735
روییدن زمان و مکان نمیخواهد! گاهی باید در سختترین شرایط و دشوارترین مکان رشد کنی... 🖐 #روهیناصادقی @Rohin_official1 https://t.me/Rohin_official1
🌸 اطلاعیه برنامه ویژه نهاد ادبی و آموزشی اشعار فارسی 🌸
با سلام و احترام
نهاد ادبی و آموزشی اشعار فارسی با افتخار از همه علاقهمندان ادب و فرهنگ دعوت مینماید تا در برنامه ویژه این نهاد حضور به هم رسانند.
مهمان ویژه برنامه:
بانو رحیمه محرابی
پژوهشگر، نویسنده و مربی نویسندگی
🕘 زمان: ساعت ۹:۰۰ الی ۱۰:۰۰ شب
📍 مکان: نهاد ادبی و آموزشی اشعار فارسی
https://chat.whatsapp.com/D6l7235HJd0GW3MyeTGlbz?mode=gi_t
هنرِ دست یک فرد خارجی
نمیدانم دقیقاً در صنفِ چندم مکتب بودم، اما هنوز هم آن روز را خوب به یاد دارم؛ روزی که همهی دانشآموزان صنفهای هفتم به بالا را در باغ بزرگ مکتب گرد آورده بودند.
همهمهی دختران صنفِ همجوار، پچپچهای کنجکاوانهشان، گوشم را نوازش میداد. کمکم فهمیدم که مهمانی از هندوستان آمده تا هنرِ دستهایش را به تماشای ما بگذارد.
پسرکی جوان بود، گاهی به هندی سخن میگفت و گاهی به انگلیسی؛ و میانِ جملههایش، کاغذها را زیر دستان ماهر خود قیچی میکرد و لحظهبهلحظه، اثرِ سالها تمرین را پیشِ چشممان جان میبخشید. یکی پس از دیگری، شاهکارهایش را آفرید و همهی ما، بیاختیار، اسیرِ ظرافتِ انگشتانش شدیم.
در دلم پرسیدم: چرا این همه راه را پیموده تا هنرش را به ما نشان دهد؟ مگر در سرزمین خودش، جوانان هنرمند را تشویق نمیکنند؟ در تلویزیون دیده بودم که دولت هند، پشتیبانِ هنر و هنرمند است. پس چرا اینجا؟
دیری نپایید که نمایشش به پایان رسید و ما را به سوی میزی کشاند که دفترچههایی رنگارنگ و آثارِ کوچکِ کاغذیاش، ردیف شده بودند. دفترچهها، گامبهگام، مسیرِ خلقِ هر اثر را با تصویر نشان میدادند. سیلِ دخترانِ مشتاق به سوی میز هجوم آوردند؛ هرکس با قیمتی مناسب، یادگاری برداشت. من هم از روی کنجکاوی، یکی خریدم و آنجا بود که پاسخِ پرسشهای بیپاسخام را یافتم.
اینجا افغانستان بود؛ سرزمینی که هنوز تشنهی دیدنِ زیباییهای ناب است. دخترانی که شاید در کوچهپسکوچههای زندگی، کمتر چنین ظرافتی دیده بودند، با شوقی که در نگاهشان موج میزد، ثابت کردند که هنر، مرز نمیشناسد.
#رحیمهمحرابی
آدمیزاد هیچ وقت جایی را که هست خوش ندارد.
#شازده_کوچولو
غم دل با تو نگویم که نداری غم دل
با کسی حال توان گفت که حالی دارد
~ سعدی
گاهی آدمها میآیند تا چیزی به ما یاد بدهند و بعد میروند. ماندنشان مهم نیست؛ مهم آن چیزیست که از آنها در دل و ذهنمان باقی میماند. زندگی پر از رفتنهاست؛ هنر ما در نگه داشتن یادهاست.
#هزار_خورشید_تابان
#خالد_حسینی
فورکنید،فولدربزارمجذببگیرید🤏🏻
اینجا باشید ؛ گپ حمایتی . 🤍Читать полностью…
پناهگاهی سکوت
کاش هر انسانی آشیانهای میداشت؛ جایی که او را از تیغِ بُرّانِ روزهای تکرار شونده برهاند.
