rezakazemi70 | Unsorted

Telegram-канал rezakazemi70 - rezakazemi

1320

شاعر، نویسنده، هنرمند

Subscribe to a channel

rezakazemi

چه فرق می‌کند
پُل باشی میانِ دو کوه، یا درّه
وقتی قرار است قطار
از تو بگذرد!

#رضا_کاظمی
http://telegram.me/rezakazemi1970

Читать полностью…

rezakazemi

صدایت
که پرنده‌ها را به اتاقم می‌خواند، کجاست؟
و دستانت
که نان بود برایم، و بادبادک؟
و نگاهت
که خنده بود برایم، و آفتاب؟

دلم تنهاست پدر!
صدایت
که ترانه می‌خواند برایم، کجاست؟!

#رضا_کاظمی
http://telegram.me/rezakazemi1970

Читать полностью…

rezakazemi

مرا ببوس
‏روزهای سختی در راه است
‏بگذار تو را
‏کمی پس‌انداز کنم

‏⁧ #رضا_کاظمی
http://telegram.me/rezakazemi1970

Читать полностью…

rezakazemi

دخترم نه لحظه‌ای که زخم می‌خوری
آنگاه که زخم‌هایت را به کسی نشان دهی
نیازمند طبیب خواهی شد.


#ميخائيل_لومونوسوف
ترجمه: #داود_زهیری

http://telegram.me/rezakazemi1970

Читать полностью…

rezakazemi

تهران، استانبول، پاریس؛ ...
چه فرق می‌کند کجا باشیم
وقتی در همه‌ی شهرها
پلی برای به‌ هم رسیدن هست.

#رضا_کاظمی
http://telegram.me/rezakazemi1970

Читать полностью…

rezakazemi

‏ماشه را نچکان!

‏این شعرها
‏خودشان دارند مرا می‌کُشند!

‏⁧ #رضا_کاظمی⁩
http://telegram.me/rezakazemi1970

Читать полностью…

rezakazemi

چمدان‌اَت را بی‌هوده نبند!
هیچ قطاری
برای بُردنِ زنی که عاشق است هنوز
توقف نمی‌کند!

#رضا_کاظمی
http://telegram.me/rezakazemi1970

Читать полностью…

rezakazemi

زن گفت: این شهرْ تماشایی‌ست؛ جایی نمی‌روی؟
مرد گفت: به تماشای تو آمده‌ام، کجا بروم!

#یک_سطری
#رضا_کاظمی
http://telegram.me/rezakazemi1970

Читать полностью…

rezakazemi

در کوچه‌های آخرِ شب
همیشه ویولونیستِ پیری بود
که نام تو را می‌نواخت.
نام تو
از پنجره‌ی اتاقم داخل می‌شد
چشمانم برق می‌افتاد
می‌گفتم: سلام!

روزی که آمدی
روزی که عاشقم شدی آمدی
همه‌ی بادها، همه‌ی درخت‌ها
نام تو را می‌نواختند.

اما داستان ما
یک داستان کوتاه
با پایانی غم‌انگیز بود:
زنی ایستاده کنار ریل
با دستمالی خیس، دست تکان می‌دهد
و مردی سوار قطار جنگ
که هیچ‌گاه بازنمی‌گردد!

حالا
هنوز ویولونیست پیری هست
که از شب‌کوچه‌های گورستان می‌گذرد
و نام تو را می‌نوازد.

راستی!
همه‌ی داستان‌ها
این‌قدر کوتاه، این‌قدر غم‌انگیزند؟!

#رضا_کاظمی #عاشقانه_های_جنگ
http://telegram.me/rezakazemi70

Читать полностью…

rezakazemi

هیاهوی گنجشک‌ها
لرزش قلب صنوبرها
و بوی خوش نسیم
از لابه‌لای درختان لیمو

تو حتما از اینجا گذشته‌ای!

#رضا_کاظمی
http://telegram.me/rezakazemi70

Читать полностью…

rezakazemi

⁨ مجله‌ی تیر مجله‌ای‌ست وزین که در هر شماره به موضوعی خاص می‌پردازد، که سوای مباحث مورد نظر هر شماره، بخش‌هایی هم به شعر و داستان اختصاص یافته است. بنابراین دوستان شاعری که تمایل دارند آثارشان بعد از بررسی در نوبت انتشار قرار گیرد آن‌ها را به دایرکت صفحه‌ی مجله (نه بنده) @tirmagazine بفرستند. نکته‌ی مهم این‌که شعرها نباید در کتاب یا نشریه‌ی دیگری (چه کاغذی چه اینترنتی) چاپ شده باشند.
.
برایِ آگاهی از شرایط، به صفحه‌ی اینستاگرامِ مجله‌ی "تیر" پیام بدهید.

