چراغ خانه اش خاموش و کوچه سوت و کور ، انگار
نمی خواند قدم های تو را ،چشمی که پشت پرده گریان است
تماشایی است حال تو ، پس از آن روزها ، حالا
همه سلول های تو به او خوکرده، گریان است
رضا مرداد
زمان
آن جا که تویی ، جاری است
اما چشم های من
از تپش های دنیای جاری بی بهره است
شب
آن جا که تویی
مهمان ماه است
این جا
ابرهای تمام عالم در دلم می گریند
رضا مرداد
مانده ام در حسرت جانی که لب هایت مگر
بی دریغ اما به مهر آوار سازد بر تنم
شکفت آفتاب و چناری شگفت ، در آغوش گنجشک ها جا گرفت
هیاهوی شمشادها تازه شد، تب تند خورشید بالا گرفت
نشاندند( کشیدند) سرتاسر باغ را ، گروه کر سار( ها/ در ) ساز نو
به هر شاخه ای قمری نورسی ، تر ِ بوسه از جفت زیبا گرفت
در اجماع سبزینه برگ ها ، صف شوخ پروانه جاری شده
اناری که خندید از دلخوشی ، هزار آرزو بیدها را گرفت
چه می خواند جوی جوان که درخت ، سراپا شکفتن شد و مست مست
به هر شاخه ای غنچه گوش را برای شنیدن مهیا گرفت
و بوی گس سایه را پس زده ، طلوع بلند سپیدار ها
جهان تشنهوار ِ طلوعی شگرف به دیوار باغ آینه تا گرفت
به زلف تر بید مجنون مست هزاران تمنا که آویخته
به سلول سلول خندان خاک همه دیده های تماشا گرفت
بهار است پیوسته آیین باغ علی رغم بدکینگیهای زاغ
درختی جوان با سلامی رشید میان درختان کمی جا گرفت
#غلامحسین_فارسی_
#رضا_امرداد
#یاسوج
۱۶ خرداد ۱۴۰۴
/channel/RezaFarsi
از بخت من است ، شوری دریاها
آمال من است ، دوری دریاها
نقاش اتود زده شکیبایی من
تا جلوه کند صبوری دریاها
۸خرداد ۱۴۰۳
غلامحسین فارسی
رضا امرداد
صبحمان زخمنشان و وسط روز هنوز
زخممان خنده کشیده است به لبهای خودش
برای بندر زخم - بندر عباس
اگر از ما بخواهند درباره مگس بیندیشیم یا حرف بزنیم، بی گمان چندش یا موزی ، مزاحم یا دردسر ، دم دست ترین تصوری است که از این موجود در ذهنمان خواهد جنبید.
اما اگر از سعدی که استاد سخن است بخواهیم که درباره مگس حرفی بزند و یا شعری گفته باشد، ببینید چه کرده است.
در یک غزل کاملا عاشقانه زمینی با مطلع :
« خفته خبر ندارد ، سر بر کنار جانان
کاین شب دراز باشد در چشم پاسبانان»
به دو بیت پایانی که می رسیم ، چه تصویری از کارکرد این واژه می سازد.
شکر فروش مصری حال مگس چه دانددر مصرع نخست به رابطه مگس با شکر فروشان مصر اشارتی دارد که در طبق هایی تکه های نیشکر را می گردانده اند و ناچار از ازدحام مگسها - زنبورها- در امان نبودهاند و البته به نکتهای ظریف و هنرمندانه و تصویری هم توجهمان داده است.