این روزها، این مأمن برایم به رویایی میماند که در مهی نفسهای بیقرارم گم شده. کاسهی تحملم، مانند ظرفِ چینیِ کهنهای، پر از ترکهای ریز است. هر درزش را اگر نزدیک ببینی، ردی از اشک و خستگی ست که مثل نقره در شیارهایش جاری شده. نمیدانم کدام نسیمِ بیمقدار، آخرین ضربه را خواهد زد تا این کاسه یکباره فرو ریزد و به غبارِ هزاران ذرهی بینام تبدیل شود...
#رحیمهمحرابی
https://gandomin.com/4658/
فصلنامهٔ گندمین در نخستین شمارهٔ خود، هفتاد خاطره از لحظههای مکتب دختران در افغانستان را ثبت کرده است؛ خاطراتی که نوشتنشان برای شماری اشک خوشحالی و برای برخی اشک ناراحتی به همراه داشت و یادآور ناتمام ماندن فصل رشد، بالندهگی و آگاهی بود.
این هفتاد خاطره متعلق به یک نسل، یک دوره و یا منطقهای خاص نیست؛ بلکه این فصلنامه، پیوند نسلها و جغرافیای افغانستان است؛ از نسل دهههای ۳۰ و ۴۰ که راه مکتب را باز کردند تا نسل امروزی که در سال ۱۴۰۴ خورشیدی، با ممانعتها، مکتب را پشت صفحات کمپیوتر و دنیای مجازی تعقیب میکنند.
ناگفته نماند که ما این خاطرات را بدون صنفبندی و درجهبندی از نگاه قوت قلم و پختهگی، و تنها بهمنظور حمایت از قلم، صدا و خاطرههای دختران و زنان، به نشر رساندهایم.
این روزها بیشتر ساعاتم در قابِ فیلمهایی میگذرد که دوستانم برایم ردیف کردهاند؛ از آن پیشنهادها که انگار تکهای از روح خودش را در آن یافتهاند و حالا میخواهند تقسیمش کنند با تو. Pride and Prejudice، Five Feet Apart، Me Before You، Harry Potter... نکته اینجاست که بیشترشان، اگر نگویم همهشان، برگرفته از کتابها هستند؛ یعنی زادهی کلماتی که نخست روی کاغذ نفس کشیده بودند، بعد بر پردهی سینما جان گرفتند. همانجا بود که فکری به سرم زد. من که از اوان کودکی دل در گروِ بالیوود و سریالهای هندی داشتم، من که ساعتها پای رقص، آواز و داستانهای پرپیچوتابشان مینشستم، اشک میریختم و میخندیدم، چطور شده که تا امروز کتابی از نویسندهای هندی نخواندهام؟ چطور اینقدر دیر به این فکر افتاده بودم؟
دیروز اما، اتفاق شیرینی افتاد. در جستجوی کتابی بودم که ربطی به کار جدیدم داشته باشد. استادم از من خواسته بود نامههایم را در قالب یک کتاب دربیاورم؛ چیزی میان مجموعهنامه و روایت. کار را با خواندن صد نامه عاشقانه شروع کرده بودم. بعد نوبت رسید به هزار نامه. راستش را بخواهی، با ذهنیتی متفاوت سراغش رفتم که این هم نوعی نامهنگاری است، شاید کشکولی از دلنوشتههای پراکنده. اما وقتی کتاب را که شروع کردم، برخلاف تمام تصوراتم؛ با یک رمان تمامعیار روبرو شدم و آن هم یک رمان هندی. با خودم گفتم: چه اتفاق قشنگی. انگار جهان، بیآنکه بدانم، مرا هل داده بود به سمت همان چیزی که همیشه باید پیدا میکردم.
شروع کردم به خواندن. صفحهها که ورق میخوردند، دیدم محتوایش چیزی نیست که به سادگی از کنارش گذشت. ترکیبی بود از فلسفه و روانشناسی و عشقِ یکطرفه؛ عشقی که نمیخواهد، نمیتواند، اما به هرحال هست. گاهی به جملهای میرسیی که چنان ساده نوشته شده، با خود میگویی: «همین؟ به همین سادگی؟» و درست همانجا بود که نویسنده، بیهیچ مقدمهای، غافلگیرت میکرد. در همان سادگی، عمقی بود که مجبورت میکرد برگردی، دوباره بخوانی، بار سوم و چهارم کلمات را بچشی تا مزهی واقعیشان زیر زبانت بنشیند.
