ـ آهنگ و شعر بسیار زیبا و ویدیوی و گل و کیک این ویدیو ، کار دختر قشنگم #شیما است.
Читать полностью…
برای #پل_خواجو
۱-چه می بری با خود
چنین شتابناک
و خشمگین و خنک؟
کدام چشم ، به راه داری؟
درنگی
مرا
که دیری است در کناره مانده ام
ببین
سنگم
سیاه بخت سخت
در صدای تو خاموش
۲-
این جا
به تماشای ترانه های شبانه ات
گوش خوابانده ام
دم گرفته بودند
طاق ها و تب تند لب ها
و زنی که می خواند:
« شب به گلستان
تنها
منتظرت بودم»
۳- به قاب مشاهده
تمام شب
نیم طاق پل را
و ماه
در گوشه هلال
به تماشای شعر شبانه رود ایستاده است
برای پل #خواجو
#غلامحسین_فارسی
#رضا_امرداد
چهارشنبه ۱۴ امرداد ۱۴۰۵
/channel/RezaFarsi
خسته بودید، هم تو هم زنت. یک هفته تمام به تصحیح برگه های امتحانی گذرانده بودی.زنت هم که همیشه در خانه است و «بشور و بپز و بذار و بردار » و به گرفتار دغدغه های خودش. - نظم و ترتیب و تمیزی خانه - . از نشست شعری انجمنت بیرون که زدید، به جای مسیر خانه ، هزار جریب را پیش گرفتی ، زنت متعجب پرسید :« کجا می ری؟» و تو گفتی :« کجا بریم؟» و رفتی تا رسیدی به « مرداویج» ، کج کردی به مرداویج و فرابیورگ و سجاد و بعد هم فیض و رسیدید به فلکه فیض. می دانستی جلوتر و نزدیک پل خواجو، با توجه به آخر هفته جای پارک پیدا نمی کنی، ماشین را جلوی « پزشکی قانونی » گذاشتی و در پیاده رو جنوبی فلکه فیض، از میان بوی گوشت و پیتزا و افشانه های آب و دعوت ساندویچی ها و مشتری های خوشخور و عطر تنها کله پزی نه چندان تمیز میدان، دست در دست زنت به سمت پل خواجو رفتید.
تلفن زنگ خورد. همسایه ات بود که بار برده بود شهر تو و می خواست مسیر را بپرسد.در پیاده روی جلوی ساختمان بانک ملی ، در پناه ردیف پرچم کشور ، دو دسته چهارتایی ، به خوشی ، روی پتوهای پشمی و زیر انداز هایشان و در هیاهوی باندها و بلندگوهای معمول این شب ها و نعره ها و فریاد هایشان، به ورق بازی سرگرم بودند. ویرت گرفت و به یکی از گروه ها گفتی :« دمتون گرم، کار درست ، کار شماس» دعوتت کردند که بنشینی. خندیدی و رد شدید.
پل شلوغ بود.اولین دهنه پل، صدای آواز بود. دستش را گرفتی و رفتید ایستادید و ترانه هایشان را گوش کردید و با جمع ، دست زدید و عکس و فیلم هم گرفتید.صداهایشان خوب بود و ترانه ها هم ، یکیشان شعر حافظ را می خواند و خوب هم می خواند « سحرگه رهروی در سرزمینی، چنین گفت این معما با قرینی/ که ای صوفی شراب آنگه شود صاف، که در شیشه برآرد اربعینی» و چه درست هم « برآرد» را خواند ، برخلاف بسیاری از اهل ادبیات که « بماند» می دانند و می خوانند.
به پله های سنگاب پل رفتید و جا بود و در پله سوم کنار هم نشستید. آب ، در تاریکی شب زنده رود ، به شتاب جاری بود.زنت فیلم می گرفت و ترانه « تو ای پری کجایی» را زمزمه می کرد و از تو هم خواست که بخوانی. متن کاملش را به یاد نداشتی، -حالا هم نداری - از نت کمک گرفتی و روی ویدیویی که او می گرفت ، ترانه را با آرامی و صدایی کم خواندی و او ضبط کرد.شعر ناتمامی را آغاز کردی کامل نشد. بلند شدید و در سایه روشن پل و رودخانه و زردی چراغ های دهانه ها به آن سوی آب رفتید. خانم و آقایی ، سمبوسه می فروختند. وسوسه شدی و به زنت گفتی که :« بخریم بخوریم»
ـ بریم و برگردیم؟
راه را ادامه دادید. صدای موسیقی از هر گوشه و کنار. و سایه روشن درخت ها و چمن ها به گوش می رسید، محلی و سنتی و رپ و پاپ.زنی جوان بر بلندای چمن نشسته بود و دست و بازو می تکاند و ترانه لری را همراهی می کرد. نزدیک رفتی و گفتی :« دم شما گرم و دلتون خوش و تنتون درست، مردم شمایین نه اونا- اشاره کردی به گوشه میدان خواجو و باندها و بلندگوهایشان- . مرد « بفرما » زد و خندید و تو هم خندیدی.
زن گفت:« واقعا مردم شادن، ببین برای همین آبه خب» و تو گفتی :« البته که شادی حق مردمه و این ها - خودش می دانست منظورت کی ها هستند- ازشون دریغ کردن.»
