98
شعرهای مرا با احتیاط بخوانید،اینها ضربان منند،که میتوانند در سینه ی شما بتپند!
#سی_برگ #رمضان۴٠٣ #شب_یازدهم_رمضان
میتواند با همان چشمهای کوچک، آنچه پیش رویش گذاشتهاند ببیند، بعد بی آنکه به زوایای دیگرش فکر کند، تجسم ذهنش را جوری برایت روایت کند که خیال کنی آنچه دیده را به وضوح میبینی، لمس میکنی،
و بعد یافتهها و تصوراتت را برای دیگری بازگو میکنی و آدمهای زیادی بیآنکه دیده باشند از موضوع واحدی حرف میزنند که در حقیقت آنچه میگویند نیست! ما شاهدانِ تصورات یکدیگریم، تخیلاتِ به زبان رسیدهای که نمیدانیم از کدام چشم، نشأت گرفته. راویان قصههایی که بیشتر از آنکه حقیقت باشند، تمایلات متأثر از فرهنگ و افسانههایی هستند که شبها شنیدهایم و با آن خوابیدهایم و صبحها بیدار شدهایم و شبیه به هم، زندگیاش کردهایم. قصههای تکراری که راهِ درک و باور هر قصهی تازه یا روایت متفاوت را در مغزمان میبندد، قلبمان را قفل میکند و در مهربان ترین حالت، به ترحم میکشاندمان!پذیرفتن حقایق سختترین مهارت آدمیست.تا جایی که حتی بعد از اثبات هرچیز، دست به انکار میزنیم و میخواهیم باور سابق خود را از شرم، مُهر تأیید بزنیم. به همین سادگی، از خودمان، دروغ بزرگی میسازیم که دروغهای متعدد میزاید و میآموزد که هرچه دروغ تر، باورپذیر تر...
حقیقت جایی میان زندگیمان لگدمال میشود، دست به دستش میکنیم و هر کدام تکهای از آن را به نابودی میکشانیم و کوچکتر به نفر بعد میسپاریم. وقتی چیزی از آن باقی نماند، گلایه میکنیم که بیاعتمادِ فریبها و تظاهر هاییم، همان دروغ هایی که خود بخشی از آن بودهایم و حالا به خودمان برگشته، اما باز هم به خودمان نمیآییم...
قرآن باز میکنم؛
إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا وَإِذَا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ إِنَّ اللَّهَ كَانَ سَمِيعًا بَصِيرًا
همانا خدا به شما امر میکند که امانتها را به صاحبانش باز دهید و چون حاکم بین مردم شوید به عدالت داوری کنید. همانا خدا شما را پند نیکو میدهد، که خدا شنوا و بیناست. (۵۸نساء)
#ثمین_رضوی #سیبرگ #رمضان۴٠٣
https://www.instagram.com/p/DHHRqUyteJv/?igsh=MWNsYjFkMWlhNTc2NQ==
#سی_برگ #شب_نهم #رمضان۴٠٣
برایش از زمان و جان میگذری، مهربانیات را نثار لحظههایش میکنی. تنهاییاش را میزدایی و دستش را میگیری تا از سختیها عبور کند، اما وقتی از تاریکی بیرون میآید، قدرت میگیرد و دستهایت را پس میزند و تا رو برمیگردانی از پشت خنجری در تنت به یادگار میگذارد.بارها به زخمِ دوست کشته میشوی و با هزار ترفند خودت را احیا میکنی اما به طعنهی خودی گرفتار...
معرفت حکم میکند نالایقیِ عدهای را پای سنگدلی آدمها نگذاری و همرنگ آنهایی نشوی که خود را بر همهچیز ارجح میدانند و قدم از قدم برای کسی بر نمیدارند. اما هربار پشت دستت را داغ میکنی،که مهربانی تاوان سختی دارد. آدمها وقتی محبت بی قید و شرط میبینند،دلیلش را برتری خود میانگارند، بعد با همان توهمِ برتر بودن،از بالا نگاهی به تو میاندازند و تورا سفیه خطاب میکنند. به همین گستاخی و نمکنشناسی. اما مگر میشود از انسان ماندن، و انسانیت، گذشت و شبیه همانهایی شد که از تهی بودنشان،گریزانی؟ حتی نمیتوان در خلوت خود دلیلی برای این همه سقوط آدمیزاد یافت، خودت را محکوم میکنی که در انتخاب آنها و کنارشان بودن اشتباه کردهای! اما دشوار ترین لحظههای زندگی همان دقایقیست که از انسانیت و اخلاقیاتی که باور داشتهای مسؤلیت و رسالت آدمیزاد در جهان است پشیمان شوی!
قرآن را باز میکنم:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَعَدُوَّكُمْ أَوْلِيَاءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَقَدْ كَفَرُوا بِمَا جَاءَكُمْ مِنَ الْحَقِّ يُخْرِجُونَ الرَّسُولَ وَإِيَّاكُمْ ۙ أَنْ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ رَبِّكُمْ إِنْ كُنْتُمْ خَرَجْتُمْ جِهَادًا فِي سَبِيلِي وَابْتِغَاءَ مَرْضَاتِي ۚ تُسِرُّونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَأَنَا أَعْلَمُ بِمَا أَخْفَيْتُمْ وَمَا أَعْلَنْتُمْ ۚ وَمَنْ يَفْعَلْهُ مِنْكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاءَ السَّبِيلِ(آیه١ممتحنه)
ای اهل ایمان! دشمنان من و دشمنان خودتان را دوستان خود مگیرید، شما با آنان اظهار دوستی می کنید،در حالی که آنان به طور یقین به آنچه از حق برای شما آمده کافرند،و پیامبر و شما را به خاطر ایمانتان به خدا که پروردگار شماست [از وطن] بیرون می کنند،[پس آنان را دوستان خود مگیرید]اگر برای جهاد در راه من و طلب خشنودیم بیرون آمده اید[چرا] مخفیانه به آنان پیام می دهید که دوستشان دارید؟در حالی که من به آنچه پنهان می داشتید و آنچه آشکار کردید داناترم و هر کس از شما با دشمنان من رابطه دوستی برقرار کند، مسلماً از راه راست منحرف شده است
#سیبرگ #شب_نهم_رمضان #ثمین_رضوی
https://www.ddinstagram.com/p/DHB0fRPNOKo/?igsh=ajNiOGRpYmF2cG96
#سی_برگ #شب_هفتم_رمضان
هر روز در مراودهها،دیدهها و شنیدههایم،بیشتر از پیش به خود شک میکنم! این منی که سالها ساختهام تا به بودنش افتخار کنم،همانیست که میخواستم؟یا فقط عادت کردهام شبیه بقیه حیاتش را تضمین کنم؟ زندگی چه از جان آدم میخواسته که اینگونه میان راه،میان آنهمه تردید و ترس رهایش میکند؟این فرصتِ عجیب زیستن،چقدر ارزش داشته که به آب و آتش میزنیم اما نمیدانیم چه باید کرد؟!
آدمهای بیچاره،در اوج اختیار،به بنبستِ جبر میرسند و چرخههای باطل را تکرار میکنند.آدمهایی که از خودشان میپرسند کدام یک از ما مستحق این نعمتها بوده و کدامیک مستحق این سختیها؟چگونه میشود به جواب رسید؟آیا همهچیز متناسب با قدمهاییست که برمیداریم؟به شک افتادهام زیرا آنجا که فکر میکردم خوبم،بد آوردم و آنجا که بدی دیدم آنها را قدرتمند و راضی یافتم!اگر هرآنچه گفته شده رعایت کنیم،اجابت میشویم؟پس آنها که تنها باورشان،زور بازو و قدرت زانو و قوای عقلشان بوده،کجا قرار است باور کنند دنیا چیزی بیش از این مسیرهای پیچ در پیچ است که دیده و پیمودهاند؟آیا نشانهای هست که بتواند آدمها را از روی سینهی هم بلند کند و جنگهای تنبهتن را به اتمام برساند؟کسانی که حق را زیر پا گذاشتهاند و از رگهای دیگران بالا رفتهاند،جایی ممکن است به خود بیایند و به سهم خود بسنده کنند؟اینهمه زیادهخواهی کجا و آنهمه بسندهکردن به حداقل ملزوماتِ بقا کجا؟عدهای فردای رؤیایی را طلب میکنند و عدهای زنده ماندن را قسمتِ امروز میدانند،فردا هرچه میخواهد بشود!
امیدی باید باشد که آدم را متوجه کند زندگی تا هر زمان ادامه یابد،نه میتوان کوچکش شمرد و نه میتوان زیاد از حد جدیاش گرفت.نشانهای باید باشد که آدم را از چاهِ سیاه شک بیرون بیاورد و سمتِ خوب را از بد تشخیص دهد.قصههای زیادی هست که باید مرور کنیم و باور کنیم، آموختنِ هر روزِ زندگی، تنها راه عبور از سد فرداهاست.
قرآن باز میکنم:
وَلَقَدْ جَاءَكُمْ يُوسُفُ مِنْ قَبْلُ بِالْبَيِّنَاتِ فَمَا زِلْتُمْ فِي شَكٍّ مِمَّا جَاءَكُمْ بِهِ ۖ حَتَّىٰ إِذَا هَلَكَ قُلْتُمْ لَنْ يَبْعَثَ اللَّهُ مِنْ بَعْدِهِ رَسُولًا ۚ كَذَٰلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتَابٌ(٣۴غافر)
بی تردید یوسف پیش از این دلایل روشنی برای شما آورد، ولی شما همواره نسبت به آنچه که آورده بود در تردید بودید، تا زمانی که از دنیا رفت،(پس از مرگ او) گفتید:خدا هرگز بعد از او پیامبری مبعوث نخواهد کرد، این گونه خدا هر اسراف کار تردید کننده ای را گمراه می کند.