کاین دست شوق بر سر وان آستین فشانان
شاید که آستینت بر سر زنند سعدی
تا چون مگس نگردی گرد شکر دهانان
بریز پیک لبالب از آن عرق که رسیده
که دست بغض مخالف به مخزنش نرسیده
بگو که گوشه رنجَش تمرگ مرگ بگیرد
همو که چشم بخیلش از آفتاب رمیده
بگیر پیک نخستین بچرخ بین رفیقان
به خنده مزه بچرخان میان سفره که چیده
دو کاسه پسته خندان
ناتمام
در پیرهنان سبز رنگی، مستی
شوریده و شوخ و شاد و شنگی ، مستی
از صخره دمیده ای به شیرینی محض
بادام بن جوان به سنگی ، مستی
#غلامحسین_فارسی_
#رضا_مرداد
#ارسنجان_جمالآباد
چهاردهم فروردین ۱۴۰۴
/channel/RezaFarsi
اسفند که در دلش پریشانی داشت
و روح زمین که حس زندانی داشت
خندید شکوفه ها که بر شاخه نو
در خانه ما بهار مهمانی داشت
#غلامحسین_فارسی_
چهاردهم فروردین ۱۴۰۴
#ارسنجان_جمالآباد
/channel/RezaFarsi
از شاخه شب ، ستاره ها آویزان
آشوبۀ رقصپاره ها ، آویزان
تا چارۀ تیره پوشی شب بشود
بر سینۀ شب ، شراره ها آویزان
برای شب پر ستاره
عکس: پویان زارعزاده
#غلامحسین_فارسی_
#رضا_مرداد
دوازدهم فروردین ۱۴۰۴
/channel/RezaFarsi
با لب پیمانه باید بر لب شیرین او هم بوسه زد
تا که تاثیر شراب خلص خلار افزون تر شود
غلامحسین فارسی
از میان شاخه های بید مست
صبح فروردین که گنجشکان نو
با حیاط یادگاران کهن
شعر نو خوانند از دیوان نو
شاخه های بید در گیسوی خیس
از ترنم تاب در تن ریخته
آفتاب از شانه هاشان سر زده
بسته با سبزینه ها پیمان نو
جا به جا در سبزدشت آسمان
بازی شوخ کبوتر ریخته
سر به هم آورده جفت نوبری
گرم رویاهای بی پایان نو
هر که صبح از خنده خورشید جانش تازه شد
تا شب از شادی به هر سلول ، جانی تازه یافت
روز نو ، جان نو
پر از تیر باران اخمش که شد
تنم، چون قناری پر کنده ای
رها کرد زخم از دلم گل کند
پریشان تر از مرغ سرکنده ای
رضا مرداد
ای سرو بلند در شب روشن شهر
چون نقش امید رسته بر دامن شهر
در جمع چراغ ها که می خندیدند
رقصیده تنت به روی پیراهن شهر
رضا مرداد
۲۵ آبان ماه ۱۴۰۴
خانه ام چهارراه طوفان است
بی درختان قد بلند انگار
در دلاشوب مانده دیوارش
سقف ها بی حمایت دیوار
رضا مرداد
پر از لبخند رویا بود گنجشکی
که سرد ِ شب
برید از شاخۀ امّید، روحش را
زیبایی محض، حالخوبکن، عصر یک روز اردیبهشت ، خیابان علامه جعفری، سنت در کوچه ای که تن داده به آفتاب پسین گاهی، بین دو #کلاس_خصوصی ، خسته ای ، اما نخستین تصویر دست به جیب و گوشیات می کند.این بار با حوصله تر ، می ایستی ، خوووووب و دل سیر تماشاشان می کنی ، بعد ، کلیک ، و ثبتشان می کنی تا گردشی هم دوسوی خیابان داشته باشی و حال دلت هم خوب تر شود.
به آلبوم عکس های نوستالژیات می ماند که رنگشان را باخته اند و کهنه شده اند. آدم های قاب ها ، گاه به چشم هایت خیرهاند و با تو از خودشان می گویند و برخی هم فقط ایستاده اند تا عکاس/ نقاش ثبتشان کند و برخی حتا همین را هم از تو دریغ می کنند و سرشان به کارشان گرم است.زیباترین زیاد بود ، اما برای تو مرد آرایشگر - ما به او سلمانی می گفتیم - لذت آفرین تر بود و به کودکی ات برد که «قهرمان» ، پیرمرد دهتان « #بادکی_مرودشت » همه و تو را روی یک پیت حلبی کج و کوله ای می نشاند و لنگی قرمز چرکمرد به پشت سرت و روی گردنت گره می زد و با ماشین سرتراشی دستی « تلق و تلق» موهای پسران همسن و سالت را کوتاه و بلند - نمره صفر و گاه دو - می زد و چه تکه موهایی که از تو در دندانه های ماشین استیل سرتراشی گیر می کرد و قهرمان با انگشت های بلند و کشیده و چرک و چروکش زور می آورد و ماشین را با دسته مو بالا می آورد و تو مگر جرات و حق داشتی حرفی بزنی یا گریه کنی؟!
