98
شعرهای مرا با احتیاط بخوانید،اینها ضربان منند،که میتوانند در سینه ی شما بتپند!
.
سالها بعد
که دستهایت به آفتاب میرسد
شب را از توی عکسهای امروز بردار،
سیاه را از تنها...
رنگی بپوش
شعر بخوان
به آسمان بپر و روی زمین نقش بکش؛
تصویر ِ سایهی ابر، که هر بار شکلِ تازهایست
تصور کن خیالها یکی یکی میآیند
دست تو را میگیرند میبرند به آنجا که میخواهی
به آنجا که من ایستادهام زیباییات را میبینم
بازوانت را تحسین میکنم
از جیبت معجزه در میآوری ُو
خنده، بعد از سالها به حقیقتِ لبهایم میپیوندد
تو را به رگهایم اضافه کردهام
جهانم شدی
پلک که میزنم و کسرِ ثانیهای نیستی
دلم تنگ میشود اما از دوست داشتنم کم نمیشوی
سالها بعد این شعر را که میخوانی
به دیدنم بیا
ببوسمت و احیا شوم...
#ثمین_رضوی #ادبیات #شعر #شعرآزاد #٣٠مرداد١۴٠٣
چون آخر مرداد دو سالش شد #آیین نفس و روح و جون من...
https://www.instagram.com/reel/C_lgEGktQkl/?igsh=MXM0NTdodXhsaTg4dw==
.
وقتِ رفتن؛
آنگونه
که اقتضا میکند غرور
با چشمهای بسته بر پشتِ سر
میرود از خیالِ در خود ماندن
در خود پوسیدن
وقت رفتن؛
چونان از تن گذشته است
که انگار دست نداشته
قلب و دهان و قدم
هیچ
نداشته است
جز روحِ کوچکی که بزرگ کرده در بدنش
وقت رفتن؛
از قامتِ بلند افتادن
انگار که سایهاش از آفتاب گریخته
انگار که برگِ آزادیست از شاخهی آخرین درخت ریخته
مینشاند نقشِ ابر را بر خاک
زمین میبارَدش به جهاتِ رهایی
از هر طرف برود؛ جهان آنجاست...
وقتِ رفتن
به ذراتِ دلتنگش، امید میدهد
از دوباره بودن ها در آنسویِ زمان
از دوباره بوسیدن ها
دوباره در آغوشِ شب آسودن ها...
به باد میگوید ببر نگاهم را به شوقِ برفِ سفید
به فصلِ پاک شدن از هزار و یک غلط
که جنگِ نفْسِ بینَفَس با دلش تمام شود
که جانِ بی رمق از تنش جدا شود...
وقتِ رفتن
هنوز عاشق است
و عشق فرصتِ نرسیدن به عمقِ فاصلههاست
که عشق؛ رهایی قبلِ جدا شدن است
که عشق اوجِ داشتن، در نداشتن است
نگاه میکند هنوز در دلش کسی میتپد مدام
کسی که میبَرد برای خودش
به آسمانِ خودش
وقتِ رفتن؛
تازه میشود فهمید
زندگی همین گذشتن از هزار و یک تن است
هزار و یک قصه
هزار و یک بودن
هزار و یک عشق مقید،
هزار و یک زجرِ دلکندن
هزار و یک عبور که میرساند آدمی را به آنچه خواهد بود
وقتِ رفتن
تازه میشود فهمید
که دردِ رفتن؛ چگونه ماندن است!
به یاد خواهد ماند؟
#ثمین_رضوی
#ادبیات #شعر #شعر_معاصر #شعرآزاد #تیر١۴٠٢
https://www.instagram.com/reel/CupQ7pvKFWt/?igshid=MmU2YjMzNjRlOQ==
.
قد بلند کرده دستش به ابر برسد،
عقربهای که مچ دستهایم را بسته
از من
تا شبانه گریستن
راهی نیست
از من
تا پریدنِ از خود را بهخواب زدن
روی یک پایِ ماندن؛ میایستم
پایِ رفتن؛ درمانده از دلتنگی
به جهاتِ مختلف، این شَک است
میانِ دوستداشتن یا نداشتن
سکوت یا گفتن
جنون یا عاقلانه دلکندن
میان بودن، یا بودن!
بالایِ سرِ زمین میایستم
نگاه میکنم به عبورِ ابر
و کوه، که مانعِ هرچه باشد
مانعِ شب نیست!
شبها تصمیمها جور دیگری از آدم گرفتهمی شود
شبیهِ معطل کردنِ ماه، برای کمی روشنایی
شبیهِ دامن زدن به فکرِ رسیدن
شبها شبیهِ پیراهن است،
که آدم از تنش در میآورد
به خودم میگویم
این من، شبیهِ آن من نیست
که آسمان را میان هرچه روی زمین بود، برداشت
به خودم میآیم
به روشنی، در قعرِ گریختن
بی هیچ بهانه؛ نشانهها را بههم وصل میکنم
با چشمهایِ خشکیده
در خطوط اشارهی پنهان
شبیهِ شبهای دنبالِ ستارههای آسمان
هر روز؛ آدم شانههایش خمیده تر است
تاریکی را از روی دوشش برمیدارد
صبح را در دهان میگذارد بگوید سلام
چای مینوشد بغض را از گلو بپراند
یا قهوه؛ که خواب را...
هر روز آدم به دلیلِ پر بودنِ قلبِ کُندِ خودش شک میکند...
انگار باید دستهایم خالی باشد
برای گرفتنِ دستهایت
عقربه؛ رسانایِ عجولیست
به یقین میرساندم
#ثمین_رضوی
#٢٩خرداد١۴٠٢
#شعر #شعر_معاصر #شعر_سپید #شعرآزاد
https://www.instagram.com/p/CtqMvoNOPqG/?igshid=MzRlODBiNWFlZA==
...
شاید دنیا تَرَک داره
که آدمها رو میریزه
میخواستیم پیش هم باشیم
ولی هر فصل پاییزه
دارن خشکیده تر میشن
تموم برگایِ کوچه
حالا دستاتو میکاری
تو خاکِ خیس این باغچه
میخوام باور کنم هستی
نیاد اشکام مث بارون
تو ابری می چکی رو غم
منم تنها تو این زندون
بمون با هرچی تردیده
بمون حتی اگه دیره
ما باهم عشقو می سازیم
یه روزم یادمون میره
یه روز یادت میره دستام
که دستاتو نوازش کرد
یه روز یادم میره عشقی
باید با عشق سازش کرد
...
داره هی بیشتر میشه
تبِ خطای پیشونیت
منم اونکه دوسِت داشتم
گذشتم از پریشونیت
اگه یادت بره چشمام
تو ساعت های ویرونیت
بازم دستاتو میگیرم
همه شبهای حیرونیت
...
@saminrazav
https://www.instagram.com/reel/CtELZYmKUmB/?igshid=MzRlODBiNWFlZA==
در آسترِ بارانیاش
مگر چند نفر پنهان بودند؟
مگر چند پاییز را در آلبوم، زرد کرده بود
که عکسهای چند سالگی از جلدش بیرون زدند؟
در دهانش چه ناسزا؟
بر سینهاش لحدِ کدام حسرت؟
که اینگونه مات...،
که ماتمِ عزایِ خودش در حضورِ هر شبش،
که تمام بود در اوراقِ کپی برابرِ اصل...
چشمهایش را سنجاق کرده بود به سند
ضمیمهی قصه را با نگاهش میبُرد به خیابانها
در آ چهار
مگر چند گل میتوانست جای عکسهایش گذاشته شود
گلایول چه فرقی داشت با میخک؟
سه در چهار،
به تعداد انگشتهای یک دست حتی نه!
کتاب اگر میشد به قطعِ جیبی
میگذاشت در جیبِ او بماند
او که دوستش داشت
او که ورق میزد، میخواندش
حتی سیچهل سال بعد از بوسیدنِ پیشانیش
بعد از پوسیدنِ پیراهنش،
و حتی استخوانهاش ...
قطعهی چند،
چه باید زمزمه میشد؟
کدام ردیف
چه قافیهای که وزنِ بغضش را بریزد بیرون؟
سنگِ چندم را باید انگشت میزد؟
که بالا بیاید از خودش،
از خاکِ سردِ تابستان یا هر فصلِ دیگر!
بیهوده بود...؛
باران چیزی را با خودش دفن نمیکند
چیزی را پاک نمیکند؛
لکههای افتاده بر کَفن
هزار فکرِ پیچیده دورِ تن
هزار "شاید" و "اگر"...،
که اگر دستِ او بود، "شاید" نبود...
زمان "باید" ثابت کند همه چیز است،
قبل از آنکه باران شیشهرا پر کند،
جلوی دیدِ آدم را بگیرد انگار دنیا آنسویِ دیگرش نیست
به آدم باید ثابت شود چیست میانِ اینهمه وجود؟
آیا امکانش وجود نداشت، که اولویت ها را دوباره بنویسد؟
هرچه نوشتهها را
هر چه شعر
هر زخمِ خودکار بر پوستِ کاغذ
هر لمسِ حرف بر کیبوردِ هوشمند
دوباره و دوباره میخواند
نمیفهمد
آدم مگر برای فهمیدن،برای فهماندن چه لازم داشت؟
آدم باید خودش بخواهد که کجا باشد
وگرنه انگار نیست...