#سیبرگ #شب_هفتم #رمضان۴٠٣
https://www.ddinstagram.com/p/DG8ZvmXtyWg/?igsh=ZWpkdXAzYWo0MGE3
#سی_برگ #رمضان۴٠٣ #شب_پنجم_رمضان
این خوابِ ناگهانی که به سلولهایم حمله کرده،دارد دست و پایم را میگیرد.دارم از سلولهای مغزم فاصله میگیرم و احساس میکنم این خستگی و رخوت،ویروسی فراگیر است که همهی ما را به روزمرگیِ عبث انداخته.داریم برای بقا و دوام آوردن اندک تلاشی میکنیم بی آنکه اهمیت داشته باشد چه میشود.هر سمتِ زندگی که به استخوانهایمان فشار میآورد کنار میزنیم و زندگیهایمان آنقدر لاغر شده که انگار رو به زوال است.حتی توانِ سبقت گرفتن از هم را نداریم زیرا هرکه بیشتر تلاش میکند زودتر به بنبست ها میرسد.فرصتها را از ما گرفتهاند و نتوانستهایم بهانههای تازه بسازیم برای زیستن،برای دویدن،برای رسیدن. ما مغضوبِ کدام گناهیم،که ناتوانی را به جانمان انداخته و میان مجازاتِ کدام اندیشهمان،آرزوهایمان را حبس کرده ایم که هیچ رویایی خواب را از سرمان نمیپراند؟آیا آمدهبودیم خاک دنیا را بخوریم و گَرد دنیا در چشمهایمان برود و سختی و صخره های دنیا پایمان را کبود کند که به بستر بیفتیم و زخمی و بیمناک،در جای خود بمانیم و دم نزنیم؟ما کدام چرخهی باطل را باید از مرز تولد،به مرگ برسانیم؟پس انسانِ واقعی در کدام یک از ما گم شدهاست که نتوانسته روزها را روشن کند و دنیا را تغییر بدهد و دست آدمها را بگیرد و به امید برساند؟چگونه باید فهمید که خلقت از آدم چه میخواسته که تاج بر سرش گذاشته خدایی کند اما به بردگی افتاده تا نفس قرض کند و به حداقل معاش راضی شود؟ما شعارهای بسیار را از گوش آویزان کردیم و بازوهایمان را بستیم به بیگاری.هرجا که داریم قدمی برمیداریم، جان میکَنیم اما نوری به روحمان افزوده نمیشود!ما تاریک شدهایم حتی از دنیایمان تاریکتر.این عذابیست که از خودمان به روزگارمان نازل شده اما نمیتوانیم متوقفش کنیم.شاید جهان امروز بیش از هر زمانِ دیگر،منجی میخواست.کسی،چیزی،نوری،که بیاید و تکانمان بدهد.
حرفی که بشنویم و بیدارمان کند.دستی که دستمان را بگیرد و فردای دیگری نوید دهد پیش از آنکه در گذشته تا امروز غرق شویم.
قرآن باز میکنم؛
فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كانَ غَفَّاراً «10» يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْراراً «11» وَ يُمْدِدْكُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِينَ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ جَنَّاتٍ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهاراً «12 سوره نوح»
پس گفتم از پروردگارتان آمرزش بخواهيد كه او بسيار آمرزنده است.
آسمان را بر شما ريزش كنان مىفرستد و شما را با اموال و فرزندان يارى مىكند و براى شما(از همان باران)باغها قرار مىدهد و براى شما نهرها جارى مىسازد
#سیبرگ #ثمین_رضوی
https://www.ddinstagram.com/p/DG3f5JsNxv4/?igsh=MTVkaDdsaTlyemQxYQ==
#سی_برگ #شب_سوم #رمضان۴٠٣
به سَرم میکوبد،و این دردِ همیشه نیست.انگار کسی بخواهد از ذهنم آزاد شود یا کسی ضربه بزند مرا به خودم بیاورد،حواس چندگانهام را جمعِ خودش یا چیزی کند.انگار بخواهم از دانستن فرار کنم یا صدایی که در ذهنم میپیچد را خاموش کنم.خودم را به خواب میزنم.چشمها دریچهاند و همانقدر که میتوانند هرچه دیدنیست را از خود عبور بدهند و به مغز برسانند،میتوانند از قلب و روحِ آدم هرچه ندیدنیست را بیرون بریزند و خود را خالی کنند.اینگونهاست که تناقض بسیاری بین آنچه میبینیم و نمیبینیم هست.آدمیزاد از دلِ تناقضهایش به سوال میرسد و به جستجوی چیزهایی که اگر درکشان نکند،حداقل به وجودشان اعتراف میکند.کافیست حس کند چیزی بیش از آموختهها و آنچه دیده و شنیده دارد در وجودش رشد میکند.انگار کسی از درون قلبش یا از حافظهاش،از گذشتههای دور،یا از فرداهای معلق،صدایش میزند!هرچه به پشتسر و پیشرو نگاه میکند حتی سایهای نیست که نشان بدهد و تصویرِ روی دیوار را گردنش بیندازد.اما دیوار چنان احاطهاش کرده که حتم دارد چیزی بیش از آجرهاست.بیش از این در و پنجرهها،حتی بیش از چشمهایش،فراتر از راهی که میبیند و وسیع تر از دنیایی که میطلبد!برای همین است گاهی چنان به جبر معترف است که دورِ اختیار را خط میکشد،اما خیلی زود میان انتخابهایش گیج میشود و در توهمِ توانستن،خودش را به در و دیوار میکوبد که روزنهای باز کند به نور.
فکر که میکنم،سرم دارد خودش را منهدم میکند که بگوید از آفتاب بیرون بیا،چرا که خورشید تنها آن حجم آتشین و روشنِ آسمانها نیست. به خودت برگرد،به باوری که در جانت ریشه کرده.نور را جایی میان تاریکیِ وجودت جستجو کن که میتواند تو را از درون روشن کند.بعد به چیزهایی فکر کن،که کمتر کسی میتواند دیده باشد.چیزهایی که اگر به حواس زمینیات محدود شوی،هرگز نمیتوانی لمسشان کنی و زندگیات در همان غریزی ترین لحظاتِ حیات خلاصه میشود.تمام میشوی بی آنکه بزرگ شده باشی،بی آنکه زندگی کرده باشی.
احساس میکنم ترسِ دانستن،به آن راهم میزند که جبر را بهانه کنم و از خودم کمتر باشم.احساس میکنم نشانههای بیشتری میخواهم برای قدم گذاشتن در مسیری که هدف بوده اما فراموش میشود؛
قرآن را باز میکنم:
وَأَنَّا مِنَّا الْمُسْلِمُونَ وَمِنَّا الْقَاسِطُونَ ۖ فَمَنْ أَسْلَمَ فَأُولَٰئِكَ تَحَرَّوْا رَشَدًا
( ١۴ سوره جن)
و اینکه گروهی از ما تسلیم [فرمان ها و احکام] خدایند، و برخی منحرف اند، پس کسانی که تسلیم شدند در صدد یافتن حقیقت و راه مستقیم اند
#ثمین_رضوی #شب_سوم_رمضان
https://www.ddinstagram.com/p/DGyFRPZuGkj/?igsh=bHBnOXk3bDg0Zm94
#سی_برگ #شب_اول #رمضان۴٠٣
برای تو مینویسم نه برای آنها که گویی هرگز نشناختهام!
آنها که زیستهام اما از من نیستند،در من نیستند.برای روزها ماهها و سالها هرچه گفتهام؛نشنیدهاند.هرچه اندیشیدهام؛ندیدهاند.آنها که دوشادوشِ شادیام رقصیدهاند.اندوهم را سرکشیدهاند ُو اشک شدند.در آینهام رنگ پاشیدند و روحم را در روزگار چرخاندهاند.
سرم گیج میرود انگار تصویرشان دارد دور میشود.در گیجگاهم به سرانگشتِ اشاره ضرب گرفتهام.تکرار میکنم تقصیر من است.تقصیرِ فراموشی،که به جان آدم میافتد و از هر دنیا،جدایش میکند.این روزها از "من" کوچکترم.در تنِ سیوچند سالهام پناه گرفتهام اما آرام نیستم. به زحمت بهیاد میآورم که در رؤیا از حبسِ استخوانها بیرون میآمدم و در آسمانِ هرکجا که میخواستم صدایت میزدم.دستهایم را میگرفتی و بالاتر که میآمدم از هرچه ناز و نیاز غافل بودم.میتوانستم احساس رهایی را آواز بخوانم و نور در چشمهایم انعکاسِ تصویر تو باشد.با چشمهایت زمین و زمان را میدیدم و غرقِ غرور نفس میکشیدم و زندگی را موهبتی لبریزِ مسؤلیت میپنداشتم.سبکبال برمیگشتم به بیداری و باور داشتم که میتوانم،زیرا این دستهاییست که تو گرفتهای. قدمهاییست که تو در مسیرِ روشن گذاشتهای.من کیستم؟همان که میدانست با تو میتوان هر جهانی را به صلح آمیخت و هر جنگی را به عشق تمام کرد؟حالا هزار جنگِ ناتمام دارد از خشم زمینم میزند.از طلوعِ هر قصه تا غروبِ هر اتفاق،روزها میگذرد و هنوز در چراییِ همهچیز مبهوتم.آنها گنگ تر از همیشه از کنارم رد میشوند.در آغوش میگیریمشان اما چیزی احساس نمیکنم.خالیام،از خودم،از آدمها،و میدانم آنچه باید باشم فاصله گرفته از آشفتگیام.باید این ویرانه را دوباره بنا کنم اما نه در این زمین.اینجا برای خواستنهای عمیق کوچک است.برای عشقهای حقیقی،مجالمان نمیدهد اگر از پوستهی خود نگذشته باشیم.سطح آب را دست و پا زدن،فقط آدم را از غرق شدن میرهاند،اما من اقیانوسِ تو را آبتنی کردهام.آسمانِ تو را چشیدهام. وقت آن است که جهان را در عمقِ مهربانیات نشانم بدهی شاید بتوانم از سرمایی که قلب آدمها را قندیل بسته و روحشان را به اسارت گرفته رها شوم.و هر چند نفر که میتوانم را از زمینِ سخت بلند کنم و به میزبانیِ گرم و روشنت بیاورم.ما را در آغوش بگیر که اگر تو آفریدهای، تنها تو میتوانی پناه دهی...
#سیبرگ
قرآن میگشایم:
#اعراف
إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ عِبَادٌ أَمْثَالُكُمْ فَادْعُوهُمْ فَلْيَسْتَجِيبُوا لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ ﴿۱۹۴﴾
در حقيقت كسانى كه به جاى خدا مى خوانيد بندگانى امثال شما هستند پس آنها را[در گرفتاريها]بخوانيد اگر راست مى گوييد باید شمارا اجابت کنند
https://www.ddinstagram.com/p/DGs28UvNNiI/?igsh=ZG42eG04ODU5ODN5
««نردبان یعقوب» اثر لودمیلا اولیتسکایا از نگاه منتقد نیویورک تایمز
«نردبان یعقوب» اثر «لودمیلا اولیتسکایا» نویسندهی برجسته و دگراندیش روس با شهرت جهانی، روایتی حماسی و مستند از وقایع صدوبیست سال تاریخ معاصر روسیه است که از بطن تاریخ شخصی و سرنوشت شش نسل از یک خانواده برخاسته تا نزدیکترین تصویر از واقعیت را ترسیم کند. واقعیتی مملو از زخمهای عمیقی که تباهیِ هولناکِ تصفیه نژادی، اردوگاه، تبعید، شکنجه و مرگ در روسیهی تزاری، کمونیستی و پسافروپاشی بر روانِ نسلهای متوالی از مردم عادی تحمیل کرده است. آنچه میخوانید یادداشت منتقد نیویورک تایمز در مورد رمان است که بر وجوه زنانهی این تقدیر تلخ تمرکز دارد.
