sarayesheergazall402 | Unsorted

Telegram-канал sarayesheergazall402 - کانال شعرودکلمه،شُــورِ شِـعــر

7235

آواز🎶🎻🎻شعر🎤🎧🎤دکلمه🖋🖋🖋 مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطان که تا تختست و تا بختست او سلطان من باشد مولانای جان

Subscribe to a channel

کانال شعرودکلمه،شُــورِ شِـعــر

🧭🧭🧭

💎برترین کانال‌های تلگرام:

📕کتاب‌های خواندنی:
@farin_ebook

🔹هماهنگی جهت تبادل:
@mrsmafd

Читать полностью…

کانال شعرودکلمه،شُــورِ شِـعــر

🎤 #دکلمه 🎤




دقيقا يادم نيست، اولين باری كه گفتم «بابا» كـِی بود، يا حتی نمی‌دونم، تا حالا چندبار بهش گفتم «بابا»... اما از اولين روزی كه حروف الفبا رو ياد گرفتم، از همون اولين باری كه نوشتم «بابا نان داد» فهميدم، به بی‌نهايت‌ترين واژه‌ی زندگيم رسيدم. بچه كه بودم، فقط يه آرزو داشتم، اين‌كه زودتر بزرگ بشم، كاش خيلی زودتر از اينا می‌فهميدم، برآورده شدن آرزوم، به قيمت از دست رفتن جوونی باباست. خيلی دير فهميدم، به ازای هر سال بزرگ‌ شدنم، بابا ده سال پيرتر می‌شه.
عينك بابا، خودكار بابا، لباس بابا، صدای بابا. اينا دقيقا همون چيزايی هستن كه بدون خود «بابا» آدم رو دق می‌دن.
«بابا» يه روز به دنيا مياد، «بابا» بعد از كودكی، نوجوون می‌شه، «بابا» از جووونی به میان‌سالی می‌رسه، اما «بابا» از يه جايی به بعد، پير نمی‌شه، آب می‌شه.
.
«بابا!!»
صدام رو می‌شنوی «بابا»
کجایی «بابا»
یه چیزی بگو «بابا»
بابا...

#پویا_جمشیدی


📚
#کانال_شعرودکلمه_شور_شعر𓄂𝄠꯭♛‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌𖤓

𝑱𝒐𝒊𝒏☞︎︎︎✨
@sarayesheergazall402

🟰
#با_ری_اکشن_های_زیباتون_مارا_حمایت_کنید💫🟰

Читать полностью…

کانال شعرودکلمه،شُــورِ شِـعــر

💚 #دکلمه ❤️





من بلد نیستم ساده بگویم «دوستت دارم»،
اما پشت تمام سلام‌هایم
پشت «کجایی»‌ها و «مواظب خودت باش»‌ها،
پشت خنده‌ها، سکوت‌ها، راه رفتن‌ها و حتی نگاه‌های آرامم،
یک احساس ناب خوابیده...
احساسی که اسمش را عشق گذاشته‌ام.

در دل این عشق، آرامشی است
که حتی غروب‌های دلگیر را
به طلوعی دل‌انگیز تبدیل می‌کند.
در آغوش این عشق،
جنونی شیرین است
که زندگی را پر از رنگ و رویا می‌کند.

تو برای من همان نوری هستی
که در تاریک‌ترین شب‌ها
روشنم می‌کند
و همان آرامشی
که هر طوفانی را به ساحل امن می‌رساند.
من بلد نیستم ساده بگویم «دوستت دارم»
نه که نخواهم،
نه که ندانم،
فقط برایم این سه کلمه خیلی کوچک‌اند
برای احساسی که در دلم خانه کرده.

پشت تمام سلام‌هایم،
پشت «کجایی؟» گفتن‌هایم،
پشت «مواظب خودت باش»های ساده،
پشت خنده‌ها و شوخی‌ها،
پشت سکوت‌ها و نگاه‌های آرامم،
دنیایی از عشق پنهان است.
عشقی که هر صبح با طلوع خورشید
قد می‌کشد
و هر شب با غروب دلگیر
به یاد تو آرام می‌گیرد.

این عشق برای من یک احساس ناب است،
احساسی که در شلوغ‌ترین روزها
آرامم می‌کند،
در طوفانی‌ترین شب‌ها
پناهم می‌شود،
در تاریک‌ترین لحظه‌ها
امیدم را زنده نگه می‌دارد.

تو برای من
نه فقط معشوق،
که آرامشی،
که جنونی شیرین،
که بهانه‌ای برای ادامه دادن زندگی.

هر بار که به تو فکر می‌کنم
گویی دنیایم روشن‌تر می‌شود،
انگار قلبم با تپشی تازه
به استقبالم می‌آید.
هر نگاهت برایم
یک طلوع دل‌انگیز است
که غروب دلگیر را
از یادم می‌برد.

عشق من،
اگر روزی صد بار بپرسی دوستم داری؟
من هر بار با تمام جانم خواهم گفت:
آری...
اما نه با کلمات،
بلکه با لبخندی که بی‌اختیار بر لبانم می‌نشیند،
با نگاهی که جز تو نمی‌بیند،
با آرامشی که تنها در حضورت پیدا می‌شود،
و با قلبی که حتی در جنون و طوفان
همیشه به سمت تو می‌تپد.

این دوست داشتن برای من پایان ندارد،
چون تو برایم آغازی تازه‌ای
هر روز،
هر لحظه،
هر نفس.

#دلنوشته_های_ساده🦋


📚
#کانال_شعرودکلمه_شور_شعر𓄂𝄠꯭♛‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌𖤓

𝑱𝒐𝒊𝒏☞︎︎︎✨
@sarayesheergazall402

🟰
#با_ری_اکشن_های_زیباتون_مارا_حمایت_کنید💫🟰

Читать полностью…

کانال شعرودکلمه،شُــورِ شِـعــر

🌕 #دکلمه 🌕





این روزهـا
انـگار چیـزی را
گُم کرده ام یا
دنبـال کسی میگردم
از خود فـرار میکنم
از خودی که افـکارش
همچـون افسـاری بر
گردنـش سنگینی میکند
از خودی که نمیداند
چه میخواهد
چه می کنـد
و به کجـا می رود .

از خواب می ترسـم
از بیـداری بیشـتر .

از قـرص های الَـکی
سیـگارهای لعنتـی
مشـروب های بیخـودی، خسـته ام  .

شـب بیـداری های پی در پی
سـر دردهای طولانـی
و خسـتگی های مفـرط
بـلای جانـم شـده انـد

خـواب با چشـم هایـم
غریبـی می کنـد
در سـرم غـوغایی به پاسـت
افـکارِ پریشـانم فَـرا تر از
گُنجایـشِ مغـزم فعالنـد
و لبـریزم از بی قــراری

نمیـدانم چه چیـزی را
گُم کـرده ام  ؟؛
چه کسی را از دسـت داده ام؟!
چه کسی بایـد باشـد و نیسـت؟!

جواب این سـوال ها را نمیدانم
و شایـد هم میـدانم و جـرات
بـه زبـان آوردنـش را نـدارم

کجاسـت نـاجی
که برهـاند مـرا از خـودم ؟!
کجاسـت؟!