#ثمین_رضوی
هشت خرداد هزار و چهارصد و دو
#ادبیات #شعر #شعر_معاصر #شعر_سپید #شعر_سیاه #شعرآزاد #بداهه #خرداد١۴٠٢
https://www.instagram.com/p/Cs1mzXmqZ8T/?igshid=MzRlODBiNWFlZA==
.
میمانی
همچون جان
میانِ ابدترین حبسِ استخوان
من ریشه
در خاکت
دویدهام تا آسمان
یک شاخه
از قلبت
قد میکشد سمتِ جنون
میمانم
همچون رگ
برای همین قطرههای خون
روشن باش
هر ابری، هر جا که بخواهد رفته
هر بادی میآید از سردیِ آدمها گفته
دستت را میگیرم
تا دنیا میجنگد
تا طوفان،
از پشتِ هر کوهی به آرزوهامان میخندد
آتش شو، می سوزم،
با حسرتِ تو میمیرم
اسفندم،
از داغِ دلت گُر میگیرم
فروردین،
می رقصیم
در مرداد آبادیم
سبزینه در برگیم
از غمها آزادیم
پایانِ هر فصلی مثل پرنده در کوچِ پاییزیم
تنهاییم
بی وقفه
از آغوش هم می ریزیم
دستِ من، دارِ تو
میپیچد موهایم بر شاخهی تن
میبافم دنیا را با حسرت بر گردن
میروییم صدبار بعد از مردن
هر باران
باور کن
از چشمِ من افتاده زمین
یک دانه، می غلتد بر حلقهی حلقت مثل نگین
میگویی؛ این بغضت
بر جانِ گلویم افتاده
میگویم؛ این پایان
رؤیای من است
از چشمم بر لبهات
یک بوسه
یک حرفِ ناگفته
یک رؤیا
تاوانِ عشقی که پای نگاهی جان داده...
#ثمین_رضوی ششم خرداد
#خرداد١۴٠٢
#ادبیات #شعر #شعرآزاد #شعر_معاصر #بداهه
پ.ن : عکس فوقالعاده از دوست خوشذوقم
@mohsenbastani_official
https://www.instagram.com/p/CsvPUAYKJM0/?igshid=MzRlODBiNWFlZA==
در دنیای جِت و موشک و سفینههای فضایی و بمب رسانههایی که به ثانیهای جهان را منفجر میکند،و ذهن و قلبها را تسخیر...،نوشتن از عقاب سالخوردهای در آسمان غبارآلود ایران،در خاورمیانهی دودگرفته، کار سادهای نیست.سایه سنگین فوتبال صنعتی امروز در دنیای مدرن، چنان بر خاطراتِ عمیق دهههای قبل تحمیل شده،که گاهی به آنچه با چشم خود دیده بودیم شک میکنیم.شک میکنیم به بهترینهای گذشته، که از قلبمان عبور نکردهاند.به هرچه از چشم دوربین ها جامانده یا در گذر زمان مات شده،اما روزگاری چنان ماتمان میکرد که میخکوبِ تصویر؛ضربان قلبمان را به عقربه می بخشیدیم تا ثانیهای صد بار بتپد.
در آن روزها که بیشترین سهم ما از شادی،پرواز عقابمان بر فراز آسمان استرالیا بود و ملبورن را به قصدِ دیدن و دیده شدن جهان پابرهنه دویدیم،دنیا آنقدر مهربان نبود،که به قدر شایستگیهایمان در محدودیتِ محض،نگاهمان کند و تشویق نثارمان.ما کوچک بودیم و از چشم جهان جا ماندیم!
حالا که بزرگ شدهایم،شادیهایمان هنوز کوچک است.بهانههای اندکی برای به فراموشی سپردنِ غمهای بزرگ در وقتِ اضافه!حتی وقتهای تلف شدهرا برایمان درست حساب نکردهاند که فرصت کنیم زندگی کنیم.
اما در آن روزها کسانی بودند،که دوستشان داشتیم و هنوز دوستشان داریم.ما برای قلبهایمان اسطوره ساختیم و اسطوره ها برای قلب های ما سر گذاشتند و جان ارزانی کردند...
اسطورههای فراموش نشدنی،در حماسههای سخت و پیروزیهای شفاف.که با وجود تار شدن تصاویرشان،هنوز در حافظه جمعیمان می درخشند.
عقاب آسیا #احمدرضا_عابدزاده از آن ستارههای بی بدیل فوتبال ما بود که هنوز خندههایش،رنگ پیراهنها،پریدنها،فریادها،اعتماد به نفس و غروری که به تیمش و به ما امید می بخشید،حتی جویدن آدامس و صدوهشتاد زدنش میان زمین و هوا،ذره ای در ذهنمان کمرنگ نشده. عشقی که او به ما در آن دهههای عجیب هدیه داد،چیزی کم از معجزهی ستارههای امروز فوتبال در شبکه ها و صفحههای پر زرق و برق و پر اغراق نداشت.در صادقانه ترین حالت ممکن می درخشید و در واقعی ترین حالت ممکن بی نظیر بود.بی نیاز به زوم کردن،تصویرش در نگاه ما بزرگ بود و بی نیاز به تیتر های رنگی،روزهای خاکستری مان را رنگ امید و اطمینان می بخشید.از دروازه ای که به او سپرده بودیم همان قدر مطمئن بودیم که از نفس کشیدنمان،ما دوست داشتنِ ستارههای آن روزهایمان را جوری زندگی کردیم،که از یاد نمی بریم.تولدها،سالروزها،خداحافظی،بیماری،حتی مرگ،بهانهی فراموشیشان نخواهد بود
سرت سلامت #عقاب_آسیا
#عابدزاده
https://www.instagram.com/reel/Css0xb0KRse/?igshid=MzRlODBiNWFlZA==
.
به ذراتِ بی تفاوتِ آب
پشتِ پایِ سفر
مشکوکم
چگونه میتوان از چشمِ عاشق افتاد و جان نداد؟
قطره ها وقتی از هم جدا شوند
به هر سمتی بروند گم میشوند
حالا تو
در بارانِ یکریزِ دیروز دنبالِ خودت باش
کجا میتوانی رفته باشی؟
رویت را از شب بگیر
با صدایِ امواج؛ به دیوارهی جمجمههایمان بکوب
من در گیجگاهِ خانه، ناخنهایم را میجَوَم
به ظاهر هیچ چیز مهم نیست
حتی بیداری ؛ به وقتِ دلتنگیت
در آفتابِ نزدهی فردا، خوابِ تو را میبینم
که از من پنهانش کردهای
در خوابت؛ با زبانِ دیگری سکوت میکنی
به بیگانهترین حالتِ مراعات؛ در آغوشت میگیرم
باران حالمان را دگرگون میکند
اما
رعایت میکنم،
رعایت میکنم که استخوانهایت تَرَک نخورد
که آتش، پوستت را از درون گداخته نکند
که سرمای بیرون از دیوارهی رگهایت داخل نرود
این هوای بلاتکلیف، هواییام کرده
حتی وقتی بیداریام مصادف با پلک زدنِ توست
در خوابت بیداریم
آنچنان
که بی دار از تاریکیِ شب آویزان میشویم
خودمان را به صبح میرسانیم
در خوابت دوست داشتن گناهِ کبیره نیست
می شود میانِ قایمباشک تشخیصش داد
میشود از چشمِ همه قایمش کرد اما به آن شکی نداشت
ما شَکهای بزرگیم
در اتفاقِ زندگی که افتاده از سرمان
ما از همهی چیزهای تکراری شوکه میشویم
انگار که عشق چیز جدیدیست
انگار زمان، تازه به رفتن اقدام کرده
انگار تازه میفهمیم برای زندگی دیر است
و افسوس میخوریم
انگار همین دیروز بود که دیدمت
در باران دنبالِ خودت میگشتی
بی آنکه ببارد
در چشمهایت ابرها را میدیدم و هنوز دوستشان داشتم
انگار همین دیروز بود سعی میکردی خودت را به خواب بزنی
قلبم آنقدر تند زده بود که داشت از نفس میایستاد
بیحسیِ عجیبی در کلمهها چشم بسته بود
وانمود میکردی که من همان بیتفاوتیِ تو ام
کمی غلیظ تر
و من در تمام طول ِ خوابرفتگیِ عضلاتِ قلبم
به بیداریات مشکوک بودم
انگار همین دیروز بود که امروز دارد تکرار میشود
همین غروب
همین ابرهای سراسیمه
همین هوایِ دلبسته به فصل
انگار همین حالا تازه دوست داشتن را فهمیدهام
که بلد نیستم چگونه بگویمش
انگار هرگز عاشق نشده باشی که بفهمی
همه چیز را به شعر میسپارم
خدا شبها شعر میخواند
وقتی لبهایش را به گوش آدم نزدیک میکند
شبها که خوابیم اما بیدار
امشب تو را به جانِ شعر انداختهام
گوش کن؛
چیزی در دلت فرو میریزد
چیزی در دلت دوباره از نو جان میگیرد
این شعر من است
گوش کن...