****
آیا عشق و تقدیر زندانهایی هستند که گریزی از آنها نیست؟
رندی روزنتال*
مترجم: یلدا حقایق
درسال ۱۹۰۵ قتل عام کییف موجی از خشونتهای یهودیستیزانه پدید آورد که به کشتار دوهزار یهودی در گسترهی امپراتوری روسیه انجامید. پس از آن یهودیان روس ناگزیر ازیک انتخاب بودند؛ مهاجرت یا همرنگ شدن با جماعت. در«نردبان یعقوب»، رمان سترگ لودمیلا اولیتسکایا، یعقوب و ماریا اوسِتسکی، زوج یهودی تازه ازدواج کرده، راه دوم را برمیگزینند و پس از جنگ داخلی روسیه از کییف به مسکو نقل مکان می کنند.
با وجود عشقی استثنایی، وصالشان دیری نمیپاید. آنها ابتدا بخاطر خدمت یعقوب در ارتش و سپس چندین بار بازداشت او از هم جدامیافتند. یعقوب عمرش را در اردوگاههای گولاگ سپری میکند در حالی که ماریا در مسکو میماند و به او انگ همسرِ «دشمن مردم» زدهمیشود. رمان اما در سال ۱۹۷۵ با مرگ ماریا و کشف صندوقچهای حاوی نامههای او و یعقوب توسط نوهاش آغازشده و با دوخط داستانی امتداد مییابد: یکی در مورد زندگی ماریا در حال بزرگ کردن پسرش ونامهنگاری با یعقوب است و دیگری سرگذشت نوهشان نورا و پسرش یوریک را بازگو میکند در عینحال به رابطهی ناپایداراو با معشوقهای گریزان به نام تنگیزمیپردازد. مانند خود اولیتسکایا، هر دو زن بهتنهایی و با کار در تئاتر فرزندانشان را بزرگ میکنند. (اولیتسکایا گفته است زندگی به عنوان مادران مجرد تجربهی اساسی زنان کشورش است.)
داستان شخصیتها مانند عروسکهای ماتریوشکا در بطن یکدیگر جا گرفتهاند. و حکایت آنان لایه لایه در بستر صد سال تاریخ آشفتهی روسیه آشکار میشود. اولیتسکایا با بهرهگیری از نامههای موجود در آرشیو خانوادگی و پروندهی KGB پدربزرگش در «نردبان یعقوب» شبکهای از کاراکترها را ایجاد نموده که با عشق و خون بههم پیوند خوردهاند. او اینجا نیز همچون رمان دیگرش «چادر سبز بزرگ» سنت ادبیات پیش از انقلاب روسیه را زنده نگاه داشته است. وهمین نشان میدهد که چرا اولیتسکایا یکی ازمحبوبترین نویسندگان معاصر در روسیه است.
از آنجا که این نامهها واقعی است، بسیاری از مطالباش روزمرهاند. در حین خواندن آنها فکرمیکردم که شاید نویسنده در مستندنگاری زیاده روی کرده باشد، مصداقِ عبارتی که یعقوب در یکی از نامهها، در مورد استدلال ماریا ارائه میدهد: گسسته و گیجکننده. اما روایت اولیتسکایا به طرز شگفتآوری جذاب و پرطنین است و به برداشتهای مبهم خوانندگان وضوح میبخشد. این دقیقا دلیل بازگشت ما به ادبیات جدی است؛ نه صرفاً برای کسب اطلاعات بلکه برای تحول. بدینترتیب محور اصلی «نردبان یعقوب» آشکار میگردد: این ایده که عشق یک «بیماری» است که شما را «بیدفاع و آسیبپذیر» میسازد.
هر دو زن، ماریا و نورا بیمارگونه عاشق شدهاند. ماریا قبل ازازدواج با یعقوب نگران است که «خوشبختیاش بهناگاه ازچنگ برود» نورا با اعتراف به اینکه برای تنگیز هر کاری خواهد کرد یا هر چیزی خواهد بود، میترسد که «نکند سعادتی که دربرش گرفته را از خود براند.» برای هر دو زن، عاشق شدن مانند پریدنِ بدون فکر به یک رودخانه است: شما کنترل خود را به جریان واگذار میکنید، با وجود اینکه میدانید احتمالاً سرعت از دستتان خارج میشود و ممکن است حتی از یک آبشار سقوط کنید. ماریا در یکی از نامههایش به یعقوب مینویسد: «معنی عشق، قدرتاش و خوشحالی ناشی از آن در این نهفته که با دوست داشتن یک نفر، از دیگران، ازکشش واشتیاق به آنها آزاد میشوید» و درسطر بعد افسوس میخورد که دیگر اینگونه نیست.
ادامه...
https://madomeh.com/1403/11/25/nardeban/
.
از بیگانهای که در آینهات ریختهام
میپرسی
به تردید
که چگونه زمین به آسمان رسیده است؟
ابرِ آسیمهای سر میگذارد بر شانهات
به سکوت
میپرسی
که این بغض، چرا معکوس میرود؟
بارانی که راه گلویت را بسته،
با خون آمیخته
از درزِ میان استخوانها میریزد به سلولها...
چیزی دارد در تو تکثیر میشود
که اگر من بودم، در آغوش میگرفتمش،
آنگونه که وقتِ بلوغ؛ تنهاییِ خودم را...
میپرسی
به استفهام انکاری
چرا باید کسی را دوست داشت که نیست؟
به آینه نگاه میکنم
خدا دست میکشد روی گونهها
اشکی که نیامده را پاک میکند
سوال هرچه که باشد،
بهانه را کنار پنجره میگذارد که پاسخ روشن شود
آفتاب لرزه میاندازد به خاک
از شیشه و پیراهن و پوستِ سردِ آدم رد میشود
شبیه معلق بودن،
به وقتِ گرگومیش، میان خواب و بیداری
به وقت بیرون زدن از تن،
زمانی که هنوز زمانش نرسیده است
و لرزیدن از تن به زبان میرسد
با صدایِ چند ریشتر بلند شده
میپرسی
تا کجا باید تصویر را پشتِ تصویر تحمل کرد؟
اینجا جوابِ پخته را در دلم هممیزنم
آشوبم..،
انگار دارم بزرگ میشوم و تحول، تهوع میآورد
انگار آشوبی اما نمیدانی کجا
اینجا، ظرفِ مکان و زمان یکیست
همین لحظه ، که پاسخ است
ممکن است جایی دیگر آدم دارد چیز دیگری را تحمل میکند،
که فکر میکند دوستش دارد،
اما همیشه انتخابها، از میان اجبارها درآمدهاند
شبیه دانهی یک گل که در زمین کاشته باشی،
اما از رَحِمِ جانوری در زُحل جوانه بزند
یا همین اکنون که نشستهام تو را ببینم
اما کودکیام را در شیشهی گذشته دید میزنم
حالا اگر پاسخی میشنوی،
یعنی من در جای دیگری در گوش تو آواز خواندهام
یا شاید برای حرفهای نگفتهات چای دَم کردهام،
که در را باز کنی و ببینی همینجایم درونِ سایهات
ساعتت روی زمانِ من کوک شده است
آفتاب جور دیگری بتابد که تصویر در تصویر حل بشود
جواب را بداهه در رگهایت بریزم و نبضت را لمس کنم
و هر کجا و هر وقتِ دیگر، این یگانگی تکرار شود...
#ثمین_رضوی
#١٩بهمن۴٠٣
#ادبیات
#شعر #شعرآزاد #شعر_معاصر
https://www.ddinstagram.com/p/DFxzQgtNhtm/?igsh=djZ4ZmYzYnA5bG9x
مِهبانگ کهن
پرتو مهدیفر (پزشک – منتقد)
زندگی مولانا جلالالدین محمد بلخی، خصوصا نامکشوفترین بازهی حیات او یعنی رابطهاش با شمس تبریزی بیش از هر موضوعی در تاریخ ادبیات ایران مورد توجه و اقبال عمومی قرار گرفته است، اقبالی که حتی پس از گذشت هشت قرن هنوز رو به نقصان نگذاشته، تا آنجا که هرگونه بازآفرینی در هر قالب و با هر سطح کیفی، فارغ ازتمرکزش بر متن یا حاشیه، توجه گستردهای جذب میکند. علت این گرایش چیست؟ مولانا را چگونه و از کدام منابع باید شناخت؟ کدام مولفههای تاریخی و فرهنگی بر عصر او حاکم بودهاست؟ و بازآفرینیهای موجود تا چهاندازه توانستهاند به اصل پایبند بمانند؟ بد نیست ما مخاطبان درپی پاسخ به پرسشهایی چنین باشیم تا بفهمیم کجای این حلقهی اشتیاق ایستادهایم و چقدر از او میدانیم؟
ریشههای گرایش عمومی به تصوف و توجه ویژه به مولانا
بطورکلی استقبال عمومی ازعرفان (اعم از اشکال کهن یا انواع نوظهور) در مقاطع مختلف حیاتِ جوامع بشری با «خلاء معنویت» نسبتی تام و تمام دارد. دغدغهی دیرپای معنا و حقیقتِ وجودی، در بحرانهای اجتماعی همواره صورت جدیتری بهخود گرفته و جنبهها و جلوههای متنوعی یافته است. جلوههای سیال فرهنگی، روانی و رفتاری که از فرد به جمع میل میکند و بدل به دستآویزی میگردد تا تحملِ رنج و سرخوردگی را ممکن سازد. درچنین شرایطی فضای شورانگیز و اثیری عرفان با جذبهی معماگون خود، همچون مفرّی برای بازیابی حس امید و امنیت، و نیز رهایی از قالبهای تنگ شریعت عمل میکند. این بحران را خواه حملهی مغول در اعصار گذشته رقم زده باشد و خواه تعارضات معنایی و هویتیِ جهان معاصر، نتیجه یکیست. به بیانی دیگر سلوک عرفانی شیفتِ خودخواستهی ذهن و تن برای عبور ازآشفتگی و ناتوانیِ بیرون به آرامش و شکفتگی درون، و تبدیل امر ناخوشایند به هیجانات مطبوع است. به بیان دکتر محمدعلی موحد «آنچه جریان تصوف را برای مردم عادی جذاب میساخت و مایهی شگفتی آنان میگردید، ساده دلی، بیریایی، صداقت و صفای آن پیران پارسا بود که به زبان تودهی مردم سخن میگفتند و روشی مبتنی بر تساهل با ادیان و عقاید مخالف، و گذشت و بزرگواری و مهربانی در برابر خطاکاران داشتند. و از قیل و قال و فضلتراشی و علّامهنمایی با طرح مباحث دور از ذهن دوری میجستند… آنان حالتی خوش داشتند و راه و روش خود را با استراحت و سماع و موسیقی و رقص توام کرده بودند.[۱]» متاسفانه سرایت لجامگسیختهی این اشتیاق گاه با تبدیل امر خصوصی به متاع عمومی وبیتوجهی به ظرفیتهای لازم، بستر کجفهمی و ابتذال را هم فراهم نموده و به جای قوام و تعالی، گسست و انحطاط بهبار آورده است. در واقع مسیر تصوف به رغم ظاهر نرم و آسان خود باریکهای دشوار و لغزنده است. به قول امام محمد غزالی «در هیچ چیز چندان غلط راه نباید که در آن». و به بیان مولانا «هر جوینده را راه نیست.[۲]» چرا که افراط در زهدگرایی و وسوسهی سخیف نسبت به علم، و حجاب شمردن آن با انحراف وسقوط در ورطهی جهل یکی است. در ایران صوفیگری از قرن پنجم رواج پیدا کرد، به آعتقاد استاد بدیعالزمان فروزانفر مشایخ و قطبهای تصوف بهمنظور جلب عامه، سلوک خود را به دین و مذهب آمیختند و صحبتها و مجالسشان را به ذکر خدا و رسول و آیات و احادیث آراستند تا به جنبههای عوامپسند دست یابند. ازجانبِ دو گروهِ دیگر یعنی ففقهای دین و فلاسفه هم عواملی به نفع این گرایش عمل کرد؛ دسته اول (علمای مذهبی) اکثرا در مناصب ایوانی و صاحبِ مال و مرتبهای بودند و بخاطرحفظ همینها هم در برابر اهالی دیوان، اغماض بهخرج داده و احکام شرع را مصادره به رای میکردند، و به این ترتیب موجبات دلزدگی مردم فراهم میشد. دسته دوم ( فلاسفه ) هم عملا بخاطر پییچیدگی، درک نمیشدند و «از قبول عام بینصیب بودند» بنابراین تودهی مردم که همواره با ظواهر فریفته میشوند، مجذوب کنارهجویی ومالگریزی اهل تصوف شدند و بازار صوفیگری رونق گرفت. حال باید پرسید چرا مولانا؟ رویدادهای زندگی شخصی مولانا پس از دیدار با شمس گرهای ناگشوده بوده وهمچنان هست، این ابهام بخاطر جایگاه رفیع و خداگونهاش بین مریدان، عمیقتر و ماناتر هم شد، وخط قرمزها آتش کنجکاوی را برای همیشه روشن نگهداشت. دگرگونی احوالات او، مسیر طوفانیاش از شریعت تا طریقت، مسائل بحثبرانگیزی چون سماع، ماجرای کیمیاخاتون ودرراس همه ملاقات با شمس ووجوه نامکشوف این عشق و شیدایی، که گاه جنبهی افسانه پیدا کرده، فهم او را برای آنان که بیرون از حلقهی سرسپردگی ایستادهاند، دشوارنموده است. به تعبیر برخی اساتید آشنایی غرب با مولانا دردهههای اخیر مزید بر علت شد و پای وجوه ممنوعه و سوءظن را بیش از پیش به این رابطه باز کرد.