ژیلا_معصومی


📚
#کانال_شعرودکلمه_شور_شعر𓄂𝄠꯭♛‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌𖤓

𝑱𝒐𝒊𝒏☞︎︎︎✨
@sarayesheergazall402

🟰
#با_ری_اکشن_های_زیباتون_مارا_حمایت_کنید💫🟰

Читать полностью…

کانال شعرودکلمه،شُــورِ شِـعــر

🪶 #دکلمه 🪶




تو پدر خوبی میشی ...‌
اینو همیشه زری بهم می گفت، زری دختر همسایمون بود... تو همه ی خاله بازی ها من شوهر زری بودم ،  رضا و سارا هم بچه هامون ...همیشه کلی خوراکی از خونه کش می رفتم و میاوردم واسه خاله بازی، ناسلامتی مرد خونه بودم ، زشت بود دست خالی بیام ... یادمه یه‌بار پفک و یخمک و آجیل تو خونه نداشتیم منم قابلمه ی نهارمون رو بردم واسه زن و بچه م!! وقتی رفتم تو حیاط ،‌زری داشت به بچه ها می گفت سر و صدا نکنید الان باباتون میاد... وقتی زری می گفت باباتون، جوگیر می شدم...‌واسه همین برگشتم تو خونه و از تو یخچال دوغ برداشتم ، آبگوشت بدون دوغ مزه نداشت ... نهار رو خورده بودیم که مامانم سر رسید ...‌دید جا تره و بچه هم هست ولی آبگوشت نیست که نیست ... یه دمپایی خوردم، دو تا لگد به باسن ، گوشمم یه نیمچه پیچی خورد ...بابام که اومد خونه وقتی شاهکارم رو با پیاز داغ اضافی از مامانم شنید خندید و بهم گفت تو پدر خوبی میشی ، منم ذوق مرگ شدم...
اون وقتا مثل الان نبود که بچه ها از آدم بزرگ‌ها بیشتر بدونن ، اون وقتا لک لک ها بچه ها رو از آسمون  میاوردن... ولی یواشکی میاوردن که کسی اونا رو نبینه و بگه اینو‌ بهم بده اینو نده ، سوا کردنی نبود ... ولی من همیشه خوشحال بودم که لک لک بچه رسون منو اینجا گذاشته...
یه روز فهمیدم بابام خونه خریده و داریم از اینجا می ریم... وقتی به زری گفتم کلی گریه کرد...درد گریه ش بیشتر از همه ی کتک هایی بود که خورده بودم ...منم جوگیر‌، زدم زیر گریه... مرد که گریه نمی کنه دروغ آدم بزرگاست، تو خاله بازی ما مرد هم گریه می کرد... روز آخر هر‌چی پول از بقیه ی خرید ماست و نون و پیاز جمع کرده بودم رو برداشتم و رفتم واسه زری و رضا و سارا یادگاری گرفتم ... واسه زری یه عروسک گرفتم، گفت اسمش رو چی‌بذارم گفتم دریا ،‌ وقتی یادگاری رضا و سارا رو دادم به زری تا به دستشون برسونه واسه آخرین بار بهم گفت تو پدر خوبی میشی ... گذشت و دیگه هیچوقت زری رو ندیدم تا امشب ...‌تو جشن تولد یه رفیقی... خودش بود ،‌ همون چهره فقط قد کشیده بود... رفیقم رو کشیدم کنار و‌گفتم این کیه؟ گفت زری خانوم رو میگی؟ وقتی مهمون داریم میاد کارامون رو انجام میده...آخه شوهرش از داربست افتاده و نمی تونه کار کنه، گفتم بچه هم داره ،‌ گفت تو‌ که فضول نبودی، آره یه دختر داره،  دریا... زدم از خونه بیرون با دو جمله که مدام تو‌ ذهنم تکرار میشه...
دریا خانوم لک لک بچه رسون دست خوب کسی سپردتت ...
زری زری زری ...نمی دونم من پدر‌خوبی‌میشم‌ یا نه ولی‌ می دونم تو مادر خوبی شدی ..

حسين_حائريان


📚
#کانال_شعرودکلمه_شور_شعر𓄂𝄠꯭♛‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌𖤓

𝑱𝒐𝒊𝒏☞︎︎︎✨
@sarayesheergazall402

🟰
#با_ری_اکشن_های_زیباتون_مارا_حمایت_کنید💫🟰

Читать полностью…

کانال شعرودکلمه،شُــورِ شِـعــر

🥀 #دکلمه 🥀



برایش نوشتم تو مثل رنگ زرد در نقاشی‌های ون‌گوگی، زیبا و غمگین. برایم نوشت تو مثل کتاب آخر پل آستری، هیچ چیزی را درباره‌ات دوست ندارم. و بعد مثل ماهی مرده که ساحل بغلش کند، همدیگر را در آغوش کشیدیم. و این یک پایان نبود، نه. این یک شروع بود، شروع یک زمستان بسیار طولانی.

به او مبتلا بودم، مثل دوره‌گردی به کوچه و خسته‌ای به خواب. و رنج او بودم، مثل گیاهی بیهوده که در بهار باغچه رخنه کند. و به او برمی‌گشتم، مثل باد به کوهستان. و پناهم بود، مثل خانه‌ی کنار دریا برای اسب ساحل بابلسر که بعد از سواری‌دادن به هزار مسافر نیاز دارد چند ساعت بمیرد و خواب ببیند در ارتفاعات تالش مست و رها در باد می‌دود.

به یادآوردن نبودنش همیشه غمگینم می‌کند، مثل به یادآوردن پنالتی روبرتو باجو، مثل به یادآوردن مردن متیو پری، مثل اپیزود بیدارخوابی چهرازی، مثل به یادآوردن خانه‌ای که می‌شد داشته‌باشیم. مثل به یاداوردن خودم وقتی غمگینش می‌کردم، و وقتی گریستنش را مثل صحنه‌ای از فیلم‌های ازو ستایش می‌کردم، و یادم می‌رفت بغلش کنم، و یادم می‌رفت برایش سعدی یا همینگوی یا منزوی بخوانم. حالا مرا چگونه به یاد می‌آورد؟ آیا اصلا مرا به یاد می‌آورد؟

هزار سال بعد، سنگ‌ تنهایی هستم که از زمین جدا شده و در فضای میان سیاره‌ها سرگردان است، و هنوز دوستت دارد.
همین.

حمیدسلیمی


📚
#کانال_شعرودکلمه_شور_شعر𓄂𝄠꯭♛‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌𖤓

𝑱𝒐𝒊𝒏☞︎︎︎✨
@sarayesheergazall402

🟰
#با_ری_اکشن_های_زیباتون_مارا_حمایت_کنید💫🟰

Читать полностью…

کانال شعرودکلمه،شُــورِ شِـعــر

🍁
.
زندگــی مـی‌ کشـد آخــر به کجـا کـارت را
بایـد از دور تمـاشــا بکنــی یارت را
 
روز دیـدار ، خــودت را به نـدیـدن بزنـی
شب ولــی دوره کنــی لحظـهٔ دیـدارت را
 
عاشقش باشـی و تا عشق، خـریدارت شد
دور سازی خودت از خویش خریدارت را
 
دوستش داشتـه باشــی و نبیند هـرگـز
«دوستت دارمِ» در سینـه گـرفتـارت را
 
بهترین‌پاسخ این‌درد،سکوت‌است،سکوت
نکنـد باز کنـی مخـــزن‌ الاســـرارت را
 
رفتنـی می‌ رود و باز تو خواهـی پرسیـد
از «نسیــم سحــــر آرامگـه یـار...» ت را
 
#ابراهیم_زمانی.
آوا #جمشیدکوردستانی


📚#کانال_شعرودکلمه_شور_شعر𓄂𝄠꯭♛‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌𖤓

𝑱𝒐𝒊𝒏☞︎︎︎✨@sarayesheergazall402

🟰#با_ری_اکشن_های_زیباتون_مارا_حمایت_کنید💫🟰


Читать полностью…

کانال شعرودکلمه،شُــورِ شِـعــر

🦋 #دکلمه 🦋




مهم نبود دیگران چه می‌گویند.
گوش هایم را پلمب کرده بودم، کرکره ی چشم هایم را پایین کشیده بودم و با قفل زنگ زده ای ندیدن را انتخاب کرده بودم.
برای دیگران شده بودم بی منطق ترین کور و کر دنیا. زندگی را تعطیل کرده بودم تا به خواسته ام برسم

رسیدم ... خیلی زود رسیدم
شدم نقش اول یک تئاتر
داستان در قرن پانزده میلادی اتفاق می افتاد
ماجرای پسر یک کارگر که عاشق دختری می شود که بیماری صعب العلاج دارد
کلیات داستان کلیشه ای بود ولی روایت داستان آنقدر جذاب بود که برای اجرا لحظه شماری می‌کردم

همه چیز از آن عصر لعنتی شروع شد
کارگردان تئاتر انگشت اشاره اش را به سمت در نشان داد و گفت این هم بازیگر نقش مقابلت
خودش بود ... اصلا به جز او هیچکس نمی توانست نقش معشوق من را بازی کند ...
کارم آسان شده بودم .. قرار نبود نقش عاشق را بازی کنم ... فقط کافی بود خودم باشم
آن روزها شده بودم جنگل باران خورده ... همه چیز عالی بود
صبح تا شب تمرین می‌کردیم ... او مجبور بود نمایش نامه را حفظ کند و از روی نمایش نامه کلمات را بگوید ولی من ...
من خودم بودم ...