#ثمین_رضوی
#خرداد١۴٠٢ #ادبیات #شعر #شعر_معاصر #شعرآزاد
https://www.instagram.com/p/CsocoFdqmlM/?igshid=MzRlODBiNWFlZA==
.
دیوانگیام را در خانه تنها گذاشتم
به خیابان زدم با خیالِ خالی
شاید ابرها نبشِ چهارراه پیاده شوند
شاید باران از گرفتگیِ معابر برگردد به ماه
و شب جوری به چشمهایم بتابد؛ که سیاهِ روشن..،
آسمان جوری بغلم کند؛ که روشنِ امن..،
در آغوشش جوری به خواب روم؛ که امنِ آرام...
تنهاییام در خیابان به "هیچ" فکر میکند
در احتمالِ عبورت از خطوط عابر
یا نشستنت رویِ نیمکتهای شلوغ
به هیچ؛ که شاید دری باشد تو از درونش بیرون بیایی
یا چراغِ قرمزی که پشتش تو ایستادی و بس
هیچکس نباشد از هیچچیز حرف بزند
و من امکانِ بودنت را هیچوقت به فراموشی ندهم
این سمتِ شهر که منم ؛ خسوفِ خسته از پنجره پیداست
به گرفتگیِ حالم از احوال ِ سال لج میکنم
لج میکنم که آن سمتِ شهر خورشید روشن است
و کارها در گیر و دارِ رودرروییِ آدمها به جبر مشغولند
لج میکنم که هر کارِ لازم را نکرده نفرین میکنم
واجب نیست که بخواهم و بجنبم و لب به جان نرسد
واجب نیست که اجبارِ "نمیشود" را بِدَوم
مینشینم از بیخیالی دست میکشم
روی صورتِ صبح؛ به نوازش
رویِ شانهی شهر؛ به همدردی
خانه یا خیابان، غرب یا شرق، خلیج یا خزر
زوایای مشخصِ دنیا را در مشت میفشارم
به ابهامِ آبهای آزاد فکر میکنم
به اینکه کدام سمت را شنا کنم به خودم برسم
به تو...
از کدورت آینه میگذرم
هرجا که منم؛ جهان استُ و
چون تو هستی ؛ زیباست
#ثمین_رضوی
#ادبیات #شعر #شعر_معاصر #شعرآزاد
#اردیبهشت١۴٠٢
https://www.instagram.com/p/CrkzX0OKbjg/?igshid=YmMyMTA2M2Y=
#سیبرگ #برگ_سی
نگاه کن،چه فروتنانه آسمان،نگاهش را از ما برنمیدارد،هر صبح تا شب میشنود آدمها چهها که نکردهاند،میبیند غلطهای لباسِ زیبا پوشیده را،که به هر طرف میروند و با کدورتهای ساخته یا تحویلگرفته به خانه برمیگردند تا بر تختها آرام گیرند،و صبح دوباره بر آنها نور میتاباند و روشنشان میکند.میبیند آدمها با تمام ادعا چقدر بیپناهند پس سرپناهشان میماند و دم نمیزند.
به یاد دارم در کودکانهترین لحظهها به خالص ترین حال ممکن،در کلام تو دنبال معجزه بودم.در امنیتِ حرفهایت پناه میگرفتم و تو؛شبیه ترین تجسمِ من از آرامش آسمان و ابرهای زیبایش بودی؛که سایه محبت بر زمین میگستراند و قطره قطره از جانش زندگی می بخشد.تو آفتاب بودی و ماه،شب بودی و روز،خوف بودی و رجاء
همچون نسیمِ دلنواز،از حکمتِ خدا گفتی که از ما بر بندگان خود مهربانتر است.صلاحشان میداند و آنچه در ادراک و توان ما نیست اگر به او بسپاریم و باور کنیم؛به خیر میگذراند و آنچه باید؛اتفاق میافتد.گفتی که باید توکل کنیم و بپذیریم.تلاش کنیم و به تدبیرش اعتماد...
سخت بود؛آزمودن های مکرر،باختن ها و ازدست دادن ها و کوچک شدن در عین بزرگ شدن!انگار هرچه آدم رشد میکند و بیشتر تلاش میکند و میخواهد،و خود را تواناتر میبیند،همهچیز سخت تر است و بیشتر کم میآورد!پیشِ خودش کوچک میشود،حتی پیشِ چشم دیگران!
میفهمد ظرفیتش محدودتر از ذهنِ بیپروای اوست. آنگاه نیازمندتر از همیشه به آسمان نگاه میکند و از گردانندهی زمین و آفرینندهی جهان؛فرصت میخواهد و صبر،توانِ جنگیدن،قدم برداشتن،برای آنچهمیتواند،و پذیرفتنِ آنچه نمیتواند!
در حقیقت،تشخیص مرز باریک این دو؛کیفیت زندگیاش را رقم میزند.هیچ چیز،به قدر پذیرفتن؛آدم را به کمالِ آدميت نزدیک نمیکند.
به یاد میسپارم از ایمان؛تعریفِ سادهای ساختم شبیهِ تو.که میتوانی؛جهان بد شود و تو خوب بمانی!که میتوانی خودت باشی و خودت قشنگترین نشانهی خدایی برای امید داشتن.
و من هنوز امید دارم...
#ثمین_رضوی #شب_سیم_رمضان
فَبما رحمةٍ منَ اللَّه لِنتَ لهُم وَلو كنتَ فظًّا غليظَ القَلبِ لَانفَضّوا مِن حَولكَ فَاعفُ عَنهُم وَاستَغفرلهُم وَشاوِرهُم في الأَمرِ فَإِذا عَزَمتَ فتَوكَّل عَلَى اللَّه إِنَّ اللَّهَ يُحبُّ المُتَوَكِّلين
به رحمت الهی،در برابر آنان مهربان شدی!و اگر خشن و سنگدل بودی،از اطراف تو،پراکنده میشدند.آنها را ببخش و برای آنها آمرزش بطلب!در کارها،با آنان مشورت کن!اما هنگامی که تصمیم گرفتی،قاطع باش! بر خدا توکل کن!زیرا خدا متوکلان را دوست دارد.
#آیه١۵٩آلعمران
https://www.instagram.com/p/CrTq8yJqx6C/?igshid=YmMyMTA2M2Y=
#سیبرگ #برگ_بیست_و_هفتم
این وابستگیِ عجیبِ آدمها به خاک، به زمین، به دنیا و موجوداتش، ناشی از ماهیتِ خاکیِ تن است؟ این ولع عجیبی که به تصاحبِ اشخاص و اموال و اجزاء جهان دارد، از تعلق داشتنِ او به دنیاست؟ اینهمه بیتابی و خستگی و بیقراری برای چیست؟ گشتن و یافتن و به دست آوردن؟ داشتنِ چه موهبتی میتواند او را اقناع کند و دست بردارد از طلبِ بیشتر؟ هر کجای زمین که قدم میگذارد انگار باتلاقی او را بیشتر فرو میکشد و بی اختیار تر غرقِ خاک میشود. میخواهد از عمق وجودش فریاد بزند اینجا برای من تنگ است، کم است، نمیتوانم این قفسِ بزرگ را تحمل کنم، اما دهانش به گفتنِ این حقیقت باز نمیشود. در چاله ای میافتد و از چاه دیگر بیرون میآید، در گلِ و لای فرو میرود و از بیابان سر در میآورد. حجمِ گرد و خاکِ نشسته بر لباس و اندامش، سنگینیِ تنِ خاکی را میافزاید و با هرچه شستن و غسل و آب و اشک، کم نمیشود. هرچه بیشتر از زمین نصیبش میشود، وابستگیاش به خاک بیشتر است. و هرچه بیشتر فراموش میکند که از خاک است و به خاک بر میگردد، خاک بیشتر او را فرا میخواند به نحوههای گوناگون، با تدفینِ عزیزانش، آرزوهایش،و تنش...
#ثمین_رضوی
#سیبرگ #شب_بیست_و_هفتم #برگ_بیست_و_هفتم #رمضان١۴٠٢
قالُوا رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَ أَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ إِلى خُرُوج مِنْ سَبِیل».
در آن حال کافران گویند: پروردگارا، تو ما را دو بار بمیراندی و باز زنده کردی (یک بار در دنیا میراندی و در قبور و عالم برزخ زنده کردی، دوم بار در قبور میراندی و به قیامت زنده کردی) تا ما به گناهان خود اعتراف کردیم، آیا اینک ما را راهی هست که از این عذاب بیرون آییم؟
#آیه١١غافر
https://www.instagram.com/p/CrPE3dcKdz_/?igshid=YmMyMTA2M2Y=
#سیبرگ #برگ_بیست_و_ششم
مگر میشود حجم سیاهِ مصیبت را که میافتد روی زندگی آدمیزاد،اندازه گرفت و جزایش را به دستهایِ در کار داد؟وقتی با هر مرگ؛زندگیِ چند انسان تباه میشود،چگونه میتوان با یک حکم؛اینهمه داغ را تسلی بخشید؟
جانِ ادمیزاد تنها داراییِ حقیقیست که از دست رفتنش بازگشتی ندارد.هر قدر که خونبها،هرقدر که حبس،هرقدر که مرگِ دیگر،ضمیمهی یک داغ کنیم،روحِ رفته از فرصتِ زندگی،به دنیایِ نابرابر برنمیگردد!