دبیرِ شعر: رضا کاظمی

صفحه‌ی مجله در اینستاگرام
https://www.instagram.com/tirmagazine?igsh=MThhbWtmdjVzNHg0MQ==

#مجله_تیر #شعر #فراخوان_شعر #رضا_کاظمی #مجله_فرهنگی_هنری⁩⁩

Читать полностью…

rezakazemi

‏گفتم:
‏به چه فکر می‌‌کنی؟‌
‏گفت:
‏دارم فکر می‌‌کنم پرنده‌‌ای که پرید،
‏رفت که برود
‏یا رفت که برسد؟

#رضا_کاظمی
http://telegram.me/rezakazemi1970

Читать полностью…

rezakazemi

برای امروز ۴ جولای ۲۰۲۵ و برای همه آدم ها  و برای همه کتاب ها؛
قسمت دوم ادم کتاب منتشر شد.
من آتوسا هستم، اینجا سیاتل است و شما.....
آدم کتاب را می شنوید.
https://youtu.be/HcPUfVx7Dh0?feature=shared
آدم کتاب- قسمت دوم- رضا کاظمی
https://www.instagram.com/rezakazemi.tilecollection?igsh=a2ZkanJ2aXd2NjFp

https://www.instagram.com/rezakazemiart?igsh=Y2c5YWV2OGpraGgz

Читать полностью…

rezakazemi

دستان چسبناكی دارد خاك وطن،
مهاجرِ هرجای جهان باشی
به وقت مرگ حتی
تو را خواهد خواند
به آغوش خویش!

#رضا_کاظمی
http://telegram.me/rezakazemi1970

Читать полностью…

rezakazemi

روزي خواهد آمد كه زمين
وسوسه‌ی فتح باشد
براي ساكنانِ سیاره‌های ديگر،
روزي كه بر ويرانه‌ها
سوتِ پايان جنگ را بدمند.

#رضا_کاظمی
http://telegram.me/rezakazemi1970

Читать полностью…

rezakazemi

/channel/ParhoonArt/3759

Читать полностью…

rezakazemi

قول دادی بیایی
اما نیامدی،
و من عادتم شد کنار ساحل قدم بزنم
سنگ جمع کنم
برای پرنده‌ها دانه بریزم
و خیال ببافم!

حالا
اندازه‌ی خانه‌ای که نداریم
سنگ جمع کرده‌ام،
نمی‌آیی؟!

***
بەڵێنت دا
بێی؛ نەهاتی!
من ڕاهاتم
بەسەر کەناری دەریادا،
بەرد خڕکەمەوەو،پیاسەکەم!
دان بۆ باڵندەکان ڕۆکەم،
کاتێکی خۆش بەسەر ببەم!

ئێستا،
ئەوەندەی خانوویەک
کە..نیمانە،
من؛ کوچکم کۆ کردۆتەوە،
ئەی تۆ..نایەی؟!!

#رضا_کاظمی ترجمه‌ی کردی از #خالیدباشبڵاخیی
http://telegram.me/rezakazemi1970

Читать полностью…

rezakazemi

‏هر روز می‌بایست به ⁧ #زندگی⁩ فکر کرد؛ از این مرگ‌آورتر کاری نمی‌شناسم.

#بابک_بیات
http://telegram.me/rezakazemi1970

Читать полностью…

rezakazemi

‏تنهایی
‏مثلِ خداست
‏بودن‌اَش دلیل نمی‌خواهد!

‏⁧ #رضا_کاظمی
http://telegram.me/rezakazemi1970

Читать полностью…

rezakazemi

این‌که از شعرهای شاعران معاصرتر هم در کتاب‌های دانشگاهی استفاده شود جای خوشحالی‌ست، و در این کتاب دانشگاهی نیز خانم دکتر #سمیه_شیخ _زاده چنین کرده، و بنده نیز سهمی در نمونه اشعاری که آورده دارم، و مسلما بابتش از ایشان متشکرم.