شب اجرا رسید ... از چشم هایش خواندم که صبحانه و نهار و شام حرص خورده ... حرص خورده از استرسی که از پلک پریدن و لرزش دست‌ هایش مشخص بود
پرده کنار رفت
به هدفم رسیده بودم ... در آسمان ها بودم
همه چیز خوب پیش رفت تا آخر داستان که او‌ در بستر بیماری خوابیده بود و من بالای سرش بودم
دیالوگ هایم را گفته بودم و منتظر دیالوگ های او‌ بودم که بغض کرد و‌ زیر‌لب گفت یادم رفته..!
چاره ای نبود شروع کردم از خودم دیالوگ گفتن و حرف زدن تا شاید یادش بیاید، که نیامد!
کارگردان آن طرف بالا و پایین می پرید که چه می‌گویی

پنج دقیقه ی تمام حرف زدم، پنج دقیقه ی لعنتی .... آخرین جمله ام این بود:
«چه سالم چه مریض، چه تو این دنیا چه اون دنیا کاری ندارم جز دوس داشتنت»
انگار که یک بی زبان شفا پیدا کند گفت:
«دوس‌داشتن به چه قیمتی»
انگار نمایش کاملا خراب شده بود  ... چشم هایم به کارگردانی بود که مثل بمب ساعتی‌داشت منفجر می شد... پرده ها را کشیدند ... باور کردنش سخت بود که همه تماشاگران تشویقمان کردند
کارگردان آمد تشکر کرد و آخر داستان را عوض کرد
شب تا صبح در خانه قدم زدم و فقط به یک جمله فکر کردم «دوس داشتن به چه قیمتی»

دیگر تئاتر بازی نکردم، حتی دیگر به تئاتر شهر هم نرفتم
او حالا سوپر استار سینماست و من داستان می نویسم ... داستان هایی که آخرش به اینجا ختم می شود:
«هی رفیق دوس داشتن به چه قیمتی» 🦋

حسین_حائریان


📚
#کانال_شعرودکلمه_شور_شعر𓄂𝄠꯭♛‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌𖤓

𝑱𝒐𝒊𝒏☞︎︎︎✨
@sarayesheergazall402

🟰
#با_ری_اکشن_های_زیباتون_مارا_حمایت_کنید💫🟰

Читать полностью…

کانال شعرودکلمه،شُــورِ شِـعــر

🎬 #دکلمه 🎬




من به سکوت شب نگاه می‌کنم
و می‌بینم چقدر دنیا خسته‌ست
ستاره‌ها، مثل آدم‌های تنها،
هر کدوم گوشه‌ای از آسمان خودشون رو جا گذاشتن
من به خیابان‌های خالی فکر می‌کنم
به آدم‌هایی که رد می‌شن
بی اینکه کسی بفهمه چه بار سنگینی حمل می‌کنن
و من هم، مثل اون‌ها، فقط رد می‌شم
اما دل‌تنگم، دل‌تنگِ چیزی که هیچ وقت پیدا نمی‌کنم
و صدای باد میاد
می‌گه که همه چیز گذراست
حتی درد
حتی عشق
حتی امیدهای نابود شده
اما من هنوز گوش می‌کنم
چون شاید یه روز بفهمم
چطور می‌شه با خالی بودن، زندگی کرد
گاهی می‌ایستم و نگاه می‌کنم
به آدم‌هایی که با خنده‌های مصنوعی زندگی می‌کنن
به کسانی که با چشم‌های خودشون واقعیت رو ندیدن
و من یاد می‌گیرم که حقیقت همیشه تلخه
اما تلخی هم، می‌تونه زنده باشه
و من می‌نویسم
برای کسی که حتی نمی‌دونه من هستم
برای کسی که حتی نمی‌دونه درد من چیه
برای کسی که شاید فقط یک روز،
درست مثل من،
توی سکوت شب، بفهمه
چقدر دنیا می‌تونه تنها باشه


#هلیا_پاپی


📚
#کانال_شعرودکلمه_شور_شعر𓄂𝄠꯭♛‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌𖤓

𝑱𝒐𝒊𝒏☞︎︎︎✨
@sarayesheergazall402

🟰
#با_ری_اکشن_های_زیباتون_مارا_حمایت_کنید💫🟰

Читать полностью…

کانال شعرودکلمه،شُــورِ شِـعــر

🍎 #دکلمــــــه 🍏

نسخه_دلتتگی


ارامم
چقدر امشب بے تابت شده ام
چقدر دلم دست‌هایت رامے خواهد
انگشتانم را روے حبس ڪاغذم بڪشے
وبگویے: من به جای،
 جوهر قلمت مے نویسم
امشب صبورتر نشسته ام
تا بااشک چشمانم آسمان تاریک
بے حضورت را تماشاڪنم
چقدر سخت ست ،
خاطره هاے بے تو راسپرے ڪنم
ثانیه ها ودقیقه ها مسڪوت
مرا مے نگرند
حتے اشک چشمانم به من رحمے نمے ڪند
قافیه ها دلباخته تو شده اند
چقدر رفته اے ؟
ثانیه ها قهر شده اند
تو ڪه نیستے شب زودتر مراتمام می‌ڪند
گویا آنها هم مے دانند تو نیستے
تابه ڪلبه ے قلبم سرک بڪشے
نمے توانم آرام باشم
آرامم
چگونه  مبتلایم  ڪرده اے ؟
این دردم  در مان ندارد
این نسخه ام  فقط یک توراڪم دارد
امشب از پس خیالم بے تو برنمي ایم
ازڪدام واژه بنویسم
ڪه سطرهاے شعرم بے تو خوانا می‌شود
نواحے مرتع دلم بے تو نمے رقصد
عطرت ڪجاست می‌شود بگویے ؟
بے تو .....
نابینا ،ناشنواشده ام
آغوش"  تو" تنها سرزمین قلبم بود
تو بگو نه را ه پس دادم
نه راه برگشت

می‌شود بامن سخن بگویے ؟
غمم؛
 خزائنه ابدے شده است
می‌شود ؟
به شب دلم بتایے!
مهتابم‌باشے
بامن ڪمے حرف بزن
بگو امشب ماه من می‌شوے
بگو بامن ،بانگاهم تو مے مانے ؟
بگو آرامم، بگو بامن
  شراب لبهایت مست می‌شود
می‌شود امشب صبورترشوے
دست خاطره هایت را بگیرے
مرا به ڪافه ے نگاهت ببرے
چشم در نگاهت شوم و
قهوه ے اخرین دیدارمان
ڪه سرد شده است باهم بنوشیم
می‌شود امشب،
 فقط تو باشے ومن
من موهایم را پریشان ڪنم
وتو ....تو ..‌بسان گذشته
خودت در آغوشم رها شوے وموهایم را ببافے
امشب اصلا عجیب دلتنگیت مے چسبد
امشب دفتر عاشقانه هایم را تو بنویس
ریتم قلبم ،
باز با یادآورے نامت
 نامنظم شده است
بے تابم..... آرامم
             ‌بے قرارم .....آرامم
       ‌‌آشفته حالم...... آرامم
       ‌                آرامم بیا ......ارامم ڪن