کسی را گذاشتهاند پشت میز و جرأت کرده با مرگهای بیشمار مواجه شود.قصه هر زندگی را تفسیر کند و پایان هرکدام را جوری رقم بزند که مصلحت است!
صلاح یعنی انتهای هر قصه بتوانی نفس عمیق بکشی.یعنی آدمخوبها و آدمبدهای قصه در دو کفهی ترازو پایین و بالای زندگیشان یکدیگر را بیدلیل و بیبها به عرش نبرد و به فرش نکوبد. یعنی اگر مسؤلیتی بر گردنی بود که گردن نگرفت،از دار نگریزد.اگر سهو یا خطایی از بد حادثه به دوش کسی افتاد و خم شد،فرصتِ دوباره ایستادن و جبران داشته باشد.صلاح یعنی برابریِ آنچه کردهایم و آنچه باید متحمل شویم. کدام آدمیزاد صالحی آنقدر قلب روشن و ضمیر آگاه دارد که بتواند در اوج عدالت،صلاحیتِ تصمیم داشته و آن را خالصانه عمل کند و پای امضایش بماند،جوری که اگر اشتباهی مرتکب شد؛از جان و آبرو و مال و هستی خود بگذرد تا مانعِ استمرار خطا و سیاهی شود و یک جای این قصههای تلخ،نور امیدی بتاباند انگار عدل و دادی هست و وجدانی مانده!
آدمی که وجدان و شرف داشته باشد میداند شریک جرم است اگر به خطا خونی را پایمال کند و بهای جانی را ارزان بشمارد و فرصتی را هدر دهد.
چه سخت است وقتی در جهانِ آدمها،که با تمام قانونهایش هنوز جنگل است،شاهد باشی؛که قدرتی فراتر از وجدان میتواند دهانها را ببندد و تصویرها را از حافظه پاک کند و خونِ چاقوها را در دریاهای آزاد بشوید و روحِ آدمها را در گل ولای رها کند تا خود پرواز کنند و امیدشان تنها به شعاع نورِ آسمان باشد بلکه تاریکیِ زمین را اندکی بکاهد.سخت است هرچه میگذرد بیشتر بفهمی که حقیقت آنقدرها روشن نیست که خودش را از میان پروندهها و قصهها و حکمها بیرون بیاورد و با صدای بلند فریاد بزند و آدمیزاد را از استیصالِ بیپناهی نجات دهد!پا به سن میگذاری و میشماری خوبیهای از دست رفته را،بدیهای قدرت گرفته،سلطهی شر بر سعیِ خیر خواهی،عدالت را که شعر زیباییست اگر کسی بخواندش!
#ثمین_رضوی #شب_بیست_و_ششم_رمضان
ان حکمت فاحکم بینهم بالقسط ان الله یحب المقسطین
اگر حکم کردی میان آنها به عدالت حکم کن،که خدا دوست میدارد داوران عادل را
#آیه۴٢مائده
https://www.instagram.com/p/CrJVw2fq2y8/?igshid=YmMyMTA2M2Y=
#سیبرگ #برگ_بیست_و_چهارم #مادر
بهشت چه میتواند باشد جز گرمای نفسهایت، وسعت چشمها، زیبایی صورت و امنی آغوشت؟
امشب که تولد توست؛ مقدس ترین زمان ِ تاریخِ حیات ِمن است. خلقت را ازلِ چشمهایت دیدهام و معنای آفرینش؛ مهرِ ابدی توست که جان و جهان من است.
خط به خط میخوانم هر کلامت را، آیاتِ نورانیِ خدا از لبهای تو برخاسته و بر قلب من نشسته، من به قداستِ مادرانهات ایمان آوردهام که این چنین محو تماشایت میشوم. چگونه وعدهی بهشت میتواند تکانم بدهد وقتی تو اینجایی، کنار من؟ بمانی برایم، بمانی برایم، بمانی برایم که این راز و نیاز من به درگاهِ خداییست که معجزهی بزرگش، دمیدن روحِ خود در وجود توست. ای نشانهی بیبدیلِ وجودِ خدا، ای همهی فلسفهی عشق بی چون و چرا، مادرم، به نام تو سوگند، هرچه تلاش میکنم خوب باشم، برای لایقِ فرزندیِ تو بودن است، برای لبخند ِِ چشمهایت وقتی نگاهم میکنی .
همین نگاه تو که انگار خدا دارد تماشایم میکند، و من برای داشتنِ همیشهی آرامش و رضای این چشمهای درخشان، جان میدهم...
#تولدت_مبارک_مامان 🎂❤️
#ثمین_رضوی
#سیبرگ #برگ_بیست_و_چهارم #شب_بیست_و_چهارم #رمضان١۴٠٢
وَوَصَّيْنَا الْإِنْسَانَ بِوَالِدَيْهِ إِحْسَانًا حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهًا وَوَضَعَتْهُ كُرْهًا
و انسان را [نسبت] به پدر و مادرش به احسان سفارش كرديم، مادرش با تحمل رنج به او باردار شد و با تحمل رنج او را به دنيا آورد
#آیه١۵احقاف
https://www.instagram.com/p/CrEfR4RK_QT/?igshid=YmMyMTA2M2Y=
#سیبرگ #برگ_بیست_و_یکم
همهچیز ممکن است بهیاد بیاید جز فراموشی!
بهیاد نمیآوری کجا بود که ایستادی، به روبهرو نگاه کردی، تصمیم گرفتی دیروز را، و روزهای قبلش، و حتی قبل ترش را جوری پشت سر بگذاری که هرگز به خاطرت نرسند... و لایههای پر پیچ و خم زندگی ات را از شیارهای مغزت ریختی بیرون.
تصمیم گرفتی به یاد نیاوری وابستگی هایی که به خون بستگی داشت، یا دوست داشتن هایی که سرنوشتت را بسته بود به دیگری...
تصمیم گرفتی رها شوی از هرچه قید و بند و نام ها را پشت اتاق ها جا بگذاری و تصویر ها را پشت دیوارها، و خودت را از مغزِ عصیان گرت بیرون بکشی و بفرستی به آینده بی آنکه به یاد بیاوری از کجا و چگونه آمده ای...
اما بعد، چشمهایت را که روی هم میگذاری، خانه ها و کوچه ها و آدمها را می بینی که به تو نزدیکند، بدون اینکه جستجو کنی روبه رویت هستند و تو را در بر گرفته اند، فراموش میکنی که فراموششان کرده بودی، فراموش میکنی که میخواستی بهخاطر نیاوری، فراموش می کنی که همه چیز را جایی گذاشته بودی که به چشمت نیاید! بیدار میشوی و همه چیز صفحه به صفحه مثل یک کتاب ورق میخورد...
آدمیزاد هرگز نمیتواند از گذشته فرار کند، از آدمها، از اتفاق ها...
مگر فراموشی همه چیز را از او گرفته باشد، حتی زندگی....
#ثمین_رضوی
#سیبرگ #برگ_بیست_و_یکم #شب_بیست_و_یکم_رمضان #رمضان١۴٠٢
وَاللَّهُ خَلَقَكُمْ ثُمَّ يَتَوَفَّاكُمْ ۚ وَمِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِلَىٰ أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْ لَا يَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَيْئًا ۚ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ قَدِيرٌ
خدا شما را آفریده و سپس میمیراند؛ و بعضی از شما را به سن انحطاط پیری میرسانند که هر چه دانسته همه را فراموش میکند. همانا خداست که همیشه دانا و تواناست.
#آیه٧۰نحل
https://www.instagram.com/p/Cq-YauyK85-/?igshid=YmMyMTA2M2Y=
.
دقیقا مثل اون آفتاب شدیدی بود که چشم رو میزنه،مثل وقتی از توی یه مسیر تیره یا تونل و زیرگذر تاریک،بیرون میای و نگاهت جلوی خورشید کم میاره.زمستون سختی بود،نه که از فصلهای قبل سخت تر باشه!نه،شاید تفاوت سختی های مختلفه که آدم رو مجاب میکنه بینشون سخت ترین رو انتخاب کنه،ولی وقتی ازشون میگذری میبینی هر کدوم از اتفاق ها توی دورهی خودش،سن و زمان و مکان و شرایطی که گذروندی،به قدری سخت بوده که گذشتن ازش حالتو بهتر کرده اما فراموش نکردی.ولی اونقدر ضعیف نبودی که توی هرکدومش بمونی درجا بزنی و تموم بشی!گاهی از دلِ تصمیمهات،منطقی تورو به سمت انتخابی برده که هرچند سخت،اما ناچار بودی وزنش رو روی دوش تحمل کنی.توی هر مرحله از زندگی چیزایی رو به دست میاریم یا برای هدف هایی می جنگیم،که یه روز همون ها رو باید بها بدیم و از دست بدیم برای هدف تازه.سخته اگه بهای درست زندگی کردنت،به قیمت روزهایی باشه که به سختی جنگیدی.