کودکی - پسر - بر سنگفرش کنار زنده رود ، سر و دست و کمر می تواند، از ذوق ، آرام کنار گوشش ، بشکن نرمی زدی ، مادرش خندید و کودک به خنده مادر برگشت و شما را که دید ، ایستاد و نرقصید. به راه ادامه دادید. همه جا بوی ذغال و تنباکو و قلیان میوه ای و گاهی عطر جوجه کباب بود. گوشه گوشه خانواده های پر و کم جمعیت ، بر فرش ها و زیرانداز هایشان شام و چای می خوردند و قلیان و سیگار می کشیدند. بر کناره آب، چهار پنج پسر جوان نشسته بودند. یکیشان لبه سنگفرش، قلیانی را آب میکرد، کوزه شیشه ای قلیانش را دیدی، خم شدی؛« پس عکس روی قلیونت کو؟»
-عکس؟
-آره دیگه، عکس شاه، اما نه ناصرالدین شاه ها!
ـ آهاااااا
ـ ولی شااااااااه باشه ها ، سااااااعت
خندیدید.بفرما زدند که « قلیان» بکشی. برگشتی و گفتی« درود ، نه» و راه افتادید. هم تو و هم زنت شنیدید که یکی از پسرها « فارسی» گفت و باز هم شنیدید که « معلم من بوده» ، برگشتید، او که گویا اسم تو را گفته بوده، رو به روست گفت« آقا شما معلم من بودیم؟»
ـ کجا، کدوم مدرسه؟
ـ کمیل، امیرحمزه.
فشار آوردی که تو کمیل مدرسه ای هیچ وقت درس ندادی، چرا او با قطعیت گفت؟
ـ من مدرسه کمیل نبودم هیچوقت، شاید جای دیگه شاگردم بودی؟
ـ آها، سرو درس دادین آقا؟
ـ آهان دیدی، دوره آقای عسکری نژاد بودی یا آقای نجفی؟
ـ آقای عسکری نژاد .
ابرها
آتش گرفتهاند، انگار
و آسمان
پیراهن آبی اش را
به باد داده است.
ابرها
گر گرفته اند
گله به گله
تماشا نکن
« احساس سوختن ، به تماشا نمی شود».
به خانه برگشتید
و جای خالی خنده های یکی
در گستره اتاقتان
چشم گذاشته است
که صبح
با آوازهای تلخ رشته های به هم تنیده بی تفاوتی
بالا رفت/ ماند
و دست هایش
مهربان
مچ در مچ
هوای هم را داشتند
مباد
در بی هوایی عرصه آسمان
کم بیاورند
و نرمه نسیم میدانگاه
موهای جوانش را به بازی دعوت می کرد
شب رنگ می باخت که او می خندید
و چشم هایی
آن پایین
خفه مانده بودند
و بر لب های گزیده
لرز ناشکیبی
خون نقش می کرد
او که رقصید
درخت ها
ریتمش را آموختند و به خاطر سپردند
در راه که می آمدید
بر صحنه پیاده رو ها
چنارها و بیدها
در منظر عاشقان نمی رقصیدند؟
۱۴۰۵/۰۵/۰۶
اصفهان
#غلامحسین_فارسی
#رضا_امرداد
دریا به پیشباز تو می آید
به خنکای پسین
به سینه می کشدت
به سایهآفتاب
و شرابه های شُره بر ساحلش
سرودهایت را از بلندای لتهدرهایت
پیشکش ببر
صدف ها ، گوش به ترنگ ترانه هایت دارند
برای #بوشهر
چهره را صیقلی از آتش می ساخته ای
صائب خوانی در انجمن ادبی ققنوس
دهم تیرماه ۱۴۰۵
خوانش شعر « آه» در انجمن ادبی ققنوس
دهم تیرماه ۱۴۰۵
این نقد« هوشواره» - هوش مصنوعی -بر اساس نظریه « شعر حجم» بر شعر من است
Читать полностью…
پایانبندی مؤثر اما تا حدی قابل پیشبینی
در مجموع، اگر با معیارهای مطرحشده در آیینهپردازان بسنجیم، این شعر بیش از آنکه متکی به بیان مستقیم باشد، بر معماری تصویر استوار است و در خلق فضای خفقان، سکون و مرگ تدریجی زیست شهری موفق عمل میکند؛ هرچند برای رسیدن به مرتبهای بالاتر، به تنوع بیشتر در حرکت عاطفی و پرهیز از انباشت تصاویر همخانواده نیاز دارد.
زردم
رنجور
رمقی نمانده در پیکرم
به خواب خنک شب محتاجم
در پناه بلندای درخت ها
که گرم پسینی بی رمق را بر می تابند
زانو میزنم
بی نگاه گذرندگان شتابان خیابان
سیمرغ اعجاز
بگردان پیک پی در پی ، از آن شهد و شکر ، انگور
که می رقصد به بطری ها ، چنین بی پا و سر انگور
فراخوان داده تاکستان به مشتاقان نویدی نو
که از پرده برآورده است دست پر هنر انگور
زلال روح انگور است - این آتش نهاد ، انگار
سیاوش وار از آتش برون آورده پر ، انگور
پزشک کاردان پنجه زرینی که می داند
علاج دردهامان را به طرز معتبر ، انگور
شتاب مرگ در دست کسی آرام خواهد یافت
اگر در راه بشناسد رفیق و همسفر انگور
همان سیمرغ اعجاز است و بگشاید همه درها
به رستم در گرفتاری اگر بخشیده پر ، انگور
اگر ضحاک در دست فریدون بسته می ماند
به پتک کاوه بخشیده چنین تا کر و فر انگور
شب سرد زمستان را چنین گرم و گواراتر
بشارت باد ، زاییده عروس پر هنر ،انگور
اگر چه تیره و تلخ است کام جمع می خواران
طلوعی تازه خواهد کرد خورشید سحر - انگور-
ردیف ها را اگر « انگور» بخوانیم ، محکم تر و بهتر است، گویا.