#فارسی_عمومی_ویژه_دانشگاه
#رضا_کاظمی
http://telegram.me/rezakazemi1970

Читать полностью…

rezakazemi

بی دلیل نیست اگر
باز نمی‌شود دری که می‌کوبیم
‏یا کسی پشت آن نیست
‏یا هست و بازنمی‌کند
‏یا که اصلا در نیست
دیوار است!

#رضا_کاظمی
http://telegram.me/rezakazemi1970

Читать полностью…

rezakazemi

مجموعه داستان «روایت‌های بی‌راوی» نوشته‌ی #رضا_کاظمی چاپ دوم «نشر شالگردن»
برای تهیه، علاوه، بر برخی کتابفروشی‌ها، دایرکت به صفحه‌ی ناشر در اینستاگرام 👇
https://www.instagram.com/shalgardan.pub?igsh=bnVqc20wYWVzazc1

Читать полностью…

rezakazemi

شعری‌ست قدیمی، که به یاد و برای دوستان و همکلاسی‌هایم در ایام جنگ، که رفتند و هیچ‌گاه بازنگشتند؛ نوشته بودم... روح همه‌ی‌شان در آرامش
***
«بهشت آن‌طرف کفش‌هایت بود»، پسر!
و من نمی‌دانستم.
نمی‌دانستم کجای جغرافیای کلاس
پشت کدام نگاهِ خاموش
دری به خنده‌ی خدا باز می‌شود.

من فقط بلد بودم
روی سیاهِ تخته را سفید کنم، برف بکشم
روی سفیدِ دیوارهای مدرسه، زغال.
من فقط بلد بودم
لای کتاب‌های ریاضی شعر بخوانم
لای کتاب‌های فیزیک سوت بزنم
و از تمام ناظم‌ها بد بگویم، فرار کنم.
اما
«بهشت آن‌طرف کفش‌هایت بود» وُ
من نمی‌دانستم.

وقتی بی‌صدا درس می‌خواندی، حرف می‌زدی
بی‌صدا غیب می‌شدی، باز می‌گشتی
و کلاس پُر از بوته‌های یاس می‌شد
وقتی بی‌صدا برای همیشه رفتی،
من نمی‌دانستم.
من داشتم در بوفه ی جنگل
«شیر» می‌خوردم
( کوفتم می‌کردم شاید! )
یا داشتم برف‌های کوچه را
جمع می‌کردم برای شام
شاید هم...؛ چه می‌دانم پسر!
تنها
وقتی قرمزیِ لباس‌های تو را می‌شُستند
ذهنم از فضای کلاس پُر شد
فضای کلاس از تو
و تو
که بی‌صدا آمدی، ماندی
بی‌صدا پنجره را باز کردی، رفتی.

«بهشت آن‌طرف کفش‌هایت بود»، پسر!
و من نمی‌دانستم.

#رضا_کاظمی/ 83
http://telegram.me/rezakazemi1970

Читать полностью…

rezakazemi

گزیده شعر «پهلوی یک پرنده» #رضا_کاظمی با انتخاب و مقدمه‌ی #هرمز_علیپور را از خود ناشر (دایرکت به صفحه‌ش در اینستاگرام 👇) تهیه کنید

https://www.instagram.com/mehrenorouzpub?igsh=MTJiY25tanp1c3B3cg==

Читать полностью…

rezakazemi

عشق ممنوعه‌‌ای تو
فاش‌ت نمی‌کنم
حتی به پرنده‌ا‌ی که در سینه‌ام
بال بال می‌زند
و نمی‌داند چرا

#رضا_کاظمی
http://telegram.me/rezakazemi70

Читать полностью…

rezakazemi

تو نیستی، اما
وقتی به تو فکر می‌کنم
صدای آب را
در رگ‌های خاک می‌شنوم.
گل‌سرخِ حیاط
در آینه‌ی نگاهم
زود به زود می‌شکفد
و آسمان
پُر از پروانه و بادبادک می‌شود.

تو نیستی، اما
وقتی به تو فکر می‌کنم
دریا نزدیک‌تر می‌آید
ابرهای سیاه دور می‌شوند
و باران
هر وقت بگویم می‌بارد.