ادامه....
https://madomeh.com/1403/09/14/molano-shams/
بذار از گذشته رد شم عاشقت شم
بنویسم واسه تو از دل تنگم
تو فقط بمون کنارم تا همیشه
واسه داشتنِ تو با دنیا بجنگم
کی میگه باید دلیل داشت واسه بودن؟
اسمتو کی میگه چی باید بذارم؟
وقتی هستی تا ابد میشه دوسِت داشت
به خودت قسم که تنهات نمیذارم
نمیخواد نگاتو از نگام بدزدی
تو چشات یه دنیا حرفه من میخونم
وقتی اروم میشه قلبم با نگاهت
باید از خدا بخوام با تو بمونم
نمیذاری که صدات کنم تو بارون
نمیذاری که ازت نفس بگیرم
نگرانی واسه ابرای خیالی
نمیذاری جون بدم برات بمیرم
واسه من فرقی نداره باد و طوفان
واسه من دنیا بدون تو سیاهه
تو نباشی خورشیدو میخوام چیکار من
نمیدونی بی تو جونِ من تباهه؟
گرگِ غمگینِ تو قصه با وجوده
وقتی دستاشو میگیری مَرد میشه
نمیذاره تو قفس تنها بمونی
آتیشِ قلبِ تو پیشش سرد میشه
داره از دلم میریزه ترسِ جنگل
داره اروم میشه این جنگِ همیشه
تکیه میکنم به کوهی که تو باشی
نمیخام فکر کنم بی تو چی میشه
تو اگه غار ِ همیشه سرد باشی
من واست آفتابو تا قله میارم
رو دیوارای کبودت نقش میشم
رنگِ تازهای به قلبِ تو میذارم
رنگِ امروزِ غروبو یادگاری
داشته باش تو حافظت تا تهِ دنیا
به همین خورشیدِ پنهون شده توو شب
من بازم دوسِت دارم از صبحِ فردا
منو از موجای بی پروا نترسون
من از آدما همش حادثه دیدم
نمیتونن که بفهمن فرق داریم
نمیخوام فکر کنی من چی شنیدم
تو فقط گوش بده به حرف قلبم
ضربانش روی رگهای تو کوکه
تا ابد میخواد واست دلیل بیاره
بشنوی صداشو با ساز تو کوکه
دارم از دلم برات آیه میارم
استخاره تا سحر جوابش اینه
من میخام با تو بمونم تو میدونی
به جز این راهی که نیس چاره همینه
https://www.ddinstagram.com/reel/DCtnJMINDnj/?igsh=bnJ0cXhycjNoMzkw
.
همهی دار و ندارش، همهی زندگیش رو گذاشتن توی یه گونی و بهش گفتن برو...
فرقی نمیکنه از زندگی چی بخوای،و خودشو تا حالا چجوری بهت نشون داده باشه، چون توی یه لحظه میتونه همونقدر که سخاوتمند بود و بهت خیلی چیزها بخشید، بیرحم باشه و همهچیزت رو ازت بگیره.
اونقدر اتفاقها از آدمها قوی تر هستن، که حتی اگه قویترین باشی، یهو وزن اتفاقهای روی هم افتاده، میشینه روی شونههات و خم میشی. انگار میخوای از روی زمین، زمان رو برداری ! مکث کنه ساعت. نفس بکشی و خستگیت در بره، تا بتونی تکههای آشفته و پخش و پلای ذهنت رو جمع کنی و از جا بلند شی و دست زندگیتو بگیری و با خودت ببری یه جای آرومتر. جایی که دست کسی، دست اتفاقی، بهتون نرسه...
تکیه داده بود به دیوار. نمیدونست توی کدوم گونی، خاطرههاش رو ریختن، نمیدونست از توی کدوم گونی قراره فرداهاش رو بِکشن بیرون و خاک خورده بذارن توی قفسه و بعد از روی صفحههاش، قضاوتش کنن و بگن چقدر شانس براش باقی مونده! شانسِ خاک خوردهای که حتی اگه زیرش امضا بشه و دو دستی بهش تحویل بدن، دیگه فایدهای نداره! بعضی چیزارو اگه به موقع به دست نیاری، انگار هرگز نداشتی. و بعضی چیزا وقتی از دست میرن، انگار دیگه چیزی برای از دست دادن نداری...
باید برمیگشت و به همهی اونایی که منتظر بودن دست پر برگرده، میگفت که دستاش خالیه و بقیهی امیدش رو باید بعدا از توی گونیها پیدا کنه...
اصلا آدم مگه چقدر جون داره،که دنبال تکههای گم شدهاش توی گونیها بگرده؟
#ثمین_رضوی
#دادگاه_نوشت #حقوقی #اسباب_کشی #پرونده #شعبه #دادگاه #زندگی
https://www.ddinstagram.com/p/DBmFPn4tn45/?igsh=MWFkZm9wcGY0c2hvaQ==
.
اتفاق که افتاد
شکستن، از استخوان گذشت
روی زانو نشست
باید کمی آب مینوشید
قبل از آنکه غرورش را ذبح کند
باید بلند میشد
طناب را دور گردن ماه میانداخت
صبر میکرد که آفتاب کار خودش را بکند
آن سو،
در ازای هر چشم
چند پای معلق،آدم را هوایی کرده بود
آن بالا هر چه دست تکان میدادند
کسی به خداحافظی بلند نشد
و اشک که به زمین میریخت
ریشهها در مکیدنش سبقت میگرفتند
آن گیاهِ خمیده که زخمهایش می سوخت
دستهایش نمک نداشت
هر که دوستش داشت در انهدامش بیشتر دست داشت
دست گذاشت روی زانو
باید بلند میشد
برای دوست نداشتن قدم بر میداشت
سبز را گذاشت روی خاک، زرد بشود
و سرما از آوندهای خشکیدهاش برود بالا
آنقدر که نگاهش را تسخیر کند
قندیلِ چشمهایش فرو برود روی تنهایی
خراش بدهد
از لای زخم جوانه بزند بیرون
آن پیچکِ سرخ،که دورِ تنش را گرفته بود
تا گلویش رفت بالا
باید اذان میگفت
انگار تازه متولد شدهاست
کسی پشتش میکوبید
انگار باید جهان را تف میکرد بیرون بتواند نفس بکشد
و صدا
گریه بود
که میان حیّ علی... می چرخید
صدا
سکوت بود که در افتادن و شکستن، گم شد...
#ثمین_رضوی
#ادبیات #شعر #بداهه #شعرآزاد #شعر_معاصر
https://www.ddinstagram.com/reel/DBYCYMXtmzj/?igsh=am41ZXBueXpoeWEw
.
آن پرندهی کوچک،
که پرهایش را به باد سپرد،
و پریدن را به قدمهای تو
پشتِ حصارِ دندههایت نشست و لرزید
آن پرنده که تپیدن را کنارِ قلبت گذاشت
چشمهایش را بست،
که به تاریکی عادت کند
آن منِ در استیصال ِ بودن
که پرندهام یا کیستم؟
در اندوهِ بیپایانِ از دست دادن، مردهام
هزار مرتبه در هر دقیقه
هزار بار در هر سال
اما چنان زندهام که از سگجانیام تعجب میکنم
آن جانِ به جبر افزوده را سَر میکنم که جنگیده باشم
از جانبِ چند جبهه دارد به تنم مرگ اصابت میکند
اما هستم؛
از جنوبِ خانهی تو، تا شمالِ کوچ
از رفتن، تا جا گذاشتنِ چند حبّه دوستداشتن...
عطرِ گَسِ خرمالو میآید
اعتیادم را به تلخکامی
در جیب تو پنهان میکنم
از شاهرگت خونِ شیرین اگر عبور کند
از ریشهی تنیده دور بطنِ تو اگر حرفها عبور کند
میشنوی که دارم با شرمِ شبهای دلتنگی میخوانمت
شبیهِ آوازِ از یاد رفتهای که رویِ نُتِ تنهایی کوک شده
شبیهِ بغضِ پنهانی، که گلویت را گرفته
سرفه میکنی و نوایم از تنت بیرون میزند
آه نمیکشی اما میکِشم شعر را به آه
آنجا که پرندهام اما پر نمیزنم
آنجا که به پیراهنت پشت کردهام اما دم نمیزنم
میکشم پای شعر را به پذیرفتن
میخواهی خودت را در جیبِ گذشته دار بزنی
میخواهم بزنم زیر چهارپایهام که قبل از طلوع رفته باشم
کوتاه بیا از سایهی بلندِ غرور که رویِ نفست افتاده
عقربهها وقتی به اذان میرسند، میایستند
بلند شو، به قامتِ دیروز و فرداها از دیوارِ شب بگذر
آدم وقتی از خودش میگذرد عاشق است
وقتی عاشق باشد از پشتِ ابر بیرون میزند،
به چشم بیاید یا نه، جهانش را روشن میکند...