و سپاس از جناب #محمد_ربیعی
و استاد #محمد_مستقیمی_#راهی
#غلامحسین_فارسی
#رضا_امرداد
هشتم #خرداد_ ۱۴۰۵
/channel/RezaFarsi
#علی_خدایی برای #اصفهانیها - دستکم- چهره ای شناخته شده است.او داستاننویس است و قلمش پسندیده است .شاید برای کسانی که مثل من عادت به کوچه کردی و خاطره سازی دارند و نوستالژی/ دریغیاد، حالشان را خوب می کند، #آدمهای_چهارباغ ٍ علی خدایی ، نسخه دلخواهی است.بخوانی و بروی و بگردی و جاها و آدم ها و ساختمان ها را یکی یکی بجوری - اصفهانی نوشتم- و بنشینی به آدم ها و صداها و لهجه ها و خنده ها و اشکها و رفت و آمدهاشان خیره شوی، یا رنگ و آهنگ و صدای ساختمان ها، کوچه ها ، درخت ها ، هتل ها و سینما و تماشاخانه های اصفهان را یک به یک زنده کنی و با آن ها زندگی کنی.
امروز کتاب دوم - البته برای من، دوم - علی خدایی #شب_بگردیم را تمام کردم.جز سه داستان آخر مجموعه« دیوار کوتاه، سینوزیت، کفاشی خوش قدم» ، نتوانستم به دیگر داستان ها نزدیک بشوم.علی خدایی ، رفته سراغ شیوه #جریان_سیال_ذهن و من نتوانستم راحت با آن ها کنار بیایم. اما در همان ها هم ، خدایی کوشیده است « گشتنها»یش را بنویسد و خاطره سازی کند.از میدان #نقشجهان و #رودخانه و #چهارباغ بگوید.
از علی خدایی بخوانیم.
#رضا_امرداد
به گنجشک ها چه می توان گفت
از صبح بی تپش خانه
وقتی بی قرار
بر لبه سفال گلدان کاکتوس های جوان نشسته اند ، به دلبری
و جیک جیک های روشنشان را
رها کرده اند
در خنکای پنجشنبهصبح هفتم اسفند
گویی به شور آمدهاند
که بخوانند
ترانه های تازه
با نتهای بکری که نک می زنند از حنجره هاشان
بی که بدانند
گوش هایی ،
این سوی شیشه بلند تراس
فرو رفته در مبل قدیمی قهوهای
دلی برای لرزیدن
و گوشی برای شنیدن ندارد
گنجشک ها
چرا باید بدانند
صبح پنجشنبه باشد
یا نباشد
خنکای اسفند
بپاشد بر آجرها یا نپاشد
اینجا
بر فرش تیره تنهای کف هال
هیچ رنگ روشن
رنگ گرمی
نمانده است که
آوازی را بنوشد
بداهه
#غلامحسین_فارسی
#رضا_امرداد
[2/17, 9:47 PM] Mostaghimi Adab: این شعر کوتاه و تصویری است و بر محور «فراموششدن» و «خشکیدن امیدِ انتظار» میچرخد. نقد را در چند لایه میآورم:
---
✅ نقاط قوت
۱️⃣ تصویر مرکزی موفق
هستهی تصویری شعر خوب انتخاب شده: «پرندهها / بازگشت بهار / تالاب / فرود آمدن»
این زنجیره تصویری طبیعی و قابل لمس است. مخاطب سریع وارد فضا میشود. پیوندِ خشک شدن تالاب با فراموش شدن «ما» استعارهای روشن و مؤثر است:
وقتی بستر نباشد، بازگشتی هم در کار نیست.
---
۲️⃣ حرکت تدریجی معنا
شعر از یک گزاره کلی شروع میشود:
> ما را / پرندهها هم فراموش میکنند
بعد دلیل میآورد (خشک شدن تالاب)،
و در پایان به نتیجه عاطفی میرسد:
> چشمهایی / به راهشان سفید شدهاند
این ساختار علّی–حسی درست و قابل دفاع است.
---
۳️⃣ پایانبندی ضربهدار
عبارت:
> از این بالاتر، نفرین!
پایان را ناگهانی و عاطفی میکند. لحن از روایت تصویری به داوری احساسی جهش میکند — این میتواند برای بعضی مخاطبان اثرگذار باشد.
---
⚠️ نکات قابل بهبود
۱️⃣ زبان در چند جا نثرِ شکسته است، نه شعر
برخی سطرها بیشتر توضیح میدهند تا تصویر بسازند:
> وقتی
در بازگشت بهارهاشان
تالابی نمانده باشد که فرود بیایند
اینجا زبان گزارشی است. میشود فشردهتر و تصویریتر شود. مثلاً بهجای «که فرود بیایند» میتوان کنش را مستقیم نشان داد.
---
۲️⃣ «بی که به یاد بیاورند» از نظر موسیقی و نحو کمی سست است
ترکیب گوشنواز نیست و مکث نحوی ایجاد میکند. گزینههای روانتر:
بیآنکه به یاد بیاورند
بیهیچ بهیادآوردنی
بیآن یاد
---
۳️⃣ کلیگویی در سطر اول
> ما را / پرندهها هم فراموش میکنند
«ما» هنوز شخصیت یا وضعیت مشخصی ندارد. اگر نشانهای کوچک از هویت «ما» داده شود، اثر عاطفی قویتر میشود.