شخصیت اصلی، «آیان»، پسری بود عاشق مطالعه و آموختن؛ وقتی کتابش را چاپ میکند، از گمنامی درمیآید و اسمش سر زبانها میافتد. در کنار او، «مز» را هم داشتیم؛ شخصیتی که در نگاه اول، نقطهی مقابل آیان بود. کسی که در هنرِ مخزدنِ دخترها و جذبِ دلها قدرتی شگفتانگیز داشت، از آن آدمهایی که انگار فرمول جادویی نگاه و کلام را بلدند. اما عجیب اینجا بود که تحلیلش از مسائل، درست به ژرفی و تیزیِ نگاهِ آیان بود.
پایانش چیزی نبود که من میخواستم. دلم پایان دیگری میخواست، اما کلماتِ آخر کتاب و سطرهای پایانی آن، کاری کرد که آن پایانِ تلخ را بپذیرم. فهمیدم که بعضی تلخیها، درست به اندازهی شیرینیها، بخشی از قصهاند و شاید اصلاً قصه بدون آنها، آنقدر واقعی نباشد که باورش کرد.
#روزمرگیها
#رحیمهمحرابی
در هر ضربانِ قلبم، تو را با آهنگِ آراموعاشقانه نواختم.
#رحیمهنوشت
فراموش نکن که حقیقت همیشه در گوش تو زمزمه میکند. آماده شنیدن که شدی، او از قبل آنجا بوده است. هر واژه این کتاب برای گفتوگو با تو نوشته شد. و اگر حتی یک بار در خواندن این سطرها قلبت لرزید، پس من رسالتم را به انجام رساندهام. آرزو میکنم این کتاب فقط یک داستان نبوده باشد، بلکه دری را برایت گشوده باشد و تو وقتی از آن در عبور کردی، برای هر آنچه پشت سر گذاشتی با لبخند شکرگزاری کنی؛ چرا که بعضی درها فقط برای کسی باز میشوند که به درون خویشتن بازگردد. و تو اکنون به درون خویش بازمیگردی.
#هاکان_منگوچ
📍 فورکنیدفولدربزارمجذببگیرید..
+اینجا لینک بدین عضو بشم.Читать полностью…
اطلاع رسانی فولدر داخل حمایتی
انجام میشه، حتما عضو باشید🫴🏼
این روزها حکایت ما چنین است: با آدمها سلام میکنیم، اما با شخصیتهای کتابها، زندگی.
#رحیمهمحرابی
https://www.instagram.com/reel/Daa2p94MjAN/?igsh=NG53MjN1anppOGhw
Читать полностью…
و درین گذرِ بنام زندگی، ما همچون کشتیهایی هستیم که گاه در طوفان پرسشها سرگردانیم و گاه در آرامش پاسخها به ساحل میرسیم.
اما در نهایت، زیبایی سفر در همین دریانوردی مییابیم.
#رحیمهمحرابی
ناگهان موجی از انزجار و دلسردی در من سرریز میشود، فارغ از هر اسم و نسبتی که آن شخص با من داشته باشد. فقط تهوعی سرد، فقط خستگی مفرط. نمیدانم تحمل این حس چه فلسفهای دارد و سرخوردن از آن چه ثمری، اما هرچه هست، مرا از خودم میگیرد؛ نه تنها از خودِ واقعیام، بلکه از تمام آن خودهای دیگری که در من جای گرفتهاند.
#رحیمهمحرابی
صنفِ جدید قواعد نگارشی و درستنویسی
مدرس: رحیمه محرابی
موضوعات دوره:
• ارکان جمله و انواع آن
• نکات نشانهگذاری (علامتهای نگارشی)
– ویرگول (،)
– نقطه (.)
– نقطهویرگول (؛)
– دونقطه (:)
– علامت سوال (؟)
– علامت تعجب (!)
– گیومه (« »)
– خط تیره (-)
– نقطهچین (...)
• اصول پاراگرافنویسی
• نگارش متون کاربردی (نامه، پیام، مقاله و...)
• ویراستاری و اصلاح نوشتهها
• تمرینهای عملی و نمونهنویسی
📆مدت دوره: یکماه
💰فیس دوره: ۱۵۰
▎پل ارتباطی
+93 78 441 0361
درین کتاب یک جمله خیلی قشنگ بود: «برای رابطهای دعا میکنم که هرکس با دیدنش بگوید "این دو نفر تنها به دست خداوند به هم پیوند خوردهاند"»
یا «خداوند هیچگاه دو روحی را بیدلیل به هم نمیرساند.»
