rezafarsi | Unsorted

Telegram-канал rezafarsi - سخنی که با تودارم

146

Subscribe to a channel

سخنی که با تودارم

با ما چه کرده‌اید که سرو و صنوبری
در باغ قد نمی کشند به نیلوفری

آه

Читать полностью…

سخنی که با تودارم

بوی گس تلخ برگ های پاییز
از جان درخت های خسته برخاست
خورشید نزار ظهر جمعه گویی
از سینه شهر زندگی را می کاست

بداهه

Читать полностью…

سخنی که با تودارم

جری‌تر اگر می شود مرگ، باز
دل از زندگی پر، نفس می کشم




بداهه

Читать полностью…

سخنی که با تودارم

خانه ام چارراه طوفان است
با درختان قد بلند اما
دل به پایان باد باید بست
این شب سرد صبح خواهد داشت


رضا امرداد

Читать полностью…

سخنی که با تودارم

کسی همین حوالی
هوای خیابان ها را داشته باشد
هوای او که نشسته و به سرد دیماه بی اعتناست
و زل زده به چشم هایی که هراس در آن ها
سرگردان است
و خشم را در چشم او به تماشا ایستاده اند
که بر آنها خواهد بارید
و فرامی خواندشان به دست آخر بازی
حکم
از لب های او جاری خواهد شد
او سربازی است که سر نخواهد باخت
تا هیمنه بیداد را بر باد بدهد
درخت ها
عریان اگر،
و آسفالت ، سرد ، حتا
و خط‌کشی خیابان
- تخت و بی بُعد-
و آسمان ، با پوستین تیره سترونش
به تماشا ایستاده اند
و او
آسوده ،
در میانه نشسته است و
به روز بی ابری می اندیشد
که از پنجره های باز فردا
خانه ها را
دل ها را
و کلمات را
به زندگی فراخواهد خواند

Читать полностью…

سخنی که با تودارم

مغموم
در چشم های آسمانی ات
نه
چشم های دریایی ات
همیشه
اندوهی سرگردان بود
در چشمخانه نگرانت
دلواپس مادر- ایران- بودی
و تا از هم نپاشد
خواندی
نوشتی
ساختی
و گفتی
که « دریغ است ایران که ویران شود»
حالا
کلاغ ها
بر کاج های خیابان هایمان
سیطره ای سرد گسترده اند


برای #بهرام_بیضایی

Читать полностью…

سخنی که با تودارم

پریشانی که ذاتی نیست ، می فهمند شاعرها
که دنیاشان پریشان است گاهی با نگاهی نو

کلام نوبری، گاهی، اگر از دوستی دیرین
بجوشد راه خواهد برد شاعر را به راهی نو

بداهه
غلامحسین فارسی
رضا امرداد

Читать полностью…

سخنی که با تودارم

به همزبانان خودم که شیرینی ترکی/تورکی را می فهمند.
۱- دوران دبیرستان ، تابستان ها که شاگرد دایی ام بودم، در خستگی هایشان یک بیت نخست را به آواز می خواندند.
۲- شیرین است این شعر ، چه که شعر ترکی گویی ترکیب/ترجیع بند است و قافیه های درونی در ذات و از لوازم شعر ترکی است ( در شعر میرزا ماذون می توانیم دید).
۳- راوی شعر ، باید و بهتر است ، لحن و ساختار شعر را خوب هضم کرده باشد و بداند و بفهمد و به کار ببرد ، چونان که این خانم فهمیده و دانسته و به کار برده.
۴- آن پیانوی پایانی ، برای شنوندگان ترک زبان ، آشنا و ساکن جانشان است.
۵- برف را هم اضافه کنید به لذت چشم و دیده هاتان.
بس ...

Читать полностью…

سخنی که با تودارم

به تماشای رقص نجیب تو
بر شیشه های مات ماشین
چراغ ها ، صف بسته اند
و تو
بی شتاب
به گونه های گرد گرفته درخت ها
دامن می تکانی
تا
نفس تازه کنند
و بید ها
زلف هاشان را بشویند
و گس گیس هاشان
پاییز را به تماشای جناب تو بکشاند
در گذرگاه یادهای دیر و دور کوچه های شهر
نامت را
کودکان
زمزمه می کنند.
به پنجره ها سپرده ام
در پیشگاه تو
پرده ها را کنار بزنند
بغل کنند تو را
بی هوا و هراس.
برقص
در میانه بی دلی های زمین
و بی رنگی روزها
که جان جهان روشن شود
برقص
باران!


