98
شعرهای مرا با احتیاط بخوانید،اینها ضربان منند،که میتوانند در سینه ی شما بتپند!
.
آن سینِ اول سلام، که حبسِ انتهای نفس است،
وقتی که دم باز میماند از ذوقِ بودن
آن لحظهی مستمرِ خواستن
وقتی که دل، بسته ، هست و نیستش را به نبضی موازی
آن نقطهی پایان،
که جملهام را تمام میکند
و هرچه دور تر میشود کمتر به چشم میآید
زمان نیست
عقربه را دور زده است
در آنِ همین شعر
دارم تو را که قبل از من بودهای درونم بزرگ میکنم
از آفتاب بیرون میآیی،
شبِ چشمهایم روشن..،
بگو پشتِ کدام قدمت آب بریزم
که دایره را برگردی
برسی به من که ابتدای تو ام
در امتدادِ شعر،
سر میگذارم بر پیشانیات
سجدهات را میبوسم
لبهایم خاک را میبرد به آسمان...
آنجا،
منِ دیگر، تو را در بر گرفته
حس میکنم صدا، در آشنا ترین حالتِ ممکن، میگوید هستی
و بودنت؛ ابد است که در جانم میپیچد
اینجا
در تداومِ دوست داشتن
به یادت میآورم
به یادت خواهم داشت
به یادت آورده بودم که اینگونه "خواستن" شعر شد
گفته بودی انسان تجسمِ خواستن است،
که جهان را میزاید
انسان، جهان است،
که همهچیز را در خود جای داده
برای همین میتوانم با تمام جهانم در تو گم بشوم
و بدانی که جهان منی...
#ثمین_رضوی
#ادبیات #شعر #شعرآزاد #شعر_معاصر #بداهه #٢٠آبان١۴٠۴ #دژاوو
https://www.instagram.com/p/DQ7e582jXqF/?igsh=dXl2bjFxNnplaXd2
.
نیمهی تاریکِ محبوبم
ای شب
که روشنم از تو
ای سکوتِ تو مأمن روزهای فرسوده
ای منِ برگزیده از میانِ همه
در آغوشت سیاهِ یک رنگم
دست میبرم در ریشههایت
خودم را میکشم بالا
آب مینوشم از چشمت
قبل از آنکه سرمای پاییز،
استخوانهای خشکیدهام را از خاک در بیاورد
ای تو، تمامِ حقیقت، در دو دستِ قنوت
نجوایت که میکنم آرام میگیرم
قلبت را بگذار در من بتپد
ای تجسمِ خلقت در تنِ یکتنه
ای فروتنیات، تقلّای صعود
من به انتخابِ خوابهایم ایمان آوردهام
تو را که صدا زدم، در خواب ِتو بودم
بیدار شدم
دیدمت که داری دردهایت را تندیس میکنی
دیدمت گذاشتمت روی چشم
روی گونهها
روی سجودِ بیوجودِ چسبیدهام به خاک
گویی برخاستم از هبوط
دنبالهات را گرفتم
ای روشنایِ منتشر در دنیایِ چند
آمدهام که زندگیات کنم
چونان عمیق که گویی هزار هزار...
ای روز و ماه و سال
از ابتدای تو، محبوسِ هیچ نیستم
من، تو خواهم بود اگر خدا بخواهد
#ثمین_رضوی
#١٣آبان١۴٠۴ #ادبیات #شعر #شعرآزاد #شعر_معاصر #بداهه #دژاوو
https://www.instagram.com/p/DQpPgY1jZwb/?igsh=b2ZzbHVuZ2dyMzF5
@saminrazavi
نشسته بودی به کلام
اضلاعِ تصویر زُل زد در چشمهام
زمین را گذاشتم برای فرضیههات
از دهانت پُل زدم به زمانِ چه وقت
در بی وزنیِ صدات ،صبح خَشدار شد
بادی به برگ.. ،
برگی به آب.. ،
افتادنِ قطرههای نه چندان، به کجا؟
سؤال کردم از دگردیسی و لارو های در مُشت را انداختم بالا
از گلویت پروانه بلند میشد
نگاه کردم
از رد آفتاب بر گونهات گذشتم
نگاه کردم به برگ
که دور تا دور تصویر را کادر بسته بود
نگاه کردم به هجوم ابرها
که میآمدند در لحظه ثبت بشوند
شاخه را پایین آوردی
زیبایی به دستم رسید
برگها را چیدم گوشهی تصویر
ابرها را گذاشتم وسط
پروانههات می رفتند پیلهی تازه پیدا کنند
دست روی دست گذاشتیم
پا انداختیم روی پا
سیر از زمینِ تسخیر شده
به سایهی زنی از دوردست تعارف زدیم برکت را هضم کند
اما گرسنگی، زبانش را به خانه بُرد
به مردی نزدیک که در پنهانِ آشکار
برگی کَند و بویید
نگاه کردیم که گُلی انتخاب کند
اما نعشگی، پرانتزِ بازش را بُرد به هر کجا
ایستادم پای تجربهات
بوی نَم میآمد...
کدام ماه بود؟ نمیدانم!
فرقی مگر میکند کدام فصل روی شانهات باشم؟
دردهایم را به دوش کشیدهای
برگِ زردهایم را به باد دادهای
و شکوفه؛
زیباییِ نادیده گرفتهام را،
به آفتاب سپردهای، روشن کند...
حالا از خورشید که روی صورتت خوابیده
می پرسم؛
و چیزی در عمق چشمهات من را میرساند به خودم
پاسخ؛ شیارهای مغزت را دور میزند
داری اعتراف میکنی که نگفتههات بیشتر است
و بیشتر میخوانمت...
دانههای سفید
دانههای سیاه
حرکت، در سکونِ آمیخته به فکر...
ثبوت، در فکرِ فرود آمده در باور...
بالا بروی، پایین بیایی؛
هستم!
ایمان آوردهایم به نشانهها و نشستهایم به تماشا...،
به همین برکت که میخواهمش؛
خدا اینجاست!
#ثمین_رضوی
#ادبیات #شعر #شعر_معاصر #شعرآزاد #مهر١۴٠۴
https://www.instagram.com/p/DPUY1MIjeqW/?igsh=MXN5a3hlaWFvaXhldw==
.
گشودنِ لب به آنچه میان کلام و لبخند میماند
و میانِ سکوت و ملکوت...
گشودنِ پر به پرواز از پشتِ میز
هنگامی که آسمان خودش را تعارف میکند...
افتادنِ سایهی آفتاب روی نیمههای پُر
آنگاه که دو نیمهی خالی هم را کامل میکنند
گشودنِ آغوش برای بر دوش گذاشتنِ داغِ دیگری
یا چشم گذاشتن و پنهان شدن پشتِ قلبِ هم
وقتی که اقیانوسی در سینه میتپد...؛
یعنی لحظه دارد کار خودش را میکند
آن روزهای کوتاه آمده از عمر را میگذاری برای جهان بعد
این روزهای هنوز را
نفس می کشی
نفس
که برآمده از ذاتِ دوست داشتن است،
از نَفْسِ دوست...
اصلا آدم برای همین بر زمین گذاشته شد
که بخشی از وجودش را نزد دیگری باز یابد
و به ناگهانِ پلک زدنی ، قبل از پر کشیدن
ببیند همهچیز ، یک چیز است؛
نشانهای برای (هزار سال نوری) بعد،
روزی به موازات همین امروز،
که در فراموشیِ گذشته هضم شده...
وقتی که قفس از دنیای آدم بزرگ تر است
با یک پر ، می توان تمام جهان را پرواز کرد...
#ثمین_رضوی
#شهریور١۴٠۴
https://www.instagram.com/p/DOo1sEjjY88/?igsh=MW52aXFrcWVzcDU1Zw==
.
در سکوتش؛ هزار دستانِ دلتنگ
بر گونهاش، گیلاسِ چهار فصلِ کال
خنده؛ ویرگول است ،
بگذارم انتهای خط چشمهاش
بعد،
ادامه بدهم...
ایستادن در سکونِ او؛ رفتن است
نگاه؛
به گاه و بیگاهِ "آه" که کلمه میشود بر لبهای بستهاش،
به عقربه که در چالِ گیجگاهش پهلو گرفته،
نگاه به سرانجامِ راه است
شیرجه میزنم زمان را شنا میکنم تا امواجِ صورتش
گذشته؛ بر شانهام سنگین
اکنون؛ روی لبهایم خشکیده
دست میبرم لای موجهاش
گوشماهی برمیدارم
صدای دریا از سینهاش میزند بیرون
صدای ماهیِ کوچک تنهایی که به جنگل گریخته
سیاه پوشیده، بزرگ شده
رفته آسمان را به زمین بیاورد
کوه در بازوهایش فرو رفته
رفته ابر را برگرداند به دریا
ماه در چشمهایش فرو رفته
صدای باد است لای فکرهام میپیچد
صدایِ بیرون زدنش از استخوانها
روحی که همه در آغوشش هیچ است
سایهاش راه افتاده از قله بالاتر رفته
خودش را به یاد می آورد بیرون از تنهایی که غریبانه است
آنگونه نبوده که وصل بماند به بند نافِ زمان
عبور کرده از هزارتویِ بی مکانِ زمین
عبور کرده از "من" که "او" بشود
من او را دوست تر دارم
وقتی که در وجود ، پذیرفته فنا شود
وقتی که در محال، خودش را باقی گذاشته
او میماند؛
همچون طلوعِ خدا در شبِ ذهن
همچون حرکتِ دوّار سیاره ها در سینه
همچون جریانِ بی وقفهی حیات بیرون از رگ...
