20450
نویسنده، نمایشنامه نویس https://instagram.com/rouzbeh_moein?igshid=1kze8pm34c8qx .
همانطور که دوستانمان را نه به علت رد کردن تقاضای قرضی که از ما خواستهاند، بلکه به علت اینکه به آنان قرض دادهایم از دست میدهیم، هیچکس را به علت رفتار غرورآمیز و بیاعتنایی اندک از دست نمیدهیم، بلکه به این علت از دست میدهیم که رفتاری بیش از اندازه دوستانه و فروتنانه از ما دیده است.
در باب حکمت زندگی آرتور شوپنهاور
@rouzbeh_moein
هرچیزی، هرکسی، و هر داستانی، تا وقتی جذابیت داره که دربارهش سوال داشته باشی. و تا وقتی که رازهای پوشیده داشته باشه دنبال خودش میکشوندت. اما اگه زمانی هیچ پرسش و معمایی ازش در ذهنت بی جواب نمونده بود و بازهم واسهت تازگی و جذابیت داشت، در جریان باش که عمیقا شیفتهش شدی.
~
آنتارکتیکا هشتاد و نه درجه جنوبی / #روزبه_معین
@Rouzbeh_moein
گاهی مردم هم فراموش میکنن که تو کسی رو فراموش کردی. بیاختیار و بدون قصد و غرض اسمی رو به زبون میآرن. اما تو به خیالت گذشته رو از ذهنت پاک کردی. به زندگیت میرسی، حالت خوبه، غصه نمیخوری... ولی یواش یواش احساس میکنی یه چیزی کمه، یه چیزی سر جاش نیست. انگار یه حفرهی تاریکی توی ذهن و قلبت به وجود اومده که هیچ جوابی واسهش نداری.
~
آنتارکتیکا، هشتاد و نه درجه جنوبی / #روزبه_معین
@rouzbeh_moein
گفتم: تو زن جوانی هستی و اگه من نباشم، با گذشت زمان به بودن کسی دیگه نیاز پیدا میکنی. فقط ازت می خوام اگه خواستی به کسی دیگه علاقهمند بشی یا به آغوشش بری، پیش از هرچیز من را فراموش کنی، کاملا فراموش کنی.
لیلی مکث کرد و گفت: چرا؟ چرا می خوای فراموشت کنم؟
نیم نگاهی به لیلی انداختم. برای این حرفم دو دلیل داشتم، اما نمی خواستم به زبان بیاورم. دلیل اولم که خودخواهانه بود این بود که هیچ گاه نمیخواستم به خاطر حضور فرد دیگری فراموش شوم. حتا اگر علاقهی لی لی به آن فرد بسیار ناچیز و کمتر از علاقهاش به من و تحت فشار نیازهای جنسی و تنهایی بود. از این نفرت داشتم لحظهای که نفس آن فرد به لیلی بخورد یا اینکه پوستش را لمس کند یاد من بیفتد.
دلیل دوم به خاطر خود لیلی و البته تحت تاثیر گذشته و آن خاطرهی تلخم با همکارم، تانیا بود. صدای لرزان تانیا را پشت تلفن به یاد میآورم که عاجزانه التماس میکرد سریع تر خودم را به او در پارک مرکزی شهر برسانم. وقتی به او رسیدم تقریبا نصف پاکت سیگار دود کرده بود. دستانش، لبانش و حتا چشمان اشکبارش میلرزید. تانیا داستان هولناکی را برایم تعریف کرد. او پس از جدا شدن از معشوقش در طی ده روز با پنج مرد مختلف رابطه داشته بود. پنج مردی که هیچ نقطهی مشترکی با هم نداشتند. اولی نوازنده مورد علاقهش در یک گروه جاز بود، دومی همسایه پایین خانهاش که یک بدنساز بود، سومی یک فروشنده ساده بود، چهارمی دوست پسر خیلی سال قبلش بود که زن و فرزند هم داشت. و پنجمی یک تاجر ثروتمند بود که البته با این آخری به ازای دریافت پول راضی به انجام آن کار شده بود، در حالیکه حقوق تانیا به قدری بود که نیازی به این پول ها پیدا نکند. کاملا پیدا بود که تانیا از سر واماندگی تن به این کارها داده.