حالا این عکس ها تو را به دیدن و شنیدن قصه هاشان خوانده بودند.
پ.ن : هنرمند/ها را نمی شناسی و دریغ که چرا چنین است.
#اصفهان_گردی #نقاشی #شهر #سنت #اصفهان_زیبا #عکس #ایران_را_بگردیم #ایران_را_دوست_دارم #گنبدهای_فیروزه_ای
#شیرازی #مرودشت #اللهآباد_ #اقلید #اصفهانی #بهارستان
آمد سر شب نشست ، پیکی در دست
« آمد سر شب به خانه ، پیکی در دست»
بر میز گذاشت بطری و چشمش مست
تا گرم گرفت و گفت و گومان گل کرد
آواز « مرا ببوس * » با ما پیوست
* #مرا_ببوس ، #حسن_گل_نراقی
#غلامحسین_فارسی_
#رضا_امرداد
بیست و پنجم اردیبهشتماه ۱۴۰۴
/channel/RezaFarsi
یله بر نسیم خنک صبح اردیبهشت ، بر مسیر رفتار گله های هر روزه و صدای گنجشک ها و سارها و سگهای بامداد در گوشت.میزبان بادها و یادها، خشت خشت خاطره های خسته و خنده های روشن کودکان ، نشسته ای به تماشای تازه ترین خورشید و گندمهای نوبر و نورس که قد می کشند از سینه زایای خاک.
زنی تنها ، هر صبح کلید کلامش را به گوش تو می خواند
آمده بود از سحر ،گرم سخن فاخته پشت به دیوار شب
زمزمه های خوشش راه گریز نویی از دل آوار شب
چله رها کرده و تا دل روز آمده بال به بال امید
خنده رهاورد او از سفر روشنش ازوطن تار شب
دعوتی عام را ریخته در شعر تر بر سر گل های نو
تا بتکاند درخت از تن خود غصه کهنه آزار شب
پنجره در رقص خود در کمر پرده دست برده به شوریدگی
باد به مهمانی روز فرود آمده یکسره در کار شب
چهره نو ساخته طرح نو انگیخته پیرهن تازه را
بر قد و بالای خود دوخته سرو بلند بی اثر تار شب
کوچه که بیدار شد خنده فراوان شد و پنجره ها واشدند
چلچله های جوان رقص نویی ساخته در پی انکار شب
شعر تر شادی از حنجره سارها ریخت به روح درخت
نوبر نور است گل خنده فراوان شده بر تن بیمار شب
پنجه بیفشان و باز از سر شادی بخوان هرچه غزل ساختی
شاعر اگر صبح را ریخته ای در سخن بشکن بازار شب
#غلامحسین_فارسی_
#رضا_امرداد
#بهارستان_
بیست و سوم فروردین ۱۴۰۴
/channel/RezaFarsi
احوال جهان بی سرانجامم تلخ
تقدیر نوشته جمله فرجامم تلخ
نه گوش شفیق تا به دردم برسد
بی شربت آرزو شده کامم تلخ
#غلامحسین_فارسی_
#رضا_مرداد
#ارسنجان_جمالآباد
/channel/RezaFarsi
بر سینه سخت صخره ها می رقصید
بی دلهره ای ، خوش و رها می رقصید
بادام بن * صبوردر نیمۀ روز
در آینۀ نگاه ما می رقصید
#غلامحسین_فارسی_
#رضا_مرداد
#ارسنجان_جمالآباد
/channel/RezaFarsi
*بادام وحشی در تصویر در گویش محلی مرودشت و ارسنحان «مَجَک = majak» خوانده می شود که در آغاز بهار شکوفه می کند و در اواخر بهار بادام ها می رسند.
سهمم از مخمل موهای تو ، شب .
از غزل های لبت ، سرخ انار
از بناگوش حریرت ، مهتاب ،
خندهات زمزمۀ نوبر سار
جا گرفته است به پیراهن تو ،
خنده مست دو شاماهی شنگ
در گلوبند تو رازی است شگرف،
آفتاب است گلویت انگار
کوه نور است ، درخشان، چشمت.