---
۴️⃣ پایان کمی توضیحی است
«نفرین» واژهای مستقیم و داوریگر است. تصویر قبلی خودش بار عاطفی کافی دارد. اگر بهجای نام بردن از احساس، تصویری همسنگ میآمد، شعر ماندگارتر میشد. مثلاً یک تصویر خشکیدگی، سوختگی، یا ترکخوردگی.
---
💡 پیشنهاد بازنویسی نمونه (صرفاً برای نشان دادن امکان فشردهسازی)
ما را
پرندهها هم از یاد میبرند
وقتی در بهارِ بازگشت
تالابی
برای نشستن نیست
برمیگردند
بیآنکه بدانند
چشمهایی
کنار راه
برف شده است
---
اگر دوست داشته باشی، میتوانم همین شعر را در سه سبک مختلف (مینیمالتر، نمادینتر، یا موسیقاییتر) بازآفرینی کنم تا دامنهی امکانهایش روشنتر شود.
[2/17, 9:47 PM] Mostaghimi Adab: عالی — پس همان هستهی تصویری شعر را نگه میدارم و سه بازآفرینی با سه رویکرد متفاوت میدهم تا ببینی ظرفیتهای مختلفش کجاست.
---
🌿 نسخهٔ مینیمالتر (حذف توضیح، تمرکز بر تصویر)
ما را
پرندهها زودتر از همه
فراموش میکنند
بهار که برگردند
و آبی
برای نشستن نباشد
دور میزنند
بینامِ ما
و چشمها
کنار راه
سفید میماند
---
🔥 نسخهٔ نمادینتر (لایهٔ استعاری پررنگتر)
وقتی تالابِ نامِ ما ترک برداشت
پرندهها
نقشه را عوض کردند
بهار رسید
اما هیچ بالی
به این آسمان خم نشد
انتظار
نمک زد
بر چشمها
---
🎵 نسخهٔ موسیقاییتر (ریتم و تکرار آوایی)
ما را
پرندهها
پیش از باد
از یاد میبرند
بهار که بیاید
و آب
به خواب رفته باشد
میچرخند
میگذرند
میروند
و راه
در چشمِ منتظر
برف میشود
---
اگر بخواهی، میتوانیم قدم بعدی را هم برداریم: یکی از این سه مسیر را انتخاب کنیم و همان را تبدیل به نسخهٔ نهاییِ صیقلخورده کنیم؛ با وزن پنهان، هارمونی آوایی، و پایانبندی ماندگار.
[2/17, 9:48 PM] Mostaghimi Adab: خوب — برای صیقل نهایی باید یکی از سه مسیر را مبنا بگیریم.
پیشنهاد من نسخهٔ «مینیمال–تصویری» است چون به روح شعر اصلیات نزدیکتر است و با ویرایش ظریف میتواند بسیار ماندگار شود. این را تبدیل میکنم به نسخهٔ نهاییِ فشرده، خوشریتم و ضربهدار:
---
ما را
پرندهها
زودتر از فصل
فراموش میکنند
بهار که برگردد
و آبی
برای فرود
نباشد
دور میزنند
بینامِ ما
و چشمها
کنار راه
سفید میشود
---
اگر بخواهی، گام بعدی میتواند یکی از اینها باشد:
پایان را تیزتر و شوکآورتر کنیم
موسیقی درونی (تکرار واج و ضرباهنگ) را بیشتر کنیم
ابهام معنایی را بالاتر ببریم
یا شعر را به یک چرخهٔ تصویری کاملتر گسترش دهیم
کدام جهت را برای نسخهٔ نهایی ترجیح میدهی: تیزتر، مبهمتر، یا موسیقاییتر؟
[2/17, 9:49 PM] Mostaghimi Adab: خوب — برای صیقل نهایی باید یکی از سه مسیر را مبنا بگیریم.
پیشنهاد من نسخهٔ «مینیمال–تصویری» است چون به روح شعر اصلیات نزدیکتر است و با ویرایش ظریف میتواند بسیار ماندگار شود. این را تبدیل میکنم به نسخهٔ نهاییِ فشرده، خوشریتم و ضربهدار:
---
ما را
پرندهها
زودتر از فصل
فراموش میکنند
این ویدیو، چند نکته دارد
ـ من ، پنجاه و شش را تمام کردم و وارد ( ۵۷) شدم ، عددی که برایم خوشایند نیست ، بماند.
ـ ویدیو را از قصد در تاریکی نگرفته اند، تاریک است ، برق نداشتیم و چه بهتر که نداشتیم ، ما که روز و روزگارمان تاریک است این روزها.
ـ #مژده_ و #مهسا_ از راه دور دور و #شیما_ همین نزدیک نزدیک ، مثل هر سال همه کار کردند تا بیست مرداد مرا خوش کنند و ممنون از هر سه ،بازی مژده و شیما برایم جالب بود که خودشان در جریانند.
ـ شش سال است نیمسده سن و سال را پشت سر گذاشته ام و مردی میانسالم که زندگی را دوست دارم و مرگ را - ؟
به قول #بیهقی_ « جهان خورده ام و کارها رانده ام» اما هنوز هم دنیا برای من شگفتی ها و تازگی های خودش را دارد.