آن پرندهام که پرهایش را به پروازِ فرداهایت بخشید
آن پرندهام که خودش را کشته بود تا عاشق باشد...
#ثمین_رضوی
#ادبیات #شعر #شعر_معاصر #شعر_آزاد #شعرآزاد
https://www.ddinstagram.com/reel/DA1cU0gRNfE/?igsh=Z2JncTg2MXEwcnN1
روزهای بیحادثه
اتفاق، فکر است که توی سرم میافتد
مثل سال
که نیامده؛ رفته است
مثل روزها، که همان شبند،
فقط دور خورشید میگردند
فکر سرزده میآید
میزندم به آنراه...،
در آن راه، فکر دیگری قیام کرده
مینشینم زانوهایم را محکم بغل کنم
زانوهایم نیست
سرم را توی دست میگیرم
سرم درد میکند برای نترسیدن
برای جار زدن
فرصتِ گفتن نمانده
حرفهایم را پس میگیرم
اسمم را پس بگیر
دست میکشم از آینه
به تو نگاه میکنم که به نامِ من آمدهای به دنیا
به جای من میخندی
به جای من تصمیم میگیری
به جای من تکیه میکنی
به جای من دل میبندی
دل میکَنم از جایِ خودم
هر جای دیگری باشم همین است
همین چشمها
همین گیجگاه
همین زبان و همین اشاره
اصلا تو بگو با کدام نامِ دیگرم عشق میکنی،
همان را صدا بزن...
بعد منتظر بمان که زمان ثابت کند جان میدهم
برای خندههایی که نیامده میروند،
زخم هایی که نبسته، سر باز میکنند...،
جان میدهم به جانت اضافه کنم
جان میدهم که در آینهام بزرگ شوی
آنقدر که فکر های کوچک
هر قدر بیایند و بروند ردی از خود به جا نگذارند
نگاه می کنم به نامم
که از دهانت نیفتاده بَر میدارمَش
میگذارم سر خط...
تو فقط بگو چند سالِ دیگر دوام بیاورم
چند سال میتوانم همین باشم که دوستش دارم
این سخت ترین سالِ من است
و زیباترینِ آن
شبیه هر سالِ دیگر، که منم
تنها، میتوانم به تفاوتِ خودم با خودم اشاره کنم
از وقتی که تو را پذیرفتهام
این یعنی کافیست که باشی
بودن موهبت است یا وظیفه؟
کافیست که باشی
تا بدانم دنیا همین راز بزرگیست که در سینه پنهانش میکنی
همین بودنِ بی چون و چرا
همین نامِ بی اختیار که روی آدم میگذارند ُو
با آن به یادش میآورند
بعد نامت را میگذاری در سینهای که دوستش داری
و از خودت جدا میشوی
رها
شبیه عاشق شدن
شبیه عبور از آنچه هستی برای آنچه میتوانی باشی
شبیه پرستیدن...
#ثمین_رضوی #ادبیات #شعر #شعرآزاد
پ. ن : برای روزی که نمیدانم برای بار چندم به دنیا آمدم، برای بار چندم مردم، برای بار چندم دوست داشتم و برای بار چندم، گذشتم... #یک_مهر_چهارصدوسه
https://www.ddinstagram.com/p/DALli0jN5uz/?igsh=MWdoNmF1bGd4dTl5bg==
#سی_برگ #شب_دهم #رمضان۴٠٣
تصمیم،سخت ترین تاوانِ اختیار است!با جبر میسازی زیرا چارهای نیست و نهایتش خستگیست و درکِ عمیقِ استیصالِ خود.اما پای اختیار که وسط میآید،تویی و تبعات تصمیماتی که گرفتهای.خوب و بدش را پای خود مینویسی حتی اگر هزار بهانه بتوانی بیاوری اما سرزنش،دامنِ وجدانت را میگیرد و باید بیرحمانه یقهی خودت را بگیری و مؤاخذه کنی.هرچه بزرگتر شدیم و زندگی جدیتر شد،انتخابهای بیشتری داشتیم اما مواجهه با ذهنِ پر چالشی که متأثر از عوامل بیشمار است،آیندهنگری را بهاندازهی غوطهور ماندن در گذشته،آسیبرسان میکند،چراکه هر انتخابِ آدم از تجارب گذشتهاش با تمام دیدهها شنیدهها و ترسها و شیرینیها،و آرمانهای کوچک و بزرگش برای فرداها نشأت میگیرد.در مستقلترین حالت،درگیر اثبات خودت به خودت هستی.بهمحض کمآوردن،معجزه میخواهی،نیرویی که بلندت کند و در گوشهایت بگوید این مرحله را با تمام سختیاش میگذرانی پس زندگی کن...
حال را زندگی نکنی،فردا چه اهمیتی خواهد داشت؟
آدم وقتی به چالشهایش زیاد بها بدهد،از بهای زندگیاش میکاهد.بخش زیادی از فلسفهی زندگی پذیرفتن است،پذیرفتن صدایی در عمق وجودت که فراتر از حواس پنجگانه تو را به سمت باورهایت میبرد.باور میکنی حتی اگر هیچکس نباشد،خدایی هست که به وقتش خودی نشان میدهد دستت را میگیرد و از چالش میکشد بیرون.خدایی که حتی وقتی نمیبینی تو را با تمام ویژگیها و رفتار و اعمالت،به حال خود رها نمیکند.اگر این سالهای سخت،دنیا من را به آدمها وا میگذاشت،چگونه میانشان با آنهمه تناقض و تردید دوام میآوردم؟من وقتی معجزه را باور کردم که پیش از آن،خدایم را باور داشتم!و از او انتظار داشتم در برابر آفریدهاش خدایی کند.بعد خواستم آنقدر لایق باشم و خود را به تکامل نزدیک کنم،که خدایم معجزهاش را با دستها و دهان و زبان و چشمهای من نشان بدهد.جوری که وقتی فکر میکنم ذهنم لبریز الهام باشد و حسم سرشار از فهمیدن.جوری که وقتی کلامی از لبهایم بیرون میآید تصور کنم صدایم انعکاس حرفهای خداست.خدایی که دستهایم را قدرت میبخشد تا خالق جهان خودم باشم.من معجزه را در نخستین اختیار انسان یافتم؛آنجا که بودنِ خدایی که درون توست را باور میکنی،و تصمیم میگیری به قامت بلند عرش او پرواز کنی و مستحقِ زیباییهای زیستن باشی..
حم 1 عسق 2 كَذلِكَ يُوحِي إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ اللَّهُ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ «3» #سوره_شوری
حا ميم عين سين قاف.اينگونه خداوند عزيز حكيم به تو و كسانى كه قبل از تو بودهاند وحى مىكند
#ثمین_رضوی #سیبرگ
https://www.ddinstagram.com/p/DHEta9ZNCWb/?igsh=MXBvMXoxZHllbWF0NA==
#سی_برگ #شب_هشتم #رمضان۴٠٣
زودتر از آنچه فکرش را میکردم،اتفاق افتاد؛خستگی که به اعضای بدن مربوط نبود.از عمق روح میآمد،انگار بخواهد از تن خودش و از تمام آدمها جدا بشود.چندسالگی آدم از زندگی سیر میشود؟آدمهایی که به گرمی لبخند میزنند چگونه تا مغزاستخوانت را یخ میزنند؟جوری که فکر میکنی باید از دنیای قندیل بستهشان بگریزی حتی اگر به جهنم بروی،آنجا بهشت است در برابر این زمین گِلگرفته،که آدمها تسخیرش کردهاند تا نابودش کنند.از چند دنیای دیگر باید عبور کنیم تا بدیهاس انبوهمان را مرحله به مرحله جا بگذاریم و سبکتر به دنیای بعد برویم؟ مگر میشود انسان خودش را مصون کند و از هر بدی که میبیند، تاثیر نپذیرد؟چشمهایم را میبندم، تصور میکنم خدایی که جهان زیبایی آفرید، فکرش را کرده بود آدمها چیزی از زیباییهایش باقی نمیگذارند؟ از فکر کردن خستهام. در ذهنم ابرها که آفتاب از لابهلایشان بیرون زده، زیبایی صورت مادرم، آغوش گرمی که دوستش دارم، خندههایی که فراموش نمیکنم، بی اختیار مرور میشوند.بارِ نگاه و حرفِ آدمها را زمین میگذارم.خدایی که از آن بالا، اندک بهانههای آرامشبخش آدمها را میبیند،از رنجهای هرروزشان، زخمهایی که از همنوعشان میخورند باخبر است چرا آنچه به جهان دیگر موکول کرده، همینجا پیاده نمیکند؟
به دوست داشتنهایی فکر میکنم که میانِ تیرگی مغز آدمها قربانی میشوند. به بودنهایی که در جدال ها هدر میرود. به رسیدنهای از سرِ مصلحت، که معلوم نیست تا کجا برود؟ به قلبم که انگار از آنِ من نیست، نه عشق و نه خشمش...
خدایا آنچه بهتو میسپارم را جایی نمیگویم، میترسم آدمها همین را هم از من بگیرند، حتی تو را...
قرآن باز میکنم:
وَعْدَ اللَّهِ ۖ لَا يُخْلِفُ اللَّهُ وَعْدَهُ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ"۶"
يَعْلَمُونَ ظَاهِرًا مِنَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ"٧"
خدا این وعده را داده است؛ و خدا از وعده اش تخلف نمی کند، ولی بیشتر مردم معرفت و شناخت [نسبت به وفای قطعی خدا در وعده اش]ق"4 ندارند"۶"
[تنها] ظاهری [محسوس] از زندگی دنیا را می شناسند و آنان از آخرت [که سرای ابدی و دارای نعمت های جاودانی و حیات سرمدی است] بی خبرند."٧" #سوره_روم
#ثمین_رضوی #سیبرگ #شب_هشتم_رمضان
https://www.ddinstagram.com/p/DG_iAjDtI2C/?igsh=MTNnYWpyd2l6dTg5aQ==
#سیبرگ #شب_ششم_رمضان #رمضان۴٠٣
آدمها شبیهِ آنروزها نیستند.آسمان،آبیِ دیگریست.شهر را غبار گرفته. کودکیهایمان از حافظه دور میشود.سالخوردگی؛بیش از سنِ آدمها سر و صورتشان را خط انداخته.اینها که فرزندان کوچکِ زمانند،جور عجیبی بزرگ میشوند،انگار قرار است چیزی متمایز از گذشتهها باشند. نمیشناسمشان،هرچه در ذهن و قلبشان عمیق میشوم دورتر میشوم. هرچه به محبتم نزدیک میشوند نمیتوانند فاصله را پُر کنند.مرز بینِ آدمها را چگونه میتوان کمرنگ کرد؟چرا هرچه میگوییم نمی شنوند و هرچه میگویند نمیفهمیم؟احساس میکنم که مرگِ ما و گذشتگان را به انتظار نشستهاند.میخواهند هرچه به گذشته،به آدمها،به الزامها و نسبتها و قید و بندها و مسؤلیتها و عهدها وصلشان میکند،تمام شود. آنها رهایی را در جدا شدنِ بند بند وجودشان از همهچیز جز خود میدانند.سبکبالی را، تنهایی معنا میکنند بی آنکه قدرتِ تنها زیستن را حتی برای یکلحظه داشته باشند.آنها موفقیت را گذشتن از هرچیز جز خود شناختهاند. پا روی هویت میگذارند، که فردای روشن و دنیای بهتری بسازند اما نمیدانند برای این ساختن چه باید کرد، چه باید داشت؟ ما عجله داشتیم بزرگ شویم تا کاری از ما برای جهانمان بربیاید، اینها عجله دارند بزرگ شوند که ما و جهانمان را بگذارند و آزادانه بگذرند. به چه میخواهند برسند؟ نمیدانم! احساس میکنم از فردایشان میترسم. از گذشتهای که امروز را اینگونه ساخته میترسم. از اینها که به هیچ جای زمان و مکان تعلق ندارند،از همه چیز که از کنترل خارج شده میترسم. دشوار است میان کسانی زندگی کنی که بههم تعلق نداشته باشید، و هم را زندگی نکنید. حتی معلوم نیست بحران به کدام نسل، کدام دهه، کدام یک از ما حملهور شده که اثرش سالهاست دامن بزرگ و کوچکمان را گرفته. انگار نگاهت را از زمانه گرفتهای و ما را به حال خود وا گذاشته ای...