این متن انقدر شخصیه که اگه تا اینجا خوندی و باهام اومدی،یعنی میدونی وقتی از بهای سنگین حرف میزنم چی دارم میگم.اونقدر منو شناختی که میدونی وقتی از چیزی دربرابر چیز دیگه میگذرم یعنی ارزش خط قرمزهامو هنوز هم میدونم و نذاشتم باورهام،با تغییر آدم ها و تغییر شرایط و تغییر مسیر،نابود بشن.باور دقیقا اون نقطههای یقین زندگی هستن که فکر میکنی همهی رسالتت برای به دنیا اومدن همینا بوده!
نقطههایی که اگه با خط به هم وصل کنی،یه مسیر مشخص رو نشونت میده،و حتی از دل تاریکی،بیرون میای و برمیگردی توی راه درست خودت!
توی راه درست موندن بهاش شاید خستگی،جنگ،شک،تنهایی،حرف و قضاوت شنیدن،یا باختن های زمینی با متر و معیار آدم های دیگه باشه،اما تو پیش خودت نباختی،چون می دونی چی میخوای و چه معامله ای با کی می کنی و کجا هستی و کجا باید باشی.اینه که باختن و از دست دادن و عبور از هر چیزی، زمینت نمیزنه،یا لااقل بلدی بلند شی و دوباره واسه چیزای باارزش باقی مونده که حذف نشدنی هستن و بخشی از ذاتت و فلسفهی زیستن، قدم تازه برداری.شاید اینبار جور دیگه، ولی با همون سرسختی قبل،با همون ایمانی که نمیذاره از ترس حرف و نگاه آدم ها،عوض بشی یا شبیه همونایی بشی که ته قلبت سرزنش می کردی،و تصمیمی که مطمئنی درسته رو به هیچ قیمت کنار نذاری،حتی اگه قراره تنهایی از صفر شروع کنی.اینجوری کم کم جهان و خدایی که باور داری ناظرشه،و انرژی ای که میدونی داره بین مخلوقات میچرخه،همهی اون نوری که نیاز داری تا خودتو گم نکنی،اون جونی که نیاز داری تا کم نیاری بهت برمیگردونه تا حالت با خودت بد نباشه! ❤️🖤
https://www.instagram.com/p/Cq7zC03qEko/?igshid=YmMyMTA2M2Y=
.
در آن زاویه
بودنت
با نبودنت برابر است
تا چشم کار میکند
آسمان
پشتِ ابر
تا مغز کار میکند
آفتاب، بعد از تاریکی
میپرسی؛
کدام سؤال برای وضوحِ این پاسخها مناسب است؟
ابهامِ تو در اصلِ حضور پنهان میشود
آمده بودم در اوج تماشایت کنم
این سقوطِ دلپسند وابستهام کرده...
از این زاویه دوست داشتن فرونشستن است
در گِل ِ ورز داده بر چهارستونِ تن
دست و پا میزنم پایین نروم
آسمان با تمامِ باتلاقیاش
ستارهها را هر شب پس میدهد
خیرهام به زاویهات که از من گرفتهای
به شانهی دورِ تو میزنم
تکاندهنده؛
در طولانیترین شعلهی بلند شده از دستانم
دلتنگی به رویِ خودش نمیآورد
روی دوشت تیر میکشد
به شبها سکوت را پس میدهی
با چشمهایِ تیره
میپرسم؛
دوست داری بهجای من زندگی کنی؟
پیش از آنکه پاسخت برسد
برای تو جان میدهم...
#ثمین_رضوی
#ادبیات #شعر #شعر_معاصر #شعرآزاد #تیر١۴٠٢
https://www.instagram.com/p/CurrqDdqirN/?igshid=MmU2YjMzNjRlOQ==
.
از قلم انداختم
خودم را
روبهروی استعارهی چشمهات
نگاه کردی
نوشتم:
این خلاصهی جهان است؛
تجمیعِ دیدنت در فواصلِ مرزها
خلاصهی آب و خاک و تن
که هویتِ دلبستگیست
نگاه کردی از دور
به رقصِ قلم
در کلمههای پنهانِ شعر
نوشتم :
کاش قلمِ قدم را میشکستی
که رفتن از پایش بر نیاید
بماند روی کاغذهای مچاله
که تمامِ بودنم را معطوف کرده به ترکِ فعل؛
باشم و نپرسم کدام حرفِ ربط
از میان جملههایمان رفته
که دور افتادهایم؟
کدام قیدِ بیزمان
ساعت را خوابانده رویِ ماضیِ بعید؟
باشم و نبینم آنچه خودش را به حال رسانده
جانِ ماندن برایش نمانده است...
باشم و نگویم کجاست حواست
که نمیشنوی
و از هر حس پنجگانهام پرت میشود نبودنت!
خودم را از قلم انداختهام
تو را نوشتم که تکثیر شوی
در هوای هرجا
و هرکه ، هرچه به زبان میآوَرد
تو باشی
که تنها
تو به قلمم میآیی...
#ثمین_رضوی
#ادبیات #شعر #شعر_معاصر #شعرآزاد #روز_قلم #تیر١۴٠٢
https://www.instagram.com/p/CuUzC8HIE8E/?igshid=MmU2YjMzNjRlOQ==
.
اگر برایم تَببُر تجویز کند
تابستان را از تنم در بیاورم
پاییز بپوشم
خودم باشم
زیر آفتاب، گونههایم پروانه شود
چشمهایم آلرژیِ ژِنزده
تار میبینمت
اما نزدیک
به وضوحِ گذشته
در تصویرِ محدّبِ رسیده به حال
از شیشهی انگشتزدهی عینک افتادهام
بردار بر چشمهایت بگذار
میتوانی زیر ابروهات تشخیصم دهی
نقطه
نقطه
نقطه
رد میگذارم تا خانهی شکلاتی
به پوستت دست بکش؛
نشانهها را دنبال کن
از منافذ، قصه میآید بیرون
یکی بود
یکی نبود
اما من بودم؛
هر کجا که شد
هر کجا که فکرش را نکردهای؛
پشتِ عقربهی ساعت، حتی وقتی که میخوابد
روی شنلِ قرمزِ رقصان در آسمانِ شهر
وقتی دوباره تیم ما گل میدهد
روی برگهای سبزِ تُو یِ تابستانی تا زردِ پاییزِ من
روی ریشهی پیوند خوردهی توتفرنگی با قلبِ بیرونزده از دهانم
درست در سایهی سکوت
که باید اکسیرِ ماندن بنوشیم
باید از رفتن اجتناب کنیم
که کلاغ ِبد شگون به خانه نرسد
من بودهام
هر کجا که بشود
نقطه نقطه نقطه
نه در پایانِ یک شعر،
که در کنار هم میگذارم
پشتِ تمامِ جملهها ...
و غیره را حذف کردهام از حافظهام
بدانی جای هر کلمه، تو نشستهای
جای هر جمله؛ دستهای توست
معنا را در گیجگاهِ تو گذاشتهام
گیج میزنی و از خواب میافتم
به قدرِ سالهای بیداری
خواب تو را دیدهام با چشمِ باز
روی دیوارها، درختها، ابرها
روی میوهها و فصلها
روی پوستم، در شریان و در عروقِ گرهخورده
هر گره را از موهایم باز میکنم
به شب میبافمش
شبها موهایم بلندتر است
شبها قصه ها بلندتر است
میتوانم تمام شب را دهانبسته قصه بگویم
گوش کن؛
یکی بود
یکی نبود
اما من بودم
درست همینجا باید شکلات تلخ را در دهانت بگذاری
به درصدِ احتمالات شک کنم
به بودنت که معنای زندگیست
مفهومِ مخالف را خودت بنویس
زندگی بدون تو چه میتواند باشد؟
جز فصلهای مکرّرِ حوصلهسَربَر
جز خستگیِ ممتدِ استخوانها از دوندگی
ما اصولِ هرچیز را بلد نباشیم،به حقوق هم احترام گذاشتهایم
مثلا این شعر حق توست
و جزایِ من...
مثلا من زندگیم را قمار میکنم
تو خسارتِ شبهای تنهایی را تنفیذ کن
اصلا بیا مصالحه کنیم
همهچیز را که نباید به صراحت گفت
ضمن هر شعر؛ که تو را مینویسد
من آرامم
حالا عرفِ آدمها هرچه میخواهد باشد
تو شعر را تمامش نکن
من سهنقطه میگذارم
میتوانیم تا فرداها ادامهاش دهیم...