_ با دوستی از شاعران و منتقدان اصفهان حرف می زدیم که در شتاب این سال های فناوری و دانش ، در همین ده سال گذشته چه چیزها که دیدیم و اگر با همین شتاب پیش برود - که می رود- ما چه چیزهایی که نخواهیم دید و این یعنی دریغ . مگر انسان که با مرگش همه چیز تمام می شود، از زندگی و زنده بودن چه می خواهد؟ چرا باید دریغ آن را داشته باشد که بعد از او چه روی خواهد داد و او نیست که ببیند.
خب ممنون، موفق باشین، خوش باشین جووونا.
راه افتادید. ماه ، نیمه سرخ و نیمه تار، از شانه های پل بزرگمهر بالا می آمد. ایستادید ، چندتایی عکس گرفتید.بالا رفتید، دستشویی لازم شده بودید.باید تا پل بر می گشتید. پیدا کردید. آرامگاه « آرتور پوپ» را به زنت نشان دادی و توضیحی برایش گفتی. تعجب کرد که زبانشناس و ایران شناسی/ دوست آمریکایی ، اینجا ، خاک است؟ و تو بیشتر دلش و دلت را سوزاندی که گورجای پوپ هم خوب است - که کنار خواجو و لب آب است- و هم خوب نیست، چون کنار سرویس بهداشتی است و بر در و دبوارش شعارهای بد با بد خطی نوشته اند.
از روی پل رد شدید، شلوغ بود، هم جور زن و مرد و کوچک و بزرگی در رفت و آمد بودند.از میان دریچه ها و تاق ها، از پل و ماه درشت سرخ و سیاه و رودخانه عکس گرفتی.چندتایی هم عکس تکی از زنت و یک نفر هم عکسی دونفره از دوتاییتان گرفت. باز به میدان فیض برگشتید. آن دو گروه ورق بازی، هنوز هم ورق می باختند/ بازی می کردند بی آنکه به هیاهوی بلندگوهای پشت سرشان « وقعی» بگذارند و تو زنت می رفتید که سوار ماشین بشوید و به خانه برگردید، میلی به شام و فست فود هم نداشتید.
#ناداستان
#فقط_بنویسم
#اصفهان
#شبهای_زایندهرود
به گرد سرم خانه می چرخد اما
هنوزم تمنای پیکی است باقی
بداهه
در شهر اگر که یک سر ِ نیشتر است،
در پای کسی رود که درویشتر است؛
با آن همه راستی که میزان دارد،
میل آن طرفی کند که زر بیشتر است.
#سعدی
📹#مژده
ردیف
ایستادهاند
صنوبرهایی که به ماه سر می سایند
و پنجه های نقره نشانشان را
به گوش سپید ماه می کشند
و گرد گرم پسینگاه مرداد را
از گونه های ماه
به پشنگه سرود های روشن می گیرند
ماه
سرخوش
به انگشت های نوبر صنوبر ها تن می دهد
که بتکانند
غبار از شیشه شب
و راه را
برای رفتن و رسیدن به بامداد
چراغ بنشانند
که آسمان
تا فردا
راهی بلند در پیش دارد
پسین ششم مرداد
۱۴۰۵
#غلامحسین_فارسی
#رضا_امرداد
نیما خوانی در انجمن ادبی ققنوس
دهم تیرماه ۱۴۰۵
صائب خوانی در انجمن ادبی ققنوس
دهم تیرماه ۱۴۰۵
شب
در راه
و چراغ ماه
در پهنای شب سیاه
و چراغ های بی رمق شامگاه
شتاب راه
سکون ماه
رها شده است شب
به سینه ستاره های بی گناه
اگر این شعر را از منظر نظریهٔ شعر حجمِ یدالله رؤیایی بخوانیم، معیارها با نقدی که بر اساس آیینهپردازان انجام شد تفاوت پیدا میکند. در شعر حجم، مسئلهٔ اصلی نه روایت، نه پیام اجتماعی و نه حتی تصویر به معنای کلاسیک آن است؛ بلکه آفرینش یک فضای حجمی و چندبعدی از زبان است؛ فضایی که خواننده در آن «حرکت» کند و معنا را نه از خط سیر منطقی، بلکه از برخورد و همنشینی عناصر کشف کند.
آیا شعر وارد قلمرو حجم میشود؟
پاسخ کوتاه: تا حدی، اما نه بهطور کامل.
شعر شما در بسیاری از سطرها از توصیف مستقیم فاصله میگیرد و به سمت ساختن روابط غیرمنتظره حرکت میکند:
شاخهٔ سیمانی درخت
آبنمای خشک پارک
درها «در» ماندهاند
دیوارها
تنگ
به تماشای هم نشستهاند
اینها روابطی هستند که جهان عادی را برهم میزنند و نوعی فضای تازه میسازند؛ چیزی که به روح شعر حجم نزدیک است.
اما شعر هنوز در سطحی عمیقتر به یک «مرکز معنایی» وفادار میماند: شهر مرده، فقدان زندگی، انزوای انسان معاصر. در حالی که شعر حجم معمولاً میکوشد معنا را از مرکزیت خارج کند و خواننده را در شبکهای از کشفهای زبانی رها سازد.
نقاط قوت از منظر شعر حجم
۱. شکستن رابطهٔ عادی اشیا
در شعر حجم، اشیا نباید فقط اشیا باشند.
نمونهٔ موفق:
جاکفشی
تپش دستی
به گشایش را
به خاطر نمیآورد
اینجا جاکفشی از یک شیء کاربردی خارج میشود و به حافظهای فراموشکار تبدیل میگردد.