او؛ جانِ بیجانِ انسان است در برهوتِ ماندن
که جهان را از مرگ میرهاند
او؛ " من" است اگر خواستن ؛ توانستن باشد
من؛ "او"یم
اگر خدایم را زیسته باشم...
#ثمین_رضوی #شعر #شعرآزاد #شعر_معاصر
به دوست بی مانند ؛ روحِ دیگرم...
#تولدت_مبارک #پنجم_خرداد #۵خرداد۴٠۴
https://www.instagram.com/reel/DKG6lo-tPT-/?igsh=MThrMmNtbGtxMHNzag==
🎂❤️
آنقدر چشمهایت را نوشتهام
که شعر به تو میرسد، کوتاه میآید
من کلماتم را گذاشتهام بزرگ شوند
اما میخواهم در آغوشت به کودکی برگردم
به وقتی اشکهایم خجالت نمیکشیدند بیرون بیایند
دلم برای همهی چیزهایی که هست تنگ شده
کنارم نشستهای اما دلم برای صدایت تنگ است
برای آنکه قبل از هرچیز و بعد از هرچیز مامانِ من باشی
از تقسیمِ تو با خانه خستهام
از رسیدنِ مهربانیات به همهی آنها که دوستشان دارم
میخواهم در انحصارِ داشتنت، بوییدنت، بوسیدنت افراط کنم
بغلت بگیرم و دستِ زمین و زمان به لحظهی با تو بودنم نرسد
مگر دنیا برای ما چه داشته؟
مگر چه باید می داشت جز همین عشق که خود تویی
مدتهاست نمیتوانم چیزهایی که دوست دارم بنویسم
دارم از خودم فرار میکنم
از فردا
از آدمها
از کلمهها
زندگی جز لمسِ نفسهای تو، چه میتواند باشد؟
مامانِ نابِ من،
بگذار دنیا برایم هیچ بزرگی باشد که فدای بودنت میکنم
نگاهم کن
وقتی بتوانم در چشمهایت آرام بگیرم
ادامه میدهم...
تولدت مبارک ☀️❤️
@p.mahdifar
#٢٧فروردین۴٠۴
https://www.instagram.com/p/DIhJwqJR2tM/?igsh=M2djOWdpbWQwanVk
.
لباسها آدم را پرت میکنند به مکانهای مختلف
عطرها پرت میکنند به آغوشِ آدمها
و عکسها، به زمانها...
آینهها اما میبرندَش درونِ خودش
وقتی که لبهایش دروغ میگوید
صورتش شبیهِ همیشه است
چشمهایش را از چشمها میدزدد...
کسی که نیست
دارد برای نفرتهایش "دوستداشتن" میتراشد
برای رفتنهایش، دلیل
برای بودن؛به مسئولیت اشارهی دور میکند؛
آنجا تعهدی اگر باشد میرود که به یادش بیاورد
یادش اما، گوشهی آینه با گذشته در جنگ است
پشتِ آن خطها خودش را به بند کشیده
در چندسالگیِ پیشانیاش تب دارد
و چند سالِ بعد، از خودش گذشتهاست
میانِ برف، آتشِ سینهاش را پنهان کرده
شقیقهاش میسوزد
از آینه فاصله میگیرد
خودش را میشوید پهن میکند روی بند
بهار بویِ تازگیِ همیشه را دارد
آن تازگیِ کهنه در تکرارِ خطوط،
زنگ میزند
پشتِ خط کسی نیست جز خودش در تنهایی گوناگون
در ادراک و حافظهها و قلبها
که هر کدام مختصِ خودشان، در او زیست کردهاند
پشتِ خط، خودش را پاک میکند
پاسخ میدهد به هیچکس
در آینه میگوید؛ سلام، با خداحافظ یکیست
آدم با آدم یکی
و آینه؛
همان عکسهاییست
که انسان
در زمانها و با لباسها و عطرها و به صورتهای مختلف
از آنها فرار کرده است...
#ثمین_رضوی #ادبیات #شعر #شعرآزاد #فروردین۴٠۴
https://www.instagram.com/p/DH_PBQBtR_P/?igsh=MXRyNXh4anluNG9hNw==
#سیبرگ #شب_سیام_رمضان
پایانِ هر چیز،آغاز دیگریست.از روزها میگذریم،از آدمها،از اتفاقها،و در عبور از مسیرهای گوناگون است که انسان پوست میاندازد،تراشیده میشود و تندیسی از خودش به نمایش میگذارد که با بقیه فرق دارد. تفاوت آدمها دقیقا در همین راههایی که رفتهاند،زخمهایی که خوردهاند، و چگونگی واکنشهایشان در برابر هرچیزیست که با آن مواجه میشوند.گاهی در سخت ترین آزمونها انسان مهارت و قدرت و توانی از خود بروز میدهد که حتی در باور خودش نیز نبودهاست. میآموزد،عمیق میشود، آگاه میشود، و میتواند لایههای پنهان وجودش، و آنچه در ذاتش نهفته بوده آشکار کند.اینگونه است که رفته رفته بزرگ میشود و بزرگ تر شدن به معنای مُسن شدن نیست بلکه کامل تر شدن است.
هرچه کاملتر شویم انگار بینیازتر و چشم و دل سیرتر و رها تریم.راحتتر میپذیریم، میگذریم، و دغدغههای دیگری در جهانمان نمایان میشود که فراتر از رفع نیازهای فردیست.انگار نقش پر رنگتر و توقع بالاتری از خودمان داریم.اینجاست که انسان به دنبال رسالت است! چرا به این جهان آمده،لذتها و مشقتها برای چه بودهاند؟چه باید کند؟ خودش کجای این جهان است و چه میتواند به دنیا اضافه کند؟چه چیز را میتواند تغییر دهد؟ اصلا آدم آفریده شده تا برای خودش و برای آنها که دوستشان دارد چه کند؟چه مسئولیتیست این رنج زیستن؟آدم آنقدر قدرت دارد که بتواند تأثیری فراتر از سرنوشت فردیاش؛ داشته باشد؟ کدام نقطهی این "تولد تا مرگ" ِ جبری، واقعاً زیسته و زندگیاش ارزش اینهمه بهایی که پرداخته دارد؟اگر تمام اندیشهای که به انسان عطا شده برای یافتن فلسفهی وجود در جهان است، تمام روزها و مناسبتها و اتفاقها؛راهنما و نشانهاند. تسهیلگرِ رسیدن به درکِ آدمیزاد،تا بداند چه بوده است، و چگونه میتواند باشد! وقتی در پایان هر روز، هر ماه، هر واقعه، با خودت مواجه میشوی،آغازِ اندیشیدن به این سؤالهاست، و فرصتِ نزدیک شدن به پاسخ،که هرچه باشد، برابر با رشد انسان است و گذر از این مرحلهی وجود...
قرآن باز می کنم؛
يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَيَخَافُونَ يَوْمًا كَانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيرًا ﴿٧﴾
وَيُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَىٰ حُبِّهِ مِسْكِينًا وَيَتِيمًا وَأَسِيرًا ﴿٨﴾ "سوره انسان"
[همانان که] همواره نذرشان را وفا می کنند، و از روزی که آسیب و گزندش گسترده است، می ترسند(۷)
و غذا را در عین دوست داشتنش، به مسکین و یتیم و اسیر انفاق می کنند (۸)
و این برگِ پایان،برکتِ سی روز تلاش برای متفاوت دیدن و اندیشیدن است... 🌙🍃
#سی_برگ #شب_سیام #رمضان۴٠۴ #ثمین_رضوی #عید_فطر
https://www.instagram.com/p/DH1Tx8KNYA5/?igsh=NmxhNm96dmVlbzJk
#سیبرگ #شب_بیستوهشتم_رمضان
باید برای بقیه زندگی فکری میکرد. تاریکیها را میگذاشت توی کُمد، چراغهای روشن را وصله میکرد به شب. دستهایش را میکاشت در باغچه که فرداها سبز شود و میوه دهد. اصلا باید هرکار که میتوانست میکرد تا خودش را میرساند بالای قله. سرش را میگذاشت روی شانهی کوه، و میگذاشت آفتاب شانهاش را نوازش کند. بیداری اما جوری دور زمین میچرخانَدش، که گیج و مبهوت، شب را به صبح میرسانَد و روز آنقدر میدود که فراموش میکند کجا بوده و به کجا میخواسته برسد!
هرچه بیشتر تقلا میکند از خواستههایش دورتر میشود. و این دلیلِ تغییر مسیر مدام است. باید میان آنهمه مصیبت و سختی، راهی پیدا کند، که او را برساند به خودش! آدم وقتی خودش را گم کرده باشد، هیچ مسیری نمیتواند آرامش کند، و هر چه دستهایش پُرتر باشد، دستِ آزاد و رهایی ندارد که پردهها را کنار بزند و بگذارد واقعیت همان گونه که هست نمایان شود، تا بتواند به اندازهی خودش، صادقانه ببیند، صادقانه بخواهد و صادقانه بیاموزد... خودش را میزند به ناآگاهی؛ و بعد به خودش اجازهی هر کاری میدهد... اینگونهاست که آدمیزاد از میان توجیههایش، دشمنهای زیادی میزاید. که نخستین و مهمترینشان؛ خودِ اوست...