#ثمین_رضوی
#١٩خرداد١۴٠٢
#ادبیات #شعر #شعر_معاصر #بداهه
https://www.instagram.com/p/CtRU7pRqlit/?igshid=MzRlODBiNWFlZA==
داره یادم میره اسمت
ولی چشمات نمیذاره
نگاهت میکنم با عشق
که دنیا دست برداره
مگه میشه که تو ذهنم
تو رو حذفت کنم یک روز
تموم خاطرات تو
میشینه تو دلم هر روز
اگه یادم بره؛ سنگم
نرو از حافظم برگرد
فراموشی یه کابوسه
باید ترکم کنه این درد
داره هی بیشتر میشه
تبِ خطای پیشونیت
منم اونکه دوسِت داشتم
گذشتم از پریشونیت
اگه یادت بره چشمام
تو ساعت های ویرونیت
بازم دستاتو میگیرم
همه شبهای حیرونیت
میخوام پیشت بمونم من
بهت وابسته تر باشم
از اونکه واسه تو بودم
کمی هم بیشتر باشم
شاید دنیا تَرَک داره
که آدمها رو میریزه
میخواستیم پیش هم باشیم
ولی هر فصل پاییزه
دارن خشکیده تر میشن
تموم برگایِ کوچه
حالا دستاتو میکاری
تو خاکِ خیس این باغچه
میخوام باور کنم هستی
نیاد اشکام مث بارون
تو ابری می چکی رو غم
منم تنها تو این زندون
بمون با هرچی تردیده
بمون حتی اگه دیره
ما باهم عشقو می سازیم
یه روزم یادمون میره
یه روز یادت میره دستام
که دستاتو نوازش کرد
یه روز یادم میره عشقی
باید با عشق سازش کرد
داره هی بیشتر میشه
تبِ خطای پیشونیت
منم اونکه دوسِت داشتم
گذشتم از پریشونیت
اگه یادت بره چشمام
تو ساعت های ویرونیت
بازم دستاتو میگیرم
همه شبهای حیرونیت
باید باور کنی هستم
فراموشی حقیقت داشت
بااینکه یادمون میره
به هم دلهامون عادت داشت
من از دستت نمیدم عشق
همه دنیای من اینه
همینکه پا به پات باشم
مث روحت ، تو آیینه
باهات تا آخر دنیا
باهات تا معجزه میام
واسم دوسداشتنت بسه
تورو از زندگی میخوام
#ثمین_رضوی
https://www.instagram.com/reel/CtELZYmKUmB/?igshid=MzRlODBiNWFlZA==
.
جنگ
جنگِ بدشُگون
دوباره خون
گلوله میخورَد تنش
عبور میکند از آهِ تار و پودِ خیسِ پیراهنش
که عطرِ زندگیِ رفته را بو کُند
دوباره آس رو کند
میانِ اضطرابِ هرشبش، جنون سَهم میبرد
زمان،
از عبورِ تُندش از نفسنفس زدن میان سینهاش، رنج میبرد
دوباره سرنوشتِ جبریِ جهان
حکم میدهد قمار را
که این دستِ آخر است
به شانه میزند تکان دهد غبار را
کمی فرصت و زمان و جان
کمی شجاعت و ترسِ توأمان
بلوغ و شرمِ بی ثمر
کمی زندگیُ و عمرِ بی اثر
به هرکسی بخواهدُ و هر که هست میدهد
میانشان کسی که بهتر است انتخاب میکند دست میدهد
نگاه کن به دستش این رگِ پر از رفاقت است
به دستِ دیگرش تفنگ و کارتِ خدمت است
فقط چند سال داردُ و
فقط چندساعتِ گران میتواند از خودش دفاع کند
و مفت مفت، وقتِ بودنش که از دست میرود
جهان با تمامِ بی نهایتش، تنگ میشود
به دستِ بسته این زمینِ تشنه را غرقِ آب میکند
میانِ روزِ آخرش
به وقتِ مردنش
قصد خواب میکند
به روی مرزِ آب و خاکِ میهنش
بدون آنکه انتخاب دیگری مانده باشد
انتخاب میکند
و خون
رویِ جبرِ جغرافیای جنزده
پخش میشود
که خون
خاورِ میانه را همیشه سبز میکند!
به خط ممتدِ زمان ..........
#ثمین_رضوی
٧خرداد١۴٠٢
#ادبیات #شعر #شعر_معاصر #شعر_سیاه #شعرآزاد #خاورمیانه #ایران #طالبان #افغانستان #آب #هیرمند #صلح #حسرت #سیستان_بلوچستان #مناطق_محروم #مناطق_مرزی #سرباز #شهادت
#خرداد١۴٠٢
https://www.instagram.com/p/CsxvC3RqPQA/?igshid=MzRlODBiNWFlZA==
آن روزها که بیشترین سهم ما از شادی،پرواز عقابمان بر فراز آسمان استرالیا بود و ملبورن را به قصدِ دیدن و دیده شدن جهان پابرهنه دویدیم،دنیا آنقدر مهربان نبود،که به قدر شایستگیهایمان در محدودیتِ محض،نگاهمان کند و تشویق نثارمان.ما کوچک بودیم و از چشم جهان جا ماندیم!
حالا که بزرگ شدهایم،شادیهایمان هنوز کوچک است.بهانههای اندکی برای به فراموشی سپردنِ غمهای بزرگ در وقتِ اضافه!حتی وقتهای تلف شدهرا برایمان درست حساب نکردهاند که فرصت کنیم زندگی کنیم.
عقاب آسیا #احمدرضا_عابدزاده از آن ستارههای بی بدیل فوتبال ما بود که هنوز خندههایش،رنگ پیراهنها،پریدنها،فریادها،اعتماد به نفس و غروری که به تیمش و به ما امید می بخشید،حتی جویدن آدامس و صدوهشتاد زدنش میان زمین و هوا،ذره ای در ذهنمان کمرنگ نشده. عشقی که او به ما در آن دهههای عجیب هدیه داد،چیزی کم از معجزهی ستارههای امروز فوتبال در شبکه ها و صفحههای پر زرق و برق و پر اغراق نداشت.در صادقانه ترین حالت ممکن می درخشید و در واقعی ترین حالت بی نظیر بود.از دروازه ای که به او سپرده بودیم همان قدر مطمئن بودیم که از نفس کشیدنمان!
... ❤
سرت سلامت #عقاب_آسیا
#عابدزاده
◾
غروبِ قبلِ جمعهی آزادی
چکیده خون از آسمانِ پایتخت
به هر جهت که تکههای دختری
کنارِ ردّ پایِ هرکسیست
که دسته دسته موی او
به شاخهی های سبزِ شهر بافته
که چکه چکه صورتش
از ابرِ روبهروی آفتاب ریخته
غروبِ داغِ بیکسی
که از رگش؛
تمامِ جانِ خستهاش
تمامِ روحِ بی صدا
تمامِ حرفهای مرده را
به دستهای سردِ سایهای سپرده است
و سایه با قساوتِ تمام
گذشته را
به ضربِ چاقو از گلویِ او گرفتهاست...
غروبِ تلخِ نشرِ یک خبر...،
خبر که دارد از خودش فرار میکند
و دختری که مُثله است، را خبر شکار میکند
خبر؛ دوباره جان گرفتهاست
ببین خبر به حالِ ما چه کار میکند...؟!
نفس نفس، قسم، قسم؛
"تو را به جانِ مادرت که یک زن است
تو را قسم، که جان نگیر..."
از آن حریرِ سردِ دامنش، بترس
از آن گلی که خنده بود و مرده بر لبش بترس
از آن جوانیِ غریب
که دوست داشت زندگی کند...
وااای اگر که وقت داشت دوباره بچگی کند
اگر که تکههای قلب او دوباره میشد عاشقی کند
وااای اگر که مرگ...
وای که مرگِ بیپدر
وای که مرگِ دربهدر
وای که زندگی به سادگی از آدمی گذر کند...
سیاهیِ لجن
سیاهیِ میانِ شهرِ دودخیز
سیاهیِ زمینِ لَخته لَخته خون
سیاهیِ همین زمانِ پر جنون
عبور کن،
و دخترانِ زنده را رها کن و بمیر...
به یاد میسپاریاش
جنونِ رفته را اگر خبر کنی
به هر دلیلِ ممکنی
که از طنابِ گیسوهاش
گذر کنی
جهان تو را به خواب میزند
میان خواب؛ ناگهان، تو را به دار میکشد
تو را به دار میکشد...
#ثمین_رضوی
#بداهه #شعر_سیاه #خرداد١۴٠٢ #قتل #میدان_آزادی
پ. ن : خبر این است : یافتن جسد مثله شده دختری در میدان آزادی!
https://www.instagram.com/p/CsrQZdDK0zE/?igshid=MzRlODBiNWFlZA==
تازه میفهمم نفس یعنی هواتو بو کشیدن
قشنگیهای دنیا رو با چشمای تو دیدن
با خندت جون می گیرم با نگات آروم میگیرم
تو هستی سهممو از شادیِ دنیا میگیرم
چه آسون کلِ قلبم رو گذاشتم پایِ خندت
واسه پروازِ تو پر میکشم میشم پرندهت
مگه میشه یه آدم روحشو تنها بذاره
بغل میگیرمت تا وقتی که عمرم بذاره
تو جونی، واسهی رگهای خشکیدهم تو خونی
همون آرامشِ سبزی که تو یادم میمونی
ازون برگا که میرقصن تو هر فصلی باهاتن
بهارن، با تو شادن ، تا زمستون پابهپاتن
من از وقتی تو رو دارم یه دیوونم که میخنده
سر خندوندنه چشمات با دنیا شرط میبنده
دلم تنگ میشه من عطر تو رو هر لحظه میخوام
بذار ماتِ تو باشم، بازیِ دنیا رو با پایِ تو میام
مگه جز عاشقی از قلبِ آدم چی میمونه؟
همین بسه برام این عشقو تو یادت بمونه...