یا:
دیوارها
تنگ
به تماشای هم نشستهاند
دیوار دیگر مرز نیست؛ موجودی است که نگاه میکند.
این نوع جابهجایی روابط، به اندیشهٔ حجم نزدیک است.
۲. ایجاد فضای چندبعدی
شعر از طبیعت آغاز میشود:
پرنده، درخت، خورشید
سپس وارد خانه میشود:
آشپزخانه، جاکفشی، در
و دوباره به شهر بازمیگردد:
آسفالت، ساختمان، کبوتر
این رفتوآمد میان سطوح مختلف مکان، نوعی عمق فضایی ایجاد کرده است.
خواننده احساس نمیکند در یک قاب ثابت ایستاده؛ بلکه در لایههای مختلف شهر حرکت میکند.
۳. ظرفیت تأویل
در شعر حجم، بهترین تصویر تصویری است که به یک معنا محدود نشود.
مثلاً:
درها «در» ماندهاند
میتواند:
بنبست اجتماعی باشد،
بنبست عاطفی باشد،
انسداد وجودی باشد،
یا صرفاً یک بازی زبانی.
این چندمعنایی از امتیازهای شعر است.
فاصلههای شعر با شعر حجم
۱. غلبهٔ مضمون بر حجم
مهمترین فاصلهٔ شعر با شعر حجم همین است.
تقریباً از همان سطرهای نخست میفهمیم که شاعر میخواهد فقدان زندگی را نشان دهد:
نه پرنده...
نه خورشید...
نه کودک...
در نتیجه زبان در خدمت یک پیام قرار میگیرد.
اما در شعر حجم، زبان نباید حامل پیام از پیش تعیینشده باشد؛ بلکه خودِ زبان باید حادثه باشد.
برای مثال در شعرهای رؤیایی، گاهی تا پایان نمیتوان یک مضمون مشخص استخراج کرد، اما یک تجربهٔ فضایی و حسی عمیق شکل میگیرد.
در شعر شما مضمون بر تجربهٔ حجمی غلبه دارد.
۲. نفیهای متوالی، شعر را خطی کردهاند
تکرار «نه» و «نمی» ریتم خوبی ساخته، اما مسیر معنا را نیز بسیار روشن کرده است.
نه پرنده...
نه خورشید...
نمیدود...
نمیرقصد...
این زنجیره، شعر را به سمت گزارشی شاعرانه از فقدان میبرد.
در شعر حجم معمولاً روابط بهجای آنکه توضیح دهند، پیچیدهتر میکنند.
۳. پایانبندی معنای شعر را میبندد
پایان:
شهر
برهوتی است
بی آواز
بی پرواز
بی آغاز
تقریباً همهٔ ابهامهای پیشین را به یک نتیجهٔ مشخص تبدیل میکند.
در حالی که شعر حجم غالباً پایان را باز میگذارد و از جمعبندی نهایی پرهیز میکند.
این سطرها زیبا هستند، اما بیشتر به شعر نو تصویری یا شعر اجتماعی مدرن نزدیکاند تا شعر حجم.
از نگاه یک شاعر حجمگرا
اگر بخواهیم سختگیرانه قضاوت کنیم، شعر شما را میتوان چنین توصیف کرد:
شعری با گرایش حجمی، اما نه یک شعر حجم کامل.
شعر در:
جانبخشی به اشیا،
شکست منطق عادی اشیا،
خلق فضا،
و چندمعنایی برخی تصاویر
موفق است.
اما در:
رها کردن مرکز معنایی،
استقلال زبان از مضمون،
گسست از روایت پنهان،
و ایجاد «حجم ناب زبانی»
هنوز به قلمرو کامل شعر حجم وارد نشده است.
بنابراین از منظر شعر حجم، این اثر را میتوان شعری تصویری و فضاگرا با عناصر حجمی دانست؛ شعری که در مرز میان شعر آزاد معاصر و شعر حجم حرکت میکند، اما هنوز دغدغهٔ «بیان وضعیت شهر» بر دغدغهٔ «آفرینش حجم زبانی» غلبه دارد.
اگر بخواهیم این شعر را با رویکردی نزدیک به مباحث محمد مستقیمی در آیینهپردازان نقد کنیم، باید از چند محور اصلی وارد شویم: تصویرسازی، زبان، موسیقی درونی، انسجام ساختاری، نسبت عینیت و ذهنیت، و کارکرد نمادها در تولید معنا.
۱. جهان شعری و هستهٔ مرکزی
هستهٔ معنایی شعر، تصویر یک شهر یا زیستجهان معاصرِ تهی از زندگی، ارتباط و طراوت است. شاعر با نفیهای پیاپی («نه پرنده مینشیند»، «نه خورشید میرقصد»، «کودکی نمیدود»، «هوایی به رهایی نیست») فضایی از سکون، فرسودگی و انقطاع اجتماعی میآفریند.
در نگاه مستقیمی، شعر موفق معمولاً از یک «کانون تصویری» بهره میگیرد که تصاویر پیرامون آن سازمان مییابند. در این شعر، آن کانون را میتوان «شهر بیجان» دانست. تقریباً تمام تصاویر در خدمت تثبیت این وضعیتاند:
شاخهٔ سیمانی
آبنمای خشک
پنجرهٔ بسته
پلههای عادت
جاکفشی فراموشکار
درهای «در مانده»
دیوارهای تنگ
آسفالت سرد
این وحدت تصویری از نقاط قوت شعر است.