قرآن باز میکنم؛
الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبَا لَا يَقُومُونَ إِلَّا كَمَا يَقُومُ الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطَانُ مِنَ الْمَسِّ ۚ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ قَالُوا إِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرِّبَا ۗ وَأَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَحَرَّمَ الرِّبَا ۚ فَمَنْ جَاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهَىٰ فَلَهُ مَا سَلَفَ وَأَمْرُهُ إِلَى اللَّهِ ۖ وَمَنْ عَادَ فَأُولَٰئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ ۖ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ
آیه٢٧۵بقره
کسانی که ربا می خورند [در میان مردم و برای امر معیشت و زندگی] به پای نمی خیزند، مگر مانند به پای خاستن کسی که شیطان او را با تماس خود آشفته حال کرده [و تعادل روانی و عقلی اش را مختل ساخته] است، این بدان سبب است که آنان گفتند: خرید و فروش هم مانند رباست. در حالی که خدا خرید و فروش را حلال، و ربا را حرام کرده است. پس هر که از سوی پروردگارش پندی به او رسد و [از کار زشت خود] بازایستد، سودهایی که [پیش از تحریم آن] به دست آورده، مال خود اوست، و کارش [از جهت آثار گناه و کیفر آخرتی] با خداست. و کسانی که [به عمل زشت خود] بازگردند [و نهی خدا را احترام نکنند] پس آنان اهل آتش اند، و در آن جاودانه اند.
#سی_برگ #شب_بیستوهشتم #رمضان۴٠۴ #ثمین_رضوی
https://www.instagram.com/p/DHw2ztjNfUp/?igsh=MW1pdWptOTV2eXpkdw==
#سیبرگ #شب_بیستوششم_رمضان
این حقیقت را نمیتوان کتمان کرد،آدمیزاد در لحظههایی که احساسش را آزاد میگذارد،کودک میشود.کودک اگر اشتباهی کند،پای کودکانههایش گذاشته میشود اما همه از فرد بالغ توقعِ بزرگی دارند. پس اگر قرار است دلت را وسط بگذاری باید آنقدر آگاهی ضمیمهاش کرده باشی که دست از پا خطا نکند، اشتباه نکند.برای همین است انسان همیشه میان عقل و دلش تناقض احساس کرده،زیرا سختترین و پیچیدهترین مهارت ایجاد تعادل است. باید آموخت در سختیها ناامید نشدن و در خوشیها غافل نشدن را. در غمها نباختن و در پیروزیها غَره نشدن را. باید آموخت زنانه دوست داشتن و مردانه جنگیدن را. هر آنچه برای رشد آدمیزاد و پرورش مهارت هایش لازم است، در وجود او گذاشته شده. و نخستین تلاش برای ایجاد تعادل زمانی اتفاق میافتد، که با تمام وجود فهمیده باشد راهی برای سعادت،به جز کنترل داشتهها و خصلتهایمان از افراط و تفریط نیست. وقتی بر مرز باریک تعادل راه میروی، با تمام سختیاش، زندگی و اتفاقات امن ترند، قابل پیشبینیتر، کنترلپذیرتر، اما اگر قدمی کوتاه تر یا فراتر از آنچه باید برداری، تعادل دنیایت بههم میریزد و این آغاز فروپاشیست...
قرآن باز میکنم؛
إِنِّي وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَأُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ وَلَهَا عَرْشٌ عَظِيمٌ
آیه 23 سوره نمل
به راستی من زنی را یافتم که بر آنان حکومت می کند، و از هر چیزی که از وسایل و لوازم حکومت و قدرت است به او داده اند و تختی بزرگ دارد
#سی_برگ #شب_بیستوششم #رمضان۴٠۴ #ثمین_رضوی
https://www.instagram.com/p/DHrg5BAN1Z_/?igsh=ZjY0Y3Vnc2dieWR0
#سیبرگ #شب_بیستوچهارم_رمضان #رمضان۴٠۴
به تو مشغولم آنقدر که نمیدانم کدام دقیقه کدام اشک روی این زخم غلتید که نمیدانم چگونه بر پوستم افتاده و تا مغز استخوان رفته. زخمهایی که وقتی در عمقشان فرو میروی، میبینی از ناخنهای خودت زاییده شدند و تنها با مجازات خودت میتوانند بهبود یابند. باید دستهایم را زنجیر بزنم، سرم را بگذارم بین آجرهای دیوار و حبس در چهار ستون تن، سلولهای انفرادیِ ابدی را به جان بخرم. این تنهایی؛ زخمیست، صدایش دارد در میآید. میگوید: کسی هست که دست مرا بگیرد و برای لحظهای تا آسمان ببرد؟ حتی به قیمت سقوطی سخت و ناگهانی؟ آیا کسی میتواند این رویِ سیاه را برگرداند و بگذارد برف سفیدیاش را به قلبم ببخشد و یک لحظه خودم را از چنگ خودم رها کنم؟ میخواهم آنقدر دوستداشتن در رگهایم بگردد، آنقدر فریادش بزنم، که زخمها و کینهها و ترسها و هرچه هست، رخت ببندد...
من بند نافِ خودم را وقتی از آدمها بریدم، که میخواستم در تنهاییام پنهان شوم. حالا اما چیزی در قلبم مرا سمت تو میکشد. چیزی که انگار من است، روحی دمیده شده در تنم که تمامش آنسو تر مرا به خودش میخواند. میخواهم از دوستداشتنش، قدرت بگیرم و در ذراتش حل بشوم. آنقدر که تشخیص ندهم کدام من بود که اینهمه وحشت داشت. وقتی در آفتاب هضم میشوی، چیزی جز رنگین کمان از اشکهایت باقی نمیماند. نگاه میکنی میبینی از دل سلولهای انفرادی سیاه، بیرون آمدهای در حالی که نبضت تند میزند اما نیستی. میخواهی نباشی اما روحت در آسمانِ آنکه دوستش داری روشن شده باشد. بتوانی خودت را ببخشی، که این در گرو بخشایش اوست، اگر چشمهایت را، قلبت را نگاه کند...
قرآن باز میکنم؛
قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمه الله ان الله یغفر الذنوب جمیعاً انه هو الغفور الرحیم
"53 سوره زمر "
بگو ای بندگان من که بر خویشتن زیاده روی روا داشته اید، از رحمت خدا نومید مشوید. در حقیقت، همه گناهان را می آمرزد، که او خود آمرزنده مهربان است.
#ثمین_رضوی #سیبرگ #سی_برگ #رمضان۴٠۴ #شب_بیستوچهارم
https://www.instagram.com/p/DHmQdTnNgiD/?igsh=cWY2YTFmdnNzZGJj
#سیبرگ #شب_بیستویکم_رمضان #رمضان۴٠۴
دقیق نمیدانم از کجا اما از جایی، روزی، لحظهای؛ معنای همهچیز برایت فرق میکند. با هرچیزی خوشحال نمیشوی و خنده به لبهایت نمیآید، از هر چیزی اشک در چشمهایت حلقه نمیزند.دوستی و صمیمیت برایت چیزی فراتر از روابط معمول است. به هر آشنا نمیتوانی رفیق بگویی.برای هر چیزی خودت را به آب و آتش نمیزنی. بحث نمیکنی، تلاشی برای اثبات چیزی به کسی نخواهی داشت.به هیچ چیز وابسته نیستی. حتی حسابت با خودت فرق میکند. نگاه آدم به زندگی و دنیا عوض میشود. فرصت را فاصلهی کوتاه تولد تا مرگ میدانی که هر لحظه میتواند تمام شود. به جهان دیگر فکر میکنی و تمام احتمالات شنیده و ناشنیده. فکر میکنی اگر قرار بوده از تمام دنیا و فلسفهی حیات؛ یک دستاورد داشته باشی، چه خواهد بود؟ هدف بزرگ خلقت و بودنت، رسالتی که در پی آن هستی و قدمی که باید برداری تا مسؤلیت خود را به سرانجام رسانده باشی...؟
اینجا قرار نیست پاسخی در ذهنت بیاید و با قطعیت از همه چیز روی گردانی و یک هدف به روشنی آفتاب تو را به سمت خود جذب کند! اینجا لحظهی بلوغ است، آغاز ِ مسیری که تو را از گذرانِ سادهی زندگی روزمره، به سمتِ خواستههای عمیق تر میبرد. میخواهی خودت را بشناسی، میخواهی بدانی چه کارهایی از تو بر میآید و از چه غافل بودی؟
نوشتنم نمیآید! قرآن باز میکنم؛
أَمَّنْ يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَمَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ ۗ أَإِلَٰهٌ مَعَ اللَّهِ ۚ قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ "۶۴نمل"
[آیا آن شریکان انتخابی شما بهترند] یا آنکه مخلوقات را می آفریند، آن گاه آنان را [پس از مرگشان] باز میگرداند؟! و کیست آنکه از آسمان و زمین شما را روزی می دهد؟ آیا با خدا معبودی دیگر هست [که شریک در قدرت و ربوبیت او باشد؟] بگو: اگر راستگویید دلیل خود را بیاورید.