۲۶ آذر ۱۴۰۴
#رضا_امرداد
#غلامحسین_فارسی_


/channel/RezaFarsi

Читать полностью…

سخنی که با تودارم

باران که گرفت در درختان شوری
افتاد و نواخت نت به نت سنتوری
آواز زنی شکفت در پنجره ای
تا دور شود از

Читать полностью…

سخنی که با تودارم

ببین ابرها را که در آسمان
چگونه بغل‌پوش هم مانده اند
و مشتاق چون خواهران غریب
به گرمی در آغوش هم مانده اند

رضا مرداد

Читать полностью…

سخنی که با تودارم

شاخه ها در انتظار بارشند
ابرها نازا‌تر از پیرار و پار
آسمان ،خسته ، زمین، افسرده است
ای هوای خشک !دست از ما بدار


رضا مرداد

Читать полностью…

سخنی که با تودارم

عطرت از خورشید می بارد که گل ها این چنین
در حضور روشنت پیراهن از تن کنده‌اند


رضا مرداد

Читать полностью…

سخنی که با تودارم

نازک‌بدن تو را به سرما کی برد
پیراهن رنج بر تنت کی آورد
نفرین به هر آن که از سر بی دردی


رضا مرداد

Читать полностью…

سخنی که با تودارم

صبح سوم آذر، حالا ، پس از ۲۷ سال ، هنوز ، تلخی گزنده ای در گلوی من است که ناگهان تیر می کشد.می گویم اگر بود ، حالا پیرمردی بود با روی و موی سپید و ۸۷ ساله و نشسته در خانه ، چشم به راه دختران و پسران و عروس ها و دامادها و نوه ها و تنها نتیجه اش، که گاه گاه به تماشاشان بنشیند .
دریغ که همه این آرزوها پیش از ۶۰ سالگی اش ایستاد و او رخت برگرداند و آرام به سفری بی بازگشت رفت.
آه از آن رفتگان بی برگشت.

#پدر

Читать полностью…

سخنی که با تودارم

در شامۀ شهر بوی تلخ مرگ است
جولان سیاه مرگ وا کرده دست
نگذار نهال شادی ات خم بشود

Читать полностью…

سخنی که با تودارم

شاخه هامان را اگر خورشید باور کرده بود
ما به بی داد زمستان در جوانه می شدیم


بداهه

Читать полностью…

سخنی که با تودارم

سخنی که با تودارم:
مغموم
در چشم های آسمانی ات
نه
چشم های دریایی ات
همیشه
اندوهی سرگردان بود
در چشمخانه نگرانت
دلواپس مادر- ایران- بودی
و تا از هم نپاشد
خواندی
نوشتی
ساختی
و گفتی
که « دریغ است ایران که ویران شود»
حالا
کلاغ ها
بر کاج های خیابان هایمان
سیطره ای سرد گسترده اند
***

گم‌باد نام نان‌ به نرخ روز خوران
که بی تو
در پهنه این آب و خاک
تو را
و
بلند ‍ٍ اندیشه هایت را
تاب نیاوردند
و ناچار ت کردند
از وطن
که تو سزاوارترش بودی
دل - نه- تن ببری
و در بیگانه‌جای ، جای بگیری


برای #بهرام_بیضایی

هفتم دیماه ۱۴۰۴
#غلامحسین_فارسی
#رضا_امرداد
/channel/RezaFarsi

Читать полностью…

سخنی که با تودارم

وطن بال شکسته ، چشم گریان
وطن خونین دلی سر در گریبان
وطن باغ گرفتار زمستان
وطن فریادهامان در خیابان

Читать полностью…

سخنی که با تودارم

گم‌باد نام نان‌ به نرخ روز خوران
که بی تو
در پهنه این آب و خاک
تو را
و
بلند ‍ٍ اندیشه هایت را
تاب نیاوردند
و ناچار ت کردند
از وطن
که تو سزاوارترش بودی
دل - نه- تن ببری
و در بیگانه‌جای ، جای بگیری