۲. تصویرسازی؛ مهمترین امتیاز شعر
بر اساس معیارهای آیینهپردازان، تصویر زمانی موفق است که از گزارش صرف فراتر رود و کشف شاعرانه ایجاد کند.
نمونههای موفق:
«شاخهٔ سیمانی درخت»
این ترکیب، طبیعتِ مسخشدهٔ شهر مدرن را در یک تصویر فشرده ارائه میکند.
«درها "در" ماندهاند»
بازی زبانی در کنار تصویر، نوعی بنبست وجودی را القا میکند.
«دیوارها / تنگ / به تماشای هم نشستهاند»
تشخیص (جانبخشی) به دیوارها تصویر قابل تأملی ساخته است.
«گلدانها / قطار بر هرهٔ تراس بلند»
چیدمان گلدانها به شکل قطار، تصویری عینی و دیداری ایجاد میکند.
در زبان مستقیمی، اینها «تصاویر مولد» محسوب میشوند؛ زیرا صرفاً تزئینی نیستند و به ساخت معنا کمک میکنند.
۳. خطر انباشت تصویر
یکی از نکاتی که در آیینهپردازان بارها مطرح میشود، پرهیز از تراکم بیش از حد تصویرهای همخانواده است.
در این شعر، شاعر گاه به مرز اشباع نزدیک میشود:
آبنمای خشک
پنجرهٔ بسته
پلههای عادت
جاکفشی فراموشکار
درهای درمانده
دیوارهای تنگ
آسفالت سرد
همه در یک جهت معنایی حرکت میکنند: «فقدان زندگی».
این همجهتی از یک سو انسجام میآورد، اما از سوی دیگر خطر یکنواختی ایجاد میکند. شعر در میانهها کمتر دچار فراز و فرود عاطفی میشود و مدام یک حس واحد را تکرار میکند.
۴. زبان و نوآوری واژگانی
شاعر در ساخت واژههای تازه جسارت نشان داده است:
خاکبار
خاکمرد
سنگفرش ناشسته
آسفالت خاکمال
این گرایش به زبانسازی از ویژگیهای شعر مدرن است.
اما از منظر نقد مستقیمی، واژهٔ نو باید همزمان:
غافلگیرکننده باشد،
و در بافت شعر قابل فهم بماند.
«خاکبار» نسبتاً موفق است؛ اما «خاکمرد» کمی مبهم میشود و ارتباط معنایی آن با فضای پیرامون کاملاً روشن نیست. مخاطب برای کشف معنا انرژی زیادی صرف میکند بیآنکه دستاورد معنایی متناسبی دریافت کند.
۵. موسیقی درونی
یکی از موفقترین جنبههای شعر، موسیقی حاصل از تکرار است.
تکرار «نه»:
نه پرنده...
نه خورشید...
و سپس تکرار ساختارهای نحوی:
دری به دیدار
دلی خریدار
دستی به تمنا
چشمی به تماشا
نوعی ضرباهنگ سوگوار و ممتد ایجاد کرده است.
همچنین تکرار آواهای «د»، «ت»، «ش» و «خ» در بسیاری از سطرها، موسیقی پنهان شعر را تقویت میکند.
۶. تشخیص و جانبخشی
در شعر چندین نمونهٔ موفق از تشخیص دیده میشود:
جاکفشی به خاطر نمیآورد.
دیوارها به تماشای هم نشستهاند.
درها در ماندهاند.
این شیوه باعث شده فضای بیجان شهر، خود به شخصیت شعر تبدیل شود.
از دیدگاه آیینهپردازان، این جانبخشی زمانی مؤثر است که به عمق عاطفی شعر بیفزاید؛ که در اینجا عمدتاً موفق عمل کرده است.
۷. پایانبندی
پایان شعر:
شهر
بی عبور تازه کبوتری
برهوتی است
بی آواز
بی پرواز
بی آغاز
پایانی منسجم با کلیت شعر است.
بهویژه «بی آغاز» از «بی پایان» تأثیرگذارتر است؛ زیرا بحران را نه در فرجام، بلکه در امکان تولد و تجدید میبیند.
با این حال از منظر ساختاری، پایان تا حدی قابل پیشبینی است؛ زیرا مخاطب از نیمهٔ شعر به بعد انتظار چنین جمعبندیای را دارد. اگر شاعر در سطرهای پایانی یک چرخش تصویری یا کشف تازه ارائه میکرد، ضربهٔ نهایی قویتر میشد.