#سی_برگ #ثمین_رضوی
https://www.instagram.com/p/DHexM-bNLTp/?igsh=MXc5Y2k3bWNsdjQ2Yw==
#سیبرگ #شب_هفدهم
او میتوانست با دستهایش لبخند بگذارد روی لب فرشتهها.میتوانست با نگاهش نقاشی بکشد و رنگ بزند دنیای اطرافش را.ناگهان درد میان استخوانهایش پیچید،راهش را سد کرد و قدمهایش را لرزاند.ایستاد و به پشت سر نگاه کرد، به فرداهایی که نمیدانست تا کجایش خواهد رسید.دستی کشید به نوازش روی سر خودش،و گفت خدایا،میخواهم زندگی کنم!و خدا زندگی را برای او جور دیگری معنا کرد.دستهای بسیاری را گرفت و سمت امید برد،قلبهای زیادی را روشن کرد،رنجهای زیادی را زدود.کودکان زیادی را به عشق رساند.کودکانی که جهان با آنها مهربان نبود اما از مهر خود قلبشان را لبریز کرد.فرصتش برای زندگی زیاد نبود اما عمیقتر از هر کس نفس کشید و بار هستی را به دوش گرفت و قدمهای بزرگ برداشت. وقتی که رفت، هنوز هوا از عطر مهربانیاش پر بود.و از رد قدمهایش، جوانهها و شکوفههای بسیار سر از زمین بلند کردند. هرجا که بود، نور جایش را گرفت. و در نبودنش، آنقدر جاری بود، که کسی باور نداشت رفته است...
فرشتهای که با سرطان جنگید و هرگز تسلیم نشد. دختری که تعهدش به نیکوکاری، زندگیاش بود و بهشت وجودش! اینک آنجا که اوست؛ بهشت است...#روحش_شاد #یادش_گرامی #الناز_باقری @elnazgoli_65
به نیت الناز عزیزم قرآن باز میکنم:
وَمَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ وَتَثْبِيتًا مِنْ أَنْفُسِهِمْ كَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ أَصَابَهَا وَابِلٌ فَآتَتْ أُكُلَهَا ضِعْفَيْنِ فَإِنْ لَمْ يُصِبْهَا وَابِلٌ فَطَلٌّ ۗ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ "٢۶۵بقره"
ومثل کسانی که اموالشان را برای طلب خشنودی خدا و استوار کردن نفوسشان [بر حقایق ایمانی و فضایل اخلاقی] انفاق می کنند، مانند بوستانی است در جایی بلند که بارانی تند به آن برسد، در نتیجه میوه اش را دو چندان بدهد، و اگر باران تندی به آن نرسد باران ملایمی می رسد [و آن برای شادابی و محصول دادنش کافی است] و خدا به آنچه انجام می دهید، بیناست.
#سی_برگ #رمضان۴٠٣ #شب_هفدهم_رمضان #ثمین_رضوی
https://www.ddinstagram.com/p/DHWuE8-NDn-/?igsh=aWxpa2hrd3d0Yzl5
#سی_برگ #شب_اول #رمضان۴٠٣
چگونه از یاد بردم برای هر یک از ما،اگر تنها یک خیرخواه و دلسوز واقعی و همیشگی هست،تویی؟آخرین راه نجات،در اوج ناامیدی،معجزهی توست که میتواند آدم را به زندگی برگرداند.چگونه روی توان ناچیزم در برابر انبوهِ رخدادها حساب کردم در حالی که ظرفیت هرکس در هر زمان و مکان محدود است؟ وقتی خودت را ساختهای تا در برابر سختیها دوام بیاوری، وقتی میخواهی بیش از توان حقیقیات تلاش کنی تا بر همهچیز مسلط باشی و از پس هرچیز بربیایی، درست لحظهای که به خودت مغرور میشوی، اتفاقی میافتد که حتی کنترلت بر احساس و ذهن خود را از دست میدهی. نه برای بقیه که برای خودت هم نمیتوانی بزرگی کنی، کوچک میشوی و امید از سلول به سلول تنت فرار میکند.در برابر بیرحمیِ انسانها، ناگهانیِ اتفاقها، رنجِ مصیبتها و استیصالِ حادثهها، تسلیم میشوی و فراموش میکنی کسی که آدمها را به زمین فرستاده، حتما برای محافظت از آنها برنامهای داشته است...
حالا که به یاد آوردهام تواناترینی و به حال خود رها نمیکنی کسی که تو را باور داشته؛ کاری بکن!
قرآن میخوانم؛
ثُمَّ إِنَّ رَبَّكَ لِلَّذِينَ عَمِلُوا السُّوءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ تابُوا مِنْ بَعْدِ ذلِكَ وَ أَصْلَحُوا إِنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِها لَغَفُورٌ رَحِيمٌ «119 نحل»
سپس البتّه پروردگار تو براى كسانى كه از روى نادانى كار بدى كردند آنگاه از پس آن توبه كرده و به كار شايسته پرداختند همانا پروردگارت پس از آن توبه، قطعاً بخشنده مهربان است.
#ثمین_رضوی #سیبرگ #شب_پانزدهم_رمضان
https://www.ddinstagram.com/p/DHRhdcqNaoc/?igsh=bTFyZzl5NTd3dm14
#سی_برگ #رمضان۴٠٣ #شب_سیزدهم_رمضان
باید میشد جایی از زندگی که خستگی به استخوان آدم میرسد، مرخصی گرفت و بعد اگر جانی باقی مانده بود، به زندگی برمیگشت و ادامه را جورِ تازهای مینوشت. تقدیر اما پیش از آنکه آدم از بند ناف مادرش جدا شود یا حتی قبلتر، نوشته شده.
میان خلوت خودم با خودم حساب میکنم، کدام روز باید تمامشدن را گریست، وقتی در امتداد هر اتمام، آغازی دارد درهایش را به قدمهایت میگشاید. آغازی که معلوم نیست در آن به چه می اندیشی، قلبت را در گرو چه کسانی می گذاری؟ تو را قرار است به کدام جهت ببرد؟
این انتخاب، حقِ آدمها در کجای این قصههاست. که نیامده یادشان میرود یا در آن حل میشوند؟ باید سرم را از روی گردن بردارم، این فکرها خواب و بیداریام را گرفته، انگار هر شبانه روز ادای زندگی درمیآورم اما زندگیام جای دیگریست...
«قرآن باز میکنم؛
قُلْ كُونُوا حِجارَةً أَوْ حَدِيداً «50»
أَوْ خَلْقاً مِمَّا يَكْبُرُ فِي صُدُورِكُمْ فَسَيَقُولُونَ مَنْ يُعِيدُنا قُلِ الَّذِي فَطَرَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ فَسَيُنْغِضُونَ إِلَيْكَ رُؤُسَهُمْ وَ يَقُولُونَ مَتى هُوَ قُلْ عَسى أَنْ يَكُونَ قَرِيباً «51سوره اسرا»
بگو: (استخوان خرد شده كه آسان است) سنگ باشيد يا آهن.
يا هر مخلوقى از آنچه كه در نظر شما از آن هم سختتر است (باز خدا مىتواند شما را دوباره زنده كند) آنان بزودى خواهند گفت: چه كسى ما را باز مىگرداند؟ بگو: همان كسى كه نخستين بار شما را آفريد. پس بزودى سرهاى خويش را (با تعجّب) به سوى تو تكان خواهند داد و گويند: آن روز، چه زمان خواهد بود؟ بگو: شايد نزديك باشد!
#ثمین_رضوی #سیبرگ #رمضان۴٠٣
https://www.ddinstagram.com/p/DHMnW6atfwq/?igsh=MTd6ZmEyb2hnbDVsNg==
اندوهِ تیرهی شهر را
از روی صورتت میزنم کنار
شب را دوست تر دارم
وقتی که چشم میگذارمُ و
بعد
پیدایت میکنم
همینجا، روی زمین
میان خواب و بیداری...
حالا که از آسمان کوتاه آمده ای،
زیباییات را گذاشته ای بر صورتم
احساس میکنم که جهانم روشن است
احساس میکنم تمامِ زمینم ُ و
تو
ماه من...
#ثمین_رضوی
https://www.instagram.com/reel/DQr182_DW9U/?igsh=c2F6OGprYXFhMHRk
@saminrazavi
شاید آنقدر ها هم بد نبود،
گم شدن در لایههای کیستی
و به استدلالِ آدمها در توجیهِ بد بودن ؛ تن دادن!
اگرچه در خودم ایستادهام،
فکر میکنم باید به درستیِ فکرهایم شک کنم
آدمها یکی یکی در شیار های مغزم گیر میکنند
سرم را تکان میدهم، بیداری از سرم بیفتد
درد، دورِ بودنم میگردد
میخواهم خوابهایم را فاصلهگذاری کنم
پنهان از چشمها
خیره شوند به نبودنم،
در حالی که تو را میگذارم جای هر چیز
بعد _ فاصله
دوباره _ تو
بعد _ خودم را میگذارم در تو رشد کند
بی آنکه تمایزی میانمان حس کنم...
هر جای این جهان، همین جاست
عمود بر جهانی که موازیِ ماست
به مواساتِ تو فکر میکنم
اختلاف را گذاشتهام کنار
با تو تطبیق میدهم مسأله را
میپرسیم چرا نمیگذارند راه خودمان را برویم؟
و می رویم...
در مردمکهایت میبینم ، مردم، جهان را اشتباه گرفتهاند
که اینهمه به رسیدن محتاجند
میگویی؛ پا گذاشتهاند روی فاصلهها
روی مرز ها
از ترسِ باختن،
به تعریفِ هم از زیستن چسبیدهاند
از اختیار، آنگونه بالا میروند، که انگار همیشه هستند
میگویم؛ به خیالشان تقدیر تشویقشان میکند؟
دستهایم را میگیری از جهانشان دورم کنی...