تانیا برای فراموش کردن داشت همه چیز را امتحان می کرد و هرچه بیشتر تلاش می کرد بیشتر معشوقش را می خواست.
من از اینکه لیلی به سرنوشت تانیا دچار شود هراس داشتم. می ترسیدم به خاطر فراموش کردن من، معصومیتش را از دست بدهد.
~
@rouzbeh_moein
آنتارکتیکا، هشتاد و نه درجه جنوبی / #روزبه_معین
عزیزانم می توانید من را در اپلیکیشن کلاب هاوس با همین نام دنبال کنید.
Читать полностью…
Please don't you fear the dark
Just embrace the stars
Now you're part of the night,
You'll be safe in their light
@rouzbeh_moein
یک روز “وینستون” متوجه جمعیتی شد که با سر و صدای زیادی در وسط چهارراه تجمع کرده بودند. با خودش گفت شروع شد شروع شد انقلاب شروع شد، مردم بالاخره طغیان کردند.
نزدیک شد، دو زن چاق بر سر یک قابلمه با هم درگیر شده بودند و هریک سعی داشت آن را از دست دیگری درآورد و موهای یکی از آنها بهشدت پریشان شده بود. یک لحظه هر دو قابلمه را کشیدند و دسته قابلمه کنده شد. وینستون با تنفر آنها را تماشا می کرد. با این حال صدایی که در آن لحظه از حنجره چندصد زن برخاسته بود به طور عجیبی قدرتمند به نظر می رسید! چرا آنها نمیتوانستند همین فریاد را برای موضوعی واقعا مهم سر دهند؟ آنها تا به آگاهی نرسند، طغیان نخواهند کرد، و تا طغیان نکنند به آگاهی نخواهند رسید…
#جورج_اورول / 1984
@Rouzbeh_Moein
یکی از ضرب المثلهای یونانیها این است:
یک جامعه زمانی رشد میکند که کهنسالانش درختانی را بکارند که میدانند زیر سایه آنها نخواهند نشست.
@Rouzbeh_Moein
معجزه عشق این طور است. زمانی غرق در تصورات مختلفی هستید، ولی زنی که محبوبه شما می باشد از در به داخل می آید. آن وقت یک باره تمام افکاری که بر سر داشته اید از میان میرود و به جز او و فکر او و چهره و اندام او چیز دیگری باقی نمی ماند.
مردی که می خندد/ #ویکتور_هوگو
@Rouzbeh_moein
من هیچ وقت در زندگی آدمی نبودم که قطعات شکسته ظرفی را با حوصله زیاد جمع کنم و به هم بچسبانم و بعد خودم را فریب دهم که این ظرف شکسته همان است که اول داشتهام.
آنچه شکست، شکسته و من ترجیح میدهم که در خاطر خود همیشه آن را به همان صورتی که روز اول بود حفظ کنم تا اینکه آن تکهها را به هم بچسبانم و تا وقتی زندهام آن ظرف شکسته را مقابل چشمانم ببینم.
#مارگارت_میچل / برشی از کتاب برباد رفته
@Rouzbeh_moein
و هنوز زنان، البته زنان خوب، من را میترسانند. زیرا آنها به تدریج روح و جان تو را طلب میکنند. و من میخواهم آنچه از من باقی مانده است را برای خودم نگه دارم.
~
زنان / #چارلز_بوکوفسکی
@rouzbeh_moein
سلام عزیزان دل، در تلگرام پیامها دربارهی کلاس آنلاین داستان نویسی زیاد بود. ظرفیت کلاس داستان نویسی توسط هنرجویانی که از دورهی پیش (۱۴۰۱) ایمیل داده بودند پرشده است.
اما کلاس جدیدی برای عزیزانی که هنوز ایمیل ندادهاند برای این تابستان در نظر گرفته ام.
این دوره در ده جلسهی آنلاین برگزار میشود.
برای اطلاعات بیشتر و ثبت نام لطفا به ادمین ایمیل دهید و نام و محل سکونت را ذکر کنید.
ایمیل:
Rouzbehmoeinart@gmail.com
زندگی مانند یک پتوی کوتاه است.