برای #بهرام_بیضایی

هفتم دیماه ۱۴۰۴
#غلامحسین_فارسی
#رضا_امرداد
/channel/RezaFarsi

Читать полностью…

سخنی که با تودارم

تا به شب نشسته ایم؛ سرد و خسته و رها شده
با تمام زخم های لاعلاج آشنا شده
نیست دست دوستی که گرم و مهربان و بی دریغ
از دری بیاید و خبر بیاورد که صبح ٍ روشنا شده


خام‌سرود

Читать полностью…

سخنی که با تودارم

چندان نشسته برف به موهای این درخت
انگار زال زر نشسته روبه روی من



بداهه

Читать полностью…

سخنی که با تودارم

خوشا برف ِ آذر که شب ، مهربان
در آغوش گرمش گرفته درخت
درآورده پیراهن کهنه را
درخت و به تن کرده پاکیزه رخت
سر شاخه ها را به انگشت مهر
یکایک تکاند از غم کهنه‌شان

Читать полностью…

سخنی که با تودارم

باران که خواند شعر تازه اش را
درخت ها
علف ها
برگ های پاییزی
تن سپرده بودند
به شیرینی زلال آسمان صبح
و خورشید
صمیمی و گرم
به تماشای بازی زاغی ها
بر شاخه های نیم‌لخت کاج ها و صنوبر ها
ایستاده است.
و چای
سرخ و داغ
بخار می پراکند
و گس
به دندان و لب ها می رقصد

آدینه
۲۱ آذر ۱۴۰۴

رضا مرداد

Читать полностью…

سخنی که با تودارم

خزان در باغ تا گسترد فرشش را
بساط برگ باران را فراهم کرد

رضا امرداد

Читать полностью…

سخنی که با تودارم

درختم که بی بار و بر مانده ام
میان سکوت خبر مانده ام
به باران امیدی ندارم ولی
سر راه تیغ و تبر مانده ام

رضا مرداد

Читать полностью…

سخنی که با تودارم

چرا موسیقی مقامی/محلی - لری، گیلکی، بلوچی، کردی، عربی،بندری، خراسانی، بیرجندی و ترکی « چه آذری و چه قشقایی» ، جانت و روانت را به آتش می کشند؟
این چه رقصی است هر پرده اش و هر تکانش تو را به خون و اشک می کشد تا بشنوی و بگریی و گاه در ناکجای روانت ذوق تلخی بجوشد و بند بند دلت بلرزد و بتکاندت و بسازدت که سبکت کند؟
به واژه های این شعر بیشتر بیندیشید و درنگ کنید و آنگاه به بالا و پایین رفتن صدای خواننده و وصل و فصل هایش بنگرید تا آتش را به روحتان بپذیرید.


رضا مرداد

Читать полностью…

سخنی که با تودارم

من تک درخت بی بر باغم که دیگر ، پاییز در پرونده اش جا داده اسمم را


رضا مرداد

Читать полностью…

سخنی که با تودارم

بعد از من چه می ماند؟
واژه هایی که نگفته ام
شعرهایی که نخوانده ام
آوازهایی که نشنیده ام
پرنده هایی که ندیده ام
راه هایی که نرفته ام
رنگ هایی که نبوییده ام
فصل هایی که نچشیده‌ام
کوچه هایی که قدم نزده ام
و زخم ها
زخم هایی که رو نکرده ام
که بر سلول سلولم پرورده‌ام
که لحظه لحظه زیسته امشان
که در من قد کشیده اند
که آشنای روزها و شب های منند
به یادگار
به تو می سپارم
به هر کوچه
به هر فصل
به هر رنگ
به هر راه
به هر پرنده
به هر آواز
به هر شعر
به هر واژه
رسیدی
سهمشان را از زخم های من بده

رضا مرداد

Читать полностью…

سخنی که با تودارم

بر ما که بریده ایم از جان رحمی
هم دست کشیده ایم از ایمان رحمی
ای ابر سترونی که می رقصی تلخ
بر پیکرتشنۀ درختان رحمی

رضا مرداد

Читать полностью…
Subscribe to a channel