فاصله، میگذارد درست ببینی
و خودت را از سقوط برداری بگذاری ابتدای جملهای که حقیقت باشد
خودم را کنار میکشم،
کنارِ تو باشم
هرچه دست و پا میزنند دور تر میشوند
انگشتهایشان را از چشمهایمان در میآورم
حرفهایشان را از گیجگاهمان بریز بیرون
در تو، رگهایم را به جریانِ وجود بستهام
گردش خون دارد تو را در تمام سلول هایم تکرار میکند
هستی و حس میکنم این تنها واقعیتِ قطعیِ دنیاست
جز تو کسی نمانده که بتواند وزنِ حضورش را ثابت کند
از سایههای سنگین، در آفتاب چیزی نمیماند
از تنهای متعفن در خاک حرفی نمیماند
"نبودن"
به طرز دیدن بستگی دارد
به طرز بودن!
#ثمین_رضوی
#ادبیات #شعر #شعرآزاد #شعر_معاصر #٢۵مهر١۴٠۴
https://www.instagram.com/p/DP6ira2DF8J/?igsh=ZjUwOXVzZHloeXgy
@saminrazavi
🍁🍂🍁 #پاییز١۴٠۴
با چندسالگیات حرف میزنم؛
بی آنکه بداند از دنیا رفته پاسخ میدهد،
کسی که میان دوست داشتن و نداشتنش تردید دارم...
از خودم پس میگیرم دهانی را که به تظاهر باز بوده
حرفهای تو را ادا میکنم
شبیه زبانِ مادری که در کهنسالی از یاد رفته است...
نام کوچکم را میاندازم روی میراثِ خانوادگی
طول میکشد که صدایم کنی؛
چندسالِ مغروق در بلوغِ کشآمده
و سالهای ناتمامِ فراموشی میان اتفاقهای افتاده از چشم
میان تمامِ باور ها به خودم شک میکنم،
که از دست تو رفته است
چیزی پیدا کن به نامِ من برگردی
بخواهی صدا بزنی ُو میمِ مالکیت جایِ ضمیر مخاطب را بگیرد
تو را متصل کند به متعلقاتِ زمینیام
جوری که دورِ هر کهکشانی بگردم؛ دورِ تو گشته باشم...
ماه های زیادی از آسمانم گذشته
نگاه که میکنم ستارهای جز تو نداشتهام که دنبالهاش باشم
فاصله از من تا من به اندازهی تو تا خداست
همانقدر نزدیک، همان قدر دور...
وقتی که خواب میبینم در آغوشت گرفتهام
خدا به شانهام میزند، تکانم میدهد
برگهایم میریزد روی فصلِ بیداری
میان بازوهایش سرخ میشوم
هنوز بزرگ نشده، موهایم را که سفید شده می بافی
تاج طلایی میگذاری روی گیس ُو در آینه ات خیره میشوم
طول میکشد که جوابت را بدهم؛
به قدر روزهای آرزو ُو شبهای قدر
به قدرِ برآمدن از پسِ صبح، پشتِ صبح
امروز و فرداها و هر وقتِ دیگر؛ تنهایی
وقتی که میان جمع، جور دیگری میبینمت
با تنهایی ام کنار میآیم چون تو کنار منی
و ابری که نشانهاست؛
شبیه اشارهات به خدا
از مهر میآید که تا بهارِ بعد همراهیام کند...
دستهایت را میگیرم
شمعِ داغ انگشتهایت را فوت میکنم
تابستان از تنِ وطنت پر میکشد
معلق میشوم در قرنیهات
مردمکِ چشمهایم تو را گرفتهاند
با سکوتت حرف میزنم
ضربانت میگوید؛ هنوز زمان هست
که تو را زندگی کنم...
#ثمین_رضوی
#١مهر١۴٠۴ 🎂🍂
#ادبیات #شعر #شعرآزاد #شعر_معاصر
https://www.instagram.com/p/DPEJBJSDX4L/?igsh=MXR2OG42cGFiZWtlag==
.
تنها نشسته است
و "نشستهام باز کنار تو..." میخواند
آنقدر محکم نبوده است،
که وقت ایستادن لرزهی باد تنش را تکان ندهد
آنقدر آدم نبوده که بتواند به قدمهایش بگوید برو
فکر می کند،
و فکر کردن یعنی در زمین فرو رفتن
فکرمی کند
و فکرها نفسش را میگیرند
فکر میکند
و از فکرهایش فرار میکند
مرز میان زمین تا زمین مگر چقدر است؟
مرز میان جهان تا جهان،
مرز میان خانه ها؟
مرز میان آدمها و قلبها...،
مگر چقدر میتوان از خود گذشت برای رسیدن به خود؟
وقتی آسمان از خیرت گذشته باشد،
آب از سرت گذشته
و چشمها به سادگی میتوانند اشکها را پنهان کنند...
تنها نشسته است،
و تصور میکند نقطهای از زمین به آسمان رسیده،
تصور میکند دستهایش به دستهای آن نجاتدهنده رسیده
ضربانش تناقض آشکارِ آشفتگی و آرامشند
گاه تند و گاهی آهسته...
پیامبری اگر گوش بگذارد روی قلبش از خواب میپرد
آیههای تازه میآورد
و شاید معجزهای
که بتواند تکلیفِ آسمانش را روشن کند
ابر اگر بود، فرقی نداشت
میتوانست ذراتش را در زمین و هوا به حرکت در بیاورد،
برود بالا بیاید پایین،
رنگ عوض کند،
شکلِ دیگرِ خودش باشد،
بی آنکه فراموشش کنند...
فراموشی، فرار آدمهاست از آنچه میخواهند و نمیشود
فراموشی؛ اعترافِ نتوانستن است
تنها نشسته است و به یاد نمیآورد که چرا نشسته
کجا نشسته
آن نجات دهنده که در اوست، چه کسی میتواند باشد جز او؟
دلش برای او تنگ شده
این را خوب به یاد میآورد
زل میزند به احتمالِ آمدنِ فردا
تنها نشسته است و جای او را خالی گذاشته
به شوق عهدی که با چشمهایش بسته،
به انتظار بغض ابر پاره پاره...،
می خواند؛
" نشسته ام باز کنار تو... "
#ثمین_رضوی #١٢مرداد
https://www.instagram.com/reel/DM5pSQdtJHj/?igsh=aWVmbDNwejIxNTl1
.
وقتی زمین تنهاییات را در خود جای میدهد
چگونه پناهت بدهم؟
ریشهی رنجهایت را بههم میبافم
بالا بیا؛
شاخههایت از ابر تغزیه کنند
بالا بیا نور چشمهایت را تازه کند
آن نبضِ نامنظم را میگیرم از اضطراب
در من طوفانها خفه میشوند
کلبهای دورافتادهام
که هر شب به پنجرههای خودش حمله میکند
مبادا تصویر کسی منعکس شود روی دیوار
هر روز دیوارهایش را تَرک میاندازد
که ترسِ آوار، آدمها را بِراند از درونش
تو ایستاده بودی ستون باشی
از لرزیدن زانوهایت فهمیدم سقفِ سنگینی دارم
دوست داشتن همینقدر وزن دارد؛
باید تاوانِ لحظههای نفهمیدن را بدهی
زیرِ بارِ سیاهیها کوچک بشوی
محو بشوی در سایهای که پناهت بشود
تو کوهی و شانهات در خمیدهترین حالت
بسترِ رودهای بسیار میتواند باشد
حالا هرچه از چشمهایم ببارد خیالم راحت است که به دریا میرسد
تو کوهی و سایهات، دلِ زمین را خنک میکند
حتی وقتی در خاکِ خودت پنهانی، قلهات پیداست
حتی وقتی دوری، پیدا تر از ابرهایی که میآیند و میروند
تو کوهی و وقتی در دلت جای میگیرم
هیچ غریبهای نمیتواند به غار برسد
ریشههای زخمیات در زمین جان میگیرد
بالا بیا، سبز شو، آفتاب بگیر
وقتی به روشنیِ فکرهایت فکر میکنم شکوفه میدهم
کلبهای چوبیام که دامنهات را آرام آرام رد میکند
به قله که میرسد
درخت میشود
میگذارد پرندهها هر آوازی میخواهند بخوانند
حتی اگر نگاهت به آسمان باشد و نبینیام
آوندهایم از تو مینوشند
به ضربانت، نبض میزنم
در ریشهات ریشهمیدوانم
در تو بزرگ میشوم
شاید سایهای که روزی پناهت بدهد...
#ثمین_رضوی #اردیبهشت۴٠۴ #ادبیات #شعر #شعرآزاد #شعر_معاصر
https://www.ddinstagram.com/p/DJM2VVmtWh5/?igsh=MWpoaml6c3RhMTVkNA==
.
این ابر، آبستنِ آفتاب است
بارانهایِ پشتِ سر ریخته
به آسمان برگشتهاند
و هر بار کسی را به سالهای دور بردهاند
به جایی از زمین، که سایهاش در آسمان افتاده
سرت را بالا بگیر؛
آنگوشه چندسالگیات در خیابانی تنها، خودش را گم کرده
کمی بالا تر، کودکیِ کسی ، روی پای خودش ایستاده است
در نقطهای از غروب؛
خورشید به ماه میرسد
آدم به کوه
ابر به زمین
و احساس میکنی همهچیز در تلاقیِ تناقضها، بهتر است
انگار خورشید را بر دست داری و راه روشن شده
سرت را میگذاری روی سینهی سایهات
تیکتاکِ فردا همین نبضِ اکنون است
زمان باید اینجا مکث کند
خودت را در آغوش بفشاری
برای اندوهِ گذشته مادری کنی
و رهایش کنی برود
ضربانت را با صدای قطرهها کوک میکنی
انگار باران در رگهایت میبارد
و خونِ تو در ابرها پاشیده
آسمان رنگِ عجیبی میگیرد
نگاه کن تو قلّه را پایین آوردهای
دارم ارتفاعاتِ خیالم را تا حرا میپَرم
آن بالها، الهامِ خواستن بودهاند
این نفس ، تلقینِ زیستن است
باور کن؛
دنیا بزرگ تر از چشمهای توست
چشم که میبندی روی همهچیز
به هر جزء وجود عاشقانه نگاه میکنی
نگاهت ادامهی بودن است در عمقِ دوستداشتن
به شکرانهی شکوهِ قد کشیدنت در اندامِ زمین
ایستادهایُ و آسمان میبَرد تو را...