قرآن باز میکنم:
ما تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَها وَ ما يَسْتَأْخِرُونَ «43 مؤمنون »
هيچ امّتى از اجل (وقت انقراض) خود، نه پيش مىافتد و نه پس مىماند.
https://www.ddinstagram.com/p/DG50BnQN-cg/?igsh=emwxNGU2bGg5cmVs
#سیبرگ #شب_چهارم_رمضان #رمضان۴٠٣
شبها در ترازوی ذهن مینشینیم و خود را در کفهای و دیگری را در کفهی دیگر میگذاریم و بعد حق میدهیم به آشفتگی که وزن اندوه و خشممان را زیاد کرده، و دیگری را که بالا آوردهایم،سبک میانگاریم و میخواهیم سقوطش را به تماشا بنشینیم.صبح بیرون میرویم و شانهبه شانهی همان آدمها قدم میزنیم،مینشینیم،به تظاهر حرف میزنیم، فکرها و احساسمان را سرپوش میگذاریم،بهاجبار لبخند میزنیم و بعد از نمایشی که در آن بزرگ شدهایم، به خانه برمیگردیم.چیزی در ما سرکوب میشود که حقیقت است. کتمان حقایق، و خاموش کردنِ آنچه در انسان ایجاد شده، منجر به خروشِ هیجان و لبریزِ نوعی از احساس او میشود که کنترلش ناممکن خواهد شد. خشم، تنفر، ترس، حتی بی تفاوتی و رکود انسان، درجا زدن در حسی که حتی سرمنشأ آن را نیز در آشفتگی ذهنش از یاد برده. اینچنین است که ناگهان از نقش هایش بیرون میآید. از نقابهایی که سالها زده فرار میکند و عجیب ترین و گاه ترسناک ترین رویِ خود را عیان میکند که باورش و حتی تحملش برای بقیه دشوار است. این آغاز جدال آدمهاست. جدالِ حقیقتی که از درونشان آشکار شده و تابِ دیدن و هضم حقیقتِ دیگری را نیز نداشته و با تمام قوا به جان هم میافتند.هر روز از جنگهای بیشمار خود را به سنگرهایمان میرسانیم که زخمهایمان را ترمیم کنیم اما مجال بهبود نیست، فردا باید نبرد دیگر را ادامه داد. هرچه بیشتر میگذرد، انگار تلاش برای سازش و صلح و انعطاف و انطباق و مراعات کمتر میشود و رودررویی ها و تخریبها بیشتر. آدمها ظرفهای پری هستند که هر لحظه روی سر هم میشکنند و قطعاتشان در چشم و قلب هم فرو میرود.
چگونه میتوان اینهمه خشم را، اینهمه جنگ نهان را، به صلح رساند؟چگونه میتوان در برابر خشونت ها مصون شد، چگونه میتوان بخشید و گذشت؟
وَلَوْ رَحِمْنَاهُمْ وَكَشَفْنَا مَا بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ لَلَجُّوا فِي طُغْيَانِهِمْ يَعْمَهُونَ
( آیه٧۵مومنون)
و اگر به آنان رحم کنیم و آسیب و گزندی را که دچار آن هستند (از آنان) برطرف سازیم،باز هم سرگردان و متحیر در سرکشی و طغیانشان لجاجت می ورزند.
#سی_برگ #شب_چهارم #رمضان۴٠٣
https://www.ddinstagram.com/p/DG0wWeDtuSR/?igsh=MWhibWZ6cjY5dXFsaQ==
#سیبرگ #شب_دوم_رمضان #رمضان۴٠٣
میخواهم آنقدر بالا بروم که نور چشمهایم را بزند، پلک باریک کنم و هیچ نبینم جز آسمان بی انتها. میخواهم تکهای از ابرها را بردارم و در گوش بگذارم و چیزی نشنوم. آن پایین نقطههای کوچکی ببینم که حرکت میکنند، از روی هم رد میشوند، گاهی بههم اضافه و گاهی از هم کم میشوند. میخواهم نقطهها را از انتهای جملههایم پاک کنم. حرفهایم باید ادامه داشته باشد. با تو از هر آنچه در من نطفه میبندد بگویم. بگذاری حادثهها همانجا درونم که نشستهای و گوش میدهی تمام شود اما باز با تو سخن بگویم؛ از آدمها، از شنیدهها و دیدهها، از زخمها که حتی وقتی خشک میشوند جاریاند. آنقدر حرف بزنم که کلمهها کم بیایند.بهجایشان نگاهت کنم و تو از چشمهایم بخوانی. احساس میکنم از آن لحظه که به دنیا افتادم چیزی روی شانههایم سنگینی میکند. شاید نام کوچک آدمها باشد. شاید وزنِ مبهمِ حیات باشد که بهدنبال خواب و خوراک میکشاندَم. غریزهی بقا، که مرا به جنگ وامیدارد تا سهم خود را از چنگ آدمها دربیاورم. شاید آن خشم پنهانی باشد که هر روز در خود ساکتش میکنم یا ترس و اندوه و تردید ، که روحم را خسته در بدنم تهنشین میکند. شانههایم را تکان میدهم وزنِ دنیا را پایین بیندازم. بروم بالا و از هر نفسی که میکشم، آسمان بیشتر به ریههایم وارد شود. اگر جایی میان آسمانها باشی، نفس که میکشم درونم پُر میشوی. تمام من را در بَر میگیری. انگار تسلیمِ ورودت باشم از تنم میگذرم، از هر آنچه برای این منِ زمینی الزامیست.پا میگذارم روی هست و نیست.روی هرچه روزی مهم بوده و حالا نه! اصلا چه چیزی میتواند آنقدر مهم باشد که از یاد ببرم زندگی با تمام اهمیتش، نشانهایست که باید دید و چشید و از آن گذشت؟ با تمام لحظهها و آدمها و اتفاقهای خوب و بدش...
حرفهایم با تو تمام نمیشود، چیزی بگو آرام بگیرم
قرآن میگشایم:
لا يُحِبُّ اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلَّا مَنْ ظُلِمَ وَكَانَ اللَّهُ سَمِيعًا عَلِيمًا (۱۴۸نساء)
خدا دوست نمیدارد که کسی به گفتار زشت (به عیب خلق) صدا بلند کند مگر آن که ظلمی به او رسیده باشد، همانا که خدا شنوا و داناست.
#سی_برگ #ثمین_رضوی #شب_دوم
https://www.ddinstagram.com/p/DGvc6T0N7o-/?igsh=MXBtdjJoaXRmcGIzbg==
.
دَر میزنم
و پیش از آنکه سرِ حرف را باز کنی
از کابوس بیرون میافتم
پشتِ آن دیوار
کوتاه آمدهای از من
به ابر که نگاه میکنم
میبارم
به درخت که نگاه میکنم
شاخههایم هوا را خط خطی میکند
به تو که نگاه میکنم
خودم را میبینم که بلند شده دستش را برساند به آسمان
هنوز درونم ، به تسخیرِ بیرون درنیامده
هرگز امیدی به خیابانی که خدا را بلعیده بود نداشتم
حالا این کوه از زبانِ تو دارد به حَرا میخواندم
من را در برف میپیچی که گرم شوم
میگویم " قُل یا..."
و قبل از آنکه قول بدهم خودم را از اضطرابِ شب بیرون بیاورم
دستِ تنهاییام را میگیری
حالا دیگر بیرونِ خانه، شبیهِ خانه است
و آفتاب مُهر میزند روی پیشانیام
حتی از پشتِ دیوار
حالا حرفهایم را که از دهانِ حافظه افتاده بود
با زبانِ تو میشنوم
احساس میکنم هنوز، معنیِ همیشه را نمیدانستم
که فهمیدم همیشه داشتنت چیزی شبیهِ ضربان است
و همیشه دوستداشتنت،
شبیه آفتاب،
به همان روشنی،
که دلِ شب را به طلوع فردا گرم میکند...
قبل از آنکه به خواب بروم
زمستانی ترین هوا را از سرم میاندازم در آغوشِ تو،
آرام میگیرم...
تو را تا مغزِ استخوان که نه،
روحم میخواهدت، که از وجودِ توست
به چند سانتِ میراثم از بندِ ناف فکر میکنم
و به چند مترِ سفیدی که خوابیده در چند متر ِ خاکِ کجا
وقتی بیدار شوم حتم دارم هنوز در آغوش تو ام
و این تمام معنای همیشه است،
و تمام زندگیِ من...
به خودت قسم، وقتی آدم خدایش را بغل گرفته باشد
در هرچه دنیای پیشِ رو، چشمهایش را میان کعبه باز میکند
و نور، از میان هرچه ابر
از میان هر چه سد
خط شکنِ اول است،
که راهِ روح را به سمتِ عشق باز میکند...
#ثمین_رضوی
#٢٧بهمن۴٠٣
#ادبیات #شعر #شعرآزاد #برای_تو
Ddinstagram.com/p/DGGoplYN69n/?igsh=MXFhYTUxazJwbmNzMA==
.
برای من شبیهِ تو، خیال بود
گذشتن از کنار تو محال بود
برای رنجِ بودنم تو چارهای
به آسمان ِ تیرهام ستاره ای
که ساعتِ تمام تا شروعمی
دعای وقتِ صفر با کمی نَمی
من ابرِ بی تو سرکشم که میرود
مگر که شانهات پناهِ من شود
به خنده، از طلوع با تو میرسم
به گریه، با غروب از تو میروم
بمان جهان من تویی که روشنی
میان هرچه خواستن تو با منی
نه هیچ جا و هیچوقت و هیچکس
تو را همیشه داشتن همین و بس
#ثمین_رضوی
#ادبیات
#شعر #شعر_معاصر
https://ddinstagram.com/p/DF18ZWgtRBp/?igsh=eXU5ZmtkMTB4cGdo
.