#بداهه #شعر #ادبیات #ثمین_رضوی #اردیبهشت١۴٠٢
.
زنی با پیراهنِ رنگِ غروب
در آوردگاهِ جنگِ مرد به مرد
با دودِ غليظ غربِ پایتخت
که چشم، چشم را نمیبیندُ و
آدم به آدم نمیرسد
دارد خودش را میزند به بیخیالی
زنی با شالِ رنگِ آسمان
در هر کجایِ گرمِ ایران
نشسته در آمارها که جمعیت را زیبا کند
زل میزند به شعلهی خورشید
ردّ صدها هزار پرندهی دور و نزدیک را میگیرد
چشمهایش؛ دور تا دورِ هر زمین سبز میدود
جایی برای ایستادن نیست...
زنها در رؤیاهایشان پرواز میکنند
به گیسِ روشنِ آفتاب روبانِ سیاه میبندند
برای هر دردی؛ خواهری میکنند
برای هر مردی؛ مادری
با صدای بیصدا لالاییِ غربت میخوانند
در شهرِ پدری ، با نامِ بزرگِ پدری
به تناقضِ واژههای شعر، آهنگ میدهند
زندگی در آغوششان به خواب میرود
آنها آزادانه بیدارند
به رنگها دل میبندند،
و به موج ها که میآیند کلمههای شنیِ ساحل را عوض کنند،
به ساعت که وقتی بگذرد باز نمیگردد
آزادانه دل میدهند به امروز،
به اینک؛ که توانستهاند عاشق باشند
بیدرنگ رویِ بایدهای دیروز
بی ترسِ فردا،
عقربه دور سرشان میگردد
بر موهایشان گرد سفید میپاشد
تشنهاند به زلالِ اشکِ آدمها
آب از آب تکان نمیخورد
میشمارند لِیلیِ کودکانه را از روی خانهها
به ترتیب، عددها را میپرند؛
دختری قرمز
دخترِ آبی
دختری با رنگِ رنگینکمان...،
این بازی مثل تمام بازیها بازنده دارد
اما برنده؛ نه
این زمین؛ به گلهای میرا امتیازِ زندگی میدهد
اما
به پرنده؛ نه!
#ثمین_رضوی
#دربی_صد
#پرسپولیس #استقلال #پرسپولیس_استقلال #دربی #استادیوم #آزادی #استادیوم_آزادی #استادیوم_صدهزار_پسری
https://www.instagram.com/p/CrYDv_yqx-n/?igshid=YmMyMTA2M2Y=
#سیبرگ #برگ_بیست_و_هشتم
پیدا کردنِ مسیرِ درست قرار نبود آنقدر پیچیده باشد. یا شاید ما آدمها آنقدر به پر و پای هم پیچیدیم و قصه بافتیم و همدیگر را دور زدیم، که سرگیجه امانمان نداد راه و بیراه را تشخیص دهیم. پیچیدگی از ذهن های هرجاییِ ما در زمین فراگیر شد، از نگاهِ آشفتهمان به چپ و راست و از بلاتکلیفیِ راست و دروغ های بههم پیچیده!
قرار نبود آدم آنقدر بر زمین مسلط شود که هر قاعده و قانونش را بههم بزند. یا شاید اصلِ بازی همین است؛ قدرتِ وسوسهانگیزِ انسان، که نظم جهان را در مشت میگیرد و آفرینش را به بازی...
بعد هرکه تاس بهتری بیاندازد، معین میکند که بازنده که باشد و برنده چه حکم کند...
تشخیص نمیدهی این دست را چگونه با دستِ خالی عبور کنی، دستِ بعد قصهی بازی چه خواهد بود و کدام سمتِ زمین، سمتِ چه کسانی ایستادهای، و سرانجامش چه میشود؟
مسیر ها به قدری خاکگرفته و پیچیده شدند که بعید است بتوانی سر بچرخانی و پشت سر را ببینی و مطمئن باشی از کدام راه آمدهای؟ چهقدر درست بوده و کجای راه اشتباه کردهای...
مسیرها میتوانند تو را به آدم دیگری بدل کرده باشند بی آنکه بفهمی...
#ثمین_رضوی
#سیبرگ #برگ_بیست_و_هشتم #شب_بیست_و_هشتم #رمضان١۴٠٢
ذٰلِكَ أَن لَم يَكُن رَبُّكَ مُهلِكَ القُرىٰ بِظُلمٍ وَأَهلُها غافِلونَ
این بخاطر آن است که پروردگارت هیچگاه (مردم) شهرها و آبادیها را بخاطر ستمهایشان در حال غفلت و بیخبری هلاک نمیکند. (بلکه قبلاً نشانه ها و فرستادههایی برای آنها میفرستد.)
#آیه١٣١مائده
https://www.instagram.com/p/CrRfDuIqvpA/?igshid=YmMyMTA2M2Y=
#سیبرگ #برگ_بیست_و_هفتم
دست روی دست گذاشتن و نگاه کردن به انتهای ماجرا، یا قدم برداشتن و دویدن و عبور از پیچوخمِ مسیر انتخابی به امید رسیدن؟
تفاوت آدمها را باید پذیرفت؛ آدمها با ظرفیتهای مختلف، تربیتهای گوناگون، خواستهها و آرزوهای متفاوت، که تا جای هرکدام زندگی نکنیم نخواهیم دانست چه دیده و شنیدهاند، چه بر آنها گذشته و در انتظار چه هستند...
زندگی برای هر انسان مسیرهای خاصی کنار گذاشته،چیزهایی در نظرگرفته و به سمتی هدایتش میکند که برای دیگری آنگونه نیست.
آدمها به قدر وسعت دیدشان، شنیدهها و آموزههایشان، و تجارب خود، آگاهی یافته و از غیر از آن درک کاملی ندارند که بخواهند بسنجند و مقایسه کنند و قضاوت کنند.
اما مسأله های مشترکی هست، که پاسخش بر میگردد به ذات آدمی.به فلسفهی بلوغ و رشد و کمال. آنها همان دغدغههای انسانِ حقیقیاند که در تشخیص صحیح و غلط، تشخیصِ زمان و عملِ مناسب، تشخیصِ احساسِ توأم با منطق، بهجان هر فرد میافتند. یا میدود تا یکی یکی جوابشان را پیدا کند. یا مینشیند و تک به تک صورتِ هر مسأله را پاک میکند تا به دور از اضطراب و استیصال، رها باشد و آزادانه برقصد و بیخیالِ نسیم و باد و طوفان و روز و شب، دمی خوش باشد!
گاهی راهِ پیشِ رویت آنقدر دورِ خودش چرخیده و اوج و فرود داشته که سرت گیج میرود، با دست و پای زخمی و ذهنِ آشفته میخواهی گوشه ای بنشینی و لحظهای به هیچ چیز فکر نکنی.تا نفس تازه کنی برای ادامه دادن. زمان اما به ثانیهای از کنارت بلند میشود و از تو عبور میکند که بدانی هر تعلل و کوتاهی میتواند حذف یک پاسخ باشد برای سوال های بی نهایت تو، و هرگز نخواهی توانست خودت را بخاطر از دست دادنشان ببخشی...
پس بلند میشوی!
#ثمین_رضوی
#سیبرگ #برگ_بیست_و_هفتم #شب_بیست_و_هفتم #رمضان١۴٠٢
قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ۚ ثُمَّ اللَّهُ يُنْشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ ۚ إِنَّ اللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
بگو که در زمین سیر کنید و ببینید که خدا چگونه خلق را ایجاد کرده (تا از مشاهده اسرار خلقت نخست بر شما به خوبی روشن شود که) سپس خدا نشأه آخرت را ایجاد خواهد کرد، همانا خدا بر هر چیز تواناست.
#آیه٢٠عنکبوت
https://www.instagram.com/p/CrL3kWEq8W2/?igshid=YmMyMTA2M2Y=
#سیبرگ #برگ_بیست_و_پنجم
میان تاریکی شب، تشنه در شهرِ بیآشنا، غریب تر از پرندهی مهاجر در فصلِ بیهودگی، به زلالِ آب فکر میکنم که از عدالتِ رود گریخته!
دیگر به دریاها امیدی نیست، ابرها اعتماد زمین را شکستهاند. عمقِ هیچ اقیانوسی نمیتوان آرام گرفت و نهنگها به کویر زدهاند از هجومِ زندگی فرار کنند. هر گوشه آدمیزادِ بیپناهی سنگر گرفته طوفان استخوانهایش را فرو نریزد. هر جا نگاه کنی ظلمِ انباشته ای بر سرِ فردای کودکی آوار شده. قرار نیست هیچ چیز عوض بشود. قرار نیست این برهوتِ بیرحم، راه ِ گریزی نشان بدهد. میجنگیم و معلوم نیست دشمن در کدام خانه لباس همسایه پوشیده، می بازیم و نمیفهمیم خنجر را چه رفیقی از پنجرهی تماشایی به سمت چشمهای امیدوارمان پرتاب کرده. پرت میشویم روی تخت ِ بیداری، به زنده بودنمان شک میکنیم، و اشک غسلمان میدهد.در رختخواب کفن میکشیم رویمان، در شب دفن میشویم تا فردا مجبور نباشیم برای هیچ تن به جنگ نابرابر دهیم. فردا اما بیدار میشویم و می بینیم تکهای از آسمان آبی افتاده وسطِ کویر اتاقمان، و نور ملایمی فضا را اشغال کرده و پرندههای خوش آوازی در انعکاسش آواز میخوانند. احساس میکنیم فرصت دست هایش را باز کرده و ما را فراخوانده تا به آغوشش بپریم. احساس میکنیم: امروز روز دیگریست، جور دیگریست اگر بخواهیم!