که جریانِ آدمها از شریانِ زندگی بلندتر است...
#ثمین_رضوی #ادبیات #شعرآزاد #بداهه #فروردین۴٠۴
https://www.instagram.com/p/DIXLkszN68i/?igsh=MWJqZHBmOGt1MGFrMA==
❤️
خنده وقتی رو لبامه که چشات شاد میشن
غصه و فکر و خیال از دلت آزاد میشن
آسمون وقتی بهت خیره میشم کم میاره
جای آفتاب صورتت رو پیشِ چشمام میذاره
دنیا با درد و غماش تا میرسه به خندههات
جون میده واسه قشنگیات میخواد بشه فدات
من از امّیدِ دلت تازه میشم مثل بهار
تو برام شعر بخون، حرف بزن، نور بیار
وقتی هستی لحظههامون بهتر از هر سالن
شاخهها پرندهها ستارهها خوشحالن
گردش زمین به دورِ قلبت آهسته شده
همهی خونِ تو رگهام به تو وابسته شده
وسطِ شعر میخوام مکث کنم ببوسمت
واسه آرامشِ روحم تو بغل بگیرمت
اگه زندگی برام فقط تو رو داشته باشه
گلِ دوس داشتنتو تو جونِ من کاشته باشه
آدم از خدا چی میخواد؟ به چی باید برسه؟
بودنت تمام دنیاس واسه من همین بسه...
#ثمین_رضوی
#فروردین١۴٠۴ #شعر #ادبیات #بداهه #ترانه
https://www.ddinstagram.com/p/DH3ZV9Mtc1O/?igsh=eHo5eDg5eDZkMXFp
#سیبرگ #شب_بیستونهم_رمضان
مگر میشود همه چیز را به زبان آورد؟ بعضی حرفها در الفبا جایی ندارند، بر زبان جاری نمیشوند، حتی اگر از ذهن بیرون بریزند و چشمها جارشان بزنند، فهمیده نخواهند شد؛
قرآن باز میکنم؛
وَاجْعَلْ لِي لِسَانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ
آیه٨۴شعرا
و برای من در آیندگان نامی نیک و ستایشی والا مرتبه قرار ده و سخنم دلپذیر گردان
خدایا،هر آنچه بودهام، هرچه کردهام، نه برای نام و یادِ نیک، نه برای وعدهی جناتٌ تجری من تحت الانهار...و نه برای تشویق و به چشم آمدن..،که تنها برای آن بود که شرمندهی خودم، و آنچه به من عطا شده است نباشم.دستهایم اگر توانی داشته، ذهنم اگر رویایی پرورانده، قدمهایم اگر قدرت رفتن تا هدفهایی را دارند که فرصت درک و آموختن و خواستنشان را داشتهام، قلبی اگر دارم که دوستداشتن را فهمیده و هر نفس را هدیهای از جانب خدایم میدانم، باید برای تکتک این موهبتها،قدردانِ او و خودم باشم که میتوانم مسئولانه متعهد شوم داشتههایم را در صحیح ترین شکل ممکن بهره ببرم. آنگونه که سرم را بالا بگیرم و بدانم به دردِ جهانم خورده ام. و این جهان، زمانی از سیاه خودش را بیرون میکشد و روشناییِ پذیرفتن آسمانش را فرا میگیرد، که عشق در گوشه گوشهاش ملموس و محسوس باشد. آدمیزاد وقتی عاشق باشد، خودش را، خدایش و هر آنچه به او عطا شده، دوست دارد، حتی اگر در سختیها و نداشتهها گرفتار شود، میداند عشق که باشد قدرت می گیرد و نیرویی فراتر از بازوانش او را به سمتِ رسیدن هدایت میکند. وقتی که توکل میکنی، یعنی باور کردهای خدایی هست که اگر بخواهی و تلاش کنی آنچه خیر است و به صلاحِ توست، پیش رویت خواهد گذاشت.
خدایی که حتی اگر نادیده و انکار شده باشد، به وقتش، تو را از اعماق قلبت میبوسد و حمایت میکند و میگذارد رشد کنی و کامل شوی و خدای جهانت باشی. سرت را بالا بگیری و میان ابرها، به نور سلام کنی. و نور انعکاس روح توست، که در جهان تکثیر میشود...
#ثمین_رضوی #سی_برگ #رمضان۴٠۴ #شب_بیستونهم
https://www.instagram.com/p/DHzNStcNHyP/?igsh=MXlnbGxycGFxZGZx
#سیبرگ #شب_بیستوهفتم_رمضان
قدرت؛ خصلت پیچیدهایست. معلوم نیست چگونه در بعضیها رسوخ میکند، معلوم نیست بعضیها از کجا میآورند و نصیب چه کسانی خواهد بود، اما جاذبهایست که انسانهای بسیاری را به خود میخواند که یا آن را به دست بیاورند و یا دنبالهاش را بگیرند و بی نصیب نمانند!
هرچه آدم ضعیفتر باشد انگار بیشتر مجذوب قدرت آنهایی میشود که توان درکِ چیستی و چراییِ قدرتشان را ندارد! اگر به خودت بیایی و فکر کنی، آنقدر ضعیف نبودهای که بی چون و چرا شیفتهی کسی باشی و هرچه او میخواهد بپذیری و مطیع و مریدش شوی، اما در هر آن و لحظهای که ناگهان مواجه میشوی با کسی یا چیزی که قدرت بیشتری از تو دارد، ضعف چنان دست و پایت را می بندد، که قدرت تأمل باقی نمیگذارد، خودت را ناچار به تبعیت میدانی، حتی ناچار به پذیرشِ برتریِ دیگری. بیاختیار اطاعت میکنی و بهدنبالش حرکت میکنی. از پرسیدن و دانستن و عمیق شدن و خواستن و برتر شدن واهمه داری.خودت را پایین نگهمیداری مبادا در خیال بالا رفتن سقوط کنی! هرچه پشتِ سرِ کسی قدم برداری، همواره سرعت او و فاصلهای که از تو گرفتهاست بیشتر خواهد بود و به سایهاش نیز نمیرسی. اینگونهاست که انتخاب کردهای همواره عقب تر باشی، ضعیفتر، وابستهتر،گویی که امثال آنها آفریده شدهاند که پیشرو باشند و امثال تو پیرو...
آدمی که در زندگی فقط پیرو بودن را یاد گرفتهاست در همهی جنبههای زندگی مقلدی بی اختیار است، حتی در عشق، در خواستن، در چگونه زیستن...
قرآن باز میکنم؛
وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ ۖ وَلَا تَعْدُ عَيْنَاكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا ۖ وَلَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَكَانَ أَمْرُهُ فُرُطًا
"آیه٢٨کهف"
همیشه خویش را با کمال شکیبایی به محبت آنان که صبح و شام خدای خود را میخوانند و رضای او را میطلبند وادار کن، و مبادا دیدگانت از آنان بگردد از آن رو که به زینتهای دنیا مایل باشی، و هرگز از آن که ما دل او را از یاد خود غافل کردهایم و تابع هوای نفس خود شده و به تبهکاری پرداخته متابعت مکن
#سی_برگ #شب_بیستوهفتم #رمضان۴٠۴ #ثمین_رضوی
https://www.instagram.com/p/DHuWWQntcl1/?igsh=aHgwNDFjempiZGdt
#سیبرگ #شب_بیستوپنجم_رمضان
با خود گفتم اگر آن قدم را بر نمیداشتم شاید حالا...! جمله تمام نشده، گفتم از کجا معلوم؟ وقتی آدمیزاد در برابر هر اتفاق و با فرصتی محدود، تصمیم میگیرد کاری کند، باید تبعات انتخابش را به جان بخرد!
انتهای هر راه آدم میتواند خودش را محک بزند، ببیند با فرصتهای پیش رویش چه کرده و چگونه میتواند پیامدها و وقایع پیشآمده را به قدمهای خودش ربط بدهد؟ اما مگر چقدر اتفاق تازه در جهان هست که هربار یکی را امتحان کنی و بعد به خاطر بسپاری پایان هر کدام چه بود؟ وقتِ مبادا، آدم یادش نمیآید نام کوچکش چیست، چه میخواهد از زندگی، و رویاهایش را باید از کجا دنبال کند، چه برسد به اینکه کسی بیاید دستش را بگیرد و از مسیر آشنا و روشنی ببرد...
میانهی راه های بسیار، آنقدر نشستهام و به خودم ناسزا گفتهام که جانِ بلند شدن نمانده، بعد به خودم تلنگری زدهام و روانهی ادامهی راه شدهام... و این یعنی همهچیز به خود آدم بستگی دارد. حتی حالا که با چشمهای نیمه بسته مینویسم و تصمیم دارم کابوس را کنار بزنم و روحم را به ادامهی تجربه بسپارم،آگاهم که نه من، آن منِ سابقم، نه جادهها شبیه همند، و نه مسافران میتوانند بسادگی همهچیز را تفکیک و تقسیم کنند و سهمشان را بردارند و سمتِ انتخاب خودشان بروند.