اما نگاهکردن نابینا به خورشید در کار خورشید خللی ایجاد نمی کند. بحث جدل میان انسانها تاثیری بر خدا ندارد.
#ملت_عشق
تو پای به راه در نه و هیچ مپرس، خود راه بگویدت که چون باید رفت.
Читать полностью…
بالاخره!
انتظار به سر آمد و امروز، روزی است که چشمهای مشتاق، روشن شد.
اینروزها خواهرم «مدینه محرابی» هربار که به کانال گندمین سر میزد، دلش تیر میکشید تا خبری از مجله مورد علاقهاش برسد و امروز، آن مجلهی چشمبهراه، بالاخره آمد تا خاطرههای شیرین و بهیادماندنیمان را از اذهان به کاغذها زنده نگه دارد.
هفتاد خاطره، هفتاد درس، هفتاد تجربهی ناب... در دلِ مجلهی زیبای گندمین.
از «بانو بهشت»ِ دوستداشتنی و «بانو فرحنازِ»ِ مستعد، بینهایت سپاسگزاریم که این حلقهی قشنگ را بافتند و ما را به هم گره زدند.
به امید روزهایی که این خاطرهها، لبخند را بر لبها بنشانند.
@behishta01
. در چشمهای من دقیقتر نگاه کن، جز تو هیچچیزی در آن نیست.
. من آرزو میکردم که روح خود را نثار کنم. جسمم را میخواستم به کسی ببخشم که روح مرا اسیر کند...
#چشمهایش
#بزرگ_علوی
#برشیازنامه②④🫧💌
بهانهی تمام لحظههایم!
خارج از تو، من هیچ زمانی ندارم. تو خود، زمان منی.
یادم هست آن روزی که پا در باغچهی زندگیات گذاشتم و همزمان شگفتی و هیجان زیر رگهای پوستم میجهید. هیچکس نگفته بود آدم میتواند اینچنین در یک قدم گم شود.
تو بودی که نام درختان را در من کاشتی، زبان پرندگان را در دهانم شکوفه کردی. یادم دادی شاخه چگونه قد میکشد، پرنده چگونه آواز میخواند، ماهی چگونه با حبابهایش قصهی عشق میگوید و قوها چگونه درس وفاداری میآموزند.
پرسیدم: «برای چه اینها را به من میآموزی؟»
گفتی: «برای اینکه با همینها با من حرف بزنی.»
من هم بیدرنگ نامت را بر دفترِ باران نوشتم و گفتم: «با رقص همین قطرها بر صورتت، مرا محسوس کن.»
همین که از آن خیالِ عجیبِ دور و در عین حال واقعی بیدار شدم، دستهایم شروع کردند به نوشتن... نوشتن برای تو. هر چه در آن خوابِ بیداری را به من آموختی، انجام دادم.
برای تو، میخواهم گنجهایی از کلمات تقدیم کنم؛ گنجهایی که هیچ مردی پیش از تو ندید و هیچ مردی بعد از تو نخواهد یافت.
حالا منتظرم بیایی. منتظرم تا با همین پرندهها و درختها و حبابها، از حالم بخوانی. اما چه بگویم؟
شاید تو... تو بیشتر از خودم میدانی.
#رحیمهمحرابی
تا به حال به شباهت عجیبِ رگهای دست با شاخههای یک درخت دقت کردهاید؟ یا به اینکه چطور صاعقه در آسمان، همان نقشی را میزند که رودخانهها روی تنِ زمین حک میکنند؟
انگاری جهان یک طرحِ واحد بیشتر ندارد! طرحی که آن را در هر گوشهای تکرار کرده است. فرقی هم نمیکند به بیکرانِ آسمان نگاه کنی یا به ذرهبینیترین بخشِ وجودت، قصه همان قصه است.
وقتی میگوییم «هر چه در بالاست، در پایین است»، یعنی جهانِ بزرگ (کهکشانها) و جهانِ کوچک (سلولهای ما) آینه در آینهی هم هستند.
ما تکرارِ یک قطره از اقیانوسیم که در تمامِ ذراتِ هستی تکثیر شده است. نبضِ درخت، نبضِ آسمان و نبضِ من و تو، همگی با یک آهنگ میتپند.
این سه تصویر، سندی محکم بر فراکتالِ طبیعت و هندسهی پنهانِ آن است، جهان با یک زبانِ واحد سخن میگوید.