مگر نگفته ای؟
 عطر لبهایم،
 وقتے ڪه  حرف میزنم 
بوے دلتنگے غروب خورشید رامے دهد
پس چه شد  ؟
ارامم....
طلوعم را ڪجا برده ای؟
یادم نمے آید
  بے تو مجنون شده ام
لیلاے بهارم ،غمخوارے ندارد
عزیزڪم .. امشب غریبانه،
  در دلتنگے خورشید وماه نشسته ام
هواے نبودنت
هواے سرد دلتنگیت ،
 گرماے وجود م را سست ڪرده است 
آرامم
نشسته ام خیره به دلتنگے نگاهم
ڪه چشم انتظار  آمدن توست
چرا تمام نمیشوے؟
خیال ناآرامم
شرح دلتنگی،
 قلمم راچه ڪسے می‌شنود
عجیب است این انتظار
عجیب ست این تلنگر ملتمسانه
خواستن ازمن ،رفتن ازتو
نیاز ازمن ،ربودن دل ازتو
دفتر شعرم امشب،
 بے احساس ترین حبس قلم  را دارد
در هیاهوے نبودن هایت


#آنیل_آچلار


📚
#کانال_شعرودکلمه_شور_شعر𓄂𝄠꯭♛‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌𖤓

𝑱𝒐𝒊𝒏☞︎︎︎✨
@sarayesheergazall402

🟰
#با_ری_اکشن_های_زیباتون_مارا_حمایت_کنید💫🟰

Читать полностью…

کانال شعرودکلمه،شُــورِ شِـعــر

🍒 #دکلمه 🍒




فدایت شوم رفته بودم به سرم هوایی بخورد. رفته بودم قهوه‌ای بنوشم، سیگاری دود کنم، روی صندلی بیرون کافه پشت به خیابان و مردم و مرداب و بازار بنشینم و به حال خودم باشم. قربان صدای قلبت شوم به خودم که آمدم دیدم نشسته‌ای روبروی من. باد می‌پیچد توی تاب موهات، سرما چشمان روشنت را به اشک انداخته ولی نگاهت را ازمن برنمی‌داری. گفتم برایم چیزی بزن. گفتی فقط غمگین بلدم. گفتم غمگین بزن. گفتی سه‌تارم شکسته. گفتم چیز دیگر بزن. گفت فقط ساز دهنی دارم. اما نفسم گرفته. سازدهنی زیاد غم دارد دختر. گفتی عشق ضرورت نیست اتفاق است. بگذار بیفتد.قهوه‌ات را بخور. حسابش را با انعام این کافه‌چی که دستش را آتل بسته و اخمش توی هم است بگذار سر میز و راهت را بگیر و برو...
دورت بگردم همیشه همینقدر قد و لجباز بودی. از همان اولش. از اول اولش. ولی من از تو لجبارترم نازنین‌یار. گفتم دربیاور سازت را. نفس بگیر و بزن. هرچه زدی قبول. چشم‌هایم را بستم و به نفس تو گوش سپردم که موسیقی می‌شد و شره می‌کرد روی شیشه میز کافه، روی قایق‌های کنار آب، روی نهال نازک هلو و شکوفه‌های صورتی‌ش، روی انگشت‌هام با لاک‌های پریده و یکی‌درمیان...
پیشمرگت شوم من، تو همیشه جایی که نباید سر میرسی و کاری که نباید می‌کنی. فکر نکردی من با دلی عاشق، کنار مرداب و زیر هیاهوی شیطنت کاکایی‌های چه خاکی بر سر کنم، وقتی که آهنگت را زدی و مثل هوی نسیمی پیچیدی میان نیزار و نیست شدی؟!
کاش می‌فهمیدی من تا صد بهار دیگر پشت همین میز رو به خالی جای تو منتظر خواهم ماند تا بیایی و لبخند بزنی و تابستان ترانه شود میان داغی انگشتان درهم پیچیده من و تو... زودتر بیا. آخر این قهوه یخ کرد حضرت یار .

الهام_فلاح


📚
#کانال_شعرودکلمه_شور_شعر𓄂𝄠꯭♛‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌𖤓

𝑱𝒐𝒊𝒏☞︎︎︎✨
@sarayesheergazall402

🟰
#با_ری_اکشن_های_زیباتون_مارا_حمایت_کنید💫🟰
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

Читать полностью…

کانال شعرودکلمه،شُــورِ شِـعــر

🪻دکلمه 🪻




نوشته بود:
- جات خالی دلبر!
همین چند روز پیشا بود...
با خیالت رفتیم تا ساحل که بشینیم غروب آفتابو تماشا کنیم با هم، گیتارم همرام بود...
ازش پرسیدم چی بزنم برات خاتون؟
چی بخونم خوشت بیاد؟ شاد باشه؟ یا غمگین؟ ایرانی بزنم برات؟ یا فرنگی؟
بغض کرد و سرشو انداخت پایین! توی سکوت، نگاهشو دوخت به ماسه‌ها، نمی‌دونست چی می‌خواد، آخه نمی‌دونست چی می‌خواد!
منم دیگه ازش چیزی نپرسیدم؛ تا همین دیروز که رفته بودیم برای باغچه‌ی خونه‌مون چندتا گلدون گل بگیریم، یه چندتایی که انتخاب کردم سر آخر ازش پرسیدم خودت چی بانو جان! کدومو دوست داری برات بگیرم که بکاریم؟ نمی‌دونست کدومو دوست داره، نمی‌دونست کدومو دوست داری، باز بغض کرد و سرشو انداخت پایین، تا بیام ازش بپرسم چی شده بندِ دلم؟ بغضش ترکید و زیر لب گفت کاشکی نرفته بود...
تو رو می‌گفت!
حقم داره! زود رفتی خاتون جان، خیلی زود! کاش لااقل اونقدری می‌موندی که سوالام از خیالت بی‌جواب نمونه، اونقدری که عطرت یکم بیشتر بپیچه توی هوای خونه،
که شاید بعد رفتنت همیشگی شه توی خاطرش.
راستشو بخوای این روزا یه کم بیشتر از همیشه تصویرِ چادر زیر بغل زده‌ت جلوی چشمامه، روزی هزار بار توی سرم صدای باز و بسته شدن در میاد و بعدش صدای قدمات که هی دورتر و دورتر می‌شه ازم!
حال خوبی نیست دلبرجان،
هیچ حال خوبی نیست!
نوشته بود:
- آاااخ که نیستی ببینی نازخاتون!
دور از تو حال خوشی نمونده توی دنیای من...
حتی برای خیالت!

#طاهره_اباذری_هریس


📚
#کانال_شعرودکلمه_شور_شعر𓄂𝄠꯭♛‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌𖤓

𝑱𝒐𝒊𝒏☞︎︎︎✨
@sarayesheergazall402

🟰
#با_ری_اکشن_های_زیباتون_مارا_حمایت_کنید💫🟰

Читать полностью…

کانال شعرودکلمه،شُــورِ شِـعــر

🦋𝐏𝐎𝐄𝐌 🦋𝐑𝐄𝐂𝐈𝐓𝐀𝐓𝐈𝐎𝐍 🦋𝐓𝐈𝐌𝐄
        

❤️ܢ‌ܘ ࡅ߭ߊ‌ܩܢ ܟܿܥ‌‌ߊ‌ࡐ‌ࡅ߭ܥ‌‌ ܥߊ‌ࡍ߭ ࡐ‌ ܟܿܝ‌ܥ‌‌

ܭܝ‌‌ࡅ࡙ࡍ߭ ܢ‌ܝ‌ࡅ߳ܝ‌ ߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡅ࡙ܢܚ݅ܘ ܢ‌ܝ‌ࡅ߭ܭَܥ‌‌‌ܝ‌ܥ‌‌❤️

         ‌‌🪵🪵🪵🪵🪵🪵🪵🪵

                                  🎤  🖋🎤
   
            🎙🎙🎙

                                 🎶   👨‍🎤  🎶


        ‌‌🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🪵

💞لحظاتی ناب با صدای شما، آرامشی‌ست که روی قلب می‌نشیند🎶
💐مثل نسیمی که از میان خاطره‌ها عبور می‌کند و جان را نوازش می‌دهد💠