این یعنی هرچه بیشتر به چراییِ چیزها فکر کنیم، دور تر میشوند. هرچه را رها کنیم، دست یافتنش ساده تر است. پس میتوان فهمید پذیرفتن بخشی از جهان شدن است.و هنگامی که بخشی از جهان میشوی باید بگذاری کارش را بکند، تنها ایمان داشته باشی که به وقتش، تصمیم درست را خواهی گرفت، زیرا هرچه آموخته ای، دیده ای، شنیدهای و باور داشتهای، در ناخودآگاه تو جمع است تا جهانت را در ابعادِ زیستهی تو، زنده نگهدارد...!
قرآن باز میکنم؛
وَلَوْ شَاءَ رَبُّكَ لَجَعَلَ النَّاسَ أُمَّةً وَاحِدَةً ۖ وَلَا يَزَالُونَ مُخْتَلِفِينَ
آیه١١٨هود
اگر پروردگارت می خواست یقیناً تمام مردم را [از روی اجبار، در مسیر هدایت] امت واحدی قرار می داد، [ولی نخواست به همین سبب] همواره [در امر دین] در اختلاف اند.
#رمضان۴٠۴ #سی_برگ #سیبرگ #ثمین_رضوی
https://www.instagram.com/p/DHpCpHCtDzC/?igsh=bDljdWc1ZGYzcmR3
#سی_برگ #رمضان۴٠۴ #شب_بیستودوم
صبح که صدای پرندهها میان درختها میپیچد و آفتاب از لای پردهها در اتاقها میلولد، آدمیزاد بیداری را به خود تلقین میکند از خانه بیرون میرود و روی زمینی که میگویند میچرخد سعی میکند اندک ثباتی برای زیستن بیابد. بعد خسته به خانه بر میگردد و در مسیر فکر میکند چرا هرچه حرکت میکند نمیرسد؟وقتی در رختخواب افتاده، فرداها به تنش حمله میکنند و اضطرابِ چهکنم مغزش را به چالش میکشد! برنامه میگذارد، نقشه میکشد، حساب و کتاب میکند اما فردا معلوم نیست هوا ابری باشد یا نه،معلوم نیست در روی کدام پاشنه بچرخد، معلوم نیست کدام گرگ از کدام جنگل به کجای شهر حمله کند و یقه چند نفر را بدرد!خوابش میبَرد و کابوس بخشی از زندگیست وقتی تسلطی بر بیداریاش نداری،خوابهایش مرگهای پیدر پیاند.آدمها جبر را جوری زندگی میکنند که اختیار به بار میآورد،مثلا انتخاب میکنند برای دردِ پیشآمده کدام مُسَکِن را ببلعند،یا برای غریزهی بقا چند فرزند بزایند... باور کنیم یا نه زندگی همین چرخهی محدود است که به قدر ظرفیتمان میتوانیم جدیاش بگیریم!بعد به خودمان بیاییم ببینیم کجای این چرخه را درجا زده ایم یا دویدهایم و خود را سرزنش کنیم، یا آفرین بگوییم. بقیه را هم از همین زاویه بسنجیم و در هر شعاع قضاوتهای متعدد را بچینیم و احساس کنیم به قطرهای متعدد زندگی مسلط شده ایم!اما در مرکز این دایره کسی یا چیزی جز ما ایستادهاست که ما را میگرداند بی آنکه سرمان گیج برود یا احساس تهوع بی اختیار کنیم! زندگی همینقدر پیچیدهاست و اگر به خدایی معتقد نباشی،نمیدانی اینهمه اتفاق را باید گردن چه کسی بیندازی تا بارِ ناتوانیهایت کاسته شود و به خودت امیدوار بمانی!
اما اگر در بی اعتقادترین حالت ممکن باشی،بهتر است بگویی خدایی هست، که وقتی نمیتوانی خودت را با آنچه پیش میآید تطبیق بدهی، او را صدا بزنی و بگذاری کارش را بکند! اصلا شاید آدم برای همین ایمان میآورد و بعد به شک میافتد،که بتواند خدایش را بسنجد!
قرآن باز می کنم؛
إِنَّ اللَّهَ يُمْسِكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ أَنْ تَزُولَا ۚ وَلَئِنْ زَالَتَا إِنْ أَمْسَكَهُمَا مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ ۚ إِنَّهُ كَانَ حَلِيمًا غَفُورًا " ۴١فاطر"
یقیناً خدا آسمان ها و زمین را از اینکه از جای خود منحرف شوند [و فرو ریزند] نگه می دارد. و اگر منحرف شوند هیچ کس بعد از او نمی تواند نگاهشان دارد؛ مسلماً خدا همواره بردبار و بسیار آمرزنده است.
#ثمین_رضوی #سیبرگ #شب_بیستودوم_رمضان
https://www.ddinstagram.com/p/DHhBSzcIZeK/?igsh=MWpjNzRscHcwb29ydw==
#سیبرگ #شب_هجدهم #رمضان۴٠٣
سال تمام شده، یعنی امشب باید خودم را در برابر خودم قرار بدهم ببینم زندگی با من چه کرده و من با زندگی چه؟ بهار از لابهلای برف و سرما خودش را بیرون میکشد، آدم خودش را از ده ها چاه و آه، زیرا فردا، زندگی باید دلش به چیزی گرم باشد که در رگهای شهر جاری شود.وقتی افتادهای و دست میگذاری روی نبضت، زندگی هنوز میخواهد از جا بلندت کند، تکانی به خانهات، به قلبت بدهد، احیا شوی و نفسی تازه کنی. هرچه داری بگذاری پایِ امید، که محرّکِ فرداهاست. انتهای هر سال، همانقدر که خسته و مُسنتر میشوی،تازه تر خواهی شد! و این تناقضِ عجیب و مُسری از خشکی و سرمای طبیعت به تنت میرسد که وقتی شکوفه میدهد روحت را جلا میدهد و حرارتی دوباره از اعماق وجودت، نفست را گرم میکند. بلند میشوی تا به آفتابِ بهار سلام کنی و باقی عمر را جوری قدم برداری که انگار زندگی فرصتی دوباره است که به تو هدیه شده! و شاید این آخرین هدیهی خدا به تو باشد...
و امشب، به قدرِ بیدار ماندن و انتظارِ سال تازه را کشیدن، احیا میگیری که شبِ قدر مقارن شده است با نوشتنِ تقدیرِ سالِ بعد بر پیشانیِ آخرین شبِ سال! فردا آغاز دیگریست، نو تر از همیشه، ارزشمند تر از آنکه ثانیههایش را از دست بدهی. میتوانی آنچه بوده را زیر قرآن پنهان کنی و بسپاری به خودش، و آنچه میخواهی را ؛دست بلند کنی به آسمانش و اجابتش را یقین بدانی.
فردا که میآید، سفیدیِ برف را بر دل و صورت داری،سرخی شکوفهها را بر گونه،سبزی بهار و روشنیِ نیایش را بر دستهایت..! فردا تو خودِ معجزهای که همهچیز از تو آغاز میشود،درست به پاکیِ روز تولد،اگر بخواهی... 🍃
قرآن باز میکنم؛
وَاللَّهُ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ جَعَلَكُمْ أَزْوَاجًا ۚ وَمَا تَحْمِلُ مِنْ أُنْثَىٰ وَلَا تَضَعُ إِلَّا بِعِلْمِهِ ۚ وَمَا يُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَلَا يُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا فِي كِتَابٍ ۚ إِنَّ ذَٰلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ (١١فاطر)
و خدا شما را از خاک [مرده]، سپس از نطفه آفرید، آن گاه شما را زوج هایی [نر و ماده] قرار داد. هیچ ماده ای باردار نمی شود و بارش را نمی نهد مگر به علم او، و هیچ کس عمر طولانی نمی کند و از عمرش کاسته نمی شود مگر اینکه در کتابی [چون لوح محفوظ] ثبت است. بی تردید این [کارها] بر خدا آسان است.
#سی_برگ #شب_نوزدهم_ماه_رمضان #ثمین_رضوی #شب_قدر #آخرین_شب_سال #پایان_زمستان #اسفند۴٠٣
https://www.ddinstagram.com/p/DHZMUK2NsSC/?igsh=ZnYzMGtudnUxOXZk
#سی_برگ #شب_شانزدهم_رمضان
گاهی آدم احساس میکند رسالتی داشتهاست، اما کدام رسالت؟ مگر از این تن و ذهن و قلب بیش از گنجایش محدودش چه بر میآید؟ درست آنجا که فکر میکنی باید دستی را بگیری، دستها هم را پس میزنند. و هرجا که باید قدمی برداری برای پر کردن حفرههای زمین،سایهات در حفرههای درونت پنهان میشود! همان زمانی که باید کاری از دستت بربیاید، دست و پایت را گم میکنی. و این جهان پر از حفرهها و درههای عمیقیست که آدم ها را مانند گورهای دستهجمعی میبلعد. به خودمان میآییم میبینیم نمیدانیم کجای زمین فرو رفتهایم، و کدام یک از ما در عمق تیرهتری خودش را به تاریکی سپرده! دیوارهای بلندی فرداهایمان را احاطه کردهاند.و چهاردیواری هرکس به اندازهی زاویهی دیدش او را از بقیه جدا کرده است. آدمها چقدر میتوانند محبوس این سلولهای انفرادی دوام بیاورند؟ حتی وقتی کنار همند سایههایشان پشت دیوارها از هم فاصله میگیرد. تنها میان قلب بعضی از آنها، جاذبهای از احساس باقی مانده که گاه به سمت کسی یا مسیری میکشاندشان، و بعد آنقدر اسیر عبور از حفرهها میشوند که هنوز به داد هم نرسیده، هم را فراموش میکنند. مگر آدم از کلماتی که آموخته، چقدر جمله میتواند بسازد که در برهوت تنهایی، او را به قدرتی بیانتها وصل کند؟ چند واژه در جهان هست که جادو کند و معجزه را به زمین بیاورد؟ معجزهای فراتر از آنچه در تاریخ بوده و نتوانسته حفرههای جهان را پر کند، آنقدر که کسی قبل از مرگش در آنها تدفین نشود.معجزهای که اسمش بشارت زیستن باشد نه هراس از حفرهها...مگر آدم چندبار میتواند از چاه بیرون بیاید و چند نفر را میتواند با خود بیاورد؟ همهی درختها اگر به معجزهای نردبان بشوند، آسمان باز هم آنقدر دور است که معلوم نیست عمق این حفرهها تا کجاست.