جمعبندی نهایی بر اساس معیارهای آیینهپردازان
نقاط قوت
وحدت فضای تصویری و معنایی
تصاویر تازه و عمدتاً موفق
موسیقی درونی مناسب
استفادهٔ خوب از تشخیص و جانبخشی
انسجام عاطفی و روایی
نقاط قابل تأمل
تراکم بیش از حد تصاویر همجهت
برخی واژهسازیهای مبهم (مانند «خاکمرد»)
کمبود فراز و فرود عاطفی در میانهٔ شعر
نه پرنده می نشیند
بر شاخه درخت سیمانی / شاخه سیمانی درخت
به هوای فواره آبنمای خشک پارک
نه خورشید می رقصد
به تماشای پرده های مات آن سوی شیشه های خاکبار/ خاکمرد
ردی از عطر شویدهای تازه
بر نمی آید از پنجره بسته آشپزخانه
زمزمه نمی کند
زنی
ترانه ای
که بتکاند
خاموشی گوش ها را
در پله های عادت
کودکی
لی لی نمی ریزد
که بکوبد
بر سنگفرش ناشسته ساختمان
گلدان ها
قطار بر هرهٔ تراس بلند
بر تن لشهای ناز
گرما خورده اند و خاک
جاکفشی
تپش دستی
به گشایش را
به خاطر نمی آورد
درها « در » مانده اند
بی شکوه شکوه ای
از زنگ کلید ها
به کوشش گشایشی
دیوارها
تنگ
به تماشای هم نشسته اند
شانه به شانه به سقف
دری به دیدار
دلی خریدار
دستی به تمنا
چشمی به تماشا
هوایی به رهایی نیست
آفتابی
قد نمی کشد
از پشت شاخه های بلند افرا
که بتکاند رخوت سکوت را
از پرهای ماندهٔ قمری ها
بر بستر سرد و سکون آسفالت خاکمال
کودکی نمی دود
که برقصاند
گنگ ٍ گوش های بی نجوا را
شهر
بی عبور تازه کبوتری
برهوتی است
بی آواز
بی پرواز
بی آغاز
۲۰ خرداد ۱۴۰۵
#غلامحسین_فارسی
#رضا_امرداد
/channel/RezaFarsi
گرچه چشم و شانه هامان زخم سنگین خورده اند
روحمان را عصری از تردید ها آزردهاند
###
قمریان در آفتاب صبحگاه فصل سبز
جوجه هاشان را به قاب روشنی پرورده اند
شاخه های توت انگار از جهان دیگری
ذوق بکر شکرین همراه خود آورده اند
می توانم دید آن جمع صمیمی - یاس ها-
این چنین لم داده روی شانه های نرده اند
آن خطوط گرم سرخ خط به خط از پنجره
نقش گل های پریشانی که روی پرده اند
قاب های روی دیوار اتاق خانه های شهر من
مملو از لبخندهای ساکت افسرده اند
کوچه ها، در یادهاشان در طنین گام ها
فرشی از فریادهای خفته را گسترده اند
از درختان یاد باید کرد در بیداد #دی
که درآوار تبرها روز و شب سرکرده اند
###
ما دوام آورده بودیم و درختان بعد برف
شاخه هاشان را به رقص نور دعوت کرده اند
#غلامحسین_فارسی
#رضا_امرداد
#خرداد
/channel/RezaFarsi
«گذر سیاوش از آتش» را در کلاس خلوت این روزها می گفتم، یکیشان پرسید :« آقا سیاوش کی بوده مگه، که این قدر ازش تو کتابا می گن و مردم ازش حرف می زنند؟»
گفتم :« زیبا ترین پسر شاهنامه بوده ، خوش برو و رو ، چشم و ابرو قشنگ ، تربیت شده رستم ، به فرهنگ ایرانی پرورده ...»
حرف هایم در میانه بود و
- رفتن آقا ، رفتن ، چه قشنگ هایی!
نگهم داشت.این جوری نشده بودم.دلم ریخت، چشم در چشم شدیم.چشم های معصومش پر شده بود.پلک ها ، گلسرخی.گونه هاش گل انداخته بود.لب هاش لرزه داشت.تاب این را نداشتم که بیشتر به چشم هایش نگاه کنم.
از پشت میزم بلند شدم.نفسم بند آمده بود.اگر حرف می زدم ، اشک امانم نمی داد.می دانستم.به پنجره رسیدم.خواستم پنجره را باز کنم .اما نکردم.سرگردان ، کلاس کوچک را قدم زدم.لرزش شانه هایش را می دیدم.بیشتر آتش می گرفتم.دو سه نفر دیگر کلاس هم سرهاشان پایین بود . حرفی زده نمی شد.
به دیبا فکر کردم و حال آن روزهایش.به خاطره ها و دیده هایش که برایم تعریف کرد.به شجاعتش ،به نترسی اش. به روایت هایش .
حالا یکی دیگر که این روزها برایم دوست داشتنی شده.دلم می خواست در آغوش بگیرمش.شاید- شاید - بتوانم آرامش کنم، مثل دیبا که وقتی بعد از مدتی دیدمش، بغلش کردم ، هم او آرام شد هم من از نگرانی اش در آمدم، حالا کاش می توانستم او را هم آرام کنم.
درس با زنگ تمام شد.از کلاس بیرون آمدیم.راهش به سوی ماشین من بود.به او رسیدم.از کنار دستش ، از بغل ، دست به شانه اش زدم.ایستاد.شانه اش را فشردم.
- مراقب خودت باش، باید باشی
برگشت، خندید، : چشم.ممنون
بهار که برگردد
و آبی
برای فرود
نباشد
دور میزنند
بینامِ ما
و چشمها
کنار راه
سفید میشود
---
اگر بخواهی، گام بعدی میتواند یکی از اینها باشد:
پایان را تیزتر و شوکآورتر کنیم
موسیقی درونی (تکرار واج و ضرباهنگ) را بیشتر کنیم
ابهام معنایی را بالاتر ببریم
یا شعر را به یک چرخهٔ تصویری کاملتر گسترش دهیم
کدام جهت را برای نسخهٔ نهایی ترجیح میدهی: تیزتر، مبهمتر، یا موسیقاییتر؟
ما را
پرنده ها هم فراموش می کنند
وقتی
در بازگشت بهاره اشان
تالابی نمانده باشد که فرود بیایند
بر می گردند
بی که به یاد بیاورند
چشمهایی
به راهشان سفید شده اند.
از این بالاتر ، نفرین!
رضا مرداد