میانِ دالانِ بلندِ تولد،
از درد به مادر میپیچد
از جبر به پدر
وارونه بغض را بالا میآورد به ضرباتِ عمد
از حبسِ نفس طفره میرود
نامش را میگذارند؛ زنده
به خودش میگوید؛ "آن بندِ رها شده که تا گور کِش میآید،
از نافِ فردایم چه میخواهد؟"
بعد به سوراخِ شکمش نگاه میکند
که ممکن بود پر از زبالههای آن دنیای دیگر باشد اما خالیست
که میشد روزنهای باشد برای یادآوری هرچه بود، اما خالیست
پیراهنش را میزند پایین زخمهای چندساله را پنهان کند
شانهاش را از زیرِ خودزنی خالی کند
دکمههایش را میبندد روی لذت
از گردنش بندِ دینِ پدری را میآویزد ُو تا سرزمین مادری،
رد میگذارد بر خاک
جای پایش هرچه میروید گُل نیست
ریشههای سر و ته،
جوانهها را در خاک کردهاند
از هر کدام انشعاب بگیرد به آسمان نمیرسد
دالانِ روبهرو را به ناله میرَود،
خونآلودِ دستهایی که مقصر نبود
سیاهِ پشتِ سر را به خواب میزند
انگار هیچچیز ندیدهاست
و یا هیچ چیز آنقدر مهم نبوده که با خود بیاورد
خالی تر از اول به بیتفاوتی تظاهر میکند
از گوشهایش دود میزند بیرون
از جمجمهاش شاخ
از دهانش نیش
در کابوس فکر میکند بیدار است
در بیداری کابوس میبیند
فرار میکند از خودش
و از دالان بلندِ نیستی..،
تا هستی را همانگونه که تحویل گرفته است پس بدهد
نامش را میگذارند؛ زندهیاد
در حالی که به یاد نمیآورد کجا زنده بودهاست،
که اینهمه از تاریخ را بهیاد دارد؟
متعلق به کدام تن است؟
کدام وطن؟
زمان تولدش برابر است با زمانِ مردن،
لمسِ بودنش؛ برابر با نبودن...
انگار همهی هیچ است
دست میکشد از "من"
آرام میگیرد...
#ثمین_رضوی
#بهمن١۴٠٣ #ادبیات #شعر #شعر_معاصر #شعرآزاد
نمایشگاه #میمی_امینی #کارخانه_آرگو
https://ddinstagram.com/p/DFvpDUmtVJG/?igsh=MWl2MWUzbHc4dGkzNg==
کی میگه باید دلیل داشت واسه بودن؟
اسمتو کی میگه چی باید بذارم؟
وقتی هستی تا ابد میشه دوسِت داشت
به خودت قسم که تنهات نمیذارم
نمیخواد نگاتو از نگام بدزدی
تو چشات یه دنیا حرفه من میخونم
وقتی اروم میشه قلبم با نگاهت
باید از خدا بخوام با تو بمونم
نمیذاری که صدات کنم تو بارون
نمیذاری که ازت نفس بگیرم
نگرانی واسه ابرای خیالی
نمیذاری جون بدم برات بمیرم
واسه من فرقی نداره باد و طوفان
واسه من دنیا بدون تو سیاهه
تو نباشی خورشیدو میخوام چیکار من
نمیدونی بی تو جونِ من تباهه؟
گرگِ غمگینِ تو قصه با وجوده
وقتی دستاشو میگیری مَرد میشه
نمیذاره تو قفس تنها بمونی
آتیشِ قلبِ تو پیشش سرد میشه
داره از دلم میریزه ترسِ جنگل
داره آروم میشه این جنگِ همیشه
تکْیه میکنم به کوهی که تو باشی
نمیخوام فکر کنم بی تو چی میشه
تو اگه غار ِ همیشه سرد باشی
من واست آفتابو تا قله میارم
رو دیوارای کبودت نقش میشم
رنگِ تازهای به قلبِ تو میذارم
رنگِ امروزِ غروبو یادگاری
داشته باش تو حافظت تا تهِ دنیا
به همین خورشیدِ پنهون شده تو شب
من بازم دوسِت دارم از صُبِ فردا
#ثمین_رضوی
https://www.instagram.com/saminrazaV
.
مرزِ خانهاش با آسمان روشن نیست
تکلیفِ ابر را مینویسد روی خطِ افق
جایِ نقطه ماه را می گذارد
که شب از انتهای جمله بردارد
به جای قرصِ خواب در دهانش بگذارد
صدای پرندهای را که در قلبش تقلا میکند آرام کند
به خودش بگوید آرامشِ نیمهشب
تا دم ِ صبح ادامه دارد
بعد آدمها خودشان را به بیداری میزنند
به کوچهها هجوم میآورند
کابوسهایشان را میریزند وسط جنگها
همدیگر را هَم میزنند
خودشان را با تظاهرِ هم، مخلوط میکنند
و معلوم نیست دستِ کدامشان در چشمِ کدام است
گذشتهی چه کسی افتاده روی آیندهی آنیکی
چه فکرهایی با کدام فعل ها قاطی شده
و پشتِ هر دیوار سایهی چند درخت دارد تبر میشود؟
از شاخههایی که به سیمها آویزانند میترسد
از نطفههایی که در رفت و آمدند
از خواب که نیامده میرود
از تعبیرِ وارونهی سکوت میترسد
قرص ماه را در دهانش میچرخاند
و به پرندهای که دور سرش میگردد ایست میدهد
وقتی که ساعت، صدای گوشیاش را در بیاورد
پشتِ خط آدمهای بسیاری منتظرند
صورتهای مختلفشان را از حافظه حذف میکند
خودش را از فهرستِ تماسها برمیدارد
میگذارد جوری از حواسِ چندگانه پرت شود
که انگار از خواب پریده تا خودش را برای پذیرفتن آماده کند
آفتاب که به ماه بتابد
هر ساعتی از شبانهروز
او تنهاست
و در جمع به کدورتِ آدمها لبخند میزند
بعد از هر کلمه، نقطه میگذارد که جمله ها تمام نشوند
بعد از هر مشاهده چشمهایش را میبندد
میگذارد در ذهنش هیچِ بزرگی جای همه چیز را پر کند
بعد، فعل پشتِ فعل...
خودش را میگذارد برای بعد از کارها
به خانه که برگردد
مرز خانه با آسمان روشن نیست
تکلیفِ قبر را میگذارد روی خط افق
جای نقطه، ماه میگذارد،
زیرِ لب
فاتحهی فردا را نخوانده چندبار ه خودش را به خواب میزند
تا دمِ صبح
بعد آدمها...، ... ... ...!
#ثمین_رضوی
#ادبیات #شعر #شعرآزاد
#شعر_معاصر #آذر۴٠٣
https://www.ddinstagram.com/p/DCqzEQRtrlC/?igsh=MTR1eGg5dGkzOWdsMA==
.
اغلبشون لباس سیاه تنشونه که نیمهی پایینِ شلوار و چادر و مانتوها گچی و خاکیه. روی مژههای کاشتهی پروانهایش گچ نشسته، اشاره میکنن به سیستم، که قطعه. حتی اگر بنّایی هم نبود یه جای کار میلنگید.از دفتر شعبه میاد بیرون و زنگ میزنه به شخصِ مدنظر و هرچی میخواست توی جلسه پشت سرش بگه، با داد و ناسزا مستقیم به خودش میگه. میشینه روی کثیف ترین صندلی ممکن که انتخاب بقیه در برابرش ایستادن بود! اصلا براش مهم نیست چی میگن، مهم نیست سر تا پا کثیف شده، هیچی نمیتونه کثیف تر از آدمی باشه که توی این حالِ خراب، اونو کشونده اینجا. بوی نعنا داغ میاد، انگار پشت اون در بسته دارن آش نذری میخورن. کارگرها با چهرههای خسته چندطبقه رو فتح کردن و انگار تا کل ساختمون رو غصب نکنن ولکُن نیستن. صدای خندهشون شبیه حیاطخلوتهای خونه قدیمیها میپیچه و عصبی تر میشه. نگاهِ یکی از کارگرها که انگار سربازهای خط مقدم هستن آزارش میده و شروع میکنه به فحش دادن.انگار تنها سلاحش زبونشه. نمیشه حدس زد چندماهشه، جثه لاغری داره ولی شکمش...
اون بچه چی داره میبینه؟ چی میشنوه؟ وقتی به دنیا بیاد چطوری میشه براش توضیح داد که دنیا جای قشنگیه؟
باید پنج طبقه بره پایین و معلوم نیست دفعه بعد که میاد آسانسور درست شده باشه یا نه؟ و این گچ و مصالح کجای درز و سوراخ های ساختمونِ شورا رو پر کرده باشن؟! احتمالا موقع پایین رفتن به همهی پلههایی که تا این سن بالا اومده و بعد پایین رفته فکر میکنه.
کاش یهجا میشد ایستاد و خستگی در کرد و فکر کرد و انتخاب کرد!
کاش میشد بعضی ساختمون ها رو کلا تخریب کرد و از نو ساخت.
چیزی توی وجودش تکون میخوره؛
چیزی که به زندگی و به دنیا وصلش میکنه و هنوز سرپا نگهش داشته...
#ثمین_رضوی
#دادگاه_نوشت #ادبیات #حق #فردا #دنیا #زندگی #کودک #تصمیم #رای #حقوق #اختلاف
https://www.ddinstagram.com/p/DBqeC8Dt1M1/?igsh=MW5hcXFpMGV1b2N3bg==
.
زیر پوستم اقیانوسی به جانِ جزیرهها افتاده
یکی یکی سرشان را زیرِ آب میکند
در من اتفاقها تعمد دارند
بیآنکه فکر کنم چرا؛ کسی در اندوهم کشته میشود
کسی در شادمانیام
و کسی که میخواهد دست و پا بزندُ در من زنده بماند،
خودش را از چشم انداخته...
احساس میکنم از هر غریق میتوانم عضوی را به امانت بردارم
تکههای مجزای آدمها را
در لحظهی غروب به هم برسانم
بعد معجزه بیاید دهانم را ببندد
آهی نکشم
چیزی نگویم
حدسی نزنم
بگذارم انسانِ تازه ای از میان موج ها بیرون بیاید
نامی نداشته باشد که شبیه بقیه صدا بزنند
لبخندی نداشته باشد که پاسخ بخواهد
چشمی نداشته باشد که به دستها زل بزند
شنهای طوفانِ پیشین را از تنش تکان بدهد
خودش باشد و ساحلهای بسیار
که میتواند انتخاب کند
بدون آنکه مجبور باشد پا روی خرخرهای بگذارد
یا از روی شانههای بیشمار بیاید بالا...