🎵 ܥ‌‌ܝ‌ ࡐ‌ࡅ࡙ܢܚܭߊ‌ܠܙ کانال شعرودکلمه،شُــورِ شِـعــر 🎵
  
           
🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸

   
  🔢🔢🩸🔢🔢


      🫥ܠࡅ࡙ܥ‌‌ܝ‌ ࡅ߳ߊ‌ࡅ࡙ܩܢ🫥

💙💙💙🩵🩵🩵💙

💙💙💙💙💙🩵💙💙💙🩵


🟢✾⃟𝐋𝐄𝐀𝐃𝐄𝐑:@Kurdestanii_71
                                          
🪩ܠࡅ࡙ܥ‌‌ܝ‌ ܭܥ‌‌ ܥ‌‌ܣܨ       @Kurdestanii_71

🗓  ࡅ߳ߊ‌ࡅ࡙ܩܢ ܭܥ‌‌ ܥ‌‌ܣܨ

  𝟐𝟐:𝟎𝟎 الی  𝟐𝟐:𝟑𝟎

   ‌ ‌🎚🎚🎚🎚🎚🎚🎚🎚

🧡از شما صمیمانه دعوت می‌شود در ویسکال شعرخوانی و دکلمه‌خوانی شرکت فرمایید.💕

𝒍𝒊𝒏𝒌:/channel/sarayesheergazall402

       ‌‌🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼


💝حضور شما باعث افتخار و روشنی‌بخش این محفل خواهد بود.🎆

Читать полностью…

کانال شعرودکلمه،شُــورِ شِـعــر

💫 #شعر 💫




پس از من یاد یک انسان همیشه با تو خواهد بود
غمِ یک روحِ سرگردان همیشه با تو خواهد بود

اتاق پاک قلبت مال من شاید نبود اما
پس از من یاد یک مهمان همیشه با تو خواهد بود

گل سرخ عزیز من! به هر گلخانه ای باشی
بدان رؤیای یک گلدان همیشه با تو خواهد بود

تو دستم را نوازش کرده بودی بعد از این حتماً
تبِ یک عشق بی پایان همیشه با تو خواهد بود

تو در آغوش من خورشید بودی بانوی دریا
نگاه مرد کوهستان همیشه با تو خواهد بود

سحر می آید این باور شبم را نور خواهد داد
تو برمی گردی این ایمان همیشه با تو خواهد بود

پس از من هم تو می مانی «زن کامل» ولی شاید
غم یک نیمۀ پنهان همیشه با تو خواهد بود...

نگو عادت کنم با دوری ات این خانه حتماً با-
گل و آیینه و قرآن همیشه با تو خواهد بود

به دستت می سپارم چشمهای اشکبارم را
گل زیبای من! باران همیشه با تو خواهد بود...

#محمد_سعید_میرزایی


📚
#کانال_شعرودکلمه_شور_شعر𓄂𝄠꯭♛‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌𖤓

𝑱𝒐𝒊𝒏☞︎︎︎✨
@sarayesheergazall402

🟰
#با_ری_اکشن_های_زیباتون_مارا_حمایت_کنید💫🟰

Читать полностью…

کانال شعرودکلمه،شُــورِ شِـعــر

🎩 #دکلمه 🎩


نمیدونم از این دلتنگی باخبری یا نه ؟؟ ... ؛ نمیدونم صدای سکوتم رو میشنوی یا نه ؟؟ ... ؛ اگر با خبر بودی حتما گاهی به دلم سر میزدی تا لااقل مایه دلگرمیم باشی ولی تو هنوز همون خونسردی اصلا یه بار نشستی پای حرفای چشمام ؟؟؟
اصلا ازم پرسیدی چرا رهات کردم ؟؟؟ ،
بزار خودم بگم آخه مثل تو توی این شهر نبود که من بتونم دل بهش ببازم
من راستش از وقتی صدات رو شنیدم بهت دچار شدم من راستش قلبم رو بهت باختم توی یه شبی که نمیدونم تو با روحم چه کردی که دیگه نتونست آروم بمونه و مدام تو رو ازم میخواست نبض وجودم که رفته بود بالای هزار و نمیتونستم کنترلش کنم و فقط و فقط با شنیدن صدات بود که میتونستم حس کنم احساس عجیبی به صدات دارم خودت هم نمیدونستی بی اونکه خبر دار بشی انگار توی صدات یه حال عجیبی بود که دیگه نمیشد که بهت دلبسته نشم و انقدر خودمو پر از بغض و دلتنگی نبینم ؛ آخه تقصیر تو نبود چون تو نمیتونستی یکی مثل خودت دیونه داشته باشی و فقط من تونستم توی صدات اون حس ديوونه کننده رو بفهمم از اون شب من توی تقدیرم فقط تو رو خواستم یه جورایی میخواستم روزگارم به دوست داشتنت گره بخوره میخواستم توی اون حال یکی باشه که توی شب و روزای عمرم یه جایی دلتنگ این دوست داشتن بشه ؛ حس قشنگ اینکه یکی بشه ستاره‌ی شبات ؛ و تو بتونی بهش بگی هی اصلا روحت هم بیخبره از اینکه شدی تنها آدمی که از کارما میخوامش و تنها آدم آرزوهای من ؛ هی من تو رو نمیخواستم بخاطر اینکه حست بهم خنثی باشه ؛ من تو رو دوستت داشتم برای اینکه حس کنم روزام روشن و قشنگ شده و دلم میخواد زندگی رو خوشکلتر ادامه بدم . آخه دلم نمیخواست زندگیم تکراری بگذره انگار که هیچکسی تو رو یعنی منو نمیخواد و کسی جایی نگران من نمیشه !! ... روزای من راستش تاریک بود و من میخواستم از تاریکی فرار کنم و انگار دوست نداشتم توی تنهایی خودم غرق بشم ؛ تا اینکه خدا تو رو بهم داد توی اون شب عجیب و پر از حس فریاد زدن که بهت بگم آخ لعنتی دیونت شدم نمیخواستم حسم رو بزارم لای کتاب زندگی و برم سراغ ورق بعدی و حس کنم که انگار اجازه ندارم تو رو دوستت داشته باشم ... ؛ خوب آخه منم این وسط مقصر نبودم ؛ آخه اگر تو هم جای من بودی و صدای خودت رو میشنیدی حق رو به من میدادی چطور میتونستم که هیچ واکنشی از حسی که توی قلبم اتفاق افتاده بود بهت چیزی نگم ؟؟ ... راستش احساست من هنوزم مثل همون روزه انگار یه انفجار داشت توی وجودم تکونم میداد که فریاد بزنم حسم رو و به زبون بیارم که ته ته ته قلبم بهت مبتلا شده میخواستم بهت بگم خوشبحالت چون نمیدونستی ته دلم برات ضعف رفت از اون ... نه نه نمیتونستم انکار کنم به خودم که احساساتم رو زودگذر بدونم چون اینجوری نبود ... اصلا نوش جونت یه جوری کُلِ وجودم رو مال خودت کردی که کسی نتونسته بود تا امروز منو از پیله ای که دور خودم بافته بودم بکشه بیرون و منو وارد دنیایی کنه که من حاضر نیستم این دنیا رو با کسی جز تو شریک بشم عالیجناب_شعرهایم♥


#راحمه


📚
#کانال_شعرودکلمه_شور_شعر𓄂𝄠꯭♛‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌𖤓

𝑱𝒐𝒊𝒏☞︎︎︎✨
@sarayesheergazall402

🟰
#با_ری_اکشن_های_زیباتون_مارا_حمایت_کنید💫🟰


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

Читать полностью…

کانال شعرودکلمه،شُــورِ شِـعــر

‍ 🟢 #شعر 🟢




نِنه‌ش می‌گفت بُواش قنداقه‌شو دید
رو بازوش دس کشید مثل همیشه
می‌گفت دِستاش مثه بال نِهنگه
گِمونم ای پسر غِواص می‌شه

نِنه‌ش می‌گفت: همه‌ش نزدیک شط بود
می‌ترسیدُم که دور شه از کنارُم
به مو‌ می‌گف: نِنِه می‌خام بزرگ شُم
بِرُم سی لیلا مرواری بیارُم

نِنه‌ش می‌گفت نمی‌خاستُم بره شط
می‌دیدُم هی تو قلبُم التهابه
یه روز اومد به مو گفت: بل بِرُم شط
نفس مو بیشتِر از جاسم تو آبه