تو نیستی، اما
وقتی به تو فکر می‌کنم
تو را می‌بینم
در باغچه ایستاده‌ای
به گل‌ها آب می‌دهی!

#رضا_کاظمی
http://telegram.me/rezakazemi70

Читать полностью…

rezakazemi

⁨ ⁨ ⁨ ⁨
آدم-کتاب پادکستی‌ست که در آن یک شخصیت ادبی، هنری با مخاطب از خودش و آثارش حرف می‌زند، روایت‌محور است، انگار مخاطب قصه‌ی راوی را می‌شنود، و نیز به سوالاتی که احتمالا داشته باشد پاسخ می‌گوید. این شیوه چندین سال است که در اروپا و بعضا امریکا تحت عنوان human library (کتابخانه‌ی انسانی) اجرا می‌شود. بدین صورت که مردم از کتابخانه به جای کتاب یک شخص را برای حدود نیم ساعت به امانت می‌گیرند و پای صحبت‌های او می‌نشینند.
این قسمت (رضا کاظمی) را از لینک زیر بشنوید و ببینید، و با لایک و کامنت و معرفی به دوستان‌تان از صفحه‌ی آدم_کتاب حمایت کنید

https://youtu.be/HcPUfVx7Dh0?feature=shared

ایده و اجرا و زحمت این پادکست‌ها را خانم #آتوسا_استکی_زاده کشیده و می‌کشند، که دستمریزاد و خسته نباشید دارند.

صفحه‌ی آثار هنری من در اینستاگرام 👇
https://www.instagram.com/rezakazemiart?igsh=Y2c5YWV2OGpraGgz

#رضا_کاظمی⁩⁩
http://telegram.me/rezakazemi1970

Читать полностью…

rezakazemi

قول دادی بیایی
اما نیامدی،
و من عادتم شد کنار ساحل قدم بزنم
سنگ جم کنم
برای پرنده ها دانه بریزم
و خیال ببافم!

حالا
اندازه ی خانه ای که نداریم
سنگ جمع کرده ام،
نمی آیی؟!
***
بەڵێنت دا
بێی؛ نەهاتی!
من ڕاهاتم
بەسەر کەناری دەریادا،
بەرد خڕکەمەوەو،پیاسەکەم!
دان بۆ باڵندەکان ڕۆکەم،
کاتێکی خۆش بەسەر ببەم!

ئێستا،
ئەوەندەی خانوویەک
کە..نیمانە،
من؛ کوچکم کۆ کردۆتەوە،
ئەی تۆ..نایەی؟!!

#رضا_کاظمی ترجمه‌ی کردی از #خالیدباشبڵاخیی
http://telegram.me/rezakazemi1970

Читать полностью…

rezakazemi

حالا می‌توانم دست دراز کنم
نارنجِ خورشید را
از شاخه‌ی آسمان بچینم
بینِ بچه‌ها قسمت کنم.

حالا می‌توانم دست دراز کنم
سیاهیِ شب را
از شیشه‌ی آسمان
با دستمالِ سپیدِ ماه
پاک کنم.

حالا می‌توانم دست دراز کنم
لیوانِ رویِ میز را بردارم
بریزم کف اتاق؛ دریا شود
و من؛ قایقی کوچک
که تا ساحل
با انگشتانم پارو بزنم.

حالا می‌توانم خیلی کارها بکنم
اگر تو از خواب‌هایم قهر نکنی!

#رضا_کاظمی #عاشقانه_های_جنگ
http://telegram.me/rezakazemi1970

Читать полностью…

rezakazemi

تو می‌دانی چه‌قدر مانده تا غروب؟
چه‌قدر مانده تا مرگ؟
تا مرگ کنارم چمباتمه بزند
نامه‌ی نخوانده‌ی تو را بگیرد
زمین بگذارد و ...؟
*
آیا تا غروب مجال خواهم داشت؟
آیا چند کارت پستال دیگر
می‌توانم برای بهاری که نیامده بنویسم؟
*
صدای ریزش ثانیه‌های سنگی
بر خراش شیشه‌ها می‌آید.
*
تو می‌دانی چه‌قدر مجال هست
برای دیدن آخرین لب‌خندها؟
و آیا
این لب‌خند تو نیست
که پاشیده است
بر حجم دود؟!

#رضا_کاظمی
http://telegram.me/rezakazemi1970

Читать полностью…
Subscribe to a channel