فکر میکنم آنقدر آدم دیدهام،
که تشخیص بدهم این لاشهی بیرون زده از آب آدم نیست
و آنقدر آدم ندیدهام
که فراموش کردهام وقتی انسانی بهچشم میآید،
چگونه باید دوستش داشت؟
توی رگهایم
اسمها را هم میزنم
حرفها را هم میزنم
درد ها را هم میزنم
و جهانِ کوچکم دارد دور سرم میچرخد
میافتم از پا
میگذارم آنقدر گیج بزنم که زدن از بازوهایم بر نيايد
میافتم زمین و یکی از روی استخوانهایم رد میشود
جوری که معلوم نیست زیر شنها پنهانم یا زیر آبها
نشانیام را از ستارهها میپرسم
انگار این شب قرار نیست به من برسد
از خورشید میپرسم؛
زمان، دور ِ بودنش میگردد،
چه من باشم، چه نه...!
در آسمان جایی برای نشستن هست
میتوان پرید و بعد نشست
نگاه میکنم
از بالا،
جهان همیشه پایین تر از انسان است
و هرچه بالا تر برود ،جهانی را پشت سرگذاشته که دیگر نیست
از خودم میپرسم
اینجا کجاست
که هرچه میگردم،خودم را پیدا نمیکنم؟
بعد میفهمم تمامِ بودن
همین گم شدن است
آرام میگیرم...
#ثمین_رضوی
#ادبیات #شعر #شعرآزاد #شعر_معاصر #١آبان١۴٠۳
https://www.ddinstagram.com/reel/DBeJ30mtTab/?igsh=MThqbXl6MzdxMHkyMA==
زیرِ پایت
آدمی قلبش را گذاشته
دختری موهایش را رها کرده
کسی همه کَسش را به برگریزانِ پاییز سپرده
و این خشخشِ خوشایندِ پیش از باران
صدایِ رگهدارِ زمین است
که به جای همهی به خاکسپردهها آه میکشد
صدایِ خداحافظیِ نگفتهای که اگر گوش بدهی
دارد برای آخرین بار از حفرهی چشمهایش
تمام دنیایش را به گردشِ ناگزیرِ زمین میسپارد
پایت را از روی گلویِ بغض بردار بگذار فرو بریزد
چوبت را از لای چرخ زمین بردار
بگذار زندگی دورِ مرگ بگردد شاید قیدِ این عشق را بزند
شاید دست از سرِ دوستداشتنها بردارد
شاید بگذارد آدمی که هنوز دلِ آدمی برایش میتپد؛
نفسش را در آغوش بکشد
نطفهی نفریننشدهی هنوز عاشق را
به جمعِ انسان اضافه کند
و ناامیدی را از نسلِ بعد از ابرها بردارد
این بارانِ فروخورده که چند روز دیگر خواهد آمد
این مهمانِ سرزدهی فصل
که خرمالو و خرما برایش فرقی نداشتهاست
وقتی بنشیند و به عکسهامان زل بزند
یکی یکی خط میکشد روی چشمها
آن وقت نمیدانیم آخرین نگاه از کدام چشم سر زد
کدام عکس روی آخرین اشتباه چشم بست
و این خطِ سیاه مورب روی زندگی
مسیر مورچهها از کنارِ خاکِ کدام از ماست
پیش از آنکه فراموش کنی دوستم داشتهای
برگهای رنگ پریده را از روی موهایم بردار
زرد را از روی صورتم
قرمز را از روی لبهایم
تصویرِ سیاه و سفیدم را از سنگ بگیر
بگذار گوشهی جیبت
آنجا که اگر باران بزند،
دستمالی گذاشتهای که هنوز عطرِ گسِ آن روزها را دارد
و میتواند چشمهایت را بخنداند
گریهها وقتی به خنده بَدل میشوند
آدمها به یاد میآورند هیچچیز تمام نمیشود
نه فصلها نه قصهها
حتی ابری که به خانه حمله کرده
حتی مرگی که آمده آدم را با خودش ببرد
حتی زندگی،که وقتی تمام میشود
تازه شروع شده است...
#ثمین_رضوی
#مهر١۴٠٣
#شعر #ادبیات #شعرآزاد #شعر_معاصر
https://www.ddinstagram.com/reel/DBO6DcCt5S2/?igsh=N3R5cmc4NDduenN5
.
سوگ که میآید
در گسلهای تن،سیاهی میلرزد
از اعماقِ جان،
چند دهانِ بسته
چند دستِ بسته
چند چشمِ باز
لحد را به چهل شبانهروز التهاب سوگند میدهند
چهل وعدهی داد و بیداد
چهل که قبل و بعدش بیکسیست
چهار دانهی خرما برای اینهمه تنهای بیرون زده از خاک
درزِ نگاه را باید از آب،پُر کرده باشی،
این سو و آن سوی پلکهایت کسی دم نزند
سکوت را هضم کنی در میانِ ضجههای دو جهان
دو؛که میتواند چند باشد!
حساب کن؛
یکی که بود،حالا هیچ است
و هیچ های زیادی در زندگیات هستند که جایشان خالیست
حساب کن؛
یکی که دوستش داشتهای
همه است،بی نهایت است
اما مگر یک نفر چند تا میتواند باشد؟
چند تا برای یک عمر دلتنگی کافیست؟
حساب کن؛
چند ساله شدی اما چند سال است که در خودت مردهای؟
از هر دانهی آدم چند آدم جوانه میزند
به ریشهی هر آدم چند انگشت چنگ زده؟
از هر بندِ انگشتهایم شاخهها رشد میکنند
درخت میشوند
هر یک درخت،مدادهای بیشمار است
هر مداد،حرف های بینهایت
انگشت هایم اما مدادها را پس میزند
به نوازش میپردازد
شبیه پردازشِ مغز در کسری از ثانیه،
که حساب میکند چند دقیقه فرصت داری،
چند ساعت،چند سال،چند جهان
اما پاسخی نمیدهد!
مغز میداند بعضی محاسبات باید در جمجمه پنهان بماند
اگر تعداد دانسته ها از ندانستن ها بیشتر شود
مرگ پیش از موعد میآید
شاید روزی چندبار
یا حتی لحظهای چند مرتبه...
حساب کن؛اگر حسابِ همهچیز با آنچه میخواستیم برابر بود
که ما،ما نبودیم
داشتیم در جهانِ بهتری که ساخته بودیم عشق میکردیم،
قبل از آنکه لحد را بگذارند،
و در فواصلِ دو جهان گم بشویم...
اصلا سوگ میآید که چه کار کند؟
چهل شبانه روز یا چهل سال و چند روز کم یا زیاد
آدم در گسلهای بودنش،فرو میرود که نبودن را تمرین کند
مثلا وقتی که چند ریشتر میلرزد،
آگاه باشد چند چیزِ مهم را از دست داده
که برای چند جهانِ دیگر اصلا مهم نیست!
اما آدم برای چیزهایی که از دست میدهد جان میدهد،
جهان میدهد
به خودش میآید میبیند همه چیزش را داده
اما هنوز هست
و هنوز باید حساب کند
چند سوگ میآید تا سرانجام، او را با خودش ببرد؟
آدم هیچِ بزرگیست که بودنش با نبودنش برابر است
مثل این جهان، که جبر بزرگیست که شاید نباشد
اصلا حساب جهان ها را بگذار برای بعد
بگذار زندگی از روی هرچه میخواهد رد بشود اما زندگی باشد
بگذار مرگ هرچه هست بیاید آدم را از این چرخهها خلاص کند
بعد، چله بگیرند و در چهل های بیشمار هیچ بشوند
هیچ، همان همه است وقتی که میفهمی
پایانِ هر چیز آغاز دیگریست...
#ثمین_رضوی
#ادبیات #شعر #شعرآزاد #شعر_معاصر
https://www.ddinstagram.com/p/DAk7dmANVWV/?igsh=OHVmYmVxNG1tcnEx
.
دفعِ بلایای غیرطبیعی،
با توسل به زور
رفعِ کدورتِ زمین از هر قدم
به ازای هر ریشتِر، یک قبضِ روح
آدم رشتهرشته ریش گرو گذاشته...
مگر مرگ چه ایرادی داشت که زمان ر.. د به زندگیمان
مگر در آن مکان،
فرشتگانِ کدام ادیان،
ایستاده بودند به استقبال؟
باید بروی به کجا و از ناکجا دل بِبُری
قبول کنی که قبل از تو دنیا همین بوده ُو بعد هم همین...
قبولِ توبه از تو،
به تو ، نزدیکتر از قابیلِ مومیایی
نزدیکتر از عنکبوتهای تاکسیدرمی، بر دیوارِ گذشته
نزدیک تر از قامتِ ماموت هایِ کتابخانه است
به تو، بخشایش از چند بخشِ مجزا، نزدیک تر است از مؤاخذه
خودت را بزن به آن راهِ باریک و تاریک
به چشم نمیآیی
لابهلای موهایت قصه بباف،
به دست و پایت طناب...،
... بباف...، به نامِ قدیمیات رؤیای تازگی
به اوراقِ هویتی، انگشت بی اثرت را بکوب
به زانوانت که خواب نرود؛ بکوب
به طبلِ باطلِ دست و جیغ و هیهات...
از تولد در مرزِ شایستهی زیستن تا سدّ بلندِ پریدن
از انتظار نه ماه و نه سال و نه دهه و نه قرن
از تورّمِ رَحِم وُ شکم وُ رگ وُ تن و وطن و سیاره و هر کجا
خودت را سقط کن از خودت
جنینت را در آغوش...، بمیر
موازیِ پیراهنت سایهای زیر سایهای نشسته
سایهای دارد خستگی از ذهنش میتکاند
سایهای به دستهایش نگاه میکند که نیست
دستهای بیشمار، جایی در هم فرو رفتهاند
همقسم
دستهایی که کاری از آنها بر نمیآید
دستهایی که فکر میکنند در نجاتِ خود دست داشتهاند
اما حتی برای خداحافظی دست نداشتهاند
همقسم
از خون تا خاک و از خاک تا افلاک
از افلاک تا ...اک
جا دادنِ چند قرصِ ماه در سال
فرو رفتنِ چند عقربه در رگ
ریختنِ چند چاله در جاده
کندنِ چند چاه در سیاهچاله
تدفینِ چند تَنِ بی وطن در موج
میچرخد و میچرخد و درجا ایستاده
گردبادی که پیش از وزیدن در خودش گم شدهاست...
#ثمین_رضوی
#ادبیات #شعر #شعرآزاد
پ. ن:
تصاویر اشعه ایکس از جاسازی مسافران قاچاق که توسط گشت مرزی ایالات متحده در مرز مکزیک گرفته شده.
این تصاویر توسط فوتوگرافر Noelle Mason در یک مجموعه عکس سیانوتایپ به نام X-Ray Vision vs Invisibility جمعآوری شدهاند.
https://www.ddinstagram.com/reel/C_yK6VToFhA/?igsh=eHFlZXFnYjk2cWg=