زِد و نامردای بعثی رسیدن
مثه خرچنگ افتادن تو کارون
کِهورا سوختن، نخلا شکستن
تموم شهر شد غرقابه‌ی خون

نِنه‌ش می‌گفت روزی که داشت می‌رفت
پسین بود؟ صبح بود؟ یادُم نمیاد
مو‌ گفتم :بِچِه‌ای...لبخند زد گفت:
دفاع از شط شناسنامه نمی‌خواد

رفیقاش می‌گن: از وقتی که اومد
تو چشماش یه غرور خاص بوده
به فرمانده‌ش می‌گفته بِل بِرُم شط
ماها هف پشتمون غِواص بوده

نِنه‌ش می‌گف جِوونِ برگِ سِدرُم
مثه مرغابیای خسته برگشت
شبی که کربلای چاار لو رفت
یه گردان زد به خط یه دسته برگشت

نِنه‌ش می‌گفت‌: چشام به در سیا شد
دوای زخم نمک‌سودُم نِیومد
مسلمونا دلُم می‌سوزه از داغ
جِوونُم دلبَرُم رودُم نِیومد

عشیره می‌گن از وقتی که گم شد
یه خنده رو لب باباش نیومد
تا از موجا جنازه پس بگیره
شبای ساحلو دمّام می‌زد

یه گردان اومده با دست بسته
دوباره شهر غرق یاس می‌شه
ننه‌ش بندا رو ‌وا می‌کرد باباش گفت:
مو‌ گفتم ای پسر غِواص می‌شه



#حامد_عسگری


📚
#کانال_شعرودکلمه_شور_شعر𓄂𝄠꯭♛‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌𖤓

𝑱𝒐𝒊𝒏☞︎︎︎✨
@sarayesheergazall402

🟰
#با_ری_اکشن_های_زیباتون_مارا_حمایت_کنید💫🟰

Читать полностью…

کانال شعرودکلمه،شُــورِ شِـعــر

💎 #شعر 💎




ســــودازده ی عشـق نـهـانـم بـغـلم کـن
دیــوانــه و رســوای زمـانم بـغـلـم کــن

شعرم همه شوراست ودلم سخت گرفتار
ایــن گـونـه سـرودن نــتـوانـم بغـلم کـن

ســـاقی شـده ای با قـدحی درلـب دریـا
مـن مسـت مـی و لـعل لبـانـم بـغلـم کـن

از دوری تــو حـال دلـم سخـت پریشــان
زیـن فــاصـله بی حـد نـگرانـم بغـلم کن

زآن بـاده ی مسـتانه مـرا جرعه بنوشـان
هـرچنـد ز کـف رفـتـه تـوانـم بـغـلم کــن

بی من دمـی از کوچـه ی پاییـز گـذر کن
بــاز آ و ببــین بــرگ خــزانـم بــغلـم کـن

در خیـمـه ی دل با رخ خـود نـور بـتـابان
شـمـعـم بــه بـرت در نـوســانم بغـلم کـن

گر پـیرتـرین زاهــد دیـرم که غمی نیست
در زمــره ی افـــراد جــوانـم بــغـلم کــن

گـیرم کـه در این حــادثـه عشق بـمــیرم
مـن آمـــده ام جـان بـفـشـانم بغـلم کــن

از لــعـل لب و بـرق نـگاهت چه غـمینم
زیـن حـادثــه ی غـم بـرهـانم بـغلـم کـن

تــو مطـلع شـعر وغـزلم بــوده و هـستی
عـشــق تـو شـــده ورد زبـانـم بـغـلم کـن

پـرشــورتـرین عاشـق آن چشـم خـمــارم
در عــشق تـو شـیدای جـهـانم بغـلم کــن

امـشب شب عـشق است بیا این دم آخـر
شــــاید کـه دگــر زنـده نـمـانم بـغـلم کـن

علی_فعله_گری


📚
#کانال_شعرودکلمه_شور_شعر𓄂𝄠꯭♛‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌𖤓

𝑱𝒐𝒊𝒏☞︎︎︎✨
@sarayesheergazall402

🟰
#با_ری_اکشن_های_زیباتون_مارا_حمایت_کنید💫🟰

Читать полностью…

کانال شعرودکلمه،شُــورِ شِـعــر

🌵 #شعر 🌵




آن يار کز او خانه ما جای پری بود
سر تا قدمش چون پری از عيب بری بود

دل گفت فروکش کنم اين شهر به بويش
بيچاره ندانست که يارش سفری بود

تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد
تا بود فلک شيوه او پرده دری بود

منظور خردمند من آن ماه که او را
با حسن ادب شيوه صاحب نظری بود

از چنگ منش اختر بدمهر به دربرد
آری چه کنم دولت دور قمری بود

عذری بنه ای دل که تو درويشی و او را
در مملکت حسن سر تاجوری بود

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود

خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرين
افسوس که آن گنج روان رهگذری بود

خود را بکش ای بلبل از اين رشک که گل را
با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از يمن دعای شب و ورد سحری بود

#حافظ


📚
#کانال_شعرودکلمه_شور_شعر𓄂𝄠꯭♛‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌𖤓

𝑱𝒐𝒊𝒏☞︎︎︎✨
@sarayesheergazall402

🟰
#با_ری_اکشن_های_زیباتون_مارا_حمایت_کنید💫🟰

Читать полностью…

کانال شعرودکلمه،شُــورِ شِـعــر

🌘 #شعر 🌘




شدم مجنون و از من برده دل ؛لیلای چشمانت
نگاهم کردی و آخر شدم  ؛ شیدای چشمانت

تو با این چشم ها زیباتر از بانو  زلیخایی
گرفته پاچه ی قلبِ مرا سگ‌های چشمانت

شبِ تاریکِ من وقتی تو باشی ای عسلبانو
منوّر می شود از رعدِ برق آسای چشمانت

زمان دیدنت روی لبم "الحمدلله" است
تشکر می کنم از خالقِ یکتای چشمانت

نخوردم لحظه ای حتی فریبِ حضرتِ ابلیس
همیشه جای شیطان می شوم اغوای چشمانت

یقین کردم لبِ سرخِ تو دارد شوقِ  یک بوسه
گرفتم بوسه ای با رخصت از فتوای چشمانت

زمین‌ام می‌زنی با ضرب و زورِ مردمک هایت
ندارد رستمِ دستانِ دل ؛ یارای چشمانت

ندیدم صحنه ای زیباتر از مژگان و ابرویت
به چالش می کشد دین مرا سیمای چشمانت

شبیهِ طرحِ اسلیمی‌ست قوسِ طاقِ ابرویت
و مثلِ آسمان‌ها گنبدِ مینای چشمانت

منم پروانه و چشمِ سیاهت شمعِ شب‌هایم
به عشقت دلخوش و می سوزم از گرمای چشمانت

محسن_یزدان_دوست

📚
#کانال_شعرودکلمه_شور_شعر𓄂𝄠꯭♛‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌𖤓

𝑱𝒐𝒊𝒏☞︎︎︎✨
@sarayesheergazall402

🟰
#با_ری_اکشن_های_زیباتون_مارا_حمایت_کنید💫🟰

Читать полностью…

کانال شعرودکلمه،شُــورِ شِـعــر

🦅 #شعر 🦅




در سفره‌یِ قحطی‌زده از نان خبری نیست
از مرد خدا... ناجیِ انسان  خبری نیست!

در  محبسِ تنهاییِ خود  گوشه نشینم
در  غربت ‌تاریکیِ  زندان  خبری نیست

عمریست گرفتارِ  قسم خورده‌ی عشقم
از معجزه‌‌یِ  آیه‌یِ ‌ قرآن  خبری نیست!

اندوه و بلا با دل من سخت عجین است
از شور و نشاط‌و لب خندان خبری نیست

چشمان به شب زل زده‌ام تار و سپیدست
از یوسفِ گمگشته‌یِ کنعان خبری نیست؟

تاریک شده زندگی‌ام... آاااه... خدایاااا...
از تابشِ خورشیدِ درخشان خبری نیست

دامادِ نگون بخت و عزاپوش عروسم...
در حجله‌‌ام از  آیِنه بندان خبری نیست

قربانی  ‌یک توطئه  شد  تنگ بلورم...!
از ماهیِ دلمرده‌یِ بی‌جان خبری نیست..!