ذوق میبارد از ابروی تو ، ناب
بی نیاز است لبت از هر رنگ ،
لاله آموخته از تو رفتار
آبنوش از لب تو شاخۀ توت ،
شوق باران بهار ، ابروهات
گرم ِ مرداد ِ نفس های تو ، ترد
زندگی وام گرفت از تو ، بهار
بکر ِ آغاز غزل های منی ،
سرخسیماتر از آیینۀ روز
آفتاب از تن تو می شرمد ،
ماه ، آیینه نهد بر دیدار
پَرسه ریزان کبوتر ها را ،
بال در بال ِ گریبان داری
این همه بکر ِ تنت را یکدم
به سر انگشت تمنا بسپار
تازه و تند ِ شراب است ، تنت
شکر ِ نوبر ِ ناب است ، تنت
زندگی بخشی آب است ، تنت
این همه نقش درآورده به کار
#غلامحسین_فارسی_
#رضا_مرداد
#ارسنجان_جمالآباد
سیزدهم فروردین ۱۴۰۴
/channel/RezaFarsi
بر باغ های مانده در پاییز رحمی ،
ای بادهای خفته در تقدیر طوفان
ابری نمی گرید در این بیخندهصحرا ،
برگی نمی خندد در این نازابیابان
طرحی نمیخیزد در این بیراهه گنگ ،
تا خرده رقصی بر تن عابر بریزد
نا، خو گرفته با تن دیوار دیرین،
در حسرت تردینۀ پیغام باران
جویی نمیجوشد به جان تشنهٔ خاک ،
حتا نسیمی برگ ها را بو نکرده است
در ریشه های بیقرار بید مجنون ،
دیگر نمیرقصد تمنای بهاران
بی سایه افتاده درخت توت کوچه ،
بی بهره از گستاخی دست تمنا
بر شاخه های خشک، سرگردان، نشسته گنجشک غمگینی به اندوه فراوان
بی نغمه های نوبری که پا بگیرد،
در ملتقای خاک با جاری ِ خورشید
بوی بلوغ از شاخه های تازه گویا ،
کوچیده از ذهن پریشان درختان
حتا نمی خندد دری از شوق دیدار ،
زنگ سلامی در صدای کوچه ها نیست
بهت از تن دیوار های سرد ریزان ،
آجر به آجر ، کوچه ، سرگردان، پریشان
بی گرمی شیرین پرواز پرستو ،
مانده چراغ آرزوهامان به پستو
ای کاش بادی ، مهربانانه برقصد
ابری به جوش آید ، ببارد ، تازه ، خندان
#غلامحسین_فارسی_
#رضا_مرداد
#ارسنجان_جمالآباد
دوازدهم فروردین ۱۴۰۴
/channel/RezaFarsi
در عبور نرم باد صبحدم
پرده می رقصد به قاب پنجره
و اتاق از بامداد آماده است
...و دستی نیست تا طرحی شگفت و تازه گرداند
به اعجازی بکوشد تا نهال نور بنشاند
کویر بهت بی انجام خاموش سترون را
به پیغامی برانگیزد، به لبخندی برویاند
هوای تازه ای کو تا گلوی قمریان را مست/خیس
از آواز اساطیر/مزامیر سپیداران بجوشانید
به گوش/چشم اضطراب شهر سرگردان ، پیامی /دهانی نیست
که تسکینی به تردید خیابان ها بپوشاند
نه سروی تا برآراید به قامت قاب دیدن را
و قمری های آوا را به مهمانی فراخواند
چه ناهنجار فروردین و بی رونق بهارانی
به استقبال گل ها پا و دست و سر بیفشاند
چراغی نیست تا راهی به رویا واکند گاهی
دلی هم بر نمی جوشد که راه صبح را داند
هشت فروردین ۱۴۰۴
#مرودشت
#خانه_پدری
#غلامحسین_فارسی
#رضا_مرداد
/channel/RezaFarsi
از این محنت سرای بسته بی روزن تیره
برونرفتی نمی بینم که خورشیدی برقصانند
بداهه