آن را بالا میکشید، پایتان بیرون میزند.
آن را پایین میکشید شانه هایتان از سرما میلرزد...
آدمهای وسواسی؛ مدام در حال تست اندازه ی پتو هستند و زندگی را نمی فهمند!
ولی آدمهای شاد ؛ زانوهای خود را کمی خم میکنند و شب راحتی را سپری میکنند...
#ماريون_هاوارد
@rouzbeh_moein
چه لحظهی غمانگیز و فراموشی ناپذیریست آنهنگام که پردهها فرو میریزند و نقاب ها کنار میروند و همه چیز به روشنی پدیدار میشود.
~
آنتارکتیکا هشتاد و نه درجه جنوبی/ #روزبه_معین
زیباترین انسانهایی که تاکنون شناختهام آنهایی بودند که شکست خورده بودند، رنج میکشیدند، دچار فقدان شده بودند و با این حال راه خود را از اعماق درد و رنج گشودند و بیرون آمدند. این افرادی حسی از قدردانی، حساسیت و فهم زندگی داشتند که آنها را پر از شفقت، ملایمت و توجه عمیق عاشقانه میکرد. زیبایی این افراد اتفاقی و بیسبب نبود.
#الیزبت_کوبلر
@rouzbeh_moein
صاحبخانه بدش نمیآمد که ما همیشه گریه کنیم، عزادار باشیم و مصیبتنامه بخوانیم، چون مشغول میشدیم. دیگر کسی از او نمیخواست پشت بام را کاهگل کند یا برایمان آب لوله بکشد.
#علی_اشرف_درویشیان / آبشوران
مجموعه ای شامل دوازده داستان کوتاه که در سال ۱۳۵۳ منتشر شد.
@Rouzbeh_Moein
«پای من شکست، وقتی دوازده سالم بود. سر کلاس ژیمیناستیک، بهخاطر یک شیطنت، بهخاطر یک پشتک بیجا و...آه، خیلی درد داشت. می دونی بعد از اینکه پات میشکنه چی میشه؟»
«نه.»
«باید پایت روگچ بگیری، تا چند وقت هم نباید حرکتش بدی. بعد یاد میگیری که چطوری با عصا راه بری. آهسته، نامطمئن و بیتعادل، اما به هرحال راه میری. چند وقت بعد وقتی دکتر داره گچ رو باز میکنه بهت میگه که کم کم همه چیز مثل گذشته میشه، ولی نمیشه. به نظرم هیچ کسی بعد از اینکه شکستگی رو تجربه میکنه، مثل گذشته نمیشه. حتا اگه کاملا خوب بشه، حتا اگه هیچ اثری از شکستگی روش نمونه. نمیگم بدتر میشی یا بهتر. فقط دیگه اون آدم سابق نیستی. اون اتفاق، یا چنان شجاعتی بهت میده که باعث میشه که دیگه از شکستگی هراس نداشته باشی و حتا باز هم شکستگی رو تجربه کنی، یا اینکه انقدر میترسوندت که از حاشیه امنت تکون نخوری.»
~
آنتارکتیکا، هشتاد و نه درجه جنوبی / #روزبه_معین
@Rouzbeh_Moein
عادت کردم احساساتم را درونم پنهان کنم، نقشه هایم را به تنهایی بکِشم و برای اجرایشان تنها روی خودم حساب کنم. نظر، توجه، یاری و حتی حضور دیگران را مزاحم و مانع می شمردم...عادت کردم آنچه را در سر دارم هرگز به زبان نیاورم و اگر به ناچار در صحبت دیگران وارد شدم، بکوشم با بذله گویی از ملال آن گفت و شنود بکاهم و به این ترتیب افکار حقیقی ام را مخفی نگه دارم...از همان هنگام نسبت به دیگران چنان بی اعتماد شدم که دوستانم تا به امروز به خاطرش بر من خرده می گیرند...!
آدولف / #بنژامن_کنستان
@rouzbeh_moein
انسان بزرگ همانند عقاب است. هرچه بلندتر به پرواز در آید، کمتر به چشم میآید. و مجازات این اوج گرفتن تنهایی عمیق است.
#استاندال / درباره عشق
@Rouzbeh_Moein