هِی سنگ زد و سنگ زدی... تا که بمیرم؛
در پیکر مدفون شده از جان خبری نیست

بر ‌جسمِ بدونِ  کفنم  روضه  نخوانید...
اینجا که به غیر از تن عریان خبری نیست!

این  مردِ  جهنّم زده  را  جا  بگذارید...
دورم که بجز آتش سوزان خبری نیست

ای کاش به گوشم کسی آهسته  بگوید...
برخیز از این خوابِ پریشان! خبری نیست!

فریدون مشیری


📚
#کانال_شعرودکلمه_شور_شعر𓄂𝄠꯭♛‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌𖤓

𝑱𝒐𝒊𝒏☞︎︎︎✨
@sarayesheergazall402

🟰
#با_ری_اکشن_های_زیباتون_مارا_حمایت_کنید💫🟰
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

Читать полностью…

کانال شعرودکلمه،شُــورِ شِـعــر

🪵 #شعر 🪵




به گوشه چشمی از اول، هلاکم کرد بی‌انصاف
به تیغ ابروانش چاک چاکم کرد بی‌انصاف

شراب انداخت نازش را و جرعه جرعه با لبخند
خمار از خوشه‌های مست تاکم کرد بی‌انصاف

امان از دست زیبایی بیش از حد نفسگیرش
اسیر شعله‌هایی هولناکم کرد بی‌انصاف

برای خود زمانی برج و بارو بودم و مغرور
مرا در خود فرو پاشید و خاکم کرد بی‌انصاف

"درود"ش مثل "بدرود" و از اول در پی رفتن
اسیر غربتی اندوهناکم کرد بی‌انصاف

گذارش کوچه‌ی بن‌بست تنهایی من افتاد
دری وا/بسته اما بی‌پلاکم کرد بی‌انصاف

نوشته بود نامم را به روی آسمان "خورشید"
به محض این‌که گفتم نور، پاکم کرد بی‌انصاف

نوشتم دوستت دارم، غزل‌هایم برای توست
غزل‌های مرا خواند و "بلاک"م کرد بی‌انصاف

#شهراد_میدری


📚
#کانال_شعرودکلمه_شور_شعر𓄂𝄠꯭♛‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌𖤓

𝑱𝒐𝒊𝒏☞︎︎︎✨
@sarayesheergazall402

🟰
#با_ری_اکشن_های_زیباتون_مارا_حمایت_کنید💫🟰

Читать полностью…

کانال شعرودکلمه،شُــورِ شِـعــر

🍾 #شعر 🍾




صدبار نوشتم که: تورا دوست تر از جان...
این بار! ولی بوسه به پیغام نمی شد
با باد صبا گفتم: از آن کوچه گذر کن!
جز باد صبا! هیچ کسی رام نمی شد

میشد غزلی ساخت(کم از قافیه بازی)
میشد غزلی ساخت به الفاظ حجازی
میشد! اگر این درخورِ آینده ی ما نیست!
وز نسل من و تو احدی خام نمی شد

ما مثل پرستو پر از انگیزه ی پرواز!
مثل دو قسم خورده ی پا بند زمین ایم
ما مملو از اندیشه ی اندوه شکستیم!
از خاطره ی هرچه سرانجام نمی شد

باید بنویسم چه به روز آمده ما را!
در شهر شما، شایعه باور شدگانند !
در باغ بهار آور همسایه مقیم اید!...
با فکر و خیال تو دل آرام نمی شد

اینجا احدی گوش به پیمانه نداده!
هرکس سبدی در صف میخانه نهاده!
در باغ من و تو نیوتن های زیادیست!
افتادن اثمار، به هنگام نمی شد

هذیان مرا هم در و دیوار گواهند!
یوسف صفتان در عقبت چاه به چاهند!
کنعان پدری با سر شوریده ندارد...
تقدیر تبم در شب ارقام نمی شد 

بیرون زده از حافظه ی ساعتمان مرگ!
باعقربه هایی که پی خویش دویدند
تا قبل فروپاشی عرفانی این قوم
گلدان به هراس از تبر اعدام نمی شد

از قاب برون آی و به تحسین بنشانم!
تا باد صبا را به تحصن بنشانم
دلتنگی ام از آینه بازی زمان بود!
عجز است دلیلش ! اگر اعلام نمی شد

مشتاق ترینیم و گرفتار و گرفتار ...
دل بسته ترینیم! از اشرار به اشرار
محتاج به آغوش توایم البته هربار ...
دیدیم که وصل تو به الزام نمی شد

#محمدامین_مظفری


📚
#کانال_شعرودکلمه_شور_شعر𓄂𝄠꯭♛‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌𖤓

𝑱𝒐𝒊𝒏☞︎︎︎✨
@sarayesheergazall402

🟰
#با_ری_اکشن_های_زیباتون_مارا_حمایت_کنید💫🟰

Читать полностью…

کانال شعرودکلمه،شُــورِ شِـعــر

🫐 #شعر 🫐



به ذهنِ کنجکاوِ من دوباره می رسد ندا
چه می کنی در این سرا؟ کجاست مقصدت کجا؟

زمین/ زمان/ مکان/ زبان/ بیان/ روان/ وزان/ جهان
قضا/ قدر/ خبر/ بشر/ نِما/ هوا/ صفا/ وفا

درونِ کهکشانی از، مقوله ها معلّقم
بیا اِراده باز هم، بِبر مرا از این فضا

مردّدم مردّدم، میانِ عقل و وَهم و دل
هراس دارم‌ اندکی، که رو کنم به ناکجا

زِ فرشِ پر غبارِ دل، مصمّمم‌ سفر کنم
به عرشِ فطرتم روم، رِسَم به چشمه یِ بقا

سفر زِ مَبداِ خودم به مقصدِ وجودِ خود
سفر به سوی رازها، سفر به عمقِ این سرا

سوار بر پرنده ای به نامِ فکر می شوم
به سوی علم می پرَم، برای کشفِ ماجرا

خیال در کنارِ من نشسته حرف می زنَد
خیال می کند که هست امین و یار و هم صدا

هزار شبهه مُستقَر، هزار راه  پر خطر
فقط یکی شنیده ام که می رسد  به آشنا

به دورِ خود تنیده ام‌، هزار تارِ آرزو
زِ شهد و گُل رمیده ام، زِ باغِ سبز و با صفا

امیرِ شهرِ باطنم، همیشه حکم می کند
به رویِ چشمِ خود ببین، امیرِ عشق و عقل را

در آینه نگاه کن، تو قطره ای زِ بی کران
تو بهترین نشانه ای، تو جلوه ای و رهنما

اسیرِ ماه چهره ام ریاضت است چاره ام
به لطفِ عشق می شوم، زِ غصه ها رها رها

#علی_باقری


📚
#کانال_شعرودکلمه_شور_شعر𓄂𝄠꯭♛‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌𖤓

𝑱𝒐𝒊𝒏☞︎︎︎✨
@sarayesheergazall402

🟰
#با_ری_اکشن_های_زیباتون_مارا_حمایت_کنید💫🟰

Читать полностью…

کانال شعرودکلمه،شُــورِ شِـعــر

🍁 #شعر 🍁




مبادا دیگران هم، چون تو باران را نفهمند
تفاوت بین جسم و روح عریان را نفهمند

مبادا دیگران هم مثل تو نامرد باشند
وفاداری و عشق و عهد و پیمان را نفهمند

مبادا عشقشان با فاصله از هم بپاشد
مبادا امتحان سختِ هجران را نفهمند

اگر حرف دل و حرف زبان یکسان نباشد
اگر بی معرفت باشند و وجدان را نفهمند

اگر بازیچه ی دست کسی چون تو شوم چه؟
اگر مثل تو بد باشند و تاوان را نفهمند

اگر چون تو فقط در فکر نفع و سود باشند
و فرق دوغ و دوشابِ سیه سان را نفهمند

خوشا تنها شدن، بی مونسی، آسوده بودن
اگر که قدر عشقِ از بنِ جان را نفهمند

شده برهان تنهایی برایم... ترس این که
شوم خام کسانی که نکویان را نفهمند

#حمیدرضا_گلشن


📚
#کانال_شعرودکلمه_شور_شعر𓄂𝄠꯭♛‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌𖤓

𝑱𝒐𝒊𝒏☞︎︎︎✨
@sarayesheergazall402

🟰
#با_ری_اکشن_های_زیباتون_مارا_حمایت_کنید💫🟰

Читать полностью…

کانال شعرودکلمه،شُــورِ شِـعــر

🍇 #شعر 🍇




که هستم لاک پشتی بار تنهایی کشان بر دوش
که ام؟ پتیاره بازی با عجوزِ درد هم آغوش

هزار و سیصد و اندی، من از فریاد لب ریزم
هزار و سیصد و اندی، خدا و پنبه ای در گوش

دلیل اینکه ما عریان به دنیا آمدیم این است
که میدوزد برای  ما جهان از جنس خود پاپوش

پری زاد کدامین قصه ی شومم که درویشی
مرا در شیشه ای راندو نهاده بر سرم درپوش!