#ثمین_رضوی
#سیبرگ #شب_بیست_و_پنجم_رمضان #برگ_بیست_و_پنجم #رمضان١۴٠٢
فَاعْبُدُوا ما شِئْتُمْ مِنْ دُونِهِ قُلْ إِنَّ الْخاسِرِينَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلِيهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَلا ذلِكَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبِينُ
پس شما جز او هر چه را مىخواهيد بپرستيد، بگو: «همانا زيانكاران (واقعى) كسانى هستند كه سرمايهى وجودى خويش و بستگانشان را در قيامت از كف داده باشند، آگاه باش، اين همان زيان آشكار است»
#آیه١۵زمر
https://www.instagram.com/p/CrHKnzPq3DO/?igshid=YmMyMTA2M2Y=
#سیبرگ #برگ_بیست_و_سوم
قرار نبود از دنیا، هرچه سنگ و جنگِ رنگ به رنگ است سهم ما باشد و هرچه صلح و آرامش قسمتِ اجانب!
ما در کتابهای تاریخ، مردم دنیا را به دو دستهی خوبها و بدها قسمت کردیم، به دو گروه دوستان و دشمنان. از قضا دشمنان آنقدر زیاد و پرتعداد و پرتوان بودند که کم کم دور تا دور مرزها و شهرها و خیابانها و خانههایمان کمین و محاصرهمان کردند! به خود آمدیم دیدیم در سنگر زاییده شدیم، در سنگر بزرگ و بالغ شدیم، در سنگر پیر شدیم و جنگ هنوز که هنوز تنمان را میلرزاند انگار روحمان بارها بیرون زده اما مرگ را باور نکرده و برگشته است...
برمیگردم به جغرافیای تنم وطنم را وجب به وجب مرور میکنم، از رودهای خشک یا بیرون زده از بستر تا خفقانِ سیل گرفته، تا دریاهای آزاد برای هر ماهی و هر صید...
از کوههای تنومند بلند گرفته تا مردمانِ کوهبهدوش در پیچ و خم کوهپایهها،
از بناهای اعجازآورِ کاشی ریخته تا کاخ های ویران در چند ریشتر فروپاشی...
مرور میکنم کتابهای تاریخ و جغرافی و دینی و ادبیات را که هرچه گفتند تنها بخشی از ماجرا بود...
نگاه میکنم به ابر. به آسمان که بی غبار یا گرفته، فرقی نمیکند آن قدر پرمشغله و پر دغدغه ایم که رنگش را از یاد میبریم.
نگاه میکنم به دوندگیِ شبانه روز آدمها در پی حوادث جورواجور، برای حداقل معنای زندگی
و بعد میان اینهمه زیباییِ مسکوت سرزمینم، آه میکشم.
شبها هوای شهر به شهر آکنده از آه آدم هاست
و روزها برای هم تا نفس دارند همدردی میکنند.
انگار همهی این وطن برای افسوس آفریده شده، برای آنکه بشر بداند اگر قدرش را نداند چه بلایی بر سرش نازل خواهد شد...
می نشینیم و دعا میکنیم برای دفع بلا، بیخ گوشمان اما تاریکیِ دوباره دارد بزرگ میشود و قدرت میگیرد...
دست میگذاریم روی دست
که خدا کاری کند!
#ثمین_رضوی
#سیبرگ #برگ_بیست_و_سوم #شب_بیست_و_دوم #رمضان١۴٠٢
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنوا كونوا قَوّامينَ لِلَّهِ شُهَداءَ بِالقِسطِ ۖ وَلا يَجرِمَنَّكُم شَنَآنُ قَومٍ عَلىٰ أَلّا تَعدِلُوا ۚ اعدِلوا هُوَ أَقرَبُ لِلتَّقوىٰ ۖ وَاتَّقُوا اللَّهَ ۚ إِنَّ اللَّهَ خَبيرٌ بِما تَعمَلونَ:
ای کسانی که ایمان آوردهاید! همواره برای خدا قیام کنید، و از روی عدالت، گواهی دهید! دشمنی با جمعیّتی، شما را به گناه و ترک عدالت نکشاند! عدالت کنید، که به پرهیزگاری نزدیکتر است! و از (معصیت) خدا بپرهیزید، که از آنچه انجام میدهید، با خبر است!
#آیه٨مائده
#عکس @sajjadsafii #دریاچه_ارومیه
https://www.instagram.com/p/CrCOeDMKzbO/?igshid=YmMyMTA2M2Y=
#سیبرگ #برگ_بیست_و_دوم
مبتلا به لالاییِ زمین، هر شب به خواب که پناهِ خستگیست بله میگوییم، که اگر بیاید، برای ساعتی زمین دست از سرمان بردارد و بال در بیاوریم و در آسمان سیر کنیم...
بیداری؛ دارِ لحظههاست، وقتی از هر دقیقه و ساعت، مصیبت میبارد و از هر دستِ آدمیزاد؛ سیاهی؟
آری سیاه؛ که رنگِ تلخِ بی عدالتیست،رنگِ ظلمِ مکرر، رنگِ کدورتِ بی دلیل، رنگِ دشمنیِ بی پایان، سیاه که از حسادت و بخل و کینه می پاشد به روزها و شب را لبریز از خفگی و حرص و ترس میکند...
سیاه؛ که زیبا بود اگر اینهمه ابهام و ظلم پنهان در خود جای نداده بود...
آدم اگر دستهایش را در اشکهایش بشوید، گناهِ چشمها و زبانش را گردن بگیرد و از خودخواهی قلبش، عبور کند، شاید برای سبکبالی؛ امید بیشتری داشته باشد.
بعد، قدم هایش را آرام آرام از باتلاق تزویر بیرون بیاورد و خود را از میان روزهای دشوار، به سلامت به شب برساند،نگاه کند ببیند آدم ها را آزرده نساخته و موجودات را حرمت نگاه داشته، نفسی عمیق بکشد بی آنکه هوا را مسموم کند...، آنگاه به خواب رود، جوری که انگار در رحِمِ امنِ مادر است، و صبحِ بعد؛ پاک به دنیا بیاید و جهان را جستجو کند و با هزار هزار معنای عمیقِ روشن، پاک تر به خودش برگردد، همچون نطفهای که روح تازهاش آزاد خواهد زیست، و زیبا خواهد ماند و بی نیاز پرواز خواهد نمود،در اوج، در پناه امنِ خدا...
#ثمین_رضوی
#سیبرگ #برگ_بیست_و_یکم #شب_بیست_و_یکم #رمضان١۴٠٢
الَّذِى خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیَاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً وَهُوَ الْعَزِیزُ الْغَفُورُ
خدایی که مرگ و زندگانی را آفرید که شما بندگان را بیازماید تا کدام نیکوکارتر (و خلوص اعمالش بیشتر) است و او مقتدر و بسیار آمرزنده است.
الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقًا ۖ مَا تَرَىٰ فِي خَلْقِ الرَّحْمَٰنِ مِنْ تَفَاوُتٍ ۖ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَىٰ مِنْ فُطُورٍ
خدایی که هفت آسمان بلند را به طبقاتی منظم بیافرید و هیچ در نظم خلقت خدای رحمان بینظمی و نقصان نخواهی یافت، باز بارها به دیده عقل بنگر تا هیچ نقص و خلل هرگز در آن توانی یافت؟
#آیه٢و٣ملک
https://www.instagram.com/p/Cq_tOQNKIz3/?igshid=YmMyMTA2M2Y=
#سیبرگ #برگ_بیستم
تمام شهر اگر چشم ببندد روی تو، من بیدارم...
مگر میشود فراموش کنی آن روزها و شبها را که با تو از هرچیز گفتم؛ پاسخم دادی؟ مگر من، آنِ دیگرت نیستم؟ حالا که هیچ برای گفتن نمانده سکوتم را بپذیر، بگذار من آن کلامِ پنهانی باشم که معنایِ آشکارش "دوستت دارم" است...
#ثمین_رضوی
#سیبرگ #شب_بیستم_رمضان #برگ_بیستم #رمضان١۴٠٢
وَلِلَّهِ غَيْبُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَإِلَيْهِ يُرْجَعُ الْأَمْرُ كُلُّهُ فَاعْبُدْهُ وَتَوَكَّلْ عَلَيْهِ وَمَا رَبُّكَ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ
و نهان آسمانها و زمين از آن خداست و تمام كارها به او بازگردانده مى شود پس او را پرستش كن و بر او توكل نماى و پروردگار تو از آنچه انجام مى دهيد غافل نيست #آیه۱۲۳هود
https://www.instagram.com/p/Cq6XyZsq3ns/?igshid=YmMyMTA2M2Y=