با همسرش نمایشنامهای، که نویسندهاش برادران الرحبانی بودند، را به صحنه برده و اجرا کنند و فیروز نقش اصلی آن را بهعهده داشت؛ اما عاصی بستری بود و حضور نداشت؛ درنتیجه منصور، برادر عاصی، شعری از زبان فیروز برای همسرش سرود و آهنگِ زیاد (برادرزادهاش) را بر روی آن گذاشت و با تنظیمی که میشنوید برای خواندنش به فیروز سپرد! در این اثر، فیروز از غیبتِ همسرش بر روی صحنه و در سالن برای مردم میگوید: مردم از من میپرسند تو کجایی؟ زیرا این نخستین بار است که ما باهم نیستیم! فیروز این ترانهی تمناوارانه (متن شعر و ترجمهی فارسی آن) را به زیبایی و در مقام «بیات» در ۱۹۷۳ اجرا میکند.
@REsearchers
من از میان کسانی که در اواسط دوران ناصرالدینشاه زاده شده و تا زمان محمدرضاشاه زنده بودهاند، روی چهار کَس تأکید ویژه دارم: محمدعلی فروغی، علامه قزوینی، سید حسن تقیزاده، ابراهیم پورداود. از این چهار تن، کمتر از همه دربارهی استاد تقیزاده، این سیاستمدار برجسته و دانشمند فروتن، نوشتهام. پیشتر در این یادداشت دربارهی استاد بزرگ زبانهای باستانی ایران، والتر برونو هنینگ (۴ شهریور ۱۲۸۷ ـ ۱۸ دی ۱۳۴۵) و نظرش دربارهی دکتر مجتبی مینوی نوشته بودم. استاد هنینگ دریای بیکران دانش بود و کوشش بسیاری برای فرهنگ ایران کرد. او مردی ریزاندام و گوژپشت بود و متأسفانه مرگش زودهنگام و ناباورانه و بهقول امروزیها «مفتی» بود و کارهای ناب و ناتمام مهمی (مانند فرهنگ ریشهشناختی زبان فارسی) در دست داشت که متأسفانه به انجام نرسید. استاد هنینگ حمایتهای علمی و سیاسی زیادی از سوی استاد تقیزاده داشت و اگر حمایتهای تقیزاده از او نبود، ایبسا ارجش کمتر درک میشد و برخی آثارش منتشر نمیشد. یادداشت بالا از دکتر قائممقامی، استاد برجستهی زبانهای باستانی دانشگاه تهران، دربارهی کتاب «نامههای هنینگ و تقیزاده» است.
@REsearchers