این دنیا به تعداد آدمهایش، خدا بدهکار است...
قرآن باز می کنم؛
وَلَا أَنَا عَابِدٌ مَا عَبَدْتُمْ ﴿٤﴾وَلَا أَنْتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ ﴿٥﴾لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِيَ دِينِ ﴿٦﴾ "کافرون"
و نه من آنچه را شما پرستیده اید، می پرستم، و نه شما آنچه را که من می پرستم، می پرستید. دین شما برای خودتان، و دین من برای خودم.
#ثمین_رضوی #سیبرگ #رمضان۴٠٣ #شب_شانزدهم
https://www.ddinstagram.com/p/DHULwisN4I9/?igsh=MTAzY3ZsbmJ1b3VpZQ==
#سیبرگ #شب_چهاردهم_رمضان
درحالی که نشستهای و سعی میکنی حرفهای ناخوشایندشان را نشنوی، با خودت میگویی چرا اینجایی؟چه شد که میان اینهمه آدم،ظرفیتِ ذهنت،قلبت،جوری لبریز شده که حتی تحمل یک نفر بیشتر،یک ساعت بیشتر باقی نمانده.حتی در خودت توانِ گزینش نمیبینی.هرکه هست میخواهد باشد نمیخواهد نباشد!هرکه نیست بهتر که نیست!قدرتِ پس زدن، مجادله، قانع کردن، تغییر دادن، و هیچ قدمِ دیگری در برابر هیچ فرد دیگری نداری.میگذاری هرچه میخواهد بشود.تنها با خودت میگویی کاش فاصلهها زیاد شود، آنقدر که چشمهایت کسی را نبیند و گوشهایت هیچ نشنود.آدم جایی از زندگیاش آنقدر از دیگران زخم خورده و بریده،که دیگر نمیتواند خودش باشد. پا میگذارد روی احساس و ترحم و درک و انعطافش،سنگ میشود و خودش را میاندازد سرِ راه، گاهی به او ضربه میزنند و شوت میشود از مسیرش بیرون،گاهی خودش را میاندازد در آب و به حلقههایی که تشکیل میشود فکر میکند؛آیا میتوان از دایرههای تو در توی روابط بیرون آمد قبل از غرق شدن؟آیا میشود تهنشین شد میان حریم شخصی و به هیچ چیز جز فلسفهی بودن در دنیای خود فکر نکرد؟میشود در جریان آب یا خلاف آن حرکت کرد و صیقل خورد و زیباتر شد و به مقصد رسید؟ آدمها خورده سنگها را هم جمع میکنند که زیر پا بگذارند و خودشان را بالا تر بکشند. و اگر از زیر پایشان سُر بخوری، جوری پرتابت میکنند که در باتلاقی دوردست گم بشوی و ردی از تو باقی نماند.اما انگار حتی به باتلاقی متعفن راضی ترم تا آنکه میان لجنپراکنیهایشان در سطحِ غریزی حیات دست و پا بزنم و لاشهی محتملی باشم که میان روزمرگی های لبریز از چشمو همچشمی و دشمنی و دروغ و فریب و عقدهها، جان میدهد یا شبیه آنها میشود...
قرآن باز میکنم :
عَبَسَ وَتَوَلَّى ﴿١﴾ أَنْ جَاءَهُ الأعْمَى ﴿٢﴾ وَمَا یُدْرِیکَ لَعَلَّهُ یَزَّکَّى ﴿٣﴾ أَوْ یَذَّکَّرُ فَتَنْفَعَهُ الذِّکْرَى ﴿٤﴾ أَمَّا مَنِ اسْتَغْنَى ﴿٥﴾ فَأَنْتَ لَهُ تَصَدَّى ﴿٦﴾ وَمَا عَلَیْکَ أَلا یَزَّکَّى ﴿٧﴾ وَأَمَّا مَنْ جَاءَکَ یَسْعَى ﴿٨﴾ وَهُوَ یَخْشَى ﴿٩﴾ فَأَنْتَ عَنْهُ تَلَهَّى(سوره عبس)
چهره درهم کشید و روی بر تافت.از اینکه نابینایی به سراغ او آمد.و تو چه دانی، شاید او در پی پاکی و پارسایی باشد.یا پند گیرد و آن پند سودش بخشد.امّا کسی که خود را بی نیاز می بیند.پس تو به او می پردازی.با آنکه اگر پاک نگردد،بر تو چیزی نیست.و امّا کسی که شتابان نزد تو آمد،در حالی که از خدا می ترسد،تو از او تغافل می کنی و به دیگری می پردازی.
#سی_برگ #شب_چهاردهم #رمضان۴٠٣ #ثمین_رضوی
https://www.ddinstagram.com/p/DHO7bzUNpJI/?igsh=bXFodzUwNDAwcjFv
#سیبرگ #شب_دوازدهم_رمضان
به صبح فکر میکردم در حالیکه شب داشت خفهام میکرد.شبیه بغضی که در گلو نه آمدنش دستِ توست نه رفتنش.تنم درد را میان اعضایش تقسیم میکرد،که کم نیاورند.وقتی آدم به درد عادت کند،میتواند درد هر کسی را به دوش بکشد اگر بخواهد.اما کمتر آدمها مسؤلیت دردهای خود را به عهده میگیرند.گاه میان رنج دنیا،و دردهایی که به هرکسی سهمی از آن میرسد،آدم دست و پایش را گم میکند.انگار نخستین بار است.شاید این از نعمتِ فراموشی باشد.پس از عبور از رنجها،آدم قدرتی را که داشته از یاد میبرد.دوباره کودک میشود تا رنج بعدی برسد و بزرگش کند!هرچه رنجها بزرگتر باشند،توانِ گفتنشان کمتر است،سکوت به بار میآورند و توسل!خودت را از بند ناف به دنیای دیگر،به جایی از آسمان وصل میکنی،که از زمین و درد هایش جدا شوی.سبک میشوی مثل روز تولد.و ایمان چشمهایت را به روی دنیای تازه باز میکند..
قرآن باز میکنم؛
إِنَّ رَبَّك يَعْلمُ أَنَّك تَقومُ أَدْنَىٰ مِن ثُلُثيِ اللَّيلِ وَنِصفَهُ وَثُلُثهُ وَطَائِفَةٌ مِنَ الَّذِينَ مَعَكَ ۚوَاللَّه يُقَدِّرُ اللَّيلَ وَالنَّهارَ عَلِمَ أَن لَن تُحْصوهُ فَتابَ عَلَيْكُمْ ۖ فَاقْرَءُوا مَا تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرآنِ عَلِمَ أَنْ سَيكُونُ مِنْكُمْ مَرْضىٰ ۙ وَآخَرُونَ يَضْرِبُونَ فِي الْأَرضِ يَبْتَغُونَ مِن فَضْلِ اللَّهِ ۙ وَآخَرونَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ ۖ فَاقْرَءُوا مَا تَيَسَّرَ مِنْهُ ۚ وَأَقِيموا الصَّلَاةَ وَآتُوا الزَّكَاةَ وَأَقْرِضُوا اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا ۚ وَمَا تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ مِن خَيرٍ تَجِدوهُ عِنْدَ اللَّهِ هُوَ خَيْرًا وَأَعْظَمَ أَجْرًا ۚ وَاسْتَغْفِرُوا اللَّهَ ۖ إِنَّ اللَّهَ غَفورٌ رَحِيمٌ(آیه٢٠مزمل)
پروردگارت آگاه است که تو و گروهی از کسانی که با تو اند،نزدیک به دو سوم شب و گاهی نیمی و گاه یک سومش را [برای نیایش] برمی خیزند، و خدا شب و روز را [دقیق] اندازه گیری می کند،و برای او مشخص است که شما هرگز نمی توانید اندازه گیری کنید،پس بر شما بخشید؛بنابراین آنچه را از قرآن برای شما میسر است بخوانید.او می داند که به زودی برخی از شما بیمار می شوند،و گروهی برای به دست آوردن رزق و روزی خدا در زمین سفر می کنند، و بعضی در راه خدا می جنگند؛پس آنچه را از آن میسر است بخوانید و نماز را برپا دارید و زکات بپردازید و وام نیکو به خدا بدهید؛ و آنچه را از عمل خیر برای خود پیش می فرستید، آن را نزد خدا به بهترین صورت و بزرگ ترین پاداش خواهید یافت؛ و از خدا آمرزش بخواهید که خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.
#سی_برگ #رمضان۴٠٣
https://www.ddinstagram.com/p/DHJpaUdNVq7/?igsh=MThodzUwdzFna2p3dQ==