همیشه پیرِ جن گیری به رویم ورد می خواند
که اُخرج جن بی بسمل ،که اخرج اُم بَکتانوش!

ولیکن در نمیگیرد  ولیکن در نمی آید
دعای امی اعظم ، سفیر وادی خاموش

مرا هر شب به خوابی از پریشانی برَد دنیا
که در آن می خزم در بی کسی با سایه ای مخدوش

و می پرسد کسی در آن میانه کیستی آدم ؟
که هستم؟لاک پشتی بار تنهایی کشان بر دوش

#احمد_جم


📚
#کانال_شعرودکلمه_شور_شعر𓄂𝄠꯭♛‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌𖤓

𝑱𝒐𝒊𝒏☞︎︎︎✨
@sarayesheergazall402

🟰
#با_ری_اکشن_های_زیباتون_مارا_حمایت_کنید💫🟰

Читать полностью…

کانال شعرودکلمه،شُــورِ شِـعــر

🍷 #دکلمه 🍷




قدم رنجه کنی آیا به دشتی از گل سوسن
که از دیدار روی تو دو چشمانم شود روشن

به دیدارم  که می آیی لباس تازه بر تن کن
فضای خانه را پر کن تو با دمنوش آویشن

تو وقتی آمدی پر شد اتاق خالی قلبم
نمانده در دلم جایی به حد یک سر سوزن

به حدی نازک اندامی حسادت میکند هر گل
اوایل مریم و نسرین و حالا نرگس و لادن

ندیده چشم ما هرگز کسی زیباتر از رویت
شهادت داده ام هر جا برای دوست یا دشمن

خیال جنگ نو دارم برای فتح آغوش ات
برآن اندام زیبایت بپوشان بهترین جوشن

به دریا میروی محکم ببند آن روسری ات را
که در امواج موهایت شود کشته هزاران تن

خدا جا کرده در قلب ات  تمام مهربانی را
دلیل روشنی هستی برای خلقت یک زن

وفادارم به آغوشت به جای خالی ات حتی
برای لحظه ای هرگز نشد آلوده این دامن

#سید_احمد_حسینیان


📚
#کانال_شعرودکلمه_شور_شعر𓄂𝄠꯭♛‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌𖤓

𝑱𝒐𝒊𝒏☞︎︎︎✨
@sarayesheergazall402

🟰
#با_ری_اکشن_های_زیباتون_مارا_حمایت_کنید💫🟰

Читать полностью…

کانال شعرودکلمه،شُــورِ شِـعــر

💥 #شعر 💥




به یادت مانده ام بیدار و حال زار یعنی این
میان خاطراتم هستی و تکرار یعنی این

به زیر نم نم باران دراین شب های بی تابی
من و دلبستگیِ روزهای تار یعنی این

هلال ماه نو آمد وَ یا در ماه افطارم...
کجایی تا ببینی روزه شک دار یعنی این

سکوتت بر زمینم می‌زند در انزوای دل
که ویرانه شدن در سایه ی دیوار یعنی این

نت غمگین تر از تنهایی ام هستی و می‌دانم
که کوک کُندِ ساز و نبض در گیتار یعنی این

هنوزم عاشقم ،سر باز کرده دردِ دل امشب
نگفتم غده ی چرکین و دل آزار یعنی این؟

در این دنیای وارونه که جانم آمده بر لب
تو باشی بی خبر از دل، غمِ بسیار یعنی این ؟

تو باید سهم قلبم می‌شدی در بهترین حالت
پریشانی افکارِ دلِ تب دار  یعنی این

#سمیه_فخرالدین


📚
#کانال_شعرودکلمه_شور_شعر𓄂𝄠꯭♛‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌𖤓

𝑱𝒐𝒊𝒏☞︎︎︎✨
@sarayesheergazall402

🟰
#با_ری_اکشن_های_زیباتون_مارا_حمایت_کنید💫🟰

Читать полностью…

کانال شعرودکلمه،شُــورِ شِـعــر

شعر : سمیرا صادقی
آوا : جمشید کوردستانی


📚#کانال_شعرودکلمه_شور_شعر𓄂𝄠꯭♛‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌𖤓

𝑱𝒐𝒊𝒏☞︎︎︎✨@sarayesheergazall402

🟰#با_ری_اکشن_های_زیباتون_مارا_حمایت_کنید💫🟰

Читать полностью…

کانال شعرودکلمه،شُــورِ شِـعــر

🌻 #شعر 🌻




تاب زلف و پیچش هر تار مویت محشر است
پرده بردار از رخ زیبا کــه رویت محشر است

خنـده هایت مـزه ی انگور میخوش می دهد
طعم دلچسب شرابِ در سبویت محشر است

می درخشد بــر سپیـدی حلقــه های زردِ زر
قاب الماس و طلای بــر گلویت محشر است

در میان هـر کلامـم عشوه می ریـزی بـه ناز
نم نم گلخنده ها در گفتگویت محـشر است

پلک هــایت را کـه می بندی فــرو ریزد دلم
حـالت آرام چشم فتنه جـویت محشر است

پا بنه بر چشم فــروردین که آید بوی خوش
سوگل اردیبهشتی عطر و بویت محشر است

گفته بودم آرزویم روز و شب آغوش توست
گفته بـــــودی تا بدانی آرزویت محشر است

کـــردی از ممنوعـه‌ ها منعـم‌ ولی بانـو عسل
میوه های نوبـر سیب و هلویت محشر است

علی قیصری


📚
#کانال_شعرودکلمه_شور_شعر𓄂𝄠꯭♛‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌𖤓

𝑱𝒐𝒊𝒏☞︎︎︎✨
@sarayesheergazall402

🟰
#با_ری_اکشن_های_زیباتون_مارا_حمایت_کنید💫🟰

Читать полностью…

کانال شعرودکلمه،شُــورِ شِـعــر

💎 #شعر 💎




در ما به ناز می‌نگرد دلربای ما
بیگانه‌وار میگذرد آشنای ما

بی‌جرم دوست پای ز ما درکشیده باز
تا خود چه گفت دشمن ما در قفای ما

با هیچکس شکایت جورش نمیکنم
ترسم به گفتگو کشد این ماجرای ما

ما دل به درد هجر ضروری نهاده‌ایم
زیرا که فارغست طبیب از دوای ما

هر دم ز شوق حلقهٔ زنجیر زلف او
دیوانه میشود دل آشفته رای ما

بر کوه اگر گذر کند این آه آتشین
بی شک بسوزدش دل سنگین برای ما

شاید که خون دیده بریزی عبید از آنک
او میکند همیشه خرابی بجای ما

#عبیدزاکانی


📚
#کانال_شعرودکلمه_شور_شعر𓄂𝄠꯭♛‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌𖤓

𝑱𝒐𝒊𝒏☞︎︎︎✨
@sarayesheergazall402

🟰
#با_ری_اکشن_های_زیباتون_مارا_حمایت_کنید💫🟰

Читать полностью…
Subscribe to a channel